next page

fehrest page

back page

اولين نامه معاويه به قيس
معاويه اولين نامه خود را به قيس ، زمانى نوشت كه حضرت اميرالمؤمنين در كوفه بود. معاويه در نامه خود به قيس چنين نوشت :
((اگر دشمنى شما با عثمان و كشتن وى به خاطر اين بود كه ديگرى را بر او مقدم دانسته و صلاحيت خلافت را در شخص ديگرى ديديد و يا تازيانه هاى كه عثمان بر بعضى اشخاص زده و يا كسى را فحش و ناسزا داده و يا بى گناهى را از شهر خود تبعيد كرده و يا به زندان انداخته و يا اينكه خويشاوندان خود رابر منصبها گماشته و ديگران رامحروم ساخته ، شما خود بخوبى مى دانيد كه اين امور موجب كشتن مسلمانى نمى شود و خون كسى را مباح نمى گرداند. بنابراين شما مرتكب گناه بزرگى شده و كار زشتى انجام داده ايد.
اى قيس از كرده خود توبه نما و اگر در خون عثمان شركت داشته اى ، به سوى خدايت بازگرد و استغفار كن ؛ البته اگر توبه كردن در كشتن فرد با ايمانى فايده اى بخشد!
اما مولى و دوست تو على (عليه السلام )، ما به يقين مى دانيم كه وى مردم را تحريك كرده و بر كشتن خليفه وادارشان ساخته است .
بسيارى از خويشاوندان تو در خون او شريك بوده اند.اكنون تو اى قيس ! اگر مى خواهى كه از خونخواهان عثمان باشى و انتقام او را بگيرى ، بيا و با من بيعت كن ، تا با على بجنگيم و در عوض حكومت عراق (كوفه و بصره ) پس ‍ از پيروزى از آن تو باشد، علاوه بر آن حكومت حجاز را به هر كس كه تو مايل باشى خواهم داد. تا وقتى كه زمام امور در دست من باشد و از من هر چه به خواهى به تو خواهم داد(51).))
هنگامى كه نامه معاويه به قيس رسيد خواست از خود دفاع كند و زمينه را براى جنگ فراهم نسازد.
از اين رو نامه اى در پاسخ به معاويه كه در ابتدا او را تهديد و در آخر تطميع كرده بود، نوشت .
پاسخ قيس به نامه معاويه :
((نامه تو به من رسيد آنچه را درباره عثمان نوشته بودى فهميدم ولى من هرگز در آن كار دخالتى نداشتم .
تو در نامه ات يادآور شده اى كه مولاى من على (عليه السلام )، مردم را وادار كرد تا بر او بشورند و او را از پاى درآورند.
از اين موضوع نيز هيچ گونه اطلاعى ندارم و هم چنين نوشته اى كه بيشتر خويشاوندان و قبيله من در خون عثمان دخالت داشته اند، به خدايى كه جان من در اختيار اوست ، سوگند كه عشيره و قبيله من از همه مردم بيشتر فرمانبردار او بودند و از او حمايت مى كردند.
اما اينكه از من خواسته اى كه با تو بيعت كرده و به جنگ على بروم و انتقام خون عثمان را از او بگيرم و در عوض پاداشى به من بدهى ، آن را نيز بخوبى فهميدم .
اين موضوعى است كه بايد بيشتر درباره آن بينديشم ؛ زيرا اين كارى نيست كه بتوان شتابان انجام داد و عجله به خرج داد. من كارى به تو ندارم و كارى درباره تو انجام نداده ام كه از من ناراضى باشى .
تاببينيم در آينده چه مى شود)).
هنگامى كه معاويه نامه قيس راخواند. دريافت كه نامه او دو پهلوست و چيزى دستگير او نشد. بنابرين دوباره براى قيس چنين نوشت .
نامه دوم معاويه به قيس :
((بعد از حمد و سپاس پروردگار؛ نامه ات را خواندم ؛ نه آن قدر نزديك آمدى ، تامهياى سازش و صلح با تو گردم و نه چندان دور بودى تا آماده پيكار با تو شوم .
