به نظر مى رسد كه اين قول بيشتر با واقعيت سازگار و هماهنگ است ؛ زيرا هم با كارگزارى قيس در آغاز خلافت على (عليه السلام ) هماهنگى دارد
و هم با درگير نشدن معاويه قبل از جنگ صفين با على (عليه السلام ) و نيز با آنچه از منقرى
نقل شد كه در آغاز همكارى عمرو با معاويه ، ابن ابى حذيفه از زندان فرار كرده بود. شايد علت حساسيت معاويه اين بوده كه براى وى غير
قابل تحمل بود كه شخصى از خاندان بنى اميه كه در خانه عثمان تربيت شده است ، مردم مصر را عليه عثمان تحريك كرده باشد و حالا براى
طرفدارى و حمايت از على (عليه السلام ) به مدينه برود؛ از اين رو وى رادستگير و زندانى كرد. روزى معاويه دستور داد محمد را از زندان نزد او
آوردند. به او گفت : ((آيا وقت آن نرسيده كه آگاه شوى و از گمراهى گذشته ، كه حمايت از على بن ابيطالب (عليه السلام ) بود، بازگردى ؟
آيا نمى دانى كه عثمان مظلوم كشته شد و عايشه ، طلحه و زبير به خونخواهى وى برخاستند؟ آيا نمى دانى اين على بود كه مردم را عليه عثمان
شوراند و ما امروز درصدد خونخواهى عثمان هستيم ؟)) محمد گفت : تو مى دانى كه من خويشاوند نزديك تو هستم و تو را از ديگران بيشتر مى
شناسم ؟
معاويه گفت : آرى .
محمدبن ابى حذيفه گفت : قسم به خدايى كه جز او معبودى نيست ، كسى را نمى شناسم كه بيش از تو در خون عثمان و تحريك مردم عليه وى شركت
داشته باشد. وقتى كه عثمان تو و امثال تو را به كار گمارد، مهاجر و انصار، خواهان بركنارى تو شدند؛ اما عثمان نپذيرفت و درنتيجه ، مردم آن
گونه كه شنيدى با عثمان رفتار كردند.
به خدا قسم ، در آغاز و انتها، در قتل عثمان كسى شريك نبود، جز طلحه ، زبير و عايشه ؛ شركاى اينان عبدالرحمان بن عوف ، ابن مسعود، عمار و تمام
انصار بودند. زيرا عبدالرحمن در شوراى خلافت به نفع عثمان راءى داد با اينكه صلاحيت نداشت و به خاطر اذيت و آزار عبدالله بن مسعود و عمار (و
ابوذر) و انصار؛ مردم نسبت به عثمان بدبين شدند. بنابراين اعمال گذشته عثمان و طرفدارانش اين وضعيت را ايجاد كرد.
محمد بن ابى حذيفه آنگاه خطاب به معاويه ، چنين گفت : قسم به خدا، گواهى مى دهم از آن زمانى كه تو را مى شناسم ، چه در جاهليت و چه در اسلام
، بر يك خلق و خوى هستى و اسلام ، چيز اندك يا زياد، بر تو نيفزوده است و نشانه آن نيز در وجودت روشن و آشكار است و نياز به
استدلال نيست .
تو مرا به خاطر دوستى على (عليه السلام ) ملامت مى كنى ! همراهان على روزه داران و عابدان مهاجر و انصار بودند(25) اما همراهان تو فرزندان
منافق و رها شدگان بودند كه نسبت به دين آنان خدعه كردى و آنان به خاطر دنيايت ، نيرنگ ورزيدند
[وبه خاطر آن به تو روى آوردند].
قسم به خدا، اى معاويه ! آنچه انجام دادى بر تو مخفى نيست ؛ زيرا با اطاعت از تو، مستوجب سخط و عذاب الهى گرديدند. به خدا قسم ، هميشه على
(عليه السلام ) را به خاطر خدا، دوست مى دارم و تو را تا زمانى كه زنده هستم ، به خاطر خدا و رسولش دشمن مى دارم .
