next page

fehrest page

back page

3- روايت فضيل
مفيد و كشى از ابراهيم بن عمر يمانى از فضيل بن يسار از امام باقر (عليه السلام ) نقل كرده اند كه فرمود: مردى نزد پدرم آمد و گفت : ابن عباس ‍ مدعى است كه مى داند آيات قرآن كى و كجا نازل شده است . حضرت فرمود: از او سؤ ال كن كه اين آيه درباره چه كسى نازل شده است . من كان فى هذه اءعمى فهو فى الاخرة اءعمى و اءعضل سبيلا(1029). (كسى كه در اين دنيا كور باشد (و حق را نداند) در آخرت نيز كور و گمراه تر خواهد بود) و نيز اين آيه درباره چه كسى نازل شده : و لا ينفعكم نصحى اردت اءن اءنصح لكم (1030). (سود نمى دهد شما پند من اگر بخواهم كه شما را نصيحت كنم ))؛ و اين آيه درباره چه كسى نازل شده است : يا ايها الذين امنوا اصبروا و صابروا و صابروا و رابطوا(1031) (اى كسانى كه ايمان آورده ايد صبر كنيد و به صبر و استقامت توصيه نماييد و رابطه برقرار كنيد.) آن مرد در اين باره از ابن عباس سؤ ال كرد، ولى او گفت : از وى سؤ ال كه عرش كى و چگونه خلق شده است . اين مرد نزد امام زين العابدين بازگشت و امام فرمود: اما دو آيه اول درباره پدرش نازل شده و آيه اخير درباره پدرم و ما نازل شده است (1032).
على بن ابراهيم همين روايت را نقل كرده و راوى آن به جاى فضيل ، ابو الطفيل است و دارد كه فرمود: آيه اول درباره او و پدرش نازل شده و آيه دوم درباره پدرش و آيه سوم درباره بچه او و ما نازل شده است (1033).
اين حديث نيز مانند احاديث گذشته است . راويان آن توثيق نشده اند و از جهت متن نيز كامل نيستند. زيرا آنچه به عنوان شاءن نزول ذكر شده با واقعيات سازگار نيست و طبق كشى و مفيد بر فرض كه روايت را صحيح بدانيم ، مصداق آن دو آيه ، پدر وى است نه عبدالله و طبق نقل على بن ابراهيم نيز ابوالطفيل توثيق خاصى نشده است و صحيح نيست كه بگوييم آيه اول درباره عباس و عبدالله نازل شده است . زيرا وى در هنگام نزول آن آيه يا متولد نشده يا بچه بوده است . زيرا تولد وى را سه سال قبل از هجرت ذكر كرده اند. مگر اينكه به خاطر كورى ظاهرى ، وى را مصداقى از اين آيه بدانيم كه اين مطلب نيز حقيقت ندارد، چون كور ظاهرى دليل بر كورى باطن نيست و روايات متعدد دلالت دارد كه وى از جهت ايمان معتقد به ولايت بوده است آيه دوم نيز مربوط به نوح و قوم وى است .
نظير همين روايت است آنچه كشى نقل كرده كه فضيل بن يسار گويد: از امام باقر (عليه السلام ) شنيدم كه فرمود: اميرالمؤمنين (عليه السلام ) فرموده است : خداوندا لعنت فرما دو فرزند فلان را (يعنى عبدالله بن عباس ) و چشمهاى آنها را كور كن ، آن گونه كه قلبهايشان را در رقبت به من كور كردى و كورى چشمهاى آنها را دليل بر كورى قلبهاى آنها قرار داده (1034).))
اين روايت از جهت سند و متن نادرست است . زيرا در سلسله سند آن محمد بن سنان و موسى بن بكر هستند كه اولى ضعيف و دومى واقعى است (1035) و از جهت واقعيت خارجى ما دليلى نداريم كه عبيدالله در آخر عمرش كور شده باشد و برخى نوشته اند كورى عبدالله به خاطر گريه او بر على (عليه السلام ) و حسن و حسين ، بوده است (1036).
