next page

fehrest page

back page

10/27 - تفقد اءهل اليتم و الزمانة و الرقة فى السن ممن لا حيلة له و لا ينصب للمساءلة نفسه و اءقم لهم كفايتهم (268).
به يتيمان و زمين گيرها و پيران سالخورده رسيدگى كن كه چاره اى ندارند و دست سؤ ال پيش نمى آرند و به كار آنان به قدر نيازشان اقدام نما (و اختياجات مادى آنها را بر آورده كن )
11/27/28 - اعلم ، اءن من الناس من لا يقنع منك باءن تقضى حاجته من دون مشافهته ، اياك بذلك و من دون مشافهتك ، اياه بها، و ذلك ثقيل على الولاة والحق كله ثقيل . قال : فينبغى اءن تجعل لذوى الحاجات قسطا من سخطك . ذهنك و اءن تسهل عليهم كلامك و مراجعتك (269)
.
بدان كه برخى از مردم اين گونه از تو راضى نمى شوند كه حاجتشان را بدون برخورد مستقيم برآورى . به اين نكته توجه كن و كسى كه با او مواجه نمى شوى نيز بايد توجه داشته باشد و اين بر حاكمان سنگين است و حق تمامش سنگين است .
فرمود: سزاوار است براى (برطرف نمودن مشكل ) صاحبان حاجت ، بخشى از خشم و ذهنت را قرار دهى و سخن و ديدار با آنها را آسان گردانى .
12/29 - اعلم باءن من الاءمور، امورا لابد لك من مباشرتها منها: اصدار حاجات الناس فى قصصهم و منها معرفة ما يرد الى بيت المال و ما يخرج منه و منها: اجابة العمال فيما لا يجوز اءن يستكفى فيه الكتاب (270)
.
بدان كه برخى از كارها امورى است كه تنها بايد تو آنها را انجام دهى ؛ از آن جمله است برآوردن حاجات مردم در آنچه برايشان حادث شده ؛ و از آن جمله است دانستن آنچه به بيت المال وارد مى شود و آنچه خارج مى گردد و ديگر پاسخ دادن به كارگزاران در آنچه جايز نيست كاتبان و دفتر داران به عهده بگيرند.
13/31 - لايطولن حجابك فيقل علمك باءمور رعيتك (271).
غيبت خود را از رعيت طولانى مكن ؛ چرا كه آگاهيت به كارهاى رعيتت كم مى شود.
14/33 - لا تدفعن صلحا فان فيه . راحة لهمومك و دعة لجندك و اءمنا لبلادك (272).
هيچ صلحى را رد مكن ، زيرا كه صلح و آشتى اندوه تو را بر طرف مى كند و آسايش سپاهيانت را فراهم مى سازد و شهرهايت را ايمن مى گرداند.
15/33 - صبرك على ضيغة ترجوا نفساخها خير من عجلة لاتاءمن غايلتها(273).
شكيبايى تو در كار دشوارى كه گشايش آن را اميد دارى ، بهتر است از عجله اى كه از مكر آن ايمن نيستى .
16 - قال على للاشتر: اياك و الاقدام من قبل التبيين و اياك و التسويف من بعد التبيين (274).
على (عليه السلام ) به اشتر فرمود: بر حذر باش از اقدام به كار، پيش از تحقيق و بررسى ؛ و بر حذر باش از تعملل و كوتاهى در انجام كار، پس از تحقيق و روشن شدن آن .
17 - قال على للاءشتر: ليجتمع فى قلبك الافتقار الى الناس و الاستغتناء عنهم حتى تزول عنك ذلة الخشع بالاستغناء عنهم و جفوة اللقاء بالافتقار اليهم (275).
بايد در قلب تو احتياج به مردم و بى نيازى از آنها جمع شود تا خوارى تعظيم كنندگان از تو بر طرف گردد با بى نيازى از مردم ؛ اعراض از مردم از تو برطرف گردد با نياز و احتياج به آنان .
18 - قال على للاشتر: من ضيع حق الله فلا تاءمنه على حق عباد الله .
على (عليه السلام ) به مالك اشتر فرمود: كسى را كه حق خدا را ضايع كرده ، بر حق بندگان خدا امين مگردان .
ظاهرا اين سه مورد در عهدنامه موجود نيست .
