اگر مبناى توسعه را آنچنان كه مذكور افتاد اعتبار كنيم ، آنگاه بين روند توسعه و از هم پاشيدگى خانواده ها در مغرب زمين ارتباطى بسيار
نزديك مشهود مى شود. با اين مفهوم مناسبات بين توليد و مصرف براى پيوندهاى خانوادگى نيز تعيين وضعيت خواهد كرد، تا آنجا كه در كتاب
((موج سوم ))(86) - كه در توجيه تمدن غربى نگاشته شده است - نيز به
تحليل هايى اينچنين برمى خوريم :
لزومى ندارد كه انسان ماركسيست باشد تا با مانيفست كمونيست در اين ادعانامه مشهور عليه جامعه جديد هم عقيده باشد در آنجا كه مى گويد:
((ديگر بين انسان با انسان هيچ رابطه اى بجز منافع شخصى عريان و پرداخت نقدى عارى از احساس و عاطفه باقى نمانده است .)) روابط
شخصى ، پيوندهاى خانوادگى ، عشق ، دوستى ، علقه هاى همسايگى و اجتماعى همگى در هجوم بيرحمانه منافع شخصى تجارى رنگ باخته اند يا
به تباهى كشيده شده اند.(87)
نويسنده كتاب ((موج سوم )) در ادامه گفتار فوق اضافه كرده است :
اگر چه ماركس (88) بدرستى اين روند ناانسانى شدن پيوندهاى بشرى را شناسايى كرده است اما در انتساب آن به سرمايه دارى راه خطا
پيموده است . وى البته در زمانى به نگارش عقايد خود اقدام كرد كه تنها
شكل جامعه صنعتى كه مى توانست مشاهده كند شكل سرمايه دارى آن بود. امروزه بعد از گذشت نيم قرن تجربه جوامع صنعتى مبتنى بر
سوسياليسم يا حداقل سوسياليسم دولتى مى دانيم كه حرص و طمع خشونت بار، فساد تجارى و
تقليل روابط انسانى به سطح واژه هاى سرد و بيروح اقتصادى ديگر فقط منحصر به نظام مبتنى بر سود (سرمايه دارى ) نيست .(89)
در فصل گذشته گفتيم كه :
اكنون در كشورهاى به اصطلاح پيشرفته مغرب زمين ، همان طور كه خانه
تبديل به آپارتمان ، آپارتمان تبديل به فلات و فلات تبديل به استوديو مى شود، به موازات آن
فاميل تبديل به خانواده بزرگ ، خانواده بزرگ تبديل به خانواده ازدواجى و خانواده ازدواجى
تبديل به افراد مى شود - تا آنجا كه آى تى تى كه يكى از برجسته ترين مظاهر جامعه و اقتصاد پولى است ، هيچ مرد يا زن متاءهلى را استخدام
نمى كند و از بين كارمندانش آنهايى كه مى خواهند ازدواج كنند، بايد خدمت را ترك گويند، و البته جامعه شناسان و اقتصاددانان اين پديده را
تحسين مى كنند و آن را از نشانه هاى توسعه يافتگى مى دانند.
