بخش دوم : يهود در آستانه سقوط
بعد از آن حوادث ، از اسباط ده گانه و شاهان آنها، نام و نشانى در تاريخ يهود به چشم
نمى خورد؛ گويا دفتر حكومت در اسباط ده گانه اسرائيليان به دست آشوريان براى
هميشه بسته شد؛ ليكن اسباط دو گانه ، كه در اطراف و حوالى اورشليم زندگى مى
كردند در اين دوران ، حيات و رمقى داشته و افرادى مانند: ((منسى ))، ((آمون ابن منسى
))، ((يوشيا))، ((يهواحاز)) در شهر اورشليم بر اسباط دو گانه يهود حكومت كردند.
يكى از اين اسباط دو گانه كه به سلطنت رسيد ((منسى )) بود كه در
سال 698 ق . م .، جانشينى پدرش ((حزقيا)) شد. و هنگام سلطنت سن او بيش از 12
سال نبود؛ وى به كارهاى ناشايست دست مى زد و با بتخانه ها و بت پرستان سر و كار
داشت . لذا طولى نكشيد كه سردار جنگى بابل او را دستگير كرد و در
بابل به زندان انداخت . و روزگار بنى اسرائيل به سياه روزى كشيده شدند.
و ((منسى )) پس از چندى از زندان آزاد گشت و به اورشليم بازگشت و در فكر اصلاح
مملكت افتاد؛ امّا، طولى نكشيد كه در سال 642 ق . م .، مرگ او فرا رسيد (99) و
پسرش ((آمون )) به سلطنت رسيد. وى نيز هنگام سلطنت 22
سال داشت و شخص كم تجربه اى به نظر مى رسيد و به گفتار انبياء توجهى نداشت .
((مستر هاكس ))، نويسنده يهودى درباره او چنين مى گويد:
((آمون مدت دو سال در اورشليم سلطنت كرد و آنچه در نظر خداوند قبيح بود به
عمل آورد. همچنانكه پدر او منسى خداوند را ترك كرده و بت ها را پرستش نمود)).
و بر اثر عدم قدرت ، درباريان عليه وى قيام كردند و او را در قصر خود كشتند
(100) و پس از آن ، يوشيا را به جاى پدر به سلطنت انتخاب كردند. وى نيز پسر
هشت ساله و قادر به كشوردارى نبود. عصر او
اوايل رسالت و پيامبرى حضرت ((ارميا)) (عليه السلام ) بود. لذا وى گاهى اوقات به
نصايح آن حضرت گوش مى داد و گاهى اوقات از اوامر ايشان سرپيچى مى نمود.
بالاخره با نصايح فراوان حضرت ارميا (عليه السلام )، يوشيا بيت المقدس را مرمت كرد
و دستور داد تا بيت المقدس به همان وضع كه سابقا بود آباد كنند. از حسن اتفاق موقعى
كه مسجد در دست تعمير بود وزير پايه هاى بناء را خراب مى كردند كارگران به
كارفرمايى ((حلقياى كاهن ))، دفينه اى يافتند كه به نظر نويسندگان يهودى فقط
قسمتى از تورات اصلى است كه در عصر حضرت سليمان (عليه السلام ) مفقود شده بود.
آن را نزد ((يوشيا)) بردند و به وسيله حضرت ارميا (عليه السلام ) شناخته شد.
گويند: اين پيش آمد موجب شد كه ((يوشيا)) بر گذشته ها متاءسف گردد و تصميم جدى
اتخاذ نمايد. از اين جهت دستور اكيد صادر كرد كه بتخانه ها را كه مركز شرارت بنى
اسرائيل بود تعطيل كنند و به جاى آنها مردم را به عبادت خداى تعالى تشويق نمايند.
وى از سال 630 ق . م .، تا 609 ق . م .، حكومت كرد؛ لذا وعده هايى كه به وسيله وحى
براى كيفر آنها توسط حضرت ارميا (عليه السلام ) رسيده بود در زمان وى ظهور نكرد.
در آن زمان بنى اسرائيل در رفاه و راحتّى زيستند، (101) امّا، پس از وى وضع مذهب
يهود تغيير كرد؛ يعنى پس از وى پسرش ((يهواحاز)) كه جوانى 17 ساله بود روى
كار آمد.