روايات ضعيف ديگرى نيز در مذمت عبدالله نقل شده كه ما از نقل آنها در مى گذريم و نظرات علماى رجال شيعه را درباره عبدالله نقل مى كنيم .
نظرات علماى رجال شيعه درباره عبدالله
1 - شيخ طوسى در كتاب رجالش عبدالله را جزو ياران على و پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) كرده است (1037).
2 - علامه در قسم اول از خلاصه درباره وى مى گويد: ((عبدالله بن عباس ‍ از اصحاب رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) و جزر محبان على (عليه السلام ) و از شاگران او بود. حال وى در جلالت و اخلاص نسبت به اميرالمؤمنين (عليه السلام ) مشهورتر از آن است كه مخفى بماند و كشى احاديثى در قدح او ذكر كرده كه ما از آنها در رجال كبيرمان پاسخ داده ايم رضى الله عنه (1038). صاحب وسائل الشيعه (1039) و جامع الرواة (1040)، نظر علامه را پذيرفته اند.
3 - ابن داوود در قسم اول از رجالش نوشته است كه مقام عبدالله بن عباس ‍ بالاتر از آن است كه به فضل و جلالت و محبت او نسبت به اميرالمؤمنين و انقيادش از آن حضرت ، اشاره شود. لاهيجى نيز گفته است كه ابن عباس ‍ مقبول طرفين است (1041).
4 - صاحب معالم در تحرير طاووسى گويد: حال ابن عباس - رضى الله عنه - در محبت و اخلاص نسبت به اميرالمؤمنين (عليه السلام ) و دوستى و يارى و دفاع از او قابل شبهه نيست و آنچه كشى نقل كرده ، اخبار شاذ ضعيفى است كه باعث قدح و جرح اوست ، اما امثال حبر امت جاى دارد كه به او حسد بورزند(1042) (و درباره اش خبر جعل كنند).
5 - صاحب قاموس الرجال بحث مفصلى راجع به عبدالله دارد و از اخبار قادحه پاسخ مى دهد كه (1043) برخى از آنچه ذكر كرده ، نادرست است كه ما در ضمن مباحث گذشته به آن پرداختيم .
صاحب الدرجات الرفيعه نيز به شدت از عبدالله دفاع مى كند و بردن اموال بصره را مربوط به بعد از صلح امام حسن (عليه السلام ) مى داند(1044).
اشكال مامقانى و پاسخ آن
مامقانى پس از اينكه اخبار قدح عبدالله و رد آنها را هراه با اخبار ستايش ‍ وى ذكر مى كند، مى گويد: اينجا دو مطلب است كه بايد به آن توجه داشت :
1 - داستان انكار عبدالله به آنچه ابن زبير گفته ، همچون مكابره است ، يعنى در واقع او پذيرفته كه اموال بصره را برده است .
2 - ابن عباس تا زمان امام سجاد (عليه السلام ) زنده بوده ، اما مطلبى كه دلالت كند وى امامت آن حضرت را قبول داشته ، نقل نشده و تنها به امامت على (عليه السلام ) (و بنا به نقل كشف الغمه ) و امام حسن (عليه السلام ) اقرار كرده است .
آنگاه اضافه مى كند: انصاف اين است كه او را از ثقات شمردن ، افراط است و از ضعفاء دانستن تفريط و بهترين امرها حد وسط آن است و خداوند عالم به حقايق امور است (1045).