مجددا به سؤ ال ابتداى بحث باز مى گرديم كه : ((علت اصلى از هم پاشيدگى خانواده ها در ممالك توسعه يافته و به اصطلاح پيشرفته
چيست ؟))
ممكن است مثل نويسنده كتاب ((موج سوم )) اين پديده را ناشى از توسعه صنعتى و غلبه خصوصيات كارخانه اى بر افراد و اجتماعات بشرى
بدانيم ، و در اين صورت هر چند گوشه اى از حقيقت بيان شده ، ريشه و علت اصلى را مطرح نكرده ايم . در كتاب ((موج سوم )) آمده است :
اگر ما خانواده هسته اى را متشكل از يك شوهر شاغل ، يك زن خانه دار و دو كودك بدانيم و سؤ
ال كنيم كه چند نفر از آمريكاييان واقعا هنوز در اين نوع خانواده زندگى مى كنند، پاسخ حيرت آور است : هفت درصد از
كل جمعيت ايالات متحد.(90)
نويسنده كتاب در تشريح مطلب بالا اضافه مى كند:
... بايد متذكر شد كه طبق آمارها ما شاهد نوعى افزايش انفجارآميز تعداد ((تك نوازان )) (افراد مجرد) هستيم ، يعنى افرادى كه بتنهايى و
بطور كامل خارج از خانواده زندگى مى كنند. بين سالهاى 1970 و 1978، عده افراد چهارده تا 34 ساله اى كه تنها زندگى مى كردند در ايالات
متحد تقريبا سه برابر شد يعنى از 5/1 ميليون به 3/4 ميليون افزايش يافت . امروزه يك پنجم تمامى خانوارها در ايالات متحد از افرادى
تشكيل مى شود كه بتنهايى زندگى مى كنند.(91)
تقارن زمانى بين اين پديده و توسعه صنعتى - يا بهتر بگويم توسعه اقتصادى - در جامعه غربى ، نويسنده را دچار اين اشتباه كرده است كه
توسعه صنعتى را علت اصلى اين پديده بداند. البته شكى نيست كه توسعه صنعتى يكى از مهم ترين
علل اين مسئله اجتماعى است ، اما ريشه را بايد در جاى ديگرى جست و جو كرد كه در پايان اين
فصل مورد بحث قرار خواهد گرفت . مراد ما در اين قسمت ، ذكر يكى از دردناك ترين تبعات و نتايج تلخ و ضايعاتى است كه ملازم با توسعه
يافتگى به شيوه غربى است . نويسنده كتاب ((موج سوم )) ادامه مى دهد:
... ما شاهد نوعى انتقال دسته جمعى از خانواده هاى ((كودك - كانونى )) به
((بزرگسال - كانونى )) هستيم . در آغاز قرن اخير در جامعه (آمريكا) عده كمى افراد مجرد وجود داشت و بعد از آنكه كوچكترين فرزند خانه را
ترك مى گفت تقريبا عده كمى از والدين براى مدتى طولانى زنده مى ماندند. در
مقابل ، در اوائل سال 1970 در ايالات متحد تنها يك نفر از هر سه بزرگسال در خانه اى با فرزندان زير هجده
سال زندگى مى كردند.
امروزه سازمانهايى بوجود آمده اند كه زندگى بدون بچه را تشويق مى كند و بى ميلى نسبت به داشتن بچه در بسيارى از كشورهاى صنعتى رو
به افزايش گذاشته است . در سال 1960 فقط بيست درصد از زنان آمريكايى ((هميشه
متاءهل )) زير سى سال بدون بچه بودند. در سال 1975 اين رقم به 32 درصد افزايش يافت ، يعنى شصت درصد افزايش در
طول پانزده سال ...(92)
كشورهاى صنعتى بسيار پيشرفته (!) امروزه در مواجهه با اشكال بسيار متنوعى از خانواده سر در گم شده اند، ازدواج هم جنس بازان ، كمونها
(زندگى هاى اشتراكى )، گروههايى كه براى صرفه جويى در هزينه ها با يكديگر زندگى مى كنند، گروههاى قبيله اى در بين اقليتهاى قومى
معين و بسيارى اشكال ديگر زندگى مشترك كه قبلا هرگز وجود نداشته است ...(93)
