next page

fehrest page

back page

در هنگامى كه دو گروه با هم رو به رو شدند سپاه عايشه و طلحه و زبير، سى هزار نفر بود و سپاه على (عليه السلام ) بيست هزار به شمار مى آمد. على (عليه السلام ) پيش از جنگ آنها را موعظه كرد، اما فايده نبخشيد و درگيرى شروع شد. زبير چون پيروزى سپاه على (عليه السلام ) را مشاهده كرد، عنان اسب خود را كشيد و در حالى كه مردى از اعراب بصره نيز با او بود، بازگشت . در اين هنگام عمروبن جرموز(512) در پى زبير روان شد و او را در وادى السباع به قتل رسانيد.
اما طلحه در ميدان جنگ ناگهان تيرى به پايش نشست و منجز به هلاكت او شد. بعد از اصابت تير غلامش او را رديف خود سوار كرد و در حالى كه كفش طلحه پر از خون شده بود و پيوسته مى گفت : پروردگارا! داد عثمان را از من بگير تا راضى شوى ، وارد بصره شد و در يكى از خانه هاى ويرانه بصره جان داد. گويند قاتل طلحه ، مروان بن حكم بود(513).
خطبه على (عليه السلام )
اميرالمؤمنين در روز آخر جنگ كه به روز جمل شهرت يافت ، بر كمانى عربى در حال قيام تكيه داد و بعد از حمد و ثناى الهى و درود بر پيامبر فرمود:
اما بعد فان الموت طالب حثيث لايفوته الهارب و لا يعجزه فاءقدموا و لا تتكلموا و لا تنكلوا، و هذا الاءصوات التى تسمعونها من عدوكم فشل و اختلاف ، انا كنا نؤ مر فى الحرب بالصمت ؛ فعضوا على النواجذ، و اصبروا لوقع السيوف . فوا الذى نفسى بيده لاءلف ضربة بالسيف ، اءهون على من ميتة على الفراش (514). فقاتلوهم صابرين محتسبين ؛ فان الكتاب معكم والسنة معكم و من كنا معه فهو القوى (515)....
اما بعد؛ مرگ جستجو گرى شتابنده است ؛ هر كس از آن بخواهد بگريزد نتواند و نمى تواند او را تعقيب خود باز دارد. بنابراين پيش رويد و سخن مگوييد نترسيد، اين صداها و هياهو كه از دشمن مى شنويد، دليل سستى و اختلاف است و به ما هم دستور داده مى شد در جنگ سكوت كنيم . اينك دندانهاى خود را بر يكديگر بفشاريد و براى فرود آمدن ضربه هاى شمشير شكيبا و پايدار باشيد. سوگند به آن كه جان من در دست اوست ، هزار ضربه شمشير بر من سبكتر است از مردن در بستر. با شكيبايى و براى رضاى خدا با آنان نبرد كنيد كه كتاب خدا و سنت با شماست و با هر كسى كه ما با او باشيم ، او نيرومند است ...))
على (عليه السلام ) پس از آن زره خود را خواست و پوشيد و پرچم جنگ را به محمد بن حنفيه داد و فرمود: ((آن را پيش ببر و توجه داشته باش كه بايد پرچم از همه همراهان تو جلوتر باشد و تو همچنان پيشاپيش حركت كن و ديگران بايد از پشت سرت حركت كنند و اگر كسى هم پيش بتازد، بايد نزد تو باز گردد(516).))
اميرالمؤمنين (عليه السلام ) سپاه خود را به سه گروه تقسيم كرد: افراد قبيله مضر را در قلب سپاه و مردم يمن را در ميمنه قرار داد و مالك اشتر را به فرماندهى آنان و عمار بن ياسر را به فرماندهى ميسره گماشت (517).
جنگ آغاز شد و به شدت ادامه يافت . زيدبن صوحان و برادرش سيحان كشته شدند و برادر ديگرشان صعصعه زخمى شد و عدى بن حاتم در حمله اى كه كرد يك چشم خود را از دست داد.
گروهى از قبايل : ازد، غسان ، بكربن وايل ، بنى ضبه ، بنى ناجيه ، هنب ، اوس ، شيب و بنى عدى بن عبد مناف در اطراف شتر عايشه به جنگ پرداخته و از وى دفاع مى كردند. عده زيادى در اطراف شتر كشته شدند. كه از جمله آنها محمد بن طلحه و عميرة بن يثربى قاضى بصره بودند.