تو را همچون ريسمان قصابى ديدم كه چهارپايان را بدان مى بندند و براى ريسمان تفاوتى ندارد كه به پاى كه بسته شود! شخصى چون من ، كسى را فريب نخواهد داد و فريب كسى را هم نخواهد خورد؛
زيرا سپاهيان انبوهى دارم و مردان توانايى كه در ميان آنها، يكه تازان لايقى هستند.
اگر آنچه را به تو پيشنهاد كردم ، پذيرفتى به تو خواهم داد و اگر كارى كه گفتم انجام ندهى ، اسبان و سواران را بر سر مى تازم (درمصر). در آن هنگام هر بلايى كه بر سر تو آيد، خود مقصر خواهى بود. والسلام .))
پس از آنكه قيس نامه معاويه را خواند، متوجه شد كه ديگر مماشات فايده اى ندارد و بايد جواب صريح و روشنى به معاويه بدهد؛ از اين رو چنين نوشت .
جواب قيس به معاويه :
پس از حمد و ثناى پروردگار. اى معاويه شگفتى در اين است كه تو نظريه مرا مردود دانسته و بكلى بى ارزش مى دانى و - اى بى پدر چشم طمع در اين دوخته اى كه من از دايره پيروى و اطاعت آن كس ، كه از همه مردم ، براى رهبرى و زمامدارى سزاوارتر است و راستگوترين مردم و عاليترين راهنما و نزديكترين افراد به رسول خداست ، بيرون آيم (52) و تحت فرماندهى تو درآيم .
آرى تو همانى كه هيچ شايستگى اين مقام را نداشته و از همه بى لياقت ترى ؛ زيرا گفتارت از ديگران بيهوده و نارواتر و از همه كس گمراه ترى و دورترين افراد به رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) هستى .
اطراف تو را مردمانى گمراه و گمراه كننده گرفته اند كه هر يك بتى از بتهاى شيطان هستند. اما با اين تهديد كه ، مصر را بر من خواهى شوراند و تمامى اين كشور را پر از سپاه و لشكر و پياده و سواره خواهى كرد، به تصور خود مرا ترسانيده اى ؟ (بدان ) در صورتى اين كار را توانى كرد كه من ترا به خود واگذارم و كارى به تو نداشته باشم . والسلام (53).))
سومين نامه معاويه به قيس
معاويه كه از فريب دادن قيس نااميد شد و دانست كه قيس مردى نيست كه در دام وى گرفتار آيد، نامه تهديدآميزى به وى نوشت :
((پس از حمد و ثناى خداوند: اى قيس ، تو يهودى و يهودى زاده هستى . اگر آن كس كه از اين دو سپاه بيشتر مورد دوستى و محبت توست ، پيروز شود تو را از كار بركنار خواهد كرد و فرد ديگرى را به جاى تو ماءمور خواهد ساخت و در صورتى كه من كه مبغوض ترين افراد نزد تو هستم ، كامياب گردم و دسترسى به تو پيدا كنم ، تو را خواهم كشت و گوش و بينيت را خواهم بريد. پدرت نيز كمان خود را زه كرد ولى بدون نشانه تير انداخت (54). بسيار كوشيد ولى به نتيجه نرسيد. يارانش او را تنها گذاشتند و روزگارش به سر آمد و در ((حوران )) تنها و بى كس از دنيا رفت . والسلام .))
پاسخ قيس به معاويه
((پس از حمد و ثناى پروردگار: همانا تو، بت و بت زاده هستى . از روى اكراه و به زور وارد اسلام گشتى و با اختيار دست از آن برداشته و از دين خارج شدى . چيزى بر ايمانت نگذشت و چندان حسن سابقه ندارى . از سوى ديگر نفاق و كينه توزى تو، تازگى ندارد. آرى پدرم كمان خود را زه كرد و به هدف تيراندازى كرد ولى كسى بر او حمله برد و او را از پاى درآورد كه هرگز به خاك پاى او نمى رسيد و هيچ لياقت و عرضه اى نداشت . ما ياران همان دينى هستيم كه تو از آن خارج شده اى و با دينى كه تو وارد آن گشته اى ، دشمن هستيم . والسلام (55).))