به اعتقاد ما عبدالله از ثقات است (نسبت به اشكال اول پاسخ لازم قبلا ذكر شد، كه وى توبه كرده و پشيمان شده است ). اما نسبت به اشكال دوم مامقانى بايد گفت : از ابن عباس رواياتى نقل شده كه نشان مى دهد او عقيده داشته دوازده نفر بعد از پيامبر به امامت خواهند رسيد و آنان به جز على (عليه السلام ) از فرزندان آن حضرتند. ابن عباس همچنين نسبت به ائمه برخورد خوب و درستى داشته و چون در مكه و طائف بوده ، اين مطلب خيلى بروز نكرده است . اما دليل اين مطلب :
1 - صدوق - عليه الرحمه - در امالى خود به طور مسند از عبدالله بن عباس نقل مى كند كه گفت : پيامبر فرموده : بعد از اينكه در شب معراج به آسمان هفتم و از آنجا به سدرة المنتهى و از آنجا به حجابهاى نور رفتم . پروردگارم به من خطاب كرد: اى احمد تو بنده من و من پروردگار تو هستم . براى من خضوع كن و تنها مرا عبادت نما و تنها بر من توكل كن و به من اطمينان داشته باش . زيرا من راضى هستم كه تو بنده و حبيب و رسول و پيامبر باشى و راضى شدم كه برادرت على (عليه السلام ) خليفه و باب تو و حجت من بر بندگانم و امام خلق من باشد كه به وسيله او، دوستانم از دشمنانم شناخته شوند و به وسيله او حزب شيطان از حزب من مميز و مشخص گردد و به وسيله او دينم بر پا باشد و حدودم حفظ گردد و احكامم اجرا شود و به وسيله تو و او و نسل او، به بندگام رحم نمايم و به وسيله قائم از شما زمينم را به وسيله تسبيح و تهليل و تقديس و تكبير و تمجيدم ، آباد نمايم و به گفتار كفار را پايين و گفتار خود را بلند آوازه گردانم (1046).))
ابن عباس علاوه بر اشاره به امامت على (عليه السلام )، به امامت ائمه بعدى و حتى امام زمان (عليه السلام ) اقرار كرده است .
2 - عبدالله بن عباس از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) نقل مى كند كه فرمود:
اءنا سيد المرسلين و على بن ابى طالب ، سيد الوصيين و ان اءوصيائى بعدى اثنا عشر اولهم ، على بن ابى طالب و آخرهم القائم (1047).
((من سرور فرستادگانم و على بن ابى طالب سرور جانشينان و بدرستى كه جانشينان بعد از من دوازده نفر است اول آنها على بن ابى طالب است و آخرشان قائم .))
طبق روايت ديگرى كه عبدالله نقل كرده پيامبر فرمود: ((من و على و حسن و حسين و نه پسر و فرزندان حسين ، پاك و معصوم هستيم (1048).))
3 - شيخ صدوق و ثقة الاسلام كلينى با سند از سليم بن قيس هلالى نقل كرده اند كه گفت : از عبدالله جعفر شنيدم كه مى گفت : ما نزد معاويه بوديم : من ، حسن و حسين ، عبدالله بن عباس ، عمر بن ابى سلمه و اسامة بن زيد. بين من و معاويه بحثى به ميان آمد. به معاويه گفتم : از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) شنيدم كه فرمود: ((من سزاوارترم به مؤمنين از خودشان و بعد از من برادرم على (عليه السلام ) سزاوارتر است به مؤمنين از خودشان و بعد از شهادت على (عليه السلام ) فرزندش حسن و بعد از او حسين و بعد از شهادت او، فرزندش على بن الحسين و بعد از او فرزندش ‍ محمد بن على باقر (عليه السلام ) سزاوارترند به مؤمنين از خودشان و تو اى حسن او را خواهى ديد. آنگاه حضرت دوازده نفر را كامل كرد كه نه نفر آنها از فرزندان حسين (عليه السلام ) بودند)).
عبدالله بن جعفر گويد: من بر اين مطلب از حسن و حسين و عبدالله بن عباس و عمر بن اءبى سلمه و اسامة بن زيد شهادت خواستم و آنان نزد معاويه گواهى دادند. سليم مى گويد: اين حديث را از سلمان ابوذر و مقداد شنيده ام (1049).
در اين حديث ابن عباس به امامت دوازده نفر ائمه همراه با نامشان اقرار كرده است .
و همين روايت را طبرسى در احتجاج از سليم بن قيس مفصل تر بيان كرده كه ما آن را نيز ذكر مى كنيم .
سليم گويد: از عبدالله بن جعفر شنيدم كه گفت : معاويه به من گفت : چرا اين قدر به حسن و حسين تعظيم مى كنى در حالى كه نه او بهتر از توست و نه هم پدرشان از پدر تو بهتر است . اگر اين نبود كه فاطمه دختر رسول خدا است ، مى گفتم مادرت اسماء دختر عميس هم كمتر از مادر آنها نيست .
