در اين نامه كه قبلا مدارك آن را در شرح حال مالك اشتر ذكر كرديم ، حضرت به اوضاع سياسى مردم حجاز
قبل از بعثت تا زمان خويش پرداخته است .
ابن ابى الحديد اين نامه را به عنوان سخنرانى ذكر كرده است .
اميرالمؤمنين (عليه السلام ) در آغاز اين نامه كه خطاب به ياران خود نوشته است به بررسى دوران
قبل از بعثت و وضعيت ناگوار اجتماعى - اقتصادى مردم حجاز پرداخته است سپس وارد دوران بعثت
رسول گرامى اسلام شده و بخشى از دستورات آن حضرت را بر مى شمارد. پس از آن به اختلافى كه بعد از پيامبر درباره جانشينى حضرت به
وجود آمد، اشاره مى كند و مى فرمايد: ((من براى حفظ اسلام حق خويش را كه خلافت بود، رها كردم .)) سپس به سيره ابوبكر و عمر اشاره دارد و
ادامه مى دهد كه ((من تصور نمى كردم عمر مرا از حقم محروم كند، به خاطر اينكه قبلا با ابوبكر در باب خلافت احتجاج كردم ، ولى وى مرا ششمين
نفر شورا قرار داد، قريش نيز منزلت مرا كوچك شمردند و ديگرى را برگزيدند، تا اينكه مردم عثمان را كشتند و از من خواستند كه خلافت را
بپذيرم . ولى امتناع كردم و با هجوم جمعيت ناچار به پذيرش خلافت شدم . همه مردم بيعت كردند. طلحه و زبير نيز جزو بيعت كنندگان بودند، ولى
بعد از مدتى كوتاه به مكه و از آنجا به بصره رفتند و به فساد پرداختند و عده اى از ياران و پاسداران بيت
المال بصره را به شهادت رساندند. به اهل شام نگريستم ، آنان اهل طمع و طغيان بودند. در هنگامه نبرد قرآنها را بر نيزه كردند و دو نفر كه
براى احياى قرآن انتخاب شدند، دستور قرآن را زير پاگذاشتند. گروهى از ما كناره گيرى كردند و ما بناچار با آنها جنگ كرديم . آنگاه از مردم
خواستيم كه براى جنگ با معاويه آماده شوند ولى آنان كوتاهى كردند. اكنون نيز معاويه شهرهاى شما را به تصرف در مى آورد و به مناطق شما
يورش مى برد. به من خبر رسيد كه فرزند نابغه (عمروعاص ) در مقابل همكارى با معاويه ، مصر را طلب كرده بود (آنان مصر را تصرف كردند).
آنان دشمن خدا، قرآن ، سنتند و اهل بدعت ؛ و تاءسف و اندوه من بر اين است كه سفيهان و فاجران امور امت را به دست بگيرند و بندگان خدا را
ذليل و فاسقان را با خود همراه سازند و بر مردم حكومت كنند(357).))
اين بود گزارش كوتاهى از نامه اى كه حضرت على (عليه السلام ) به اصحاب و شيعيان خود نوشت . اين نامه دو
نقل مختلف دارد: يكى آنچه در ((الرسائل )) شيخ كلينى آمده كه كشف المحجة
نقل كرده است و ديگرى آنچه در الغارات و الامامة و السياسة (358) ابن قتيبه آمده است
نقل كشف المحجة (359) مفصلتر و طولانيتر است و نكاتى در آن آمده كه در
نقل دوم نيست و آنچه در نهج البلاغه (360) آمده ، گزيده اى از نقل الغارات است . قسمتى از اين نامه نيز جزو خطبه هاى نهج البلاغه (361) ذكر
شده است . چون ابن ابى الحديد آن را به عنوان خطبه ذكر نموده است ، لازم است اين نامه مستقلا با شرح و توضيح منتشر شود.
فصل شانزدهم : استانداران بصره
1 - عثمان بن حنيف انصارى استاندار بصره
بصره در سال دوازدهم هجرى كه مسلمانان در آن مناطق به جهاد مى پرداختند، بيشتر مورد توجه قرار گرفت ؛ چرا كه مسلمانان نياز به پايگاه و مقر
ثابتى داشتند تا بتوانند نيروى جهادى به مناطق جنوبى ايران بفرستند. از اين رو در
سال چهاردهم هجرى ، شش ماه پيش از ايجاد شهر كوفه ، موافقت خليفه دوم را براى ايجاد شهر بصره جلب كردند. عتبة بن غزوان كه در منطقه بصره
به جهاد مشغول بود، طى نامه اى از عمر براى بناى شهر كسب اجازه كرد و خليفه نيز موافقت خود را با ايجاد شهر بصره اعلام كرد.
