next page

fehrest page

back page

بخش سوّم : مقايسه تورات اصلى با عهد عتيق از نظر قرآن
قرآن مجيد از جهت آنكه مكمل و متمم شرايع آسمانى است به كتاب هاى مقدس و خصوصيات تورات و انجيل نظر خاص دارد. آنها را آن چنان كه بوده اند مى ستايد.
اگر چه كتاب مقدس تورات در اثر اهمال يهود، به دست حوادث از بين رفت ؛ ليكن تمام آن در سينه هاى انبياء بنى اسرائيل محفوظ ماند و تا ظهور انجيل ، شريعت براى موحدين منحصر به احكام تورات بود.
امروز اگر كسى بخواهد به چگونگى تورات اصلى آگاه شود غير از قرآن مجيد سند ديگرى نمى تواند پيدا كند. متاءسفان قرآن هم كمتر مورد مطالعه قرار مى گيرد؛ زيرا يهوديان منحرف ، براى حفظ ظواهر مذهب خود اسفار پنج گانه عهد عتيق را به جاى تورات اصلى معرفى مى كنند و شايد عده اى از مردم بى اطلاع هم اين مدعى را بپذيرند. امّا، خوشوقتيم كه قرآن مجيد مسلما كثيرالانتشار است و افراد دقيق و پيروان حقيقت از مزاياى اين كتاب آسمانى بهره مند مى شوند و معرفى تورات موسى (عليه السلام ) را از گفته هاى قرآن مى پذيرند قرآن در اين باره مى گويد:
((و انا انزلنا فيها هدى و نور يحكم بها النبيون الذين اءسلموا للذين هادوا و الربانيون و الا حبار بما استحفظوا من كتاب اللّه و كانوا عليه شهداء. )) (162)
((ما تورات را كه در آن هدايت و روشنائى (دل ها) است فرستاديم تا پيغمبرانى كه تسليم امر خدا هستند بدان كتاب بر يهودان گواهى دادند)).
البته تورات حضرت موسى (عليه السلام ) به صورت الواح بوده و قرآن درباره جامعيت آن كتاب فرموده است :
((و كتبنا له فى الا لواح من كل شى ء موعظة و تفصيلا لكل شى ء فخذها بقوة واءمر قومك ياءخذوا باءحسنها )) (163)
((و در الواح (تورات آسمانى ) از هر موضوع براى نصايح و پند و هم تحقيق هر چيز به موسى نوشتيم و دستور داديم (حقايق و احكام آن را) به قوت (عقل و ايمان ) فراگير و قوم را دستور ده كه نيكوتر مطالب خدا را اخذ كنند)).
متاءسفانه با اينكه قرآن شهادت مى دهد كه تورات اصلى شامل جوامع احكام و مواعظ است ؛ نويسندگان عهد عتيق از همان الواح بيش از فرمان ده گانه چيزى در دست ندارد و صورت فرمان از اين قرار است :
((1 - من هستم يهوه خداى تو، كه تو را از زمين مصر و از خانه غلامى بيرون آوردم .
2 - تو را خدايان ديگر غير از من نباشد صورتى تراشيده و هيچ تمثالى از آنچه بالا در آسمانست و از آنچه پائين در زمين است و از آنچه در آب زير زمين است براى خود مساز و نزد آنها سجده مكن و آنها را عبادت منما زيرا من كه خداى غيور هستم كه انتقام گناه پدران را از پسران تا پشت سيّم و چهارم از آنانكه مرا دشمن دارند مى گيرم و تا هزار پشت بر آنانى كه مرا دوست دارند و احكام مرا نگاه مى دارد رحمت مى كنم .
3 - نام يهوه خداى خود را به باطل مبر؛ زيرا خداوند كسى را كه اسم او را به باطل ببرد بى گناه نخواهد شمرد.
4 - روز سبت (164) را ياد كن تا آن را تقديس نمايى شش روز مشغول باش و همه كارهاى خود را بجا آور امّا روز هفتمين سبت زيرا كه در شش روز خداوند آسمان و زمين و دريا و آنچه را كه در آنها است بساخت و در روز هفتم آرام فرمود از سبب خداوند روز هفتم را مبارك خوانده .
5 - پدر و مادر خود را احترام نما تا روزهاى تو در زمينى كه يهوه خدايت به تو مى بخشد دراز شود.
6 - قتل مكن .
7 - زنا مكن .
8 - دزدى مكن .
9 - بر همسايه خود شهادت دروغ مده .
10 - به خانه همسايه خود طمع مورز، به زن همسايه ات و غلامش و كنيزش و گاوش و الاغش و به هيچ چيزى كه متعلق به او باشد طمع مكن )).(165)
امّا اگر يهودى ها مدعى بودند فرمان ده گانه فقط از كتاب آسمانى تورات باقى مانده و به آن اضافاتى ننموده و صورت اصلى تورات را بر خلاف نمودار نمى كردند بهتر بود تا همه كس از خيانت آنان آگاه نشوند و در كتاب آسمانى ما چنين آمده :
((فويل للذين يكتبون الكتاب باءيديهم ثم يقولون هذا من عنداللّه . )) (166)
((پس واى بر آن كلماتى كه چيزى به نام كتاب تورات را پيش خود نوشته آگاه به خداى متعال نسبت مى دهند)).
