next page

fehrest page

فهرست مطالب 
سخن ناشر
مقدمه
تعريف و ويژگيهاى منطقه
دوره هاى پنجگانه جا به جايى قدرت
1 - جنگ عقيدتى در دهه هاى 1950 و 1960
2 - هجوم مصلحت گرايى در دهه 1970
3 - تجزيه و كشمكش مجدد در دهه 1980
4 - ثبات فريبنده ، 1990 - 1988
5 - جنگ خليج فارس و پيامدهاى ان
انتخاب راهى براى آينده
1 - مهار دوجانبه مستمر
2 - توان قدرت سنتى
سخن ناشر 
پيچيدگى هاى روز افزون تحولات نظام بين الملل و تعامل تنگاتنگ و نزديك فعل و انفعالات سياسى و فرآيندهاى نظامى ، محيط جنگ هاى پيشرفته را از حاكميت مطلق تاكتيك ها و استراتژى هاى نظامى خارج ساخته و حوزه نفوذ و تاثير عوامل تكنولوژيك ، اقتصادى ، روانى ، فرهنگى ، سياسى و...را در اين محيط به شدت گسترش داده است . از سوى ديگر بروز تغييرات اساسى در مولفه هاى قدرت و حاكميت در واحدهاى سياسى كه مى توان آن را پى آمد تحولات فوق دانست ، سبب قرابت و همگرايى در حوزه مطالعات نظامى ، استراتژيك و روابط بين الملل شده است
براى شناخت دقيق و عميق از عوامل موثر و تداوم بخش در حاكميت دولت ها در اين عرصه ، ناگزير بايد زمينه آشنايى بيشتر با فضاى طراحى استراتژيك تصميم سازى و مديريت اجرا در ساختار حكومتى و نيروى نظامى آنها، فراهم آيد. در اين رهگذر بررسى نظريه هاى نظامى - استراتژيك نخبگان كشورهايى كه به نوعى در محيط امنيت ملى جمهورى اسلامى ايران موثر هستند از درجه اول اهميت برخوردار است
* دوره عالى جنگ با هدف برگزارى دوره دكتراى علوم دفاعى و امنيتى در سال 1370 تاسيس شد و تاكنون در كنار اجراى برنامه آموزشى ، به مطالعه و تحقيق در مورد مسايل دفاعى - امنيتى و ساير دانش هاى مرتبط با آن پرداخته است . اين دوره ضمن بررسى و پژوهش در زمينه هاى سياسى ، اقتصادى ، فرهنگى ، اجتماعى ، حقوقى و.. در حوزه جنگ و امنيت بر آنست كه نتايج حاصل را بر حسب اقتضاى ماهيت مساءله ، به صورت مقاله ، گزارش و يا كتاب در دسترس علاقمندان قرار دهد. همچنين دوره عالى جنگ به منظور ترسيم شفاف فضاى حاكم بر محيط جهانى و آشنايى بيشتر با انديشه هاى بازيگران صحنه بين المللى اقدام به ترجمه و طبع نظريات و ديدگاه هاى مختلف بدون هيچ گونه نقد يا دخل و تصرف نموده تا در معرض قضاوت ، بحث و نقد كارشناسان و متخصصان مسايل دفاعى و امنيتى قرار گيرد. بديهى است اتخاذ چنين شيوه اى به مفهوم رد يا قبول مفروضات و يا تعابير نويسندگان و ناشران اين مجموعه ها نخواهد بود و باب بحث و بررسى درباره مطالب ارايه شده به منظور تبادل آرا و ارتقاى سطح دانش و آگاهى هاى علاقمندان ، همواره مفتوح است . اين مجموعه كه در شمارگان محدود منتشر شده ، در اختيار تعدادى از اساتيد، فرماندهان ، صاحبنظران و نخبگان نظامى قرار گيرد. اميد است با بهره گيرى از نظريات و پيشنهادات ارسالى ، به نحو شايسته تر به رسالت خود جامه عمل پوشيم
در تدوين برنامه و انتشار مجموعه فوق از كمك ها و رايزنى هاى بسيارى از مديران و صاحبنظران امور آموزشى و پژوهشى دانشكده - بخصوص آقايان على بختيار پور، على اكبر رمضانزاده ، حسين سلامى ، احمد غلامپور، غلامرضا محرابى ، مجيد مختارى ، مهدى نطاق پور و محمد رضا نيله چى - بهره مند بوده ايم در اينجا از همه آنها و نيز از آقاى عليرضا فرشچى كه سرپرستى گروه مترجمان را به عهده گرفته اند و همچنين از كليه ويراستاران و همكاران عزيز كه در به ثمر رساندن اين برنامه نهايت همكارى را مبذول داشته اند، صميمانه تشكر مى كنيم .
مدير تحقيق و پژوهش دوره عالى جنگ
جواد زمان زاده
مقدمه 
پرداختن به مساله روابط بين اعراب در دوران پس از صلح مى تواند به نوعى ساده انديشى تلقى ، گردد، چرا كه توافقات صلح همچنان بايد از طريق رژيم صهيونيستى با سوريه و لبنان قطعيت يابد. دولتهاى لبنان و رژيم صهيونيستى براى كسب موقعيت برتر به نحوى ماهرانه حركت مى كنند و ژاپن در حالى است كه شهروندان لبنانى بهاى آن را با خاك خود مى پردازند. اردن و رژيم صهيونيستى با امضاى بيانيه واشينگتن (Washington Declaration) در 25 جولاى 1994 به خصومت ميان خود پايان بخشيدند. در پى برقرارى رسمى روابط ديپلماتيك در اوايل دسامبر 1994 روابط بين دو كشور عادى گرديد. توافق فلسطين - رژيم صهيونيستى بر سر ((اريحا)) و ((نوارغزه )) نشان از گامى هر چند ابتدايى و محدود ولى با اهميت در جهت حل درگيرى هاى اساسى فى مابين داشت . مسايل سرنوشت سازى مانند اسكان صهيونيستها، بيت المقدس ، پناهندگان و كشور مستقل فلسطين ، همچنان براى مذاكره باقى مانده اند؛توافق دو جانبه بر سر مسايل فوق از چشم انداز مشخصى برخوردار نيست . در اين ميان تماس ميان رژيم صهيونيستى و ديگر كشورهاى عربى در حال افزايش است . مذاكرات چند جانبه اى كه در عمان ، قطر و تونس بعمل آمد و همچنين ملاقاتهاى متعددى كه در سطح كارشناسى انجام پذيرفت را مى توان نمونه اى از اين تماس ها دانست با اينحال ماهيت و محتواى توافقات ديپلماتيك دو جانبه كماكان بايد مشخص گردد. تحريم اقتصادى اعراب بر عليه رژيم صهيونيستى همچنان ادامه داشته (هر چند كه دوره دوم و سوم اين تحريم ها در عمل ناكام مانده ) و رقابت تسليحاتى آنها همچنان به قوت خود باقى است . در جهان عرب بى اعتمادى گسترده اى نسبت به رژيم صهيونيستى وجود دارد كه البته اين عدم اعتماد، دو جانبه است ، چرا كه صهيونيستها نيز از تصميمات اعراب نسبت به خود بيمناكند. بدين ترتيب نيازمند افزايش اعتماد هستيم تا باور كنيم قراردادهاى صلحى كه از اين رهگذر بدست مى آيد جبهه امنيت عربى - صهيونيستى را تثبيت نموده و به روابط بازرگانى ، گردشگرى و مبادلات فرهنگى منجر مى گردد. در حقيقت شكل نهايى و جامع صلح در روابط ميان اعراب سرنوشت ساز خواهد بود. صلحى كه با اقبال عمومى همراه باشد به مراتب متفاوت از توافقهايى است كه مشاجره آميز و تفرقه انگيز است .
