fehrest page

back page

اللهم انى اءتقرب اليك بمحمد و آل محمد، اللهم انى اءتقرب اليك بولاية الشيخ على بن ابى طالب (عليه السلام ).
بارالها! من تقرب مى جويم به تو، توسط محمد و خاندان او. بارالها به تو تقرب مى جويم به ولايت شيخ على بن ابى طالب (عليه السلام ).
او دائما اين كلمات را تكرار مى كرد تا اينكه در روى زمين قرار گرفت . مدتى صبر كرديم . سپس او را حركت داديم اما متوجه شديم كه او از دنيا رفته است .
رحمت خدا بر او باد(1094).
و بدين گونه حبر و دانشمند امت و مفسر قرآن بعد از هفتاد و يك سال زندگى از دنيا رفت . به ابن عباس تفسيرى منسوب است به نام تنوير المقباس كه در حاشيه در المنثور چاپ شده و شاگردانى همچون سعيد بن جبير عكرمه ، عطاء و مجاهد تربيت كرد و در معرفى حقانيت على بن ابى طالب (عليه السلام ) تلاش فراوان نمود.
وفات عبدالله بن عباس در سال 68 هجرى بود. محمد بن حنفيه بر او نماز خواند و در مسجد جامع طائف دفن گرديد. بر سر قبر او خيمه اى زدند(1095). امام صادق (عليه السلام ) درباره وى فرمود: پدرم او را شديدا دوست مى داشت در يكى از روزها ابن عباس كه نابينا بود، به پدرم برخورد. سؤ ال كرد تو كيستى ؟ گفت من محمد بن على بن الحسين هستم . ابن عباس ‍ گفت : حسبك ، من لم يعرفك فلا عرفك كافى است تو را حسبت ، كسى كه تا حال تو را نشناخته باشد پس تو را نمى شناسد(1096).))
عشق و علاقه امام باقر به عبدالله نشانگر ايمان و اعتقاد وى به ولايت اهل بيت است . رحمت خدا بر او باد.
آستانه عبدالله
در گذشته ها ابن عباس آستانه اى داشته كه در قريه سلامه شهر طائف از نواحى مكه قرار دارد و داراى حرم و گنبد بوده است .
ياقوت حموى در وصف آستانه وى چنين مى نويسد: ((سلامه ... قريه اى است از قراى طائف كه در آن مسجد النبى واقع است و در كنار مسجد گنبدى است كه در زير آن ابن عباس و جمعى از اولاد وى به خاك سپرده شده اند(1097)....))
بديهى است كه امروز ديگر از آستانه ابن عباس خبرى نباشد و مانند ديگر بناها در حرمين شرفين توسط حكام آل سعود تخريب شده باشد.
كارگزاران بصره : 3 - ابوالاسود دوئلى استاندار بصره
ظالم بن ظالم ابواسود دوئلى از ياران و شيعيان اميرالمؤمنين (عليه السلام ) بود و تا آخر عمر بر اين اعتقاد باقى ماند. او جزو شاعران و آگاهان به قرآن بود و علم نحو را از اميرالمؤمنين آموخت .
ابو اسود در دوران حكومت اميرالمؤمنين در زمان استاندارى عثمان بن حنيف و عبدالله بن عباس سمتهايى را به عهده داشت كه به برخى از آنها در شرح حال عبدالله و عثمان اشاره دارد شد.
مسؤ وليتهاى ابوالاسواد در حكومت على (عليه السلام )
1 - ابواسود جزو مشاوران و نزديكان حكومت عثمان بن حنيف و ديگر كارگزاران بصره بود.
2 - او قاضى بصره بود و به اين عنوان شهرت يافته است . از اين رو ما شرح حال او را در ضمن قضات المؤمنين (عليه السلام ) مى نگاريم .
3 - كاتب ابن عباس در بصره بود(1098).
4 - جانشين عبدالله در بصره هنگام جنگ صفين بود.
5 - خازن و كارگزار بيت المال بود كه ظاهرا بعد از رفتن زياد بن عبيد به فارس به اين سمت گماشته شد.
6 - آخرين سمت وى كارگزار بصره پس از فرار عبدالله بن عباس به مكه است . عده اى از مورخين بر كارگزارى ابواسود بر بصره تصريح كرده اند.
كارگزارى ابوالاسود بر بصره
در اسدالغابه مى نويسد: على (عليه السلام ) او را بر بصره گمارد(1099) و اين در سال چهل اتفاق افتاد(1100).