پايان جنگ
آنگاه عمروبن اشرف مهار شتر را گرفت و كشته شد. به همراه عمروبن اشرف ، سيزده تن از خانواده اش كشته شدند. عبدالله بن زبير سى و هفت زخم برداشت و مروان بن حكم هم زخمى شد. در اين هنگام على (عليه السلام ) فرياد برداشت ، شتر را پى كنيد كه اگر شتر از پاى در آيد، ايشان پراكنده مى شوند. مردى ضربه اى به شتر زد كه از پاى در آمد و نعره اى رعدآسا كشيد. چون شتر افتاد محمد بن ابوبكر و عمار ياسر جلو آمدند و هودج را برداشتند و كنار بردند. محمد دست خود را داخل هودج كرد. عايشه پرسيد: كيستى ؟ گفت : برادر نيكوكارت . عايشه گفت : برادر ناسپاسم . محمد گفت : خواهركم ! آسيبى نديده اى ؟ گفت : به تو چه مربوط! محمد گفت : گمراهانى كه اطراف تو بودند، چه شدند؟ گفت : هدايت شدگان بودند. چون بصريان رو به گريز نهادند، منادى على (عليه السلام ) ندا در داد كه حق نداريد گريختگان را تعقيب كنيد و مجروحان را بكشيد و داخل خانه اى بشويد(518). در نقل ديگر علاوه بر آنچه ذكر شد فرمود:
((عورتى را نگشاييد، به زنى حمله نكنيد، كشته اى را مثله نكنيد و هر كس ‍ سلاح خود را وا نهاد در امان است (519).))
درباره كشته هاى جنگ جمل اختلاف است . بعضى ده هزار نفر ذكر كرده اند كه نيمى از اصحاب على (عليه السلام ) و نيمى از ياران طلحه و زبير و عايشه بودند. بعضى هشت هزار نفر و گروهى هفده هزار تن گفته اند(520). دو هزار و پانصد نفر از مردم بصره بودند. از قبيله ازد هزار و سيصد و پنجاه نفر و از بنى ضيه سيصد نفر و بنابر قولى هزار نفر و از بقيه مردم سيصد و پنجاه نفر(521). شيخ مفيد مى نويسد: برخى عده كشتگان را بيست و پنج هزار نفر و عبدالله بن زبير پانزده هزار نفر گفته است كه شايد قول دوم صحيح تر باشد.
مشهور است عده كسانى كه بر اثر قطع دست و پا و بعد از جراحت مرده اند حدود چهارده هزار تن بوده است . و اين بود عاقبت و پايان فتنه اى كه طلحه و زبير و عايشه به وجود آوردند. و عده اى از مسلمانان را به كشتن دادند.
اما از آنجا كه اميرالمؤمنين (عليه السلام ) شخصيتى بزرگوار بود نسبت به مردم رفق و مدارا كرد و سيره آن حضرت درباره باقى مانده اصحاب جمل مورد پذيرش مسلمانان در طول تاريخ اسلام قرار گرفت و به صورت قانون درآمد(522). اميرالمؤمنين (عليه السلام ) نسبت به افرادى همچون مروان بن حكم گذشت كرد و او را مورد عفو و مرحمت قرار داد(523)، با اينكه وى را در محاصره عثمان مقصر مى دانست (524) و در جنگ جمل عليه حضرت شركت كرده بود. حضرت تنها آن بخش از اموال را كه در محدوده سپاه دشمن بود تقسيم كرد و از تقسيم بقيه اموال و به اسارت گرفتن خانواده ها خوددارى كرد. به گونه اى كه برخى اعتراض كردند: ((خون آنها بر ما حلال و زنها و مالشان حرام است )) حضرت فرمود:
((ما در سرزمين اسلامى جنگ كرديم و خانواده هاى آنها بر ما حلال نيستند ولى آنها سعى كردند و ما آنها را كشتيم و اموالشان براى نزديكانشان به ارث مى رسد(525).))