كارگزاران مصر : 4 - محمدبن ابى بكر استاندار مصر
با اعزام محمد بن ابى بكر به مصر قيس بن سعد بن عباده آن ديار را ترك كرد. محمد يكى از جوانان انقلابى بود كه در مكتب على (عليه السلام ) تربيت شده بود. او از ياران مخلص و با وفاى حضرت محصوب مى شد(276).
محمد بن ابى بكر در سال حجة الوداع در ((بيداء)) متولد شد و در زمان خلافت على (عليه السلام ) در سال 38 هجرى در مصر به شهادت رسيد. مادر او اسماء دختر عميس همسر جعفر فرزند ابوطالب بود(277).
روايات درباره فضايل و مناقب محمدبن ابى بكر فراوان است كه تنها به برخى از آنها اشاره مى شود: امام صادق (عليه السلام ) مى فرمايد: روزى محمدبن ابى بكر به اميرالمؤمنين على (عليه السلام ) عرض كرد: دستت را بده تا با تو بيعت كنم و سپس با آن حضرت بيعت كرد و گفت :
اشهد اءنك امام مفترض طاعتك و ان اءبى فى النار؛ (گواهى مى دهم كه تو امامى هستى كه اطاعتت واجب است و پدر من در آتش است .) امام صادق (عليه السلام ) اضافه مى كند، نجابت محمد از جانب مادرش اسماء دختر عميس بود نه پدرش (278).
در روايتى ديگر امام صادق (عليه السلام ) فرمود: پنج نفر از قريش با على (عليه السلام ) بودند سيزده قبيله با معاويه . ياران على عبارت بودند از: محمدبن ابى بكر، هاشم بن عتبه ، جعدة بن هبيره مخزومى پسر خواهر على (عليه السلام )، محمد بن ابى حذيفه و ابو ربيع فرزند ابالعاص (279) داماد پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم )(280).
قاضى نعمان مصرى از كتاب عبيدالله بن ابى رافع اسامى شركت كنندگان در جنگهاى على (عليه السلام ) را ذكر كرده است و بعد از ذكر همراهان حضرت از بنى هاشم و بنى عبدالمطلب به ذكر اسامى بقيه قريش ‍ مى پردازد و مى نويسد:
محمد بن ابى حذيفه از بنى عبد شمس بن عبدمناف ، هاشم بن عتبه و عبدالله بن خباب بن ارت از بنى زهره ، محمد و عبدالرحمان فرزندان ابوبكر از بنى تيم ، عمار ياسر و محمدبن عمار و دو فرزند ام سلمه و محمد از بنى مخزوم ، محمد بن حاطب از بنى جمع ؛ عبدالله بن ابى سبره از بنى عامر بن لوى و على بن ابى رافع و عبيدالله بن ابى رافع (281).
قاضى نعمان مصرى ، از عمر بن ابى سلمه فرزند ام سلمه (282)، كارگزار على (عليه السلام ) بر بحرين نام نبرده و به نظر مى رسد كه به جاى محمد عمر صحيح باشد، زيرا ابن اثير براى ام سلمه چهار فرزند به نامهاى : سلمه ، عمر، دره و زينب ذكر كرده است (283).
فعاليتهاى محمد در مصر عليه عثمان
زمانى كه عبدالله بن سعد بن ابى سرح كارگزار مصر بود، اعتراضات عليه وى آغاز شد كه در راءس معترضين محمدبن ابى بكر و محمد بن ابى حذيفه قرار داشتند. نارضايتى مردم به اندازه اى زياد شد كه گروهى از او به عثمان شكايت كردند. عثمان نامه اى به عبدالله نوشت و او را تهديد كرد و خواست كه روشش را اصلاح كند. اما عبدالله يكى از شاكيان را آن قدر كتك زد كه كشته شد.
هفتصد تن از مصريان كه در بين آنها محمد بن ابى بكر نيز حضور داشت ، براى شكايت از عبدالله به مدينه رفتند و در هنگام نماز از كارهاى خلاف عبدالله به ياران پيامبر شكايت بردند و اوضاع تاءسف آور مصر را تشريح كردند.
