next page

fehrest page

back page

بخش پنجم : جنگ احزاب به تحريك يهود
موقعى كه يهوديان دو قبيله : ((بنى نضير و بنى قينقاع )) به خارج مدينه تبعيد مى شدند ((حى بن اخطب )) كه از سران قبيله ((بنى نضير)) بود به اتفاق جمعى از يهود به طرف مكه فرار كرده و به ابوسفيان پناهنده شدند و در آنجا به اتفاق مشركين شكست خورده زمينه جنگ احزاب را آماده نمودند. تا سال پنجم هجرت براى اجراى توطئه و جنگ با سپاه اسلام زحمت كشيدند.
كفار قريش كه در جنگ هاى بدر و احد شكست خورده و از پيشرفت اسلام ناراحت شده بودند به يهوديان منافق پناه داده و با آنها پيمان دوستى بستند و به وسيله پول هايى كه يهود در اين زمينه صرف مى كردند توانستند قبيله هاى ((بنى سليم ))، ((كنانه ))، ((بنى غطفان ))، ((اشجع )) و ((بنى اسد)) را با خود هم فكر نمايند، اين بار چون كفار قريش ضعيف تر شده بودند و قبايل اطراف مكه سوابق جنگى نداشتند؛ لذا يهوديان ((بنى نضير)) و ((بنى قينقاع )) احتياج داشتند كه از يهوديان ((بنى قريطه )) كمك بخواهند؛ يهوديان ((بنى قريظه )) با اينكه با رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) پيمان صلح بسته بودند گول تحريك هم كيشان را خورده ، و تصميم به شكستن پيمان گرفتند و پيامى به مكه فرستادند كه ما از قريشى ها و ساير احزاب پشتيبانى مى كنيم . و از طرفى چون وضع ثروت و تجهيزات جنگى ((بنى قريظه )) زياد بود اين عامل سبب شد كه بت پرستان مكه به خود اجازه بدهند كه براى مرتبه سوم با سپاه اسلام وارد جنگ شدند؛ ولى غافل از آن بودند كه يهود همانطور كه امروز با مسلمانان پيمان مى شكند، فردا هم بت پرستان مكه را بدون كمك در اطراف مكه و مدينه خواهند گذارد.
بعد از اين جريان به رسول اكرم (صلى اللّه عليه و آله ) خبر رسيد كه يهود، بت پرستان مكه (عليه اسلام ) تحريك نمودند كه با شما وارد جنگ شوند. آن حضرت با سران اصحاب در اين خصوص مشورت فرمود و با طرح كندن خندق كه از طرف سلمان فارسى ارائه شده بود رسول اكرم (صلى اللّه عليه و آله ) به سربازان اسلام دستور داد كه اطراف شهر مدينه را خندق بكنند تا در روزهايى كه بت پرستان مكه با يهوديان ((بنى نضير)) و بعضى از افراد ((بنى قينقاع )) مدينه را محاصره كردند مسلمانان مجاهد بتوانند با آمادگى كامل از حريم نواميس و اموال خود دفاع نموده و در خارج مدينه در مقابل كفار با حال آماده باش باشند - وضع خندق طورى نبود كه همه كس بتواند از آن سواره بگذرد؛ و فقط تنها فردى كه توانست خود را مقابل لشكر اسلام برساند ((عمر بن عبدود)) بود كه او هم به دست حضرت على بن ابى طالب (عليه السلام ) به هلاكت رسيد.
امّا، احزاب هر شب و هر روز براى عبور از خندق جمعى از افراد خود را مى فرستادند ولى آنها هر بار با شكست مواجه مى شدند. اين وضع در حدود بيست روز طول كشيد و سرانجام وضع بت پرستان رو به تاريكى و آشفتگى گذاشت و كشته شدن ((عمر بن عبدود)) به دست حضرت على (عليه السلام ) نيز وحشتى عظيم در دل بت پرستان ايجاد كرد. و از طرفى يهوديان بنى قريظه هم كه خطر سقوط را حس كرده بودند به قلعه هاى خود فرار نموده و عهد خود را با قريش نقض كردند - حتى كمك اسلحه هم ندادند - و بدين ترتيب شب هاى آخر محاصره مدينه به دعاى رسول اكرم (صلى اللّه عليه و آله ) بادها تيره وزيدن گرفت و خيمه و تجهيزات بت پرستان را درهم كوفت و با دست تهى و شكست خورده به طرف قبائل خود بازگشتند.
موقعى كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) از شر احزاب آسوده گشت از جانب خداى تعالى ماءمور شد يهوديان ((بنى قريظه )) را كه همه شب به خانه هاى مسلمانان بيرون مدينه حمله مى كردند كيفر دهد.
بار ديگر به دستور پيامبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله ) لشكر اسلام به طرف ((قلعه هاى بنى قريظه )) حركت نمودند و چون حصارهاى قلعه بنى قريظه محكم بود، قلعه را محاصره كردند و روز اول طرف عصر كه لشكر اسلام به آنجا رسيد ((كعب بن اسد)) از بالاى قلعه با صدايى خشن به مسلمانان سخن نامربوط مى گفت . و از طرفى ((حى بن اخطب )) كه از هم پيمانى با بت پرستان مكه به جايى نرسيده بود و در آبادى خود منزل و مكان نداشت ، جزء محاربين ((بنى قريظه )) در آمد و يهوديان نگون بخت را به مخالفت تحريك مى نمود.