((يهواحاز)) مردى سازشكار، بى كفايت و بلهوسى بود كه با تحريك بيگانگان
دربارى از مرام جدش ((منسى )) پيروى كرد و با روى كار آمدن او مجددا بتخانه ها و
كارهاى ناشايست رواج يافت . و ((يهواحاز))
مثل اسلاف خود چون مصريان را مقتدر ديد مايل شد با آنها روابط سياسى برقرار كند؛
ولى سال اول ((نخائر)) فرمانرواى مصر، به اورشليم لشكر فرستاد و بر او
پيروز شده و نام او را تغيير داد و او را به نام ((يهوياقيم )) خواند.(102)
((يهوياقيم )) خود را دست نشانده مصريان مى دانست ؛ لذا تصور مى كرد كه در يك
كشور مستعمره ملت ناچارند به آئين كشور استعمارگر درآيند. روى اين حساب ، در عصر او
بت پرستى رواج كامل يافت و ملت اسرائيل ((ارباب انواع )) را كه در
اسرائيل بودند پرستش مى كردند و در نتيجه ، خبر بت پرستى و روابط سياسى
اسرائيليان با مصر به اطراف پخش گرديد و حكومت هاى ، ((كلده )) و ((آشور)) كه
همواره خاك ((يهوديه )) را مستعمره خود مى دانستند از اين خبر برآشفتند.
((يهوياقيم )) علاوه بر نگون بختى خود، ملت
اسرائيل را در شكنجه و استعمار خارجى قرار داده و فرستادگان الهى را مهجور و تنها
گذاشته بود.
حتّى ((مستر هاكس )) از قول كتاب مقدس مى نويسد:
((از جمله شقاوت هاى ((يهوياقيم )) آنكه طومار حضرت ارميا (عليه السلام ) را
سوزانيد و با آن حضرت نهايت بدرفتارى را
اعمال كرد؛ زيرا كه وى را به واسطه ظلم و جورش تهديد فرموده بود)).
البته سران سياسى جبار امروز هم براى پيش برد مقاصد خود با كتاب هاى آسمانى
بالا خص قرآن مخالفت مى كنند و رهبران علمى و مذهبى را تحت شكنجه قرار مى دهند.
بالاخره در سال 597 ق . م .، ((نبوحه نصر فرزند نبويلاس )) سلطان جديد كلده كه
نام عمومى او ((نبوكد نصر)) يا ((بخت نصر)) بود به خاك يهود لشكر كشيد و چون
كلدانيان با مصريان جنگ و نزاع داشتند در برابر مصر قدرت زيادى در خود نمى ديدند
و بدين جهت به مستعمرات مصر حمله مى نمودند.
((يهوياقيم )) در جنگ با كلدانيان همچون روباهى در چنگ پلنگى گرفتار شد و اين
اولين بار است كه كلدانيان در تاريخ خود كه به اورشليم حمله مى كنند و آنان پس از
فتح اورشليم قريب 3200 نفر اسرائيلى را تحت عنوان غنيمت همراه خود به اسارت
گرفتند در اين مرتبه گويند كه حضرت ((دانيال )) (عليه السلام ) به
بابل رفته (103) و ((بخت نصر)) و ((يهوياقيم )) را به زندان
بابل فرستاد و ((صدقيا)) فرزند 21 ساله وى را جانشين پدر قرار داد، و از اين پس
خاك يهوديه جزو مستعمرات كلده درآمد.
((صدقيا)) آخرين فردى است كه بر اسباط دوگانه ((يهودا)) و ((بنيامين )) سلطنت
كرد و پس از آن قرن ها خاك يهوديه از اسرائيليان خالى ماند.
نويسندگان يهودى اين دوره را تاريك ترين ادوار حياتى
اسرائيل مى دانند؛ زيرا گذشته از شيوع آئين
((بعل )) (بت هاى مصرى ) بت هاى كشور كلده نيز بر آن اضافه گشت . گويا هر
كشورى كه به خاك يهود دست مى يافت ، پادشاهان
اسرائيل را در مذهب استوار و محكم و با ايمان نمى ديدند؛ لذا آئين مذهبى ملت
اسرائيل را عوض مى كردند! - البته بت ((بعل )) كه مورد
قبول اكثر كشورهاى فاتح و همجوار بود به جاى مانده و بت هاى كشور فاتح را به آن
مى افزودند.
در اين دوران وضع بيت المقدس تغيير كرد و با تصويب سران كشور، كاهنان غيبگو روى
كار آمدند؛ و فرستادگان الهى تكذيب شدند؛ حتّى ((يهوياقيم )) نخستين طومارى كه
حضرت ارميا (عليه السلام ) نوشته بود سوزانيد (104) و اكثر عمر طولانى آن
حضرت كه سراسر رنج و سختى بود به دستور سلاطين جبار
اسرائيل در زندان سپرى شد و عجيب اينجاست كه آن پيغمبر گرامى به دستور امت ستمگر
خود زندانى گشت . و از سوى كلدانيان آزاد گرديد!