و در آيه ديگرى از قرآن مى خوانيم كه :
((فريق منهم يسمعون كلام اللّه ثم يحرفونه من بعد ما عقلوه . )) (167)
((گروهى از آنان كلام خدا را شنيده و بدلخواه خود تحريف مى كنند با آنكه در كلام خدا تعقل كرده )).
قرآن مجيد در آياتى چند از تورات اصلى كه بر حضرت موسى (عليه السلام ) نازل شده تقديس و تعريف مى كند؛ حتى گاهى يهودى ها را در اعمال و كردارشان به متن آيات تورات اصلى محكوم مى فرمايد و بر رسول گرامى خطاب مى نمايد:
((و كيف يحكمونك و عندهم التورية فيها حكم اللّه ثم يتولون . ))
((چگونه يهودى هاى مدينه با تو مجادله و ستيز مى كنند، در حالى كه بر آنها نازل شد تورات آسمانى كه احكام خدا در اوست )).
ولى اضافه مى كند: ((آنها به احكام تورات هم پشت كرده و آنها به خداى آسمان هم مؤ من نيستند)).
گاهى هم قرآن مجيد به حساب توبيخ يهود و ترك عمل به تورات آنها را از درجه انسانيت ساقط دانسته و مى فرمايد:
((مثل الذين حملوا التورية ثم لم يحملوها كمثل الحمار يحمل اءسفارا بئس مثل القوم الذين كذبوا بآيات اللّه و اللّه لا يهدى القوم الظلمين. )) (168)
((مثل مردمى كه تورات را همراه دارند و به احكام او عمل نمى كنند مثل چهارپايى است كه بر او كتاب هايى چند حمل نمايند، بد مثلى دارند مردمى كه آيات و احكام الهى را تكذيب مى كنند، و خدا آنها را كه ستمگرند هدايت نمى نمايند)).
بدين ترتيب ، بسى جاى تاءسف است بر مردمى كه پس از آوارگى بسيار و از دست دادن پيامبران گرامى خود هنوز به كتاب تورات اكتفا مى كنند و از شريعت پاك موسى (عليه السلام ) به نوشتجات اسفار پنجگانه و از فرستادگان الهى به كاهنهاى خودخواه و جاهل و از سلطنت و حكومت مستقل بحالت آوارگى و بيابانگردى رو مى كنند.
آرى ملتى كه در دين خود ثابت قدم نماند، و روش سياسى درست نداشته باشد. بايد روزگارى در قيد اسارت بابلى ها به سر برد؛ و ايامى در مسلك آزاد شدگان و بندگان پادشاهان هخامنشى درآيد، يا سال ها زير بار حكومت امپراطورى روم مغلوب و مهجور زندگى كند!!
بخش چهارم : يهوديت و آئين مسيح ع : ظهور مسيح (ع ) از نظر يهود
قبل از تولّد حضرت عيسى (عليه السلام ) وضع يهود غير قابل تحمّل بود؛ زيرا بين دو كشور ايران و روم كشمكش هاى سياسى وجود داشت ، و پى در پى كار به جنگ مى كشيد.
يهوديان بيچاره كه هميشه در سايه استعمار زندگى مى كردند در آن روزگار تحت سلطه امپراطور روم آسايش نداشتند. و در اثر اختلاط با اقوام و ملل مختلف وضع زبان و رسوم ملى و مذهبى يهوديان تغيير كرده و افكار فلسفى و صنايع يونانى ، فرهنگ آنان را در خود جذب نموده بود. و حتى يونانى ها كه مركز قسمتى از حكومتشان در سوريه بود، نسبت به يهوديان بى دفاعى كه در شهرهاى آن كشور ساكن بودند تجاوز مى كردند.
احساسات مذهبى در هر رشته از امور كشورى دخالت و نفوذ داشت ؛ و موجب بروز اختلافات عقيدتى مى گرديد. و بدين علت ، در ميان ملت يهود نهضت هاى سياسى و مذهبى بوجود آمد.
از اين تحولات و پيش آمدها دو دسته از يهود تحت عنوان حزب ((پيروشيم )) و ((صادوقيم )) امور سياسى و تا اندازه اى امور مذهبى يهود را به دست گرفتند و بين آنها عداوت و دشمنى سختى وجود داشت .
البته اين دو حزب مولود افكار كاهنان بود؛ يعنى شخصى به نام ((هيروگان كاهن حاكم يهوديه )) حزب ((پيروشيم )) را تشكيل داد. و در مقابل ((صادوق كاهن )) حزب ((صادوقيم )) را داير كرد.