در مقابل اين پيمان شكنى ، پيامبر اسلام به سران شرور يهود فرمود: ((شما با اينكه با مسلمين پيمان بسته بوديد پس چرا پيمان صلح را شكستيد؟ چرا به بت پرستان مى پيونديد؟، با اينكه خود را خداپرست معرفى مى كند؟ حال از محاصره خلاص نيستيد تا اينكه به يكتاپرستى و اسلام اعتراف كنيد؛ چنانچه به گفته خود باقى باشيد كيفر سختى خواهيد ديد)).
در مدت محاصره قلعه هاى ((بنى قريظه ))، رسول اكرم (صلى اللّه عليه و آله ) به سربازان خود مى فرمود: مسلمانان ، چنانچه بر آنان تسلط يافتيد به زنان و كودكان بى گناه آنان آزار نرسانيد؛ آب آشاميدنى آنها را قطع نكنيد؛ خانه آنان را خراب ننمائيد فقط به حكم قرآن مجيد كه فرمود:
((انما جزاؤ ا الذين يحاربون اللّه و رسوله و يسعون فى الارض فسادا اءن يقتلوا اءو يصلبوا اءو تقطع اءيديهم و اءرجلهم من خلاف اءو ينفوا من الا رض . )) (214)
((منحصرا كيفر افرادى كه با خدا و رسولش مى جنگند و مفسد فى الا رض ‍ مى باشند اين است : يا اعدام شوند و يا آنان را بدار بياويزند و دست راست و پاى چپ آنها را قطع كنند و يا از محل سكونت خودشان تبعيد گردند)).
رسول اكرم (صلى اللّه عليه و آله ) بعد از آنكه يهوديان بنى قريظه تسليم شدند فرمان داد افراد محارب را اعدام كنند و يهوديانى كه بى آزار بودند به جاى خود باقى بمانند.
بخش پنجم : يهوديان خيبر در جنگ با اسلام
بعد از شكست خوردن قبائل يهود اطراف مدينه ، بقيه يهوديان كه عليه اسلام تحريك جنگ نمى كردند در امان اسلام بودند. امّا، با اين كه دعوت پيامبر اسلام به گوش يهوديان آبادى خيبر رسيده بود؛ آنها سر از قبول مبانى مقدس اسلام برتافتند؛ ولى ضرر آنها براى مسلمانان كمتر از يهوديان حوالى مدينه بود. هنگامى كه پيامبر عالى قدر اسلام به طرف آباديهاى خيبر حركت مى فرمود به خدا توجهى كرد و فرمود: ((بار خداى آسمان و زمين ! از تو، خير و صلاح اهل اين آبادى را خواهانم و از شرّ و فساد مردمش به تو پناه مى برم )).
هدف پيامبر اسلام قلع و قمع ثروت و اموال مردم بى طرف و بى گناه نبوده است ، چنانچه فردى به اسلام مى گرويد از هر جهت عزيز و محترم مى گشت و اگر بى طرف و بى آزار بود، در پناه اسلام به آسودگى مى زيست .
امّا، يهوديان خيبر، اسلام را قبول نكردند و آماده نبرد با مسلمين شدند و اين عامل باعث شد كه محاصره قلعه خيبر طولانى گردد؛ تا اينكه يكى از يهوديانى كه خود را از همه زورمندتر مى دانست ((مرحب )) دو مرتبه از قلعه بيرون آمد و نبرد سختى بين يهود و مسلمانان بپا شد؛ ولى باز ((مرحب )) يهود را به جنگ كردن با سپاه اسلام تحريك مى نمود.
بدين ترتيب روز سوم كه حضرت على (عليه السلام ) آماده كارزار گرديده بود ((مرحب )) به ميدان تاخت - و يهوديان هم به كمك او آمده بودند - وى به دست شجاعانه حضرت على (عليه السلام ) كشته شد و بقيه به طرف قلعه ها گريختند. امّا، حضرت على بن ابى طالب (عليه السلام ) درب خيبر را با قدرت خداوندى تكان داد و از جاى خود درآورد و لشكر اسلام توانست به آسانى وارد قلعه هاى درهم خيبر شوند و منادى رسول اللّه (صلى اللّه عليه و آله ) مكرر فرياد مى زد: ((به مال و ناموس و فرزندان خردسال كسى متعرض نشويد، آب آشاميدنى آنها را فاسد نكنيد)).
حتى در روزگارى كه يهوديان خيبر محصور بودند يك نفر از يهوديان خارج ، از رسول اكرم (صلى اللّه عليه و آله ) امان خواست تا مطالبى را به عرض ‍ برساند. حضرت به او امان داد. وى گفت : در بيابان نزديك خيبر محلى را مى شناسم كه قنات آب از زير زمين به طرف خيبر روان است كسى را با من بفرست تا آب آشاميدنى آنان را قطع كنيم تا يهوديان بدين سبب ، هر چه زودتر تسليم سپاه اسلام گردند، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) فرمود:
به خدا پناه مى برم از اينكه بر ملت ضعيف و زنان و كودك هاى خردسال اين چنين رفتار كنم . من خوب مى دانم خداى متعال به من وعده نصرت داده و فرموده است :
((لن يضروكم الا اءذى . )) (215)
((يهوديان ضررهايى كه به مسلمانان مى زنند ضرر عميق و دنباله دار نيست )).
