4- باشگاه لانيز
باشگاه لاريز در سال 1917 توسط يكى از فراماسونرهاى آمريكائى به نام مولين
جومز در شهر شيكاگو تاسيس شد و شعبه اى از آن در تاريخ پانزدهم فروردين 1336
در ايران افتتاح گرديد و به زودى در پنجاه شهر ايران شعباتى را داير كرد!اعضاى
اين باشگاه هر ماه در روزهاى پنجشنبه اول و سوم ، در يكى از هتلهاى تهران
تشكيل جلسه مى داد. برخى اعضاى آن عبارت بودند از:
بوذرى ، اسمائيل اردلان ، هرمز آرش كاظم اشرفى ، منصور امامى ، صادق آهى ، منصور
پور سينا، على تاجبخش ، حسن تراب ، ميشل جمايل ، احمد حريرى ، ادموند حكيم ، حبيب الله
ديهيم ، معزالدين ذلفقارى ، عزيز رفيعى ،
اسمائيل شريفى ، محمود شكوه ، طاهباز، حسين علاء، على نقى ف ، حسن فصيحى ، محمد
كاظمى ، وانك گرنى ، ارباب گيو، عبد الحسين مثقالى ، ويلهلم مقدم ، حسن مهدوى ، تقى
يزدى و مهدى يزدى . اين باشگاه يكى از فعالترين مراكز سازمان ماسونى آمريكا در
ايران بود كه تا قبل از انقلاب اسلامى در ايران فعاليت گسترده اى داشت .
لازم به ياد آوريست كه در كنار اين لانه هاى فساد آمريكائى ، دها مراكز ديگر تحت عناوين
مختلف از جمله انجمن خيريه فعاليت داشتند كه كار آنها جمع آورى اطلاعات براى سازمان
جاسوسى آمريكا بود.
لژهاى تابع اتحاديه لژهاى آلمان در ايران
لژهاى آلمانى به دنبال اختلافات سازمانهاى ماسونرى فرانسه و انگليس با گراند لژ
آلمان در ايران پديدار شدند و نخستين فراماسونر ايرانى كه به فكر تاسيس لژ
آلمانى در ايران افتاد، دكتر تقى اسكندرانى بود كه در آلمان ايران افتاد، دكتر تقى
اسكندرانى بود كه در آلمان به عضويت فراماسونى اين كشور در آمد و بعد از آمدن به
ايران با افرادى چون : سيد حسن تقى زاده حكيمى ( حكيم الملك ) تماس گرفت و با كمك
آنان پايه هاى لژهاى آلمانى را در ايران پى ريزى كرد. اين لژها عبارت بودند از:
1- لژ مهر
اين لژ در روز هفدهم بهمن ماه 1338 با تقاضاى هفت استاد فراماسونى به اسامى : حسين
علاء، سيد حسن تقى زاده ، مختار الملك صبا، عبدالله انتظام ، تقى اسكندانى ، ابولحسن
حكيمى و فوگل آلمانى به ثبت رسيد و لژهاى متحده آلمان به ايشان اجازه تاسيس لژ مهر
را داد. اين عده ابتدا سازمان نيمه مخفى كلوپ ماسونيك را بوجود آوردند. بعد كاملا مخفيانه
عمل كردند. حسين علاء رياست اين لژ را با عنوان اولين استاد اعظم به عهده داشت و
اسكندرانى دبير آن بود. اين لژ مورد استقبال آلمانى هاى مقيم ايران و همچنين بعضى از
روشنفكر نماها شد و كار آن بالا گرفت ، به طورى كه گراند لژ آلمان ، شعبه ديگرى
به نام لژ آفتاب در تهران داير كرد. در همين لژ آفتاب بود كه مهندس شريف امامى در
مدت سه ماه از از عضويت ساده به درجه استادى و سپس استاد ارجمندى رسيد
2- لژ ستاره سحر
به تقاضاى چهل نفر پس از تشكيل گراند لژ ايران در تهران تاسيس شد و استادى آن
به شريف امامى واگذار گرديد. پس از تشكيل اين سه لژ، گراند لژ آلمان موافقت خود
را با تاسيس گراند لژ ايران متشكل از لژهاى مهر و آفتاب و ستاره سحر اعلام نمود. يك
سال بعد از اينكه گراند لژ ايران فعاليت خود را آغاز نمود، شريف امامى و اشرف
احمدى و امير حكمت با موافقت سى هفت تن ديگر از ماسونهاى ايرانى ،آمادگى خود را براى
پيوستن مجدد به لژهاى متحده آلمان اظهار داشتند. بر اثر پافشارى هاى انشعابيون ،
اتحاديه لژهاى آلمانى تقاضاى آنان را پذيرفت و لژ ستاره سحر با شماره ثبتى
867 در سال 1960 تاسيس گرديد. تمام اعضاى اين لژ از كار گزاران رژيم پهلوى
بودند،:
شرف امامى - رئيس مجلس سنا،على امر حكمت - سناتور، اشرف احمدى - سناتور عباس آرام
- وزير خارجه ، قدس نخعى - وزير در بار، سيد مهدى پيراسته - سفير ايران در بلژيك
، مطيع الله حجازى - سناتور، همايون بهادرى ، ابولحسن
معدل قاسم لاجوردى ، سفيع امين .