((صادوقيم ها)) به ((پيروشيم )) مى گفتند: اگر بخواهيم در امور سياسى منافع كشور را حفظ نمائيم در كليه امور ممكن نيست كه طبق مقررات مذهبى رفتار كنيم بعكس ((پيروشيم ها)) تا اندازه اى به امور مذهبى علاقمند بودند امّا در مقابل جمعيت كمى از يهود، از اجتماع بركنار بودند و غالبا در سواحل رود اردن زندگى مى كردند.
اين جمعيت به نام ((حسيديم )) (خداپرستان ) معروف بودند و فقط آنها بودند كه به امور مذهبى پاى بند شده و وقت خود را صرف عبادت و مطالعات مذهبى نموده اند حتى معتقد بودند كه از معاشرت زنان كه موجب آلودگى آنان مى گردد دور شوند و به ماديات علاقه نداشتند.
حسيديم ها ظهور حضرت مسيح (عليه السلام ) - كه نام او ((يشوع )) و اهل ناصره بود - استقبال كردند و نداى حضرت مسيح (عليه السلام ) از فرقه مؤ منين حزب ((حسيديم )) بلند شد و حواريون او يهودى الاصل بودند.
هيچ يك از بيانات حضرت مسيح (عليه السلام ) چه مقررات مذهبى و چه آرمان هاى ملى مخالفتى با اساس معتقدات فرقه حسيديم نداشت . و حضرت مسيح (عليه السلام ) خود طرفدار اجراى فرامين تورات بود؛ زيرا كه فرمود: ((من نيامدم كه چيزى به تورات اضافه يا كسر نمايم تا آسمان برقرار است حتى ايوت - كوچكترين حرف تورات تغيير نخواهد يافت )).(169)
از مطالعه اين صفحات چنين بدست مى آيد كه حضرت مسيح (عليه السلام ) از نظر يهود داراى كتاب خاصى نبوده و همان وظايف تورات كه فرقه ((حسيديم )) پيرو آن بوده اند انجام مى داده و امتيازى كه حضرت مسيح (عليه السلام ) داشته همانست كه حواريون و افرادى را دور خود جمع كرده و تورات را ترويج مى كرد؛ يعنى ، همان وظايفى كه ساير پيامبران مانند: ((شعياء)) و ((ارمياء)) داشته اند او هم دارا بوده است ، و در واقع همان نداى ((حزب حسيديم )) است كه از حلقوم عيسى (عليه السلام ) بيرون مى آمده . روى اين حساب مى توان گفت احزاب ((پيروشيم )) و ((صادوقيم )) كه اكثريت ملت يهود را تشكيل مى دادند و از قديم با فرقه ((حسيديم )) مخالفت داشتند و با نظر كاهنان كه رهبر احزاب بودند، عليه حضرت مسيح قيام كرده و داستان صليب را پيش آوردند.
اگر چه يهودى ها به طرفدارى از كاهنان كه در واقع جمعيت ضد پيامبران محسوب مى شدند، برخاسته ؛ امّا، گناه آزار و اذيت به حضرت عيسى (عليه السلام ) را به عهده ديگران مى گذارند!
((دكتر حبيب لوى )) در اين باره مى گويد: ((پيلاتوس )) حاكمى بود كه به اتكاى ارباب رومى خود ((سجان )) از انجام هيچگونه فجايعى ابا نداشت . او مقرر داشته است هر صدا يا هر جنبشى از هر گوشه و كنار كشور يهوديه شنيده شود، فورا آن را خفه كنند. و از همين نقطه نظر بود كه به محض شنيدن نام ((مسيح )) كه معنى آن ناجى و به عبارت ديگر پادشاه يهود است ، بدون درنگ وسيله توقيف و به صليب كشيدن حضرت مسيح (عليه السلام ) را طبق قانون روم فراهم ساخته و سربازان رومى خوشحال بودند كه مدعى سلطنت يهود را معدوم كرده ؛ لذا تاج خارى بر سر او گذارده با حال تمسخر گفتند:((اين پادشاه يهود است )).(170)
بيش از اين مقدار، از نوشتجات يهود به دست ما نرسيده و عهد عتيق هم از ظهور مسيح بيش از كنايه و اشاره اى در كتاب ((شعيا - باب 53، آيه 1 - تا 12 و كتاب ملاكى ، باب 4 - آيه 5 - 6 ندارد.))
و امّا، از موضوع اهانت به آن حضرت و صليب او نام و نشان نيست .
بخش چهارم : چه كسانى حضرت مسيح (عليه السلام ) را به صليب آويختند؟
آرى ، انكار، اذيت و آزار حضرت عيسى (عليه السلام ) براى نويسندگان يهود سهل و آسان نيست ؛ زيرا عهد عتيق و عهد جديد امروز تواءما چاپ مى شود و در اختيار همگان گذارده مى شود.