فرستاده خدا حضرت ارميا (عليه السلام ) از آوارگى يهود خبر داد.
عهد عتيق از پيش بينى هاى حضرت ارميا (عليه السلام ) توسط وحى الهى چنين حكايت مى
كند:
((اينك اورشليم را به دست پادشاه بابل تسليم خواهيم كرد. خداوند مى گويد
((صدقيا)) را به بابل خواهد برد اين شهر را آتش خواهند زد. و آن را با خانه هائى كه
بر بام هاى آنها براى بت (بعل ) بخور سوزانيدند خواهند سوزانيد، زيرا بنى
اسرائيل از طفوليت خود پيوسته شرارت ورزيده اند، و جلسات خود را در خانه اى كه به
اسم من مسمى بود بر پا كردند آنجا را نجس كردند مكان هاى
بعل را در وادى هنوم (105) بنا نمودند پسران و دختران خود را براى (مولك ) (106)
از آتش گذراندند، بدين ، سبب يهوه خداى اسرائيل خرابى اورشليم را حكم
كرد)).(107)
گفتار حضرت ارميا (عليه السلام ) در روح قوم خود چندان اثر نمى كرد و گذشته از آن ،
براى سران كشور نيز ايجاد ناراحتى مى نمود. ((صدقيا)) هم وجود آن حضرت را مزاحم
خود مى ديد؛ پس از چندى كه از حكومت وى گذشت به كلدانيان توجهى نكرد و باج و خراج
معمول را نپرداخت . از طرفى كشورهاى هم جوار هم كه باطنا با اسرائيليان ميانه خوبى
نداشتند، روابط كشور يهوديه را با دولت قوى كلده تاريك نمودند ولى به ظاهر با
آنها طرح دوستى ريختند و بعدها معلوم شد كه خود در ميان سربازان كلدانى هستند.
البته صورت تاريخ همين است كه خوانديد، كشورهاى كلده و آشور در آسياى صغير موجب
كيفر كردار بت پرستان يهودى شدند؛ امّا، آنچه را كه ما از ديده اعتبار مى نگريم ، آنكه
پندهاى كتب آسمانى خصوصا قرآن را نمى توان ناديده گرفت ؛ زيرا ما پيش آمدهاى جهان
را تحت نظم مى دانيم و اراده تخلف ناپذير آفريدگار جهان را در همه چيز مؤ ثر مى
بينيم ؛ لذا از سرگذشت ملت يهود چنين استنباط مى كنيم كه : اسرائيليان به علت وجود
انبياء، بيشتر از ساير ملل مورد عنايت پروردگار قرار گرفتند؛ امّا، متقابلا بيش از همه
كس طغيان ورزيدند و گذشته از جنايت دسته جمعى و عهد شكنى هاى پى در پى با انبياء،
فرستادگان الهى را به خشم حقارت مى نگريستند؛ شرك و بت پرستى را در ماسك
توحيد، نشان مى دادند؛ و چون به خداى خود خيانت مى كردند دست انتقام قادر
متعال توسط جبارانى قوى پنجه ، يهود ((بعل پرست )) و پيامبركش را از پاى در مى
آورد.
نويسندگان يهودى در اين زمينه مى گويد: ((اين بار كلدانيان تصميم نابودى
كامل يهوديه را در سر داشتند و ((صدقيا)) هم از اين موضوع بى خبر نبود؛ لذا با
مصريان ، هم پيمان شده و آنها قبول كردند روز دهم ماه ((طبت ))
سال 588 ق . م .، بود كه سربازان كلدانى به طرف يهوديه حمله كردند. و به هر
قريه كه رسيدند از قتل و غارت فرو نگذاردند. پايگاه يهود در اورشليم بود؛ لذا
يهودى ها به آنجا پناهنده مى شدند و همين امر باعث مشكلات حفظ اورشليم مى شد.))