طلحه سخنرانى شديدى عليه عثمان نمود و عايشه به عثمان پيام داد كه : اصحاب رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) نزد تو آمدند و از تو خواستند كه اين مرد ظالم را عزل كنى . تو حتى يك مرتبه نپذيرفتى تا اين كه وى مردى از آنها را كشت . پس انصاف را درباره كارگزارت در نظر گرفته و به مردم توجه كن . حضرت على (عليه السلام ) به عنوان سخنگوى مردم به ديدار عثمان رفت و گفت : آنان از تو مردى را به جاى مردى درخواست دارند و قبلا نيز ادعى كردند كه وى خون ريخته . پس او را معزول دار و بين آنان قضاوت كن . اگر حقى براى مردم بر عبدالله بود، انصاف را در رعايت حق آنان در نظر بگير.
عثمان كه با اعبراض شديد مرم روبرو شد، گفت : فردى را انتخاب كنيد تا او را ولى آنان قرار دهم . مردم مصر گفتند: محمد بن ابى بكر را والى قرار ده . عثمان طى نامه اى حكم استاندارى مصر را براى محمد نوشت . محمد و همراهانش مدينه را به مقصد مصر ترك گفتند، به همراه وى ، عده اى از مهاجر و انصار نيز براى نظارت بر اختلاف مردم مصر و ابن ابى سرح حركت كردند.
به مقدار سه شب فاصله كه از مدينه دور شدند، غلام سياهى را سوار بر شتر ديدند كه شتر را، تند مى راند، مثل اين كه كسى مى رود و يا كسى او را تعقيب مى كند.
همراهان محمد بن ابى بكر خود را به او رسانده ، گفتند: كار تو چيست ؟ گويا فرار مى كنى يا دنبال كسى هستى ؟ او پاسخ داد كه من غلام اميرالمؤمنين هستم (و گاهى مى گفت من غلام عثمان هستم و شخصى نيز وى را شناخت كه غلام عثمان است ) و اضافه كرد كه مرا به جانب كارگزار مصر اعزام كرده است .
مردى گفت : كارگزار مصر با ماست . غلام گفت : مقصود من اين نيست او را نزد محمدبن ابى بكر بردند.
محمد سؤ ال كرد: به جانب چه كسى فرستاده شدى ؟ گفت : به جانب كارگزار مصر، سؤ ال كرد چه پيامى براى وى دارى گفت : نامه . گفتند: نامه همراه توست گفت : نه . وى را تفتيش كردند ولى اثرى از نامه نديدند. تا اين كه نامه را در ميان وسائلش پيدا كردند.
محمد، مهاجر و انصار همراه خود را جمع كرد و حضور آنان نامه اى را كه عثمان به عبدالله بن سعد نوشته بود، چنين قرائت كرد:
((وقتى كه محمد بن ابى بكر و افراد ديگر آمدند آنها را بكش و نامه آنان را باطل كن و در سر كار خود باقى بمان تا دستور جديد را به تو ابلاغ كنم .))
ياران محمد با اطلاع از مضمون نامه ، ناراحت شده ، به مدينه برگشتند. محمد از همراهان خود خواست كه نامه را با خاتم خود مهر زنند و آن را به يكى از آنها داد و جمعا وارد مدينه شدند. طلحه ، زبير، على (عليه السلام ) و سعد و اصحاب پيامبر را جمعن كرده و در حضور آنان نامه را گشوده و جريان غلام را تشريح كردند. با اطلاع از مضمون نامه ، تمام مردم مدينه ، عثمان را به انتقاد گرفتند و اصحاب رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) به منزلهى خود رفته و عثمان محاصره شد و زمينه قتل وى فراهم گرديد. البته عثمان ادعى گرديد(284) كه نامه را مروان نوشته است و او از نامه بى اطلاع است آنان به عثمان گفتند: اگر خود چنين نامه اى نوشته اى صلاحيت خلافت ندارى و اگر مروان بدون اجازه تو چنين نامه اى نوشته است ، كسى كه نتواند مهر خود را حفظ كند باز شايسته خلافت نيست .
با كشته شدن عثمان مردم از على (عليه السلام ) خواستند كه خلافت را بپذيرد. محمدبن ابى بكر در مدينه بود و همراه آن حضرت در جنگ جمل شركت داشت و زمانى كه شتر عايشه شد، به دستور على (عليه السلام ) خود را به هودج وى رسانده ، او را نجات داد.
