next page

fehrest page

back page

ميرزا سيد جعفرخان فراهانى 
مهندس ميرزا سيد جعفر خان فراهانى ملقب به مشير الدوله نيز چون همسفرش ميرزا صالح شيرازى تن به مرام فراماسونرى داد و در آغاز سال 1817 ميلادى در لندن به جمع آنان پيوست (80) .او از جمله كسانى است كه نقش مهمى در ترويج آئين فراماسونرى در عهد ناصرى داشت و به همين جهت استويك جاسوس انگليسى كه در سال 1860 ميلادى براى انجام ماموريت خود به ايران آمد او را مرد وطن خواه خوب (81) ناميده است . گمان مى رود كه وى يكى از رهنمايان ميرزا ملكم خان ناظم الدوله بوده است و به همين جهت ملكم رساله دفتر تنظيمات را خطاب به وى نوشته است . چون ناصر الدين شاه به قدرت رسيد، ميرزاجعفر مشيرالدوله را به همراه نمايندگان انگليس و روس عثمانى مامور كرد كه سر حد ايران و عثمانى را تعيين كرده و نشانه گذارى كند(82).اين ماموريت چهار سال طول كشيد و ميرزا جعفر طى رساله اى به نام تحقيقات سرحديه چگونگى كار خود و كميسيون تحديد را شرح داده است .
ابوطالب ، پسرميرزا مهدى كاشى  
يكى ديگر از پيشگامان فراماسونرى در ايران ، ابو طالب فرزند ميرزا مهدى كاشى است كه بعدها به امر فتحعليشاه فرخ ! ناميده شد، زيرا ععع خلقى طيب الادا و خلقى كالبدر اذا بدا عععع داشت و به همين جهت شاه او را در صف غلام بچه هاى خود وارد كرد!و از آن پس فرخ خان ، ساقى شاه شد. چون فرخ خان ريش و پشمش در آمد و از حيز انتقاع !خارج شد، فتحعليشاه او را به عباس ميرزا نائب السلطنه بخشيد و به پسرش نوشت :
سرخ خان ساقى خودمان را كه ريشش در آمده بود براى پيشخدمتى شما فرستاديم .. (83) او ابتدا سرهنگ شد و بعد امين الملك گشت و آنگاه به حكومت - اصفهان و گيلان - رسيد و سپس امين الدوله از كار در آمد! و مقرر شد كه عرايض و مطالب علما شاهزادگان عظام را او معروض دارد و عزل و نصب حكام ولايات به مشاوره و صوابيد او انجام بگيرد. (84)
وى در سال 1857ميلادى براى انجام ماموريتى سياسى به فرانسه رفت ولى در همان ابتدا ورود، با كليه همراهانش به عضويت گراندوريان دوفرانس در آمد. همراهان او ميرزا على نقى حكيم الممالك ، حاجى ميرزازمان خان غفارى ، ميرزارضاغفارى ، نريمان خان سهام الدوله و ميرزا ملكم خان نظام الدوله بودند. در اثبات خيانت او همين بس كه پيمان ننگين پاريس (1857 - م ) را با انگليسيها بست ، يعنى هرات و افغانستان را به انگليسى ها بخشيد. (85)و مقدار كلانى رشوه گرفت !پس از مرگ فتحعليشاه ، عده اى از شاهزادگان را هواى سلطنت در سر افتاد و جنگهاى خونينى بين خانواده قاجار در گرفت كه از جمله آنها نزاع حسين على ميرزافرمان فرما با عليخان معروف به عادلشاه بود. پس از شكست و گرفتارى فرمانفرما به دست عادلشاه سه تن از فرزندان او به اسامى رضاقلى ميرزا، نجفعلى ميرزا و تيمور ميرزا از شيراز گريختند و از شامات گذشته و از لندن سر در آوردند(86).پس از رفتن آنها به لندن فريزر نيز به آنها ملحق شد و به فراموشخانه راهنمائيشان كرد.
تا محمد شاه زنده بود، شاهزادگان فرارى از انگلستان و عثمانى حقوق مى گرفتند - ماهى سيصد تومان - و در سايه حمايت علنى دولت انگليس ‍ و سازمانهاى مختلفه منجمله فراماسونرى انگلند عليه ايران تحريك مى كردند و حتى با ارسال پول و راهنمائى مامورين مخفى و علنى در ايجاد بلوا و آشوب مى كوشيدند. (87)
از اين شاهزادگان سفرنامه اى باقى مانده كه كه چگونگى ورود خود را به گراند لژ انگلستان بيان كرده اند:
...يوم پنجشنبه غره ربيع الثانى اينجانب و اخوان و ميرزا ابراهيم شيرازى و خواجه اسعد باش ترجمان ، سه ساعت به غروب مانده به مجمع فرميسيان در آمديم تا چهار ساعت از شب گذشته در آن مجمع و محفل بوده و از اسرار و علوم آن فن شريف با بهره گشته اگر چه قواعد و رسومات آن محل عظيم ، آدمى خود بايد رفته باشد و ديده باشد وليكن آنچه بر ما مشخص و معلوم شد چنانچه آدمى رعايت قوا ئد و رسومات را نمايد، بسيار منافع در دين و دنيا حاصل خواهد شد!
ماسونهاى عصر ناصرى  
ميرزافتحعلى آخوند زاده  
نخستين كسى كه انديشه هاى او را براى سازمان فراماسونرى در ايران باز كرد، ميرزا فتحعلى آخوند زاده بود. هر چند كه وى در ايران اقامت نداشت ، ولى افكار او در غرب گرايان ايرانى بسيار موثر افتاد. وى كه يك سكولاريست تمام عيار و ضد دين و مذهب است ، تنها راه رهايى ايرانيان از قيد استبداد را، پيوستن به فراماسونرى مى داند. او در سال 1863 خطاب به ايرانيان مى نويسد:
اى ايرانيان !اگر مى توانستيد منافع آزادى و حقوق بشر را در يابيد، هرگز بردگى و فروتنى را نمى پذيرفتيد، شما به آموختن دانشها مى پرداختيد و انجمن هاى سرى بنياد مى كرديد و با يكديگر متحد مى شديد كه خود را از استبداد ممستبدين رها سازيد. (88)
در جاى ديگر مى گويد:
...اى اهل ايران !اگر تو از نشاة آزاديت و حقوق انسانيت خبردار مى بودى به اينگونه عبوديت و به اينگونه رذالت متحمل نمى گشتى و طالب علم شده فراموشخانه ها گشادى و مجمعها بنا مى نمودى ... (89) به طور قطع وى يكى از معلمين و راهنمايان ميرزا ملكم خان بنيانگزار فراماسونرى در ايران است . او با ملكم در سال 1863 ميلادى آشنا شد و خود مى گويد روزى دو بار با هم صحبت مى كرديم .(90)
هنگامى كه ملكم در تفليس بوده با آخوند زاده درباره فراماسونرى گفتگوهايى داشته و آخوند زاده وى راروح القدس نام نهاده بود. به عقيده آخوند زاده اصئل فراموشخانه و فراماسونيسم داراى هفت تكليف است كه اگر بعضى از آنها محمل بماند، آدمى را از دايره انسانيت خارج است !