واليان بصره
عتبة بن غزوان به دلايلى منطقه را ترك كرد و مجاشع بن مسعود سلمى را فرمانده لشكر خود قرار داد. وى براى فتح فرات به سوى بصره حركت
كرده بود. مجامشع ، مغيرة بن شعبه را جانشين خود در بصره قرار داد و پس از آن عمر، مغيره را بر بصره گمارد.
عمر در سال شانزده يا هفدهم هجرى ، مغيره را به خاطر اينكه رابطه نامشروع با ام جميله داشت از كار بركنار كرد و ابوموسى اشعرى را جانشين وى
نمود(362).
ابن اثير عزل مغيره را به خاطر زنايش با ام جميلة بن افقم در سال هفدهم ذكر كرده است و مى نويسد: ابوموسى براى مدتى حاكم بصره بود، سپس
وى عزل و حاكم كوفه شد و عمروبن سراقه حاكم بصره گرديد. بعد از مدتى ابن سراقه به كوفه رفت و ابوموسى مجددا حاكم بصره
گرديد(363).
امارت ابوموسى بر بصره ادامه داشت ، تا اينكه در سال بيست و نه هجرى عثمان وى را بر كنار كرد عبدالله بن عامر بن كريز بيست و پنج ساله
را به ولايت بصره گماشت . وى پسردايى عثمان بود(364).
عبدالله والى بصره بود، تا اينكه حكومت به على (عليه السلام ) رسيد. وى عثمان بن حنيف را كه يكى از ياران باوفايش بود، جزو اولين گروه
كارگزاران اعزامى ، به بصره فرستاد(365). عثمان بن حنيف جزو افرادى بود كه ولايت اميرالمؤمنين (عليه السلام ) را بعد از رحلت
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) پذيرفته بودند و امام صادق (عليه السلام ) او را جزو افرادى معرفى كرده كه بر روش
رسول خدا باقى ماندند، بدون اينكه در ايمان آنها تغيير و تبديلى به وجود آمده باشد(366).
وى از اعضاى شرطة الخميس بود و جزو دوازده نفرى كه به خلافت ابوبكر اعتراض كرده و على (عليه السلام ) را شايسته خلافت مى
دانستند(367).
اعتراض كنندگان به خلافت ابوبكر
ابان بن تغلب گويد: به امام جعفر صادق (عليه السلام ) عرض كردم : فدايت شوم ، آيا در ميان اصحاب
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) كسى بود كه بر كار ابوبكر و خلافت او اعتراض نمايد؟!
فرمود: آرى دوازده نفر بودند كه به ابوبكر اعتراض كردند؛ آنها عبارتند از:
1 - خالدبن سعيدبن عاص از بنى اميه
2 - سلمان فارسى .
3 - ابوذر غفارى .
4 - مقدادبن اسود.
5 - عماربن ياسر.
6 - بريده اسلمى .
تا اينجا همه از مهاجرين بودند و از انصار:
7 - ابوهيثم بن تيهان
8 - سهل بن حنيف .
9 - عثمان بن حنيف .
10 - خزيمة بن ثابت ذوالشهادتين .
11 - ابى بن كعب .
12 - ابو ايوب انصارى .
سپس حضرت سخنان اعتراض آميز نامبردگان را ذكر مى كند و مى فرمايد: آنگاه عثمان بن حنيف حركت كرد و گفت : از
رسول خدا شنيديم كه فرمود: ((اهل بيت من به منزله ستارگان زمينند. از آنها جلو نرويد، آنها را بر خود مقدم بداريد، زيرا آنان پس از من واليان
شمايند. سپس مردى حركت كرد و گفت : اى رسول خدا اهل بيت تو كيانند؟ فرمود: على و فرزندان طاهر و پاك وى هستند)).