روى اين حساب ، چنين به نظر مى رسد همانطور كه عهد عتيق مورد قبول مسيحيان جهان است ، گفته هاى عهد جديد را هم بايد يهوديان بپذيرند، و از تنها قاضى رفتن دست بردارند. چنانچه باز هم انكار كنند مانند همان انكاريست كه از اصل شريعت عيسى (عليه السلام ) و حضرت محمّد (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) داشته و دارند و ((مسيحيت )) با تمام فرق مختلفى كه دارد، عهد جديد را قبول كرده است ؛ وانگهى متن اناجيل بهترين و محكمترين سند تاريخى مذهبى و ملى آنها است و موضوع اهانت به حضرت مسيح (عليه السلام ) و انكار نزول انجيل را چنانچه ((پاپها)) بخواهند بر حسب مصالح سياسى ، يهوديان را بى گناه اعلام كنند بايد ابتدا صفحاتى چند از هر انجيل را بيرون آورده پاره كنند والا جنايات كاهن هاى يهودى آنقدر مخفى نمانده كه براى پاى هاى مسيحى قابل انكار باشد! تاريخى مدعى است صليب عيسى فقط به دستور حاكم يهوديه به نام ((پيلاطوس )) نماينده قيصر روم كه مردى رومى و بت پرست بوده انجام شد و ((انجيل يوحنا)) در اين باره مى گويد:
((پس يهودا لشكريان و خادمان از نزد رؤ ساى كهنه و فريسيان برداشته با چراغ ها و مشعل ها و اسلحه به آنجا آمدند آنگاه عيسى با اينكه آگاه بود از آنچه مى بايست بر او آيد بيرون آمده ، ايشان گفت : كرا مى طلبيد به او جواب دادند؛ عيسى ناصرى ، عيسى بديشان گفت : من هستم ، آنگاه سربازان سرتيبان و خادمان يهود، عيسى را گرفته او را بستند اول او را نزد ((حنا)) پدر زن قيافا كه در همانسال كه رئيس كهنه بود آوردند. پس رئيس كهنه از عيسى درباره او و شاگردانش پرسيد، عيسى به او جواب داد كه من آشكارا سخن گفته ام ، من هر وقت در كنيسه جايى كه همه يهوديان پيوسته جمع بودند، تعليم مى دادم چرا از من سؤ ال مى كنى ؟ چون اين را بگفت : يكى از خادمان كه آنجا ايستاده بود تپانچه بر عيسى زده ، گفت آيا به رئيس كهنه چنين جواب مى دهى ، عيسى بدو جواب داد اگر بد گفتم به بدى شهادت ده و اگر خوب براى چه مرا مى زنى پس ((حنا)) او را بسته نزد پيلاطوس ‍ به ديوان خانه فرستاد. پيلاطوس به ايشان گفت : موافق شريعت خود بر او حكم كنيد. يهوديان بدوى گفتند: بر ما جايز نيست كه كسى را بكشيم پس ‍ پيلاطوس عيسى را طلبيد و گفت : تو پادشاه يهود هستى ؟ عيسى گفت : آيا تو اين را از خود مى گويى يا ديگران درباره من به تو گفته اند؟ پيلاطوس ‍ جواب داد آيا مگر من يهودى هستم ؟ امت تو و رؤ ساى كهنه تو را به من تسليم كرده اند. چه كرده اى ؟
عيسى جواب داد از اين جهت من متولد شده ام تا به راستى شهادت دهم و هر كه از راستى است سخن من را مى شنود. پيلاطوس نزد يهوديان آمد به ايشان گفت در اين شخص هيچ عيبى نيافتم قانون شما اين است كه در عيد فصح به جهت شما يك نفر را آزاد كنم پس آيا مى خواهيد عيسى را آزاد كنم ، همه فرياد برآوردند: او را (نى )، بلكه ((برابا)) را آزاد كن و ((برابا)) دزد بود. پيلاطوس عيسى را تازيانه زد و لشكريان تاجى را از خار بر سر او گذارند و جامه ارغوانى بدو پوشاندند. باز پيلاطوس بيرون آمده به ايشان گفت اينك او را نزد شما آوردم تا بدانيد كه در او هيچ عيبى نيافتم چون رؤ ساى كهنه و خدام او را ديدند فرياد كنان گفتند. صليبش كن ، صليبش ‍ كن ))، (171) ((پيلاطوس خواست او را آزاد نمايد ليكن يهوديان فرياد برآورده مى گفتند اگر اين شخص را رها كنى دوست قيصر نيستى )) (172) ((پيلاطوس به ايشان گفت آيا پادشاه شما را صليب كنم رؤ ساى كهنه جواب دادند كه غير از قيصر پادشاهى نداريم آنگاه او را به ايشان تسليم كرد تا مصلوب شود. پس عيسى را گرفته بردند و صليب خود را برداشته بيرون رفت موضعى ((جمجمه نام ))(173)
و قريب به همين تفصيل در انجيل متّى (باب 26 و 27) و انجيل مرقسى (باب 14 و 15) و انجيل لوقا (باب 22 و 23) شرح داده شده .
