بخش سوّم : نژاد مفقود با ملت ايران ارتباط نداشت
... آنچه از حفارى هاى شهر بابل بدست آمده و آنچه را كه مورخين يونانى نوشته اند،
(136) نوشته هاى عهد عتيق هم فى الجمله موافقت مى كند كه (137) كورش هخامنشى
در سال 538 ق . م .، بر كلدانيان دست يافت و به زودى به حيات دولت كلده خاتمه داد،
و حدود آن كشور را به مرزهاى پارس افزود.(138)
روزگارى كه كورش بابل را فتح كرد، بقاياى اولاد بنى
اسرائيل كه پدرانشان در عهد ((بخت نصر)) به اسارت آمده بودند، مانند ساير مردم
تحت پرچم دولت پارس درآمدند. اگر چه از اسناد بابلى (بيانيه هاى كورش كه در
حفريات بابل بدست آمده ) بر مى آيد كه او نسبت به همه اقوام و
ملل رؤ وف بود. در عين حال نويسندگان عهد عتيق مانند: ((عزراى كاهن )) و ((نحيما)) و
((استر))، معتقدند كه او نسبت به يهود توجه خاصى داشته و عهد عتيق از زبان حضرت
شعياء كورش را ستوده و لقب ((مسيح خدا)) به او داده است .(139)
همين توجه كورش نسبت به يهوديان باعث شد كه وى آزادى بيشترى به يهوديان داده و
همچنين اجازه بدهد كه يهوديان مقيم بابل به اورشليم باز گردند.
((عزراى كاهن )) مى گويد: كورش پس از فتح
بابل فرمانى داد كه مضمونش اين است :
((كورش پادشاه فارس چنين مى فرمايد: يهوه خداى آسمان ها جميع ممالك زمين را به من
داده و مرا امر فرموده است كه خانه اى براى وى در اورشليم كه در يهوديه است بنا
نمايم پس كيست از شما از تمامى قوم او كه خدايش با وى باشد او به اورشليم كه در
يهودا است برود و خانه يهوه را كه خداى اسرائيل و خداى حقيقى است در اورشليم بنا
نمايد و خانه خدا را بنا كند و هر كه باقى مانده باشد در هر مكانى از مكانى كه در آنها
غريب مى باشد اهل آن مكان او را به نقره و طلا و
اموال و چهارپايان علاوه بر هداياى تبرعى بهجة خانه خدا كه در اورشليم است اعانت
كنند)).(140)
يهودى ها از صدور فرمان كورش بسيار شادمان شدند؛ حتى او دستور داد تا معبدى را كه
((بخت نصر)) خراب كرده بود تعمير كنند و ظروف طلا و نقره كه سربازان كلدانى از
بيت المقدس به غارت برده اند به آنها برگردانند و صورت ظرف ها از اين قرار است :
سى طاس طلا؛ هزار طاس نقره ؛ بيست و نه عدد كارد؛ چهارصد جام نقره و ظروف ديگرى
كه عدد آنها بالغ بر 5004 تكه مى شده به يهوديان تسليم كرد تا به بيت
المال تحويل دهند. و چنانچه بقيه يهوديان باقى مانده اگر نخواهند به شهر اورشليم
باز گردند مى توانند در تمام مستعمرات دولت پارس آزادانه زندگى كنند. روى اين
حساب يهوديان شرقى خصوصا يهود ايران از آن روز به بعد زبان به ستايش كورش
گشودند. و اين پيش آمد را دليل وحدت و يگانگى بين ايرانى هاى قديم و ملت يهود
گرفته اند؛ لذا نويسندگان يهودى روى جهان سياسى ، خود را به ايران يعنى حكومت
شاهنشاهى نزديك دانستند در حالى كه روشن است هيچگونه ارتباطى بين ملت يهود و مردم
مسلمان ايران نيست ؛ و با ريشه كن شدن حكومت استبدادى از ايران و صدور انقلاب اسلامى
نوبت انقراض رژيم اشغالگر قدس است .
بطور مسلم موضوع آزادى يهود هم از طرف كورش خالى از مقاصد سياسى نبوده و لذا
نويسنده تاريخ ايران باستان در اين زمينه مى گويد: ((توجه كورش به يهود نكته اى
است كه دقت محققين را به خود حلب كرده است و هر كدام در اين زمينه مطلبى گفته اند:
بعضى گفته اند چون اين قوم در موقع تسخير
بابل خدماتى كردند وى خواست قدردانى خود را نشان دهد. برخى عقيده دارند كه چون ملت
يهود به مرزهاى مصر نزديك بودند خواست از نظر سياسى جمعيت سپاس گذارى در
نزديكى آن حدود داشته باشد. عده اى بر اين عقيده هستند كه ملاطفت كورش به علت نزديك
بودن مذهب يهود و ايرانيان قديم بايد دانست .))(141)
با اينكه ممكن است كورش با يهود همان رفتارى را كرده است كه با ساير
ملل انجام مى داده است ؛ امّا، مورخين يونانى نوشته اند
بابل از شهرهايى بوده است كه بدون جنگ و خونريزى بدست آمده .