معاويه پس از شنيدن اين سخنان ، گفت : تو را هنوز بر گمراهى مى بينم !
آن گاه طبق دستور معاويه ، او را به زندان ، بازگرداندند. محمد در زندان اين آيه شريفه را مى خواند: رب السجن اءحب الى مما يدعوننى اليه
(26). (پروردگارا زندان براى من ، بهتر است ، از آنچه مرا به آن مى خوانند.) تا اينكه در زندان از دنيا رفت (27).
بنابر نقل مورخين ابن ابى حذيفه از زندان فرار كرد. شايد معاويه زمانى كه از جذب محمد نااميد شد، در صدد
قتل او بر آمد و چون كشتن وى راكه از خاندان بنى اميه بود، در زندان به صلاح نمى ديد زيركانه زمينه فرار وى را فراهم كرد. وقتى كه معاويه
ناراحتى مردم شام را از فرار ابن ابى حذيفه مشاهده كرد، گفت : چه كسى او را براى من مى آورد؟ مردى به نام عبيدالله بن عمرو بن ظلام كه شجاع و
از طرفداران عثمان بود، گفت : من او را تعقيب مى كنم ، آنگاه همراه عده اى به
دنبال ابن حذيفه رفت ودر حوارين (28) به او رسيد. اما محمد به غارى پناه برده بود. تعقيب كنندگان او را از غار بيرون آوردند و در همانجا
گردنش را زده و وى رابه شهادت رساندند(29) - رحمت خدا بر او باد.
تحقيق در امارت ابن ابى حذيفه بر مصر
ابوالقاسم محمدبن ابى حذيفه بن عتبة بن عبد شمش ، قرشى ، عبشى ، در حبشه متولد شد. مادرش سهله دختر
سهيل بن عمرو و پسردائى معاويه بود. بعد از مرگ پدرش (در جنگ يمامه ) عثمان كفالتش را به عهده گرفت ، تا اينكه بزرگ شد و بعدها به
مصر رفت و مردم را عليه عثمان شوراند(30).
شيخ طوسى و ابن داوود - رضوان الله عليهما- وى را از ياران على (عليه السلام ) و كارگزاران او بر مصر دانسته اند(31).
در سفينة البحار در معرفى او آمده است : محمد، پسردايى معاويه و از انصار اميرالمؤمنين (عليه السلام ) و از شيعيان آن حضرت و كارگزار وى بر
مصر، و از برگزيدگان مسلمانان بود(32).
در اسدالغابه و استيعاب از خليفة بن خياط نقل شده كه : على بن ابى طالب (عليه السلام ) او را بر مصر امارت داد سپس او را
عزل و قيس بن سعدبن عباده را بر مصر گمارد. ابن اثير گويد: قول صحيح آن است كه محمدبن ابى حذيفه به هنگام مرگ عثمان ، در مصر بود و
بر شهر مصر مسلط گرديد و با اعزام قيس بن سعد از جانب على (عليه السلام ) وى
عزل گرديد(33).
از آنچه نقل شد استفاده مى شود كه ابن ابى حذيفه كارگزار على (عليه السلام ) بر مصر بوده است ولى همان گونه كه ابن اثير ذكر شواهد
تاريخى نشان مى دهد كه على (عليه السلام ) در نصب وى نقش نداشته است .
از قول كسانى كه معتقدند حضرت امير (عليه السلام ) بعد از جنگ جمل ، قيس بن سعد رابه مصر اعزام كرده است ، مى توان استنباط كرد كه تا آن
زمان محمد، كارگزار على (عليه السلام ) بر مصر بوده ولى اگر پذيرفتيم كه اميرالمؤمنين (عليه السلام ) قيس بن سعد را در ماه صفر
سال سى و شش هجرى ، قبل از جنگ جمل ، به مصر فرستاده و او، در ابتداى ربيع
الاول همان سال به مصر رسيده است ، براى كارگزارى محمد بر مصر شاهدى باقى نمى ماند. افزون بر اينكه شواهد تاريخى نيز اين
قول را تاءييد مى كند. اما آنچه مسلم است ، اين است كه محمد بن ابى حذيفه ، يكى از شيعيان على (عليه السلام ) و از دشمنان عثمان بوده است . در
استيعاب نقل شده كه شديدترين دشمنان عثمان سه محمد بودند: محمدبن ابى بكر، محمدبن ابى حذيفه و محمدبن عمروبن حزم انصارى . در مقام و
شاءن وى از امام رضا (عليه السلام ) روايت شده كه على (عليه السلام ) فرمود:
ان المحامدة تاءبى اءن يعصى عزوجل .(محمدها از معصيت خدا امتناع مى ورزيدند).