با اينكه در تمام اين مدت ((صدقيا)) و پدرش ((نصياع ))، مواعظ حضرت ارميا (عليه
السلام ) را گوش نمى دادند؛ ولى آن حضرت از نصياع دست برنداشت و همان روزها مى
فرمود: روابط مصر را قطع كنيد و به خدا توجيه نمائيد، در
مقابل ، كلدانيان هم شكست مى خورند. ولى متاءسفانه فرمايشات آن پيامبر مورد توجه
قرار نگرفت و او را در يكى از خانه هاى بيت المقدس زندانى كردند)).(108)
بخش دوم : عاقبت سازش كارى و پرستش بت
((فرمانرواى (يهود)... به نام ((صدقيا))، چون قدرت خود را از دست داده بود با
سران خود شبانه از روستاى ((اريحا)) فرار كرد، سربازان كلدانى او را دستگير
كردند و به دستور ((بخت نصر)) چشم هاى او را بيرون آوردند و با همراهانش زنجير
بسته به طرف بابل اعزام شد. از اين پس قتل عام يهوديان شروع گرديد و تا
پانزدهم ماه آب بتكده ها درهم ريخت و ذخائر آن به تاراج رفت و خدايان دروغين روى زمين
ريختند، زنان پير و از كار افتاده و كودكان بيگانه زير دست و پا نابود شدند و چون
خود آنها بت پرست بودند مسجد الاقصى را نيز خراب كردند، با اسب و عرابه وارد مسجد
شدند)).(109)
در اين ميان درب زندان را شكسته و حضرت ارميا (عليه السلام ) را با بعضى از موحدين
نزد ((بخت نصر)) بردند، وى پرسيد شما كه هستيد؟ و به چه جرمى زندانى شديد؟
حضرت ارميا (عليه السلام ) فرمود: من ارميا فرستاده خدا و ماءمور ارشاد اين ملت هستم ؛
وضع تو را به آنها خبر مى دادم و ايشان مرا به زندان انداختند و اينها هم پيروان من
هستند؛ و ما به اين جرم به زندان افتاديم كه خداوند عالميان را مى پرستيم .
((بخت نصر)) برآشفت و گفت : ((سزاى ظلم ملت ستمگر همين است كه ببينيد تو و
همراهانت آزاد هستيد))(110)
آن حضرت روى خرابه هاى شهر راه مى رفت و جسدهاى بى جان ملت
اسرائيل را كه زير خرابه ها مدفون شده بودند مشاهده مى فرمود و با تاءثر و تاءسف
بسيار از گذشته ملت خود ناراحت و غمگين مى گشت .
عهد عتيق هنگامى كه اشك حسرت از چشمان حضرت ارميا (عليه السلام ) مى ريزد و زبان
به تاءسف مى گشايد چنين حكايت مى كند:
((چگونه شهرى كه پر از مخلوق بود منفرد نشسته ، چگونه آنكه در ميان امت ها بزرگ
بود مثل بيوه زن شده . ارميا شبانگاه زار زار گريه مى كند و اشك هاى او به رخسارش مى
ريزد و مى گويد چگونه خداوند از غضب خود دختر صهيون را به ظلمت پوشانيده ، و
جلال اسرائيل را از آسمان به زمين افكنده ، دختران قوم بيابانى شده و زبان شيرخواره
به كامشان چسبيده ، آنانكه خوراك لذيذ مى خورده در كوچه ها بينوا نشسته و آنها كه در
لباس زيبا تربيت يافته مزبله ها را در آغوش مى كشند)).(111)
آرى ، بايد اين وضع را نتيجه تكذيب انبياء بدانند؛ زيرا قرآن مجيد مى فرمايد:
((و لقد جائهم رسول منهم فكذبوه فاءخذهم العذاب و هم ظالمون . )) (112)
((بخت نصر)) پس از خاتمه كار اورشليم ،
اموال و ذخائرى را كه از خانه سليمان (عليه السلام ) برداشته بود به
بابل فرستاد، و هنگامى كه خود عازم بازگشت به كشور ((كلده )) بود جمعيت فراوانى
از اسرائيليان كه در گوشه و كنار باقى مانده بودند بازداشت كرده و همراه خود به
بابل برد و براى ده سال ، دست آنها را از اورشليم كوتاه نمود و مدت پنجاه
سال اورشليم را به صورت خرابه و ويرانه باقى گذاشت (113) و.(114)
خداوند نيز در قرآن مجيد در اين باب مى فرمايد: ((پس از آنكه پيامبران الهى از زبان
وحى اعلام مى كردند كه اى بنى اسرائيل چون در زمين فساد مى كنيد و با غرور و نخوت
ظلم و ستم روا مى داريد آماده باشيد وعده هاى كيفرى نزديك است و در دو مرحله عقوبت به
شما خواهد رسيد)).
