next page

fehrest page

back page

تاءثير اين قهرمان هاى مخلوق تبليغات بر ذهن و زندگى اجتماعاتى نظير ما بسيار عجيب و حيرت انگيز است . با اينكه ما اكنون سال هاست كه از منظومه اقمار تبليغاتى غرب خارج شده ايم ، اما حضور بت هاى تبليغاتى غرب در ميان جوانان بالاشهر نشين كشور ما از گستردگى و نفوذ شيطانى فرهنگ غرب حكايت دارد. تقارن اشاعه فيلم هاى جنايى و خلق شخصيت هايى مثل جيمزباند (007) را با جنگ ويتنام تصادفى نينگاريد. حكومت آمريكا براى آماده ساختن افكار و ارواح مردم سراسر دنيا و مخصوصا جامعه آمريكا براى جنايات و خونريزى هايى كه در ويتنام انجام مى شد، ناچار بود كه از قهرمان سازى هاى تبليغاتى استفاده كند. اكنون نيز ((رمبو)) بت جديد آمريكا كه يك سرباز بازگشته از جنگ ويتنام است ، همين وظيفه را بر عهده دارد.
شايد مثالهاى خودمانى ملموس تر باشد. در همين جامعه طاغوت زده خودمان ، شاه فضاى عمومى جامعه را از طريق تلويزيون و سينما و با خلق شخصيت هايى مثل ((قيصر)) و ((ستار)) و ((گوگوش )) و ((فردين )) و غيره كنترل مى كرد. چرا اينچنين است ؟ چرا در اجتماع انقلابى ما با اينكه فضاى تبليغاتى جامعه مستقيما تحت نفوذ و سيطره استكبار جهانى قرار ندارد، يك باره تب داغ پانك و بعد هم اپيدمى رمبو اكثر جوانان بالاشهرى را بيمار مى كند و حتى دايره نفوذ اين بيمارى ها بعضا - و البته بسيار محدود - تا پايين شهر هم گسترده مى شود؟
نگاهى به جانب مثبت قضيه نيز بيندازيم . در آغاز جنگ تحميلى و بعد از سقوط خرمشهر، آنگاه كه حضرت امام از سر صدق فرمودند:
رهبر ما آن طفل دوازده ساله اى است كه با قلب كوچك خود كه ارزشش از صدها زبان و قلم ما بزرگتر است ، با نارنجك خود را زير تانك دشمن انداخت و آن را منهدم نمود و خود نيز شربت شهادت نوشيد.(24)
آرمان ((محمد حسين فهميده )) براى بسيارى از نوجوانان حزب اللهى ما آنچنان درخششى يافت كه هنوز هم بعد از گذشت پنج سال از آغاز جنگ تحميلى ، و آن همه ناملايمات و سختى ها، از بين نرفته است . اين يك گرايش فطرى انسان است كه در فراراه حركت خويش در مسير زندگى ، اسوه هايى - يا به تعبير غربى ها، قهرمان هايى - آرمانى انتخاب مى كند و از آن پس همواره مى كوشد تا خود را با آن نمونه هاى آرمانى به طور كامل تطبيق دهد. اما نه اينچنين است كه اين جاذبه فطرى هميشه در جهات سوء عمل كند؛ تقليد كه يك نياز ذاتى بشرى است از يك طرف در جامعه شيعيان به وحدت و يك پارچگى جامعه در اطاعت از احكام شرع و عقل مى انجامد، اما از طرف ديگر، همين خصوصيت فطرى تقليد (البته به معناى غير فقهى آن ) كار را بدانجا مى كشاند كه اين گفته مصداق پيدا كند: ((خلق را تقليدشان بر باد داد.))(25)
نقش اجتماعى و تاريخى آرمان ها (ايده آل ها) بسيار عظيم تر است ، چرا كه اصولا اجتماع و تاريخ بر افراد بنا مى شود. اجتماع و تاريخ هر چند دو ماهيت كلى هستند كه به مثابه دو ارگانيسم زنده با آغاز و پايان و سير حياتى مشخص اعتبار مى شوند، اما واقعيت آنها مبتنى بر وجود افراد است . جامعه و تاريخ نيز همچون افراد انسانى مسير حركت خويش را در مطابقت با آرمان ها (ايده آل ها)ى معينى پيدا مى كنند. اگر تمدن يونان - كه تمدن فعلى غرب بسط و گسترش آن است - با آرمان مدينه فاضله افلاطون آغاز مى شود به همين علت است كه سير تاريخ و اجتماع نيز همچون افراد بشر محتاج به تصور غايات يا آرمان هايى در فراراه حركت خويش است تا آنجا كه در ميان عوام مردم نيز كه با فلسفه يونان و مسائل آن آشنايى ندارند مدينه فاضله به صورت يك تعبير رايج وجود دارد و هركس در ذهن خويش ‍ از آن صورتى ساخته است . براى ما شيعيان معناى مدينه فاضله با حكومت جهانى عدل حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف ) انطباق دارد و اين آرمان با مدينه فاضله افلاطونى (26) زمين تا آسمان متفاوت است .
