پادشاه روم دو مرد از سپاهيان خود را نزد معاويه فرستاد كه يكى از آنها نمونه نيرومندترين و ديگرى نمونه بلندبالاترين مردان روم بودند و
هدف وى اين بود كه به معاويه بفهماند كه مردان رومى اين گونه اند و به معاويه پيام داد كه اگر اشخاص نيرومندتر و بلندبالاتر از آنها در
ميان مردم مملكت خود سراغ داريد، به من نشان دهيد. در آن صورت من جمعى از اسيران و مقدارى هديه براى تو خواهم فرستاد و الا بايد براى سه
سال با من سازش و صلح كنى .
پس از آنكه آن دو نفر نزد معاويه آمدند. معاويه گفت : كيست كه در مقابل اين مرد نيرومند رومى قيام كند؟!
گفتند: براى اين منظور يكى از دو نفر مناسب به نظر مى رسد. يكى محمد بن حنفيه و ديگرى عبدالله بن زبير. محمد بن حنفيه را آوردند. مردم همه
براى مشاهده در مجلس حاضر شدند. معاويه به محمد گفت : آيا مى دانى براى چه منظورى تو را احظار كرده ام ؟ گفت : نه معاويه موضوع آن مرد
نيرومند رومى و هيبت جسمانى او را براي محمد حنيفه بيان كرد. محمد بن حنيفه به مرد رومى گفت : يا تو بنشين و دست خود را به من بده و يا من مى
نشينم و دست خود را به تو مى دهم و هر يك از ما كه توانست آن را كه نشسته است از جاى بركند و بلندش سازد او غالب است وگرنه مغلوب خواهد
بود.
محمد بن حنيفه بر رقيب خود پيروز شد و به راحتى وى را بلند كرد و معاويه از اين پيروزى بسيار خرسند گرديد.
لحظاتى بعد، قيس بن سعد بپاخاست و از جمع مردم به كنارى رفت و شلوار خود را بيرون آورد و به آن مرد بلند بالاى رومى داد. وقتى كه او
شلوار قيس را بپا كرد لبه شلوار به زمين كشيده مى شد، در حالى كه كمربند آن به سينه مرد رومى رسيده بود. مرد رومى به شكست خود اعتراف
كرد و پادشاه روم به آنچه كه ملتزم شده بود عمل كرد.
مرحوم علامه امينى - رضوان الله تعالى عليه - بعد از نقل اين داستان گويد: از اين داستان و
امثال آن بخوبى مى توان دريافت كه پيامبر و شيعيان آنان از هر جهت مرجع دوست و دشمن و گشاينده مشكلاتشان بوده اند (با اينكه معاويه مخالف و
دشمن آنها بود، اما براى حفظ حيثيت مسلمانان به دشمن خود كمك مى كردند) و در اين بين اميرمؤمنان على (عليه السلام ) به عنوان
حلال مشكلات مى درخشد(104).
عبادت و زهد قيس
قيس داراى ويژگيهاى زيادى بود از جمله در هنگام عبادت خاضع و خاشع بود و با حضور قلب به خدا نماز مى گذارد.
ابو عمرو كشى از امام رضا (عليه السلام ) نقل مى كند كه فرمود: مردى از اصحاب على (عليه السلام ) كه به او قيس مى گفتند، در نماز بعد از
اينكه يك ركعت نماز خوانده بود مارى ديد كه وارد سجاده او شد، وقتى كه به سجده رفت مار به گردن او پيچيد و بعد از آن زير پيراهن او رفت
(105).
ابو عمرو و كشى اسم چهارتن از ياران على (عليه السلام ) را ذكر مى كند كه اسم آنها قيس بوده و در تعيين فرد خاصى تشكيك مى كند. اما مسعود
اين واقعه را درباره قيس بن سعد نقل مى نمايد و چنين مى نويسد: قيس بن سعد از حيث زهد و ديندارى و
تمايل نسبت به طرفدارى از على (عليه السلام ) داراى مقامى بزرگ است . در مرتبه خوف از خداوند و فرط بندگى و اطاعت او نسبت به ذات
پروردگار، كارش به جايى رسيد كه در نماز هنگامى كه براى سجده خم شد. ناگاه مار بزرگى در سجده گاهش نمايان شد و او بدون اينكه از
آن مار انديشه اى به خاطر راه دهد، همچنان سر خود را بر كنار آن مار فرود آورد و در پهلوى آن به سجده پرداخت . در اين موقع مار دور گردنش
پيچيد، ولى او در نماز خود كوتاهى ننمود و از آن چيزى نكاست تا كه از نماز فارغ شد و مار را با دست خود از گردن جدا كرد و به طرفى افكند.