بخش دوم : قرآن و كيفر يهود
قرآن در مورد مرحله اول عقوبت و عذاب يهود مى گويد:
((فاذا جاء وعد اوليهما بعثنا عليكم عبادا لنا اولى باءس شديد فجاسوا
خلال الديار و كان وعدا مفعولا. )) (115)
((پس چون وقت انتقام اول فرا رسد بندگان سخت جنگجو و نيرومند خود را بر شما (چون
بخت نصر) برانگيزيم تا آنجا كه در درون خانه هاى شما نيز جستجو كنند و اين وعده
انتقام حتمى خواهد بود)).
امّا در مورد حمله دوم اين عذاب ، قرآن مجيد چنين مى گويد: ((فاذا جاء وعد الا خرة
ليسوا وجوهكم و ليدخلوا المسجد كما دخلوه اءول مرة و ليتبروا ما علو اتتبيرا. ))
(116)
و آنگاه كه وقت انتقام ظلم ديگر شما فرا رسيد تا اثر بيچارگى و خوف و اندوه به
رخسار شما ظاهر شود و به مسجد بيت المقدس مانند بار
اول در آيند و به هر چه رسند نابود ساخته و به هر كس تسلط يابند به سختى هلاك
گردانند)).
اگر چه مفسرين قرآن در شاءن نزول اين دو آيه اختلاف كرده اند؛ (117) امّا، جاى
ترديد نيست كه قرآن نام بنى اسرائيل را ذكر كرده است و حكايت از كفر كردار يهود مى
كند.
بخش سوّم : از اسارت بابل تا ظهور در مسيح (ع )
در اين بخش سرگذشت اسرائيليان آواره در كشورهاى ((آشور)) و ((كلده )) را مطالعه
مى كنيد.
امّا آنچه راجع به كشور آشور بايد دانسته شود اين است كه آشور كشور كوچكى است كه
حكومت و دولت آن بيش از ده قرن دوام داشت و سرانجام در
سال 606 ق . م .، به دست مردم كشور ((ماد)) منقرض شد.
((مرژليوث )) مستشرق معروف ، مهاجرت ملت يهود را در عهد ((حزقيا)) در
سال هاى 717 - 690 ق . م .، مى داند.(118)
در بخش دوم خوانديد كه قسمت عمده اسرائيليان كه به نام اسباط ده گانه معروف بودند
در سال 720 ق . م .، به دست سربازان آشورى شكست خوردند و به فرمان ((سنخاريب
)) پادشاه آشور متجاوز از بيست و چهار هزار نفر از مرد و زن و پير و برنا را از شهر
بزرگ سامره به نينوا پايتخت آن كشور سوق دادند. و ما در صفحات آينده از آنها جستجو
خواهيم كرد؛ امّا، قسمت باقى مانده را كه اسباط دو گانه مى ناميدند در
سال 516. ق . م .، به بابل آمدند.
بخش سوّم : پرستش خدايان در كشور كلده
شهر بزرگ بابل از شهرهاى نامى آن روز به شمار مى رفت و كلدانيان براى آباد
كردن شهر بابل ، زحمات فراوان كشيدند تا توانستند ملت كشورهاى ((ماد)) و ((پارس
)) و ((هند)) و ((آفريقا)) را از نظر سياسى و اقتصادى به آنجا متوجه كنند وضع
جغرافيايى كشور ((كلده )) هم اقتضا مى كرد كه از طريق دريا و خشكى
محل رفت و آمد ملل مختلف باشد و اين خود بر عظمت پايتخت مى افزود.
در چنين موقعيتى شاه ((كلدانى )) ملت اسرائيل را به اردوگاه
بابل وارد كرد، پر واضح است ملتى كه تحت عنوان ((اسرت )) به كشورى بزرگ
داخل مى شوند، از لحاظ اينكه سرمايه هاى علمى و مذهبى و اخلاقى و اقتصادى خود را از
دست داده اند، مى توان گفت فاقد همه چيز شده و خواه و ناخواه تحت تاءثير محيط واقع
مى شوند و از خود شخصيتى نشان نمى دهند. خصوصا اسرائيليان مغلوب ، كه ربع قرن
اول را در قيد و بند بوده اند، و يا به دست درباريان ((بخت نصر)) خريد و فروش
مى شدند.(119)
علاوه بر اينها در آن روزگار، بتكده هاى بابل رونق زيادى داشت ، حتى در شهرهاى
((كلده )) بت هاى كوچكى مورد پرستش قرار مى گرفت ؛ امّا، بت بزرگ و مهمّ آنها در
بتكده معروف بابل نصب شده بود كه تمام اينها مى تواند بر روحيات و اخلاقيات و حتى
بر مذهب و آئين آنها اثر بگذارد.