در روضات الجنات از تاريخ خليفة بن خياط نقل مى كند كه عبدالله بن عباس در هنگام ترك بصره به قصد حجاز، ابواسود دؤ لى را به عنوان جانشين خود معرفى كرد و ابواسود دؤ لى تا هنگام شهادت على (عليه السلام ) حاكم بصره بود(1101).
ابن سعد نيز در طبقات مى نويسد: هنگامى كه عبدالله قصد حجاز كرد، ابواسود دؤ لى را به عنوان كارگزار بصره معرفى كرد و على (عليه السلام ) او را بر اين سمت ابقا نمود(1102). گرچه بخشى از آنچه ابن سعد و خليفة بن خياط گفته اند، قابل قبول نيست ، ولى اصل ولايت ابواسود را بر بصره ثابت مى كند.
ابوالفرج اصفهانى بر خلاف اين دو، نقل مى كند كه ابواسود مانع حركت عبدالله به جانب حجاز گرديد. وى در الاغانى در موارد متعددى از ابواسود تجليل مى كند و در جايى مى نويسد: ((پير دانش و فقيه مردم و صاحب و ياور على (صلوات الله عليه ) و جانشين عبدالله بن عباس بر بصره ابواسود دؤ لى چنين گفته است (1103)...)) و در تجليل از او مى نويسد: ((ابواسود دؤ لى از وجوه تابعان و فقها و محدثين آنها بوده است و از عمر بن خطاب زياد روايت كرده و از ابن عباس و ديگران . عمربن خطاب ، عثمان بن عفان و على بن ابى طالب را به كار گماشته اند و او از بزرگان شيعيان على بود... على او را بعد از ابن عباس بر بصره گمارد و ابواسود ركنى از اركان علم نحو و بنيان گذار پايه هاى آن بود(1104).))
وى اضافه مى كند: هنگامى كه ابن عباس از بصره به جانب مدينه مى رفت ، ابواسود او را تعقيب كرد كه از سفر باز دارد، ولى عبدالله دائيهاى خود از بنى هلال را به يارى طلبيد و آنها را جلو ابو اسود را گرفتند و ميان آنها و ابواسود درگيرى شد كه نزديك بود به جنگ تبديل شود. ابوالاسود جريان را براى على (عليه السلام ) گزارش داد و حضرت او را بر بصره گمارد(1105).
ابوالفرج همچنين مى نويسد: على بن ابى طالب (عليه السلام ) ابوالاسود را بر بصره گمارد و طى نامه اى زياد بن ابيه را بر ديوان و خراج گماشت . زياد در نامه هايى كه به على (عليه السلام ) نوشت ، از ابو اسود بدگويى كرد. ابوالاسود نيز طى اشعارى به زياد پاسخ داد.
از آنچه ذكر شد بخوبى استفاده مى شود كه ابواسود بعد از فرار عبدالله به مكه ، كارگزار بصره شده است و تا هنگام شهادت اميرالمؤمنين على (عليه السلام ) در اين سمت مشغول خدمت بوده است .
سخنرانى ابوالاسود بعد از شهادت على (عليه السلام )
ابواسود بعد از شهادت على (عليه السلام ) براى مردم سخنرانى كرد و از آنان براى خلافت امام حسن (عليه السلام ) بيعت گرفت . وى در سخنرانى خود گفت :
((يكى از دانشمندان خدا و خارج از دين او، اميرالمؤمنين را در مسجد به شهادت رسانده است ؛ در حالى كه براى تهجد و عبادت در شبى خارج شده بود كه اميد شب قدر در آن مى رفت . خداوند او را به خاطر شهادتش ‍ گرامى مى دارد. روح او كه آميخته با بر، تقوا و ايمان و احسان بود، به سوى خدا عروج كرد با شهادت وى نور خدا در زمين خاموش شد و ركنى از اركان الهى منهدم گرديد. مانند وى ديگر مشاهده نخواهد شد. ما از خداييم و به سوى او باز مى گرديم و اين مصيبت را نزد خدا حساب مى كنيم . بر او سلام و رحمت باد روزى كه متولد شد و روزى كه به شهادت رسيد و روزى كه بر انگيخته خواهد شد.))