اميرالمؤمنين (عليه السلام ) بعد از پايان جنگ با عزت و احترام كامل عايشه را همراه با چهل زن كه از بانوان اصيل و شريف بصره بودند، همراه برادرش ‍ محمد بن ابى بكر روانه كرد. زنان عمامه پوشيده بودند و عايشه تصور مى كرد آنها مرد هستند تا اين كه او را به مدينه رساندند و آنجا متوجه شد كه همراهان او زن بودند. خروج عايشه از بصره روز شنبه اول ماه رجب سال سى و ششم هجرى بود(526).
سخنرانى اميرالمؤمنين (عليه السلام ) پس از جنگ جمل
اميرالمؤمنين (عليه السلام ) پس از پايان جنگ جمل سخنرانيهاى متعددى براى مردم بصره ايراد كرد و آنان را به خاطر متابعت از طلحه و زبير و عايشه مورد نكوهش قرار داد و كلمات گرانبهايى به يادگار گذاشت (527).
خطبه اى را كه نقل مى كنيم ، ثقة الاسلام كلينى در روضه كافى نقل كرده كه حضرت در آن ، مردم را از گرايش به دنيا و مغرور شدن به آن نهى مى كند
حضرت بعد از پايان جنگ جمل بالاى منبر رفت و بعد از حمد و ثناى الهى و درود بر رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود:
يا اءيها الناس ان الدنيا حلوة خضرة ، تفتن الناس بالشهوات ، و تزين لهم بعاجلها و اءيم الله انها لتغر من اءملها، و تخلف من رجاها، و ستورث اءقواما الندامة و الحسرة باقبالهم عليها، و تنافسهم فيها و حسدهم و بغيهم على اءهل الدين و افضل فيها ضلما و عدوانا و بغيا و اءشرا و بطرا.
و بالله انه ما عاش قوم قط فى غضارة من كرامة نعم الله فى معاش الدنيا، و لا دائم تقوى فى طاعة الله و الشكر لنعمه فاءزال ذلك عنهم الا من بعد تغيير من اءنفسهم و تحويل عن طاعة الله و الحادث من ذنوبهم و قلة محافظة و ترك مراقبة الله جل و عز، و تهاون بشكر نعمة الله ، لاءن الله عزوجل يقول فى محكم كتابه : ((ان الله لا يغير ما بقوم ين حتى يغيروا ما باءنفسهم و اذا اءراد الله بقوم سوء فلا مرد له و ما لهم من دونه من وال (528).))
ولو اءن اءهل المعاصى و كسبة الذنوب اذا هم خذروا زوال نعم الله و حلول نقمته و تحويل عافيته اءيقنوا اءن ذلك من الله جل ذكره بما كسبت اءيديهم فاءقلعوا و تابوا و فزعوا الى الله بصدق من نياتهم و اقرار منهم بذنوبهم و اساءتهم ، لصفح لهم عن كل ذنب ، و اذا لاءقالهم كل عثرة و لرد عليهم كل كرامة نعمة ، ثم اءعاد لهم من صلاح اءمرهم و مما كان اءنهم به عليهم كل مازال عنهم و اءفسد عليهم .
فاتقوا الله اءيها الناس حق تقاته ، و استشعروا خوف الله جل ذكره و اءخلصوا اليقين النفس خ ، و توبوا اليه من قبيح ما استفر كم الشيطان - من قتال ولى الاءمر و اءهل العلم بعد رسول الله - صلى الله عليه و آله - و ما تعاونتم عليه من تفريق الجماعة و تشتت الاءمر و فساد صلاح ذات البيت ، ان الله عزوجل يقبل التوبه و يعفو عن السيئات و يعلم ما تفعلون (529)
.
((اى مردم ! دنيا شيرين و سر سبز است . مردم را با شهوتها مى فريبد و به خاطر نزديكيش خود را مى آرايد. به خدا سوگند فريب مى دهد كسى را كه آرزويش كند، و مخالفت مى ورزد با كسى كه اميدش برد. بزودى مردمى را كه به آن روآورده و در آن (دنيا) به رقابت و خودنمايى پرداخته اند و بر مردم ديندار و با فضل از روى ظلم ، كينه ، تجاوز، شرارت و خوشگذرانى حسد و تجاوز نموده اند دچار حسد و پشيمانى گرداند.