ناگفته نماند كه هيئت رهبران لژ ستاره سحر در
سال 1964 با اجازه اتحاديه لژ آلمان ، لژ ديگرى در تهران به نام لژ ناهيد ناهيد
تشكيل دادند كه شريف امامى بر آن هم رياست داشت !كارگردانان و بنيانگزاران لژهاى
وابسته ، به اتحاديه لژهاى آلمان از نخستين روزهاى فعاليت خود سعى كردند در ميان
دانشگاهيان نفوذ و رسوخ كنند و تا قبل از انقلاب اسلامى در ايران بدين كار
مشغول بودند. آخرين نقشى كه در اين لژ صحنه سياسى بازى كرد، بازيگرى شاپور
بختيار يكى از اعضاى قديمى فراماسونرى بود.
پايان سخن
ديديم كه در اوايل قرن هجدهم ميلادى ، سازمان بنايان آزاد فرو ريخت و موضوع
فراماسون منحصر به يهود و يهوديان شد و از سير عادى خود خارج گشت و در دست
استعمار به عنوان ابزارى براى درهم كوبيدن نهضتهاى
ملل شرق در آمد كه ايران هم خواه و ناخواه در نهضت مشروطه بدان گرفتار شد.
به استناد نوشته هاى فراماسونرهاى بزرگ ، هدف اين فرقه ، ايجاد هرج و مرج و كشت
و كشتار و در نتيجه برگشت انسان به حال توحش است كه امروز ما اين حالت ناخوشايند
را در سطح دنيا به وضوح مشاهده مى كنيم و يك نگاه گذرا به جوامع غرب و بسيارى از
ملل خود باخته شرق به خوبى اين مساله را نمايان مى كند. البته منظور از توحش
تصوير حالت انسانهاى غارنشين نيست ، بلكه مراد توحش فكرى است كه دنيا در سالهاى
پايانى قرن بيستم يعنى عصر اتم و تكنيك و كامپيوتر و اطلاعات سراسيمه به سوى
آن مى رود و ناخدا گاه با ساز صهيونيسم مى رقصد!
توحش فكرى كه هرج و مرج و آدمكشى زاييده آنست ، سراسر غرب را آلوده كرده و اثرات
زهر آگين آن ملل شرق را هم مسموم نموده است . در
حال حاضر بيشتر افراد جوامع غرب را از انواع بيمارى هاى هيستريك رنج مى برند. در
گوشه و كنار دنيا قدرتهاى استعمارى ملل ضعيف را مى كشند و غارت مى كنند. آمار
جنايات و فساد هر ساله بالا مى رود و تنها در ايالات متحده آمريكا، در هر دقيقه بيست و
هشت جنايت انجام مى گيرد و چهل و مورد تجاوز به عنف واقع مى شود!در ممالك تابع
الگوى غرب ، زن از مرد خود شوى از زن خويش بيگانه اند و ابايى از معاشرت با
ديگران ندارند!دختران و پسران در اينگونه جوامع از خود بيگانه و از خانه فراريند. در
هر شبانه روز ميليونها ليتر مشروباط الكلى در گلوى انسانها سرازير شده و آنان را
به ددخويى وا مى دارد. افيون بيداد مى كند و خانمان مى سوزد موزيكهاى ناهنجار و بى
سروته ، فرسوده و گوشها را مى خراشد. همه جا دزدى و فحشاء روا جمهورى اسلامى
ايران كامل دارند. فرهنگ برهنگى مايه مباهات است و طلاق امرى عادى محسوب مى گردد!