چون آنان ملتى شجاع و قوى دل نيستند و قدرت مقاومت در برابر مجاهدين اسلام را ندارند.
((و ان يقاتلوكم يولوكم الا دبار ثم لا ينصرون . )) (216)
((چنانچه پيشنهاد جنگ دهند مغلوبيت آنها حتمى است و از ترس فرار مى كنند و كسى هم يارى شان نخواهد كرد)).
بدين ترتيب ، هفت قلعه يهودنشين در اراضى خيبر به زودى بدست سپاهيان اسلام فتح گرديد و افراد محارب خلع سلاح شدند و سلاح آنان به بيت المال انتقال يافت . جنگ خيبر آخرين نبردى بود كه بين مسلمانان و يهود واقع شده است . بديهى است سلاطين فاتح به هر كشور كه وارد شوند و مردمى را مغلوب كنند از ضعيف دستگيرى ندارند، بلكه هر چه مقتضاى ديكتاتورى و زور است با مردم مغلوب رفتار مى نمايند؛ ولى حساب پيامبران الهى (صلوات اللّه عليهم ) ارتباطى و شباهتى با پادشاهان فاتح ندارد؛ چون قلب پيامبر از همه كس مهربان تر و نسبت به اسيران رؤ ف تر مى باشد. رسول اكرم (صلى اللّه عليه و آله ) در هيچ كدام از مراحل جنگ ابتدا، به قتل و غارت امر نفرمود؛ بلكه تنها هدف اين رهبر عالى قدر تسليم يهود به قوانين مقدس اسلام بوده است . ولى چون اسلام نمى پذيرفتند با آنان پيمان صلح مى بست و شرط مى نمود، چنانچه از مقررات پيمان صلح تخلف نمايند آنها را مفسد جامعه شناخته و كيفر دهد.
همانطور كه قبلا خوانديد، يهوديان مدينه تنها به قبول نكردن اسلام اكتفا نكردند؛ بلكه وضع اخلاقى و رفتار آنان ايجاب مى كرد كه پيمان صلحشان دوام پيدا نكند و جنگ با مسلمان را پيش آورند. و پيامبر اسلام حضرت محمّد بن عبداللّه (صلى اللّه عليه و آله ) پس از پايان نبردهاى پياپى منتظر فرمان آسمانى بود.
بخش پنجم : قانون جزيه در اسلام
سال هفتم هجرت قانون جزيه توسط فرشته آسمانى ((جبرئيل )) بر پيامبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله ) فرود آمد، صورت قانون با بيان علل جعل قانون ، در يك آيه قرآن بيان شده است كه :
((قاتلوا الذين لا يؤ منون باللّه و لا باليوم الا خر و لا يخرمون ما حرم اللّه و رسوله و لا يدينون دين الحق من الذين اءوتوا الكتاب حتى يعطوا الجزية عن يد و هم صاغرون . )) (217)
(((اى اهل ايمان ) به جنگيد با مردمى كه نه به خداى متعال اعتقاد دارند و به جهان ديگر ايمان ندارند و آنچه خدا و رسول حرام كرده اند آنان حرام نمى دانند و به دين حق مى گروند قتال و كارزار كنيد تا آنگاه كه با دست مذلت به بيت المال جزيه بپردازند)).
حال اگر براى كسى اين سؤ ال پيش آيد كه : يهوديان اطراف مدينه با اينكه خود را اهل كتاب آسمانى و پيرو پيامبرى چون حضرت موسى بن عمران (عليه السلام ) مى دانسته اند چرا بايد جزيه بپردازند و چرا علامت مذلت و خارى بر آنان زده شود؟
آيات قرآن مجيد در پاسخ اين سؤ ال از چند راه يهود را محكوم مى كند.
1 - يهود اعتقاد كامل به توحيد ندارد؛ زيرا گاهى بر خدا جسم و تمثال قائل مى شدند (218) و گاهى فرقه اى از آنان ((عزير)) - مؤ لف عهد عتيق به نام عزراى كاهن - را پسر خدا معرفى كرده اند.(219)
2 - يهود به جهان ديگر و روز قيامت اعتقادى ندارند؛ حتى در كتاب عهد عتيق و خصوصا اسفار پنجگانه كه يهود آن را عين وحى آسمانى مى داند از قيامت بحثى نشده . لذا نزد خداوند متعال افرادى كه منكر مبداء و معاد هستند محكوم به كفرند.
3 - يهود بايد محكوم به جنگ و تبعيد و پرداخت جزيه شوند؛ زيرا محرمات خدا را حلال مى دانند. مانند: رواج تنزيل و ربا، با اينكه قرآن اين نسبت را به آنان مى دهد:
((و اءخذهم الربوا و قد نهوا عنه . )) (220)
((نزول پول را حلال مى دانند با اينكه در تورات از خوردن ربا نهى شده اند)).