مسئله ساختن ((رب النوح )) در آن ديار رواج
كامل داشت و بت هايى مانند ((شماس )) خداى آفتاب ، ((وسين )) خداى ماه ، و
((آنتيل )) خداى زمين و آب همچنين بت هاى ديگر از
قبيل : ((آنوا))، ((حيجيدا))، ((بل )) و ((آشتيار)) و بزرگترين آنها به نام ((مبردوك
))، آفريننده جهان و بشر.
هر كدام از اين بت ها جداگانه پرستش مى شدند؛ و براى اسرائيليان تازه وارد فرصتى
نماند كه از آفريدگار جهان و توحيد دم بزنند؛ چنانچه فرصتى هم به دست مى آوردند
از آنجا كه اصولا روح دوگانه پرستى و شرك در آنان رسوخ كرده بود و پس از
حضرت سليمان (عليه السلام ) با بت و بتخانه خو گرفته بودند هرگز حاضر
نبودند از توحيد و خداپرستى حتى صحبتى به ميان بياورند.
بخش سوّم : هدايت انبياء در يهود بى اثر ماند
نام بعضى فرستادگان الهى كه در آن زمان زندگى مى كرده اند از اين قرار است
حضرت ((شعياء))، ((ارميا))، ((دانيال ))،
((حزقيل ))، ((عوبديا)) (عليهم السلام ) كه هر كدام به نوبه خود تبليغ رسالت مى
نمودند و اكثر آنان با انكار قوم يهود و گاهى هم با شكنجه مواجه مى شدند و اينك ما
اشاره اى به زندگانى آن پيامبران مى نمائيم :
1 - حضرت ((شعيا)) (عليه السلام ) كه در عهد عتيق به لفظ ((اشعيا))، معروف است
از جمله پيامبرانى بوده كه ظهور حضرت مسيح (عليه السلام ) را مكررا خبر داده بود.
نويسندگان يهود در خصوص زمان حيات آن حضرت اختلاف كرده اند، حتى اكثر آنان دو
نفر از انبياء را به نام شعياى نبى معرفى مى كنند. شعياى
اول ، همان پيامبرى بود كه در عهد ((احاز)) و ((حزقيا)) شاهان جبار
اسرائيل مى زيسته است و ديگرى شعياى نبى (عليه السلام ) است كه در اسارت
بابل زندگانى كرده و بنى اسرائيل را به ظهور حضرت مسيح (عليه السلام ) تسلى مى
داده و با دلى اميدوار از رحمت حق ، اسرائيليان آواره را به توبه و بازگشت به سوى
خداى تعالى موعظه مى فرموده ، اثرى كه از حضرت شعيا به جاى مانده ، به صورت
كتابى در عهد عتيق است و شامل فصول مختلف از مواعظ و نصايح و ضمنا
شامل سرزنش از افعال نكوهيده اسرائيليان آن زمان است .
امّا، راجع به كيفيت درگذشت آن حضرت چيزى در دست نيست ، جز آنچه كه ((مستر هاكس ))
نويسنده آمريكايى نقل كرده مستر هاكس در اين زمينه مى گويد: آنچه كه مشهور است اشعياء
نبى از جمله كسانى بود كه به واسطه ضربه ارّه به درجه شهادت رسيده است
)).(120)
2 - حضرت ارميا (عليه السلام ) در عصر چهار نفر از سلاطين اسرائيلى زندگى كرده
است و به دست ((صدقيا)) زندانى شد و قبلا خوانديد كه سربازان كلدانى درب زندان
را شكسته و آن حضرت را نزد ((بخت نصر)) برده ، و شاه كلدانى ايشان را آزاد كردند.
ارميا ماندن در اورشليم را انتخاب كرد و با جمع كمى از موحدين و
اهل بيت خودش روى خرابه هاى اورشليم زندگانى كرد و آخر عمر به طرف مصر حركت
فرمود و در همانجا وفات نمود.(121)
3 - حضرت دانيال (عليه السلام ) در سال 660 ق . م .، از فلسطين به شهر
بابل هجرت فرمودند و تا عصر انقراض دولت ((بخت نصر)) در آنجا به ارشاد و
هدايت خلق اشتغال داشته است و پس از خرابى
بابل تحت نظر سلاطين هخامنشى به ايران آمده است . سن آن حضرت از هشتاد تجاوز نموده
است لذا دوران ذلت و آوارگى اسرائيليان خودسر را مشاهده فرموده و از
سال 536 ق . م .، به بعد در شهر ((شوش )) پايتخت دولت پارس اقامت داشتند. قبر
او (122) مورد احترام مسلمانان است ؛ كتاب دانيال كه جزء عهد عتيق است احتمالا به آن
جناب منسوب است .