راوى سؤ ال كرد آنها كيانند؟ فرمود:محمدبن جعفربن ابى طالب ، محمدبن ابى بكر، محمدبن ابى حذيفه و محمدبن اميرالمومنين (34).
شايد مقام و موقعيت محمد، نزد شيعه و قول كسانى كه عقيده دارند، قيس بن سعد بعد از جنگ
جمل به مصر رفته است ، باعث شده كه او را به عنوان كارگزار مصر معرفى كنند.حتى مقريزى در كتاب خطط خود كه درباره تاريخ مصر است . اين
نظر را پذيرفته و معتقد است كه محمدبن ابى حذيفه حدود يك سال در دوران خلافت على (عليه السلام ) كارگزار مصر بوده است . وى ورود قيس بن
سعد را به مصر، در ابتداى ربيع الاول سال سى وهفت هجرى دانسته است (35).
بدون ترديد، آنچه مقريزى نقل كرده بر گرفته از كتاب ((ولاة مصر)) كندى است (36) و راوى آن شخصى است به نام يزيدبن ابى حبيب
(37). كندى در اين زمينه نقلهاى ديگر را ناديده گرفته (38) و آنچه ذكر كرده است با واقعيات تاريخى هماهنگى ندارد.
وى در ادامه معرفى كارگزاران مصر مى نويسد:
((قيس بن سعد چهار ماه و پنج روز كارگزار مصر بوده و در رجب سال سى و هفت
عزل شده است . بعد از او مالك اشتر به مصر اعزام شد. وى در اول رجب سال سى و هفت به قلزم رسيد و توسط شخصى با
عسل مسموم گرديد. كندى ، اضافه مى كند كه مالك اشتر ابو اكدر بن حمام بن عامرلخمى را، جانشين خود در مصر قرار داد. وى و پدرش از شيعيان
على (عليه السلام ) بودند كه در محاصره خانه عثمان شركت داشتند.)) و در ادامه مى نويسد: ((در نيمه رمضان
سال سى و هفت محمدبن ابى بكر وارد مصر گرديد، محمد، عبدالله بن ابى حرمله بلوى را مسؤ
ول امنيت شهر قرار داد.
وى شهادت محمد را در چهاردهم صفر سال سى و هشت دانسته كه در حدود پنج ماه در مصر بوده است و حكومت عمرو عاص را بر مصر در ربيع
الاول سال سى و هشت ذكر كرده است (39).
همان گونه كه اشاره شد، گفتار كندى و مقريزى با برخى واقعيتهاى تاريخى هماهنگى ندارد. در شرح
حال قيس بن سعد خواهد آمد كه وى جزو اولين گروه از كارگزاران امام على (عليه السلام ) بود كه در ماه صفر به مصر اعزام گرديد و از نامه اى
كه حضرت به مردم مصر نوشته است ، مى توان دريافت كه قبلا كسى را به عنوان كارگزار مصر انتخاب نكرده است ؛ زيرا قيس از مردم مصر براى
على (عليه السلام ) بيعت گرفت . و تنها گروهى اندك ، حاضر به بيعت با على (عليه السلام ) نشدند.