دشمنى وى با اسلام چنان بود كه آنرا باعث بدبختى مى شمرد و كوشش او در تغيير الفباى عربى به خاطر همين ضديت با اسلام بود. آخوند زاده چون سرسختانه به اسلام و پاى بندى بدان مى تاخت نمى توانست از هواخواهان و خوانندگان فراوانى برخوردار باشد. حتى كتاب او پيرامون مشروطه يعنى مكتوبات كمال الدوله هرگز چاپ نشد. (91)اما عده اى از نويسندگان غرب گرا او را منزه دانسته و نوشته اند: ميرزا فتحعلى آخوند زاده به واسطه علاقه مفرطى كه به پيشرفت و ترقى ملل اسلامى داشت مى توان او را يكى از خادمين اسلام دانست !(92)
ميرزا آقا خان كرمانى ميرزا آقا خان كرمانى نيز از فراماسونهايى بود كه دستدر دست ملكم خان و شيخ محسن خان مشير الدوله داشت و در رسالات خود به نامهاى سهمكتوب و صد خطابه سفارشات آخوندزاده را تكرار كرده است . وى دراستامبول با تعاليم فراماسونرى آشنا گشت و پس از بازگشتش به ايران سخت ازفرقه ضاله ازليه (93) حمايت نمود.
ميرزا آقاخان كرمانى در ايام اقامت در استامبول به واسطه تاثير عوامل مختلف اجتماعى دستخوش تحول فكرى عجيبى شد و از بدو ورود كه با ميرزا يحيى صبح ازل و پيروان او ارتباط داشت ، متمايل به حضرت ازلى گرديد و به راه زندقه و الحاد مى رفت و با اسلام و عرب به همان شيوه و مخصوص روسى پسند آخوند زاده ، عناد خصومت مى ورزيد. (94)درباره نوشته هاى او كه در حقيقت تقليدى از آثار آخوند زاده است ، بايد گفت كه نوشته او يك مكتوب است نه سه مكتوب و تازه مكتوب مزبور از سه مكتوب ميرزا فتحعلى الهام گرفته است ... (95)
ميرزا يوسف خوان مستشار الدوله  
از ديگر چهره هاى بارز فراماسونرى در عصر ناصرى ميرزا يوسف خان مستشار الدوله صاحب كتاب يك كلمه است . تاريخ صحيح ورود او به اين لژ ماسونى - Amitie clemente - در دست نيست ولى فرمان نشان روزكرواCroix Rose كه از طرف استادان لژ مذكور به او داده شد به تاريخ بيست و هشتم نوامبر 1869 مى باشد و در زير فرمان نشان او معماران اعظم لژ نوشته اند: ما معتمدين لژ كلمانت امتيه گواهى مى كنيم كه عنوان حاضر به وسيله ما به برادر ميرزا يوسفخان ، پس از آنكه در حضور ما مراتب را امضاء كرد، تسليم شد. (96)
مستشار الدوله كه در مدت اقامتش در پاريس به راهنمايى گرانداوريان فرانس ، كتاب يك كلمه را نوشت ، پس از بالا و پائين رفتنهاى بسيار و با تظاهر به ديندارى ، عاقبت كد فرانسه را بر قانون اسلام ترجيح مى دهد و عملا دين را از سياست جدا مى كند. به نظر او كد فرانسه تنها درباره اين جهان سخن مى گويد و در برگيرنده همه شهروندان فرانسه بدون توجه به مذهبشان مى شود، وولى در كتب فقهى اسلامى ، مسائل غير مذهبى با هم آميخته است و در نتيجه اتباع غير مسلمان خود به خود ارج بر اين قانون نمى گذارند. (97)مستشار الدوله به تقليد از آخوندزاده و ملكم در صدد تغيير الفباى عربى بر آمد. عجب آنكه نويسنده اى مى نويسد :نامبرده از پيشروان نشر فكر آزادى و تغيير الفبا در ايران بوده و زحمت زيادى در اين باب متحمل شده و در سال 1303 هجرى و قمرى ، رساله بسيار مفيدى هم به عنوان اصلاح خط اسلام نوشته و چاپ كرده است . (98)
مختصر آنكه هواخواهى او از غرب به اندازه اى بود كه در آن شرايط نابسامان اقتصادى ، از دولت مى خواست تا به استعمار گران اجازه دهد كه راه آهن را در ايران برپا كنند (99).
او در تظاهر به ديندارى استاد بود و همانگونه خود در نامه اش به آخوندزاده اشاره مى كند، آيات قرآن و احاديث را به كار مى گرفت تا كسى نگويد كه فلان چيز بر ضد اسلام و يا اسلام مخالف ترقى و تمدن است . (100)
ميرزا حسين خان سپهسالار  
ميرزا حسين خان سپهسالار معروف به دلاك زاده (101) و ملقب به مشيرالدوله همراه با سه برادرش حقيقتا چهار شيطان مجسم بودند. (102)او در تركيه و عثمانى به عضويت فراماسونرى در آمد و رسما لباس ‍ آنها را در بر كرد و حلقه غلامى انگلستان را به گوش آويخت . همو بود كه امتياز رويتر را براى ارباب خود كسب كرد و اين عمل چندان شادى دولت انگلستان را بر انگيخت كه لرد كرزن طراح سياست انگليس در خاور ميانه گفت : شوق و شعف ايران براى براى دوستى با انگلستان و صميميت و وفادارى نسبت به اين دولت هيچوقت تا اين درجه بالا نرفته بود كه در زمان صدارت ميرزا حسين خان سپهسالار بالا گرفت !(103)
راوينسون انگليسى هم درباره او مى نويسد:
...در برنامه ميرزا حسين خان صدر اعظم كه براى احياى مملكت ايران طرح شده بود، مخصوصا اين نظر را داشت كه منافع ايران را با منافع انگلستان توام كند.