عبدالله گويد: من از سخنان معاويه ناراحت شدم و با ناراحتى گفتم : تو نه آن دو را مى شنانسى و نه پدر و مادرشان را. آرى به خدا سوگند آنها بهتر از من هستند و پدرشان بهتر از پدر من و مادرشان بهتر از مادر من . از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) سخنانى درباره آن دو و پدر و مادرش در سن كوچكى شنيدم و آن را حفظ كرده ام .
معاويه كه ديد در مجلس به جز حسن و حسين و عبدالله بن جعفر و ابن عباس و فضل برادرش كس ديگرى نيست ، گفت : بگو آنچه را شنيدى . به خدا سوگند تو دروغ نمى گويى .
عبدالله گفت : اين براى تو سنگين است . گفت بگو اگر چه عظيم تر از كوه احد و حراء باشد. وقتى كه كسى از مردم شام نباشد. زيرا خداوند رئيس ‍ شما را كشته و جمع شما را متفرق ساخته و امر حكومت به دست اهلش و در جايگاهش قرار گرفته است . پس باكى نداريم كه چه مى گوييد و چه ادعايى داريد.
عبدالله گفت : از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) شنيدم كه فرمود: ((من سزاوارتر به مؤمنين از خودشان هستم و هر كس من سزاوارتر به او هستم از خودش ، برادرم (على ) سزاواتر به اوست از خودش )). در اين هنگام على (عليه السلام ) در مقابل او بود و در خانه فاطمه ، ام ايمن ، ابوذر، مقداد، زبير بن عوام ، حسن و حسين ، عمر بن ام سلمه و اسامة بن زيد حضور داشتند. و رسول خدا به بازوى على (عليه السلام ) زد و آنچه را گفته بود سه مرتبه تكرار كرد. بعد به نام دوازده امام تصريح نمود. سپس حضرت فرمود: و براى امتم دوازده امام و رهبر گمراه خواهد بود كه تمام آنها گمراه كننده اند، ده نفر آنها از بنى اميه و دو نفر از قريش است و رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) اسامى آنها را ذكر كرد...
معاويه گفت : اگر آنچه گفتى درست باشد، من و سه نفرى كه قبل از من بودند هلاك شدند و تمام كسانى كه آنها را از اين امت دوست دارند و اصحاب رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) از مهاجر و انصار و تابعين هلاك شدند غير از شما اهل بيت و شيعيانتان . ابن جعفر گفت : به خدا قسم آنچه گفتم حق بود كه از رسول خدا شنيدم .
معاويه از حسن و حسين و ابن عباس سؤ ال كرد كه فرزند جعفر چه مى گويد؟ ابن عباس گفت : افرادى كه نام برد حاضر كن (اين گفتگو در مدينه اولين سال خلافت معاويه ، بعد از شهادت على (عليه السلام ) بود) معاويه كسانى نزد آنها فرستاد، عمر بن ام سلمه حاضر شدند و به آنچه فرزند جعفر گفته بود گواهى دادند كه آنها مطلب را از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) شنيده اند.
معاويه باز رو به حسن و حسين ، ابن عباس ، فضل ، ابن ام سلمه و اسامه كرد و گفت : آيا تمام شما آنچه كه فرزند جعفر گفت ، معتقديد؟ همه پاسخ دادند: آرى ! معاويه گفت : پس شما فرزندان عبدالمطلب ادعاى امر بزرگى را داريد و به دليل قوى استدلال مى كنيد. اگر حق باشد شما بر امرى صبر مى كنيد و آن را پنهان مى داريد و مردم در حال غفلت و كورى بسر مى برند و اگر آنچه مى گوييد حق باشد، امت اسلامى هلاك شده و از دينش برگشته است و كافر به پروردگارش و منكر پيامبرش شده به جز شما اهل بيت و كسى قايل به قول شما باشد، كه البته آنها عده كمى از مردمند.)) (بعد از سخنان معاويه ، عبدالله بن عباس سخن آغاز مى كند و بر اين نكته تاءكيد مى كند كه هدايت يافته ها اندكند و بيشتر مردم مانند قوم موسى كه بعد از تاءخير وى گوساله پرست شدند، راه كج و انحرافى را پيموده اند.)