نويسنده كتاب ((موج سوم )) كه گويى رسالت خود را توجيه گناهان تمدن غربى مى داند، بالاءخره در پايان نتيجه مى گيرد كه بايد اين
تغيير چهارچوب زندگى خانوادگى به وسيله قانون تسهيل شود و اصولى قانونى براى اخلاق اجتماعى وضع شود كه در آن لذت جويى و
تنوع طلبى و تلون مزاج گناه نباشد:
بايد تصميم گيرى درباره زندگى در خارج از چهارچوب زندگى خانواده هسته اى
تسهيل گردد نه اينكه مشكل تر شود. اين يك قانون است كه ارزشها كندتر از واقعيت اجتماعى تغيير مى يابند. بنابراين ما هنوز آن دسته از
اصول اخلاقى را بوجود نياورده ايم كه پذيرش تنوع را تسهيل كند.(94)
نويسنده در اين گفته تاءكيد دارد كه اين ما هستيم كه اصول اخلاقى را به وجود مى آوريم و به عبارت ديگر، بيرون از ما حقيقت ثابتى كه موجد
اصول اخلاقى ثابتى باشد وجود ندارد. همه مفاسدى كه اكنون در جامعه غرب وجود دارد منشاء از همين اصلى مى گيرد كه بيان شد. اين
اصل متضمن اين معناست كه اخلاق ، اصول ثابتى ندارد و تغييرات آن تابع مقتضيات زمان است و اين ، خود انسان است كه اين
اصول را قرارداد مى كند. و بدين ترتيب ، گناه بى معنا مى گردد و بشر رها مى شود تا هر چه تمايلات نفسانى او اقتضا دارد انجام دهد و البته
چون در اين ميان همه بايد از اين ولنگارى نامحدود برخوردار باشند، مرز ولنگارى هر فرد تا آنجاست كه مزاحم ولنگارى ديگران نباشد. اخلاق
بدين معنا يك ميثاق يا قرارداد اجتماعى است و فرد، در عين خودپرستى و خودبنيادى ،
منحل در جامعه مى شود و جرم ، جانشين گناه مى شود و قانون اصالت پيدا مى كند.
اگر در سال هاى آغاز غرب زدگى خودمان از زبان مناديان غرب گرايى شنيديم كه همه اشكالات به نبودن قانون برمى گردد، علت آن را بايد
در همين جا جست و جو كنيم كه چون اعتقاد به اصول اخلاقى ثابتى كه ريشه در وجدان و فطرت الهى انسان داشته باشد از ميان برخيزد، لاجرم
قانون است كه بايد اعمال انسان ها را محدود كند. در اين صورت قانون به جاى
اصول اخلاقى و شريعت مى نشيند. اصالت قانون در غرب فرع بر اين تفكر فلسفى است كه
اصول ثابت اخلاقى را بى اعتبار مى كند و خود انسان را موجد اصول اخلاقى مى شمارد.
بر خلاف جوامع مذهبى كه بنياد خانواده بر نكاح يا عقد مذهبى استوار است ، در غرب بنيان خانواده بر لذت بنا مى شود و چون از سوى ديگر هيچ
اصل اخلاقى و وجدانى وجود ندارد كه بشر را از تنوع طلبى و هرزه درايى بازدارد، افراد خانواده نيز لذت خود را در بيرون از خانواده و همسر
خويش جست و جو مى كنند و اينچنين ، تنها پيوند خانوادگى نيز از هم مى گسلد و خانواده از هم مى پاشد. اكنون در غرب ، خانواده بدين معنايى كه
ما اعتبار مى كنيم وجود ندارد و سال هاست كه بنيان اين نوع عقد مذهبى از هم گسيخته است .
در كتاب ((دنياى متهور نو)) - كه در فصل گذشته بدان اشاره رفت - نيز اوتوپيايى تصوير مى شود كه در آن از خانواده نشانى نيست .
نطفه ها در لوله هاى آزمايش بسته مى شوند و در همان جا رشد مى كنند و از همان لوله هاى آزمايش در انواع و نژادهاى مختلف آلفا و بتا و گاما پا
به دنيا مى گذارند و... ارتباط زن ها و مردها، و به عبارت بهتر نرها و ماده ها، صرفا در طلب لذت انحصار پيدا مى كند، بدون آنكه هيچ گونه
تعهد خانوادگى به دنبال داشته باشد.