به موجب امتياز رويتر، خطوط راه آهن ، ترامواى شهرى ، استفاده از تمامى معادن ، احداث مجارى آب زراعى ، تاسيس بانك در سراسر كشور، حق لوله كشى گاز، احداث خيابانهاى پايتخت ، سد سازى ، ايجاد خطوط پستى و تلگرافى ، تاسيس كارخانه هاى صنعتى و حق انحصار تمامى كارخانه هاى عام المنفعه به مدت هفتاد سال توسط اين استاد فراماسونرى به انگلستان بخشيده شد. قبل از سپهسالار بيگانگان سنگ امتيازات متعددى را به سينه مى زدند، ولى چندان موفقيتى حاصل نكردند، اما وقتى سپهسالار فراماسون آن خيانت بزرگ را آشكار ساخت ، روسها و ساير خارجيان توانستند به اتكاى اجازه نامه رويتر، امتيازات بى شمارى تقاضا كنند و به دست آورند و زنجير اسارت را به گردن لت ايران مستحكم تر سازند. (104)
انگلستان در مدت ده سالى كه سپهسالار در ايران حكم ميراند، هرچه خواست به دست آورد. او كه در فراموشخانه ملكم هم عضويت داشت همواره حامى و پشتيبان وى بود و تجارب فراماسونرى خود در لژ گرانداوريان فرانسه وابسته به لژ انگلستان را در اختيار ملكم مى گذاشت .
سپهسالار در دوران اقامتش در استانبول از مريدان حاجى ميرزا صفا(105) بود كه خانقاه او مجمع فراماسونها به شمار مى آمد. ميرزا حسين خان مشير الدوله كه خود را از مريدان خواص حاجى ميرزا صفا مى دانست ، علاوه بر مراوده اى كه در دوران لژهاى فراماسونرى با وزراء و درباريان عثمانى پيدا كرده بود، در خانه قاه حاجى ميرزا صفا با كسانى كه هميشه در امور دولتى شركت داشتند، دوست شده بود و از آنها براى پيشرفت كارهاى سفارت استفاده مى كرد.(106)
ناگفته نماند كه حاجى ميرزا صفا از اقطاب فراماسونرى عثمانى بود و همه ماسونهاى عثمانى سر بر آستان او داشتند.(107)بدون شك و ترديد هيچ صدر اعظمى در دوران قاجار به اندازه ميرزا حسين خان سپهسالار مرتكب خيانت به ايران و ايرانى نگرديده است ، اما با اين وجود شاه نابخرد قاجار در نامه اى به او مى نويسد:
...از خدمت شما چندان راضى و خشنود هستيم كه به وصف نمى آيد. انشاء الله چنانچه مكرر هم نوشته و وعده داده بودم تلافى خدمات شما با التفاتهاى گوناگون خواهيم فرمود...!(108)
ميرزا عليخان ظهير الدوله  
ميرزا عليخان ظهير الدوله داماد ناصرالدين شاه نيز از جمله فراماسونهاى اين عهد است كه انجمن اخوات را به وجود آورد، البته شالوده اين انجمن را صفى عليشاه از دراويش نعمت اللهى ، ريخت . ما سندى در فراماسون بودن و يا جاسوس بودن صفى على شاه در دست نداريم ، اما اين را ميدانيم كه انجمن اخوات كه ارتباط فراماسونرى داشته ، روى گرده آموزشهاى صفى عليشاه پديد آمد و بنيانگزاران آن از مريدان او بودند (109)گرچه اكثريت تاريخ نگاران اين دوره و بعد از آن كوشيده اند تا انجمن اخوات را منزه جلوه دهند، اما شواهد نشان مى دهد كه اين انجمن با تظاهر به مسلك درويشى ، عامل لژ گرانداوريانت دوفرانس بوده و سياست آنها را تعقيب مى كرده است .
امين الملك - اسمائيل مرزبان - رئيس هيئت مشاوره انجمن اخوات در جشن پنجاهمين سالروز تاءسيس آن گفت :
...مى خواهم ابتدا اوضاع و احوال محيطى را كه در آن محيط، انجمن اخوات ابتدا به طور سرى و سپس به طور علنى به وجود آمده است ، براى آقايان تشريح كنم تا از علل و موجباتى كه باعث طلوع فكر و تاسيس اين انجمن گرديده است ، اطلاع حاصل نمايند. (110)
متن نطق امين الملك نشان مى دهد كه انجمن اخوات كاملا از مرام فراماسونها پيروى مى كرد و ماسونهايى كه در فرانسه و انگلستان به عضويت لژها در آمده بودند از عوامل تاسيس آن به شمار مى آمدند. در اندك مدتى عده زيادى از درباريان و صاحب مشاغل مهم ، چون شاهزاده سيف الدوله ،ظهير الدوله و ميرزا نصرالله دبير الملك - كسى كه قانون اساسى فراماسونرى را ترجمه كرد - گرد صفى عليشاه را گرفتند و تحت رهبرى او جلسات سرى را تشكيل دادند. شعار صفى عليشاه همين شعار فراماسونها، يعنى برادرى و برابرى .
چون صفى عليشاه در سال 1316 هجرى قمرى در گذشت ، ظهير الدوله جاى او را گرفت و به صفاعليشاه معروف شد و پس از هفت ماه انجمن اخوات از حالت سرى بيرون آمد. ظهير الدوله فرمانى مبنى بر تاييد تشكيل جلسات انجمن از مظفر الدين شاه گرفت كه نخستين جلسه علنى آن در سال 1317 هجرى قمرى با شركت صد و ده تن از اعضا در خانه ظهير الدوله كار خود را رسما آغاز كرد. ظهير الدوله بدون اينكه نام فراماسونرى يا فراموشخانه به اين انجمن بدهيد، عده اى از هم مسلكان سابقش را گرد آورد و تا آنجا كه توانست سعى كرد اعضاى اوليه انجمن از رجال روشنفكر، اصلاح طلب و خوشنام باشند. (111)
از حالت و رفتار اعضاى انجمن چنين استنباط مى شود كه ظهير الدوله پيوست در نظر داشته كه اساس كار خود را با فراماسونها مطابقت دهد و همانگونه كه در تشكيلات ماسونى ديده مى شود، دوازده تن را به نام هيئت مشاور انجمن انتخاب كرد كه همه از فراماسونهاى بنام بودند.
انجمن ادعا داشت كه در كارهاى سياسى دخالت نمى كند، اما عملا فعاليت سياسى داشت .