قيس بن سعد هميشه اين گونه دعا مى كرد:
اللهم ارزقنى حمدا و مجدا، فانه لاحمد الا بفعال ، و لا مجد، الا بمال ، اللهم وسع على فان
القليل لايسعنى و لا اسعه (106).
((خداوند ستايش و بزرگوارى را روزى من فرما! زيرا ستايش جز به انجام كارى كه در خور ستايش باشد ممكن نيست و بزرگوارى جز به
مال ميسر نيست .
خداوندا به من وسعت عطا فرما زيرا مال كم در خور من نيست و من به واسطه خوى بخشش و عطا در خور آن نيستم .))
مرگ قيس
ابن ابى الحديد گويد: قيس بن سعد مردى شجاع و با تجربه بود. طرفدار على و فرزند آن حضرت بود و با ابوبكر بيعت نكرد و بر همين
عقيده باقى بود تا اينكه در سال 60 هجرى از دنيا رحلت كرد(107).
مرحوم علامه امينى مى نويسد: عده زيادى از مورخين نقل كرده اند كه قيس در اواخر خلافت معاويه در مدينه وفات يافت . بنابراين اگر
سال مرگ معاويه از سالهاى خلافت وى حساب گردد، بايد سال وفات قيس را
سال شصت هجرى دانست و الا بايد گفت كه در سال پنجاه و نه هجرى وفات كرده است ، رحمت خدا بر او باد(108).
كارگزاران مصر: 3- مالك بن حارث اشتر نخعى استاندار مصر
پيش از شرح زندگانى مالك اشتر، توجه به دو نكته ضرورى است :
1- از آنجا كه مالك اشتر به عنوان استاندار مصر شهرت يافته و علت آن هم عهدنامه مشهورى است كه اميرالمؤمنين (عليه السلام ) به وى نوشته
است ، شرح حال مالك را ضمن استانداران مصر ذكر مى كنيم . در جلد اول نيز آنچه مربوط فعاليتهاى وى در سرزمين جزيره و نصيبين بود، ذكر
كرديم (109).
2- گرچه مناسب اين بود كه بعد از شرح قيس به شرح زندگانى محمد بن ابى بكر كه بعد از او والى مصر شد بپردازيم ؛ اما از جهت اينكه مالك
اشتر قبل از رسيدن به مصر به شهادت رسيده و محمد تا مدتى بعد، كارگزار مصر بوده است و در اين ارتباط بين اميرالمؤمنين و محمد بن ابى
بكر نامه هايى رد و بدل شده است ، مناسب است شرح حال مالك را پيش از شرح زندگانى و كارگزاران محمد بن ابى بكر بر مصر، بياوريم .
شرح حالمالك اشتر
مالك بن حارث اشتر(110) نخعى - رحمة الله عليه - از ياران با وفاى اميرالمؤمنين على (عليه السلام ) و جزو افراد انقلابى بود كه قبلا عثمان
آنها را به شام تبعيد كرده بود و از مخالفان سر سخت عثمان محسوب مى شد. وى مردى شجاع ، زيرك و با ذكاوت و با رشادت و از مخلصان و
بندگان صالح خدا بود.
براى شناخت مالك اشتر بهترين تعبير و سخن ، سخن پيشواى او اميرامؤمنين است كه بعد از شهادت مالك فرمود:
رحم الله مالكا فلقد كان لى كما كنت لرسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم )(111)
((خداوند مالك را رحمت كند، او براى من چنان بود كه من براى رسول خدا بودم .))
علامه حلى - رضوان الله عليه - در قسم اول از خلاصة الرجال درباره مالك گويد: مالك اشتر - كه خداوند روحش را مقدس گرداند و از او راضى
باشد - مردى جليل القدر و داراى منزلى بزرگ بود. پيوند او با على (عليه السلام ) روشنتر از آن است كه مخفى بماند. حضرت اميرامؤمنين در
مرگ وى متاءسف شد و فرمود: لقد كان لى كما كنت لرسول الله (112).