ابن عباس رو به معاويه كرد و گفت : خداوند مى فرمايد: و قليل من عبادى الشكور(1050) و فرموده : و قليل ما هم (1051) و آنچه تو تعجب كردى اى معاويه عجيب تر نيست از قوم بنى اسرائيل چرا كه ساحران در ابتدا به فرعون گفتند: فاقص ما اءنت قاض (1052) (قضاوت كن آن گونه كه مى خواهى ) اما بعد به موسى ايمان آوردند و او را تصديق كردند. بعد موسى آنها را همراه با پيروانش از بنى اسرائيل از دريا گذراند و عجايب را به آنها نشان داد، در حالى كه آنها موسى و تورات را قبول داشتند. ولى زمانى كه به تعدادى بت رسيدند كه مورد پرستش واقع مى شدند، گفتند: اجعل لنا الها كما لهم آلهة قال انكم قوم تجهلون (1053) (براى ما مانند خدايان آنها خدائى قرار داده موسى گفت : شما قومى نادان هستيد.) و تمام آنها در مقابل گوساله سجده كردند، بجز هارون و گفتند: هذا الهكم واله موسى (1054) و بعد از اين واقعه موسى به آنها گفت : وارد زمين مقدس شوند. اذخلودا الاءرض ‍ المقدسة (1055). جواب آنها را خداوند ذكر كرده به طورى كه موسى گفت : رب انى لا اءملك الا نفسى و اءخى فافرق بيننا و بين القوم الفاسقين (1056) (پروردگار من به جز بر خود و برادرم بر چيز ديگر تسلط ندارم . پس بين من و اين گروه فاسق جدائى بينداز) پس پيروى اين امت از مردانى كه خود آنها را سيادت داده و اطاعت كرده اند و براى آنها سابقه و منزلتى نزد رسول خدا بوده و مقر به دين محمد و قرآن بوده اند. اما كبر و حسد آنها را وادار به مخالفت با امام و ولى خود كرده - عجيب تر نيست از قومى كه از زيورهاى خود گوساله اى ساخته و او را عبادت و سجده كردند و پنداشتند كه آن گوساله پروردگار جهانيان است و تمام آنها به جز هارون بر اين خلاف اتفاق كردند. تنها همراه با صاحب ما (على ) (كسى كه او نسبت به پيامبر ما مثل هارون نسبت به موسى است ) عده اى از خاندان او و سلمان و ابوذر و مقداد و زبير بودند كه بعدا زبير از نظرش برگشت ، اما آن سه بر عقيده خود باقى ماندند. تعجب مى كنى اى معاويه كه خداوند نام امامان را يكى بعد از ديگرى ذكر كرده و رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) به نام آنها در غدير خم و در جاهاى ديگرى تصريح نموده است و احتجاج كرده به وسيله آنها بر ضد افراد و براى مردم و به آنها امر كرده كه از آنان اطاعت و پيروى كنند و خبر داده كه اول آنها على بن ابى طالب است و اوست كه ولى كل مؤمن و مؤمنة بعده و او خليفه پيامبر و وصى ايشان در ميان مردم است .
رسول خدا در جنگ موته گفت : رهبر و فرمانده شما جعفر است اگر او كشته شد زيد و اگر او كشته شد عبدالله بن رواحه به تربيت فرمانده خواهند بود. پس تمام آنها كشته شدند. آيا مى بينى چنين پيامبرى را كه امت را بدون خليفه براى بعد از خود رها كند تا اينكه خود خليفه انتخاب كنند. گويا نظر آنها براى خودشان سزاوارتر و مناسبتر است از انتخاب پيامبر. اين قوم مرتكب كارى نشدند، مگر پس از اينكه پيامبر آن را بيان كرد و پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) اين مردم را در كورى و شبهه قرار نداد. اما آن گروه چهار نفر، كه بر على تظاهر كردند و بر رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) دروغ بستند و تصور كردند كه پيامبر فرموده : ((خداوند نمى خواهد كه جمع كند براى ما اهل بيت ، نبوت و اخلاق را)) تنها خواسته اند كه امر را بر مردم به گواهى و دروغ و مكر خويش مشتبه سازند.