ظهير الدوله به تقليد از فراماسونها كه مجله مخصوص دارند و مطلب سياسى در آن نوشته نمى شود در سال 1323 قمرى مجله اى به نام مجموعه اخلاق انتشار داد كه در آن ذكر شده بود: اين مجله از دخالت در امور سياسى و مذهبى خوددارى مى كند؛ و لى بسيارى از اعضاى انجمن انجمن اخوات خود از رجال سياسى تهران بودند. خود ظهير الدوله هم داماد شاه بود و مقامات بزرگ دولتى داشت و دخالت آنها در سياست حتمى بود و همه آنها در تغيير رژيم و اساس مشروطيت كمابيش دخالت داشتند. (112)
و حتى در خانه خود ترتيب نمايشهاى سياسى را مى داند كه اولين نمايش ‍ در سال 1335 بود. اين نمايش سياسى و جالب اهميت اتحاد شاه و ملت را نشان مى داد،سه شب متوالى نمايش داده شد!(113)
پس از بمباران مجلس به فرمان محمد على شاه ، خانه ظهير الدوله كه محل تشكيل انجمن اخوات بود نيز بمباران شد. عده اى چون ابراهيم صفايى بر اين عقيده اند كه شايع بود از انجمن اخوات به قزاقها تيراندازى شده و از محل انجمن مقدارى نارنجك كشف گرديده است . صحت اين شايعه مسلم نيست ، اما بودن ظهير السلطان - پسرظهيرالدوله -و نصرت السلطان و چند نفر از اخوان الصفا در صف مجاهدين فعال و مخالفين دولت كافى بود كه محل انجمن اخوات از مراكز ضد دولتى به شمار بيايد.(114)
اما حقيقت اينگونه نبود و محمد على شاه مى دانست كه محل انجمن اخوات از مراكز فعال فراماسونرى در پايتخت است . محمود محمود در اين باره مى نويسد:
علاوه بر محافل لندنى ، از طرف لژ داران پاريس نيز در تهران لژ ايرانى داير گرديد. دستگاه مرحوم ظهير الدوله مربوط به فراماسون فرانسه بود. اين امروز در زمان محمد على ، ميرزا خان ظهيرالدوله را غارت كردند به اين دليل بود كه محفل فراماسون را در آنجا سراغ كرده بودند، ولى مرحوم ظهير الدوله قبلا خبردار شده ، اثاثيه ماسونى را از آنجا به سارت فرانسه برده بودند.(115)
احمد كسروى نيز در اين رابطه مى نويسد:
...دشمنى محمد على شاه بيش از همه باظل السلطان مى بود و اين ، چون خويشى با او مى داشت و از هوا خواهان او شمرده مى شد، اين زيان را ديده ؛ اينكه گفته اند از انجمن اخوات كه در آن خانه بر پا مى شد، گلوله اى به قزاقها انداخته بودند و با پسر ظهير الدوله - ظهيرالسلطان - از آزادى خواهان مى بود، دروغ است . (116)
شيخ محسن خان معين الملك  
از دير چهره هاى سرشناس فراماسونرى در دوره ناصرى شيخ محسن خان معين الملك بود - مشيرالدوله - است كه مدتى سفير ايران در عثمانى بود همانجا لژ فراماسونرى گرانداوريانت در آمد. او مدت 12 سال گرانه متر لژ فراماسونرى گرانداوريانت در استانبول بود و عكس بزرگ او تا سنوات اخير در محافل ماسونى مذكور ديده مى شد. ناظم الدوله ديبا، سفير ايران در استانبول در گزارشى كه به صدر اعظم وقت نوشته است ، مى نويسد:اوقاتى كه جناب مشير الدوله در استانبول رياست فراموشخانه استانبول را داشت ... (117)
بعد از آنكه شيخ محسن خان مشير الدوله معزول شد، و به ايران باز گشت و دست در دست ميرزا ملكم نهاد و فراموشخانه را در ايران بر پا كرد.
چون به فرمان ناصرالدينشاه فراموشخانه ملكم تعطيل شد، شيخ محسن خان به همراه گروه اعزامى امير نظام گروسى به فرانسه رفت و رسما عضو لژ سنسرامتيته گراندوريانت گرديد.
شيخ محسن خان پس از بازگشت با همكارى عده اى از فراماسونهاى پذيرفته شده لژهاى جهانى ، لژى را در تهران ايجاد كرد كه از ميان همكارى او مى توان به ميرزامحمودخان حكيم الملك ، ميرزا محمد على قوام الدوله ، نصر الملك هدايت ، موقرالسلطنه ، ميرزا نصرالله خان مشير الدوله و مخبر الدوله اشاره كرد (118). اين لژ در زمان مظفر الدين شاه فعاليت داشت و با امين السلطان كه در آن روزها از انگليس بريده و به خدمت روسها در آمده بود، سخت مخالفت مى كرد. اينان از كسانى بودند كه در دوره مظفر الدين شاه ، با اتابك كه در آن زمان نوكر روسها بود، دشمنى مى ورزيدند و با وام گرفتن از روسها مخالف بودند؛ دانشنامه ژلاتينى چاپ و پخش مى كردند و از آن بر سر بالين مظفرالدينشاه مى نهادند... (119)
كسى كه شبنامه را بر سر بالين مظفر الدين شاه مى نهاد،موقر السلطنه داماد شاه و از فراماسونهاى فعال بود كه شبى در هنگام ارتكاب اين عمل دستگير شد و اسامى برادران ماسونى خود را فاش كرد. دريافت ، چنين است كه دست كم بيشتر كسانى را كه موقور السلطنه لو داده است از فراماسونهايى بوده اند كه چه در زمان شيخ محسن خان و جه پس از درگذشت او (در 1317) به لژ فراماسونى شيخ محسن خان پيوسته بودند. گفتنى است كه فراماسونى از گناه موقر السلطنه نگذشته و سرانجام در محرم 1328 ق (ژانويه 1910) او را كشتند. (120)
ميرزا نصرالله خان نائينى  
ميرزانصرالله خان نائينى كه در سال 1283 هجرى قمرى ،پاى پياده از نائين به تهران آمد و شاگرد موشى قهوه چى شد، يك شبه ره صد ساله پيمود. در سال 1298 به مديريت اداره روس رسيد و در سال 1303 لقب مصباح الملكى گرفت و در 1308، مشير الملك شد و آنگاه به جرگه هواداران هواداران امين السلطان پيوست و در اين مقام سمت نوكرى اتابك را داشت .(121)در 1313 وزير امور خارجه و در 1314 وزير لشكر گرديد و چون امين السلطان در سال 1316 دوباره به نخست وزيرى رسيد در انديشه بود كه وزارت خارجه را به دست مرد مطيعى بسپارد(122) و ميرزا نصرالله ، واجد اين خصوصيات بود و اتابك او را واسطه گدايى از روس گردانيد و بدين ترتيب راه مداخل به رويش باز شد. اما اين فراماسون كهنه كار حتى به اتابك كه سبب ترقى او شده بود، خيانت مى كرد و مهر امين السلطان را گهگاه كش ‍ مى رفت و با آن هر چه دلش مى خواست مى كرد. در هنگام وزارت لشكرش ‍ هر حمالى رتبه نظامى گرفت و در هنگامى كه وزير امور خارجه بود،هر يهودى در اروپا و آمريكا قنسول ايران شد و قهوه چى هاى فرنگ نشان شير و خورشيد را به سينه زدند... (123)
اين دلال وام از روسيه و عاقد قرارداد دارسى ، ابتدا عضو فراموشخانه ملكم بود. ...بيست سال قبل وقتى ميرزا ملكم خان فراموشخانه را در تهران ايجاد كرده بود، او و اتباعش را از تهران به بغداد دوانده بودند. از جمله ميرزا نصرالله خان بود كه مدتى هم در استانبول گدايى مى كرد... (124)
وى پس از آنكه به ايران مراجعت كرد به طور پنهانى فعاليت خود را دوباره شروع كرد و به عضويت لژ فراماسونرى شيخ محسن خان مشير الدوله در آمد و بغداد از او هم پسرش ميرزا حسن خان مشيرالدوله در آمد و بعد از او هم پسرش ميرزا حسن مشيرالدوله كه عضو لژ گرانداوريانت دوفرانس بود كارهاى او را دنبال كرد!