و همچنين بسيارى از خوردنى هاى حلال را بر خود حرام مى كردند مانند: پيه گوسفند و گوشت شتر، و در قرآن مجيد به اين جهت تصريح شده :
((كل الطعام كان حلا لبنى اسرائيل الا ما حرم اسرائيل على نفسه من قبل اءن تنزل التورته قل فاءتوا بالتوراية فاتلوها ان كنتم صادقين فمن افترى على اللّه الكذب من بعد ذلك فاءولئك هم الظالمون . )) (221)
((همه طعام ها براى بنى اسرائيل حلال بود؛ مگر آن را كه يعقوب پيش از نزول تورات بر خود حرام كرد (كه گوشت شتر و شير آن است ) بگو اى پيامبر (يهود را چنانچه مى گويند تورات حلالى بر شما حرام كرده ) تورات را بياوريد و بخوانيد اگر راست مى گوييد. پس كسانى كه بعد از اين حجت بر خدا دروغ بندند البته آنها خود كافر و ستمكارانند)).
4 - يهود در مقابل آئين حق منقاد نشده و انكار حق كردند؛ زيرا پيامبر اسلام را از هر جهت مى شناختند و به خصوصيات او آگاهى داشتند؛ آنقدر موضوع شناخت پيامبر اسلام بر آنان روشن بوده است كه قرآن مجيد مى فرمايد:
((يعرفونه كما يعرفون اءبناءهم . )) (222)
((پيامبر اسلام را مانند فرزندان خود مى شناختند)).
مع الوصف آنان از راه حق منحرف شده و با احكام و مقررات اسلام مخالفت مى كردند؛ با اين چهار جهت كه در متن خود آيه ذكر شده فرمان جنگ ادامه داشت تا يهود قانون پرداخت جزيه را بپذيرد.
بخش پنجم : قانون جزيه و اقليت يهود
پس از آنكه پيامبر اسلام يهوديان را به نقشه هاى سوء و خائنانه اى كه در نظر داشتند آگاهى داد، فرمان پرداخت جزيه را به اين صورت اعلام فرمود:
((يهوديانى كه اسلام را نمى پذيرند و مى خواهند در متصرفات اسلام به سلامت زيست كنند به بخشنامه اى كه از طرف ما اعلام مى شود گردن نهند و آن مقدار پول كه به عنوان جريمه بى ايمانى ((جزيه )) معين خواهد شد بايد بپردازند و در غير اين صورت سپاه اسلام عليه آنان قيام مى كنند)).(223)
رسول اكرم (صلى اللّه عليه و آله ) مردم بى بضاعت و زنان و كودكان و ديوانگان را از پرداخت جزيه معاف فرمود و از بقيه از يك مثقال طلا و نقره سكه دار تا هر مقدار از نقدينه و اموال كه خود صلاح دانست به نفع بيت المال مسلمين دريافت نمود.
قانون مقدس اسلام چنين است كه : مقدار جزيه و نوع آن در هر عصر و زمان تنها زير نظر امام و پيشواى صلاحيت دار مسلمين تعيين مى شود و نيز از جانب پيامبر اسلام اعلام شد يهوديانى كه مى خواهند در ذمّه و حفظ حكومت مقتدر اسلام زندگى كنند بايد شرايط معين شده زير را تحت عنوان ((جزيه )) بپردازند:
1 - يهوديان حق ندارند با جمعيت هاى ضد اسلام روابط سياسى برقرار كنند در غير اين صورت مجازات خواهند شد.
2 - هيچ گونه آزار و خيانت از يهود نسبت به فرد مسلمانى مشاهده نگردد.
3 - در بازار مسلمانان به كسب هاى نامشروع و حرام دست نزنند.
4 - در قلمرو حكومت اسلام حق ساختن ((كنيسه )) و ((معبد)) ندارند.
5 - در صورت ارتكاب جنايات از قبيل : قتل ، سرقت ، فروش شراب و فروش گوشت خوك به مردم مسلمان به كيفر قانونى اسلام مجازات شوند.
6 - هنگام پرداخت جزيه هر فرد موظف است با دست كوتاه در حالت سرافكندگى بپردازد.(224)
بخش پنجم : فلسطين و حكومت اسلام
سواحل درياى مديترانه تا كنار بحر احمر در ابتداى ظهور اسلام دستخوش ‍ دولتهاى بزرگ ايران و روم بود و شهرهاى فلسطين مانند ((غزه )) و ((يافا))، ((اورشليم )) ((بيت اللحم )) و ((قدس )) زير نظر پاپ هاى مسيحى اداره مى شد.
يهوديانى كه فلسطين را ارض موعود مى دانستند در آن روزگار مالك هيچ قسمت از سواحل دريا نبودند؛ حتى از حكومت اورشليم هم كه پايگاه سلطنت حضرت داود و سليمان (عليهم السلام ) بود سهمى نداشتند. خاك فلسطين چون از مستعمرات امپراطور روم محسوب مى شد، مسيحيان اجازه نمى دادند كه ملت يهود در آن خاك اظهار قدرت كند.