((موسى بروخيم )) در اين باره مى گويد: كورش به اقوام بنى
اسرائيل كه اسير بودند وعده داد كه به كشور اصلى خود باز گرداند به شرط آنكه در
حمله ايران به كشورهاى ديگر جلودار ارتش او باشند، كورش نسبت به مردم
بابل ملاطفت داشت و به اديان آنان احترام مى گذارد و بت بزرگ بابليان را خداى خود مى
دانست .
در استوانه كورش كه از حفريات بابل بدست آمده ، به خط بابلى نوشته شده است كه
كورش مى گويد:
((وقتى كه من وارد بابل شدم با مستى و شادمانى مردم در قصر پادشاهان بر سرير
سلطنت نشستم (مردوك ) (142) آقاى بزرگ قلوب نجيب اهالى
بابل را به من متوجه كرد؛ زيرا من هميشه در فكر پرستش او بودم ...)) تا آنجا كه مى
گويد: ((اوضاع داخلى بابل و امكنه مقدسه قلب من را تكان داد اهالى
بابل به اجراى مراسم دينى خود موفق شدند مردوك از كارهاى من مشعوف شد به من كه
كورش هستم و پسرم كمبوجيه از راه عنايت بركت داد)).(143)
اكنون با كشف و پيدا شدن استوانه كورش اين مطلب به خوبى آشكار مى شود كه الطاف
و عنايت وى فقط شامل يهود نبوده و توجه او به يهوديان خالى از اغراض سياسى نبوده
است و همچنين مقصود وى از تعمير خانه سليمان در اورشليم جنبه توحيدى و خداپرستى
نداشته است .
بدين جهت از كورش هخامنشى به ((مسيح خدا)) تعبير كردن غلط خواهد بود! زيرا وى بر
حسب سياست ، همان طور كه به بيت المقدس اظهار علاقه نموده بر حسب اين بيانيه به
مردوك (بت بزرگ بابليها) هم اخلاص و بندگى خود را اعلام كرده است ، شايد كوروش
نيز مانند سياستمداران عصر ما مذهب و مقدسات دينى را تابع مقتضيات زمانى مى دانسته يا
آئين زرتشت در نظر او با ستايش مردوك منافات نداشته است !
به قول موسى بروخيم : كورش مخصوصا در نظر يهود ((مسيح موعود))! بود و
كلدانيان او را رونق دهنده و تجديد كننده آئين كلده مى دانستند. روى اين حساب ، حضرت
شعيا كورش را به ((مسيح خدا)) تعبير نكرده است و اين تهمتى است كه نويسندگان
يهود و عهد عتيق به حضرت شعياء (عليه السلام ) زده است ؛ زيرا كه مسيح (ع ) هنوز
تولد نيافته بود كه اين تهمت را به شعياء نبى (عليه السلام ) زدند و از طرفى خود
كورش هم به خود اجازه نمى داد كه نام يكى از پيامبران اولوالعزم را بر روى خود به
گذارد؛ لذا ادعاهاى نابجاى يهوديان بى مورد، تلقى شده و از درجه اعتبار ساقط است .
دانشمندان و روشنفكران نيز از اينگونه اسرائيليات و چاپلوسى ها متنفرند و سندى براى
ارتباط و پا پيوند نژادى با كشور اسلامى ايران نمى دانند.
بخش سوّم : ادعا تا چه اندازه صحيح است ؟
بعد از آنكه خاك كشورهاى كلده و آشور به تصرف ايرانيان درآمد راه براى يهوديان
بابل باز شد. نويسندگان يهودى نوشتند اسباط دوگانه ((يهودا)) و ((بنيامين )) از
راه بصره به خاك ايران آمدند و در اطراف رود كارون و شهر شوش سكونت گزيدند؛ و
عده ديگرى از همين اسباط به جنوب ايران ، يعنى استخر و پاسارگاد آمده و در قرن هاى
بعدى تا اصفهان و نواحى آن و بخش لنجان رسيده و در آنجا باقى ماندند كه بقاياى
يهود اصفهان و لنجان از اولاد و اعقاب همان آوارگان مى باشند.(144)
و عده ديگر از كشور آشور بعدها به طرف كردستان ايران و ايالت آذربايجان و اطراف
سلسله جبال البرز سرازير شدند و در آنجا استقرار پيدا كردند؛ و قسمتى ديگر از آنها
به طرف ايلام و خوزستان و حوالى آن آمده و تا عصر اردشير دوم جمعيتى
تشكيل داده و در آنجا باقى ماندند.
يهوديان منطقه كردنشين آن روز كه در حوالى قصر شيرين بودند در 38 روستا زندگى
مى كردند ((ديوان كبرى )) و ((پرنيان كردى )) دو كتاب مقدس آنها است .
امّا، ((گيليارد دماوند)) زمين وسيعى است به مساحت 180 كيلومتر مربع كه در حوالى كوه
دماوند واقع شده . نويسندگان يهودى آنجا را مسكن يهودنشين قديم مى دانند. و هنوز
قبرستان كهنه و دخمه هاى خراب آنها مورد احترام يهوديان ايران است .