به خدا سوگند هيچ قومى در فراوانى نعمتهاى خدا در دنيا زندگى نكرد و در تقوا و طاعت و شكر نعمتش به سر نبرد و آنگه خدا نعمت را از آنها نگرفت ، جز بعد از دگرگونى خود آنها و بازگشت از طاعت حق و انجام گناه و بى دقتى در ترك آن و ترك مراقبت و دستورات بزرگ و عزيز و كوتاهى در شكر نعمتش . زيرا خداوند - عزوجل - در كتاب محكمش مى فرمايد: ((خداوند سرنوشت قوم و ملتى را تغيير نمى دهد مگر اينكه خود را دگرگون نمايند و زمانى كه خداوند بدى مردى را بخواهد، گريزى از آن نيست و غير از خدا بر آنها كارسازى نيست .))
اگر مردم معصيتكار و به دست آورندگان گناه از زوال نعمت الهى و از گرفتارى در نقمت و دگرگونى عافيت بترسند يقين پيدا خواهند كرد كه اين از جانب خدايى است كه بزرگ است و ياد او به جهت آن چيزى است كه مرتكب شده اند. پس از گناهان دست بكشند و توبه نمايند و با نيت پاك و راست به جانب خدا هر گناهى از آنان را پاك سازد و از لغزش آنان در گذرد و هر نعمت و كرامتش را باز گرداند. آنگاه آنچه مصلحت آنان است باز گرداند - آنچه به آنها داده بود - تمام آنچه از آنها گرفته و يا فاسد و دگرگون ساخته است .
پس اى مردم (بصره ) تقواى الهى را آن گونه كه بايسته است ، مراعات كنيد و ترس از خدا را درك ، نماييد و يقين خود را خالص گردانيد و از تمام زشتيهايى كه شيطان شما را بر آن برانگيخت به سوى خدا توبه كنيد؛ مانند جنگ با ولى امر و اهل دانش بعد از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) و همكارى در ايجاد جدايى بين مسلمين و پراكندگى و فساد در ميان مردم . خداوند توبه را مى پذيرد و از گناهان در مى گذرد و آنچه انجام مى دهيد مى داند.))
و بدين گونه على (عليه السلام ) مردم بصره را به توبه و بازگشت به حق دعوت و سنت الهى را در چگونگى تغيير سرنوشت امتها بيان نمود.
على (عليه السلام ) در بيت المالبصره
اميرالمؤمنين (عليه السلام ) بعد از فتح بصره و سخنرانى براى مردم گروهى از ياران خويش را خواست و آنان به همراه حضرت به جانب بيت المال رفتند. على (عليه السلام ) گروهى از قاريان قرآن و خزانه داران را نيز فراخواند و دستور داد درهاى بيت المال را گشودند و وارد بيت المال شد(530). آنگاه با ديدن اموال آن فرمود:
يا صفراء و يا بيضاء غرى غيرى ، المال يعسوب الظلمة و اءنا يعسوب المؤمنين (531).
((اى زردها(طلاها) و سپيدها (نقره ها)! غير مرا بفريبيد، مال پيشواى ستمگران است و من پيشواى مؤمنان )).
ابو اسود دؤ لى گويد: به خدا سوگند! على (عليه السلام ) نه به آنچه در بيت المال بود توجه كرد و نه درباره آنچه ديد از اموال انديشيد و من آن اموال را در نظرش همچون خاك ، بى مقدار ديدم و از آن قوم تعجب كردم و با خود گفتم : طلحه و زبير از كسانى بودند كه دنيا را مى خواستند و على (عليه السلام ) در پى آخرت است و بينش و اعتقاد من درباره او افزون و شديد شد.
بخش اول فرمايش حضرت به گونه اى ديگر و در موردى ديگر در نهج البلاغه (532) ذكر شده است و بخش دوم آن نيز در كلمات قصار آمده و به جاى يعسوب الظلمة ، يعسوب الفجار(533) (پيشواى بدكاران ) نقل شده كه مناسبتر و گسترده تر است و در روايتى ديگر يعسوب المنافقين (534) آمده ، يعنى مال ، پيشواى منافقان است كه به آن پناه مى برند.