بعد از اتمام سخنان عبدالله بن عباس معاويه گفت : چه مى گوئى اى حسن ؟. امام مجتبى فرمود: اى معاويه شنيدى آنچه گفتم و آنچه فرزند عباس گفت . اما تعجب است از تو اى معاويه كه چقدر بى حيا هستى و چه چيز تو را بر خداوند جرى كرده كه گفتى : ((خداوند رئيس شما را كشته و امر حكومت به جايگاهش بازگشت .)) اى معاويه گويا تو معدن و جايگاه خلافتى نه ما؟! واى بر تو و آن سه نفرى كه قبل از تو بودند و در جايگاه تو نشستند و اين سنت زشت را براى تو به يادگار گذاشتند(1057)....
اين واقعه و اظهارات ابن عباس نشانگر اعتقاد وى به ائمه اطهار است و اعتقادى كه به ولايت داشته است .
او راوى خطبه سوم نهج البلاغه ، خطبه شقشقيه است (1058) كه درباره جريانات سياسى خلافت است . در اينجا بررسى مباحث اختلافى مربوط به ابن عباس را پايان داده ، به ادامه شرح حال او مى پردازيم .
دفاع عبدالله از على (عليه السلام )
ابن عباس به مجلسى از مجالس قريشى برخورد كه مشغول سب على (عليه السلام ) بودند، چون در آن زمان عبدالله كور بود. به راهبرش گفت : اينها چه مى گويند؟ گفت : على (عليه السلام ) را دشنام مى دهند. گفت : مرا نزديك آنها ببر. چون به آنها رسيد گفت : كدام يك از شما به خدا دشنام مى دهد؟! گفتند: سبحان الله ! كسى كه به خدا دشنام دهد به او شرك ورزيده است . عبدالله گفت : چه كسى رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) را دشنام مى دهد؟ گفتند: كسى كه رسول خدا را دشنام دهد كافر است . گفت : كدام يك از شما على بن ابى طالب را دشنام مى دهد؟ گفتند: چنين چيزى بوده است . عبدالله گفت : خداوند را گواه مى گيرم و براى او شهادت مى دهم كه از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) شنيدم كه مى فرمود:
من سب عليا فقد سبنى فقد سب الله عزوجل . (هر كس على را دشنام دهد، مرا دشنام داده و هر كس مرا دشنام دهد خدا را دشنام و ناسزا گفته است .)
ابن عباس اين را گفت و از كنار آنها گذشت و از همراهش سؤ ال كرد: آيا آنها در مقابل سخنان من عكس العملى نشان دادند و چيزى گفتند؟ پاسخ داد: نه ! چيزى نگفتند. گفت : صورتهاى آنها چگونه بود؟ پاسخ داد: به تو با چشمهاى سرخ نگاه كردند، مانند نگاه بز كوهى به نوك تيز چاقويى كه مى خواهند با آن سر او را جدا كنند(1059).
اين تلاش عبدالله نمونه اى از دفاع وى از على (عليه السلام ) است آن زمان كه در تمام اقطار جهان اسلامى به على ناسزا مى گفتند:
عبدالله و امام حسن (عليه السلام )
ابن عباس هميشه به امام مجتبى (عليه السلام ) به ديده احترام مى نگريست و در تكريم و احترام آن حضرت مى كوشيد و از وى تجليل مى نمود. علاوه بر آنچه قبلا در اين باره ذكر شد به چند نمونه ديگر اشاره مى كنيم :
1 - سعيد بن جبير از ابن عباس نقل مى كند كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: على خليفه و وصى و همسر دخترم ، فاطمه سرور زنان جهانيان است و حسن و حسين سرور جوانان بهشت مى باشند هر كس اينها را دوست بدارد، مرا دوست داشته و هر كس با او دشمنى كن ، با من دشمنى كرده است (1060).