محمدبن ابى بكر در سمت استاندار مصر
بعد از جنگ جمل در رمضان سال سى و شش هجرى ، اميرالمؤمنين على (عليه السلام ) محمدبن ابى بكر را به مصر فرستاد. وى از ياران مخلص و معتمد حضرت بود. تلاش عبدالله بن جعفر و علاقه مردم مصر به محمد بن ابى بكر كه قبلا وى را به عنوان استاندار مصر به عثمان پيشنهاد كرده بودند، در اين انتخاب بى تاءثير نبود.
حضرت امير (عليه السلام ) طى حكمى استاندارى مصر را به وى واگذار و او را روانه آن ديار كرد وقتى كه محمد بن ابى بكر به مصر رسيد در جمع مردم دستور داد، فرمان اميرالمؤمنين را قرائت كنند.
عهدنامه محمد بن ابى بكر
بسم الله الرحمن الرحيم : هذا ما عهد عبد الله على اءمير المؤمنين الى محمد بن اءبى بكر حين ولاه مصر.
اءمره بتقوى الله والطاعة له فى السر و العلانية ، و خوف الله فى المغيب و المشهد، و اءمره باللين للمسلم و بالغلظة على الفاجر، وبالعدل على اءهل الذمة ، و بالانصاف للمظلوم ، وبالشدة على الظالم ، وبالعفو عن الناس ، و بالاحسان ما استطاع ، والله يجزى المحسنين و يعذب المجرمين . و اءمره اءن يدعو من قبله الى الطاعة و الجماعة ؛ فان لهم فى ذلك من العاقبة و عظيم المثوبة مالا يقدرون قدره ، و لا يعرفون كنهه .
و اءمره اءن يجبى خراج الاءرض على ما كانت تجبى عليه من قبل ، ولا ينتقص ‍ منه و لا ييتدع فيه ، ثم يقسمه بين اءهله على ما كانوا يقسمونه عليه من قبل .
و اءمره اءن يلين لهم جناحه ، و اءن يساوى (يواسى ) بينهم فى مجلسه ووجهه ، وليكن القريب والبعيد عنده فى الحق سواء. و اءمره اءن يحكم بين الناس ‍ بالحق ، و اءن يقوم بالقسط و لا يتبع الهوى ، ولا يخاف فى الله لومة لائم ، فان الله مع من اتقاه ، و آثر طاعته و اءمره على ما سواه والسلام .
كتبه عبيد الله بن اءبى رافع مولى رسول الله ، صلى الله عليه و آله ، لغرة شهر رمضان سنة ست وثلاثين (285)
.
به نام خداوند بخشاينده مهربان ؛ اين عهدى (و دستورى ) است كه بنده خدا على اميرالمؤمنين براى محمدبن ابى بكر نوشته است ، زمانى كه او را كارگزار مصر كرد. او را به تقواى الهى و اطاعت از خدا در نهان و آشكار و ترس از او در پنهان و حضور فرمان داد او را فرمان داد به نرمش با مسلمان و خشونت با تبهكار و عدل با اهل ذمه و انصاف با ستمديده و سختگيرى بر ستمكار و گذشت از مردم و احسان به آنها به مقدار توان و خداوند نيكوكاران را پاداش و بدكاران را عذاب مى كند.
و او را فرمان داد كه مردم را به طاعت و اتحاد بخواند؛ زيرا در اين كار براى آنان عاقبت (نيك ) و ثواب زيادى است كه اندازه اش را ندانند و كنهش را نشناسند.
و فرمان داد به مانند گذشته خراج و ماليات را جمع آورد و از آن نكاهد و به آن نيفزايد، سپس آن را بين مستحقان طبق آنچه قبلا تقسيم مى كردند قسمت نمايد و فرمان داد كه بال نرمى را پهن نموده (و با نرمش رفتار كند) و در نشستن و نگاه كردن به آنها مساوات را در نظر بگيرد، و بايد افراد دور و (خويشاوندان ) نزديك ، نزد وى در حق يكسان باشند.
و او را فرمان داد كه بين مردم به حق ، حكم و قضاوت نمايد و عدالت را به پا دارد و از هواى نفس متابعت ننماند و در راه خداوند از سرزنش كنندگان نهراسد. زيرا خداوند همراه كسانى است كه تقواى الهى را پيشه نموده و پيروى از خدا و فرمانش را بر اطاعت ديگران برگزيند. والسلام
اين نامه را عبيدالله فرزند ابو رافع غلام رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) در ابتداى رمضان سال سى وشش (286) نوشته است .