((مستر هاكس )) - نويسنده آمريكائى در اين زمينه مى گويد:
((صليب نمودن ، در نزد رومانيان بدترين مرگ ها و قبيح ترين موت ها بود و آن را براى خيانت كاران مى گذاردند و مصلوب را ملعون مى دانستند بدان واسطه صليب مسيح يهود را لغزش و يونانيان را جهالت بود)).(174)
و در خصوص تسليم كننده مسيح مى گويد:
((يهوداى اسخريوطى براى حمل حزينه حواريون معين گرديده بود. اين معنى سبب طمع وى گشته باعث آن شد كه مولاى خود را از براى سى پاره نقره كه از رؤ ساى كهنه گرفته بود تسليم كند در اين صورت فرمايش آن حضرت كه وى را شيطان خطاب فرمود بر جاى مى باشد، چون ديد كه نتيجه كار بد شد خواست آن مبلغ را پس دهد، چون ايشان قبول نمودند فورا در هيكل رفت كه خود را خفه كند. طناب بريده شد وى برو در افتاده اصحابش فرو ريخت )).(175)
((رؤ ساى كهنه آن سى پاره نقره را در بيت المال نينداختند چون كه بهاى خون بود. بلكه مزرعه كوزه گرى را از براى مدفن غربا خريدند)).(176)
بخش چهارم : كاهنان يهود و پيروان مسيح (ع )
رؤ ساى ((حزب پيروشيم )) و ((حزب صادوقيم )) كه از ظهور مسيح و حواريون رنج مى بردند توطئه به دار آويختن حضرت عيسى (عليه السلام ) را در خيال خود پروراندند. و بعد از اين توطئه بود كه حضرت عيسى مفقود و ناپديد گشت . و آنان به رويه پيشين خود ادامه دادند. و حتى الامكان سعى مى كردند نام و نشانى هم از مسيح در ميان نباشد. خصوصا كاهنان حزب صادوقيم كه براى منافع شخصى ، خود را ملزم نمى ديدند چه رسد به اين كه به شريعت موسى (عليه السلام ) هم عمل كنند. آنان غالب كارهاى خود را با زور پيش مى بردند، و نسبت به حواريون عيسى (عليه السلام ) هم كه در سايه رهبرى حضرت شمعون صفا ((پطرس )) به هدايت مردم مشغول بودند، شكنجه مى دادند.
عهد جديد در اين زمينه مى گويد:
((آيا معجزات ، از دست حواريون به ظهور مى رسد ايمان داران به عيسى (عليه السلام ) زياد مى شدند امّا رئيس كهنه و همه همراهانش از فرقه (صدوقيان - حزب صادوقيم ) رسولان را دستگير نموده و آنها را به زندان انداختند. فردا تمام مشايخ بنى اسرائيل را طلب نموده به زندان فرستادند تا آنها را حاضر سازند، چون ايشان را به مجلس آوردند، رئيس كهنه پرسيد، مگر قدغن نفرموديم به اسم (عيسى مسيح ) كسى را تعليم ندهيد. مى خواهيد خون اين مرد را به گردن ما فرود آوريد. (پطرس - شمعون صفا) و رسولان گفتند: خدا عيسى را برانگيخت ، شما او را به صليب كشيده كشتيد. خدا او را بالا برده سرور نجات دهنده ساخت )).(177) و (178)
يهوديها از قرنهاى قبل از ميلاد نجات بنى اسرائيل را بدست (ماشيح - مسيح ) مى دانستند. در بخش سوم خوانديد كه مسيح لقب نجات دهنده است . و ابتدا اين لقب را به كورش هخامنشى دادند؛ ليكن بعد از مدتى دوران ملاكى - نبى (عليه السلام ) پيش آمد و به گفته او در انتظار مسيح حقيقى يعنى حضرت عيسى (عليه السلام ) بودند. (179) حتى مشخصات قيافه و شكل صورت آن حضرت و خصوصيات فاميلى آن جناب را بين خود مذاكره مى نمودند.
((دكتر حبيب لوى مى گويد:
((ملت يهود ايمان داشت كه قبل از ظهور ناجى اسرائيل حضرت الياس ‍ پيغمبر ظهور نمود. دل هاى پدران و فرزندان را با هم يكى نموده تا قوم اسرائيل مقتدر و مستقر گردد. هر چقدر اوضاع سياسى روز وخيم تر و بيشتر غير قابل تحمل از فشار مستبدين حكام روم شديدتر مى گرديد، يا خيانت شاه زادگان خانواده هرود يا اشراف يهود بيشتر مى شد و كاهنان دست نشانده از حدود وظايف خود خارج مى گرديدند. علاقه و انتظار ظهور ناجى يهود به منظور اصلاح اين امور بيشتر مى گشت . و افكار و روح ملت براى پديدار شدن ناجى ، بسيار تحريك گرديده و غير از طبقه اشراف همه آرزومند آن بودند)).(180)
امّا، متاءسفانه موقعى كه شاهين بخت بر سر آنها نشست ؛ و با فضل خداى متعال حضرت عيسى بن مريم (عليه السلام ) نجات دهنده حقيقى در ميان آنها ظهور كرد، در مرحله اول كاهنان هواپرست و خودخواه حس كردند، با ظهور اين پيامبر بزرگ و تجديد كتاب آسمانى يعنى انجيل ديگر مجال آن نخواهد بود كه آنها عرض اندام كنند.