در ميان مورخين اختلاف است كه آيا اين دو نامه اخير كه بين معاويه و قيس ‍ رد و بدل شده ، در زمانى مبادله شده كه قيس در مصر بوده يا به هنگام جنگ امام حسن (عليه السلام ) با معاويه - بعد از شهادت اميرالمؤمنين و فرار عبيدالله بن عباس به جانب معاويه - فرماندهى قيس بن سعد بوده است . از متنى كه مرحوم علامه امينى از جاحظ نقل مى كند - كه با آنچه ذكر شد تفاوت دارد - مى توان دريافت كه اين دو نامه در مصر رد و بدل شده است و مسعودى در مروج الذهب تصريح مى كند كه اين دو نامه هنگامى كه قيس استاندار مصر بوده بين او و معاويه ردوبدل شده و هردو نامه رادركتاب خود ذكر كرده است (56).
مرحوم علامه مجلسى در بحار(57) و ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه (58) اين دو نامه را در شرح وقايع دوران خلافت و امامت امام مجتبى (عليه السلام ) ذكر كرده اند.
اما آنچه مهم است اين است كه قيس در هيچ زمانى فريب معاويه رانخورده و تسليم مكرها و نيرنگهاى او نگرديد؛ چه در زمان خلافت و امامت اميرالمؤمنين (عليه السلام ) و چه در دوران خلافت و امامت امام مجتبى (عليه السلام ) و اين از افتخارات بزرگ قيس است ؛ در حالى كه عبيدالله بن عباس در مقابل تطميع معاويه تسليم شد و شبانه به جانب اردوگاه لشكر معاويه گريخت و به امام مجتبى (عليه السلام ) خيانت كرد(59).
نامه ساختگى
معاويه چون از فريب دادن قيس ماءيوس شد (براى او سخت گران بود كه قيس همراه با على (عليه السلام ) باشد، چرا كه دورانديشى و شجاعت او را بخوبى مى دانست ) و هرحيله اى كه براى دور ساختن او از على (عليه السلام ) به كار برد، سودى نبخشيد، ناچار به مردم شام به دروغ گفت :
قيس با شما هم داستان و هم عقيده شده است . او را به خير ياد كنيد و دشنامش مدهيد و مردم را از نبرد با او باز داريد. او از پيروان ماست و نامه هايش كه شامل خيرانديشيهاى نهانى اوست ، به ما مى رسد.
مگر نمى بينيد كه با برادران شما (از اهل خربتا) كه در نزد اويند، چگونه رفتار مى كند؛ عطايا و ارزاق به آنها مى دهد و پيوسته به آنها نيكى مى كند. سپس نامه اى از قول قيس جعل كرد و حضور اهل شام خواند. متن نامه چنين بود:
بسم الله الرحمن الرحيم ؛ از قيس بن سعد به امير معاوية بن ابى سفيان ؛ درود بر تو. پس از حمد و ثناى خداوند، كه جز او خدايى نيست ؛ من چون فكر كردم و با ميزان دين خود سنجيدم ، دانستم كه براى من زيبنده نيست از گروهى پيروى كنم كه امام پرهيزگار خود را كه به واسطه مسلمانى خونش ‍ محترم بود، كشتند. پس از خداى عزوجل آمرزش مى طلبم كه مرا از گناهان محفوظ بدارد و در امر دينمان سالم باشيم . بدانيد كه من دوستى و سازش ‍ خود را با شما اعلام مى كنم و در نبرد با قاتلان پيشواى مظلوم (عثمان ) همراه شمايم . پس هرگونه ساز و برگ و مردان جنگجو كه صلاح مى دانى در اختيار من قرار ده كه با شتاب به انجام مقصود بپردازيم . والسلام .
شايعه ابزارى كارآمد
شايعه سازى يكى ازابزارهاى موثر حكومتهاى فاسد و گروههاى ملحد است كه بيشتر بر ضد نيروهاى مفيد و مؤمن و معتقد و پايبند به اصول ، مورد استفاده قرار مى گيرد.
شايعه حربه اى است كه روح تفاهم اجتماعى و تعاون و همكارى را در ميان آنها از بين مى برد. گاه شخصى منافق ، مطلب نادرستى را جعل مى كند و آن را به چند نفر ديگر منتقل مى كند و آنان بدون تحقيق و برسى ، در انتشار آن مطلب جعلى مى كوشند و در نتيجه مقدار قابل توجهى از نيرو و فكر و وقت را مشغول ساخته و باعث اضطراب و نگرانى در ميان مردم مى گردد و افراد جامعه را در انجام كارهاى لازم و ضرورى ، سست و مردد مى سازد.