رسول خدا وظيفه را بيان كرده ، و ابن حنيف ادامه داد:
اى ابوبكر تو اول كافر به دستور پيامبر مباش ((و به خدا و رسول خدا خيانت مكنيد و خيانت مكنيد به امانتهاى خود و
حال آن كه مى دانيد(368) (369).))
سخنان عثمان بن حنيف نشانگر ايمان و اعتقاد وى به رسول خدا و ولايت على (عليه السلام ) است .
شرح حال عثمان بن حنيف
عثمان بن حنيف بن واهب بن حكم بن ثعلبه بن حارث انصارى اوسى مكنى به ابو عمرو يا ابو عبدالله است . در جنگ احد و جنگهاى بعد از آن شركت
داشت .
عثمان در عهد خليفه دوم ، مسؤ ول جمع آورى ماليات عراق و تعيين مساحت زمين آن و تعيين مقدار خراج و جزيه آن منطقه بود(370).
نوشته اند: در سال بيست و يك كه مردم از امير كوفه سعدبن ابى وقاص شكايت كردند. عمر وى را
عزل كرد و در مقابل ، عمار بن ياسر را به عنوان پيشنماز و فرمانده نيروهاى نظامى و عثمان بن حنيف را به عنوان مسؤ
ول خراج و مساحت زمين و عبدالله بن مسعود را به عنوان قاضى و مسؤ ول بيت
المال به كوفه فرستاد و به او دستور داد به مردم قرآن بياموزد و مردم را با
مسائل دينى آشنا سازد.
مزد روزانه آنان را يك گوسفند قرار داد: نصف آن را همراه با سواقط گوسفند براى عمار قرار داد و نصف ديگر آن را براى آن دو نفر(371).
يعقوبى مى نويسد: عمر با على (عليه السلام ) مشورت كرد و با زمينهاى عراق چه شد؟ آيا آنها را تقسيم نمايد؟ حضرت فرمود: ((اگر امروز آنها
را تقسيم كنى براى آيندگان چيزى نمى ماند. پس آنها را در دست مردم بگذار كه روى آن كار كنند)). از اين رو عمر براى مساحت عراق عثمان بن
حنيف و حذيقه بن يمان را فرستاد(372).
عثمان ماليات هر جريب نخل را ده درهم و هر جريب باغ انگور را ده درهم و هر جريب (ده هزار متر مربع ) نيزار را شش درهم قرار داد و بر هر جريب گندم
، چهار درهم و بر هر جريب جو دو درهم قرار داد. عمر نيز آنچه را وى تعيين كرده بود، اجازه داد(373).
خراج منطقه عراق در زمان وى به يكصد ميليون درهم رسيده بود. مساحت عراق سى و شش ميليون جريب بود و بر هر جريبى يك درهم و قفيزى (دوازده
من ) ماليات وضع كرد(374).
عمر، عثمان بن حنيف را بر بخشى كه از دجله آبيارى مى شد و حذيفه را بر بخشى كه از دجله آبيارى مى شد گمارده بود(375).
طبق شناختى كه حضرت اميرالمؤمنين (عليه السلام ) از عثمان داشت وى را به استاندارى بصره برگزيد و او بدون هيچ مشكلى وارد بصره شد. وى
اين شهر حساس را تحت كنترل خود در آورد و جانشين عبدالله بن عامر را زندانى كرد(376). عثمان در بصره باقى بود. تا اينكه طلحه و زبير
همراه با عايشه به بصره آمدند و او را از شهر بيرون كردند. وى نزد على (عليه السلام ) رفت و در كوفه سكونت گزيد و در زمان خلافت معاويه
از دنيا رفت .
موضع عبدالله بن عامر در مقابل خلافت على (عليه السلام )
هنگامى كه خبر بيعت مردم با على (عليه السلام )، به عبدالله بن عامر والى بصره رسيد، مطمئن بود على (عليه السلام ) امارت بصره را از او خواهد
گرفت . از اين رو مردم را جمع كرد و بالاى منبر خطاب به مردم گفت : خليفه شما عثمان ، مظلوم كشته شد و بيعت او بر ذمه شماست . حمايت از وى
بعد از مرگ مانند حمايت در زمان حيات است و آن حقى كه ديروز بر شما داشتم امروز نيز دارم . مردم با على بيعت كردند و ما جزو خوانخواهان عثمان
هستيم ؛ پس آماده جنگ باشيد. جارية بن قدامه سعدى به اعتراض بر خاست و گفت : اى فرزند عامر ما را به تو نفروخته اند و تو اين شهر را با
شمشير نگرفته اى و با خواست و مشورت ما نيز به حكومت نرسيده اى . امارت تو به خاطر اطاعت از شخص ديگرى بوده است . عثمان در حضور
مهاجران و انصار كشته شد و آنان به كشندگان اعتراض نكردند و اكنون مردم با على (عليه السلام ) بيعت كردند. پس چنانچه تو را بر كار خود
ابقاء كرد، از تو پيروى مى كنيم و اگر بر كنارت كرد، با تو مخالفت خواهيم كرد.