2 - ابن عباس گويد: از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) درباره كلماتى كه آدم به وسيله آنها توبه كرد، سؤ ال كردم . فرمود: با توسل به محمد، على ، فاطمه ، حسن و حسين به درگاه خداوند توبه كرد. خداوند هم توبه او را پذيرفت (1061).
3 - ابن عباس نقل مى كند كه پيامبر درباره حسن فرمود: ((حسن فرزند بچه من است و از من است و نور چشمم و روشنايى دلم و ميوه قلبم است . او آقاى جوانان بهشت است و حجت خدا بر امت است . فرمان او فرمان من ، و گفتار او گفتار من است . هر كس از او پيروى كند، از من است و هر كس ‍ با او مخالفت بورزد از من نيست (1062)...))
سخنانى نيز از عبدالله مربوط به هنگام شهادت امام حسن (عليه السلام ) نقل شده است . برخى ذكر كرده اند كه او در مدينه بوده و گروهى كه گفته اند: در شام بوده است . مجلسى در بحار از سيد مرتضى ، شيخ طوسى و مفيد نقل كرده است كه بعد از ممانعت عايشه از دفن جنازه ام امام مجتبى (عليه السلام ) در كنار پيامبر - ابن عباس - رضى الله عنه ، گفت : اى حمير! روز ما و روز تو يكسان نيست . تو روزى بر شتر و روزى بر استر هستى آيا روز شتر (جنگ جمل ) تو را كافى نبود تا اينكه بگويند روزى هم سوار استر شده اى . تو حجاب رسول خدا را كنار گذاشته اى و اراده كردى كه نور خدا را خاموش ‍ كنى . اما خداوند نور خدا را كامل خواهد كرد گرچه مشركان كراهت داشته باشند. ما براى خدا هستيم و به سوى او باز مى گرديم (انا لله و انا اليه راجعون ). عايشه گفت : از من دور شو و اف بر تو و قومت باد(1063).
ظاهرا اين نقل خبر واحد است كه در كتابهاى مختلف نقل شده و ممكن است مراد از ابن عباس ، عبيدالله باشد گرچه اين احتمال بعيد مى نمايد.
اما طبق نقل عده اى از مورخين ابن عباس در هنگام شهادت امام مجتبى (عليه السلام ) در شام بوده است (1064) و چون خبر شهادت حضرت به معاويه رسيد، همراه كسانى كه با او بودند سجده كرد و هماهنگ تكبير گفتند. در اين هنگام عبدالله به ديدار معاويه رفت . معاويه گفت : اى فرزند عباس ، ابو محمد (عليه السلام ) مرد. ابن عباس گفت : آرى رحمت خدا بر او باد، به من خبر تكبير و سجده ات رسيد. انا لله و انا اليه راجعون . به خدا قسم اى معاويه اگر حسن مرد، اما مرگ تو فراموش نشده و جسم او قبر تو را پر نمى كند. او به بهترين وجه درگذشت ، اما تو به بدترين صورتى باقى ماندى . معاويه گفت : تصور مى كنم كه او تنها عده اى يتيم بجاى گذاشته . ابن عباس گفت : تمام ما كوچك بوديم بعد بزرگ شديم . معاويه گفت : خوشا به حال ، كه رئيس قومت شدى . پاسخ داد: تا زمانى كه عبدالله الحسين (عليه السلام ) فرزند رسول خدا هست نه ! زيرا او رئيس قوم است .
برخورد ابن عباس با جريان شهادت امام حسن (عليه السلام ) بخوبى نشانگر احترام وى به اين خاندان است .
عبدالله بن عباس و معاويه
در گذشته بخشهايى از درگيريهاى عبدالله با معاويه در صفين و بعد از آن را ذكر كرديم در اين بخش به قسمتى از درگيريهاى وى با معاويه اشاره مى كنيم كه در تمام آنها بر حقانيت خلافت على (عليه السلام ) اصرار مى ورزد.

next page

fehrest page

back page