شايان ذكر است كه موضوع ((روابط بين اعراب در دوران پس از صلح )) معطوف به تاثيراتى است كه به لحاظ تغيير ارتباط با رژيم صهيونيستى در روابط اعراب و رژيم صهيونيستى در روابط ميان دولتهاى عربى و ملل عرب ايجاد شده است . با اين همه ، پويايى روابط اعراب و رژيم صهيونيستى تنها يكى از ابعاد گوناگون روابط منطقه اى است . در بررسى هاى آتى در مورد اين روابط بايد نقش ‍ ايران و عراق در منطقه مورد توجه قرار گرفته و تاثيراتى كه به علت سطوح مختلف قدرت و نفوذ اين دو كشور در روابط ميان دولتهاى عربى ايجاد مى شود، مورد مطالعه قرار گيرد. به علاوه ضربه حاصل از بحران خليج فارس در ميان اعراب را نيز بايد مد نظر قرار داد. بدين ترتيب در ارزيابى آينده روابط بين اعراب ، بررسى هر يك از دو زير منطقه كرانه خاورميانه (مركز اصلى صحنه اعراب و رژيم صهيونيستى ) و خليج فارس (از جمله كشور غير عربى ايران ) ضرورى است .
تعريف و ويژگيهاى منطقه 
در ابتدا لازم است منظور از ((منطقه )) روشن گردد و مشخص ‍ شود كه تا چه اندازه مى توان به ((خاورميانه )) يا ((جهان عرب )) به عنوان يك نظام كار آمد منطقه اى نگريست . در حالى كه برخى از الگوهاى نظام بين الملل ، ((خاور ميانه )) يا ((جهان عرب )) را دو ماهيت متمايز از يكديگر نمى دانند، ديگر الگوها بر موجوديت آنها صحه مى گذارند، ليكن چنان آنها را وابسته و تحت نفوذ نيروهاى خاجى قلمداد مى كنند كه در عمل هر گونه استقلال واقعى از ايشان سلب مى شود. براى نمونه برخى از الگوها اقتصادى ، انرژى را مبناى تفكيك كشورها از يكديگر قرار مى دهند: كشورهاى عربى - با ذخاير متنابه نفتى - با كشورهاى توليد كننده نفت در آسيا و آفريقا همچون ايران ، نيجريه و گابن مقايسه مى شوند در حاليكه كشورهاى عرب غير توليد كننده نفت عملا در رديف كشورهاى آفريقايى و رژيم صهيونيستى قرار داده مى شوند. بدين ترتيب ، نيروهاى تاريخى ، اجتماعى ، اقتصادى و سياسى ناديده انگاشته مى شوند.
حتى بحث از ((خاور ميانه ))، تصويرى بسيار متفاوت از ((جهان عرب )) ترسيم مى نمايد. چنين به نظر مى رسد كه (خاورميانه ) داراى تنوع قومى بوده به لحاظ جغرافيايى از پراكندگى برخوردار مى باشد و بطور بالقوه به تمامى جهات امتداد يافته است ؛از شرق به پاكستان ، از شمال به تركيه و قبرس ، از جنوب به شاخ آفريقا و از غرب به كشور موريتانى . محققانى چون لئونارد بيندر (Binder Leonard) و مايكل برشر (Brecher Michael) هسته خاورميانه را بصورت كشورهاى درگير در مسايل اعراب و رژيم صهيونيستى معرفى كرده اند و ديگر كشورها را حاشيه اى فرض نموده اند. بدين سان هسته مركزى ، بيش ‍ از آنكه بر مبناى وضعيت جغرافيايى و يا قومى تعريف گردد، بر اساس تعامل سياسى (در منطقه ) معرفى مى شود. قرار گرفتن و يا كنار نهادن كشورها از اين ((هسته )) به نسبت اختيارى و خود سرانه است . براى مثال عراق در هسته مركزى آن جاى دارد، هر چند كه در مجاورت رژيم صهيونيستى قرار نگرفته است ولى عربستان سعودى و ليبى خارج از اين هسته اند. چنين تعريف هايى ماهيت پراكنده خاور ميانه را مورد تاكيد قرار مى دهد و در اين حالت است كه هويت ممتاز اعراب از ميانه رفته و رژيم صهيونيستى ، صرفا به عنوان عضوى شاخص از منطقه اى با تنوع قومى جلوه مى كند.
براى پيشبرد اين بحث ، نگريستن به خاور ميانه با يك هسته عربى و حاشيه اى غير عربى معنا دارتر است . سه كشور مهم غير عرب ، شامل تركيه ، ايران و رژيم صهيونيستى همگى در جستجوى نقشى سردمدارانه در خاور ميانه هستند، ليكن به دليل وضعيت مرزى از نظر جغرافيايى و يا قومى محدود شده اند و نمى توانند آن هسته اى باشند كه ديگر كشورها پيرامون آنها حلقه زنند.
تركيه كه در دوران امپراطورى عثمانى بر بخش وسيعى از جهان عرب فرمان مى راند، پيوندهاى مهم اقتصادى و مذهبى خود را با هسته عربى حفظ مى كند. با اين حال ، امروز نگاه رهبران اين كشور به عنوان عضوى از ناتو NATO )كه سوداى پيوستن به ((اتحاديه اروپا)) را نيز در سر مى پروراند به سوى اروپاست . جمعيت انبوه تركيه ، اقتصاد به نسبت توسعه يافته و متنوع آن ، پيوندهايش با رژيم صهيونيستى و ميراث تاريخى ان ، پيوندهايش با رژيم صهيونيستى و ميراث تاريخى آن كشور منجر به روابطى ابهام آميز با كشورهاى عربى مى گردد. پيشرفت طرح تحقيقاتى ((GAP)) در جنوب شرقى تركيه ، موجب لطمه به كشورهاى سوريه و عراق از لحاظ دسترسى به آب ((رود فرات )) شده است . در حالى كه آب اين رودخانه براى كشاورزى ، مصرف خانگى و نيروى برقابى اين كشورها حياتى است . با اين حال تركيه شريك تجارى با ارزشى براى كشورهاى عربى محسوب شده و در خلال بحران خليج فارس طى سالهاى 1990 تا 1991 نقشى استراتژيك ايفا نموده است .