سپس ابواسود بشدت گريه كرد و گفت : او در مورد امامت بعد از خود، فرزند رسول خدا و فرزند خودش شبيه خودش در خلق و روش را وصى قرار داده است . من اميدوارم كه خداوند آنچه ايجاد شده جبران كند و رخنه هايى را كه شكاف برداشته مسدود سازد تا مردم جمع گردند و آتش ‍ فتنه بخوابد، پس با او (امام حسن (عليه السلام )) بيعت كنيد تا هدايت يافته ، راه رشد و صلاح را بيابيد.))
تمام شيعيان بيعت كردند ولى عده اى از مردم كه طرفداران عثمان بودند و عقيده خود را اظهار نكردند بيعت نمودند و به جانب معاويه فرار كردند. معاويه حيله گر، كسى نزد ابوالاسود فرستاد كه حسن (عليه السلام ) به من درباره صلح نامه نگاشته و از او خواست كه از مردم بصره برايش بيعت بگيرد و ابوالاسود را وعده داده و اميدوار كرد.
اشعار ابوالاسود در رثاى على (عليه السلام )
ابوالاسود نيز در مرثيه اى ، معاويه را مسؤ ول قتل على (عليه السلام ) معرفى كرد:
اءلا اءبلغ معاوية بن حرب فلا قرت عيون الشامتينا
اءفى الشهر الصيام فجعتمونا بخير الناس طرا اءجمعينا
قتلتم خير من ركتب المطايا و خيسها و من ركب السفينا
و من لبس النعال و من خذاها و من قراء المثانى و المئينا
اذا استقبلت وجه اءبى حسين راءيت الدر راق الناظرينا
لقد علمت قريش حيث حلت باءنك خيرها حسبا و دينا(1106)
((به معاويه فرزند حرب خبر بده كه چشم بدخواهان (به شهادت اميرالمؤمنين (عليه السلام )) هرگز روشن مباد. آيا در ماه روزه ما را ماتم زده كرديد آن هم به مصيبت بهترين فرد در جمع تمام ما. شما بهترين كسى را كه سوار چهارپايان شده و آنها را رام مى كرد و سوار كشتى شده ، به شهادت رسانديد. كسى كه كفش به پا كرده و آن را مى بخشيد و سوره هاى مثانى و مئين (سوره هائى كه صد آيه دارند را قرائت مى كرد. چون با پدر حسين روبرو شوى درى را مى بينى كه بينندگان را خيره كرده است . قبيله قريش هر جا كه باشد مى داند كه تو (اى على ) بهترين آنها از جهت حسب و نسب و دين و ايمان هستى .))
از آنچه در اغانى آمده دو نكته مهم استفاده مى شود:
1 - ابوالاسود در هنگام شهادت اميرالمؤمنين (عليه السلام ) حاكم بصره بوده است و براى خلافت امام مجتبى از مردم بصره بيعت گرفت و تا زمان صلح امام حسن (عليه السلام ) حاكم بصره بوده است .
2 - معاويه براى فريب ابوالاسود كسى را نزد او فرستاده است مولى ابوالاسود فريب نخورده است . اين سخن تاءييدى است بر آنچه قبلا در شرح حال عبدالله ذكر شد كه معاويه جاسوسى ديگرى را به بصره فرستاد كه دستگير شدند. منتهى طبق آنچه قبلا ذكر شد حاكم بصره عبدالله معرفى شده بود و در اين نقل ابوالاسود و ما يادآورى كرديم كه در آن زمان عبدالله حاكم بصره نبوده است و آنچه ابوالفرج در اينجا ذكر كرده ، صحيح است ، زيرا عبدالله در اين زمان در مكه بوده است . خطبه ابوالاسود را محدث قمى در سفينة البحار(1107) نقل كرده است . از آنچه ابوالفرج نقل كرده بخوبى پيداست كه اين مسائل در يك زمان اتفاق نيفتاده است و در فاصله شهادت امام على (عليه السلام ) و طرح صلح امام مجتبى (عليه السلام ) با فاصله چندين ماه رخ داده است .
رفع شبهه
در دايرة المعارف بزرگ اسلامى بعد از نقل مضمون اشعار، در انتساب آن به ابوالاسود ترديد شده است ، و دليلى نامناسب بر رد اين انتساب ذكر شده كه در خور تاءمل است . در آنجا آمده : ((ولى با توجه به روابط ابوالاسود با امويان ، مساءله انتساب آن مرثيه به وى اندكى ترديدآميز به نظر مى رسد(1108).)) و در پايان شرح حال ابوالاسود بعد از اشاره به پيوند صادقانه وى با اميرالمؤمنين (عليه السلام ) و اشعار وى درباره امام على (عليه السلام ) و امام حسين چنين نتيجه گيرى مى كند كه ((با اينهمه ديوان او چنانكه بايد گوياى اين پيوندها و نيز منابع اصلى ما از رابطه مستقيم او با امام حسن و امام حسين و امام على بن الحسين (عليه السلام ) سخنى به ميان نياورده اند و اگر برخى منابع ديگر او را در شمار اصحاب اين امامان نهاده اند (مانند رجال طوسى ، صص 46، 69، 75، 95) ظاهرا بيشتر به سبب همزمانى ابوالاسود با آنان بوده است (1109).))