گويند: از كوه دماوند به بعد كسى در آنجا سكونت نداشته و جز كوه هاى بلند و
جنگل هاى انبوه و رودخانه هاى كوچك چيز ديگر به نظر نمى رسيده است . شاهان كشور
آشور از سال 741 به بعد جمعيتى بالغ بر 60 هزار نفر از اسباط دوگانه
اسرائيل را به آنجا تبعيد كرده اند. يهوديانى كه به آن خاك وارد شدند ناچار بودند
براى خود مسكن بسازند و رفته رفته آنجا را شهرى بزرگ براى خود ساختند. و چون
منطقه خوش آب و هوايى بود؛ و به ((كبلعاد)) فلسطين شباهت داشت ، نام آن آبادى را
((كيلعاد)) نهادند.(145)
بدين ترتيب آنها تا قرن هاى بعدى در آنجا ماندگار شدند؛ ولى ، از عصر استيلاى
مغول به بعد تا حمله افغان روبه تحليل رفته و فعلا نام و نشانى از آنها در دست نيست
. ((رتى بنيامين ))، مورخ معروف قرن 12 م .، - اطلاع داده كه : در عهد كورش ، يهودى ها
در فلسطين سكونت يافتند و مطيع منقاد سلاطين ايران بودند؛ امّا، در عهد اردشير دوم ، از
فرمان او سر تافتند و به خاطر اين سرپيچى اردشير به فلسطين حمله كرد؛ و شهر
((اريحا)) را خراب نمود و قريب پنجاه هزار نفر زن و مرد را به اسيرى گرفت و به
ايران آورد و آنها را در انتهاى جنگل مازندران در دشت وسيعى كنار درياى خزر تبعيد كرد.
بعدها اسرائيليان تبعيد شده كم كم تا خراسان و سمرقند و بخارا رفتند.
((حكيم نبى )) مؤ لف كتاب گنج دانش مى نويسد: ((اردشير با دختر برادر ((مردخواى
)) يهودى به نام ((استر)) ازدواج كرد و به خاطر او بر اسيران يهودى لطف نمود و
فرمان داد در تبعيدگاه شهرى ساختند و نام ((استرآباد)) را بر آن نهادند؛ ولى امروز
از آنها اثرى و خبرى نيست ؛ زيرا ممكن است به طرف روسيه و قفقاز رفته باشند يا آنكه
بعد از ظهور اسلام در مسلك مسلمين در آمدند)).(146)
لابد خوانندگان محترم از مطالعه اين آثار چنان تصور مى كنند كه آوارگان اسرائيلى با
همان مسلك اجدادى خود پس از صدور فرمان آزادى در شهرهاى ايران مسكن گرفته اند و
اضافه بر عددهاى غير مضبوط كه از جنوب و غرب وارد ايران شده و تمام ايالت فارس
و خوزستان و آذربايجان و اصفهان را فرا گرفته اند؛ جمعيت هاى ((پنجاه هزار نفرى ))
ديگرى به گرگان آمده و جمعيت انبوه ((شصت هزار نفرى )) هم به اطراف دماوند
سرازير شده و از طرف خاك استرآباد تا تمام خاك خراسان تا ايالت سمرقند و بخارا
مسكن يهود گرديده است . لابد آنها آيين يهوديت را در اين خاك نشر داده و فعاليت مذهبى هم
كرده اند؟ روى اين حساب ، خوب است نويسندگان يهود ادعا كنند با گذشت 25 قرن و
كثرت نسل از بنى اسرائيل ملت ايران امروز يهودى و يهودى زاده هستند! ليكن با توجه
به اسناد تاريخ ، صدق و كذب مدعى روشن مى شود.
((آشوريان )) در حمله به شهر ((سامره ))، ((بيست و چهار هزار نفر)) از اسباط ده
گانه را به ((نينوا)) پايتخت آشور آوردند. ((كلدانيان )) در حمله
اول ، ((هشتصد و سى و دو نفر)) از يهوديان را به اسارت گرفته و به
بابل آورده و در حمله اخير، چون فرمان قتل عام داده بودند، جنگجويان اسرائيلى كشته
شدند و عده اى به طرف مصر فرار كردند و اكثريت آنها از بين رفته و سوختند و جمعيتى
هم به اسارت بابل درآمده - به قول خودشان تعداد باقى مانده قوم يهود بسيار كم
بوده اند.
از اين رو، چطور ممكن است با گذشت يك قرن يا بيشتر جمعيت هاى بى شمارى به
كشورهاى غرب و شرق متفرق شوند و هزاران نفر آنان هم وارد خاك ايران شوند؟! به
علاوه ، به قول عهد عتيق ، بعد از فرمان آزادى ،
((چهل و نه هزار و هشتصد و نود و هفت )) نفر جمعا به اورشليم برگشتند. گذشته از
اين بعضى از نويسندگان يهودى اين آمار را با ترديد تلقى كرده ؛ حتى ((گرائيتز))
مورخ معروف يهودى ، اسباط ده گانه را به كلى از بين رفته و معدوم مى داند با اين همه
چطور قبول كنيم كه ((شصت هزار نفر)) از اسباط ده گانه از كشور آشور به دماوند
تبعيد شدند؛ اگر گزاف گويى در تاريخ عيب ندارد ما هم باور كنيم !!