ابن داوود بعد از نقل اين سخن اميرالمؤمنين گويد: همين سخن على (عليه السلام ) براى شرافت مالك كافى است .
ابن ابى الحديد درباره مالك گويد: مالك اشتر مردى جنگجو و شجاع بود و جزو بزرگان و رؤ ساى شيعه و از دوستداران شديد اميرالمؤمنين و
يارى دهندگان او بود(113). اگر انسانى قسم بخورد كه خداوند در ميان عرب و عجم فردى شجاعتر از او جز استادش اميرالمؤمنين (عليه السلام )
نيافريده ، من گمان نمى كنم كه گناه كرده باشد. زمانى كه از شخصى درباره مالك اشتر سؤ
ال شد، او در جواب گفت : چه بگويم درباره كسى كه زندگى او مردم شام را شكست داد و مرگ او باعث شكست مردم عراق گرديد(114).
سخن رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) درباره مالك
عظمت و فضيلت مالك اشتر از سخنى كه نبى گرامى اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) دارد بخوبى استفاده مى شود. در كلام
رسول خدا مالك مؤمن ، و بنا به نقل ديگر جزو صالحان معرفى شده است و كسى را كه
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) مؤمن و يا صالح بداند، جزو نيكان امت اسلامى خواهد بود.
اين عبدالبر در ((استيعاب )) در شرح حال ابوذر مى نويسد: وقتى ابوذر در هنگام وفات در ((ربذه )) نگرانى و گريه و ناراحتى همسرش
را - به جهت تنهايى - ديد، به وى گفت : نگران و ناراحت مباش زيرا از رسول خدا شنيدم كه فرمود:
ليموتن احدكم بفلاة من الارض تشهده عصابة من المؤمنين .
((يكى از شما در بيابان بى آب و علف از دنيا مى رود و گرامى از مؤمنان در هنگام مرگ در بالين او حاضر خواهند شد.))
بعد از سخن ابوذر، همسر وى كه نگران تنهايى خود بود از آن جهت كه نمى توانست ابوذر را تدفين و تكفين كند، كنار جاده رفت و كاروانى را كه از
آنجا رد مى شد، مطلع ساخت كه ابوذر صحابى رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) در
حال احتضار است ؛ كاروانيان با شنيدن اين مطلب به بالين ابوذر رفتند و بعد از اينكه وى از دنيا رفت او را كفن كرده و بعد از نماز بر او، دفن
كردند. مالك اشتر و حجربن عدى ، جزو اين كاروان بودند(115) و به عنوان مؤمنانى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) ايمان آنها را
تاءييد كرده ، شناخته مى شوند.
اين حديث در كتب شيعه چنين نقل شده كه ابوذر گفت : پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) به من خبر داده كه در سرزمين غربت خواهم مرد و مسؤ وليت
غسل ، دفن و نماز بر من را مردان صالحى از امتم به عهده خواهند داشت .
محمد بن علقمه گويد: همراه مالك بن حارث اشتر و عبدالله بن فضل تيمى و رفاعة بن شداد بجلى ، به قصد حج ، حركت كرديم تا به ربذه
رسيده و در آنجا ابوذر را غسل داده و كفن كرديم و مالك اشتر بر او نماز خواند. بعد او را دفن نموديم . سپس مالك اشتر كنار قبر ابوذر ايستاد و گفت
:
((اى خدا، اين ابوذر صحابى رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) است كه تو را در ميان بندگانت عبادت نموده و براى رضايتت با مشركين
جهاد كرده و چيزى را دگرگون نساخته است . بلكه او كار خلاف شرع مشاهده نموده و در را
مقابل خلاف با زبان و قلبش اعتراض كرده است . تا اينكه به او ستم شده و وى را تبعيد و محروم ساختند و نسبت به او تحقير روا داشتند تا اينكه
به تنهايى در غربت جان سپرد.
اى خدا؛ نابود فرما كسى را كه ابوذر را از حرم رسول تو محروم و تبعيد كرد.))
ابن علقمه گويد: ما همه دستهايمان را بلند نموده و آمين گفتيم (116).