در پاسخ به اين اظهارات بايد گفت اولا: بسيارى از مورخين تصريح كرده اند كه اين اشعار را ابوالاسود در مرثيه اميرالمؤمنين (عليه السلام ) سروده است از جمله طبرى (1110)، ابن اثير(1111)، بلاذرى (1112)، مسعودى (1113)، ابن جوزى (1114) ابن شهر آشوب (1115)، خوانسارى در روضات الجنات به نقل از كتاب ((فصول المهمه فى معرفة الائمة (1116))) و مجلسى در جلد 42 بحارالاءنوار(1117). مجلسى در همان جلد در جاى ديگر انتساب اشعار به ابوالاسود را با ترديد ذكر كرده و مى نويسد: و گفته شده اين اشعار را ام هيثم دختر عربان حثعمى در رثاى على (عليه السلام ) سروده است . آنچه وى نقل كرده سى و يك بيت شعر است كه در ضمن آنها اين اشعارى است كه نقل شد(1118). نويرى نيز مانند مجلسى با ترديد نقل كرده و مى نويسد و گفته شده كه سرآينده آن ام هيثم دختر عريان نخعى است و مترجم آن از ديوان ابوالاسود و منابع ديگر نقل مى كند(1119) كه اشعار از آن ابوالاسود است . ابوالفرج بر خلاف كتاب اغانى خود در مقاتل الطالبين (1120) اين اشعار را كه بيست و يك بيت آورده است به امه هيثم دختر اسود نخعى نسبت مى دهد. ولى همان گونه كه ذكر شد انتساب آنها به ابوالاسود محرز است و ام هيثم فردى ناشناخته است . طبرى در جريان كشته شدن عمربن سعد به دست مختار به هيثم بن اسود نخعى اشاره دارد كه وقتى متوجه شد مختار در صدد انتقام از عمر بن سعد است ، پسر خود عريان را نزد وى فرستاد و او را از جريان مطلع ساخت لذا عمر سعد امان نامه گرفت (1121)... بنابراين ام هيثم دختر عريان بايد سالها بعد باشد و ابو مخنف نقل كرده كه ام هيثم دختر اسود نخعى جنازه ابن ملجم را گرفت و آن را سوزاند(1122) و ممكن است ، اشعار، منسوب به اين خانم باشد، ولى اين مطلب ظاهرا صحيح به نظر نمى رسد، زيرا هيثم پسر اسود نخعى بوده است . ممكن است صحيح روجه هيثم بن اسود باشد، زيرا ابن ابى الحديد نقل مى كند هيثم بن اسود ابى العريان خود عثمان بود ولى همسرى داشت طرفدار على (عليه السلام ) كه در جنگ صفين گزارشهاى پشت سپاه معاويه را به لشكريان على (عليه السلام ) گزارش مى داد(1123). منتهى در اين اشعار به هيچ وجه به ابن ملجم اشاره نكرده و يا اينكه قاتل مشخص بوده تكيه بر دشمنى معاويه شده است . به نظر مى رسد از كسى باشد كه اطلاعات اجمالى راجع به جريان شهادت حضرت نداشته است .
ثانيا: اگر پيوند ابوالاسود را با امويان بپذيريم ، دليل نمى شود كه موضعگيرى سالها بعد را دليل بر رد انتساب اشعارى به وى بدانيم كه در زمان خلافت امام حسن (عليه السلام ) سروده است .
ثالثا: از شرح ابوالاسود چنين استفاده مى شود كه وى به خاطر تشيع مورد اذيت و آزار قرار مى گرفته است (1124). او تا آخر عمر بر اين عقيده بوده است به گونه اى كه جاحظ كه خود عثمانى است ، او را يك شيعه معرفى مى كند و درباره اش مى گويد:
((ابوالاسود جزو طبقات مختلف شناخته شده و در همه آنها بر ديگران مقدم است . او جزو تابعان ، فقها، محدثان ، شعرا و اشراف ، شجاعان ، حاكمان و اميران ، زيركان ، نحويان ، حاضر جوابان ، شيعيان ، بخيلان ... قرار دارد(1125).))