بخش سوّم : يهود مهاجر در آيين ايرانى نقشى نداشت
امّا مسئله آيين يهوديت و اثر آن در ايرانيان قديم از موضوعات مبهم و
مشكل نيست ؛ زيرا وضع مذهب در يهود همانطور كه در بخش دوم خوانديد با توحيد و
پيروى از مكتب انبياء در مدت چهار قرن ارتباط صحيحى نداشت ؛ امّا، كتاب مقدس تورات
پس از حضرت سليمان (عليه السلام ) اثرى در تاريخ يهود نداشت ؛ چنانچه فرضا
قدرى از سفر تثنيه در عهد ((يوشيا)) فرمانرواى اسرائيلى يافته شده باشد و از
روى نسخه هاى صحيح ضبط گرديده يا انبياء عظام از طريق وحى تورات اصلى را به
بعضى از موحدين تلقين كرده يا املاء فرموده باشد در آتش سوزى كلدانيين از بين رفته
و به شهادت نويسندگان يهودى چيزى در دست آوارگان نمانده است .
و امّا، فرستادگان گرامى خدا كه وضعشان با سلاطين جبار اسرائيلى روشن بود و پس
از هجرت اسرائيليان غير از حضرت دانيال (عليه السلام ) كسى از آنها به ايران نيامده
است . با اينكه خوانديم بعد از سليمان مذهب در يهوديان فلسطين روى چه پايه بوده
است ، خوب مى توانيم حدس بزنيم يهوديان مهاجر در ايران تا چه اندازه به توحيد و
يكتاپرستى پاى بند بوده اند.
دكتر ((موسى بروخيم )) نويسنده كتاب تحولات فكرى در ايران با اينكه خود يهودى
است و در عصر حاضر موقعيت قلمى و فرهنگى او محرز است و خوب مى تواند از همكيشان
خود دفاع كند با اين همه از ضبط تاريخ تجاوز نكرده است ، چنين مى گويد:
((در ايران عصر هخامنشى قبل از زردشت دين مشخص و معينى وجود نداشته كه پادشاهان و
اكثر ملت به آن دست بزنند زردشت ظهور كرد و براى اكثريت ملت ايران دينى آورد كه
اصول و عقايد گذشته آنها را تغيير داد و آنها را منظم و مرتب كرد.
دين زردشت معتقد به دوتايى - ثنويت و دوگانگى و دو بودن ، مانند: جسم و روح و بدى
و خوبى و الوهيت عناصر مادى است و براى خدايان نيز سلسله مراتب
قائل است )).(147)
و دنباله بحث خود مى گويد: ((در عهد داريوش
اول پسر ((ويشاسب )) آئين زردشت رواج كامل يافت و دين رسمى ايرانيان شناخته شد و
جاى ديگر اضافه مى كند: آميزش عقايد و گذشته هاى سياسى ملت ايران با مهاجرين
مانند: يهود به طورى بود كه هر تازه واردى در اسرع وقت و در
كمال ميل و شوق به اين ملت مى پيوست بزودى در او
حل مى گشت )).(148)
امّا، نويسندگان تاريخ ملى و مذهبى ايران هيچكدام صحبتى از رواج آيين يهود به ميان
نياورده يا اينكه از او غفلت نداشتند و از پنج قرن
قبل از ظهور و تولد مسيح تا سال 630 بعد از ميلاد دين رسمى در كشور ايران همان آيين
زردشت بوده و آيين ((مانى )) و ((مزدك )) رواج
كامل نداشت و در دوران بسيار موقت طلوع و غروب كرد.
مؤ لف كتاب ((جاهليت و اسلام )) با مداركى كه در دست دارد در خصوص يهود جاهليت
اظهار مى كند.
((هر چند انديشه خاص صهيونيسم در يهوديان آن روز تجلى محسوس نداشت تا دولت
هاى ايران از خطر آنها بر حذر باشند، امّا، عقيده منحرف (هينوتيسم - برترى در تعدد) و
خرافات بى شمارى در آئين يهود ريشه دوانيد و همين فكر هم در سلسله مراتب خدايان در
دين زردشت مؤ ثر بوده است ؛ ولى يهوديان ايران تا زمان ظهور اسلام در فشار حكومت و
آيين زردشت در نهايت عسرت زندگى مى كردند)).(149)
به هر حال قبول كردن نفوذ آيين يهوديت در چنين دوران فترت و ظلمت براى يهوديان مدرك
صحيحى لازم دارد؛ امّا، نظر ما نيازى به استدلال نيست ؛ زيرا مستشرقان و خاورشناسان
غرب هم چنين اظهار مى كنند كه ايرانيان قديم پيرو مذهب زردشت بوده اند و بعدها كه آيين
((مانى نقاش )) و ((مزدك )) پيدا شده كمى از مردم ايران به آنها گرويدند.
امّا، پس از ظهور پيامبر اسلام ، ملت ايران در سايه حكومت اسلام در آمدند و تا امروز
تغيير رويه نداده و ثابت قدم مانده اند.
جاى ترديد نيست كه همه جا و هميشه اقليت هاى مذهبى در اكثر ممالك جهان زندگى مى كنند
و كم و بيش در ايران هم از قديم يافت مى شدند. ليكن هيچ موقع نبوده كه مذاهب مختلف در
اين كشور نفوذ كند تا دين رسمى ايران شناخته شود.