در اكل و شرب (خوردن و نوشيدن ) نيز بشر امروز در مغرب زمين به غايتى جز لذت نظر ندارد و تنوع گرايى و افراط در اين زمينه نيز رواج
بسيار گرفته است . اين تلون مزاج و تنوع طلبى در ساير وجوه زندگى بشر غربى نيز وجود دارد، تا آنجا كه
وسايل ارتباط جمعى - راديو، تلويزيون و روزنامه ها - مهم ترين وظيفه خود را ايجاد تفنن براى مردم مى دانند.
آنچه ما در لفظ توسعه اقتصادى مى بينيم رفع محروميت ها و فقر و پر كردن شكاف هايى است كه از ظلم و ستم و بى عدالتى نتيجه شده است ،
اما جامعه غرب در همين لفظ، مصرف نامحدود و تمتع بيشتر از لذايذ دنيايى مى بيند.
تحليل هاى استعمارگرانه غربى در زمينه گرسنگى و عدم پيشرفت كشورهاى جهان سوم نبايد ما را از فلسفه اى كه پشت لفظ توسعه اقتصادى
نهفته است غافل كند. آن نظر گاهى كه پيشرفت را در توسعه اقتصادى مى بيند همان نظر گاهى است كه معتقد است بزرگ ترين
مشكل بشر در تمام طول تاريخ تمدن ها توليد غذا و مبارزه با طبيعت بوده است و به همين علت اعصار زندگى بشر بر كره زمين را با روند
تكامل ابزار توليد انطباق مى دهند: عصر سنگ ، عصر مفرغ ، عصر آهن . در اين اعتقاد مهم ترين خصوصيتى كه بشر را از حيوان جدا مى كند،
ابزارسازى اوست . آنها انسان را حيوان ابزارساز تعريف مى كنند و اينچنين ، ورود بشر در عصر تكنولوژى را بزرگ ترين واقعه تاريخ مى
دانند.
كسى نمى تواند انكار كند كه غايت توسعه اقتصادى به شيوه غربى تمتع هر چه بيشتر از لذايذ دنيايى است ،
حال آنكه در اسلام اين تمتع با حيوانيت بشر ملازمه دارد نه با ابعاد انسانى وجود او:
ذرهم ياءكلوا و يتمتعوا و يلههم الامل فسوف يعلمون .(95)
و الذين كفروا يتمتعون و ياءكلون كما تاءكل الانعام .(96)
آيات قرآن صراحتا اين تمتع را نتيجه كفر بشر مى داند. زندگى بشر امروز در مغرب زمين ، خود تفسير عينى اين آيات است و ادراك اين معنا با كمى
تدقيق و تحقيق براى همه ممكن مى شود.
انسان موجودى است كه بين نفس حيوانى و روح خدايى خويش هبوط و عروج دارد. لذتى كه پروردگار
متعال در ارضاى غرايز حيوانى قرار داده است براى راندن بشر در جهت تكامل اوست ، به شرط آنكه انسان در محدوده احكام تشريعى دين كه فطرى
و وجدانى است زندگى كند. با اعراض از اين احكام فطرى ، كار بشر تا بدانجا مى كشد كه نمى تواند عزم و اراده خويش را جز در جهت جست و جوى
لذت به كار گيرد.
آنچه كه بنيان خانواده را در غرب ويران ساخته لذت گرايى و تمتع است ، و البته اين لذت گرايى نيز از هبوط بشر غربى و تغيير نسبت او با
حق و اصالت دادن به نفسانيت خويش نتيجه مى شود. اين هبوط در وجوه مختلفى بروز و تجلى يافته است كه از آن جمله ، نابودى خانواده است .
اصالت دادن به رشد اقتصادى نيز يكى ديگر از وجوهى است كه هبوط بشر در آن تجلى يافته است . آرمان توسعه يافتگى از اصالت دادن به
رشد اقتصادى و غلبه اقتصاد بر ساير وجوه حيات بشر زاييده شده و آنچه باعث شده تا بشر غربى براى اقتصاد اينچنين مقام و اهميتى
قائل باشد ماده گرايى و نسيان حق است .