اگر بنا شود چند سالى از ظهور پيامبرى مانند حضرت عيسى (عليه السلام ) بگذرد و معجزات و كرامات او را همه كس از نزديك ببيند، ديگر كسى پيرو كاهنان ساحر و غيبگو نخواهد شد.
از طرفى رهبران حزب ((پيروشيم )) و ((صادوقيم )) چون مى ديدند روز به روز بر جمعيت منتظرين و علاقه مندان آن حضرت اضافه مى شود، و خطر اقليت ((حسيديم )) را بر احزاب خود مى ديدند، خود را به امپراطور روم و نمايندگان سياسى آن نزديك كردند. و با دوروئى شروع به فعاليت عليه آن پيامبر بزرگ نمودند. يعنى ، يهوديان پول پرست و استعمارزده را ترساندند كه اگر پيرو عيسى شويد قيصر روم خانه هاى يهوديه را بر سر شما خراب مى كند. و باز به يهوديانى كه قلب آنها به طرف حضرت مسيح (عليه السلام ) متمايل شده بود مى گفتند: عيسى ، مسيح واقعى و نجات دهنده نيست زيرا مسيح بايد از اورشليم قيام كند در صورتى كه اين شخص عيسى از بيابان جليل حركت كرده است و از طرفى ، اين خير را كه : نجات دهنده ((يهود)) و ((مسيح )) كسى است كه با حركت لبان خود به اقتدار امپراطورى روم خاتمه مى دهد؛ بيش از پيش بين مردم شايع و پراكنده بودند امّا، عيسى (عليه السلام ) در اين مدت نزد طايفه زهاد و غالبا در قريه ها و بيابان ها به سر مى برد. از طرفى هم كاهنان با نمايندگان امپراطور روم در تماس نزديك بودند و به آنها خبر مى دادند كه مردى كه تحت نام مسيح موعود قيام كرده و مى گويد: من شاه يهودم .
اين مقدمات ، زمينه اهانت و دستگير كردن عيسى (عليه السلام ) را آماده كرد، و بعد از صعود حضرت عيسى (عليه السلام ) آنها با حواريون آن جناب هم مخالفت كردند؛ حتى ((مستر هاكس )) در اين باره نوشته است :
((اخراج كردن كسى از مجمع و مجلس يهود فى نفسه در انظار يهودى ها بسيار بدتر از تازيانه خوردن بود. وقتى حواريون عيسى را از مجمع هاى يهود اخراج مى كردند ايشان به صورت مخفيانه در خانه ها دورهم جمع مى شدند)).(181)
بدين ترتيب ، حواريون ، كشور يهوديه را ديگر براى خود جاى مناسب نمى ديدند و به سختى ، و كم در مجامع عمومى ظاهر مى شدند، لذا بدين علت با پيروان خود پا به خارج نهاده و در كشورهاى ديگر متفرق شدند. و بعد از چندى كه جمعيت مسيحى رو به تزايد گذارد، توانستند حكومت و اقتدارى براى مسيح ايجاد نمايند و در يك فرصت انتقام خود و عيسى را از يهودى ها بگيرند (همانطور كه يهود مسيحى ها را صاحب دين نمى دانستند اينها هم يهود را لامذهب معرفى كردند).(182)
به هر حال از يهود افراد كمى پيرو دين مسيح شدند و بقيه به حال يهوديت تحت نفوذ و قدرت كاهنان باقى ماندند. و تا امروز هم ((خاخامهاى )) يهودى به پيروان از كاهنان قديم رهبرى يهود را از نظر مذهب به عهده دارند. مقصود ما از آنچه خوانديد اين نيست كه اگر جمال واقعى را در صحنه هاى دين و سياست بنمايانيم مسيحيت امروز را ستوده باشيم ؛ يا اينكه آنها را در مقابل يهوديان ، ملت موحد و خداپرست معرفى نماييم ؛ بلكه پيروان مسيح پس از مرگ حواريون دست اول ، آنها هم از انجيل واقعى دست برداشته و به صورت ديگر درآمدند. يعنى پس از طى سال ها در بلاد بيگانه تعاليم مسيح (عليه السلام ) را با معتقدات گوناگون رومى ها آميخته و مطالب باطلى در دين پاك عيسى (عليه السلام ) وارد كردند. بدين ترتيب ، هنوز يك قرن كامل نگذشته بود كه به حضرت مسيح (عليه السلام ) لقب خدايى دادند و گفتار و كلمات و شريعت حضرت مسيح (عليه السلام ) را با يك سلسله مطالب بى اصل و كفرآميز به صورت عهد جديد درآوردند.