با توجه به اهميت مصر بعيد است كه اميرالمؤمنين (عليه السلام ) حدود يك
سال مردم مصر را رها كرده و از آنان بيعت نگيرد، با اينكه مصر، هم از لحاظ سياسى و هم از لحاظ اقتصادى مهم بود. اهميت و حساسيت مصر براى على
(عليه السلام ) بيشتر از آن جهت بود كه با شام مركز حكومت حزب اموى ، به رهبرى معاويه هم مرز بود و معاويه كسى بود كه با على (عليه
السلام ) بيعت نكرده و عليه آن حضرت توطئه مى كرد.
مصر از جهت سياسى براى معاويه نيز مهم بود، زيرا وى نمى خواست نيروى قدرتمندى در همسايگى ، او را تهديد كند. از اين رو از چهار كارگزارى
كه بعد از عثمان به حكومت مصر رسيدند، سه تن را به شهادت رساند و چهارمى را با توطئه و نيرنگ مجبور به ترك اين منطقه كرد. اما از جهت
اقتصادى مصر بدان حد اهميت داشت كه عمروعاص درباره آن گفته است : ((ولايت مصربه
طوركامل (يعنى در صورتى كه امارت و جمع خراج با هم باشد) معادل خلافت است .)) خراج مصر در زمان عمرو عاص دوازده ميليون دينار بود. در
حالى كه خراج عراق در بهترين موقعيتش ، به بيش از هفتده ميليون درهم نرسيده بود(40).
همچنين اهميت اقتصادى آن باعث شد كه عمرو عاص آن را، بهاى همكارى خود با معاويه ، عليه على (عليه السلام )، قرار دهد.
در عين اينكه كندى سعى كرده است در تاريخ اعزام كارگزاران على (عليه السلام ) دقت كند، طبق آنچه مورخين نوشته اند، اعزام مالك اشتر در زمانى
بوده كه محمدبن ابى بكر در مصر بوده است و بنابرقولى وى به شهادت رسيده است . بر طبق آنچه ذكر خواهد شد، كم هستند تاريخ نگارانى كه
اعزام مالك را به مصر قبل از اعزام محمدبن ابى بكر بدانند.
حقيقت اين است كه تاريخ مصر مخصوصا آنچه مربوط به محمدبن ابى حذيفه است مشوش و غير منقح است و علت آن
اعمال نفوذ حزب اموى در جريانات تاريخى و تحريف آن است .
كارگزار مصر: 2 - قيس بن سعد بن عباده انصارى ، استاندار مصر
قيس بن سعد از شيعيان اميرالمؤمنين (عليه السلام ) و از طرفداران و خيرخواهان او بود و همچنين يكى از مشاوران حضرت امير (عليه السلام ) محسوب
مى شد. اميرالمؤمنين (عليه السلام ) در ماه صفر سال 36 ه . وى را به استاندارى مصر برگزيد. او جزو اولين گروه كارگزاران اعزامى حضرت
بود.
اميرالمؤمنين (عليه السلام ) در هنگام اعزام قيس به مصر به او فرمود:
سر الى فقد و ليتكها و اخرج الى ظاهر المدينة ، و اجمع ثقاتك و من اءحبيت اءن يصحبك حتى تاءتى مصر و معك جند، فان ذلك اءرعب بعدوك و اءعز
بعدوك و اءعز لوليك . فاذا قدمتها - ان شاء الله - فاءحسن الى المحسن ، و اشتد على المريب ، وارفق بالعامة و الخاصة فان الرفق يمن (41).
((به سوى مصر حركت كن ، من تو را والى و حاكم آنجا قرار دادم . به خارج شهر مدينه رفته و افراد مورد اعتماد و هر كه را كه مصاحبت و همراهى
او را دوست دارى جمع كن ، تا هنگام ورود به مصر با جمعيت و لشكر انبوه وارد شوى (شكوه و عظمت داشته باشى ) زيرا چنين حركتى و ورودى براى
دشمنانت ترسناكتر و براى دوستانت عزت آفرين تر است . ان شاء الله هرگاه به مصر وارد شدى به نيكوكاران نيكويى و بر اشخاص مشكوك
سخت بگير و با تمام افراد، خاص و عام مهربان باش زيرا مدارا و نرمى ميمون و مبارك است .))