اوتوپياى (27) افلاطونى ، غايت حاكميت انسان - به تعبير غربى آن - بر كره زمين است ، حال آنكه حكومت جهانى عدل براى مسلمانان ، آرمانى است كه در حاكميت احكام خدا بر اجتماع بشر معنا پيدا مى كند. همين دو آرمان يا ايده آل تاريخى است كه يكى به تمدن غرب و سيطره شيطانى آن در جهت تمتع هر چه بيشتر از نعمات و لذايذ دنيايى مى انجامد و ديگرى به انقلاب اسلامى ايران و برپايى حكومت جهانى اسلام .
همان گونه كه فرد بشر، بدون اسوه و امام و هدف و آرمان دچار گمگشتگى و سرگردانى مى شود، جامعه و تاريخ نيز بدون آرمان غايى و مدينه فاضله نمى تواند حيات خويش را استمرار بخشد. لا جرم ، همان گونه كه اسوه و امام ميزان قضاوت و داورى افراد انسانى قرار مى گيرد، جامعه و تاريخ نيز ميزان خويش را از مدينه آرمانى خود كسب مى كنند. از زمان تاءليف مدينه فاضله افلاطون قرن ها مى گذرد و در طول اين قرن ها، و مخصوصا در قرون اخير، اوتوپياهاى ديگرى نيز توسط نويسندگان و فلاسفه غربى تصوير شده ، اما همه آنها مبتنى بر مدينه آرمانى افلاطون است . همه اين اوتوپياها بلا استثنا در جست و جوى لامكان و لازمانى هستند كه در آنجا خدا وجود ندارد، مرگى اتفاق نمى افتد، و انسان مى تواند جاودانه بدون اينكه از مرگ و معاد و آخرت ترس داشته باشد، به كامجويى و تمتع بپردازد. اين آرمان واحد در قرن هاى مختلف صورت هاى مختلفى يافته و ايده آل توسعه يافتگى آخرين صورتى است كه به خود گرفته است .
خوب ! حالا هنگام تكفير اين حقير فرا رسيده است . به پرسش صدر بحث بازگرديم : چرا در زبان رايج سياست ، جهان را به ملل توسعه يافته و توسعه نيافته تقسيم مى كنند؟ مگر توسعه يافتگى با مشخصاتى كه عرض خواهد شد مى تواند ميزان و معيارى باشد كه جوامع بشرى را نسبت بدان معنا كنيم ؟ جامعه توسعه يافته - به معناى غربى آن - چطور جامعه اى است ؟
اجمالا مى توان گفت جامعه توسعه يافته جامعه اى است كه در آن همه چيز حول محور مادى و تمتع هر چه بيشتر از لذايذى كه در كره زمين موجود است معنا شده و البته براى اينكه در اين چمنزار بزرگ همه بتوانند به راحتى بچرند يك قانون عمومى و دموكراتيك لازم است تا انسان ها را در عين برخوردارى از حداكثر آزادى (ولنگارى ) از تجاوز به حقوق يكديگر باز دارد. اين توسعه كه نتيجه حاكميت سرمايه يا سرمايه دارى و اصالت بخشيدن به اقتصاد نسبت به ساير وجوه حيات بشرى است محصول مادى گرايى و تبيين مادى جهان و طبيعت است .