گاهى نيز جعل شايعات بى اساس ، حيثيت افراد را بر باد داده ، به گونه اى كه در جامعه مطرود واقع مى شوند و در نتيجه مردم از علم و توانايى آنان بى بهره مى مانند.
نكته قابل توجه اين است كه شايعه سازى در جنگ بيشتر است . چون يك شايعه روحيه يك گروه را تقويت و روحيه گروه ديگر را تضعيف مى كند. در جنگ احد با پخش اين شايعه كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) كشته شده ، عده اى دست از جنگ برداشتند و تصور كردند كه نبايد جنگيد(60).
اسلام صريحا با ((شايعه سازى )) مبارزه كرده و جعل و دروغ و تهمت را ممنوع مى شمارد. و دستور مى دهد كه پيش از نقل شايعه براى ديگران ، با مسؤ ولين مشورت كنيد. قرآن مى فرمايد:
و اذا جاءهم اءمر من الاءمن او الخوف اءذاعوا به ولو ردوه الى الرسول والى اءولى الاءمر منهم لعلمه الذين يستنبطونه منهم و لولا فضل الله عليكم و رحمته لا تبعتم الشيطان الا قليلا(61).
هنگامى كه خبرى از پيروزى و شكست به آنها برسد (بدون تحقيق ) آن را شايع مى سازند و اگر آن را به پيامبر و پيشوايان (كه قدرت تشخيص كافى دارند) ارجاع كنند از ريشه هاى مسائل آگاه خواهند شد. و اگر فضل و رحمت خدا نبود همگى جز عده كمى از شيطان پيروى مى كرديد.
معاويه كه هدفش كسب قدرت بود، از ابزار شايعه بسيار استفاده مى كرد و حتى از جعل حديث و روايت هيچ ابايى نداشت و طبق نقل كتب تاريخى وى گروهى داشت كه با اظهار هماهنگ يك دروغ ، افراد جاهل را فريب مى داد و اين يكى از حربه هاى مؤ ثر معاويه براى فريب مردم ناآگاه بود. در جنگ صفين وقتى كه عمار ياسر به شهادت رسيد، معاويه ديد كه ميان يارانش تزلزل ايجاد شده ، چرا كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرموده بود:
عمار...تقتلك الفئة الباغية (62)؛ اى عمار تو را گروهى باغى و طغيانگر به شهادت خواهد رساند.
اى حديث آن قدرشهرت داشت كه فرزند عمروبن عاص به پدرش گفت : اينك كه عمار به دست لشكريان معاويه به شهادت رسيده ، حقانيت على (عليه السلام ) ثابت مى شود. بعد از وقوع اين حادثه در جنگ صفين گروهى از جانب لشكر معاويه فرياد بر آوردند كه عمار ياسر را على كشته است ، چون اگر على (عليه السلام ) او را به جنگ نياورده بود، به شهادت نمى رسيد(63).
مرحوم علامه امينى درباره تبليغات معاويه و جنايات او نكته هاى تاريخى تكان دهنده اى ذكر كرده كه اينك قسمتى از آن را نقل مى كنيم .