تمدن اسراف و تبذير
نگرشى كه انسان امروز نسبت به خود و جهان يافته است اينچنين اقتضا دارد كه او خود و نيازهاى مادى اش را
اصل بينگارد و همه عزم و همت خويش را در جهت برآورده ساختن اين نيازها متمركز كند، و از آنجا كه بشر، مادام كه در محدوده حيوانى وجود خويشتن
توقف دارد و بر عادات خود غلبه نكرده است ، تنها حوائج مادى است كه او را به جانب خود مى كشد، اين توهم رخ نموده كه نيازهاى مادى بشر داراى
اصالت است ، حال آنكه اينچنين نيست . علامه شهيد مطهرى (ره ) در كتاب ((جامعه و تاريخ )) بعد از بيان اين حقيقت كه
((اصل تقدم ماده بر روح و تقدم جسم بر روان و اصالت نداشتن نيروهاى روانى و ارزشهاى روحى و معنوى ، از
اصول اساسى ماترياليسم فلسفى است ))(97) و رئاليسم (98) كه روش فلسفى اسلام است بالعكس به روح و نيروها و نيازهاى آن
اصالت مى دهد، مى فرمايند:
انسان لااقل در وجود اجتماعى خويش ، دوگونه نياز دارد. نيازهاى مادى از قبيل نياز به نان و آب و مسكن و جامه و دوا و
امثال اينها. نيازهاى معنوى از قبيل نياز به تحصيل دانش و ادبيات و هنر و تفكرات فلسفى و ايمان ... سخن در اولويت و تقدم اين نيازها است كه
كداميك بر ديگرى تقدم دارد؟... نظريه تقدم نيازهاى مادى بر آن است كه نيازهاى مادى اولويت و تقدم دارند و اين اولويت و تقدم تنها در اين جهت
نيست كه انسان در درجه اول در پى تاءمين نيازهاى مادى است و آنگاه كه اين نيازها تاءمين شد به تاءمين نيازهاى معنوى مى پردازد بلكه خاستگاه
نيازهاى معنوى ، نيازهاى مادى است و نيازهاى مادى سرچشمه نيازهاى معنوى است .(99)
نقطه مقابل اين نظريه ، نظريه اصالت نيازهاى معنوى است . طبق اين نظريه هر چند در فرد انسان نيازهاى مادى از نظر زمانى زودتر جوانه مى
زند و خود را نشان مى دهد، چنان كه از حال كودك پيداست كه از آغاز تولد در جستجوى شير و پستان مادر است ، ولى به تدريج نيازهاى معنوى كه
در سرشت انسان نهفته است مى شكفند، به طورى كه در سنين رشد و كمال انسان نيازهاى مادى خويش را فداى نيازهاى معنوى مى كند. به تعبير
ديگر: لذتهاى معنوى در انسان هم اصيل است و هم نيرومندتر از لذتها و جاذبه هاى مادى .(100)
قصد ما در اين قسمت از كتاب بحث در اطراف نيازهاى مادى و معنوى انسان نيست و اين مهم را به مباحثى كه ان شاء الله در باب فقر و عدالت اجتماعى
عنوان خواهد شد وا مى گذاريم ، بلكه مراد ما بيان اين نكته است كه صرفا غرايز مادى و نيازهاى جسمانى نيست كه بشر امروز را به سوى اين
تمدن فاسد كه بعضى از غربى ها، خود آن را ((تمدن اسراف و تبذير)) نام نهاده اند، كشانده است .
رجوع اين مطلب به نتيجه اى كه در پايان فصل گذشته عنوان شد مبنى بر اينكه آرمان توسعه يافتگى از اصالت دادن به رشد اقتصادى و
غلبه اقتصاد بر ساير وجوه حيات بشر زاييده شده و آنچه باعث شده تا بشر غربى براى اقتصاد اينچنين مقام و اهميتى
قائل باشد ماده گرايى و نسيان حق است .