حضرت امير (عليه السلام ) در سخنان خود به سه نكته اشاره مى فرمايد:
اول اينكه بايد ياران و همكاران يك كارگزار از ميان افراد مورد اطمينان و
قابل اعتماد انتخاب شوند تا مبادا دست به خيانت و توطئه زده و يا با دشمن همكارى كنند.
دوم اينكه استفاده از تشريفات در برخى مواقع لازم است و نبايد آن را نشانه كبر و غرور دانست ، بلكه تشريفات نظامى باعث عزت مؤمنان و
دوستداران حكومت حق و باعث ذلت دشمنان مى گردد.
سوم اينكه بايد با تمام مردم مهربان بود و به توطئه هاى افراد مشكوك توجه داشت و نسبت به آنها سخت گرفت .
قيس در جواب حضرت گفت : اى اميرالمؤمنين خدا تو را رحمت كند، آنچه را كه فرموديد فهميدم اما لشكر و سپاه را من در خدمت شما مى گذارم كه به
هنگام نياز نزديك شما باشند و آماده نبرد شوند. من نيز همراه خانواده ام به مصر مى روم و نسبت به سفارشى كه درباره خوشخويى و مداراى با
افراد فرموديد، از خدا كمك مى خواهم كه بتوانم اين چنين كنم .
قيس همراه هفت تن از افراد خانواده اش به سوى مصر حركت كرد و در اول ماه ربيع
اول وارد مصر شد(42).
اوضاع مصر قبل از ورود
همان گونه كه ذكر شد، قبل از ورود قيس ، محمدبن ابى حذيفه ، امور مصر را به دست گرفته بود. او عبدالله بن ابى سرح را از مصر بيرون كرد
و خود با مردم نماز اقامه مى كرد. ابن ابى سرح مصر را ترك كرد و در سرحدات مصر با فلسطين
منزل گزيد و منتظر بود كه چه اتفاقى بر سر عثمان خواهد افتاد و كار وى به كجا منتهى خواهد شد. چون مصريانى كه براى كشتن عثمان به
مدينه رفته بودند، متاءثر از تحريك محمدبن ابى حذيفه بودند.
طبق آنچه ((الغارات )) نقل كرده ، شترسوارى نزد عبدالله آمد. عبدالله كه نگران اوضاع بود، متوجه شد كه شترسوارى از منطقه حجاز مى آيد،
گفت : اى بنده خدا در پشت سر خود چه ديدى ؟ گزارش كار مردم را به ما بده . مرد سوار گفت : بر جاى خود بنشين كه مسلمانان عثمان را كشتند. ابن
ابى سرح گفت : انا لله و انا اليه راجعون ؛ اى بنده خدا از آن پس چه كردند؟ گفت : با پسرعم
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم )، على بن ابى طالب بيعت كردند. گفت : انا لله و انا اليه راجعون . آن مرد گفت : گويا ولايت على
نزد تو برابر است با كشته شدن عثمان ؟ عبدالله گفت : آرى ! آن مرد با دقت به عبدالله نگاه كرد و درباره او انديشيد، او را شناخت و گفت : گويا
عبدالله بن ابى سرح ، كارگزار مصر مى باشى ؟ گفت : آرى . آن مرد گفت : اگر جانت را دوست دارى خود را نجات ده ؛ زود در نجات خود بكوش .
زيرا نظر اميرالمؤمنين درباره تو و يارانت بد است و اگر شما را به چنگ آورد، خواهد كشت و يا از بلاد مسلمانان تبعيد خواهد كرد. فردى كه پس از
من مى آيد، امير شماست . ابن ابى سرح گفت : امير كيست ؟ گفت : قيس بن سعدبن عباده انصارى . ابن ابى سرح گفت : خدا ابن ابى حذيفه را از رحمت
خود دور كند كه بر عموزاده خود (عثمان ) شوريد و بر زيان او كوشيد با اينكه عثمان وى را كفالت كرد و پرورش داد و به او نيكى كرد. اما او بدى
كرد و بر سر كارگزارش تاخت و مردم را عليه وى بسيج كرد، تا كشته شد. ابن ابى سرح نيز از مصر نزد معاويه به دمشق رفت (43).