مردم با سكوت خود سخنان جاريه را تاييد كردند. عبدالله درنگ را جايز ندانست و از منبر پايين آمد و به
منزل خود رفت و دستور داد وسايل سفر را آماده كنند. وى مردى از حضرموت را جانشين خود ساخت و به وى گفت : امور را به دست گير و حفظ كن . من
به جانب مدينه حركت مى كنم تا اوضاع آنجا را بررسى كنم و ببينم كار مردم به كجا مى كشد. نيمه شب ، به طرف مدينه فرار كرد و مردم بصره
صبح مطلع شدند كه عبدالله بصره را ترك گفته است .
با ورود وى به مدينه طلحه و زبير به او اعتراض كردند كه تو شهر بصره و بيت
المال آن را ترك كرده اى . عقبة بن ابى معيط نيز به وى معترض بود(377). ابن عامر نيز كه طبق برنامه اى خاص بصره را ترك گفته بود، به
طلحه و زبير به خاطر بيعتشان با على (عليه السلام ) اعتراض كرد.
از امام باقر (عليه السلام ) روايت شده كه فرمود: عبدالله بن عامر بن كريز. پس از ورود به مدينه در ديدار با طلحه و زبير، گفت : شما دو نفر
با على بن ابى طالب بيعت كرديد. به خدا قسم گروهى از بنى هاشم انتظار چنين روزى را مى كشيدند. اما چه زمانى خلافت به شما خواهد رسيد.
به خدا قسم كه من نيامدم جز اين كه چهار هزار نفر از مردم بصره به خونخواهى عثمان برخاسته بودند. پس شما بايد به بصره برويد و حق خود
را بگيريد. اين بود كه طلحه و زبير تصميم رفتن به مكه گرفتند و از حضرت خواستند كه براى انجام مراسم عمره ، مدينه را ترك كنند.
حضرت بعد از اينكه سه مرتبه از آنها اقرار گرفت ، به آنها اجازه داد به مكه روند(378).
از اسد الغابه مى توان دريافت كه عبدالله بن عامر از بصره به مكه رفت و بخشى از
اموال بصره را با خود برد. زمانى كه طلحه و زبير و عايشه تصميم گرفتند به شام بروند آنان را از اين تصميم منصرف كرد و پيشنهاد كرد
به سوى بصره حركت كنند. وى گفت : من در آنجا اموال و اراضى فراوان دارم و گروهى از مردان بصره نيز با ما همراهند(379).
عبدالله گروه ناكثين را تجهيز كرد و در جنگ جمل حضور فعال داشت . وى يكى از مشاوران گروه ناكثين بود و آنان را براى رفتن به بصره تشويق
كرد ؛چرا كه خود با اوضاع بصره آشنائى كامل داشت . او طى نامه اى كه در پاسخ معاويه نوشت او را به خونخواهى عثمان تحريص كرد.
معاويه نيز خدمات وى را فراموش نكرد و زمانى كه به خلافت رسيد، با اينكه در آغاز بسر بن ارطاة را والى بصره كرد. ولى زمانى كه عبدالله
بن عامر گفت من در بصره اموالى نزد افراد دارم . وى را به مدت سه سال به ولايت بصره گماشت و از تلاشهاى وى قدردانى كرد.
ابن عامر پس از شكست طلحه و زبير در جنگ جمل به شام فرا كرده بود، ولى در جنگ صفين سخنى از وى به ميان نيامده است (380).