اشتياق ايران براى ايفاى نقش رهبرى در منطقه به نسبت آشكارتر از تمايل تركيه به اين امر است كه البته چنين اشتياقى به دليل جمعيت چشمگير اين كشور، ابعاد قلمرو و اقتصاد بالقوه نيرومند آن است ؛ اقتصادى كه نه تنها بر نفت و گاز طبيعى ، بلكه بر تجارت ، صنعت و كشاورزى استوار مى باشد. به هر حال ، ايران به سبب زبان (فارسى ) و مذهب (شيعه ) با جهان عرب تفاوت دارد. جهت گيرى سياسى ايران در 15 سال اخير نيز موجب مطرود شدن اين كشور گرديده است . رژيم شاه و سلطان نشينان حاشيه خليج فارس با يكديگر وجوه اشتراك داشتند در حاليكه جمهورى سلامى ، قانون سلطنتى را ملغى اعلام كرد و ديگر سببى بر وجود ان وجوه اشتراك باقى نماند. علاقه فراملى ايران به اماكن مقدسه شيعه در نجف و كربلا و به جمعيت هاى شيعى عراق ، لبنان و خلبج فارس نيز خطر براندازى ان رژيم ها را در بردارد. بدين ترتيب ايران ان كانون قدرتى نيست كه بتوان به عنوان رهبرى متعارف ، كشورهاى منطقه را به خود جلب كند. اين كشور مى تواند با همسايگان خود متحد شود و يا آنها را مرعوب ساخته ، تحت تاثير خود قرار دهد، ليكن همچنان خارج از هسته مركزى منطقه باقى مى ماند.
رژيم صهيونيستى با توجه به استعدادهايش ، يك بازيگران مهم منطقه اى محسوب مى شود. با توجه به اينكه كشورى است يهودى كه در قلب جهان عرب تاسيس شده و با عنايت به مقاومت جمعيت بومى منطقه ، اين كشور اساسا با منطقه تعاملى تعارض گونه داشته است . قدرت نظامى رژيم صهيونيستى ، شهروندان بسيج شده و فرآيند صنعتى شدن - كه هزينه اين همه به سبب رابطه ويژه با آمريكا تامين شده است - آن را قادر ساخته تا امنيت خود را از طريق ايجاد ((مناطق حايل بى طرف ارضى )) براى حفاظت از قلمرو مركزى خود تضمين نمايد. اين مناطق حايل شامل جنوب لبنان ، بلنديهاى جولان ، كرانه باخترى ، صحراى سينا و نوار غزه مى باشند. از اين گذشته ، رژيم صهيونيستى برترى نظامى خود را با تمايل به استفاده از قدرت هوايى بر فراز مسافتهاى دور از سرزمين اصلى اين كشور نشان داده است . اين مساله ، بويژه با بمباران ((مصر عليا)) در سال 1969، نيروگاه هسته اى عراق در سال 1981 و مراكز فرماندهى سازمان آزاديبخش فلسطين (PLO) در كشور تونس در سال 1985 به نمايش گذاشته شد. اين رژيم به سبب تفاوتهاى عميق سياسى ، گذاشته شد. اين رژيم به سبب تفاوتهاى عميق سياسى ، قومى و فرهنگى ، حتى بيش از كشورهاى ايران و تركيه از كشورهاى پيرامون خود كنار نهاده شده است . كشورهاى عربى با واقعيت وجود رژيم صهيونيستى سازش يافته اند، ليكن حضور اين كشور همچنان موجب رژيم صهيونيستى سازش يافته اند، ليكن حضور اين كشور همچنان موجب تشديد ناهمگونى منطقه اى مى گردد. در نتيجه رژيم صهيونيستى قادر نيست تا در تركيب سياسى منطقه به عنوان يك كشور محورى ايفاى نقش كند.
بحث درباره اين كه جهان عرب هسته اصلى خاور ميانه را تشكيل مى دهد، نه مبنى بر وحدت بين اعراب است و نه اين كه كشورهاى عربى روزى متحد خواهند شد، بلكه به آن معناست كه شباهتهاى ميان كشورهاى عربى و تعاملات ميان ايشان عميق و ديرينه است . در واقع اين كشورها هستند كه گروه بازيگران محورى منطقه را تشكيل مى دهند. در عين حال اين امر نيز بديهى است كه در جهان عرب (همچون خاور ميانه وسيعتر) هيچ قدرت غالبى وجود ندارد؛درست برخلاف جنوب اسيا كه هندوستان قدرت برتر منطقه است يا آمريكاى جنوبى كه در آن برزيل تقريبا نيمى از قاره را در بر مى گيرد. به بيان دقيقتر، قدرتهاى متوسط براى اعمال نفوذ خود با يكديگر در رقابتند و علاوه بر قدرتهاى برون منطقه اى با كشورهاى كوچكتر نيز پيوندهاى متغيرى ايجاد مى كنند. رقابت فعال ميان مصر و عراق ديرينه ترين رقابت منطقه است ، ولى در عين حال قدرتهاى درجه دوم براى رهبرى حوزه هاى محلى يا نفوذ در آنها نيز مبارزه مى كنند. سوريه و عربستان سعودى در همين رديف قرار دارند.
اگر ((عواملى چون تجانس فرهنگى و تاريخى ، اشتراك زبانى و جغرافيايى و مكمل بودن منابع )) مورد نظريه قرار گيرد، مى توان جهان عرب را فارغ از رقابت درون عربى و برخى تفاوت ها در تركيب داخلى به عنوان ((يك موجوديت متمايز)) تلقى كرد. علاوه بر موارد مذكور، اعراب در مقايسه با بسيارى مناطق ديگر از مشتركات بيشترى برخوردارند، مضافا اينكه ايشان داراى وابستگى متقابل و قابل ملاحظه اى در منابع طبيعى ، انسانى و مالى نيز هستند. عليرغم وجود لهجه هاى گوناگون و تكلم به زبان هاى بربرى در شمال آفريقا، كردى در عراق و آفريقايى در سودان ، قريب 98 از ساكنين جهان عرب به زبان عربى سخن مى گويند. در حدود 95 از انان مسلمان و عمدتا سنى مذهب هستند. به علاوه ، اعراب بر اين باورند كه در حوزه اسلام و جهان مسلمانان از نقشى بسزا برخوردارند. اسلام بر يك عرب نازل شد، اماكن مقدسه در كشورهاى عربى واقع شده اند و كتاب ايشان ، قرآن را تنها مى توان به زبان عربى تلاوت كرد. جهان عرب 5 از جمعيت جهان ، 10 از سطح خشكى كره زمين ، بيش از نيمى از ذخاير نفت خام جهان و انرژى نا محدود خورشيدى را در اختيار دارد. موسسه هاى تخصصى اتحاديه كشورهاى عربى و هيات هاى منطقه اى وابسته به سازمان ملل ، موجب ارتقاى تعاملات بين اعراب در سطوح فكرى ، اقتصادى و اجتماعى مى گردند. جنبش گسترده كارگرى در داخل جهان عرب ، آگاهى درون منطقه اى را افزايش داده و رواج روزنامه ها، انتشارات اخبار و فيلم هاى اين جنبش را كمال بخشيده است .
از اين گذشته ، كشورهاى عربى مشغول انجام تلاشهاى مكملى براى پايان بخشيدن به سلطه سياسى بيگانه و در دست گرفتن ذخاير بنيادى مذكور شده اند. يك تحليل گر مصرى بنام عبدالمغنم سعيد على (Aly Said Moneim Abdel) كه پيش از اين در خصوص بحران خليج فارس ‍ مطالبى نگاشته است ، خاطرنشان مى سازد:
در نتيجه اين رشته هاى نامريى ، كشورهاى عربى به لحاظ روانى ، در قالب يك اجتماع به يكديگر پيوند خورده اند.