ابن ابى الحديد بعد از نقل اين واقعه گويد: كتاب استيعاب را نزد شيخ ما عبدالوهاب بن سكينه ، محدث مى خواندند و من در مجلس حاضر بودم .
وقتى كه خواننده به اين مطلب (حديث نبوى ) رسيد. استاد من عمربن عبدالله دباس گفت : ((شيعه پس از اين هر چه مى خواهد بگويد؛ آنچه سيد
مرتضى و مفيد گقته اند قسمتى از اعتقادات مالك اشتر و حجربن عدى درباره عثمان و كسانى است كه
قبل از او بودند.))
شيخ به استادم اشاره كرد كه سكوت كند. استاد نيز سكوت كرد(117).
استاد ابن ابى الحديد مى خواست بگويد: وقتى كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) مالك اشتر و حجر بن عدى را مؤمن معرفى كند. سخنان
و رفتار آنها قابل توجه بوده و اعتقادات آنها نسبت به خلفاى سابق صحيح است و دشمنان آنان دشمنان دين و قرآن خواهند بود.
نامه مالك به عايشه
مالك اشتر از آنجا كه جزو ياران خاص اميرالمؤمنين على (عليه السلام ) و از طرفداران حكومت آن حضرت بود، هنگامى كه متوجه شد عايشه آهنگ
بصره كرده و در صدد قيام عليه حكومت اميرالمؤمنين (عليه السلام ) است ، طى نامه اى كه به مكه فرستاد، عايشه را از اين كار نهى كرده و براى
او نوشت :
((اما بعد؛ تو همسر رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) هستى و به تو فرمان داه است كه در خانه خود بمانى . اگر چنين كردى چه بهتر و
اگر در خانه خود، توقف نكرده و به پاخاستى ، من با تو جنگ مى كنم . تا تو را به خانه ات و جايگاهى كه باعث خوشنودى خدايت گرديد،
برگردانم (118).))
مالك اشتر مى دانست كه حركت عايشه بر خلاف رضاى خدا و دستور اسلام است . لذا از او خواست كه با درنگ در
منزل ، رضايت حق را به دست آورد. اين نامه مالك باعث خشم عايشه گرديد. اما آنچه براى مالك اهميت و ارزش داشت ، تنها كسب رضايت خداوند بود.
حضور فعال مالك اشتر در جنگ جمل
مالك اشتر از آغاز تا پايان جنگ جمل همراه على (عليه السلام ) بود. او بود كه با حضور در كوفه ابوموسى را
عزل و مردم آن ديار را براى جنگ با على (عليه السلام ) همراه ساخت (119) و در صحنه هاى مختلف جنگ
جمل حماسه ها آفريد و ضربه هاى سختى بر ناكثين وارد ساخت . اينك به نمونه هايى از رشادتهاى وى اشاره مى كنيم .
محمد بن طلحه در جنگ جمل هماورد مى طلبيد. مردى به نام معكبر بن حدير با او درگير شد. اما وى به دست محمد كشته شد. محمد از كشتن معكبر
خوشحال بود و غرور او را فرا گرفت . مجددا همآورد طلبيد. اين بار مالك اشتر همچون شيرى كه گويا از بند رسته باشد، در
مقابل او ايستاد. طلحه كه متوجه شد اشتر براى مبارزه با فرزندش محمد، آمده ؛ دست محمد را گرفت و گفت : فرزندم برگرد، اين شيرى است كه در
پى طعمه مى دود. مگر نشنيدى گفتار خداوند را كه مى فرمايد:
و اتقوا فتنة لا تصيبن الذين ظلموا منكم خاصة (120) ((بپرهيزيد از فتنه اى كه تنها نصيب ظالمان نمى گردد.))
اما محمد كه غرور او را فرا گرفته بود، سخن پدر را ناديده گرفت ، و در
مقابل اشتر ايستاد. مالك اشتر نيزه اى به جانب محمد پرتاب كرد. وى به خود آمد و فرار را بر قرار ترجيح داد اما مالك او را تعقيب كرد و خود را
به او رساند و چنان ضربه اى به او زد كه به صورت ، روى زمين افتاد، مالك پياده شد كه سرش را جدا كند، محمد گفت : به خاطر خدا دست از من
بردار! مالك شمشير خود را برگرفت و محمد را سوار بر مركبش كرد به جانب پدرش روانه ساخت ، ولى محمد همان روز مرد.