روى اين حساب ، يهوديان در فكر آن بودند كه انقلابى بر پا كنند تا شايد دست مسيحيان را از آنجا كوتاه كنند؛ لذا تنها چاره به نظر آنها اين بود كه با ((خسروپرويز)) شاه ايران روابط سرى برقرار نمايند. بدين ترتيب خسروپرويز اراده كرد كه به خاك فلسطين حمله كند؛ لذا در سال 614 م .، با همكارى يهوديانى كه به سپاه پارس همكارى نموده بودند راه فتح فلسطين را براى دولت ايران آسان نمودند. و در اين نبرد ((هرقل )) امپراطور روم شكست خورد و سپاه ايران در فلسطين دست به خرابى و ويرانى آنجا زد، از جمله ؛ كليساهاى ((قيامت )) و ((مزار مسيح )) آتش گرفت و پيروان حضرت مسيح (عليه السلام ) ضربه بسيار خوردند و خاك فلسطين بعد از شكست روميان تا سال 622 م .، تحت نظر دولت ايران اداره شد.
ولى با گذشت مدتى روميان تجديد قوا نموده ، و در سال 627 م .، مجددا وارد جنگ شدند، و مستعمرات خود را از سواحل درياى مديترانه تا خاك ((نينوا)) (پايتخت كشور آشور قديم ) پس گرفتند.
اختلاف داخلى در ايران موجب شد كه ايرانى ها به طور مرتب عقب نشينى كنند و روميان هم پس از تسلط بر اوضاع فلسطين ، نسبت به يهوديان ساكن آنجا شدت عمل به خرج دادند. تا جايى كه يهوديان فلسطين را مجبور به مهاجرت به اطراف فلسطين نمودند.
گرچه روميان قدرت از دست رفته خويش را در منطقه تا حدى بازيافتند؛ ليكن وضع داخلى به دليل حمله دو طايفه از مردم به نام ((هياطله )) ((كوتها)) متشنج شده بود - لازم به تذكر است كه اين دوران مصادف با جنگ هاى اسلامى موته و تبوك در مرزهاى حجاز و روم بود.
بخش پنجم : سپاه اسلام در اراضى فلسطين
حضرت محمّد (صلى اللّه عليه و آله ) تا آخرين روزهاى حيات خود مسلمانان را به پايدارى و استقامت وادار مى نمود و به فتح خاك روم و ايران نويد مى داد. مسلمانان كه از هر جهت به وعده هاى پيامبر اسلام معتقد بودند، با يكديگر هماهنگى و اتحاد را آغاز كردند.
در زمان ((عمر بن الخطاب )) - سال 13 هجرى - سربازان به فرماندهى افرادى چون ((عمر بن العاص ))، ((يزيد بن ابى سفيان ))، ((ابوعبيده جراح )) و ((خالد بن وليد)) به اراضى عراق و شام و فلسطين وارد شدند و ((عمرو بن عاص )) قسمتى از جنوب فلسطين را فتح كرد از طرفى امپراطور روم لشكر گرانى را به سردارى برادرش ((تيودورس )) به طرف فلسطين فرستاد. در اين موقع ، مسلمانان از مدينه براى مقابله با ((تيودورس )) كمك خواستند؛ ((عمر)) به ((خالد بن وليد)) كه در عراق مى جنگيد دستور داد تا از نبرد عراق دست برداشته و به طرف خاك فلسطين متوجه گردد.
در سال 13 هجرى كه لشكر اسلام قدرتى كافى به دست آورد و در بيابان ((اجنادين )) لشكر روم را شكست داد و شهرهاى ((فحل ))، ((بيان ))، ((غزه ))، ((نابلس )) و ((يافا)) به تصرف مسلمانان درآمد.
به طور خلاصه فتح تمامى خاك فلسطين و شامات و قسمت عمده عراق مدت سه سال طول كشيد. در زمان حكومت ((عمر)) شهر بزرگ اورشليم به محاصره سپاه اسلام درآمد؛ ولى فتح آن شهر به نظر مشكل مى رسيد؛ زيرا كليه قدرت فلسطينيان مسيحى در آنجا مجتمع شده و ديوارهاى شهر فوق العاده محكم بود.
((عمر)) با مشاوره و صلاحديد حضرت على بن ابى طالب (عليه السلام ) براى دلدارى سپاه اسلام به خاك فلسطين آمد، و در ((جانبيه )) منزل كرد و ابوعبيده جراح را به فرماندهى اختصاص داد.
گروهى از سران مسيحى از اورشليم و حصارهاى آن بيرون آمده ، با مسلمانان ملاقات كرده و پيشنهاد صلح دادند. قانون جزيه را پذيرفتند و درب هاى شهر را به روى سپاه اسلام باز گذاردند.
ارتش اسلام وارد شهر اورشليم شد؛ در حالى كه اهالى آنجا با قلبى آرام و آسوده ، به كار و كسب مشغول بودند ابتدا مسلمانان از ((بيت المقدس )) كه مورد احترام اسلام و مسلمين و قبله سابق آنان بود، ديدن كردند، و به مرمت و بازسازى آن پرداختند.
مسيحيان كه اكثريت مردم اورشليم را تشكيل مى دادند؛ با پرداخت جزيه از مسلمانان تقاضا كردند تا يهوديان ساكن اورشليم را تبعيد كنند؛ ولى آنها تا حدى تقاضاى ايشان را قبول كردند.