ورود قيس به مصر و قرائت نامه اميرالمؤمنين (عليه السلام )
قيس بعد از ورود به مصر در جمع مردم بالاى منبر رفت و در ابتدا دستور داد نامه اى كه همراه او بود و اميرالمؤمنين (عليه السلام ) آن رابراى مردم
مصر نوشته بود، بخوانند:
بسم الله الرحمن الرحيم من عبدالله على اءميرالمؤمنين الى من بلغه كتابى هذا من المسلمين ، سلام عليكم فانى اءحمد الله اليكم الذى لا اله الا هو.
اءما بعد فان الله بحسن صنعه و قدرة و تدبيره الاسلام دنيا لنفسه و ملائكته ورسله ، وبعث به اءنبياءه الى عباده ، فكان مما اءكرم الله
عزوجل به ،هذه الاءمة و خصهم به من الفضل ان بعث محمدا، صلى الله و آله و سلم ، فعلمهم الكتاب و الحكمة و الفرائض والسنة ، واءدبهم لكيما
يهتدوا، وجمعهم لكيما لايتفرقوا، وزكاهم لكيما يتطهروا.
فلما قضى من ذلك ما عليه ، قبضه الله اليه ، فعليه صلوات الله و سلامه و رحمته و رضوانه .
ثم ان المسلمين من بعده استخلفوا اءميرين منهم صالحين اءحسنا السيرة ، ولم يعدو السنة ، ثم توفيا، فولى من بعدهما من اءحدث اءحدثا، فوجدت الامة
عليه مقالا، فقالوا ثم نقموا عليه ، فغيروا. ثم جاؤ نى فبايعونى و اءنا اءستهدى الله الهدى و اءسعينه على التقوى .
اءلا و ان علينا العمل بكتاب الله و سنة و القيام بحقه و النصح لكم بالغيب ، والله المستعان ، و حسبنا الله و نعم
الوكيل .
وقد بعث لكم قيس بن سعد الاءنصارى اميرا فوازروه و اءعينوه على الحق ، وقد اءمرته بالاحسان الى محسنكم ، والشدة الى مربيكم والرفق بعوامكم و
خواصكم ، وهو ممن اءرضى هديه و اءرجو صلاحه . و نصحه . نساءل الله ولكم عملا زاكيا، و ثوابا جزيلا و رحمة واسعة ، والسلام عليكم ورحمة
الله و بركاته . و كتب عبيدالله بن اءبى رافع فى صفر سنة ست و ثلاثين (44).
((به نام خداوند بخشاينده مهربان : از بنده خدا على امير مؤمنان به هركس از مسلمانان كه اين نامه من بدورسد. سلام برشما. حمد و ستايش مى كنم
همراه با شما خدايى را كه معبودى بحق جز او نيست . اما بعد: خدا با خلقت نيكويش و تقدير و تدبيرش اسلام رابه عنوان دين خود و فرشتگان و
پيامبرانش انتخاب كرده و براى ابلاغ آن (دين ) پيامبرانش را به سوى بندگانش فرستاد. از جمله چيزهايى كه خداوند اين امت را به واسطه آن
گرامى داشت و به فضل خود اختصاص داده ، اين است كه محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) را (در ميان آنان ) برانگيخت . پس او به مردم و امت
اسلامى كتاب و حكمت ، فرائض و سنت آموخت و آن امت را تاءديب و تربيت كرد؛ تا هدايت شوند و آنان را جمع كرد؛ تا متفرق نگردند و آنان را تزكيه
كرد تا پاك شوند.