او در ادامه مى افزايد:
منطقه اعراب بنابه تعبير ((كارل دويج )) (deutsch Karl) يك ((جامعه امنيتى )) نيست ، چرا كه اتحاديه عرب مبادرت به ايجاد سازمانهاى رسمى يا غير رسمى و يا جرياناتى صلح آميز در ميان كشورهاى عرب باشد نكرده است ، تغييراتى كه طى يك دوره زمانى طولانى ((با قطعيتى )) معقول به تحت پيوند.
دلايل اين عدم موفقيت تا حدى به روابط ميان كشورها در منطقه باز مى گردد؛ در واقع مى توان گفت كه روياى يك رژيم امنيتى تمام عربى با بروز بحر خليج فارس برباد رفت . اين بحران آشكار ساخت كه چالش هاى مهم امنيتى از درون خود منطقه بر مى خيزد. به علاوه منعكس كننده فشارى وارده از سوى نظام بين الملل و مشروعيت ضعيف كشورهاى منطقه نيز مى باشد. در واقع مقوله هاى هويت ملى و جهانى منعكس شده در نظام اعراب ، عملكرد آن را پيچيده ساخته است .
منطقه (خاور ميانه ) به سبب اهميت استراتژيك خود، در معرض ‍ فشارهاى خارجى است . اين امر تنها به سبب وجود ذخاير انرژى در اين منطقه ، بلكه به علت مجاورت با روسيه و كنترل راههاى ارتباطى ميان اروپا و آسياست .
قدرتهاى خارجى ، درگيريهاى خود را به درون منطقه كشانده و كشمكش هاى درون منطقه اى را با مهارت اداره مى كنند. در اوج جنگ سرد و تلاشهاى آمريكا براى ممانعت از نفوذ شوروى به هسته منطقه ، تركيه و ايران نقش مناطق مهم حايل را براى ايالات متحده بازى كردند.
حضور رژيم صهيونيستى به نفوذ قدرتهاى خارجى در منطقه كمك نمود، زيرا از طرفى اين رژيم بر پيوند با يهوديان جهان غرب در طى جنگ سرد، ناخواسته زمينه ورود مسكو به جهان عرب را فراهم مى آورد. پيوندهاى رژيم صهيونيستى و آمريكا، بجاى افزايش منافع استراتژيك آمريكا در منطقه ، مانع تلاشهاى واشنگتن در بسط روابط مشترك با كشورهاى عرب گرديد. به علاوه قدرتهاى خارجى در مناقشات درون منطقه اى از جمله مناقشات اعراب و رژيم صهيونيستى ، لبنان ، مصر - ليبى و خليج فارس دخالت داشته اند. انها منافع و گرايشات خود را در درگيريهاى محلى دخالت مى دهند، ليكن تحت تاثير طرفهاى محلى نيز قرار مى گيرند كه نمونه آشكار ان سقوط آمريكا در گرداب لبنان در سال 1982 و بدام افتادن روسها در افغانستان در سالهاى پس از 1979 مى باشد.
تقريبا تعداد معدودى از كشمكش هاى اعراب را نظام عربى به تنهايى مديريت و حل و فصل كرده است . اين موارد عبارتند از: خاتمه بخشيدن به جنگ داخلى يمن پس از سال 1967، به رسميت شناختن اوليه كويت و رسيدگى به مناقشات مرزى ميان عراق و اين كشور (در سالهاى 1961 و 1973) و مراحل آغازين و پايان جنگ داخلى لبنان (با استقرار نيروهاى حافظ صلح سورى در سال 1976 و معاهده طايف در سال 1989). در مورد لبنان ، مهم است بدانيم كه ميانجيگران عرب زمانى بيشترين تاثير را از خود برجاى گذاشتند كه جنبه هاى درونى درگيريهاى داخلى را مورد توجه قرار دادند. البته در خلال سالهاى 85 - 1978 كه پاى رژيم صهيونيستى مستقيم به اين ميدان كشيده شد، ميانجيگرى اعراب با بن بست مواجه گشت .
در واقع تا زمان بحرانى خليج فارس ، شديدترين درگيريهاى منطقه اى ، كشورهاى غير عرب را گرفتار كرده است و از اين رو مستعدترين موقعيت را براى دخالت و اعمال نفوذ خارجى فراهم آورده است . مى توان ميان در گيريهاى حاشيه اى منطقه (بويژه در افغانستان واتيوپى ) و درگيريهايى كه هسته اصلى منطقه را درگير مى كنند (كشمكش هاى رژيم صهيونيستى و ايران با دولتها و ملل عرب ) تفاوت قايل شد. با توجه به فقدان سازو كارهاى منطقه اى بر برخورد با كشمكش هاى ايجاد شده با قدرتهاى غير عرب و باعنايت به اهميت استراتژيك منطقه ، اين گونه كشمكش ها به گونه اى اجتناب ناپذير به سمت قدرتهاى برون منطقه اى سوق يافته اند، اما اينكه قدرتهاى خارجى تا چه حد مى توانند بر نظام منطقه اى اعمال نفوذ داشته باشند هنوز نامعلوم است . ((بر چر)) معتقد است :
از انجا كه حكومتهاى منطقه بسيارى متكى به كمك هاى اقتصادى و نظامى خارجى هستند، خاور ميانه بشدت نفوذ پذير باقى مى ماند.
محققان ديگر چنين اظهار نظر مى كنند كه كمكهاى خارجى الزاما موجب ايجاد نفوذ نمى شود، آنها معتقدند: قدرتهاى محلى در واقع از رقابتهاى خارجى بهره بردار مى كنند و در نهايت خاور ميانه بصورت يك زير نظام مستقل و خود مختارى باقى مى ماند.
به هر تقدير، بديهى است كه نفوذ بيگانه در مقابل ايجاد يك نظام منطقه اى و امنيتى عربى ، يك عامل مهم بازدارنده به حساب مى آيد. در همين ارتباط، قدرتهاى بيگانه رژيم هاى كنترل تسليحاتى را بر كشورهاى عربى (و نه رژيم صهيونيستى ) تحميل نموده اند آنان حكومتهايى را كه از پايبندى به چنين محدوديتهايى سرباز مى زنند، تحت فشار قرار مى دهند و حتى بعنوان پاداش اطاعت به كمك هاى غذايى متوسل شده و يا در مقام تنيه ، متخلفان را مجازات مى كنند. مصر بهترين دليل اين مدعاست : در اوايل دهه 1950، بلوك غرب از تحويل تسليحات به اين كشور خوددارى و مصر را به سبب خريد تسليحات از اتحاد شوروى در اواسط دهه 1950 مجازات كرد؛ پس ‍ از آن امريكا بر ليبى ، ايران و عراق كه حداقل بخشى از آن به بهانه سلاحهاى غير متعارف صورت گرفت را مى توان با چشم پوشى واشينگتن در قبال سلاحهاى شيميايى و هسته اى رژيم صهيونيستى و خوددارى اين كشور از ((امضاى معاهده منع گسترش سلاحهاى هسته اى )) در تعارض يافت . بدين سان مى توان منطقه را شديدا تحت نفوذ كشورهاى خارجى دانست . در حقيقت ، اين نفوذ در نتيجه بحران خليج فارس شديدتر از قبل شده و محدوديت هاى منطقه اى را بيشتر نموده است .
برآيند حاصل از فشارهاى خارجى ، درگيريهاى متعددى با اعضاى غير عرب نظام خاور ميانه و فقدان يك قدرت برتر منطقه اى ، اين است كه كشورها رفتارى همچون ((توپهاى بيليارد)) پيدا مى كنند.