آيا اين مشت نشانه خروار مصداقهاى توحش مدرن نيست ؟ آيا اين همان انسانى است كه خداوند
كريم او رانايب خود بر روى زمين قرار داد؟آيا معنى كرامت و مقام انسان اينست ؟
از آنجا كه هيچ معلولى بى علت نيست ، بايد دانست كه علت اين توحش و واپس گرايى
در چيست ؟ به طور حتم عاملى وجود دارد كه جماعت بشرى را با چنان شتابى به چنين
مردابى در مى افكند. بسيار ساده لوحانه است اگر بپنداريم كه اين جوامع به
ميل خود مى خواهند اينگونه باشند، زيرا فطرت انسان گرايش به ذاتى او به خداوند،
خود مانع بزرگى بر سر اين راه است ، مگر آنكه شيطانى باشد و
وسائل شيطانى را بر انگيزد، و با تعليمات مسمر وى را از صراط مستقيم خارج كند به
طورى كه به تدريج برايش به صورت عادت در آمده و خود به خود آنرا به
نسل آينده انتقال دهد. در حقيقت امروز انسان تابع الگوى غرب به پاى شيطان قربانى
مى شود،اما خود نمى فهمد، زيرا او را در چهل مركب فرو برده اند و او كه غرق در
كاميابيهاى كاذب است ، هرگز فرست شناسايى دشمنش را نخواهد داشت و اين دشمن پنهان
هرگز با وى روبرو نخواهد شد، مگر زمانى كه كاملا در افتاده باشد!
آيا سزاوار است آدمى دشمن خويش را نشناسد؟ آيا
عقل سليم اجازه چنين كارى را به انسان مى دهد؟ امروز حكايت هر وحشى مدرن مانند آن ابله در
جنگل است كه پلنگ خون آشام از وراى بوته ها و درختان او را تخت نظر دارد و مترصد
فرصت مناسبى مى باشد كه وى را از هم بدرد و آن
غافل خود را به بازيهاى كودكانه مشغول ساخته است . بدون هيچ ترديدى آن شيطان و دد
خونخوارى كه از ساليان دور تا كنون گلوى آحاد بشر را در اقصى نقاط عالم نشانه
رفته ، همانا صهيونيسم و وسائل شيطانيش سازمان هاى فراماسونرى مى باشند كه خود
صريحا بدين امر اذعان دارند.
نسل پيش از انقلاب اسلامى ايران ، خود شاهد بودند كه چيزى به دريده شدن ايران
باقى نمانده بود و صهيونيسم مى رفت كه در ايران چون ساير نقاط جهان موفق و
كامياب گردد و اگر لطف خدا شامل حال اين ملت نمى شد، چه بسا كه از جمله منحطترين
جوامع بوديم و در گنداب قوطه مى خورديم و
حال اگر نسلهاى حاضر مايلند كه آخرين بقاياى فساد صهيونيستى را بزدايند و نسلهاى
آينده را از غرق شدن در چنان گرداب مهيبى باز دارند، ملزم است كه دست دشمن را بخوانند
و بى تفاوت از كنار او نگذرند؛ زيرا با آنكه ظاهرا پس از انقلاب شكوهمند اسلامى از
سازمانهاى فراماسونرى در ايران خبرى نيست ، ولى عاقلان دانند كه هست و باشد، كه
اجتماعات آنان در قالب انجمنهاى درويشى ، فرهنگى ، هنرى ،و... به راه هميشگى خود مى
رود!تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل .
|