بشر در تمام طول تاريخ از نيازهاى مادى و غرايز حيوانى برخوردار بوده و به راستى جاى اين سؤ
ال وجود دارد كه چرا بعد از هزارها سال زندگى بر كره زمين ، بشر در قرن هيجدهم ميلادى پاى در عصر تمدن صنعتى مى گذارد؟ چرا؟ آيا در
قرون گذشته بشر به تاءمين نيازهاى مادى و غرايز حيوانى وجود خويش اهميتى نمى داده است ؟ چطور ممكن است ؟ مگر اعتقاد عام بشر امروز در مغرب
زمين بر اين نيست كه انسان - معاذ الله - از نسل ميمون است ؟ اگر اين نظريه را بپذيريم ، لاجرم غرايز حيوانى و نيازهاى مادى بشر در گذشته از
شدت و حدت بيشترى برخوردار بوده است .
نه ! ما اين توهمات را نمى پذيريم ؛ معتقدات مكتبى ما در زمينه تاريخ و تمدن بر مبانى ديگرى استوار است كه در
فصل هاى آينده - با توفيقات الهى - مفصلا مورد بحث قرار خواهد گرفت (هر چند در ادامه كتاب همين مباحث به مناسبت هاى مختلف و به صورتى
پراكنده طرح مى شود). جواب اين است كه بشر همواره از نيازهاى مادى و غرايز حيوانى برخوردار بوده ، اما آنچه كه در قرون اخير در اين زمينه رخ
داده است ، از دو جهت با همه تاريخ تفاوت و تباين دارد:
1. هرگز بشر براى حيوانيت و نيازهاى مادى وجود خويش قائل به اصالت نبوده است .
2. بشر امروز در مغرب زمين ، در برابر ارضاى شهوات و تبعيت از اهواى خويش هيچ گونه محدوديت اخلاقى يا مقيدات مذهبى نمى شناسد.
البته بيان علل تاريخى ظهور تمدن حاضر و وجوه تمايز اين عصر از ساير اعصار حيات بشر نياز به فرصت وسيع ترى دارد - كه ان شاء
الله در آينده پيش خواهد آمد. بشر حتى اگر براى حوائج مادى خويش هم قائل به اصالت باشد. تا آنجا كه خود را از محدوده مقيدات اخلاقى مذهبى
خارج نكرده است به سقوط كامل دچار نمى شود و در اين سطح وسيع كه در قرن حاضر شاهد آن هستيم ، به اتراف و اسراف و تبذير گرايش پيدا
نمى كند. مهم ترين علتى كه جامعه غرب را به اتراف و اسراف و تبذير كشانده است همين است كه اراده او را در جهت ارضاى شهوات و تبعيت از
غرايز و اهواى خويش هيچ چيز جز قراردادهاى اجتماع محدود نمى كند.
پيش از آنكه به ادامه اين بحث بپردازيم ، براى آن گروه از خوانندگانى كه ممكن است در اين مطلب كه اسراف و تبذير صفت ذاتى تمدن حاضر
است شك داشته باشند، شواهد و مصاديقى را كه مى تواند مؤ يد اين مدعا باشد ذكر مى كنيم
در كتاب ((هشدار به زندگان ))(101) نوشته ((روژه گارودى ))(102) آمده است :
ما چگونه در حال مردن و ميراندن نوع بشر هستيم ؟ و اين كار را چگونه با مصرف همه گونه منابع انرژى ، داريم انجام مى دهيم ؟ و چگونه كره
زمين را داريم غير قابل زندگى مى سازيم ؟
انرژى و منابع زمين در طول ميليونها سال در دل خاك نهفته و ذخيره شده است . ما (غربى ها) به غير حق ادعا كرده ايم و مدعى هستيم كه حق داريم همه
اين انرژى و منابع زيرزمينى را در طى يك نسل به هدر دهيم . همچنين ، هشتصد
سال است كه انسان از ذغال سنگ مستخرج از دل زمين استفاده مى كند ولى نيمى از آن را در طى سى
سال اخير مصرف كرده است ! و نيز نيمى از ميزان مصرف نفتى را كه انسان از آغاز كشف و استخراج آن به كار برده است تنها در طى
دهسال اخير سوزانيده است !