آنها مرتب با يكديگر برخورد كرده و نظم و پيمانهاى منطقه را بر هم مى زنند شايد هم پيمانان امروز دشمنان فردا باشند؛ چرا كه پيوندهاى استوار ناگهان گسسته مى گردد. با اين حال مرزهاى ميان كشورها آن گونه كه از استعماره ((توپ بيليارد)) دريافت مى شود چندان ((جدى )) نمى نمايد، بلكه آن گونه كه پل نوبل (Noble Pavl) بحث مى كند مرزها شديدا نفوذ پذير هستند. اين بدان معناست كه تمايز ميان سياست داخلى و سياست خارجى غالبا روشن نيست ، چرا كه نظامهاى محلى از نفوذهاى خارجى غالبا روشن نيست ، چرا كه نظامهاى محلى از نفوذهاى خارجى در امان نيستند.
اگر چه ، دولتها قدرتمندتر شده اند و از زمان استقلال به بعد مفهوم شهروندى در اكثر كشورها ارتقا يافته است ، اما حكومتها در بسيج عمومى به گونه اى فزاينده ، كماكان ناتوان هستند. مايكل هادسن (Hydson Michael) اين معضل را بر اساس مفهوم توازن ظرفيتها و قابليتها به نقل از كارل دويچ (Devtsch Karl) تحليل كرده و چنين استدلال مى كند كه از يك سو انتظارات (يا مسووليتهاى ) فراوانى در مورد سياست هاى داخلى و يا خارجى بر دوش حكومتهاى عرب نهاده شده است كه اين انتظارات در زمينه سياست خارجى عبارتند از: حل مساله رژيم صهيونيستى - فلسطين ، توزيع مجدد دارايى هاى جهان عرب و در هم شكستن موانع موجود بر سر راه يكپارچگى سياسى و اقتصادى ؛از سويى ديگر، قابليت هاى اين حكومتها براى انجام اموار مذكور در عمل هيچ است . هيچيك از سازمانهاى عربى از عمق و اعتبار لازم برخوردار نيستند؛كشورهاى داراى شرايط اقدام نيز در رقابت با يكديگر بوده ، از درون سست هستند. بسيج اجتماعى سبب افزايش انتظارات شده است ، انتظاراتى كه از توان پاسخگويى سازمانهاى حاكم ، پيشى مى جويد.
رژيم هاى مذكور با توجه به عدم توازن ميان انتظارات و توانمنديها، بندرت قادرند در برابر نفوذ خارجى و نارضايتى داخلى مقاومت به خرج دهند. به ويژه اينكه تجربه جوامع مذهبى يا قومى غير همگون به بسيج را به اوج رسانده و افتراق روزافزون ميان رژيم حاكم و توده اكثريت مردم را محسوس مى سازد. اين جوامع در مواردى كه گروهى از افراد به لحاظ جغرافيايى در ناحيه مجزايى زندگى مى كنند و اعضاى آنها در امتداد مرزهاى آن ناحيه پراكنده شده اند به شدت رنگ سياسى به خود مى گيرند. بارزترين مصداق نمونه فوق در خاورميانه ، كردها هستند. آنان داراى يك منطقه جغرافيايى متمايزند كه امتداد آن به داخل چهار كشور كشيده شده است .
انتظارات گروههاى مذهبى - قومى بسيج شده ، اما اين امكان هم هست كه حكومت نيز به نوبه خود، مانع از تحقق اهداف اين گروهها گردد. قدرتهاى همجوار و خارجى ، مستعد كشيده شدن به درون درگيراند، چرا كه هر يك از طرفهاى درگيرى به طور طبيعى براى افزايش قدرت خود در مقابل ديگرى تلاش مى كند، بدين سان ، كردهاى عراقى از آنجا كه شرايط ايجاب مى كند با ايران ، رژيم صهيونيستى و آمريكا هم پيمان شده اند تا به اين وسيله بر خواست خود مبنى بر خود مختارى پافشارى كنند يا اين اينكه به اين وسيله مانع از هجوم نيروهاى مسلح عراقى و نابودى خود گردند.
طنين جنبشهاى سياسى ، مذهب مدار نيز در سرتاسر منطقه پيچيده است ، به همان ترتيب كه عقايد و حركتهاى سوسياليستى افراطى در دهه 1950 گسترش يافت . ((نوبل )) در اين باره چنين خاطر نشان مى سازد.
نظام عرب از برخى جهات به محفظه صوتى بزرگى شبيه است كه اطلاعات ، عقايد و نظرات موجود در آن تقريبا بدون توجه به مرز بندى ميان كشورها طنين انداز شده است . پيشرفتها و تغييرات سياسى در بخشى از نظام ، در ديگر بخشها نيز منعكس مى گردد، موازنه محلى ، نيروها رادگرگون كرده و در برخى عناصر قانع ، قدرت و جسارت تازه اى ايجاد مى كنند.
دوره هاى پنجگانه جا به جايى قدرت 
روابط ميان كشورهاى عربى از ثبات برخوردار نيست . قدرت نسبى آنان در بستر زمان همسو با مولفه هاى كليدى رقابتهايشان دچار تغيير شده است . در اين خصوص مى توان به پنج دوره مجزا اشاره كرد.
1 - دهه 1950 و 1960: زمانى كه جنگ سرد دو قطبى در خاورميانه رخنه كرد، مصر به عنوان مهم ترين كشور عربى قدبر افراشت و مبارزات عقيدتى بر روابط بين اعراب سايه افكند.
2 - دهه 1970: زمانى كه تضعيف مصر و تنش زدايى ميان امريكا و شوروى به انتقال قدرت در نظام عرب انجاميد.
3 - اوايل و اواسط دهه 1980: زمانى كه به سبب از سرگيرى جنگ سرد، كشمكش بالا گرفت ؛نظام عرب به علت اخراج مصر تضعيف گرديد و ستيزه جويى رژيم صهيونيستى و ايران افزايش يافت .
4 - اوخر دهه 1980: زمانى كه از شدت جنگ سرد كاسته شد، مصر به جرگه امت عربى بازگشت و رژيم صهيونيستى و ايران تحت كنترل قرار گرفتند.
5 - اوايل دهه 1990: دوره بحران خليج فارس و عواقب آن بود، يعنى زمانى كه عدم توازن قدرت ميان بازيگران منطقه اى و خارجى به حداكثر و خامت رسيد.