شيخ مفيد - عليه الرحمه - نقل مى كند كه حضرت اموال بيت المال بصره را ميان همه ياران خود تقسيم كرد كه به هر يك از ايشان شش هزار درهم رسيد. عده ياران حضرت دوازده هزار نفر تن بود. براى خود نيز مانند يكى از ايشان برداشت و در همان حال كه سهم او همان جا باقى مانده بود مردى آمد و گفت : اى اميرالمؤمنين ! نام من از دفترت افتاده است و من نيز همان زحمتى را كشيدم كه تو كشيده اى . على (عليه السلام ) سهم خود را به او پرداخت (535).
به نظر بعيد مى آيد كه در بيت المال بصره اين قدر پول مانده باشد. زيرا قبلا ناكثين به آن دستبرد زده بودند و به نظر ما اين نقل نوعى تزلزل دارد. از اين رو نقل دقيق آن است كه ابن ابى الحديد از ابو اسود دؤ لى آورده كه حضرت دستور داد به هر يك از ياران او پانصد درهم بدهند و چون ياران حضرت دوازده هزار نفر بود و به هر يك از آنها پانصد درهم دادند پس جمعا شش ‍ ميليون درهم بوده است كه حضرت آنها را بدون كم و كاست تقسيم كرد و گويا از مقدار و مبلغ آن آگاه بود(536).
از حبه العرنى نيز نقل مى كند كه پانصد درهم براى وى باقى ماند. شخصى كه در هنگام تقسيم نبود از حضرت در خواست كمك كرد. حضرت نيز آن پانصد درهم را به وى داد(537) و در نتيجه چيزى براى حضرت باقى نماند.
در كتاب مفيد، مؤ يدى بر آنچه از ابواسود نقل شد، وجود دارد. وى از فرزند ابواسود نقل كرده كه مى گويد: على (عليه السلام ) اموال بيت المال بصره را به طور مساوى تقسيم كرد و پانصد درهم كه باقى ماند براى خود كنار گذاشت . مردى آمد و گفت : نام من از نوشته ات ساقط شده حضرت فرمود: آن درهمها را به او بدهيد. سپس فرمود:
الحمد لله الذى لم يصل الى من هذا المال شيئا و وفره على المسلمين (538).
((خداوندى را شكر و سپاس مى گويم كه از اين مال به من چيزى نرساند و آن را بر مسلمانان ارزانى داشت .))
گويا حضرت اين پانصد درهم را براى آخرين نفر قرار داده بود و سهم ياران وى نيز پانصد درهم بوده نه شش هزار درهم .
ترك بصره
از آنجا كه حضرت طى نامه هايى خبر پيروزى خود را در جمادى الاولى سال سى شش به اطلاع مردم كوفه و مدينه رساند(539)، مى توان دريافت كه در آن زمان جنگ پايان يافته و حضرت متجاوز از دو ماه در بصره اقامت گزيد. طبق نقل ناصر خسرو، حضرت هفتاد و دو روز در سراى دختر مسعود نهشلى كه او را به زنى گرفته بود، سكونت داشت (540) و طبق نقلى شعبى پنجاه روز در بصره ماند(541). و در ماه رجب استاندار كوفه را طى نامه اى از ورود خود به آن شهر مطلع ساخت (542) و بعد از نصب استاندار جديد بصره ؛ عبدالله بن عباس ، روز دوشنبه دوازدهم رجب وارد كوفه شد(543).
عثمان بن حنيف همراه على (عليه السلام )
عثمان بن حنيف در جنگ جمل همراه على بود (عليه السلام ) بود. او طى اشعارى در اين باره گويد: با اينكه جنگها ما را پير كرده است ، جنگى مانند جنگ جمل نديده ام كاش شتر سوار در خانه اش مى ماند و كاش شتر ((عسكر)) حركت نمى كرد(544).
وى با على (عليه السلام ) به كوفه رفت و فعاليت چشمگيرى بعد از اين از او ثبت نشده است . شايد صدماتى كه در بصره ديده بود او را عليل و ناتوان كرده . ابن حنيف بعد از شهادت على (عليه السلام ) در كوفه ساكن شد و در خلاف معاويه از دنيا رفت (545)، رحمت خدا بر او باد.