مالك به جايگاه خود برگشت و رجز مى خواند كه : ((من به جانب او نيزه زدم و او بروى دستها و دهان خود افتاد؛ من او را تنها به اين جهت زدم كه
جزو پيروان على (عليه السلام ) نبود. آرى هر كس كه از حق پيروى نكند، پشيمان مى شود(121).))
در صحنه اى ديگر از جمل ، ابن جفير هماورد مى طلبيد و رجز مى خواند. مالك اشتر در
مقابل او ايستاد و گفت : بشنو و در جواب اشتر عجله نكن و بزودى جام خونين مرگ را خواهى چشيد! مالك ، ابن جفير را كشت و چند نفر ديگر را به هلاكت
رساند و در ميدان هماورد مى طلبيد و رجز مى خواند كه : ((ما فرزندان مرگ هستيم )). در اين هنگام عبدالله بن زبير با او به مبارزه پرداخت .
مالك چنان ضربه اى به او زد كه وى بر زمين افتاد. مالك روى سينه عبدالله نشست كه او را بكشد. عبدالله با نگرانى تمام فرياد زد! مرا و مالك
را با هم بكشيد. نيروهاى دشمن كه متوجه شدند. از هر طرف به جانب مالك آمدند. مالك اشتر بدون اينكه فرصت را از دست بدهد، عبدالله را رها كرد
و همچون عقاب تيزبال بر مركب خود سوار شد. دشمن وقتى كه خود را به منطقه درگيرى مالك و عبدالله رساند، ديد مالك سوار بر مركب است .
بنابراين از اطراف او متفرق شدند(122) و عبدالله بدين گونه از مرگ نجات يافت .
رشادتها و دلاوريهاى مالك در جنگ جمل بيش از اين است ؛ در اينجا تنها به نمونه هايى از آن اشاره شد نقش وى در شكست دشمن در جنگ
جمل و صفين بر كسى پوشيده نيست . طرماح بن عدى مالك را در جنگ به خروس تشبيه مى كند كه به سرعت دانه ها را مى چيند(123).
گفتگوى مالك و عايشه بعد از جنگ جمل
پس از پايان جنگ جمل ، عمار ياسر و مالك اشتر در بصره نزد عايشه رفتند.
عايشه گفت : اى ابايقظان (كنيه عمار) چه كسى با توست ؟
عمار گفت : مالك اشتر. عايشه رو به مالك كرد و گفت : تو بودى كه چنان رفتارى با عبدالله بن زبير داشتى ؟ مالك گفت : اگر اين نبود كه من
پير و مسن هستم و قانعم ، او را مى كشتم و مسلمانان را از شر وى راحت مى كردم . عايشه گفت : مگر نشنيدى كه پيامبر فرموده : مسلمان ، مسلمان را نمى
كشد مگر كسى را كه كافر شود، يا زناى محصنه كند، يا نفس محترمى را به
قتل برساند؟
مالك گفت : اى ام المؤمنين ! به خاطر يكى از اين سه تا، با او جنگ كرديم (124).
سخن مالك درست و بجا بود، زيرا اصحاب جمل هم عنوان باغى داشتند و هم عده اى از ياران على (عليه السلام ) و مردم بى گناه بصره را به
قتل رساندند. و در هر صورت كشتن ياران عايشه خلاف شرع و بر خلاف فرمايش پيامبر نبوده است .
حضرت اميرالمؤمنين مى فرمايد: من سل سيف البغى قتل به (125) (هر كس شمشير ستم (از غلاف ) بيرون كشد به همان كشته شود.)
حضرت امير (عليه السلام ) در خصوص اصحاب جمل مى فرمايد:
فو الله لو لم يصيبوا من المسلمين الا رجلا واحدا. معتمدين لقتله ، بلا جرم جره ،
لحل لى قتل ذلك الجيش كله ؛ اذ حضروه فلم ينكروا، و لم يدفعوا عنه بلسان و لابيد دع ما اءنهم قد قتلوا من المسلمين
مثل العدة التى دخلوا بها عليهم (126).