4 و 5 - ((حزقيل )) (كه در عهد عتيق حزقيال ضبط شده است ) و حضرت ((عوبديا))
(عليهماالسلام ) پيامبرانى بوده اند كه در زمان اسرت بنى
اسرائيل زيسته اند و تاريخ معينى ندارند، حتى نويسندگان يهودى هم تاريخ مضبوط و
معينى از آنان ننوشته اند. فقط مستر هاكس درباره حضرت
حزقيل (عليه السلام ) مى نويسد:
((حزقيال (عليه السلام ) - از سال 595 - 573 ق . م .، مقام نبوت را داشته ، خود را به
قوانين دينيه وقف نموده و در مقابل انواع شرور و فساد استقامت مى كرد. در مدت اسيرى جد
و جهد مى كرد كه قوم يهود را به حال خود نگاه دارد از چگونگى موت و زندگانى او
اطلاعى كامل در دست نيست جز آنكه بر حسب تقليد (يعنى شهرت و گفتار ديگران )
مقتول و در مقبره اى در حوالى بغداد مدفون مى باشد)).(123)
نويسندگان اسلامى به واسطه اخبار و روايات از حالات انبياء فوق الذكر مداركى در
دست دارند، ليكن چون در قرآن مجيد شرحى از آنان ذكر نشده است از بيان روايات و
تواريخ صرف نظر مى كنيم .
به همين اندازه شرحى كه از مدارك عهد عتيق از نظرتان گذشت ، آگاه شديد كه با
شرايط محيط و وضع اسرائيليان مغلوب ، عادتا يهود روى چه پايه بوده ؟؟
بطور مسلم سير مذهب از چهار قرن قبل از اسارت باب شاهده خوبى براى نشان دادن
مهجوريت انبياء (عليهم السلام ) است و همانطور كه در روز راحت و
استقلال اسرائيليان به توحيد توجهى نداشتند، در زمان اسارت و آوارگى هم از
خداپرستى خبرى نبوده است .
بخش سوّم : نويسندگان يهودى در جستجوى نژاد مفقود
يكى از مشكلات سياسى صهيونيست ها، امروز آن است كه چگونه يهوديان پراكنده جهان را
جمع كنند؟ و بالاتر آنكه ، چون دوست دارند نام خود را ملت
((لايزال )) معرفى نمايند؛ لذا سعى دارند به هر صورت ممكن براى خود سابقه
تاريخى دست و پا كنند! از اين جهت ناچارند ارتباط نژادى ميان يهوديان امروز و بنى
اسرائيل ، يعنى اسباط دوازده گانه بنى اسرائيل آن روز ايجاد نموده تا ثابت نمايند كه
يهوديان فلسطين كه نام آنجا را كشور اسرائيل خوانده اند وارث اجداد خود و املاك و
سلطنت پدرى خود مى باشند. و شايد بتوانند اثبات كنند كه خود آنها بنى
اسرائيل هستند؛
نويسندگان يهودى كه اسباط دوازده گانه را از لابلاى تواريخ جستجو كردند عبارتند
از:
1 - ((ابراهام ناريسول ))، نويسنده يهودى ، جامعه يهودى هندوستان را از بازماندگان
اسباط ده گانه مى داند.(124)
2 - ((ونسان )) سياح مسيحى در سال 1646 م .، به هندوستان رفته مى گويد: ((عده
اى از بنى اسرائيل را كنار رودخانه سمباتيون )) با لباس ابريشمى ديدم .(125)
3 - ((اسميت و انت ))، دو نفر از نمايندگان جامعه يهود در مسافرت ارمنستان يافتند كه
يهوديان اروميه يا ((رضائيه )) فعلى از اولاد بنى
اسرائيل هستند.(126)
4 - ((ژوسفوس ))، مورخ معروف يهودى گفته است : ((تا قرن
اول ميلادى اسباط ده گانه بنى اسرائيل اطراف رود فرات زندگانى مى كرده اند؛ و
زبان آنها به زبان آرامى ها شباهت دارد و به رسم و عادات يهوديان قديم زندگانى مى
كنند؛ و شكل صورت آنها به شكل صورت قوم بنى
اسرائيل شبيه بوده است )).(127)
5 - ((گرافت ))، مورخ يهودى ، يزيدى هاى مقيم اطراف دجله حوالى خاك
موصل را از اعقاب اسباط ده گانه مى شمارد.(128)
6 - ((الداد هدانى ))، مورخ يهودى معتقد است ، يهودى هاى جنوب و
شمال عربستان از طايفه بنى اسرائيل و از اولاد حضرت يعقوب هستند كه نامشان از اين
قرار است :
((زئوبن ))، ((زبولون ))، ((آشير))، ((گاد))، ((نفتالى ))، ((دان )).