كارگزاران : 2 - عبدالله بن عباس استاندار بصره
بعد از پايان موفقيت آميز جنگ جمل و كشته شدن طلحه و زبير، اميرالمؤمنين (عليه السلام ) كه در ماه جمادى الاولى شهر بصره را از آشفتگى و هرج و مرج آرام ساخته بود، تا ماه رجب در آن شهر اقامت فرمود. سپس در روز ششم رجب سال سى و شش هجرى فرمان حكومت بصره را به نام عبدالله بن عباس صادر كرد(546) و او را به عنوان استاندار جديد به مردم آن ديار معرفى كرد.
طه حسين درباره اين انتصاب مى گويد: ما معتقديم كه على (عليه السلام ) جز اين نمى توانست انجام دهد؛ زيرا بيشتر سپاهيانش از طايفه مضر بودند و پس از آن همه شورش و انقلاب مى بايست كسى به حكومت بصره گماشته شود كه از آن طايفه باشد و از جانب ديگر با خود آن حضرت نيز خويشاوندى نزديكى داشته باشد. بدين جهت ابن عباس به عنوان امير و حاكم بصره انتخاب شد و زيادبن ابيه ماءموريت بيت المال گرديد(547).
زيادبن ابيه به امور ديوان و حسابرسى بيت المال آگاهى كامل داشت . زيرا در زمان زمامدارى مغيرة بن شعبه كاتب او بود و سپس به ترتيب كتابت ابو موسى اشعرى و عبدالله بن عامر را به عهده داشت . از اين رو به عنوان ماءمور و كاتب بيت المال برگزيده شد و بعدا امارت فارس به او واگذار گرديد(548).
توصيه هاى حضرت به عبدالله
روش اميرالمؤمنين (عليه السلام ) اين بود كه در هنگام انتصاب افراد، ضمن معرفى ايشان به مردم ، معمولا طى دو نامه جداگانه خطاب به وى و مردم توصيه هايى مى كرد؛ ولى اينجا بود خود شخصا عبدالله بن عباس را توصيه كرد و سپس او را به مردم معرفى نمود. به وى چنين فرمود:
يا ابن عباس ، عليك بتقوى الله و العدل بمن وليت عليه ، و اءن تبسط للناس وجهك و توسع عليهم مجلسك و تسعهم بحلمك ، و اياك و الغضب فانه طيرة الشيطان ، و اياك و الهوى ، فانه يصدك عن سبيل الله .
و اعلم اءن ما قربك من الله فهو مباعدك من النار، و ما باعدك من الله فمقربك من النار، واذكر الله كثيرا و لا تكن من الغافلين (549)
.
((اى فرزند عباس ! بر تو باد تقواى الهى و عدالت در حق كسانى كه بر آنها حكومت داده شدى و بايد با چهره اى باز با مردم روبرو شوى و در مجلس ‍ خود آنان را جاى دهى و با حلم و بردبارى با آنان روبرو گردى . دورى كن از غضب و خشم ؛ زيرا آن سبكسرى شيطان است و دور كن از پيروى هواى نفس ، زيرا كه آن ، تو را از راه حق باز مى دارد.
بدان آنچه تو را به خدا نزديك كند، از آتش دور گرداند و آنچه باعث دورى تو از خدا شود تو را به آتش نزديك مى سازد. خدا را زياد به ياد آور و از غافلان مباش .))
معرفى ابن عباس به مردم بصره
اميرالمؤمنين (عليه السلام ) ابن عباس را به مردم بصره معرفى كرد و اطاعت از وى را مشروط به پيروى او از خدا و پيامبر دانست و به روشنى فرمود: اگر از قوانين الهى تخلف كند، او را عزل خواهد كرد:
معاشر الناس قد استخلفت عليكم عبد الله بن العباس ، فاسمعوا له و اءطيعوا اءمره ما اءطاع الله و رسوله ، فان اءحدث فيكم اءو زاغ عن الحق فاعلموا اءنى اءعزله عنكم ، فانى اءرجو اءن اءجده عفيفا، تقيا، ورعا، و انى لم اءوله ، الا و اءنا اءظن ذلك به ، غفر الله لنا و لكم (550).