موقعى كه حكومت مسيحى در فلسطين به حكومت اسلام تبديل گرديد، يهوديان فلسطين در اين امور سهمى نداشتند؛ زيرا كوچكترين قدرتى به خود نمى ديدند. و به عكس پيروان حضرت مسيح كه فوج فوج به اسلام مشرف مى شدند يهوديان ، اسلام را نپذيرفتند. موقعى كه خاك فلسطين به عنوان متصرفات اسلام در آمد، از آن پس عرب هاى مسلمان حجاز به زيارت بيت المقدس رفتند و بعد از آن ، دو شهر ((قسلئن )) و ((قيساريه )) كه در آخر خاك فلسطين بود فتح شد و كم كم مسلمانان و مردم اراضى فلسطين با هم آميزش كردند؛ و در مدت كوتاهى خاك فلسطين به يك كشور مسلمان تبديل شد. ((بنى اميه )) هر كدام به نوبه خود از اورشليم و بيت المقدس ديدن نمودند. حتى ((عبدالملك بن مروان )) قسمت عمده مسجد صخره و اقصى )) را تزيين و مرمت كرد و نماز جمعه و عيدين مسلمانان در بيت المقدس برگزار مى شد. بعد از دوران ((بنى اميه ))، ((بنى العباس )) هم به حفظ و آبادى فلسطين اهتمام داشتند.
بخش پنجم : فلسطين و صحنه هاى انقلاب
از سال 240 ه -.، به بعد كه ((طولونيه )) در مصر حكومت مى كردند، فلسطين در تصرف حكومت آنان بود. و در عصر حكومت ((فاطميون )) هم فلسطين جزء متصرفات مصر محسوب مى شد.
امّا در عصر سلجوقيان و دوران جنگ بين دولت ايران و فاطميون مصر، خاك فلسطين با وضعى غير آرام مواجه شد؛ خصوصا از قرن پنجم هجرى كه - قرون وسطى ناميده مى شود - جنگ هاى صليبى شروع شد، هميشه خاك فلسطين و اردن محل كشمكش ها و صحنه هاى جنگ بود. ولى در سال 1542 م .، كه ((حكومت عثمانى )) روى كار آمد فلسطين فى الجمله روى آرامش به خود ديد و زير نظر حكومت عثمانى اداره شد امّا، مجددا با شروع جنگ بين الملل اول دوباره خاك فلسطين دستخوش حوادث و ناآرامى گرديد، كه جنگ و ناامنى تا امروز ادامه دارد. و با خواست خداوند متعال ، ملت بپاخاسته ايران اراده كرده است كه اشغالگران قدس را از سرزمين مسلمين بيرون راند.
متاءسفانه سياست غرب ، كشور اسلامى فلسطين را از تصرف مسلمانان بيرون آورد و به طور موقت به سلطه صهيونيست هاى اروپا سپرد تا بدين وسيله بتواند دست حكومت اسلام را از آن كشور قطع كنند. (كه تفصيل آن را در فصل دهم مى خوانيد).
ولى اكنون با خواست خداى متعال جامعه مسلمانان بيدار گشته ، و سعى دارند در سايه تعاليم قرآن ، دشمن ديرينه خود را از خاك فلسطين دور كنند. و اگر نيروهاى پايدارى و نهضت هاى آزاديبخش مسلمان متحد شوند كارى مشكل نخواهد بود!
بخش ششم : اروپا و اقليت يهود
تاريخ كشورهاى اروپا از قديم تحولات زندگى را نشان مى دهد، خصوصا در قرون وسطى كه جنگها و كشمكش ها غالبا با تعصبات خشك مذهبى آميخته بود (جنگ هاى صليبى نمونه آن است ).
ملت اروپا كه غالبا مسيحى هستند، قرن ها قبل از ظهور اسلام با اقليت يهود عداوت و مخاصمه مذهبى داشتند. و هر دو دسته يكديگر را كافر و خارج از دين مى دانستند، تا اينكه امپراطورهاى روم به تحريك كشيش هاى نصرانى ، يهوديان را از خاك خود بيرون كردند و امروز انجمن كليساهاى اروپا عمل تجاوزكارانه اسرائيل را محكوم مى كنند.
همانطور كه در بخش چهارم خوانديد يكى از علل هجرت يهود از اورشليم و حوالى آن به حجاز، شكنجه امپراطور روم بود. بقيه يهوديانى كه از كشور يهوديه بيرون رفته بودند به كشورهاى اروپا پناهنده شدند. (نويسندگان اروپائى ريشه هاى عمده اختلاف مسيحيان و اقليت يهود را اقتصادى مى دانند) ليكن اختلافات مذهبى ، رقابت هاى اقتصادى را تشديد مى كند. (225) و قسمت عمده دشمنى آنان از افزايش سودهاى نزول پول كه خودنمودارى از ناامنى قرضه ها بود، متوجه بانكداران يهود شد. هم چنانكه اقتصاد دنياى مسيحى توسعه يافت بازرگانان و بانكداران مسيحى به فعاليت هايى دست زدند، كه روزى در قبضه رباخواران يهودى بود؛ لذا رقابت بين اين دو گروه موجب رقابت هايى مى شد كه برخى از وام دهندگان مسيحى ، جدا به تحريك احساسات ضد يهود كمك مى نمودند.