چنانچه بعضى تظاهر به مرامى نمايند و بخواهند به عنوان مذهب مقاصد سياسى خود را
در اين كشور پيدا كنند بدون ترديد ايرانى
الاصل نبوده و به آئين رسمى اين كشور ارتباطى ندارد شايد اجانب بخواهند تحت عنوان
((احترام به اقليت هاى مذهبى )) كشور ما، از عناصر غير مسلمان سوء استفاده و مجمع
اسلامى را از صورت اتحاد بيرون نمايند؛ ولى شك نداريم كه اقليت هاى مذهبى مانند:
(كليميان ايران ) خوب شناخته شده اند و در قانون اساسى ما آمده است . اقليت هاى مذهبى
اعم از يهودى و زردشتى و مسيحى مادامى كه به مقررات جمهورى اسلامى راءى مثبت دهند در
امن و آرامش از همه حقوق برخوردارند.
بخش سوّم : اورشليم و حكومت كاهنان
هنگامى كه ((كورش )) فرمان آزادى ملت يهود را صادر نمود غالب آوارگان يهودى به
فكر بازگشت به اورشليم (150) افتادند؛ و از حاكم وقت درخواست كردند تا وسيله
حركت آنان را فراهم آورد. كورش با مهربانى كه نسبت به ملت مغلوب داشت دستور داد
مخارج لازمه را براى مهاجرت يهوديان ، از خزانه پرداخت نمايند حتى
اموال حضرت سليمان (عليه السلام ) را هم به آنها
تحويل دهند بدين ترتيب كورش تنظيم برنامه سفر مهاجرين را توسط افراد زير
مشخص نمود:
1 - ((شيسبر)) نماينده دولت پارس و تنظيم كننده برنامه سياسى كشور مستعمره
يهوديه و سرپرست اسرائيليان اورشليم .
2 - ((زروبابل )) نماينده سياسى و مرابط بين يهوديه و پارس ، اجرا كننده برنامه
مهاجرت .
3 - ((يوصاداق )) كاهن بزرگ ، داراى سمت روحانى و رئيس مذهبى در بنى
اسرائيل .
بنابراين تمام برنامه ها و وسايل مهاجرت توسط اين اشخاص مرتب و مهيا گرديد و
چون اسرائيليان براى حركت به طرف اورشليم آزاد بودند مورخين يهود جمعيت مهاجرين را
بالغ بر ((چهل و هشت هزار و نهصد)) نفر به حساب آورده اند. عهد عتيق ضمن تعيين آمار
نفرات و چهار پايان ، حتى نوشته است كه زنان مغنيات يهوديه در اين مسافرت بالغ
بر ((دويست )) نفر بوده اند.(151)
جمعيت تازه وارد، ابتدا سعى كردند ابنيه خراب اورشليم را از نو بنا كنند زيرا كه در
ادوار گذشته بناء با عظمت بيت المقدس از افتخارات مذهبى بنى
اسرائيل محسوب مى شد؛ لذا سعى كردند هر چه زودتر آن را مرمت كرده و فرمان كورش را
عملى كنند.
((كامبوزيا يا كمبوجيه )) در سال 530 ق . م .، حكمران كشور پارس بود. او ديگر به
وضع آوارگان بازگشته به اورشاليم توجه نداشت ؛ امّا، ملت يهود كه بعد از
بازگشت مى خواستند نفسى به راحت بكشند! غافل از آنكه رقيبان به خواب نرفته و
نخواهند گذارد آب خوش از گلوى ملت يهود، پايين برود. رقباى قوم يهود عبارت بودند
از: سامرى هاى تازه وارد، يعنى همان ملتى كه از حوالى كشور آشور به دستور
((سنخاريب )) به جاى اسباط ده گانه در شهر بزرگ شومرون يا سامره ساكن شده
بودند. آنان با يهود، رقابت كامل داشته ؛ زيرا خاك يهوديه را ملك خود مى دانستند. همين
موضوع باعث شد كه بين يهود و سامرى ها روابط تيره شود. هنوز تعمير بيت المقدس
به جايى نرسيده بود كه سامرى ها از وضع يهود به كامبوزيا شكايت كردند و به
دستور وى تعمير ساختمان تعطيل شد. و روى اين جهت بين دو قبيله زد و خوردهاى محلى روى
مى داد.
متاءسفانه نه تنها يهود از نظر زندگى وضع خوشى نداشتند از نظر مذهب هم خود را
بلا تكليف مى دانست ؛ زيرا از تورات اصلى خبرى نبود و فرستادگان الهى هم در
تاريخ يهود وضعشان روشن نيست .
ولى نفوذ كاهنان روز به روز بيشتر مى شد. ((شيسبر)) و
((زروبابل )) هم پس از مدتى از بين رفتند. حكومت و قدرت روحانى به دست كاهنان
افتاد. از اين تاريخ به بعد تا سال 160 ق . م .، رياست يهود، در همه جوانب در دست
اولاد ((يوصاداق )) كاهن افتاد. بالاخره سرنوشت يهود اورشليم به اينجا كشيده شد كه
به جاى پيامبران گرامى و فرستادگان خداوند
متعال ، غيب گويان جعال نشسته و به عنوان رهبر مذهبى بر يهود حكومت راندند.
بخش سوّم : كاهنان اورشليم و نويسندگان عهد عتيق
موقعى كه يهوديان به اورشليم باز گشتند و در آنجا سكونت كردند امور مذهبى و گفته
هاى كاهنان از هر جهت مورد قبول مردم بود.