پس از قرائت نامه اميرالمؤمنين (عليه السلام )، محمدبن ابى بكر براى سخنرانى حركت كرد و بعد از حمد و ثناى الهى گفت :
ستايش خدايى را سزد كه ما و شما را به راه حق هدايت كرد، در آنچه اختلاف بود و در مسائل بسيارى كه نادانان در آن كورند، ما و شما رابينا ساخت .
بدانيد اميرالمؤمنين (عليه السلام ) امور شما را به من محول كرد و به آنچه شنيديد مرا توصيه كرد و بسيارى از مسائل را شفاهى به من تذكر داد. تا آنجا كه بتوانم از نيكى به شما فرو نمى گزارم . توفيق خود را تنها از خداوند مى خواهم و به او توكل مى كنم چرا كه بازگشتم به سوى اوست . پس اگر ديديد اعمال و رفتار من براى طاعت و تقواى الهى است خداوند را بر آن شكر كنيد، زيرا كه هدايتگر به آن بوده است و اگر عمل غير حق را ديديد، به من بازگردانيد و مرا عتاب و سرزنش خداوند با رحمتش ما و شما را به انجام عمل صالح موفق كند(287).
محمدبن ابى بكر پس از اشتغال در حوزه ماءموريت خود با مشكلاتى روبرو شد. ولى مشكلات وى در آغاز ورود به مصر مشكل سياسى نبود؛ زيرا تمركز قدرت در مركز خلافت مانع از شورش مخالفان در مصر و لشكركشى معاويه به اين ديار بود. مشكلى كه محمد بن ابى بكر با آن روبه رو بود، مشكل علمى و فقهى بود. آنچه وى فراگرفته بود، براى پاسخگويى به نيازهاى فقهى جامعه مصر كافى نبود و اجتماع مصر از جمعيتى تشكيل مى شد كه داراى عقايد مختلف و متفاوت بودند، گروهى مسلمان ، عده اى يهودى ، جمعى نصرانى و مردمى خورشيد پرست و... بودند. از اين رو محمد بن ابى بكر با سؤ الات شرعى جديدى روبه رو شد و با نوشتن نامه
به اميرالمؤمنين (عليه السلام ) در صدد دريافت پاسخ صحيح پرسشهاى خود برآمد.
پرسشهاى فقهى محمدبن ابى بكر از اميرالمؤمنين (عليه السلام )
محمدبن ابى بكر طى نامه اى راجع به حكم اين مسائل شرعى از على (عليه السلام ) سؤ ال كرد:
الف ). حكم مرد مسلمانى كه با زنى نصرانى زنا كرده است .
ب ). حكم زنديقانى (بى دينان ) كه برخى خورشيد و ماه را مى پرستند و برخى به پرستش چيزيهاى ديگر مشغولند و عده اى كه مرتد شده و از اسلام بر گشتند.
ج ). حكم غلام مكاتبى كه مرده و مال و فرزند بر جاى گذاشته است .
سؤ الات بالا مربوط به مسائلى است كه در ارتباط با وظايف حكم و اجراى حدود است و مساءله سوم نيز مشكلى بوده كه بايد حاكم اسلامى پاسخگوى آن باشد.
پاسخ على (عليه السلام ) به پرسشهاى محمدبن ابى بكر
اميرالمؤمنين على (عليه السلام ) در پاسخ به وى چنين نوشت :
اءقم الحد فيهم على المسلم الذى فجر بالنصرانية ، وادفع النصرانية الى النصارى يقضون فيها ما شاؤ وا، واءمره فى الزنادقة اءن يقتل من كان يدعى الاسلام و يترك سائرهم ، يعبدون ما شاؤ وا، اءمره فى المكاتب اءن كان ترك وفاء لمكاتبته فهو غريم بيد مواليسه يستوفون ما بقى من مكاتبته ، و ما بقى فلولده (288).
در جمع مسلمانان بر مسلمانى كه زنا كرده ، حد جارى نما و زن زناكار مسيحى را به مسيحيان تحويل ده تا آن گونه كه مى خواهند (و دستور دين آنهاست ) درباره او قضاوت كنند(289).