اگر همه مراكز هسته يى را كه قرار است ساخته شود بر پا سازند، در طى بيست
سال آينده ، ذخيره ((اورانيوم )) زمين از ميان مى رود. همچنين اگر منابع جديدى از نفت و اورانيوم كشف و استخراج شود، در صورتى كه ميزان
مصرف اين دو ماده بصورت كنونى ادامه يابد، خطر پايان يافتن اين دو منبع و سقوط وحشتناك همه چيز با آن ، تا چند
سال ديگر بيشتر طول نخواهد كشيد...
جنگلهاى جهان نيز در معرض خطر نابودى است . يك سوم درختان موجود در جنگلهاى جهان به
سال 1882 كه در حدود دو ميليارد هكتار جنگل را پوشانيده بود، در سال 1952 بريده و مصرف شد. اين جنايت در حق طبيعت و محيط زيست آدمى ،
پيوسته ادامه يافته و افزايش هم پيدا كرده است : در هر دقيقه ، بشر امروز، بيست هكتار
جنگل را از ميان مى برد. خمير لازم براى كاغذ روزنامه ((نيويورك تايمز)) در روز يكشنبه كه شماره فوق العاده دارد و هشتاد درصد صفحات آن
فقط اعلانات است ، مستلزم قطع درختان پانزده هكتار از جنگل هاى كانادا است . براى چاپ نسخه هاى عادى اين روزنامه در هر روز، كاغذى لازم است كه
از قطع درختان شش هكتار از جنگل هاى كانادا به دست مى آيد...(103)
در كتاب ((تنها يك زمين ))(104) مى خوانيم :
هنگامى كه به مواد مورد مصرف صنعت توجه مى كنيم ، با اين اشكال بزرگ روبه رو مى شويم كه معلوم نيست ذخاير اين يا آن ماده مهم ، چقدر است
و تا چه مدتى بدست آوردنى است . مثلا ماده مهمى چون كانه آهن را در نظر مى گيريم كه فعاليتهاى صنعتى آدمى به مدت سه تا چهار هزار
سال بر آن استوار بوده است . از سال 1950 به اين طرف مصرف سالانه آهن چهار برابر شده است ، و از اين مقدار 85 درصد در كشورهاى
پيشرفته بوده است . اگر اين نرخ افزايش ادامه يابد، بر اساس برآوردهايى كه شده است ، تا
سال 2000، مقدار 17 ميليارد تن از آن مصرف خواهد شد و فقط 88 ميليارد تن ديگر باقى مى ماند. اين محاسبه نشان مى دهد كه كانه هاى آهن در
اواسط قرن بيست و يكم به كلى تمام خواهند شد.(105)
رنه دومن در كتاب ((خيال پردازى يا نابودى )) نوشته است :
تفاوت ميان سوختها و مواد معدنى ما كه از درون قشر خاكى كره زمين بيرون كشيده مى شوند با توليدات كشاورزى و دريايى و جنگلى در اين است
كه گروه دوم به مدد نيروى بيكران خورشيد هر سال تجديد مى شوند. اگر فرض كنيم كه منابع معدنى
قابل استفاده پنج بار بيش از آن باشد كه تاكنون شناخته شده ... و همچنان اگر فرض كنيم كه مصرف جهانى با همين نرخ سالهاى اخير افزايش
يابد بايد بدانيم كه همه ذخيره طلاى ما پس از 29 سال پايان مى گيرد. در ضمن مصرف صنعتى اين فلز را نبايد از ياد بريم : مصرفى كه