آيا هيچ يك از اين آقايانى كه منادى توسعه اقتصادى در جهان امروز هستند حتى براى يك بار از خود پرسيده اند:
- براى اينكه جامعه اى در كمال سلامت روحى و آسايش معنوى به سر برد آيا بايد قاعده و ضابطه مشخصى را در مصرف و تمتع از لذايذ در پيش ‍ بگيرد يا نه ؟
- آيا انسان بايد الگوى مصرف خويش را با توجه به نيازهاى حقيقى خويش انتخاب كند؟ يا خير، بايد به حرص و آز و ولع خود براى تمتع هر چه بيشتر ميدان رشد بدهد؟
- آيا روح داراى اصالت است يا جسم ؟
- آيا توسعه بايد به نيازهاى روحى انسان پاسخ بدهد؟ يا نه ، فقط بايد احتياجات جسمى او را - آن هم بر اساس نيازهاى كاذب - برآورده سازد؟
- آيا هدف توسعه اين است كه جامعه انسانى را به تعادل همزمان روحى و سلامت جسمى برساند؟ يا نه ، فقط بايد زمينه رشد مادى را براى او فراهم كند؟
توسعه اقتصادى آرمان پر جاذبه عصرى است كه بشر خدا را فراموش كرده و از جاودانگى روح خويش غفلت كرده است . در تقسيم بندى ملل جهان به توسعه يافته و توسعه نيافته معيار و ميزان چيست ؟ توسعه اقتصادى . به اعتقاد حقير آن بينش خاصى كه جهان را با ماده معنا مى كند مى تواند بعد اقتصادى حيات بشر را مبناى شناخت و تعريف او قرار دهد. در نظام اعتقادى ما آن توسعه اى معتبر است كه بر تعالى روحى بشر تكيه دارد و تعالى روحى بشر نيز به پرهيز از فزون طلبى و تكاثر، و منع اسراف و تبذير، و پيروى از يك الگوى متعادل مصرف منتهى مى شود، نه به رشد اقتصادى محض . بنابراين ، ما ابتدائا جهان را به توسعه يافته و توسعه نيافته تقسيم نمى كنيم و اين مبنا را هم براى تقسيم بندى قبول نداريم . اما اگر سؤ ال را بدين ترتيب طرح كنيم كه ((آيا نمى توان راهى براى توسعه اقتصادى پيدا كرد كه مخالفتى با اسلام نداشته باشد؟)) جواب اين است كه چرا، مى توان . اما آيا طرح اين سؤ ال موكول بدان نيست كه ما نخست ضرورت توسعه اقتصادى را اثبات كرده باشيم ؟
هنوز تا رسيدن به اين سؤ ال مباحث و منازل مقدماتى بسيارى لازم است كه رفته رفته - به اميد خدا - طرح خواهد شد.
بهشت زمينى
چرا توسعه يافتگى اوتوپياى انسان امروز قرار گرفته است ؟ البته بهتر بود كه مى گفتيم توسعه يافتگى يكى از وجوه اوتوپياى آرمانى بشر غربى است ، چرا كه اين آرمان در وجوه ديگرى نيز تجلى دارد؛ فى المثل تمايل عمومى بشر امروز به جانب دموكراسى نيز از همين آرمان اوتوپيايى واحد بر مى آيد، با اين تفاوت كه دموكراسى بيان كننده صورت سياسى آن است . توسعه يافتگى و دموكراسى دو وجه از يك ايده آل واحد است ، و اما اينكه چرا بشر علت غايى حركت خويش را در اين صورت ايده آل مى بيند سؤ الى است كه قرآن مجيد و روايات ما به روشنى به آن پاسخ گفته اند؛ ولى پيش از تحقيق در اين پاسخ ، لازم است كه يك بار ديگر ضرورت آن مورد تاءكيد قرار گيرد.