1 - جنگ عقيدتى در دهه هاى 1950 و 1960 
جنگ سرد در طى دهه هاى 1950 و 1960 به نحوى چشمگير به خاورميانه راه يافت ، تلاش جهت الحاق حكومتهاى منطقه اى به نظامهاى امنيتى دو قطبى ، بويژه ((پيمان بغداد)) و ((دكترين آنهاور)) به درون كشمكشهاى اساسا داخلى اين حكومتها، همانند مورد لبنان و اردن سرايت نمود. مصر با نفوذترين قدرت جهان عرب گرديد كه بخشى از اين اعتبار به سبب تاكيد بر استقلال ملى خود با خريدهاى تسليحاتى سالهاى 1956 - 1955، ملى اعلام كردن ((كانال سوئز)) و دفع اشغال بيگانه . همچنين ، جايگاه مصر از نظريه جغرافيايى ، يعنى واقع شدن در نقطه تقاطع آسيا افريقا و در اختيار داشتن كانال حياتى ((سوئز)) يعنى محل عبور نفت به سوى اروپا، اين كشور را از اهميت ويژه اى برخوردار ساخت . به علاوه ، مى توان به جمعيت (قابل ملاحظه ) اين كشور، شهروندان تحصيلكرده ، ارتباطات و نيروهاى مسلحى اشاره نمود كه بسيار بيشتر از نيروهاى ديگر كشورهاى عربى بودند، هر چند كه مصر از لحاظ اقتصادى ، همچنان ناتوان باقى ماند. اگر چه ((نوبل )) جهان عرب را در دهه 1950 ((نظامى در عمل تك قدرتى )) مى نامد، نويسنده اين كتاب معتقد است كه او در مورد توان واقعى اين كشور (مصر) اغراق مى كند. مصر اين امكان را داشت كه از طريق تبليغات و براندازى از ديدگاههاى خود دفاع كند و در همان حال مشروعيت نظامهاى پادشاهى و وابستگى آنان به قدرتهاى خارجى را به چالش ‍ گرفته و مورد ترديد قرار دهد. ليكن قادر نبود تا به نحوى كار امد در خارج از مرزهاى خويش اعمال قدرت كند. فروپاشى جمهورى متحده عربى در سال 1962، مواجهه مصر با مشكلات ايجاد شده در كشور يمن پس از سال 1962 و حملات نظامى موفق رژيم صهيونيستى در سالهاى 1956 و 1967، نمونه هايى از اين دست اند.
گذشته از اين ، دامنه نفوذ مصر از طريق چتر نظامى كشورهاى غربى محدود مى شد. اين چتر نظامى بطور غير رسمى تا رژيم صهيونيستى گسترش مى يافت . به غير از ان ، پيمان كشورهاى غربى با كشورهاى ((خط مقدم شمالى )) شامل ايران ، تركيه و پاكستان و همچنين شيخ نشين هاى تحت الحمايه انگليس در خليج (فارس ) را نيز تحت پوشش خود قرار مى داد.علاوه بر اين ، دو گروه از رژيم هاى ((تندرو)) و پادشاهى از انسجام داخلى برخوردار نبودند: كشورهاى عراق و سوريه در ميان كشورهاى اصلاح طلب ، بر سر سلطه عقيدتى رقابت داشتند و حاكمان عربستان سعودى و اردن با بدگمانى يكديگر را زير نظر گفته بودند. به اين ترتيب نخستين مرحله (از مراحل پنجگانه ) شامل دوره اى بود كه خاور ميانه به طور غالب تحت سلطه خارجيان قرار داشت . ليكن مصر تلاش هايى را براى خاتمه بخشيدن به اين سلطه و ايجاد يك نظام عربى يكپارچه ، رهبرى كرد و موفق شد محدوده فعاليت اعراب را كمى گسترش ‍ دهد، ليكن نتوانست محدوديتهاى تحميل شده از سوى نظام جهان دو قطبى را بى اثر سازد. و بالاخره شكست مصر از رژيم صهيونيستى در سال 1997 ضربه سنگينى را بر اين كشور وارد كرد.
2 - هجوم مصلحت گرايى در دهه 1970  
طى دهه 1970 تضعيف قدرت مصر با تنش زاديى ميان آمريكا و شوروى توام گرديد كه اين امر به انتشار قدرت در نظام عرب و كاهش ‍ شدت درگيريهاى عقيدتى كمك كرد. توان مادى مصر براثر جنگ 1967 به نحو چشمگيرى كاهش يافت : از دست دادن صحراى سينا، بسته شدن ((كانال سوئز))، آوارگى ساكنين شهرهاى مجاور كانال و نابودى تجهيزات نظامى ، فشار سنگينى را بر اقتصاد اين كشور تحميل كرد. علاوه بر اين ، با مورد سوال قرار گرفتن علتهاى اصلى شكست مصر در اين فاجعه نظامى ، تغيير نگرشى در اين كشور به وجود آورد.
حكومت اين كشور در روابط خود با قدرتهاى منطقه اى و خارجى بر خلاف روال گذشته عمل كرد، گشودن روزنه اى هر چند اندك بسوى غرب در اوايل دهه 1970، اخراج مشاوران نظامى شوروى و وابستگى شديد به كمك هاى كشورهاى محافظه كار حاشيه خليج فارس از مصاديق بارز اين تغيير نگرش بودند. در نتيجه به جاى انكه جنگ 1973 اعراب و رژيم صهيونيستى بار ديگر به ((بن بست دوگانه )) پس از جنگ 1967 بيانجامد، به مذاكرات نسبتا موفقيت آميز منتهى گرديد. با اقداماتى چون پايان دادن به جنگ داخلى يمن از طريق مذاكره ، مشروعيت بخشيدن به نفوذ سوريه در لبنان در پوشش ((نيروهاى باز دارنده اعراب )) و حل و فصل ميانجيگرانه اختلافهاى عراق و كويت ، كشمكشهاى ميان اعراب فرونشست . حتى ايران و عراق نيز در سال 1975 بر سر مسايل ارضى خود به توافق رسيدند. ((نوبل )) در اين باره چنين تحليل مى كند.
تضعيف نسبى مصر در اين دوره باعث گرديد كه يكى از منابع اصلى فشار بر ديگر كشورهاى عضو نظام اعراب كاهش يابد. بدين سان ، حكومتهاى درجه دوم جهت توسعه سياست هاى مستقل خارجى و حتى براى ايجاد حوزه هاى نفوذ محلى تحت اختيار خود، آزادى عمل به دست اورند. چنين تحليلى به طور اخص در مورد عربستان سعودى كه برجسته ترين قدرت شبه جزيره عربى است و در خصوص سوريه كه قدرت پيشتاز كرانه خاورميانه است ، صدق مى كند. اين جابجاى قدرت منشا تازه درگيرى گرديد. عربستان سعودى در نظر داشت تا بر كشورهاى تحت الحمايه سابق حوزه خليج فارس و همين طور بر يمن شمالى و جنوبى استيلا يابد. سوريه ، لبنان را تحت سيطره در اورد تا بر اين ترتيب ((جنبش ملى فلسطينى )) را تحت اختيار خويش گيرد و همچنين تلاش كرد تا اردن را بى ثبات گرداند.
با تقويت نفوذ عربستان سعودى ، بخصوص پس از جنگ اكتبر 1973 تغييرات چشمگيرترى به وقوع پيوست .
اين رژيم نفوذ ديپلماتيك خود را از طريق تحريم نفتى بدست اورد و توانست از طريق كنترل بر ذخاير نفتى ، عمليات ماهرانه كمك به ديگر كشورهاى عربى و سرمايه گذارى در آن كشورها و اعمال مديريت بر مهاجرت نيروى كار، نفوذ اقتصادى خود را نيز كسب نمايد. عربستان سعودى از لحاظ استراتژيكى در موقعيتى مهم قرار دارد، اين كشور پلى است بين خليج فارس پر از نفت و درياى سياه كه هر دوى انها براى ارتباطات بين المللى و بازرگانى حياتى مى باشند. با خروج نيروهاى انگليسى از خليج فارس در سال 1971 رياض در پى ايجاد نفوذى پر قدرت بر شيخ نشين هاى سواحل غربى خود بود و از لحاظ نظامى ، ايران مقتدر با سؤ ظن زير نظر داشت . همچنين ستيزه جويى احتمالى دو يمن شمالى و جنوبى براى عربستان يك دغدغه اصلى به حساب مى آمد، زيرا كه جمعيت يكپارچه اين دو كشور بيش از جمعيت ساكنان بومى عربستان سعودى بود.