ميرزا محمود خان قمى  
ميرزا محمود خان قمى ملقب به مشيرالوزاره كه بعدا عنوان مشارك الملك يافت از جمله كسانى بود كه براى تحصيل همراه با هيئت سفارت ميرزا حسنعلى نام گروسى - امير نظام - به فرانسه رفت و چون اميرنظام و دارودسته اش همگى وارد لژ فراماسونرى سنسرامتيته پاريس شدند ميرزا محمود نيز ماسون شد. وى در دانشگاه سوربن زير نظر پروفسور لوديه كاشف سياره نپتون به تحصيل ادامه داد و خود موفق به كشف يكى از اقمار مشترى گرديد كه به نام كه به نام او، به ستاره محمودى شهرت يافت . او پس ‍ از پايان تحصيلاتش به بروكسل رفت و در شوراى طريقت بلژيك كه وابسته به لژ فراماسونى اسكاتلند بود به مقام استادى رسيد .(125)
او توقع داشت كه هنگام بازگشت ، شاه بودجه اى براى ايجاد رسد خانه در اختيار او بگذارد، ناصر الدينشاه كه معتقد بود نبايد پول را روى هوا خرج كرد او را به تلگرافخانه معرفى كرد و مخبر الدوله او را به رياست مركزى تلگرافخانه گماشت ، اما پس از چندى شاه او را از اين سمت معزول كرد. ميرزا محمود قمى ... فريب ميرزا حسين خان - سپهسالار را خورده ، خواست راپرتهاى تلگرافى را بدوا به اطلاع ميرزا حسين خان برساند و اين خلاف سليقه و سياست ناصرالدينشاه بود...به مركز امر شد كه ميرزا محمود خان معزول است ....(126)اما پس از آنكه برادران ماسونى او روى كار آمدند، ستاره محمودى نيز درخشيد!در زمان صنيع الدوله فراماسون كه رياست مجلس اول به عهده داشت ، وكيل شد و در زمان مستشارى ميسيوپرنى استاد اعظم لژ فراماسونرى بيدارى ايران به كفالت وزارت عدليه رسيد. روزى كه مشاور الملك به مقام استادى ماسونى رسيد، بيست و نه سال بيشتر نداشت . ددر متن ديپلم ماسونى او آمده است : ما استادان كرسى و افسران صاحب مقام لژ ماسونى .ST:IN:IMدر بيست نهم روز ماه دوم سال حقيقى 5865 ( سال يهود) و با حضور شوراى عالى ... تصديق مى كنيم كه برادر خيلى ارجمند و عزيزمان كيرزا محمود منجم ، متولد قم در ايران ، 29 ساله ... در ميان ما پذيرفته شده ... (127)
ملكم و فراموشخانه  
ميرزا ملكم فرزند يعقوب ارمنى بود كه در عهد محمد شاه قاجار همراه باپدرش از اصفهان به تهران آمد. پدرش يعقوب به ظاهر اسلام آورده بود، اما اين كار او جز حيله براى پيشبرد مقاصد شخصى چيز ديگرى نبود؛ زيرا وصيت كرد كه پس از مرگش او را در قبرستان ارمنه استامبول دفن كنند و بعدها پسرش براى حفظ موقعيت خود، جسد او را به گورستان مسلمين انتقال داد. (128)
يعقوب كه در حقيقت جاسوس عثمانى در ايران بود با همكارى فرزند خود، نخستين سازمان فراماسونرى را در ايران تاسيس كرد و نام فراموشخانه بدان نهادند. يعقوب شخصى بود بى باك و ناپاك كه حالت شتر مرغ داشت . هر وقت در صدد استفاده اى از ايران بود، خود را فداى دولت ايران قلمداد مى كرد و احيانا اگر بوى نفى از جاى ديگر به مشام او مى رسيد، يكباره وطن پرستى و ايرانى بودن از ياد او مى رفت . (129)
در دامان چنين پدرى ، ملكم پرورش يافت و براى تحصيل به پاريس رفت و پس از فراقت از تحصيل در سال 1267 هجرى قمرى به ايران بازگشت و در دارالفنون به شغل معلمى و مترجمى پرداخت . پس از چندى سرهنگ اتاماژور و مترجم مخصوص ماءمور سفارتخانه دولت عليه در استانبول گرديد. (130)
در سال 1273 هجرى قمرى با فرخ خان كاشى براى عقد قرارداد ننگين پاريس به اروپا رفت و در همين در همين سفر بود كه به عضو لژ سنسرامتييه در آمد و پس از مراجعت در سال 1274، با كمك ميرزا آقاخان نورى توانست اجازه تاسيس فراموشخانه را از ناصرالدين شاه بگيرد. در ابتدا، اعضاى فراموشخانه ملكم را فرنگ رفته ها و شاگردان دارالفنون تشكيل مى دادند. رياست ظاهرى فراموشخانه به عهده شاهزاده جلال الدين ميرزا پسر پنجاه هشتم فتحعلى شاه قاجار بود، اما در نهان ملكم كارها را اداره مى كرد.