اگر نبود كه انسان ميزان و معيار خويش را از آرمان و علت غايى حركت خويش اخذ مى كند، پرداختن به اين مباحث هيچ ضرورت نداشت . در فطرت عالم اين اصل نهفته است كه وقتى انسان هدفى را برمى گزيند، از آن پس رد يا قبول هر چه به او ارائه مى شود به مطابقت يا عدم تطابق با آن صورت ذهنى كه از هدفش در درون خويش ساخته است بازگشت دارد؛ اگر مطابق بود مى پذيرد وگرنه رد مى كند.
ارمغانى كه انسان از بهشت با خود به عالم دنيا آورده است جاذبه اى فطرى است كه او را درون به سوى بهشت و آنچه بهشتى است مى كشاند. اما مع الاسف انسان دچار نسيان است و مادام كه ايمان نياورده و استمرار در عمل صالح نداشته باشد، بهشت واقعى را تشخيص نمى دهد. انسان فطرتا در جست و جوى بهشت است ، همان بهشتى كه از آنجا هبوط كرده است ، و جاذبه هاى درونى او به سوى عالمى متعادل ، زيبا، و جاودانه از همين جا ناشى مى شود. علامه طباطبايى (ره ) در تفسير آيات مربوط به آفرينش ‍ انسان و هبوط او، در سوره ((طه )) آن بهشت را اعتدال مى خوانند و مى فرمايند:
...اين داستان ...حال بنى نوع آدم را بر حسب طبع زمينى و زندگى ماديش ‍ تمثيل مى كند و مجسم مى سازد، زيرا خدا را در بهترين قوام خلق كرده ، و در نعمتهايى بى شمار غرق ساخته ، و در بهشت اعتدالش منزل داده ، و از تعدى و خروج به يك سوى افراط و تفريط كه ناشى از پيروى هواى نفس و تعلق به سراب دنيا، و در نتيجه فراموشى جانب رب العزة (28) است تهديد فرمود...(29)
و با اين معنا، زندگى آدم (عليه السلام) در اين بهشت برزخى ، تمثيل وضعيت تعادل انسان است كه مى توان مشخصات آن را از همين سوره مباركه ((طه )) استخراج كرد:
آن گاه گفتيم : اى آدم ، محققا اين شيطان با تو و جفت تو دشمن است . مبادا شما را از بهشت بيرون آرد و از آن پس به شقاوت گرفتار شويد. آنجا نه هرگز گرسنه شوى و نه برهنه مانى . و نه هرگز به تشنگى و گرماى آفتاب آزار بينى .(30)
تفسير و توجيه گرايش هاى فطرى انسان به جانب زيبايى و جاودانگى ، تعادل و حتى رفاه ، در همين آيات مباركه مشهود است و به تعبير ديگر، فطريات انسان تماما از كشش درونى او براى رسيدن به اين وضعيت تعادلى اوليه نتيجه مى شود و تكامل انسان نيز معنايى جز اين ندارد.