اما هر تقدير، قدرت عربستان سعودى محدود باقى ماند، زيرا جمعيت اندك آن پراكنده بوده و همچنان متكى به تخصص و نيروى كار خارجى به سر مى برد و در نتيجه نمى توانست براى سرزمين پهناور خود يك دفاع نظامى موثر فراهم كند به ويژه اينكه در برخى از نقاط با مناقشات مرزى نيز دست به گريبان بود. به علاوه ، نفت مى توانست تنها براى برخى از مقاصد سياسى مورد استفاده قرار گيرد، چرا كه توليد كنندگان نفت بطور كامل به مصرف كنندگان غربى خود وابسته اند. توليد كنندگان نفت ، نه تنها براى تضمين فروش نفت به قدرت اقتصادى مصرف كنندگان خريدارى مى كنند. عربستان سعودى دريافت كه وظايفى چون ارتقاى سازش و مصالحه در جهان عرب (نمونه ان طرح صلح 1981 شاه فهداست )، تعديل همسايگان ستيزه جو (به ويژه سوريه ، عراق و سازمان آزاديبخش ‍ فلسطين )، رسيدن به سازش با همتاى سلطنتى خود، ايران و افزايش ‍ نفوذ معنوى خود به عنوان سرپرست شهرهاى مقدس مسلمانان ، از مهمترين نقشهاى ديپلماتيك اين كشور است .
قدرت سوريه نيز با وجود شكست آن كشور از رژيم صهيونيستى در سال 1967 و از دست دادن ارتفاعات جولان به نسبت افزايش ‍ يافت . حكومت سوريه از طريق مشاركت با مصر در جنگ اكتبر اعتبار خود را باز يافت . به علاوه اين كشور در برابر قدرت ، كاملا با تدبير رفتار مى كرد به گونه اى كه توانست در سال 1974 حمايت سياسى آمريكا را در ((ديپلماسى رفت و برگشت )) بدست آورد و از پشتيبانى نظامى شوروى در قالب پشتيبانى مستمر از جنگ افزارهاى اصلى ، برخوردار شود.
سوريه ، لبنان را نيز به عنوان بخشى از منطقه نفوذ خود مى نگريست . هنگامى كه جنگ داخلى موجب رها شدن نيروهايى گرديد كه ممكن بود لبنان را به كشورى افراطى و چند پاره مبدل كنند، سوريه با گسترش نيروهاى ارتش خود بر بخش همده ان كشور تسلط يافت . دمشق در پى آن بود تا قدرت تصميم گيرى مستقل گروههاى لبنانى و جنبش ازاديبخش فلسطين را كاهش دهد. به اين دليل كه سوريه مى خواست از اين مهم اطمينان حاصل كند كه موقعيتش توسط گروههاى مذكور تضعيف نمى شود و سد شكننده اش در مقابل رژيم صهيونيستى فرو نمى ريزد.
بطور كلى با تقويت روابط ميان مصر و عربستان سعودى و تنش ‍ زدايى ميان آمريكا و شوروى باعث كاهش نفوذ دو قطبى گرايى بر نظام عرب گرديد و در نتيجه از اهميت مسايل عقيدتى در گفتمان ميان اعراب كاسته شد، بطوريكه حتى كشمكش ميان اعراب و رژيم صهيونيستى بجاى درگيريهاى بى حاصل ، تبديل به چهار چوبى براى ايجاد مناسبات ارضى ، نظامى و امنيتى گرديد. ((شوراى ملى فلسطين )) راه حلى كه از مذاكراه دو كشور حاصل شده باشد را مورد تاييد قرار داد. اما بهرحال بر اختلافات عقيدتى همچنان پافشارى مى شد.
ليبى و عراق بر ((مواضع عقيدتى بنياد گرانه )) خود نسبت به اتحاد اعراب و آرمان فلسطينى در راستاى انطباق با رژيم صهيونيستى به مخالفت با روش سازمان آزاديبخش فلسطين پرداختند. در خصوص نفوذ روز افزون آمريكا در منطقه نيز اختلاف نظر وجود داشت . نفتى از راه معاملاتى چون به هدر دادن ثروتهاى نورسيده نفتى از راه معاملات سفته بازى و مصرف خود نمايه ، عربستان سعودى را در معرض انتقاد كشورهاى فقير عربى قرار داد.
3 - تجزيه و كشمكش مجدد در دهه 1980  
سالهاى 1978 تا 1988 با تشنج زدايى نسبى دهه پيش از آن به شدت مغايرت داشتند. درگيرى درون منطقه اى به سبب احياى مجدد جنگ سرد به نحو چشمگيرى افزايش يافت ، نظام عرب نيز به سبب كنار گذاشته شدن مصر و ستيزه جويى روز افزون ايران و رژيم صهيونيستى تضعيف گرديد. رواج مجدد جنگ سد بر آتش ‍ كشمكش هاى منطقه اى دامن زد؛ هجوم شوروى به افغانستان در سال 1979 بر منطقه اى دامن زد؛ هجوم شوروى به افغانستان در سال 1979 بر منطقه خليج فارس اثر گذاشت و رقابت آمريكا و شوروى در شاخ آفريقا، پهنه درياى سرخ را تحت تاءثير قرار داد. ((دكترين كارتر)) در سال 1980 خاطر نشان مى ساخت : بجاى آنكه امريكا از طريق متحدان خود وارد عمل شود بايد به طور مستقيم در خليج فارس مداخله كند.
دولت ((ريگان )) به روابط خود با رژيم صهيونيستى عمق بخشيدن ، كشورى كه به عنوان متحد استراتژيك آمريكا در مقابل اتحاد شوروى به حساب مى آمد و يك ژاندارم بالقوه در داخل منطقه قلمداد مى گشت . حملات هوايى آمريكا به ليبى در سال 1986 نشان داد كه ايالات متحده براى دفاع از منافع خود به طور مستقيم به نيروى نظامى متوسل خواهد شد.
در اين ميان ، جهان عرب به سبب قرار داد صلح 1979 مصر و رژيم صهيونيستى و جنگى كه عراق بر عليه ايران در سال 1980 به راه انداخت دچار تفرقه گرديد. اقدامات ((سادات )) در جهت صلح با رژيم صهيونيستى با خستگى مردم مصر از جنگ همراه شد. مصر به صحراى سينا، ذخاير نفتى ، كانال سوئز، خروج نيروهاى نظامى (بيگانه )، سرمايه گذارى روز افزون اقتصادى و كمك چشمگير نظامى و اقتصادى آمريكا دست يافت ولى بهاى سنگين (و غير منتظره ) آن را با منزوى شدن از جهان عرب پرداخت . اكثر كشورهاى عربى سفيران خود را از مصر فراخوانده و كمك و روابط تجاريشان را با اين كشور قطع كردند. مصر از اتحاديه عرب اخراج گرديد و دفاتر اصلى اتحاديه عرب از قاهره برچيده شد. به علاوه هنگامى كه پيمان مصر و رژيم صهيونيستى به صلحى همه جانبه - كه فلسطينى ها و سورى ها را بهره مند سازد - منجر نگرديد، اين كشور در مهار رژيم صهيونيستى نيز نينجامد. نيروهاى مسلح اين رژيم ، شش هفته پس از عقب نشينى از صحراى سينا در آوريل 1982 لبنان را مورد تاخت و تاز قرار دادند. ((عبدالمنعم سعيد على )) چنين اظهار مى كند.