در كتاب وقعه صفين نامه اى نقل شده ، كه حضرت على (عليه السلام ) آن را هنگامى كه عبدالله بن عامر در بصره بوده ، به وى نوشته است . در آن
نامه وى را به حق دعوت نموده و بصره را جايگاه شيطان معرفى كرده است . ولى به نظر مى رسد اين نامه بخشى از نامه اى است كه على (عليه
السلام ) به عبدالله بن عباس - هنگامى كه امارت بصره را به عهده داشته - نوشته است از اين رو از
نقل آن خوددارى كرده و در شرح حال عبدالله بن عباس آن را خواهيم نگاشت . با توجه به آنچه درباره ابن عامر نوشتيم ، بعيد مى نمايد كه وى
براى مدتى در دوران حكومت على (عليه السلام ) در بصره بوده و حضرت برايش نامه نوشته باشد؛ چرا كه او جزو افرادى بود كه با على (عليه
السلام ) به مخالفت برخاست و بعد از اطلاع از خلافت حضرت ، از مردم خواست تا آماده جنگ شوند. گرچه برخى نوشته اند كه حضرت نامه را
بعد از جنگ جمل به وى نوشته و او را از فتنه انگيزى در بصره بر حذر داشته است (381).
نامه اميرالمؤمنين (عليه السلام ) به عثمان بن حنيف
اميرالمؤمنين على (عليه السلام ) در دوران خلافت خويش كارگزاران خود را تحت نظر داشت و از راههاى گوناگون كارهاى آنان را برسى مى كرد و
چنانچه فردى مرتكب عملى خلافت مى شد، وى را نصيحت و در صورت لزوم از كار بر كنار مى كرد. در عهدنامه مالك اشتر توصيه مى كند كه
مامورين مخفى براى نظارت بر كارگزاران بگمارد(382). عثمان بن حنيف كارگزار حضرت در بصره بود. به حضرت خبر دادند كه او در دعوتى
كه از جانب اشراف بصره تربيت يافته و در آن فقراء و مستمندان شركت نداشتند، حضور يافته است . حضرت امير طى نامه اى ، وى را از اين
عمل بازداشت . از نامه حضرت استنباط مى شود كه نهى از حضور در چنين مجالسى ،
علل مختلفى داشته است :
1 - در اين مجلس ثروتمندان شركت داشتند، اما فقرا از آن بى بهره بودند و اگر مبناى مهمانى اين است كه ديگران به نوايى برسند، لازم است
افرادى در مهمانى شركت كنند كه احتياج چنين غذايى هستند، به كسانى كه ثروتمندند. از اين رو اين مهمانيها بيشتر جنبه ريا و خودنمايى دارد و
رضاى خدا در آن نيست و استاندار على (عليه السلام ) نبايد در آن شركت كند.
2 - در مهمانيهاى اشرافى احتمال انجام كارهاى ناشايست بسيار است و نهى ،
حمل بر كراهت شود يا چنين مهمانيهايى كه مخصوص واليان است ، شركت آنها در آن حرام باشد. بويژه با توجه به اين موضوع كه ثروتمندان هيچ
گاه بدون هدف و جلب منفعت ، دنبال كار خير نيستند. هدف آنان جلب اعتماد كارگزار براى رسيدن به ثروت بيشتر بوده است .
3 - احتمال ديگرى كه متصور است اينكه علت منع از شركت در همچون مجالسى اين بوده كه در آن اسراف و تبذير مى شود و غذاهاى رنگارنگ و متنوع
براى مهمانان مى آورند(383).
به هر حال على (عليه السلام ) عثمان بن حنيف كارگزار بصره را از شركت در مجلسى كه فقرا در آن دعوت بشده اند، نهى كرد و نامه اى به او
نوشت . سيد رضى اين نامه را در نهج البلاغه آورده و در آغاز آن گويد: ((از نامه هاى آن حضرت است به عثمان بن حنيف انصارى كه كارگزار او
در بصره بود، زمانى كه به امام (عليه السلام ) خبر رسيد او را گروهى از ((مترفين ))(384) مردم بصره به مهمانى خوانده اند و او بدانجا
رفته است )).
متن نامه
اءما بعد، يابن حنيف : فقد بلغى اءن رجلا من فتية اءهل البصرة دعاك الى ماءدبة فاءسرعت اليها تستطاب لك الاءلوان ، و
تنقل اليك الجفان . و ما ظننت اءنك نجيب الى طعام قوم ، عائلهم مجفو، و غنيهم مدعو. الى ما تقضمه من هذا المقضم ، فما اشتبه عليك علمه فالفظه ، و ما
اءيقنت بطيب وجوهه فنل منه .