اما از جانب ديگر، همين فطرت و گرايش هاى درونى زمينه انحراف و هلاكت بنى آدم هستند و از همين آيات مباركه نيز بر مى آيد كه شيطان انسان را در جهت تمايلات فطرى اش فريب مى دهد. شيطان با سوء استفاده از گرايش هاى ذاتى انسان به جاودانگى و خلود و قدرت و مالكيت لايزال او را اغوا مى كند و مى گويد:
...اى آدم ، آيا تو را به درخت خلود و جاودانگى و سلطنتى كه كهنه نمى شود راهنمايى كنم ؟(31)
و نيز از ادامه داستان كه فريفته شدن آدم و هبوط اوست بر مى آيد كه اين فطريات هر چند روى به جانب حق دارند، اما بسيار محتمل است كه دچار اشتباه شوند و غايات خويش را در جاى ديگرى بجز حق جست و جو كنند. يكى از رايج ترين اين اشتباهات آنچنان كه از تعبيرات قرآن مجيد برمى آيد اين است كه آدميزاد دچار اخلاد الى الارض (32) گردد و در همين كره خاكى به جست و جوى جاودانگى برآيد. در سوره ((همزه )) آمده است :
واى بر هر هرزه گوى بدزبانى كه ثروت اندوزى مى كند و آن را مى شمرد و حساب مى كند. مى انگارد كه مالش او را جاودانگى خواهد بخشيد.(33)
زمينه اين اشتباه هر چند در فطرت انسان موجود است ، اما اين خود اوست كه با گناهانش چاهى اينچنين بر سر راه خويش حفر مى كند.
آيا ((اوتوپيا)) رؤ ياى رهايى انسان از تنگناى حيرت و ترس از طريق متوقف ساختن زمان و صيرورت ، و زندگى فارغ از هرگونه درد و احساس ‍ نياز و فقر، در زمان حال است ؟ آيا رؤ ياى بهشت از دست رفته و آرزوى رسيدن به اليزه (34) است كه به توصيف همر(35) در آنجا پهلوانان و يلان پس از مرگ در صلح و هماهنگى و آرامش به سر مى برند؟(36)
يكى از حكماى گرانقدر معاصر در بحث از ((اوتوپيا)) و ريشه هاى فلسفى آن در وجود انسان ، بعد از طرح اين سؤ ال ها بالاءخره جواب مى دهد:
اوتوپيا رؤ ياى بازيافتن نظام ثابت گذشته و آسايش و آرامش قبل از افتادن در عالم و ولادت است .(37)
يعنى جست و جوى بهشت قبل از هبوط. ايشان مى فرمايد:
غرب در طول تاريخ دوهزار و پانصدساله خود، تخفيف همه دردها و رخ ‌زردى ها را در رؤ ياى استقرار ضرورت عقلى و حكومت عقل جست و جو كرده و خواسته است رؤ ياى بهشت را در زمين ، در ميان اقيانوس ها و حتى در فضا بر مبناى قانون عقل متحقق سازد.(38)
و البته در اينجا منظور ايشان از عقل همان عقل جزوى است كه خود اروپايى ها آن را Reason مى گويند، اگر چه تفسير ما مسلمانان از عقل چيز ديگرى است كه بعدها ان شاء الله از آن سخن خواهد رفت .
((علم )) - به معناى امروزى آن - وسيله مطلق نجات از مرگ و بيمارى و ترس است و اين توهم در قرن نوزدهم و اوائل قرن بيستم به قدرى غلبه داشت كه وقتى با يك هنرپيشه سى ساله سخن از ((پيرشدن )) به ميان آمد، جواب داد: ((هرگز پير نخواهم شد زيرا علم در آينده نزديك و قبل از آنكه من به پيرى برسم مسئله پيرى را حل خواهد كرد.))