7 - ((ژ - مور)) نويسنده يهودى تحت عنوان
قبائل مفقود، هويت نژاد افغانى را با اسباط ده گانه اسرائيلى مشابه دانسته و گويا
معتقد است كه آنها از طائفه بنى اسرائيل تشكيل يافته اند. (129) لذا دسته اى ديگر از
مورخين يهودى نيز در اين باره نظر داده اند كه اكنون از نظرتان مى گذرد:
1 - ((اسحق بن صوى ))، (نويسنده يهودى در عصر حاضر) مى گويد: ((استقرار
يهوديان در افغانستان از عهد هخامنشى از سال هاى 559 الى 331 ق . م .، شروع گرديده
است و اين قوم از يهوديان بابل و اسيران آشور و سامره مى باشند.(130)
2 - عهد عتيق در كتاب ((اشتر)) مى گويد: قوم يهود در عهد خشايارشاه از هند تا حبشه
كه از متصرفات وى بود پراكنده شدند.
3 - ((امير عبدالرحمن )) - جدّ امان اللّه - (شاه اسبق افغانستان ) ضمن يادداشت هاى خود
نوشته است : ((منشاء افاغنه از بنى اسرائيل است ، و ايلات ((دورانى )) و ((يوسف
ساى )) از افغان هاى حقيقى و از اولاد بنى اسرائيل مى باشند)).(131)
4 - ((اسحق بن صوى ))، نويسنده كتاب نديحه
اسرائيل ، از قول دكتر بنيامين مى گويد: ((طوائف يهود قفقاز مانند،
قبائل ((انديم )) و ((داورايم )) و ((صينريم )) كه در كوه هاى قفقاز ساكنند و امروز
مسلمان هستند از بنى اسرائيل مى باشند. و از
قول ((روسف يوسيفون )) مورخ معروف ، اضافه مى كند كه شاهپور دوم يهوديان قفقاز
را با يهوديان ايران اضافه و مخلوط كرد. اينان با اين كه سندى براى اين گونه
حرف ها ندارند، معتقدند كه از اسيران بنى اسرائيل آشور هستند.(132)
5 - ((گرائيتز))، مورخ معروف يهودى اروپائى ، اسباط ده گانه بنى
اسرائيل را از بين رفته مى داند.(133)
6 - ((دوبنو)) نويسنده يهودى مى گويد: ((اسراى
اسرائيل اكثرا به مرور زمان در بين ملل مختلفه
تحليل رفته اند، وعده قليلى از آنها نسبت به مبداء خود در مدت 130
سال تا اسارت بابل باقى مانده اند)).(134)
اصولا نويسندگان يهودى اسباط بنى اسرائيل را با نظريات مختلف مى جويند؛ زيرا مى
بينيم بعضى ديگر معتقدند حتى يهوديان انگلستان امروز از اسباط بنى
اسرائيل هستند، و يا حتى قبائل ((توتونيك )) را از ملت
اسرائيل شناخته اند، و يا برخى بينوايان مذهبى ژاپن را كه موسوم به ((شينيداى ))
هستند به بنى اسرائيل نسبت مى دهند.
عده ديگرى ، يهوديان كشورهاى ((دانمارك )) و ((ايرلند)) و ((استراليا)) و يهوديان
((آمريكا)) را جزء اسباط ده گانه بنى اسرائيل حساب نموده اند و بعضى
قبائل مختلف ((حبشى و يمنى )) را هم به بنى
اسرائيل افزوده اند.(135)
آنچه از نظرتان گذشت قسمتى از نظر نويسندگان يهودى پيرامون خاستگاه اوليه
افغانى ها و قفقازها بود؛ ولى مسلمانان غيور افغانستان و قفقاز از اين اتهام مبرا هستند.
|