اين قبيل برخورد و تضاد اقتصادى و مذهبى كه به وجود آمد، هر چيزى تعلق به يهود داشت در نظر مسيحيان و همه چيز مسيحيان در نظر يهود ناهنجار آمد. مسيحى يهودى را ملامت مى كرد و شعائر مذهبى آنان را امور كهنه و زننده محسوب مى كرد. و سران مذهبى هر دو دسته طرف مقابل را به انواع فتنه ها و طغيان محكوم مى كردند.(226)
و حتى مسيحيان به يهوديان اجازه خوردن خوراك از ظرفى كه مسيحى به آنها دست زده بود نمى دادند و به طور كلى هر چيز كه به مسيحى تعلق داشت در نظر يهودى نجس محسوب مى شد؛ و متقابلا مسيحيان مداركى مى آوردند كه يهوديان كودكان مسيحى را براى قربانى كردن در حضور ((يهوه )) مى ربايند و با خون آنها را به عنوان ((فطير عيد فصح )) به كار مى بردند؛ و يهوديان را متهم به ريختن سم در آب آشاميدنى مسيحيان مى نمودند. - همچنين زنان يهوديه را به جادوگرى متهم مى كردند - يهوديان نيز افسانه هاى مشابهى درباره مسيحيان و حكايات موهنى درباره تولد حضرت عيسى (عليه السلام ) و دوران جوانى آن پيامبر گرامى جعل مى كردند.
تفكيك و معاندت به حدى شد كه چندين شوراى كليسايى ازدواج يك نفر مسيحى با زنان يهودى را باطل اعلام نمود حتى در سال 1222 م .، 601 كشيش را به علت گرويدن به دين يهود و ازدواج با يك زن يهودى زنده به آتش سوزاندند.(227)
تا اينكه شوراى چهارم ((لاترن )) در سال 1215 م .، 594 ش .، به استناد اين كه گاهى اشتباها مسيحيان با زنان يهودى و يا يهوديان با زنان مسيحى روابطى برقرار مى كردند مقرراتى تصويب نمود كه از آن پس يهوديان اعم از مردان و زنان در هر يك از ايالات مسيحى در تمام مواقع بايد با سبك و لباس مخصوص از سايرين جدا شوند. بعد از سن 12 سالگى يهوديان موظف بودند بر روى كلاه يا لباس خود نوار رنگى بدوزند. اين علامت عبارت بود از يك پارچه زردرنگ كه بر روى لباس در محلى كه به سهولت جلب نظر كند، مى دوختند.
فرمان مزبور از كليسا در سال 1218 م .، 597 ش .، در انگلستان و فرانسه و در سال 1279 م .، 658 ش .، در مجارستان به موقع اجرا گذارده شد، و قبل از قرن پانزدهم ميلادى فقط به طور جسته و گريخته در اسپانيا و ايتاليا و آلمان اجرا گرديد.(228)
فقط ((گره گورى )) نهمين پاپ اعظم مسيحى و بنيانگذار سازمان تفتيش ‍ عقايد (انگيزيسيون ) بود كه در سال 1235 م .، طى حكمى رسمى اينگونه تعديات همج رعاء را عليه يهوديان تقبيح كرد (229) و (230) .
ولى ديگر دير شده بود، زيرا در سال 1095 م .، 474 ش .، هنگامى كه پاپ مسيحى ((اءروبان )) جنگ صليبى را اعلام داشت ، برخى از مسيحيان معتقد بودند كه : قبل از هموار كردن رنج سفرى دراز به بيت المقدس براى مبارزه با تركان ، اصلح آن است كه يهوديان ضد مسيحى اروپا را بكوبند و بيرون كنند.
حتى در بلژيك فردى بنام ((گادفرى )) كه سمت سپهسالارى قواى صليبى داشت اعلام كرد كه : انتقام خون عيسى مسيح (عليه السلام ) را از يهوديان بايد گرفت و يك نفر از آنان را نبايد زنده گذارد.
بخش ششم : خروج يهوديان از انگلستان
اطرافيان ((گادفرى )) گفتند: عموم يهوديانى كه به دين مسيح نگروند كشته مى شوند. و سپس يك سلسله قتل عام هايى بروز نموده كه تقريبا اجتماعات يهودى را در لندن و بعضى شهرهاى انگلستان نابود ساخت و خانه هاى مسكونى آنها تاراج و ويران گرديد. يهوديانى كه از اين حادثه جان سالم بدر برده بودند، آه در بساطشان نماند.(231)
مدتى به اين وضع گذشت تا در سال 1278 م .، 657 ش .، بدون سابقه مقدار زيادى سكه تقلبى از نوع طلا و نقره در انگلستان رواج يافت ، در ميان دستگير شدگان يك باند يهودى را متهم كردند كه در اين كار دخالت داشته است ؛ محاكم قضايى آن كشور بعضى از آنان را به اعدام محكوم نمودند.(232)
به هر حال نگهدارى يهوديان براى ((ادوارد)) پادشاه انگلستان كارى پر دردسر بود. لذا سال 1290 م .، 669 ش .، به شانزده هزار نفر يهودى كه هنوز در انگلستان زندگى مى كردند اعلام كرد كه اول ((نوامبر)) همان سال ، كليه اموال غير منقول و جمع وام هاى وصول كردنى خويش را به جا نهاده ، و خاك آن كشور را ترك گويند.