از آن روز كه علم مرگ را نوعى بيمارى مى دانست كه بر اعضا عارض ‍ مى شود و معتقد بود كه مى تواند در آينده بر آن فائق آيد، اين توهم بسيار به ضعف گراييده و از اعتبار و اطلاق افتاده است ؛ اما صورت آرمانى آن هنوز باقى است و توسعه يافتگى يكى از وجوه آن است . خوب به حرف هاى اين روشنفكر آمريكايى - برژينسكى (39) - توجه كنيد:
بررسى هايى كه تاكنون در اين رشته انجام پذيرفته است ، حاكى از آن است كه انسان هاى دنياى پيشرفته ، ظرف چند دهه يى كه در پيش است ، جهشى عظيم را تجربه خواهند كرد جهشى كه بالقوه معادل است با تمامى تحول متدرج بشر از مرحله حيوانى به مرحله انسانى . فقط تفاوت جهش آينده در اين است كه چرخ آن ، سريع تر حركت مى كند و زمان را پشت سر مى گذارد، و به اين ترتيب اثر سرسام آور تغيير، عميق تر احساس خواهد شد. انسان ، بتدريج و به طرز فزاينده ، توانايى آن را خواهد يافت كه در مورد جنسيت فرزندانش ، خود تصميم بگيرد، به بركت داروها، ميدان برد هوشى انسان ها را وسعت دهد و شخصيت آنها را دگرگون سازد يا مهار كند. مغز انسان ، از نيروهاى بى حسابى برخوردار خواهد شد و به همان گونه كه اتومبيل ، تحرك و جنبش بشر را افزون و آسان ساخت . ((شمارگر))، تعقل او را بسط خواهد داد. قدرت بدنى بشر، عمق و گسترش خواهد يافت و پايدارى و دوام آن ، به اختيار او در خواهد آمد. برخى از آينده نگران برآورد مى كنند كه طى قرن آينده ، متوسط عمر انسان ، به تقريب 120 سال خواهد رسيد... ((سيبرنتيك ))(40) و ((خودكارى )) (اتوماسيون (41))، آداب كار كردن را زير و رو خواهد كرد فراغت بصورت كار روزمره در خواهد آمد و كار عملى ، در عداد مستثنيات قرار خواهد گرفت ، و آنگاه ، جامعه ى كار، جاى خود را به جامعه ى تفريح و تفنن خواهد بخشيد.(42)
البته همه اين روشنفكران غربى اين قدر غفلت زده نيستند كه بويى از واقعيت به مشامشان نرسيده باشد. بسيارى از آنها مثل ((آلفرد سووى )) اكنون در بنيان هاى رشد تمدن خويش شك كرده اند:
رشد با ابعاد بزرگ كنونى اش ، محيطى هر چه بيشتر مصنوعى ، و هر چه بيشتر تكنيكى ، ساخته است . آيا انسان متوسط خواهد توانست با اين محيط تكنيكى ، سازگار شود؟(43)
بعضى از عاقل ترهايشان مثل ((رنه دومن ))(44) حتى با اطمينان بيشترى مى گويند:
همه ى نشانه ها، به فرو ريزى كامل و برگشت ناپذير اين تمدن در قرن بيست و يكم اشاره مى كند، مگر آن كه بى درنگ روش هاى مان را دگرگون سازيم .(45)
در فرانسه ، اربابان صنايع مى گويند: رفاه ، آمار خود را دارد: صد سال پيش ، در 1874، يك كارگر فرانسوى از 12 سالگى تا لحظه مرگ كار مى كرد: روزى دوازده ساعت ، شش روز در هفته ، هفتاد و دو هفته در سال (46). او از گهواره تا گور. رويهمرفته 220 هزار ساعت كار مى كرد.
در 1976 همين كارگر، تنها از 16 تا 65 سالگى كار مى كند: هشت ساعت در روز، پنج روز در هفته ، چهل و هشت هفته در سال . جمع ساعات كار او در اين مدت 94 هزار است ، 55 درصد كمتر از يك قرن پيش .(47)
اما اين واقعيت هاى ابتدايى اربابان صنايع ، به هيچ روى واقعى نيست . نخست از آن روى كه هنوز بينوايانى در جامعه صنعتى غرب ، روزانه ده تا دوازده ساعت كار مى كنند و بالاخص از آن روى كه كميت كار يك چيزى است و كيفيت آن چيز ديگرى ، اما ماشين ها بار جسمى و عضلانى انسان را سبك ساخته اند. در عوض ، بار روانى او را سنگين كرده اند.