درباره زنادقه به او فرمان داد كه مدعى اسلام و مرتد، كشته شود و ديگران را وانهد تا آنچه را كه خواهند بپرستند.
و درباره غلام مكاتب متوفى فرمودش : اگر مالى كه ؛ به جا گذاشته ، به اندازه قرارداد مكاتبه است ، او به آزاد كننده هايش بدهكار است ، به مقدارى كه (از قرارداد مكاتبه ) مانده ، دريافت مى كنند و آنچه باقى مانده از فرزندان اوست .
پاسخ اميرالمؤمنين (عليه السلام ) بيانگر آزادى عقيده در اسلام است ؛ به هيچ وجه پيروان ديگر اديان را مجبور به پيروى از دستورات اسلام نمى كند، بلكه آنها در جامعه اسلامى طبق موازين و قوانين دين خود عمل نموده و مورد مؤ اخذه و كيفر قرار مى گيرند.
نكته مهمتر آن كه حضرت مردمى را كه غير خدا را پرستش مى كنند، آزاد دانسته و آنان را مجبور به پذيرش اسلام يا ديگر اديان آسمانى نمى داند.
نامه محمدبن ابى بكر به على (عليه السلام )
هنگامى كه محمدبن ابى بكر در مصر بود، نامه اى به على (عليه السلام ) نوشت و از كليات حرام و حلال و سنن و مواعظ چنين پرسش كرد:
به بنده خدا اميرالمؤمنين از طرف محمدبن ابى بكر
درود برتو! براستى سپاس گويم در برتو خدايى را كه جز او شايسته پرستش ‍ نيست . اما بعد اگر اميرالمؤمنين در نظر گيرد... كه نامه اى براى ما بنويسد درباره فرايض و واجبات و مسائلى كه مورد ابتلاى امثال من است براى قضاوت بين مردم خدا به اميرالمؤمنين ثواب بزرگ عنايت نمايد و ذخيره او را نيكو دارد(290).
حضرت چون نامه محمد را دريافت كرد، خوشحال شد و نامه مفصلى در موضوعات مختلف براى او نوشت و در آن نامه ، خوشنودى خود را از درخواست محمد و اهتمام او را به اين مسائل ابزار داشت .
از آنجا كه اين نامه مشتمل بر دستورات ارزنده و مفيد بود، بعدها از اهميت خاصى برخوردار شد. محمد بن ابى بكر نيز به آن بسيار توجه داشت و مسائل آن را يادگرفته و طبق آن عمل و قضاوت مى كرد و آن را هميشه به همراه خود داشت پس از شهادت وى عمروعاص تمام مدارك و اسناد و نامه هاى او را گرفته ، براى معاويه فرستاد. معاويه به اين نامه نگاه مى كرد و از مضامين عالى آن تعجب مى نمود.
سخن معاويه درباره نامه اميرالمؤمنين (عليه السلام )
وليدبن عقبه كه نزد معاويه بود، زمانى كه اعجاب وى را مشاهده كرد، گفت : اين احاديث را بسوزان
معاويه گفت : خاموش اى پسر ابى معيط، تو داراى راءى و نظر نيستى !
وليد با ناراحتى گفت : تو راءى و نظر ندارى ، آيا از نظر و خردمندى است كه مردم بدانند نامه و احاديث ابوتراب نزد توست ! و از آنها درس آموخته و طبق آنها قضاوت مى كنى ؟ پس چرا با او مى جنگى ؟
معاويه گفت : واى برتو! آيا به من مى گويى دانشى اين چنين را بسوزانم ، به خدا سوگند من دانشى نشنيدم كه از آن جامعتر و استوارتر و روشنتر باشد.
وليد گفت : اگر تو دانش و قضاوت او را مى پسندى بر سر چه با او مى جنگى ؟
معاويه گفت : اگر نبود كه ابوتراب (على ((ع ))) عثمان را كشته است ، فتوى كه مى داد، ما از او مى پذيرفتيم ، آنگاه پس از اندكى سكوت به هم نشينان خود نگاه كرد و گفت : ما نمى گوييم اين از نوشته هاى على بن ابى طالب (عليه السلام ) است ، بلكه مى گوييم اين از نوشته هاى ابوبكر است كه نزد پسرش محمد بوده و ما طبق آن قضاوت كرده و فتوى مى دهيم .