ملكم خان از پشتيبانان يكدنده آوردن ارزشهاى غربى به ايران و از هواخواهان سرمايه گذارى كشورهاى اروپا در اين كشور بود (131)، از هيچگونه كوششى در راه اهداف سازمان ماسونى كه بدان سپرده بود، كوتاهى نكرد و به طور پنهانى هفت سال به تخطئه افكار و فريب مردم مشغول بود. درباره . درباره تاريخ فراموشخانه ملكم نظرها متفاوت است ، اما اكثريت تاسيس آنرا در سال 1274 هجرى قمرى مطابق با سال 1857 ميلادى دانسته اند. ملكم كلمه فراموشخانه را كه از زمانهاى بسيار قديم به فرقه (ماسونرى ) مى گفتند انتخاب كرد؛ چون مردى باهوش و زيرك بود و مى دانست چگونه بين مردم نفوذ كند، اين كلمه را كه حكايت از داستانهاى اسرارآميز و هيجان انگيز مى كرد به روى سازمان خود نهاد و جنبه رمز و ابهام فراموشخانه را با سابقه تاريخى آن در ذهن مردم ممزوج ساخت . (132)
به خاطر جازبه هاى كاذبى كه ملكم با تردستى در فراموشخانه خود ايجاد كرده بود، كارش رونق گرفت و با مطرح كردن ترقيات اروپا،بازار تبليغ غرب گرايى گرم شد. اعضاى فراموشخانه ملكم را افراد سرشناس و مقامات كشورى و لشكرى تشكيل مى دادند كه در راس آنان مى توان به عامل سپرده استعمار ميرزا آقا خان نورى اشاره كرد كه تا پايان صدارت خويش از ملكم پشتيبانى كرد، اما همين كه عزل شد، پته فراماسونرى روى آب افتاد. (133) ميرزا آقا خان صدراعظم شخص اول دولت عليه ايران ، عضو لژ فراماسونرى انگلستان شده و در سفارت انگستان در محفلى كه انگليسها، داشتند شركت مى كرد. (134)
شاهزادگان نيز دست در دست ملكم گذاشتند و با آنكه ملكم بر هسب ظاهر مخالف استبداد قاجار و خواهان سر نگونى آنان بود، ولى كسانى چون ظل السلطان و ميرزا احتشام الدوله به خاطر مطامع شخصى پيرو او شده بود. ميرزا على خان امين الدوله كه خود از بنيانگزاران فراموشخانه بود و ملكم كاملا به او تكيه داشت ، از عوامل موثر در پيشبرد مقاصد ماسونى بود. ميرزا حسين سپهسالار نيز از مريدان ملكم به شمار مى آيد. افراد صاحب قلمى نظير ميرزا محمد تقى سپهر لسان الملك هم در فراموشخانه عضويت داشتند. ناظم الاسلام كرمانى مى نويسد ملكم ...طباطبائى - سيد صادق - را منقلب ساخته و با مقاصد خود همراه كرد... (135)...جمعيت فراماسون (136) در بدو تاسيس ... اشخاص با نفوذى مانند مرحومين آقا سيد صادق مجتهد سنگلجى و سيد اسمائيل و سيد اسمائيل مجتهد بهبهانى را...به محفل خواص خود دعوت كرده و راز نهفته را در ميان نهادند. با آنكه ناصر الدين شاه از وجود فراموشخانه اطلاع داشت ، اما به تدريج به آن بدگمان شد و هر روز نگرانى او فزونى يافت ؛ زيرا در ابتدا مى پنداشت كه در فراموشخانه اطلاع داشت ، اما به تدريج به آن بدگمان شد و هر روز نگرانى او فزونى يافت ؛ زيرا در ابتدا مى پنداشت كه در فراموشخانه بحث اخلاقى و علمى مى شود كه ابدا به سياست مربوط نيست ، ولى آنچه جسته و گريخته مى شنيد، باعث تشويق وى گرديد. معروف است كه بر اثر اين تلقينات ، ناصر الدين شاه يكى از علماى متنفذ و سر شناس را مامور كرد كه به لژ فراموشخانه برود و آنچه مى بيند و مى شنود و استنباط مى كند براى او نقل كند. خالم مزبور به وسيله شيخ هادى نجم آبادى موفق شد به داخل لژ ملكم برود، ولى پس از مراجعت هرچه ناصرالدين شاه از او درباره مشاهداتش پرسيد، پاسخى نگفت ؛ ولى صريحا اظهار داشت كه آنچه من در آنجا ديدم ، مقدمه زوال و آنها به طور حتم شما را از بين خواهند برد. (137)
گزارشهاى سيد جعفرخان مشيرالدوله از لژهاى انگليسى و ميرزا محمد على خان علاء السلطنه كه هر دو از فراماسونهاى قديمى بودند، شك ناصرالدين شاه را نسبت به فراموشخانه بيشتر كرد و سرانجام فرمان به برچيدن آنها داد متن آن در روزنامه وقايع اتفاقيه شماره 501 درج شد:
در اين روزها به عرض رسيد كه بعضى از و اوباش شهر، گفتگو از وضع و ترتيب فراموشخانه هاى يوروپ مى كنند و به ترتيب آن اظهار ميل مى نمايند. لهذا صريح حكم همايون شد كه اگر بعد از اين ، عبارت و لفظ فراموشخانه از دهن كسى بيرون آيد، تاچه رسد به ترتيب آن ، مورد كمال سياست و عقوبت دولت خواهد شد. البته اين لفظ را ترك كرده و پيرامون اين مزخرفات نرويد كه يقين مواخذه كلى خواهيد ديد. (138)
پس از صدور انحلال فراموشخانه ، بسيارى از اعضا دستگير و تبعيد شدند و حتى شاهزاده جلال الدين ميرزا نيز خانه نشين شد، ولى افرادى چون ملكم و امام جمعه آسيبى نديدند و ملكم كماكان به طور پنهانى وتحت نام جامعه آدميت به كار خود مشغول بود و در همين ايام كتابچه غيبى خود را انتشار داد. ناصرالدين شاه چون از فعاليت دوباره وى آگاه شد، دستور تبعيد وى به بغداد را صادر كرد، اما چون ميرزا يحيى صبح ازل و برادرش ميرزا حسين على بهاء و ياران هر دو با اين عده - ملكم و طرفداران او - در فراموشخانه اى در بغداد گرد آمده بودند و چون دولت ايران از اين بابت نگرانى داشت ، ميرزا حسين خان سپهسالار - كه به سفارت عثمانى فرستاده شده بود - اسبابى فراهم آورد كه بابى ها و بهائى ها را را به ادرونه حو فراماسونها را به استانبول انتقال بدهد تا از حدود ايران دور باشند. (139) و ملكم در استانبول و در همين ايام به هوچيگرى پرداخته و در روزنامه استانبول شروع به فحاشى و هتاكى عليه ايران كرد و تقاضاى تابعيت عثمانى نمود. (140)
سپهسالار در استانبول مقدماتى را فراهم آورد كه ملكم را از تنگنا برهاند و پس از زدو بندهاى بسيار، وزير امور خارجه بدو نوشت كه اعليحضرت همايونى سر سوزنى از ملكم مكدر نيستند!(141) و آنگاه او را با سمت كنسول روانه مصر كردند!
در سال 1288 سپهسالار از عثمانى احضار شد و به مقام صدارت رسيد و ملكم او را به ايران خواست و او را مشاور خود قرار داد. در اين هنگام ملكم مجلس تنظيمات حسنه را تنظيم كرد و به تصويب شاه و صدر اعظم رسانيد. تملق و چاپلوسى او نسبت به شاه سبب شد تا به مقام وزير مختارى ايران در انگليس منصوب شود. او كه قول داده بود مقدمات سفر شاه به فرنگ را فراهم كند، چهار ماه زودتر به لندن رفت و برنامه مسافرت را تنظيم نمود و شاه به همين مناسبت لقب ناظم الملك را بدو داد!