بعضى از آنها حتى دريافته اند كه امكان توسعه اقتصادى هرگز براى همه زمين قابل دستيابى نيست و اين نيمه فقير مستقيما تاوان آن نيمه سير و پر است ، و كشورهاى توانگر كه 29 درصد جمعيت جهان را در خود دارند، هشتاد درصد سوخت و منابع مواد خام را، مصرف ، و بهتر بگويم ، نابود مى كنند... كشورهاى فقيرتر هم هرگز به عصر ((خيز)) اقتصادى نخواهند رسيد: در زمانى كه آن ها به عصر ((خيز)) برسند، بهترين مواد خام موجود مصرف شده است .(48)
... اما هنوز هيچ يك از آنها به عمق مسئله آنچنان كه بايد دست نيافته اند و نبايد هم دست بيابند. همه اشتباه در اينجاست كه غرب بهشت زمين را بدل از بهشت آسمانى گرفته است و در خيال اوتوپيايى است كه در آن بيمارى ، مرگ و پيرى علاج شده است و انسان مى تواند فارغ از گذشت زمان جاودانه مركوب مرادش را همان گونه كه نفس اماره اش مى خواهد به جولان در بياورد و اين سوى و آن سوى بتازد و از همه لذايذ ممكن متمتع شود.
به راستى هيچ فكر كرده ايد كه چرا بشر غربى توسعه و رشد خود را با افزايش ساعات اوقات فراغت و تفنن خويش مى سنجد؟ يكى از بارزترين مشخصات جامعه ايده آل توسعه يافته اين است كه در آن ، كار تا حداقل ممكن كاهش يافته و متقابلا ساعات فراغت به حداكثر رسيده باشد. اين از خصوصيات ركنى آن بهشت زمينى است كه انسان امروز در جست و جوى آن است . وقتى معيار رشد، كار كمتر باشد مسلما بهشت جايى است كه در آن اصلا كار نباشد. يك نظر به كتاب هاى اقتصادى غرب كه در زمينه توسعه نگاشته شده است كافى است كه اين معنا را به انسان بفهماند كه اگر مى خواهيد ببينيد جامعه اى توسعه يافته است يا نه ، ساعات كار كارگران را نگاه كنيد؛ كار كمتر مساوى با رشد بيشتر است .
استقبال غرب از اتوماسيون با اين اشتباه ملازمه دارد كه آنها مى پندارند كه خودكارى يا اتوماسيون ساعات فراغت انسان را افزايش مى بخشد. و البته حتى اگر فراغت را به مثابه ارزشى مسلم تلقى كنيم باز هم گسترش ‍ اتوماسيون توفيق در اين زمينه نداشته ، چرا كه بجز اربابان و حكمرانان امپراتورى ماشينى ، همه زندگى انسان ها وقف گسترش اتوماسيون شده است .
در صورت نهايى و آرمانى زندگى ماشينى ، گذشته از آنكه تفكر انسان - يعنى ارزشمندترين نقطه وجود او - صرف حفظ و نگهدارى و توسعه ماشينى مى شود، باز هم كار به تمام معنا حذف نمى شود. ((آلدوس ‍ هاكسلى ))(49) در كتاب ((دنياى متهور نو))(50) به خوبى متوجه شده است كه جامعه آينده به قشرى از انسان ها نيازمند است كه برده وار ((كارهاى سياهى )) را كه لازمه فراغت اقشار ديگر است بر عهده بگيرند. دنياى متهور نو يك جامعه برده دارى است اما برده ها نيز خوشبختند، چرا كه علوم آزمايشگاهى تا بدانجا پيش رفته است كه بچه ها خارج از رحم مادران ، در لوله هاى آزمايشى پرورش پيدا مى كنند و اينچنين ، در شرايط آزمايشگاهى متفاوت مى توان انسان هاى متفاوتى دقيقا متناسب با جدول طبقه بندى مشاغل تربيت كرد، به گونه اى كه همه آنها از كار خود راضى باشند.