در همين زمان ((اردشير دوم )) به پادشاهى ايران منصوب گرديد و همواره او از خطر
مصر غفلت نمى كرد؛ چون مى دانست كشورى كه بتواند مستعمرات ايران را از دست او
بيرون برد مصر خواهد بود. روى اين حساب ، حس كرد تقويت دولت مستعمره يهود براى
پيش گيرى از خطر مصر لازم است . به علاوه يهوديانى كه در مصر از دولت هخامنشى
حمايت مى كردند تحت شكنجه و فشار مصريان واقع شده بودند و از طرفى وضع داخلى
يهوديه از عهد ((كامبوزيا)) به اين طرف تاريك به نظر مى رسيد.
با اين مقدمه ((اردشير دوم )) فكر كرد كه بقاياى يهوديان آواره را كه در ((شوش ))
پايتخت ايران و حوالى خوزستان زندگى مى كنند به طرف اورشليم بفرستد تا بدين
وسيله خاك ((يهوديه )) تقويت شده و مرز ايران از خطر مصر محفوظ بماند.
((عزراى كاهن )) پسر ((سرابا)) ((از فرزندان )) ((بوصاداق )) كه از كاهنان
اعظم يهود بود از نظر هوش و فراست از امثال و اقران خود برترى
كامل داشت و در كهانت فوق العاده ماهر بود. وى توانست در عهد اردشير دوم موقعيتى حساس
بدست آورد.
((اردشير دوم )) او را به عنوان سرپرست يهوديان مهاجر انتخاب كرد و ((نجمياى كاهن
)) را هم كه خود او از يهوديان با نفوذ بود به كمك عزرا به اورشليم فرستاد و فرمان
حركت به طرف يهوديه را به اين نحو صادر كرد و به عزرا داد:
امّا بعد فرمانى از من صادر شد كه هر كدام از قوم
اسرائيل و كاهنان و لاويان ايشان كه در سلطنت من هستند و به رفتن همراه تو به اورشليم
راضى باشند بروند چون كه تو از جانب پادشاه و هفت مشير او فرستاده شدى تا درباره
يهود و اورشليم بر وفق شريعت خدا كه در دست تو است
عمل كنى و تفحص نمايى نقره و طلاى را كه تمامى ولايت
بابل بيابى با هداياى تبرعى كه قوم و كاهنان براى خانه خداى خود كه در اورشليم
است داده اند (ببرى ) و از من فرمانى به تمام خزانه داران ماوراءالنهر صادر شده است
كه هر چه ((عزرا)) كاهن و كاتب شريعت خداى آسمان از شما بخواهد به
تعجيل كرده شود.(152)
پس از صدور اين فرمان كار ((عزرا)) بالا گرفت تا اينكه از شدت تعريف بعضى از
يهود او را فرزند خدا خواندند! (153) ، (154) از اين رو بسيار جاى خوش بختى
براى ملت يهود بود كه چنين سند محكمى را در كتاب ها خود از
قول عزراء كاهن نقل كنند و حيات مذهبى و ملى خود را از شاهان هخامنشى بدانند و بدين
وسيله خود را به زردشتيان ايران و هواخواهان آنان نزديك نموده و با طرح دوستى ،
روابط خود را با آنان برقرار كنند؛ ولى اين گونه افتخارات به
حال يهود جز براى اثبات تاريخ مذهب ثمرى ديگر ندارد.
((عزرا كاهن )) نماينده دولت ايران ، پس از ورود به اورشليم و ترتيب برنامه
زندگى يهوديان تازه وارد زمام حكومت اسرائيل را به دست گرفت و به دو كار مهم
مشغول شد. اول ، ايجاد روابط سياسى بين يهوديه و كشورهاى كوچك همجوار. دوم تهيه
آمار يهوديان پراكنده و دعوت آنها به اورشليم .
علاوه بر اين دو كار وى ، در داخل يهوديه دستور داد كه ساختمان بيت المقدس را كه از عهد
((كامبوزيا)) تعمير آن تعطيل شده بود مجددا شروع به تعمير شود و همچنين از
بزرگترين فعاليت ((عزرا)) تاءمين خواسته يهوديان از جهت تدوين تاريخ ملى و مذهبى
بود كه وى موفق به شروع آن شد. براى تدوين اين كتاب اساسى برنامه خاص طرح
كرد كه صورت آن از اين قرار بود:
1 - تاءسيس ساختمان (بيت وعد - مركز تدوين كتب مذهبى ).
2 - تعيين افراد برجسته به نام ((سوفريم )) هيئت نويسندگان عهد (عتيق ).
3 - انتخاب افراد هيئت مقننه به نام ((سنهدژيم )) (جمعيت كاهنان قانون گذار در شريعت
و سياست يهود).
4 - جمع آورى نسخه هاى متفرقه از مزامير داوود و
امثال سليمان و قصص و حكايات انبياء و گفتار كاهنان و سرگذشت پادشاهان
اسرائيل و آداب و سنن قديم يهود و آنچه را كه سينه به سينه بين سران يهود شهرت
دارد.