اءلا و ان لكل ماءموم اماما، يقتدى به ويستضى ء بنور علمه ؛ الا و ان اما مكم قد اكتفى من دنياه بطمريه ، و من طعمه بقرصيه . الا وانكم لا تقدرون على
ذلك ، ولكن اعيونى بورع و اجتهاد، و عفه و سداد. فوالله ما كنزت من دنيا كم تبرا، و لا ادخرت من غنائمها و افرا، و لا اعدادت لبالى ثوابى طمرا، و
لا حزت من ارضها شبرا، و لا اءخذب منه الا كقوت اءتان دبرة ، و لهى فى عينى اءوهى و اءهون من عفصة مقرة .
بلى ! كانت فى اءيدينا فدك من كل ما اءظلته السماء، فشحت عليها نفوس قوم ، و سخت عنها نفوس قوم آخرين ، و نعم الحكم الله . و ما اءصنع بفدك
و غير فدك ، و النفس مظانها فى غد جدث تنقطع فى ظلمته آثارها، و تغيب اخبارها، و حفره لو زيد فى فسحتها، و اوسعت يدا خافرها، لا ضغلطها
الحجر و المدر، و سد فرجها التراب المتراكم ؛ و انما هى نفسى اروضها بالتقوى لتاءتى آمنة يوم الخوف الاءكبر، و تثبت على جوانب المزلق .
و لو شئت لا هتديت الطريق ، الى مصفى هذا العسل ، و لباب هذا القمح ، و نسائج هذا القز.
ولكن هيهات اءن يغلبنى هواى ، و يقودنى جشعى الى تخير الاءطمة - و لعل بالحجاز اءو اليمامه من لا طمع له فى القرص و لا عهد له بالشبع اءو
اءبيت منطانا و حولى بطون غرثى و اءكباد حرى . اءو اءكون كما قال القائل :
|
و حسبك داء اءن تبيت ببطنة | |
و حولك اءكباد تحن الى القد! |
اءاءقنع من نفسى باءن يقال : هذا اميرالمؤمنين ، و لا اءشار كهم فى مكاره الدهر، اءو اءكون اءسوه لهم فى جشوبة العيش ! فما خلقت ليشغلنى
اكل الطيبات ، كالبهيمة المربوطة ، همها علفها، اءو المرسلة شغلها تقممها، تكترش من اءعلافها، و تلهو عما يراد بها، او اترك سدى ، اءو
اءهمل عابثا، اءو اجر حبل الضلالة ، او اءعتسف طريق المتاهة ! و كانى بقائلكم
يقول : ((اذا كان هذا قوت ابن اءبى طالب ، فقد قعد به الضعف عن قتال الاءقران ، و منازلة الشجعان )). اءلا و ان الشجرة البرية اءصلب عودا،
و الرواتع الخضرة اءرق جلودا، و النابتات العذيه اقوى و قودا، و اءبطا خمودا. و اءنا من
الرسول الله كالضوء من الضوء، و الذراع من العضد. والله لو تظاهرت العرب على قتالى لما و ليت عنها، و لو اءمكنت الفرص من رقابها لسارعت
اليها. و ساءجهد فى اءن اءطهر اءلارض من هذا الشخص المعكوس ، و الجسم المركوس ، حتى تخرج المدره من بين حب الحصيد.
اما بعد؛ اى پسر حنيف به من خبر رسيده است كه مردى از جوانمردان بصره تو را به وليمه و طعامى فرا خوانده است و تو به سوى آن شتافته اى .
خوردنيهاى رنگارنگ و نيكو برايت آورده و كاسه هاى بزرگ پى در پى برابر تو نهاده اند. گمان نمى كردم تو مهمانى مردمى را بپذيرى كه
نيازمندانشان را به جفا رانده و توانگرانشان را خوانده اند. پس بنگر كه بر اين سفره چه مى خواهى ؛ آنچه
حلال و حرام آن بر تو آشكار نيست ، بيرون انداز و آنچه دانى از حلال به دست آمده
تناول نما.