مرض و پيرى وجود ندارد... چرخ ‌هاى توليدى بسرعت مى چرخد. دولت همه را و حتى نوع رفتار آدم ها را تحت كنترل دارد. چرا كه وسايلى ابداع شده است كه ... بچه ها را در لوله آزمايش درست مى كنند. و از هر نطفه هر چند عدد آدم كه بخواهند مى سازند. اگر يك كارخانه به تعداد معينى كارگر احتياج داشته باشد سفارش مى دهد. و در ظرف مدت كوتاهى آنها را كه يك جور و يك شكل اند، تحويل مى گيرد. اختلاف طبقاتى از بين رفته است ، زيرا همه افراد به قسمى تحت عمل قرار گرفته اند، كه موضع اجتماعى خود را با جان و دل مى پذيرند.(51)
بچه ها از همان آغاز زندگى در لوله هاى آزمايش ، موسيقى هاى خاص و روش هاى دقيق تربيتى ، ظرفيت هاى بدنى ، فكرى و روانى خاصى متناسب با جدول طبقه بندى مشاغل پيدا مى كنند.(52)
گردانندگان ((آلفا)) هستند و آنها كه كار سياه مى كنند ((امگا))... هيچ كس ‍ از خود اراده اى ندارد و هر گاه شرايط يك نواخت خورد و خواب و شهوت كسى را كسل كند كافى است كه يك حب سوما بخورد و تمام غم و غصه او تبديل به شادى و سرور شود.(53)
تنها انسان هايى كه هنوز در شرايط فلاكت بار تمدن كهنه بشر زندگى مى كنند، باقيمانده سرخپوستان هستند كه در جايى محصور همچون باغ وحش ، با زنده زايى و بيمارى و فقر و عواطف انسانى دست به گريبان هستند و...(54)
تصويرى كه آلدوس هاكسلى هوشيارانه از جامعه متهور آينده ساخته است ايده آل تمدن آمريكايى است ، جامعه اى كه پيشرفت علوم آزمايشگاهى همه مشكلات آن را حل كرده است ؛ كار، عدالت اجتماعى ، امراض نفسانى و ناهنجارى هاى روانى ، عواطف رقيق بشرى ، زنده زايى و بيمارى و فقر... همه مسائل در آزمايشگاه حل مى شود. امگاها برده هايى هستند با نيروى جسمانى حداكثر، اما منهاى عصيان و اعتراض و اعتصاب ؛ و به فرض ‍ محال اگر اعتصابى هم - به دلايل فنى و آزمايشگاهى - اتفاق بيفتد، فورا ماءموران دولتى سر مى رسند و به جاى گاز اشك آور، آب داغ يا گلوله ، گرد سوما مى پاشند. گرد سوما داراى مجموعه خواص هرويين و حشيش و ال . اس . دى . و... است و مشكلات غم و غصه و عواطف بشرى را خيلى فورى به روش آمريكايى حل مى كند و بعد ناگهان امگاها را مى بينى كه خوشحال و دست افشان به رقص و پايكوبى پرداخته اند و دسته جمعى سرود استانداردى را كه در لوله آزمايش بدانها آموخته اند، زمزمه مى كنند.(55)
نبايد پنداشت كه اين تصورات آلدوس هاكسلى تخيلاتى محض و بدون ريشه است ؛ ريشه هاى دنياى متهور نو را بايد در نظرگاه غير واقعى غرب به انسان و جهان جست و جو كرد. آمريكا براى آنكه سربازان خويش را در جبهه هاى جنگ ويتنام نگه دارد، علنا و بدون پرده پوشى از هرويين و كوكايين و ساير مواد مخدر و محرك استفاده مى كرد. اگر درست دقت كنيم ، همين واقعيت است كه در اوتوپياى آلدوس هاكسلى به صورت حب سوما جلوه مى كند. وقتى انگيزه هاى درونى نباشد، كار همچون شرى تلقى مى شود كه بايد از آن خلاص شد. ((شوماخر))(56) نويسنده كتاب ((كوچك زيباست ))(57) بسيار خوب از عهده بيان اين معنا بر آمده است :

next page

fehrest page

back page