((سوگند به خدا اگر (اصحاب جمل ) دست نمى يافتند مگر به يك مرد از مسلمانان و او را عمدا بدون آنكه مرتكب جرم و گناهى شده باشد، بكشند،
كشتن همه آن لشكر، براى من حلال بود. زيرا آن لشكر، حاضر بود و نهى از منكر و كار زشت ننمودند. و از كشتن او (مرد مسلمان ) به زبان و دست
جلوگيرى نكردند. رها كن كه ايشان به اندازه عدد لشگرشان كه بر مسلمانان وارد شدند، از آنها كشته اند.))
مالك اشتر استاندار جزيره و نصيبين
اميرالمؤمنين پس از پايان جنگ جمل و استقرار در كوفه - در روز دوشنبه دوازدهم رجب
سال 36 هجرى - مالك اشتر را، به عنوان استاندار جزيره انتخاب كرد و حكومت شهرهاى
موصل ، نصيبين ، دارا، سنجار، آمد، هيت و عانات را به وى واگذارد(127). مالك مسؤ وليت اين شهرها را به عهده داشت تا اينكه حضرت وى را روانه
مصر ساخت . توضيح بيشتر درباره اين منطقه را در جلد اول مطالعه فرماييد(128).
مالك اشتر و جنگ صفين
مالك اشتر در جنگ صفين جزو معدود افرادى بود كه قاطعانه تا آخر خواهان ادامه جنگ بود و جنگيد و توطئه هاى دشمن و نقشه هاى شوم را مى شناخت .
ما تنها به گوشه هايى از فعاليتهاى مالك اشتر در صفين اشاره مى كنيم .
هنگامى كه حضرت على (عليه السلام ) با يارانش براى جنگ صفين حركت كردند، در منطقه ((رقه )) كه اكثريت مردم آن طرفدار عثمان و معاويه
بودند، به مردم رقه فرمود: ((پلى برافرازيد تا از روى آن به سوى شام حركت كنيم .)) ولى آنها از
قبول اين كار امتناع ورزيدند، در حالى كه كشتيهاى خود را جمع كرده بودند. على (عليه السلام ) برخاست كه از روى
پل ((منبج )) بگذرد و اشتر را در ميان آنها گذاشت .
اشتر به مردم رقه گفت : ((اى مردم سوگند به خدا! اگر اميرالمؤمنان از رودخانه بگذرد و شما براى او
پل نسازيد، با شمشير شما را درو خواهم كرد و زمينهاى شما را ويران خواهم ساخت و
اموال شما را خواهم گرفت .)) آنها به يكديگر نگريسته و گفتند: بايد بدانيم كه اشتر هر چه بگويد
عمل مى كند؛ على او را بر ما گماشته تا به ما آزار رساند. از اين رو به دنبال اشتر فرستادند كه بازگرد كه ما براى شما
پل خواهيم ساخت . اشتر نيز اميرالمؤمنين (عليه السلام ) را خبر داد و او باز گشت و مردم آن ديار پلى بر پا ساختند. پس از افراشته شدن
پل نفرات و ساز و برگها و جنگ افزارها را از روى آن گسيل داشتند سپس على (عليه السلام ) اشتر را بر سه هزار سوار گمارد. تا همه بگذرند
آخرين كسى كه از روى پل گذشت ، اشتر بود(129).
اين عمل مالك اشتر مورد تاءييد حضرت على (عليه السلام ) بوده و بدان خاطر على (عليه السلام )، مالك را از اجبار مردم رقه منع نكرد، البته مالك
آنها را تنها تهديد كرد و كار ديگرى انجام نداد.
به جهت همين لياقتى كه مالك داشت ، اميرالمؤمنين (عليه السلام ) وى را فرماندهى پيشقراولان لشگر برگزيد و فرماندهان قبلى را بر كنار كرد.
پيشقراولان لشگر على (عليه السلام ) در صفين
اميرالمؤمنين از نخليه دوازده هزار تن را به فرماندهى زيادبن نضر و شريح بن هانى به عنوان پيشگراولان لشگر روانه كرد و توصيه هاى لازم
را به آنها نمود(130).