اين نامه ها پيوسته در خزائن بنى اميه بود تا اينكه حكومت به عمربن عبدالعزيز رسيد و او آن را آشكار كرد و اظهار نمود كه اين احاديث از على بن ابى طالب (عليه السلام ) است .
وقتى كه على (عليه السلام ) متوجه شد كه آن نامه به دست معاويه افتاده ، بسيار ناراحت و متاءسف گرديد و به ياران خود كه از ناراحتى وى سؤ ال كردند، فرمود: محمدبن ابى بكر را بر مصر گماشتم و به من نوشت كه سنت و شيوه شايسته را نمى داند، من نيز به او نامه نوشتم و سنت را در آن نگاشتم ، حال كه او كشته شد، آن نامه را گرفتند و بردند(291).
ابن ابى الحديد بعد از نقل آنچه گذشت ، گويد سزاوارتر اين است كه بگوييم آن نامه اى كه معاويه از آن استفاده مى كرد، عهدنامه مالك اشتر بود(292).
به وى بايد گفت ما دليلى نداريم كه عهدنامه مالك به دست معاويه افتاده باشد زيرا مالك به وسيله جاسوس معاويه به شهادت رسيده و عده اى همراه او بودند. همچنين از غلام مالك اشتر نقل شده كه برخى از نامه هاى حضرت در وسائل مالك پيدا شده است . بنابر اين مشكل است كه معاويه به عهدنامه مالك اشتر دسترسى پيدا كرده باشد.
بايد توجه داشت كه نامه حضرت به محمدبن ابى بكر مفصل بوده و قسمت عمده آن به صورت متفرق به ما رسيده است و در آن موقعيت زمانى ، نامه براى معاويه كه از دانش تهى بوده ، راهگشا و كارساز بوده است و در تاريخ نمونه هاى زيادى ذكر شده كه معاويه براى حل معضلات علمى خود از على و فرزندانش كمك گرفته است چرا كه در آن زمان مسائل فقهى و شرعى ، مدون و در دسترس نبوده است .
پاسخ اميرالمؤمنين به نامه محمدبن ابى بكر
نامه امام على (عليه السلام ) به محمدبن ابى بكر در اين كتاب به صورت نامه اى مفصل به خوانندگان گرامى تقديم مى شود، ولى پيش از نقل نامه ، توضيحاتى در اين ارتباط ضرورى است :
1- بنابر آنچه در كتاب غارات آمده ، حضرت امير (عليه السلام ) در اين نامه درباره مسائل متعددى سخن گفته است ؛ از قبيل قضاوت ، مرگ ، حساب ، ويژگيهاى بهشت و جهنم ، امامت ، وضو، اوقات نماز، ركوع ، سجود و درباره ادب ، امر به معروف و نهى از منكر، روزه ، اعتكاف و درباره زنادقه و مرد نصرانى كه با زن مسلمان هرزگى كرده است (293) و بسيارى مطالب ديگر(294).
از اين سخن استفاده مى شود كه تمام آنچه حضرت درباره مسائل شرعى براى محمد بن ابى بكر نوشته است ، در يك نامه بوده كه به صورت نامه هاى متعدد و نقلهاى مختلف به ما رسيده است و با استناد و استفاده از منابع معتبر نقلهاى مختلف به صورت يك نامه مفصل در اين كتاب تنظيم شده است . آنچه مربوط به زنادقه و وقوع زنا بين مسلمان و نصرانى است ، قبلا به صورت نامه اى مستقل ذكر شد، چرا كه جاى اين قسمت در نامه براى ما مشخص نشد.
بحث امامت به معناى خاص آن (نزد شيعه ) در نامه نيست ، مگر اينكه منظور از امامت خلافت و اطاعت از رهبرى باشد درباره امر به معروف و نهى از منكر نيز تنها به آيه اى از قرآن ، در تحف العقول اشاره دارد و مطالب ديگرى كه در اينجا اشاره شده ، در نامه موجود است .
2- اين نامه در غارات ، تحف العقول ، امالى شيخ مفيد و نهج البلاغه آمده است و كتب ديگر مانند بحارالاءنوار، شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد و نهج السعاده و... از اين منابع نقل كرده اند و حتى سند شيخ مفيد در كتاب امالى به صاحب غارات منتهى مى شود.

next page

fehrest page

back page