جعل حديث توسط معاويه
صحنه سازى و جعل از عادات هميشگى معاويه بود و از زمان او روايات جعلى و دروغين در مدح بنى اميه و قدح بنى هاشم شيوع يافت . وى كيسه هاى پر از طلا و نقره به روسياهان مزدور مى بخشيد تا رواياتى به دروغ ، در مدح او بسازند و به پيامبر خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) نسبت دهند. به سمرة بن جندب صد هزار درهم بخشيد تا روايتى جعل كند كه آيه و من الناس من يشرى نفسه ابتغاء مرضات الله (64) (و از ميان مردم كسانى پيدا مى شوند كه جان خود را براى طلب رضاى خدا مى فروشند.) درباره ابن ملجم مرادى نازل شده و آيه :
و من الناس من يعجبك قوله فى الحياة الدنيا و يشهد الله على ما فى قلبه و هو الد الخصام (65) (از ميان مردم كسانى هستند كه گفتارشان در زندگى دنيايى تعجب است و خداوند را به آنچه در قلب اوست گواه مى آورد با اين كه دشمنى ستيزه جوست .) درباره على (عليه السلام ) نازل گرديده است . ولى چون سمره (66) قبول نكرد، دوباره دويست هزار درهم بدو بخشيد. باز هم قبول نكرد و در مرتبه سوم چهار صد هزار درهم بدو بخشيد، تا اينكه سمره قبول كرد(67). از اين قبيل جنايات و خيانات از معاويه بسيار سر زده است ؛ بنابراين كسى كه نسبت دروغ به پيامبر خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) بدهد و عليه اميرمؤمنان مطالبى نشر دهد، افتراء بستن به قيس بن سعد براى وى كارى آسان است و نسبت دادن كارهاى ناروا به شخصيتهاى منزه بنى هاشم براى وى امرى معمولى است .
روش ناپسند معاويه در جعل حديث و بدنام كردن على (عليه السلام ) و خاندانش ادامه يافت تا به حدى كه كودكان در چنين محيطى بزرگ شدند و بزگسالان بر اين مبنى به پيرى رسيدند و در نتيجه اين سياست ننگين بغض ‍ و دشمنى خاندان پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) در دلها جايگزين شد و بنى اميه مردم را از اظهار فضايل على (عليه السلام ) باز مى داشتند و آنها را در اين زمينه مجازات مى كردند و حتى زمانى كه روايتگرى مى خواست حديثى درباره دين اسلام و احكام دين - و نه فضايل - از آن حضرت نقل كند، جراءت نداشت نام على (عليه السلام ) را ببرد و بناچار از نامهاى كنايى استفاده مى كرد؛ از جمله مى گفت عن ابى زينب (68) يعنى از پدر زينب چنين نقل شده است . بدعت معاويه داير بر لعن و دشنام بر على (عليه السلام ) در قنوت و بعد از نماز جمعه و نمازهاى جماعت و بالاى منابر در شرق و غرب كشور اسلامى امرى معمولى گشت و حتى در پايگاه وحى پروردگار، مكه و مدينه منوره نيز چنين عمل مى شود.
ياقوت حموى در معجم البلدان گويد: لعن بر على (عليه السلام ) در بالاى منابر، در شرق و غرب كشور اسلامى اجرا گرديد؛ ولى در منبر سجستان جز يك بار، اين عمل ناروا انجام نگرفت . زيرا مردم آن سامان از اجراى بدعت كثيف بنى اميه خوددارى نموده و مقرر داشتند كه بر منابر ايشان هيچ كس ‍ لعن نگردد. چه شرافتى است كه نصيب اين مردم گشته كه از لعن على (عليه السلام )، برادر رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم )، خوددارى كردند، در حالى كه در منابر دو حرم بزرگ مسلمين مكه و مدينه اين لعن صورت مى گرفت .
زمخشرى در كتاب ((ربيع الابرار)) و حافظ سيوطى در كتاب خود نقل كرده اند كه در زمان بنى اميه در نقاط مختلف كشور اسلامى بيش از هفتاد هزار منبر وجود داشت كه بنابر سنت ناميمون معاويه ، على بن ابى طالب بر همه اين منابر لعن مى شود. معاويه در آخر خطبه خود مى گفت : ((همانا ابوتراب (على ) ملحد شده و (مردم را) از راه تو باز داشته ، او را لعنت فرست لعنتى پيوسته و شديد و او را به شكنجه ، سخت عذاب نما.)) پس اين فراز از خطبه را به نقاط مختلف كشور اسلامى فرستاد و تا زمان عمروبن عبدالعزيز بر همه منابر آشكار خوانده مى شد.
گروهى از بنى اميه به معاويه گفتند: اى اميرالمؤمنين تو به آنچه آرزو داشتى رسيدى چه بهتر كه ديگر دست از اين مرد بردارى و لعنش ‍ نگويى .
معاويه در جواب گفت : نه به خدا قسم ! چندان به اين عمل ادامه مى دهم تا كودكان با اين روش بزرگ شوند و بزگسالان با اين خوى و منش به پيرى برسند و تا ديگر كسى فضيلتى درباره على (عليه السلام ) ذكر نكند.