اولين قرارداد استعمارى كه كه ملكم سپهسالار واسطه آن بودند، قرار دادى بود كه با بارن جليوس دورويتر بسته شد كه بعدها به همت روحانيت لغو گرديد.
چون سپهسالار از مقام صدارت عزل گرديد و امين السلطان جاى او را گرفت ، ملكم پشتيبان قوى خود را از دست داد و حتى شاه دستور داد كه به تهران بيايد، اما شاه هوس سفر دوباره به اروپا را داشت و كسى بهتر از ملكم نمى توانست راه را براى او بگشايد و به همين جهت ملكم را كه مسئله قطور را در مرز ايران و عثمانى حل كرده و به خود لقب پرنس رفوماتور داده بود، ملقب به نظام الدوله كرد. در سفر دوم شاه مساله لاتارى پيش آمد ولكم با گرفتن چهل هزار ليره از كلنل دوبوزيك فرانسوى كه مديريت قمارخانه لت دوژور بود و تقسيم آن بين شاه واطرافيانش ، هم سبب محكوميت فناى خود شد و در ربيع الثانى 1307، از همه مناصب معزول گشت . (142)
در اين هنگام ملكم كه تشكيلات مجمع آدميت را از قبل فراهم آورده بود، آن را مانند حربه اى عليه شاه و اتابك به كار گرفت و به انتشار روزنامه قانون سرو صدايى در در محافل طهران و ايران راه انداخت . لهذا ورود آن منع شد و شيخ محمدباقر بواناتى - ناشر روزنامه - به عثمانى تبعيد گرديد و شيخ محسن خان مشيرالدوله سفير ايران در استانبول نيز به جرم همدستى با ملكم و توزيع روزنامه قانون به طهران احضار و خانه نشين شد(143). ملكم روزنامه قانون را به مدت چهار سال انتشار داد كه نوك حمله او بيشتر متوجه ميرزا على اصغر خان امين السلطان بود. درتمام اين مدت ملكم با ادوارد براون ماءمور مخفى انگليس و بلمنت رئيس امور جاسوسى خاور ميانه رفاقت داشت و منزل او محلى به براى ملاقات عناصر بى اعتقاد و مشكوك ايرانى بود. در همان ايام ملكم كوشيد تا شعبه اى از فراماسونرى را تحت نامى ديگر در ايران ايجاد كند و در سال 1308 هجرى قمرى ، عده اى از اعضاى فراموشخانه در تهران از ناصر الدين شاه اجازه تاسيس كلوب را خواستار شدند و طرحى در چهل هفت ماده تحت عنوان قانونچه تاسيس ‍ كلب توسط شاهزادگان فراماسونر و كامران ميرزا نائب السلطنه به نظر شاه رساندند، ولى ناصرالدين شاه با آن مخالفت كرد و بالاى صفحه اول آن نوشت :
نايب السلطنه ، جوانان معقول بسيار غلط كرده اند كه ايجاد كلوب مى خواهند بكنند، اگر همچون كارى بكنند پدرشان را آتش خواهم زد، حتى نويسنده اين كاغذ به اداره پليس بايد بايد مشخص شده تنبيه سخت بشود كه من بعد، از اين فضوليها نكنند (144).
در سال 1315 كه ياور هميشگى او امين الدوله به صدارت رسيد، ملكم دوباره ظاهر شد و شاه او را به سمت وزير مختارى ايران به ايتاليا فرستاد كه تا مرگش به سال 1326 در اين مقام باقى ماند. ملكم با آنكه ادعاى مسلمانى !داشت بر خلاف قانون اسلام دستور سوزاندن جسد خودش را داد.(145) او خود اقرار دارد كه كيفيت انجمنهاى فراماسونرى را در لفافه دين پوشيدم (146).
سازمان داخلى مجمع آدميت كه ملكم پايه گزار آن بود، نظام نامه اى در شانزده فصل داشت كه اصول آدميت ناميده مى شد كه به ترتيب فصول اول در بيان معنى آدميت ، دوم در تكليف آدميت سوم در بيان تكليف اول ، چهارم در بيان تكليف دوم ، پنجم در بيان تكليف رفع ظلم ، ششم در بيان اتفاق ، هفتم در بيان طلب علم ، هشتم در بيان تكليف ترويج ، نهم در بيان حفظ نظام ، دهم در معنى قواعد نظام ، يازدهم ورود انسان به عالم انسانيت ، دوازدهم در بيان اجازه سعادت ، سيزدهم در شناختن آدم ، چهاردهم در انكار آدميت ، پانزدهم در تكليف و شرايط امانت و شانزدهم در خاتمه ، نوشته شده است .
نخستين تعهدى كه از عضو جديد گرفته مى شد، سكوت بود. در مجمع آدميت كه ملكم آن را مدينه شريفه مى ناميد، سه كونه عضو به نامهاى هادى ، امين و آدم وجود داشت . هادى كسى بود كه امور داخلى و خارجى مجمع را اداره مى كرد و سياست كلى زير نظر او اداره مى شد و خود ملكم اين نقش را ايفا مى كرد. امين به كسى گفته مى شد كه دوازده نفر واجد الشرايط را وارد مجمع كند كه در اين صورت مى توانست با اجازه مدير مدينه شريفه ، جامع شهر يا محل خود را تاسيس كند.
آدم ، نام همه اعضاى مجمع آدميت بود كه سه تكليف به عهده داشتند: نخست آنكه با امين ارتباط برقرار كنند و دوم اقرار به ورود خود در جامع را داشته باشند و ديگر آنكه دستورات و نظام و مرام مجمع آدميت را عينا اجرا كنند (147).
عباسقلى خان و جامع آدميت  
پس از انحلال فراموشخانه و دنباله آن يعنى مجمع آدميت پيروان ملكم به كار تاسيس سومين سازمان فراماسونرى شدند و آن را جامع آدميت ، نهادند كه از همان اصول فراموشخانه ملكم تبعيت مى كرد.اداره اين اين جمعيت يك هيئت دوازده نفرى به عهده داشت كه رياستش با ميرزا عباسقلى خان قزوينى معروف به آدميت بود و در آن روزگار هيچكس به جز خواص ‍ فراموشخانه ملكم نمى دانستند كه ميرزا عباسقلى خان قزوينى معروف به آدميت بود و در روزگار هيچكس به جز بعضى خواص فراموشخانه ملكم نمى دانستند كه ميرزا عباسقلى خان چه مقامى در سازمان سرى فراماسونرى مذكور دارد. (148)
هيئت دوازده نفرى عبارت از: عباسقلى خان آدميت ، ميرزا ابراهيم خان عون الممالك ، عبد الحميد خان غفارى يمين نظام ، سلطان جنيد ميرزا معتمد الدوله ، يحيى ميرزا اسكندرى ، ميرزا عليخان انتظام الحكما، ميرزا جوادخان سعد الدوله - كسى كه يكشنبه قانون اساسى مشروطيت را نوشت - ميرزا محمد ناظم العلما، ميرزا محمود خان احتشام السلطنه ، ميرزا عبدالله خان الممالك و شاهزاده محمد على ميرزا معروف به شاهزاده عليخان ، بودند.