رژيم صهيونيستى از انزواى مصر پس از ((توافقات كمپ ديويد)) بسيار بهره برد و نيروگاه هسته اى عراق را در ژوئن سال 1981 نابود ساخت ، در ژوئن 1982 به خاك لبنان تجاوز كرد و به تقويت نفوذ خود در سرزمين هاى عربى اشغال شده از ژوئن 1967 به بعد، پرداخت .
نتيجه اصلى اين صلح جداگانه اين بود كه عربستان سعودى را ناگزير به پيوستن به اردوى طرد كنندگان نمود (كه سوريه و عراق آن را رهبرى مى كردند)، چرا كه مصر اتفاق نظر اعراب را كه عربستان سعودى مشوق آن بود در هم شكسته و در ميان ملتهاى عرب مخالفتهاى شديدى را برانگيخته بود. رياض فاقد توان لازم براى برقرارى ائتلافى قابل ملاحظه در پيرامون خود بود و به تنهايى قادر به انجام امور نبود، خصوصا از زمانى كه در ايران يك حكومت بنيادگراى اسلامى در سال 1979 به ظهور رسيد. عربستان سعودى به عنوان كشور پيشتاز اسلامى كه توليت شهرهاى مقدسه مكه و مدينه را بر عهده داشت ناگزير به دفاع از اعتبار و حيثيت خود بود. با اين وصف ، هراس از جنبش هاى سياسى اسلامى ، موجب نزديكتر شدن عربستان سعودى به سوريه غير مذهبى - كه مقاومت اسلامگرايان خود را در سال 1982 در هم شكست - و عراق گرديد.
حكومت سعودى همچنان از عراق بيمناك بود. فوريه 1980 زمانى بود كه عراق پيشنهاد ((پيمان امنيتى خليج فارس )) را مطرح كرد به اين معنا كه بغداد در مقابل فشار ايران از كشورهاى كوچكتر خليج فارس حمايت نمايد عراق ، خليج فارس را به عنوان منطقه متعارف نفوذ خود مى نگريست ، هر چند كه از عدم وجود يك بندر مناسب در مى نگريست ، هر چند كه از عدم وجود يك بندر مناسب در كنار خليج فارس ناخرسند بود. عربستان سعودى با تشكيل ((شوراى همكارى خليج فارس )) (GCC) در سال 1981 تا اندازه اى از اين پيشنهاد عراق استقبال كرد. اين شورا با همكارى ضعيف شش كشور حوزه خليج فارس تشكيل يافت . از نظر نظامى و اقتصادى ، بزرگترين عضو شورا، يعنى عربستان سعودى قادر بود تبديل ((شوراى همكارى خليج فارس )) (GCC) به ائتلافى سعودى محور را براى ايجاد توازن قدرت ميان ايران و عراق امكان پذير سازد. به هر تقدير، در حالى كه جنگ ايران و عراق ادامه مى يافت ، تشويق كشورهاى عضو ((شوراى همكارى خليج فارس )) (GCC) از بلند پروازيهاى عمده انان ، احتمال شكست عراق و تجزيه آن كشور به دست ايران بود. از اين رو، انان
كمك هاى مالى چشمگيرى را براى بغداد فراهم آوردند، به علاوه راههاى ارتباطى و ترابرى خود را بر روى ان كشور گشودند كه اين اقدام از انزواى ارضى عراق مى كاست .
با سود جستن از اختلافت موجود در جهان عرب ، قدرت نسبى رژيم صهيونيستى و ايران در دهه 1980 به نحو چشمگيرى افزايش يافت . مصر و عراق هر دو براورد نادرستى از تاءثير اقدامات خود كرده بودند. پيمان صلح مصر بجاى آنكه به مذاكرات بيشتر بينجامد، باعث شد رژيم صهيونيستى از فشارهاى وارده بر جبهه جنوبى آسوده گردد و اين كشور قادر ساخت تا جاى پاى خود را در مناطق جنوبى و مركزى لبنان محكم نمايد و در نتيجه از امنيت سوريه بكاهد. عراق مى پنداشت كه قادر به شكست سريع ايران است ، چرا كه نيروهاى مسلح ايران پس از انقلاب 1979 اين كشور، ناتوان شده بودند. اما بر خلاف اين پندار، عراق جنگى به راه انداخت كه هشت سال متوالى به درازا كشيد، داريى هايش را تباه نمود و اين كشور را ناچار ساخت تا براى دستيابى به نيروى كار، جنگ افراز و وزنه استراتژيك به مصر متمايل گردد. اين تغييرات سياسى ، مصر را قادر ساخت تا با حفظ مواضع خود، مجددا به جهان عرب ملحق شود. اين الحاق ، درست در برهه اى از زمان صورت مى پذيرفت كه هراس ‍ اعراب از اشغال عراق توسط ايران ، بر تنفر ايشان از ((صلح جداگانه )) مصر غلبه داشت . به اين ترتيب بجاى انكه عراق رهبر ستيزه جوى منطقه شود به همسايگان عربش متكى شد و ناخواسته مركزيت ديپلماتى مصر را به منطقه باز گرداند.
به سبب رقابت در حال پيشرفت سوريه و عراق ، هر يك از انها براى پيشگامى در كرانه خاورميانه به مجادله با يكديگر پرداختند و به اين ترتيب اردوى كشورهاى طرد كننده نيز دچار آسيب گرديد. سوريه طى جنگ ايران و عراق ، ايران را حتى از نظر ديپلماتيك مورد پشتيبانى قرار داد و خطوط انتقال نفت عراق به كشورهاى حوزه مديترانه را مسدود ساخت . اين عمل سوريه به اقتصاد عراق لطمه وارد اورد و نيروهاى نظامى عراق را در اين تشويش قرار داد كه شايد از پشت سر نيز جبهه دومى گشوده گردد. سوريه على رغم قطع مناسبات با يكديگر كشورهاى عربى بر سر مساله عراق به دريافت كمك از عربستان سعودى ادامه مى داد. اين كشور (سوريه ) اخراج سازمان آزاديبخش فلسطين (PLO) از بيروت را در سال 1982 غنيمت شمرد و به سلطه خود بر باقيمانده نيروهاى فلسطينى شدت بخشيد. با اين همه ، سوريه به سبب نفر رژيم صهيونيستى در بخشهاى جنوبى و مركزى لبنان در يك موضع دفاعى قرار گرفت ؛ در لبنان از سوى نيروهاى در حال رشد اسلامگرا كه تحت حمايت متحد خود، ايران بودند، مورد تهديد واقع شد و اتحاد اردن با عراق ، موجبات نگرانى اين كشور را فراهم آورد. همچنين بحران بر سر مساله گروگانهاى آمريكايى به روابط اين كشور با و واشينگتن لطمه وارد اورد و در نتيجه توان سوريه در حفظ قلمروى نفوذش در كرانه خاورميانه كاهش يافته و محدود گرديد.

next page

fehrest page