((گوستاولوبون ))، نويسنده مسيحى در اين زمينه مى گويد:
((مسيحيت 5 قرن اول حيات خود را با جذب افكار فلسفى و مذهبى يونان و روم شرقى به تصور ادامه داد، و مخلوطى از معتقدات شرقى گرديد. آئين مصرى و فارسى در ميان اروپائيان پيروان زيادى داشت ، موضوع تثليث مسيحى ها با اندك تفاوت در ميان مصرى ها و هندوها و روميان قديم وجود داشته بدون شك مسيحيان در اين پندار خود تحت تاءثير ديگران واقع شده اند)).(183)
ملت غرب كه خود را پيرو مسيح (عليه السلام ) مى دانند! با اينكه مى دانند يهود چه سوابقى با شخصى مسيح (عليه السلام ) داشته و با حواريون و پيروان عيسى (عليه السلام ) چه كرده اند. چرا از صهيونيست هاى بين الملل پشتيبانى كرده و آنها را عليه اسلام و مسلمين تحريك مى كنند؛ و با اين عمل به آيين خود خيانت مى نمايند؟ با اينكه قرآن مجيد اهانت به نبوت حضرت عيسى (عليه السلام ) را كفر و اهانت كننده را كافر مى شمارد. امّا، اسلاف همين يهوديان عهد جديد، هنگامى كه حضرت مريم (عليهاالسلام ) با ظهور كرامات غيبى فرزند عزيز خويش را در آغوش گرفته و با كمال حيا و عفت به طرف قريه ((ناصره )) گام بر مى داشت از در و بام بر وى ريختند و گفتند: مريم پدر تو بد مردى نبود و مادرت به اعمال منافى عفت دست نمى زد اين كودك را تو از كجا آورده اى ؟(184)
آنها با اين سخنان گستاخانه ، بر حضرت مريم (عليهاالسلام )، بهتان بزرگى زدند! امّا حضرت مريم در مقابل اين گستاخى ، بى درنگ به نوزاد خود اشاره كرد.
آنها گفتند: ما چگونه با اين كودك شيرخوار و گهواره اى صحبت كنيم :
حضرت عيسى (عليه السلام ) به امر خدا روى دست مادر، خود را با زبانى فصيح معرفى كرد و گفت : ((همانا من بنده خاص خدايم كه مرا كتاب آسمانى و شرف نبوت عطا فرمود و مرا هر كجا كه باشم براى جهانيان مايه بركت و رحمت گردانيد و تا زنده ام به عبادت و نماز و زكات سفارش كرد و به نيكوئى با مادرم توصيه نموده و مرا ستمكار و شقى نگردانيد)).(185)
با اين همه ، آنان صحنه گرفتارى را براى شخص عيسى (عليه السلام ) فراهم آوردند و بدين سبب قرآن مجيد براى مرتبه دوم جهت كفر بنى اسرائيل را بيان فرموده و گفته هايشان را - كشتن عيسى بن مريم - واهى دانسته ، و آنچه را كه در سر مى پروراندند به خواست خدا محقق نگشت و از اين توطئه زيان ها بردند.
چون قرآن مجيد در اين باره مى فرمايد:
((نتوانستند عيسى را بدار بزنند يا بكشند؛ بلكه خدا او را به آسمان برد)) (186) - حتى قرآن تصريح مى كند كه :
((كافران بنى اسرائيل به زبان فرستادگان بزرگ ما حضرت داود و عيسى براى معصيت و تجاوزشان لعنت شدند)).(187)
نه تنها در اين مورد آنها مورد خطاب شديد قرآن واقع شده اند بلكه از آغاز پيدايش هر موقع چنين صحنه هايى را پيش مى آوردند، مورد نفرت و لعنت پيامبران قرار مى گرفتند.
بخش چهارم : از يهوديان چه كسى انتقام گرفت ؟
بزرگترين اثرى كه اهانت به مقام حضرت مسيح (عليه السلام ) در ميان يهود باقى گذارد، ابتدا همان شكنجه و فشارى بود كه از طرف امپراطور روم به مردم كشور يهوديه وارد آمد؛ يعنى احزاب ((صادوقيم و پيروشيم )) كه خود را ضمنا مردمانى سياستمدار مى دانستند، طالب آن بودند كه روابط سياسى خود را با پادشاه ايران (اردوان سوم ) محكم نگاه دارند.
از طرفى آنان با شعارهاى كاذب و دروغين (ما غير از قيصر پادشاهى نداريم ) مى خواستند به حالت اوليه خود باز گردند. روى اين حساب روميان حس كردند كه اگر يهوديه را آرام بگذارند، ممكن است از قيد اسارت آنها بيرون رود. از اين جهت امپراطورهاى روم هر كدام كه روى كار مى آمدند ابتدا اورشليم را مورد حمله قرار مى دادند و آنقدر بر يهودى ها سخت مى گرفتند كه ملت يهود دوران تسلط پادشاهان كلده و آشور را به خاطر مى آوردند و استقلال و آزادى خود را تصور نمى كردند. مثلا بعد از شكنجه و خون ريزى ((پيلاطوس )) (حاكم رومى در يهوديه ) در سال 970 م .، عصر سلطنت ((تيتوس )) (قيصر روم ) فرا رسيد. او در اول بهار همان سال به اورشليم حمله برد و پس از چندى اورشليم را فتح كرد و دستور داد معبد يهود را آتش بزنند. در اين ميان جمعى بسيار كشته و اسير شدند و (اسيران را با خود به شهرهاى روم بردند) و اغلب اشراف و سران اقوام را به دار آويختند. (188) امّا، با همه اين حرف ها همين اسارت سبب شد كه پاى يهوديان به اروپا باز شود.