علامه بزرگوار شيخ احمد حفظى شافعى در منظومه خود چنين گويد: ((سيوطى حكايت كرده كه روش بنى اميه بر اين بود كه بر بيش از هفتاد هزار منبر لعن على (عليه السلام ) را مى گفتند و اين جنايتى است كه جنايتهاى ديگر را در قبال آن كوچك مى نمايد! آيا با كسى كه اين سنت ناميمون را مى گذارد، دشمنى ورزيدند يا اينكه عيب او را پوشانيدند و ثنا گفتند؟ و آيا دانشمند مى تواند ساكت باشد و جوابى ندهد؟ و آيا اين عمل معاويه را به اجتهاد او بر مى گردانند؟! چنانچه ستمهايش را به اجتهادش ‍ برگرداندند يا اينكه مى گويند او شخصى ملحد است ؟ آيا اين روش ناپسند على را رنج نمى دهد؟ و كيست كه او را آزار مى دهد؟!))
اميرالمؤمنين (عليه السلام ) كه از تمام اين وقايع اطلاع داشت به مردم كوفه در اين باره چنين فرمود:
اءما انه سيظهر عليكم بعدى رجل رحب البلعوم ،مند حق البطن ، ياءكل ما يجد، ويطلب ما لايجد، فاقتلوه ، ولن تقتلوه ! اءلا و انه ساءمركم بسبى و البراءة منى ؛ اءما السب فسبونى ، فانه لى زكاة و لكم نجاة ؛ و اءما البراءة فلا تتبراءوا منى ؛ فانى ولدت على الفطرة و سبقت الى الايمان و الهجرة (69).
((آگاه باشيد كه بزودى بعد از من مردى گشاده گلو و شكم بر آمده (معاويه ) بر شما غالب مى شود. مى خورد آنچه بيابد و مى خواهد آنچه نيابد. پس او را بكشيد و اگر چه هرگز او را نخواهيد كشت ! آگاه باشيد بزودى آن مرد شما را به ناسزا گفتن و بيزارى جستن از من امر مى كند. پس ‍ اگر شما را به ناسزا گفتن مجبور نمود، مرا دشنام دهيد، زيرا ناسزا گفتن براى من سبب علو مقام مى شود و باعث نجات و رهايى شماست . اما نسبت به بيزارى جستن ؛ پس از من بيزارى نجوييد زيرا من به فطرت اسلام تولد يافته ام و در ايمان و هجرت سبقت و پيشى گرفتم .))
اميرالمؤمنين (عليه السلام ) چون مى دانست كه در آينده معاويه ، ياران وى را به دشنام و برائت از او مجبور مى كند، از اين رو تكليف آينده آنها را مشخص و معين مى كرد.
برخى از ياران مخلص و پاكباز على (عليه السلام ) حاضر نشدند عليه على (عليه السلام ) سخن بگويند و معاويه نيز آنها را به دست مزدورانش به شهادت رساند. مانند حجر بن عدى و يارانش (70).
آرى معاويه براى رسيدن به حكومت و استحكام پايه هاى رياست خود دست به هر كارى مى زد و مردم را فريب مى داد و نوشتن نامه از قول قيس ‍ بن سعد و خواندن آن براى مردم شام از نظر معاويه كار كوچك و بى اهميتى بود كه مرتكب شد.
ادامه ماجراى قيس بن سعد در مصر
هنگامى كه معاويه نامه جعلى خود را براى شام خواند. در سرزمين شام شايع شد كه قيس بن سعد با معاويه صلح كرده است و اءنت عيون على بن اءبى طالب بذلك جاسوسان على (عليه السلام ) كه در شام بودند اين خبر رابه على ابى طالب اميرالمؤمنين گزارش دادند)) حضرت على (عليه السلام ) از اين مطلب تعجب نمود و برايش مشكل بود كه بپذيرد قيس بن سعد با معاويه صلح كرده است . از اين رو فرزندانش حسن و حسين و محمد بن حنيفه و عبدالله بن جعفر را فراخواند و آنها را در جريان امر گذاشته و از آنها نظر خواست .