5 - انتخاب معلمين زبان عبرى و تعيين مراكز آموزش براى يهوديان بازگشته به
اورشليم - قسمت هاى عمده كه شرح حالات گذشتگان از آدم تا حضرت موسى (عليه
السلام ) بود را به نام ((سفر پيدايش )) نام نهادند. ((سفر پيدايش )) و ((خروج ))
و ((لاويان )) و ((اعداد)) و ((تثنيه )) مجموعه اسفار و اوراقى است كه در دانشگاه ؟
((بيت وعد)) نوشته شد و به نام ((پاناتيوك )) ناميده اند و اين مجموعه را به جاى
تورات اصلى پذيرفته اند.
بخش سوّم : تورات موسى (ع ) كجاست ؟
مطالعه كننده گاهى اوقات به اين فكر مى رسند كه تورات اصلى كه بر حضرت
موسى (عليه السلام ) نازل شد كجا است ؟ چنانچه به يهود امروز مراجعه شود جواب
صحيح به نظر آنها همان است كه اسفار پنج گانه
اول عهد عتيق از يادگارهاى وحى آسمانى و باقى مانده از عصر حضرت موسى (عليه
السلام ) است .
ولى اين جواب كافى و قانع كننده نيست ؛ زيرا در دو جاى كتاب عهد عتيق تصريح مى كند
كه ، (155) تورات اصلى كه بر حضرت موسى (عليه السلام )
نازل شده پيش از دو لوح سنگى بزرگ نبود و نوشته هاى آن عبارت است از: فرمان ده
گانه و اسفار پنج گانه كه در دست يهود است
شامل :
الف - كيفيت تكوين جهان آفرينش و شرح حال آدم و نوح و ابراهيم و موسى (عليهم السلام
).
ب - شرحى راجع به پيدايش بنى اسرائيل و سرگذشت زندگى آنها و مقدارى هم از احكام
و دستورات مذهبى يهود.
ولى بر فرض كه قبول كنيم نسخه تورات از فرمان ده گانه بيشتر بوده و آن نسخه
در نزد داود و سليمان (عليهماالسلام ) و ساير انبيا محفوظ مانده ؛ امّا، به
قول عهد عتيق (156) آن نسخه بعد از سليمان مفقود شد و در عصر ((يوشيا)) شاه
اسرائيل ، از زير پايه هاى مسجد يافت شده و پس از حمله ((بخت نصر)) طعمه حريق
گرديده است .
((آكلارك ))، نويسنده اروپايى در اين زمينه مى گويد: ((تورات اصلى در همان فتنه
ها و جنگ هاى اوليه فلسطين از بين رفت )).
همچنين ((هورن )) نويسنده يهودى در اين باره معتقد است :
((تورات و الواح ده گانه پس از رحلت حضرت موسى (عليه السلام ) در ((صندوق
عهد)) بود و قرن ها قبل از ميلاد مسيح طعمه حوادث شد)).
بنابراين ، قبول كردن اسفار پنج گانه ((عهد عتيق )) به جاى تورات احتياج به
دليل محكم دارد و اكنون جا دارد نظر نويسندگان يهود را در اين باره از نظر به
گذرانيم :
((ريچارد سيمون )) در اين زمينه مى گويد: ((متون مذهبى يهود ساخته و پرداخته خاخامها
و رهبانان قرن 18 است )).
- و (اسپيونزا))، فيلسوف مشهور غرب ) نيز در اين باره مى گويد:
((تناقض گويى هاى بى شمارى كه در متون مذهبى يهود يافت مى شود مولود افكار
خاخامها و كشيشان است )).
((دوبنو)) همچنين نويسنده كتاب ((ملت لايزال )) در اين زمينه مى گويد:
((بر ايمان و مذهب يهود معتقدانى اضافه شد كه منشاء آن تماس دائمى
آل اسرائيل با زردشتيان پارس است در عهد ((سوفريم )) درباره رستاخيز مردگان و
بهشت و جهنم و ملك اصطلاحاتى در كتاب خود درج كرده اند كه با معتقدات زردشت وفق
داشته )).
زحماتى كه ((عزراى كاهن )) براى جمع آورى آثار قديم يهود كشيد از هر جهت براى
آنها قابل تقدير است ؛ ولى كارى را كه او شروع كرد در زمان حيات او تمام نشد و در
قرن هاى بعدى بزرگان مذهبى يهود مطالبى بر آن افزودند.
حتى دكتر ((يروپوست ))، نويسنده معروف يهودى چنين اظهار مى كند: ((كه اكثر كتاب
هاى عهد عتيق كه به لغت عبرى نوشته شده ، اصلا از لغت سامى گرفته شده است و
بعضى از فصل هاى عهد عتيق هم به لغت ((كلدانى )) ضبط شده . امّا، نسخه اصلى
تورات كه به دست ((ملهون )) - فرستادگان الهى )) جمع آورى شده به ما نرسيده
است .