حضرت ، زيادبن نضر را به تقوا توصيه كرد و از ظلم به مردم بازداشت . سپس نامه اى براى او نوشت كه در آن توصيه هاى لازم نظامى ذكر
شده بود(131). قسمتى از اين در نهج البلاغه (نامه يازدهم ) ذكر شده است ؛ گر چه آنچه در نهج البلاغه آمده با آنچه در تحف
العقول نقل شده است ، تفاوتهاى اندكى از جهت جابجايى جملات دارد، اما متن نامه يكى است .
حضرت در اين نامه توصيه مى كند كه لشگر گاه شما بايد در دامنه كوهها يا كنار رودخانه ها باشد و حمله از يك سو يا دو سو انجام گيرد و لازم
است در بلندى كوهها و حاشيه تپه ها ديدبانان قرار داده ، تا دشمن ناگهانى حمله نكند. حضرت درباره پيشقراولان لشگر مى نويسد:
و اعملو اءن مقدمة القوم عيونهم ، و عيون المقدمة طلائعهم ، و اياكم التفرق ، فاذا نزلتم فانزلوا جميعا، و اذا رتحلتم فارتحلوا جميعا، و اذا
غشيكم الليل فاجعلوا الرماح كفة ، و لا تذوقو ا النوم الا غرارا و مضمضة (132).
((بدانيد جلو داران لشگر ديدبانان ايشانند و ديدبانان جلودران جاسوسان هستند. و از تفرقه و پراكندگى بپرهيزيد، پس هر گاه فرود آمديد
همگى فرود آييد و هر گاه كوچ كنيد همگى كوچ كنيد،و چون شب شما را فرا گرفت نيزه ها را گرداگرد قرار دهيد، و نچشيد خواب را مگر اندك يا
مانند آب در دهان گرداندن و بيرون ريختن . در هر آن متوجه حمله و شبيخون دشمن باشيد و از آنان غفلت نكنيد.))
دو فرمانده زياد و شرح نيروهاى خود را حركت دادند، ولى در مسير راه بين آنان اختلاف بروز كرد و هر يك طى نامه اى جداگانه كه به اميرالمؤمنين
(عليه السلام ) نوشت ، ديگرى را به عدم همكارى متهم كرد. اميرالمؤمنين (عليه السلام ) طى نامه اى كه به آن دو نوشت : زيادبن نضر را به عنوان
فرمانده كل - دو نيرويى كه تحت فرماندهى هر يك از آن دو تن بود - انتخاب كرد.
طبق نقل نويسنده وقعة صفين ، اين توصيه ها به هر دوى آنها ايراد شده بود(133).
پيشتازان مسير فرات را گرفته تا اينكه به منطقه عانات رسيدند، ولى متوجه شدند كه على (عليه السلام ) به منطقه جزيره رفته و معاويه هم
براى رويارويى با لشگر على (عليه السلام ) حركت كرده است . به همين خاطر گفتند: بهتر اين است كه بين ما و على فاصله نباشد چون خواستند
از عانات عبور كنند؛ مردم آنجا مانع شدند. بنابراين از جانب هيت حركت كرده در قرقيسيا به على (عليه السلام ) ملحق شدند. حضرت فرمود:طلايه
داران من پشت سر من مى آيند.
آنها علت تاءخير رابيان كردند. حضرت مجددا آنها را به عنوان پيشقراولان روانه كرد. آنان حركت كردند تا اينكه به ابواعور سلمى كه لشكر شام
را فرماندهى مى كرد، برخوردند. نيروهاى شام را به اطاعت از اميرالمؤمنين ، على (عليه السلام ) دعوت كردند، اما آنها نپذيرفتند.
فرماندهى اميرالمؤمنين (عليه السلام ) طى نامه اى به آن حضرت نوشتند: ما ابو اعور سلمى را در ((سور روم )) ملاقات كرديم ، وى همراه
گروهى از مردم شام بود؛ آنها را به اطاعت از تو دعوت كرديم اما نپذيرفتند. لطفا دستور لازم را صادر فرماييد.
انتصاب مالك به فرماندهى پيشقراولان
اميرالمؤمنين (عليه السلام ) طى پيامى كه به مالك اشتر- توسط حارث بن جمهان جعفى - فرستاد وى را به عنوان فرمانده پيشقراولان لشكر
منصوب كرد و دستورات لازم را به وى داد و فرمود:
|