رابعا: صرف داشتن ارتباط با امراى بصره و يا ديدار با معاويه باعث نمى شود كه او را از تشيع دور بدانيم . زيرا وى زمانى كه همراه جماعتى به شام مى رود، معاويه از او سؤ ال مى كند: به من خبر رسيده است كه على بن ابى طالب مى خواسته تو را يكى از دو حكم قرار دهد(1126)؛ در آن صورت چگونه حكم مى كردى ؟ پاسخ داد اگر مرا يكى از آن دو قرار مى داد، هزار نفر از مهاجران و فرزندان آنها و هزار نفر از انصار و فرزندان آنها را جمع مى كردم و آنها را به خدا سوگند مى دادم كه آيا مهاجران و فرزندان آنها شايسته ترند براى حكومت يا فرزندان رها شدگان (1127) (طلقاء).
بنابراين ابوالاسود عقيده خود را حفظ مى كرده و زمانى كه براى او هديه اى مى آورند كه در ضمن آن حلوايى وجود دارد كه از آن بوى رشوده استشمام مى كند، از آن استفاده نمى كند و دخترش در اين مورد اشعارى مى سرايد(1128).
خامسا: ذكر افراد به عنوان ياران يكى از ائمه ، از زبان شيخ طوسى - رحمة الله عليه - از باب معاصرت آنها با ائمه نيست ، بلكه از آن جهت است كه آنها از ائمه روايت و حديث نقل كرده اند و يا جزو شيعيان بودند. از آنجا كه ابوالاسود در بصره ساكن بوده ، طبيعى است كه ارتباط قوى با ائمه ساكن حجاز نداشته باشد، ولى از آنان منقطع نبوده است .
متاءسفانه بايد اضافه كنم كه مقاله دايرة المعارف درباره ابوالاسود، مشتمل بر لغزشهاى ديگر نيز هست ؛ از جمله بيان مى كند كه اختلاف بين ابوالاسود و ابن عباس و فرار عبدالله از بصره مربوط به سال 38 هجرى قمرى است و بر خلاف تمام مورخين مى نويسد: ((از اين رو اين گفته كه خروج ابن عباس از بصره در سال 40 ق بوده است ، دقيق نيست (1129).))
به نظر ما عليت عمده اين اشكالات و نارساييها كه در برخى مقالات ديگر اين دايرة المعارف ها نيز به چشم مى خورد و نتيجه شايسته اى ارائه نمى گردد، آن است كه محققان و نويسندگان مقالات تنها از فيشهايى كه درباره يك فرد تهيه شده ، استفاده مى كنند و از بررسى حوادثى كه مربوط به آنهاست ، غافلند و جو اجتماعى حاكم آن زمان را مورد توجه قرار نمى دهند. از اين رو با ديدگاههاى مختلف روبرو هستند، مخصوصا در مسائل مربوط به شيعه اين تشكيكات دامنه بيشترى دارد، چرا كه تاريخنگاران ، غير شيعى بودند و منابع شيعه از بين رفته است و جو خفقان اجازه نمى داده كه حوادث آن گونه كه بايد نگاشته شود و گاهى چنان روايت و اخبار متضاد ارائه مى شود كه شناخت صحيح آن از سقيم بسى دشوار و سخت است .
مرگ ابوالاسود
از آنچه تا كنون ذكر شد بخوبى كارگزارى ابوالاسود بر بصره استفاده مى شود و ترديدى بر جاى نمى گذارد. مرگ ابوالاسود را به دليل ابتلاى به طاعون ، در سال 67 دانسته اند. برخى نيز سال 99 و رجب 101 نيز ذكر كرده اند ولى قول اول مشهور است (1130).
بعد از صلح امام حسن (عليه السلام ) حمران بن ابان (1131) بر بصره مسلط شد و معاويه بسربن ارطات را حاكم آن شهر كرده بسر به دستور معاويه وارد بصره گرديد و فرزندان زياد بن عبيد را دستگير كرد و از زياد كه در فارس ‍ بود، خواست تا حكومت معايه را به رسميت بشناسد(1132) و بدين گونه بصره تحت اختيار معاويه قرار گرفت .

پايان


fehrest page

back page