لنين آن را دست كم گرفته بود زيرا مى خواست همه مستراحها را از طلا مفروش سازد. و به همين سان ما 41
سال ديگر جيوه ، 421 سال نقره ، 48 سال مس ، 49 سال گاز طبيعى ، 50
سال نفت و روى ، 55 سال آلومينيوم ، 61 سال قلع ، 64 سال سرب و غيره خواهيم داشت . تنها
زغال (150 سال )، آهن (173 سال ) و كوبالت و كرم مى توانند از يك سده تجاوز كنند، اما هرگز به دو سده نمى رسند.(106)
همين نويسنده در جايى ديگر مى گويد:
در پيش بينى هاى سازمان خوار و بار كشاورزى ، اگر به سال 1967 آبيارى با 1400 ميليارد متر مكعب 70
آب مصرفى جهان را جذب مى كند به سال 2000 كه مصرف دو برابر خواهد شد تنها 51
را خواهد گرفت زيرا شهرها، صنايع و معادن مصرفشان را با سرعت بيشترى افزايش مى دهند. با آهنگ كنونى پيش از
سال 2050، بشر دچار كمبود آب خواهد شد ولو اينكه از اسراف و تبذيرهايى كه گاه در زمينه آبيارى فوق العاده زياد است ، جلوگيرى شود...
در كتاب ارزشمند ((كوچك زيباست )) جدولى ذكر شده كه نشان دهنده درصد مصرف ايالات متحده به
كل مصرف جهان است . بر طبق اين جدول آمريكا 42
كوبالت ، 63
گاز طبيعى ، 31
گروه پلاتين ، 33
مس ، 40
موليبدنيوم ، 33
نفت و 38
نيكل جهان را مصرف مى كند و تنها در يك يا دو قلم فوق توليد ايالات متحده خودكفايى دارد.(107) نتيجه اى كه در پايان اين
جدول ذكر شده ، بسيار دردآور است :
با توجه به ميزان مصرف كنونى منابع و افزايش پيش بينى شده نرخ هاى مصرفى در آينده ، اكثريت بزرگ منابع مهم و تجديد ناشدنى جهان
حداكثر تا 100 سال آينده دوام خواهد داشت .(108)
شوماخر مى پرسد:
يك نظام صنعتى كه چهل درصد از منابع اصلى جهان را براى تاءمين نيازمنديهاى جميعتى كمتر از شش درصد جمعيت جهان مصرف مى كند، تنها در
صورتى مى تواند كارآمد خوانده شود كه در زمينه تاءمين سعادت ، رفاه ، فرهنگ ، صلح و آرامش ، و هماهنگى به توفيقهاى عظيمى
نايل آمده باشد. تصور نمى كنم تاءكيد بر اين واقعيت ضرورى باشد كه نظام آمريكايى از
نيل به چنين توفيقهايى ناتوان بوده ...(109)
شكى نيست كه با توجه به محدوديت منابع ، ادامه توسعه صنعتى و اقتصادى قطب استكبارى جهان تنها در صورتى ممكن است كه آن نيمه ديگر
جهان در فقر و گرسنگى مطلق زندگى كنند، و به قول شوماخر، با يك ملاحظه ساده درمى يابيم كه رشد نامحدود مادى در يك جهان محدود امرى
محال است . بحث تفصيلى در اطراف اين مهم را به مباحث مربوط به فقر و عدالت اجتماعى و مسئله گرسنگى وا مى گذاريم .
شواهد و مصاديق كه ذكر شد تنها به ميزان مصرف انرژى و مواد معدنى اختصاص داشت ،
حال آنكه مطلب به همين جا ختم نمى شود. روژه گارودى در كتاب ((هشدار به زندگان )) نمونه هاى ديگرى از اعماق فاجعه را ذكر كرده است :
|