در آن روزگار شخصى به نام ((بلاش )) شاه ايران بود، بلاش در وقتى كه موقعيت بسيار خوبى براى سركوبى روميان در آسياى صغير و سوريه و مستعمرات سابق ايران داشت با روميان پيمان اتحاد بست و همين موضوع نيز به ضرر يهوديان تمام شد.
پس از مرگ تيتوس نوبت به ((آدريانوس )) رسيد. اين پادشاه هم در سال 135 م .، فرمان حمله و قتل عام اورشليم را صادر كرد - در اين جنگ عده اى نصرانى با سربازان رومى شركت داشتند حتى يك سردار رومى به نام ((روفوس )) تصميم گرفت به حيات يهوديان خاتمه دهد و در روز نهم ماه ((آب )) سال 136 م .، دستور داد، خانه هاى ملت يهود را خراب كنند و روى خرابه هاى آن گاو آهن برانند.
پس از آنكه زمين شهر هموار شد دستور داد، ساختمان هايى به سبك روم شرقى بسازند و جمعى از ملت سوريه را به جاى يهود در اورشليم جاى بدهند و مجسمه امپراطور روم را بالاى كوه ((صهيون )) نصب نمايند و بر خرابه هاى معبد يهود بتخانه اى براى بت ((ژوبيتر)) (خداى رومى ها) بنا كرد. و بت هاى كوچك و بزرگ از ساخت هاى يونانيون و روميان اطراف بت بزرگ كار گذاردند.
حتى كار به جايى رسيد كه به دستور ((روفوش )) پيشواى مذهبى و كاهن بزرگ يهود، ((عقيبا)) را با سخت ترين وضعى زنده پوست بدنش را كندند.(189)
يهودى هاى اورشليم بعد از حضرت عيسى (عليه السلام ) تا زمان ظهور دولت بزرگ اسلام از قيد بندگى روميان بيرون نيامدند؛ حتى چند صباحى هم كه در سال 336 م .، ((اسكندر مقدونى )) از يونان حركت كرد و تمام آسياى صغير را به تصرف درآورد باز يهوديان آزاد نبودند، و از اسكندر ضربه و شكنجه هاى بسيار ديدند.
اين وضع ادامه داشت خصوصا روزگارى كه آيين مسيح شهرتى يافت و بعضى امپراطورى هاى رومى مسيحى شدند. هر اندازه قدرت پاپ هاى مسيحى بيشتر مى شد روزگار يهودى ها تيره و خراب تر مى گشت و براى يهوديان ساكن فلسطين هيچ قدرتى نبود. حتى در زمان سلطنت انوشيروان ، هرمز، بهرام چوبين و خسروپرويز پادشاهان ساسانى كه اغلب بين ايران و روم در حال جنگ بود، يهودى هاى بيچاره به اسارت مى گذراندند.
پس از كشته شدن خسروپرويز ((شيرويه )) با امپراطور روم ((هرقل )) صلح كرد و قرار شد هر يك از دولتين اسراى يكديگر را تسليم كنند. و صليب مسيح را كه ايرانيان از اورشليم برده بودند، برگردانند و سربازان ايرانى از يهوديه و ساير متصرفات روم خارج شدند.
در پاييز سال 228 م . امپراطور روم وارد اورشليم شد و ((بنيامين )) رهبر يهوديان اورشليم را طلبيد. ضمن سؤ الات از او خواست بگويد: چرا مسيحيان بى گناه بدست يهودى ها كشته مى شدند. وى جواب داد: زيرا با دين ما مخالف بودند.
((هرقل )) چون قبلا وعده مساعده داده بود متعرض او نشد. در اين وقت چون ((هرقل )) خود مسيحى شده بود پاى هاى عيسوى وقت را غنيمت دانسته از او درخواست كردند كه از يهود انتقام بگيرد. ((هرقل )) در جواب گفت : اين گناهى خواهد بود كه من آمرزيده نمى شوم . كشيشان مسيحى متفقا اظهار داشتند كه ما گناه شاه را به گردن مى نهيم و هر ساله براى آموزش گناه امپراطور، روز انتقام را روزه خواهيم گرفت .
اين بود كه ((هرقل )) به فكر انتقام از يهود افتاد و يهوديانى كه نتوانسته به اطراف يا به كشور مصر فرا نمايند كشته شدند. و ((بنيامين )) يهودى كه ناراحت از وضع يهوديان بود از كشته شدن معاف گرديد و به آئين مسيحيت درآمد.

next page

fehrest page

back page