((اى مردم بصره ! همانا عبدالله بن عباس را به جاى خود، بر شما گماردم . پس سخن او را شنيده و دستورش را فرمان بريد؛ تا زمانى كه او از خدا و رسولش اطاعت و پيروى مى كند. اگر در ميان شما بدعتى ايجاد كرد، اين از مسير حق منحرف شد، بدانيد كه من او را از حكومت عزل خواهم كرد. اما اميدوارم كه او را مردى عفيف و با تقوا و پارسا بيابم . وى را به ولايت شما نگمارم ، جز اينكه گمان مى كنم شايسته اين كار است . خداوند ما و شما را بيامرزد.))
در اين فرمايشات حضرت امير (عليه السلام ) به صراحت كامل بيان مى نمايد كه اطاعت از حاكم و والى مشروط به پيروى وى ! از دستورات خدا و پيامبر است . در غير آن ، نبايد از فرمانهاى او اطاعت كرد، زيرا: لا طاعة لمخلوق فى معصية الخالق (551).
شيخ مفيد مى نويسد: ابن عباس تا هنگام جنگ صفين در بصره بود و براى جنگ به سپاهيان اميرالمؤمنين (عليه السلام ) پيوست . او زياد بن ابيه را جانشين خود قرار داد و ابو اسود دؤ لى را به عنوان همكار وى برگزيد(552).
شرح زندگانى عبدالله بن عباس (
دوران زندگى ابن عباس را مى توان به سه بخش تقسيم كرد:
1 - از تولد تا زمان حكومت اميرالمؤمنين (عليه السلام ).
2 - استاندارى بصره .
3 - زندگانى وى در مكه تا هنگام مرگ در طائف .
از دوره اول به اختصار گذشت و برخى از حوادث سياسى مربوط به وى را بيان مى كنيم و تفصيل بحث را به دو دوره دوم و سوم وا مى نهيم .
ابن عباس سه سال قبل از هجرت در شعب ابوطالب متولد شد. پدرش ‍ عباس عموى پيامبر (م 32 ق ) و مادرش ام الفضل ، لباية الكبرى بود. همان گونه كه عباس بعد از ابوطالب شخص اول مكه بود، اميرالمؤمنين الفضل نيز در جمال و كمال و هنر و شرف ، سرآمد ديگر بانوان شهر به شمار مى رفت (553).
زمانى كه عبدالله را به حضور پيامبر آوردند، درباره وى فرمود:
اللهم علمه الحكمة (554)؛ بارالها! به او حكمت بياموز.
آورده اند كه عباس فرزندش عبدالله را براى كارى نزد پيامبر فرستاد. پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) در حال نجوا با جبرئيل بود. ابن عباس بدون اينكه سخنى بگويد، برگشت . مجددا همراه پدر به محضر پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) رسيد. عباس عرض كرد: عبدالله براى كارى نزد شما آمد، اما چون مشغول نجوا بوديد، برگشت .
پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) عبدالله را گرفت و دست به سر و روى او كشيد و درباره اش دعا فرمود:
اللهم فقهه فى الدين و انتشر منه (555)؛
بارالها! او را با حقايق دين آشنا ساز و علوم دينى را از طريق وى منتشر نما.
از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) سخن ديگرى نيز درباره وى نقل شده كه فرمود: اللهم فقهه فى الدين و علمه التاءويل (556)؛ خداوندا! او را با حقايق دين و تاءويل قرآن آشنا فرما.
دعاهاى پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) بود كه وى با استعدادى كه داشت علوم و احاديث مختلفى را فرا گرفت و به ((حبر الامه )) (دانشمند بحرامت ) شهرت يافت . فضايل على (عليه السلام ) توسط او در ميان مردم پخش شد و اگر به عنوان مشهورترين مفسر قرآن از او ياد مى شود و ((ترجمان القرآن )) لقب يافت ، از آن روست كه از كودكى در محضرت على (عليه السلام ) تفسير(557) و حكمت آموخت . او خود به شاگردى اميرالمؤمنين (عليه السلام ) افتخار مى كرد و مى گفت ما اءخذت من تفسير القرآن فعن على بن ابى طالب (558)؛ آنچه از تفسير قرآن مى دانم از على بن ابى طالب آموخته ام .
وى معتقد بود دانش وى نسبت به آنچه على (عليه السلام ) مى داند، اندك است (559).

next page

fehrest page

back page