و امّا، نسخه عهد عتيق كه در دست ما است و به لغت عبرى نوشته شده كه مجموع آن در لجنه
يهوديان شهر ((سوره )) جمع آورى شده و ابتدا آن در قرن ششم ميلادى بوده و تا قرن
دوازدهم ميلادى تدريجا به اين صورت در آمده است و در عصر شروع تدوين عهد عتيق هر
نسخه قديم كه يافت مى شده و با عهد عتيق بالغ بر
چهل نفر از طبقات مختلف در تاءليف آن شركت كرده اند)).(157)
((گراتپنز))، نويسنده يهودى مى گويد:
((قسمتى از مزامير داود به نام ((مسمّى )) كه جنبه التماس به درگاه خداوند دارد در
عصر فشار و بدبختى آوارگان اسرائيل نوشته و به كتاب هاى عهد عتيق افزودند.)) و
((ژان استرك ))، پزشك و محقق فرانسوى در قرن 18. م ، طبق تحقيق كه در متون مذهبى
يهود به عمل آورده اثبات مى كند كه : ((نويسندگان ((پانياتيوك - تورات پنجگانه
)) بدون ملاحظه و بى توجهى و بى آنكه تحليلى به
عمل آورده باشند دو نوع مطلب را كتاب مقدس پشت سرهم رديف كرده .
يكى از آنها از خداى تعالى به لفظ ((الوهيم - نفس مطلق )) تعبير مى كند ولى در جاى
ديگر نام خداوند را به لفظ ((يهوده - خالق )) خوانده اند و همچنين راجع به خلقت
آسمان و زمين و نوع بشر در دو متن مطالب متناقض به چشم مى خورد و يهوديانى براى
ثروتمند نمودن متون كتاب خود شخصا كوشيده اند و اغلب سرودها و گفتارها و نيايش ها
را به افرادى نسبت مى دهند كه در قرون قبل از ميلاد زندگى مى كرده اند)).(158)
چون بر حسب معمول اين نويسندگان در نظر ملت
اسرائيل محترم بوده اند روى اين حساب كتاب هايى كه خود آنها در شرح حالات و فعاليت
هاى خويشتن نوشته اند را در رديف تورات و كتاب هاى انبيا به حساب آورده و همانطور كه
خواندن قسمتى از ((مزامير)) داود به جاى نماز يوميه بين يهود
معمول است . خواندن كتاب ((عزرا)) و ((نحميا)) و ((استر)) جزء فرائض مى باشد.
كتاب ((عزراء)) كه امروز جزء عهد عتيق است
شامل ده باب و 379 آيه مى باشد. كليه آنها شرح سلطنت كورش و حمله او به ممالك كلده
و آشور و خرابى بتخانه بابل و حالات اسيرانى كه از اورشليم به
بابل رفته و اختلاف اسباط اسرائيل با مردم شهر ((سامره )) و تفويض رياست مذهبى
به ((يوصاداق )) كاهن و فرزندان او و شرح حالات بعضى از پيغمبران مانند:
حضرت اشعياء و دانيال (عليهماالسلام ) و جعل مراسم عيد ((فصح و فطير)) است و
سرگذشت دوران اردشير دوم و فرمان جمع آورى عهد عتيق و بيان وضع زبان عبرى اصلى
و خلط آن با زبان مردم كلده و آشور و بعضى مطالب تاريخى ديگر بيان شده .
و امّا، كتاب ((نحميا)) كه نوشته ((نحمياى كاهن )) است ،
مشتمل بر 13 باب و 406 آيه كه اجمال مطالبش از
قبيل كتاب عزراء است . و عجيب اينجاست اگر زنى هم كه چند صباحى در دامن عشق پادشاهى
عياشى نموده و كتابى در شرح حال خود بنويسد يهودى ها كتاب او را هم در رديف اسفار
پنج گانه يا كتب انبياء مقدس شمرده و قرائت آن را جزء فرائض مى دانند!
((استر)) زن خشايارشاه يكى از دختران يهوديه بوده كه پدر او در اسارت
بابل به طرف شهر شوش هجرت نموده و اين دختر در دامن عمويش ((مردخاى )) يهودى
پروريده شد. موقعى كه خدمتگذاران دربار خشايارشاه دختران زيباى را از هر طبقه به
مجلس شاه مى بردند و نشان مى دادند. ((مردخاى )) با زحمت توانست دختر برادر خود را
هم به خواجه سرايان دربار معرفى كند. اتفاقا دخترك زيبا مورد پسند شاه واقع شده و
او را از ميان دختران انتخاب كرد. اين جريان موجب شد كه يهوديان شهر شوش به دربار
شاه نزديك شوند و غالبا گرفتارى هاى يهود توسط استر و مردخاى برطرف مى شد؛
حتى مى نويسند كه ((خشايارشاه )) شهر ((استرآباد)) را در ((دشت گرگان ))
براى خاطر ((استر)) ساخت .(159)
كتاب ((استر)) در عهد عتيق داراى 10 باب و 177 آيه و كليه جملات آن كتاب شرح
مفصل از ازدواج خودش با شاه ايران است . و قدرت يهوديان شوش و عشق بازى هاى شاه و
شرح مستعمرات ايران و فتنه جهود و كشته شدن ((هامان )) وزير، به تحريك مردخاى
يهودى و ده ها سرگذشت تاريخى يهود (160) را حكايت مى كند.
و امّا ساير كتاب هاى جمع آورى شده در عهد عتيق بعد از ((عزراى كاهن )) تا عصر ظهور
مسيح تدريجا تحت نظر كاهنان اورشليم و بعضى از خاخامها و كشيشان يهودى تنظيم شده
است . حتى نويسندگان اسلامى هم در تاريخ پيدايش عهد عتيق مطالبى ضبط كرده
اند.(161)
|