پس از انجام آنچه وظيفه وى بود، خداوند او را قبض روح نمود - صلوات و درود خدا و رحمت و رضوان وى بر او باد - مسلمانان بعد از او از ميان خود
دو امير به خلافت برگزيدند.كه صالح و داراى سيره و روش نيكو بودند و از سنت تجاوز نكردند، چون آن دو از دنيا رفتند، كسى بعد از آن دو
به خلافت رسيد، كه بدعتهايى به وجود آورد؛ امت اسلامى بر وى انتقادهايى داشتند. آنان گفتند و ايراد گرفته و بر وى خورده گرفتند و (چون
نتيجه نبخشيد)، او را بر كنار كردند. پس از آن نزد من آمده و با من بيعت كردند. من از خداوند هدايت مى طلبم و بر تقوا از او يارى مى خواهم . آگاه
باشيد كه وظيفه ما عمل بر كتاب خدا و سنت پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) او و قيام به حق وى (خدا) است و خيرخواهى براى شما در غيابتان .
خداوند يارى دهنده است و او ما را كافى و بهترين وكيل است .
من قيس بن سعد انصارى را به اميرى شما فرستادم ؛ به او كمك كنيد و در اجراى حق از او حمايت نماييد. به او دستور داده ام كه به نيكان شما خوبى
نموده و به افراد مشكوك سخت بگيرد و با افراد خاص و عام شما مدارا بنمايد. او از جمله افرادى است كه روشش مورد رضايت من و اميد به صلاح و
خيرخواهى او دارم . براى خودمان و شمااز خداوند عمل پاك و ثواب جزيل و نيكو و رحمت درخواست مى نمايم . سلام و رحمت خدا و بركاتش بر شما
باد.))
((اين نامه را عبيدالله بن ابى رافع در صفر سال سى و شش نوشت .))
اين نامه دركتاب ((الغارات )) و تاريخ طبرى ، از هشام بن محمد كلبى
نقل شده و اكثر مورخين مطالب نامه را از اين دو كتاب نقل كرده اند آنچه در متن
نقل شد از نهج السعاده است . در منهاج البراعه درباره سخن حضرت امير (عليه السلام ) پيرامون خليفه
اول و دوم (اميرين منهم صالحين ) دو توجيه ذكر كرده است . توجيه اول اينكه آنچه ذكر شده ، نظر خود حضرت نيست ، بلكه تلقى مردم ، از حكومت
خليفه اول و دوم اينگونه بوده است . توجيه ديگرى كه ذكر مى كند اين است كه ممكن است اين سخنان در متن نبوده وعده اى آن را افزوده اند(45).
بنابر آنچه كتاب ((الدرجات الرفيعه )) از ((الغارات )) نقل كرده ، متن نامه در اين قسمت به گونه اى ديگر بوده كه اگر
نقل اين كتاب را ملاك قرار دهيم ، احتمال دوم تقويت خواهد شد. در آن كتاب آمده :
ثم ان المسلمين من بعده ، استخلفوا اءميرين منهم ، اءحسنا السيرة ، ثم توفيا فولى من بعدهما و
آل اءحدث اءحداثا...))
((سپس مسلمانان دو امير از ميان خود بر گزيدند كه داراى روش نيكو بودند. بعد از اينكه آن دو از دنيا رفتند، كسى به حكومت رسيد كه
مسائل (و بدعتهايى ) را در جامعه اسلامى به وجود آورد...))
ممكن است گفته شود چگونه سخن اميرالمؤمنين (عليه السلام ) در يكى از كتب شيعه به نام ((الغارات )) تحريف شده و به آن چيزى افزوده
گرديده است ؟ بايد گفت برخى از نسخه هاى غارات كه اينك در دست ماست ، در برخى موارد ديگر نيز كه مربوط به
مسائل اختلافى ميان شيعه و اهل سنت است ،تحريف شده ؛ از جمله در عهدنامه محمدبن ابى بكر
مسائل مربوط به وضوء،طبق مذاق اهل سنت ذكر شده است (46)، با اينكه نقل شيخ مفيد - رضوان الله تعالى عليه - در كتاب امالى (47) بانظر
شيعه مطابقت دارد و به نظر مى رسد كه اين اختلاف به وسيله استنساخ كنندگان پديد آمده و عقيده خود را در سخن حضرت جاى داده اند(48).