در اين هجرت بسيارى از يهوديانى كه سوار كشتى هاى كوچكى بودند، حين عبور از درياى ((مانش )) در آب غرق شدند اموال برخى از آنها را عمله هاى كشتى ها به سرقت بردند و گروهى بالمال خود را به فرانسه رسانيدند.(233)
بخش ششم : موقعيت يهود در فرانسه
قبل از آنكه يهوديان انگلستان به كشور فرانسه هجرت كنند، در سال هاى 1242 م .، 621 ش .، به بعد، صحنه ها و حوادث بسيار براى يهوديان آن كشور پيش مى آمد. يكى از نويسندگان يهودى مى گويد: در اثر تسلط كامل پاپ اعظم مسيحى بر اوضاع آن كشور يكى از ربانيون يهودى به نام ((نيكولا دوتل )) از آيين يهود اعراض كرده و به آيين مسيح گرويد و بناى خصومت و فاش نمودن اسرار مخفى هم كيشان سابق خود گذارد، و خود را به دربار ((گرگوار)) پاپ اعظم مسيحى رساند و گفت : يهوديان فرانسه به كتاب هايى از قبيل : ((تلمود بابلى )) و ((تلمود اورشليمى )) معتقدند كه در قرن هاى سوم و چهارم ميلادى بدست سران يهودى نوشته شده . لذا اگر اين كتاب ها در جامعه يهود فرانسه رواج نداشت يهوديان زودتر از اين به كيش مسيح مى گرويدند.
بدين سبب ، پاپ مسيحى دستور داد، ((تلمودها)) را جمع كنند، و يك جلسه بحث بين چهار نفر از سران مذهبى يهود و ((نيكولا دوتل )) برقرار كرد. در اين جلسه اظهارات ((نيكولا دوتل )) مورد قبول واقع شد و پاپ فرمان داد، به وسيله 24 ارابه نسخه هاى تلمود را در يك ميدان عمومى شهر آتش بزنند و كليه كنيسه هاى يهود را خراب نمايند و اين خود سبب هجرت يهود شد.
لذا در سال هاى 1291 م .، 670 ش .، جمعيت بسيارى از يهوديان انگلستان به كشور فرانسه وارد شدند. ابتدا در سايه قدرت ((فليپ زيبا)) پادشاه فرانسه در آسايش و راحتى بودند، ولى حكومت فرانسه از رفتار آنان مراقبت مى كرد تا اين كه در سال 1306 م .، 685 ش .، ماءمورين مربوطه گزارش دادن وضع اقتصادى كشور به مخاطره افتاده و جمعى از يهوديان را به عنوان احتكار طلا و نقره بازداشت نمودند. و بعد از محاكمات و كشمكش هاى بسيار اموال متهمين مصادره شد، و در ((سپتامبر)) سال 1316 م .، 695 ش .، فرمان اخراج آنها از كشور فرانسه صادر گرديد.
امّا، در سال 1320 م .، 699 ش .، و عصر سلطنت ((فليپ پنجم )) يك نفر چوپان يهودى به پا خاست و مدعى شد كه از آسمان كبوترى بر سر من نشست ، و بلافاصله به صورت دختركى زيبا درآمد؛ آنگاه گفت : ملت يهود قيام كنند كه پيروزى با شما است ؛ جهاد مقدس در راه آزادى اورشليم لازم است . با تحريك آن چوپان گمنام صحنه خونين بين يهوديان و مسيحيان فرانسه بر پا شد و بسيارى از طرفين كشته و مجروح شدند. و سال بعد در شهر ((كوپن )) عده اى از يهوديان به اتهام ريختن سم در آب آشاميدنى مسيحيان ، دستگير شدند و در جلسه محاكمه اين گونه اعمال را به عنوان جهاد مقدس معرفى نمودند. و از آن پس حكومت هاى وقت نمى گذاردند ملت يهود موقعيتى بدست آورند؛ لذا يهوديان از آن كشور به خارج مهاجرت كردند، اين دسته از يهوديان به طرف كشورهاى مجاور فرانسه مهاجرت نمودند. پس از آن ، سكونت يهوديان در سراسر فرانسه موكول به اجازه حكومت وقت بود؛ ولى از سال 1361 م .، 740 ش .، به بعد كم و بيش اجازه سكونت به آنان داده شد.
طولانى ترين مدت مجاز سكونت يهوديان از بيست سال تجاوز نمى كرده و ملت يهود توانستند، تا سال 1396 م .، 775 ش .، به بعد جمعيت بيشترى را در فرانسه تشكيل دهند. حتى آنان از اين موقعيت استفاده نمودند و به فعاليت هاى مذهبى پرداختند. امّا، پس از چندى اعلاميه اى از طرف كشيش هاى مسيحى به اين بيان منتشر شد:
((اقليت يهود پناهنده در كشور فرانسه چون به فعاليت هاى خراب دست زده اند و در دين مسيح رخنه مى كنند. آيين مسيح با خطر نابودى مواجه شده ، جامعه پيروان مسيح از (شارل ششم ) پادشاه فرانسه تقاضا دارد، هرچه زودتر يهوديان ساكن اين كشور را به خارج اعزام دارند)).(234)
لذا، شارل فرمان داد تا در سپتامبر سال 1396 م .، 775 ش .، يهوديان ساكن اين كشور مهاجرت كنند. به ناچار تا تاريخ مزبور يهوديان ساكن آن خاك به كشورهاى ((ايتاليا)) و ((آلمان )) هجرت نمودند.

next page

fehrest page

back page