موسس جامع آدميت ميرزا عباس قلى خان كه در خفاى صورت ، ظهور معنى را شرط اعظم آدميت مى دانست ، (149) سعى داشت كه هرچه بيشتر اشخاص سرشناس را بسوى خود بكشاند كه از جمله آنان ، سالار الدوله محمد خان كمال الملك ، سيد نصرالله تقوى اخوى ، محمد على فروقى ذكاء الملك و دكتر محمد مصدق السلطنه بودند.
شاهزاده سالار الدوله مى خواست با كمك فراماسونرها به تخت بنشيند، اما چون موفق نشد و از ايران فرار كرد به لژ يهوديان در بيت آل مقدس پيوست و به مقام استاد اعظمى رسيد. در متن قسم نامه فراماسونرى دكتر مصدق آمده است :
اين بنده درگاه محمد ابن هدايت ساكن طهران از صميم قلب به مضمون شرح ذيل عرض مى كنم كه اى پرودگار عالم اقرار دارم كه تو به من شرافت آدميت عطا فرمودى در اداى اين حقوق و اين موهبت عظمى هر قصورى كه كرده باشم ، الان ذر حضور تو به حق تو و قدرتت قسم مى خورم كه شان و حقوق اين دسته شريفه را در هر مقام مادام الحياة با تمام قواى خود محفوظ و محترم نگاه دارم و هر گاه از تعهد نكول نمايم از فيض رحمت و پناه آخرت حضرتت بى نصيب بمانم . (150)
سازمان ماسونى جامع آدميت پيش از خيزش مشروطه مقدمات اعتراف آن را به وجود آورد و پس از آن نيز نقش مهمى در آن داشت . چه بسيارى از كسانى كه مصدر امور شدند و قانون اساسى مشروطه را نوشند و از فراماسونرها بودند. آنچه كه اعضاى جامع آدميت به آن اقرار مى كردند، همان اصول آدميت بود كه ملكم كه ملكم با الهام از آثار هربرت اسپنسر و آگوست كنت در فراموشخانه خود بر قرار ساخت .
تشكيلات جامع آدميت در تهران از چهار مجمع مركب بود كه آنها رامجامع اربعه مى گفتند. هيئت رئيسه آن را يك عده دوازده نفرى به نام امناى آدميت تشكيل مى دادند... به اعضاى جامع اخوان مى گفتند....(151)از آنجا كه جامع آدميت يك سازمان سرى بود و نمى توانست خود را علنى كند، پوششى تحت عنوان انجمن حقوق براى خود ايجاد كرد كه بنيانگزاران آن شاهزادگان اسكندرى و انتظام الحكماء بودند، ولى در حقيقت عباسقلى خان بر آن فرمان مى داند.
در همين هنگام ماجراى قتل اتابك پيش آمد ( 21 رجب 1325) و عباسقلى خان را به جرم دست داشتن در اين حادثه دستگير كردند. پس از قتل اتابك و توقيف ميرزا عباس قلى خان و دست يافتن نظميه و مجلس ‍ شوراى ملى به اسناد و مدارك جامع آدميت ، نظر درباريان و شاه ، نسبت به اين تشكيلات شبه فراماسونرى تغيير كرد (152)و محمد على شاه قاجار نه تنها عباسقلى خان را آزاد كرد - كه ملكم را ملاقات كند و نامه شاه را به او برساند- بلكه خود نيز آدم !شد و سه هزار تومان براى دخول به مجامع آدميت بذل فرمودند. (153)
از اين پس جامع آدميت فعاليت علنى خود را آغاز كرد و عباس قلى خان راهى ايتاليا شد. در قسمتى از نامه محمد على شاه به ملكم آمده است :
...حالا بر آن جناب است كه آنچه از ذخاير معارف و اسباب ترقى در مخزن عمر خود نهفته داريد با توسط اولاد ايران - منظور عباسقلى خان آدميت است كه به نام اولاد ايران امضا مى كرد - نصيب آدميت ايران سعادتمند تازه خود بنمايد. (154)
عباسقلى خان به رشت رفت ( 25 ذيقعده 1325) اما موفق به ادامه سفر نشد مشار الله در صدد بر آمد با پولهايى كه از اين راه به دست آورده بود از ايران خارج شود، ولى كسانى كه اغفال شده او بودند در رشت وسيله بازداشت او را فراهم آوردند.... (155)در اين هنگام انجمن حقوق به كارگردانى انتظام الحكماء انشعاب كرد كه روزنامه اى را با نام حقوق انتشار مى داد. سر انجام ميان منشعبين و هيئت مديره جامع آدميت اختلاف افتاد. سازمان ماسونى انجمن حقوق در روز بيست و چهارم ذيقعده 1325 طى اعلاميه اى در روزنامه حبل المتقين اعلام داشت :
به عموم ملت اخطار و مى كنيم از قرار مسموع اين انجمن محترم را نسبت مى دهند به ميرزاعباسقلى خان . ما اعضاى اين جمعيت محترم از اين تاريخ شخص اول را نمى شناسيم و او را خائن دولت و ملت و مخل اساس ‍ مشروطيت مى دانيم و هر يك از اعضاء كميته كه مربوط است با آن دستگاه از انجمن حقوق خارج و آنها را به عضو نخواهيم پذيرفت . (156)
بدين ترتيب عباسقلى خان خانه نشين شد و ياران او به تدريج جذب لژ بيدارى ايران كه در حال شكل گيرى بود شدند و بدين ترتيب عمر جامع آدميت به سر آمد جاى خود را به لژ رسمى گران وريان داد. در بين اسناد جامع آدميت قسم نامه 314 نفر از كسانى كه عضويت فراموشخانه سوم را داشتند، ضبط شده است كه از اين عده ، شانزده نفر نمايندگان دوره اول شوراى ملى بودند!
جاى بسى تامل است كه بسيارى از نويسندگان تاريخ مشروطه و فراماسونرى از عباسقلى خان آدميت تعريف و تمجيد كرده و او را مى ستايند:
...اما عباسقلى خان كه مردى ناسوناليست بود وبا بيگانگان دادوستدى نداشت به خاموشى زندگى خويش را انجام رسانيد. پيكار او در راه آزادى و در افتادن با خود كامگى و نيروى ارتجاعى و بى باك او در گفتن باور و انديشه خودت در خور ستايش است ))!!(157)

next page

fehrest page

back page