در تاريخ طبرى و جمهرة رسائل العرب و الدرجات الرفيعه به جاى ((اءحيياالسيرة )) آن دو، سيره را احيا كردند)، ((اءحسناالسيرة ))
نقل شده ، يعنى داراى سيره و روش نيكو بودند. به هر حال حتى اگر اين سخنان را به عنوان نص سخنان حضرت بدانيم ، به معناى حقانيت خلافت
خليفه اول و دوم نيست ، بلكه حضرت تنها در مقابل سيره خلاف عثمان ، روش و سيره آن دو را ستوده است . بعد از قرائت نامه اميرالمؤمنين (عليه
السلام )؛ قيس بن سعد حركت كرد و در سخنانش براى مردم گفت :
((حمد و ستايش خداى راكه حق را آورد و باطل را از بين برد و ظالمان را سرنگون نمود؛ اى مردم ما با بهترين فرد بعد از پيامبرمان بيعت كرديم ،
برخيزيد و بركتاب خدا (قران ) و سيره و سنت پيامبرش بيعت كنيد. بنابراين اگر ما به كتاب خدا و سنت پيامبر
عمل نكرديم ، بيعتى بر عهده شما نيست .))
بعد از اتمام سخرانى قيس ، مردم از جاى خود حركت كرده و با او بيعت نمودند. فرمانروايان اطراف و مناطق مصر، همراه اهالى مصر در
مقابل قيس سر تعظيم فرود آورده و امور مملكت منظم و مرتب گشت . قيس نمايندگان خود را به اطراف و شهرها فرستاد و تنها منطقه اى كه نماينده
قيس در آنجا حضور نيافت ، دهكده اى بود به نام ((خربتا)) كه مردم آن كشتن عثمان را كارى بس بزرگ دانسته و براى آنها بيعت با على (عليه
السلام ) و نماينده اش سخت دشوار بود.
مردى از بنى كنانه كه در آن قبيله زندگى مى كرد و به او يزيدبن حارث مى گفتند، شخصى رانزد قيس فرستاد و پيغام داد كه ما نزد تو نمى
آييم ، تو نماينده هاى خود را بفرست ؛ زمين ، زمين توست ولى ما را به حال خود واگذار تا ببينيم نتيجه كار مردم چه مى شود.
محمدبن مسلمه بن مخلدبن صامت انصارى درآن قريه قيام كرد و خبر مرگ عثمان را اعلام و مردم را به خونخواهى او دعوت كرد. قيس با اين مضمون
پيامى نزد او فرستاد كه : واى بر تو عليه من قيام كرده اى ؟ به خدا قسم من
مايل نيستم ترابكشم و در برابر آن حكومت شام و مصر از آن من باشد تو خونت را حفظ كن و بيهوده خود را به كشتن مده .
محمد بن مسلمه در جواب او نوشت : تا وقتى كه تو والى مصر باشى من كارى به تو نخواهم داشت (49). قيس در اين زمينه داراى راءى و انديشه اى
خاص بود. لذا فردى را به سوى كسانى كه كناره گيرى كرده بودند، فرستاد و به آنان پيام داد كه من شما را مجبور به بيعت نمى كنم و شما را
به خودتان وا مى گذارم . بنابراين با آنها و مسلمة بن مخلد از راه آشتى و سازش در آمد.
قيس ، خراج مصر را بخوبى گرد مى آورد و كسى با او مخالفت نمى كرد.
هنگام جنگ جمل قيس در مصر بود و تا بعد از مراجعت حضرت اميرالمؤمنين (عليه السلام ) به كوفه قيس در مصر حضور داشت . حضور قيس در مصر
براى معاويه از اين جهت بود كه امكان داشت على (عليه السلام ) همراه مردم عراق و قيس همگام با مردم مصر، به جانب شام رفته و با معاويه درگير
شوند. از اين رو معاويه تصميم گرفت كه قيس را بفريبد(50).
|