آگاه باش كه هر پيرو و ماءمومى را پيشويى است كه بايد از او پيروى كند و به روشنايى نور دانش وى روشنى گيرد. بدان كه پيشواى شما از
دنياى خود به دو جامعه فرسوده و از خوردنى خويش به دو گرده نان بسند كرده است . آگاه باشيد كه شما توان انجام اين كارها را نداريد، اما مرا
به پارسايى ، كوشش ، پاكدامنى و درستكارى يارى كنيد. به خدا سوگند از دنياى شما زر نيندوختم و از غنيمتهاى آن مالى نينباشتم و بر (دو) جامه
كهنه ام جامه كهنه ديگرى نيفزودم . اندكى (وجبى ) از زمين آن (دنيا) به دست نياورده ام و از آن چيزى نگرفتم جز به مقدار خوراك حيوان شكسته پشت
(كه از بسيارى درد از خوردن كامل ، عاجز است ) دنيا در چشم من از دانه اى حنظل تلخ ، بى مايه تر و ناارزنده تر است .
آرى از آنچه آسمان بر آن سايه افكنده بود، تنها فدك در دست ما بود. مردمى بر آن
بخل ورزيدند و گروهى سخاوتمندانه از آن ديده پوشيدند و خداى بهترين داور است ؛ مرا به فدك و غير فدك چه كار است ؟ در حالى كه جايگاه
آدمى گورى است كه اگر به گشادگى آن افزوده شود و دستهاى گوركن ، فراخش سازد، سنگ و كلوخ ، آن را مى فشارد (و تنگ مى سازد) و خاك
انباشته ، روزنه هاى آن را فرو مى بندد. من نفس خود را تنها با پرهيزگارى مى پرورانم تا در روز بزرگترين بيمها و ترسها ايمن باشم و در
لغزشگاه نلغزم .
اگر مى خواستم تا به شهد و عسل پالوده و مغز گندم و بافته هاى ابريشم ، راه داشتم . ليكن دور است كه هوا و هوس من بر من چيره گردد و زيادى
حريص مرا به گزيدن خوراكهاى (رنگارنگ ) بكشاند. - شايد در حجاز و يمامه كسانى باشند كه اميدى به قرض نان نداشته باشند و هيچ گاه
سير نشده باشند - و دور است از من كه سير بخوابم و پيرامون من شكمهايى باشد كه از گرسنگى به پشت چسبيده و جگرايى سوخته باشد ؛ يا
چنان باشيم كه شاعر گويد: ((درد تو اين بس است كه شب سير بخوابى و گرداگرد تو جگرهايى باشد كه در آرزوى سبوى چرمين آب ،
بسوزند.))
آيا از خويش به اين بسنده كنم كه مرا امير مؤمنان بنامند و در ناگواريهاى روزگار شريك آنان نباشم ؟ يا در سخنى زندگى نمونه و اسوه اى بر
ايشان نشوم ؟ مرا نيافريده اند كه خوردنيهاى گوارا سر گرمم سازد، همچون چارپاى بسته (و پروار) كه تمام توجهش به علف است ، يا مانند
چارپاى رها گشته كه خاك روبه ها را به هم زند و شكم را از علف بينبارد و از آنچه از آن خواهند غفلت نمايد. مرا نيافريده اند كه وانهند يا بيهوده
رها شوم يا ريسمان گمراهى را بكشم و يا بى مقصودى ، راه سر گردانى بپيمايم .
چنان بينم كه گوينده شما بگويد: ((اگر پسر ابوطالب را خوراك اين است ، ضعيف و ناتوانى او را پيكار با همآوران بر جاى نشاند و از جنگ با
دلاور مردان باز دارد.))
اما بدانيد درختى كه در بيابان خشك رويد، چوبش سخت تر است و درختهاى سبز و خوشنما (و پر آب ) پوستش نازك تر ؛ و گياهان و رستنهاى
صحرايى بيشتر افروزد و ديرتر افسرده و خاموش شود. بيگانگى من با
رسول خدا مانند نورى است كه از نورى ديگر روشنى يافته و آرنجى است كه بازو پيوسته . به خدا سوگند اگر عرب در جنگ عليه من پشت به
پشت دهد، روى از آنان بر نتابم و اگر لازم آيد و فرصت دست دهد، به پيكار همه سازم ، تا كلوخ ذره از دانه جدا گردد و با ايمان از چنگ منافق جدا
شود.))
|