عبدالله بن جعفر گفت : ((اى امير مؤمنان ، مشكوك را رها كن و غير مشكوك را جانشين آن ساز و قيس را از مصر عزل فرما.))
على (عليه السلام ) فرمود: انى والله ما اءصدق بهذا على قيس . (به خدا قسم من اين مطلب را درباره قيس نمى پذيرم كه او با معاويه صلح كرده باشد.)
عبدالله گفت : قيس را عزل كن اگر آنچه شده (صلح با معاويه ) راست باشد در صورتى كه او را عزل كنى از تو، جدا نخواهد شد.
حضرت فرمود: آرى آنها (انصار) چنين مى باشند. در اين زمان نامه اى از قيس رسيد كه در آن نوشته بود: اما بعد؛ اى اميرالمؤمنين كه خداوند تو را گرامى داشته و عزت داده من به شما گزارش مى دهم كه در اينجا مردمانى هستند كه كناره گيرى را انتخاب كرده و از من خواسته اند كه آنها را به حال خود رها كنم تا اينكه وضع روشن شود و آن موقع ما و آنها به بينيم چه خواهد شد. نظر من اين است كه آنها را رها نموده و در جنگ با آنها عجله نكنم و با مهربانى با آنها برخورد كنم ، اميد است كه خداوند نيت قلبى آنها را پذيرفته و آنان را از گمراهى نجات دهد. ان شاء الله والسلام .
عبدالله بن جعفر گفت : اى اميرالمؤمنين ، اگر سخن قيس را بپذيرى ، كناره گيرى آن گروه به صورت مساءله بزرگى در آمده و فتنه و آشوب به اوج خود مى رسد و عده زيادى كه مى خواهى در بيعت تو داخل شوند، از بيعت كردن با تو سرباز خواهند زد، بهتر آن است كه دستور دهى با آنها بجنگد.
نامه حضرت امير (عليه السلام ) به قيس و پاسخ آن
حضرت على (عليه السلام ) با نظر عبدالله بن جعفر موافقت كرد و طى نامه اى به قيس نوشت :
اما بعد: فسر الى القوم الذين ذكرت فان دخلوا فيما دخل فيه المسلمون ، و الا فنا جزم هم والسلام .
به جانب آن قومى كه ذكر كردى برو و اگر در آنچه مسلمانان داخل شدند و وارد گرديدند چه بهتر و چنانچه بيعت نكردند، با آنها بجنگ والسلام .
چون اين نامه به قيس رسيد و آن را خواند بى قرار شد و اين نامه را به على (عليه السلام ) نوشت :
((اما بعد: اى اميرالمومنين به من دستور جنگ با قومى را دادى كه با تو بيعت نكرده اند، اما دست به فتنه هم نزده و براى آشوب آماده نشده اند. سخن مرا بپذير و دست از آنها بدار، چون انديشه و صلاح در ترك آنهاست . والسلام .))
چون اين نامه قيس به على (عليه السلام ) رسيد، عبدالله بن جعفر كه جزو مشاوران حضرت بود گفت : اى اميرالمؤمنين ، محمد بن ابى بكر را به مصر بفرست و قيس را عزل كن . به خدا قسم به من خبر رسيده كه قيس گفته است : ((رياستى كه كامل نشود مگر به كشتن مسلمة بن مخلد، رياست و قدرت بدى خواهد بود و قسم به خدا دوست ندارم كه سلطنت و حكومت شام و مصر به دست من باشد، در حالى من ابن مخلد را كشته باشم .))
عبدالله بن جعفر برادر مادرى محمد بن ابى بكر بود و دوست داشت كه او داراى رياست و حكومت باشد.
عزل قيس و اعزام محمد بن ابى بكر به مصر
در سفينة البحار آمده است : قيس از مصر عزل شد و به اصرار عبدالله بن جعفر، محمد بن ابى بكر استاندار مصر گرديد(71). حضرت وى را همراه نامه اى كه براى مردم مصر نوشته بود، روانه مصر كرد. محمد بن ابى بكر حركت كرد تا اينكه وارد مصر شد، قيس به محمد گفت : اميرالمؤمنين را چه است ؟ چه چيزى نظرش را تغيير داده ؟! آيا ميانه من و او را كسى بهم زده ؟

next page

fehrest page

back page