لژ و عناصر آن
در قرون وسطى كه فراماسونى صنفى به وجود آمد، براى تعليم شاگردان و تجمع
استادان بنا از اتاقهاى نيمه كاره كليسايى كه در آن
مشغول به كار بودند، استفاده مى كردند، ما همين كه بنايان آزاد جاى خود را به
فراماسونهاى سياسى دادند، لژهاى مستقر پديدار شدند كه تقليد از معبد سليمان نام
معبد بر آن نهادند.
اكثر لژها يا معابد، طرحى نظير معبد مانوى دارند، بدين معنى كه كه از تالار بزرگى
به شكل مستطيل كه در قسمت شرقى ، ساختمان نيم دايره دارند،
تشكيل شده اند. درب وردى تالار معبد در سمت غربى واقع است و به عقيده آنان ، يك
ماسون بايد از غرب وارد لژ شده و به سمت نيم دايره ، يعنى منبع نور برود در دو طرف
درب ورودى ، دو ستون برپاست : ستون راست كه ياشين يا ژاسين نام دارد و با علامت G
تزئين شده ، علامت روح مذكر است و ستون چپ كه بو آز خوانده مى شود و با حرف
<> مشخص گرديده و نشان روح مونث مى باشد. اصطلاحا ماسونها به اين دو،
ستونهاى خورشيد و ماه مس گويند. روى هر يك از ستونها سه عدد انار نيمه باز به طور
برجسته ساخته شده است . در پاى هر يك از ستونها، ميزى به
شكل مثلث وجود دارد كه ميز سمت راست از آن مبصر
اول و ديگرى متعلق به مبصر دوم مى باشد.
از نظر ماسونها طول و عرض اين معابد از مغرب تا مشرق و از جنوب تا
شمال است ! سقف لژى كه گنبدى شكل است آسمان را نشان مى دهد كه موضوع ستارگان
در آن مشخص شده اند. در طرف مشرق و پشت جايگاه معمار بزرگ چند ستاره به مثلث كه
شبيه دو كفه ترازوست ترسيم گرديده است . به عقيده ماسونها مجموعه اين ستارگان هر
ساله در دى ماه ، همه شب در مشرق طلوع كرده و پس از پيمودن آسمان ، بامدادان در مغرب
غروب مى كنند!
در دو طرف جايگاه معمار بزرگ دو ستون كوچك به رنگ طلايى از جنس برنز وجود دارند
كه مجوف مى باشند. پرچم فراماسونرى مابين اين دو ستون نصب مى گردد. در بالاى
اين دو ستون يك پرگار رسم گرديده كه دو شاخه آن رو به بالاست و روى آن يك
گونياى معلق قرار دارد. در محل جلوس رئيس لژ كه آن را تخت
ونرايل مى نامند، تابلويى كه به پرده لژ معروف است به ديوار نصب شده است . در
بالاى سر ستون راست يك قطعه سنگى نتراشيده وجود دارد. در زير سنگ نتراشيده يك قلم
سنگ تراشى و يك چكش ديده مى شود. در پايين سنگ مكعب يك پنجره مشبك وجود دارد كه
سطح ميانى آنرا تصوير خورشيدى پوشانده است و در متن انوار آن و از وراى تصوير
ابرها و از ستارگان و هلال ماه ، شكل انسانى هويداست . دور تمام اين اشياء را طنابى
احاطه كرده كه هفت بار پيچيده است و درهر پيچش دو گره دارد. اضافات اين طناب پس از
چهارده گره به صورت زنار آويزان است . طنابى نيز دور تا دور تالار كشيده اند كه
گره دار است . گره ها نشان دهنده اعضاى فراماسونى هستند و به اصطلاح به وسيله يك
حبل المتين پيوستگى هميشگى دارند.
در مقابل درب ورودى تالار و بالاى سكوى سه پله اى كه جايگاه معمار بزرگ است ، يك
چتر قرمز رنگ با چند ستاره نقره اى قرار گرفته كه در بالاى آنها مثلث مقدس نقش شده
است . در وسط مثلث چند حرف عبرى نوشته شده كه بيان كننده مفاهيم خاص ماسونى مى
باشند. ستارگان لژ نام سه مشعل است كه دو عدد آن در برابر دو استاد ارجمند و سومى
در محل استقرار خطيب افروخته مى شوند. در فاصله بين سقف و ستونهاى برنزى ،
طنابى را با دوازده گره كه هر گره نشان دهنده ماهى از
سال است . نشيمن گاهها در دو طرف تالار قرار دارند كه به رسته شمالى و رسته
جنوبى موسومند.
كف معبد را موزايكهاى سياه و سفيد به شكل شطرنجى پر مى كنند و در وسط تابلوى
مشمعى انداخته مى شود كه منظره تعليم شاگردان بنايى را به وسيله استادان نشان مى
دهد. ماسونها موظفند از روى اين تابلوها عبور كنند. كاتوليكها معتقدند كه فراماسونها
تصوير عيسى مسيح (ع ) را در كف تالار معبد مى گسترانند و از روى آن مى گذرند. در
لژهاى بزرگ مانند لژ بزرگ انگلستان ، لژ بزرگ شرق فرانسه و لژ اسكاتلند
آمريكا ده صاحب منصب مسئول وجود دارند كه به ترتيب مقام عبارتند از:
1- معمار بزرگ كه علاوه بر رياست جلسات لژها، مقام مرشدى را نيز داراست .
2- رئيس كارگاه يا مبصر اول كه پيشكار اول معمار بزرگ است كه اداره امور لژ به دست
اوست .
3- ناظم لژ يا مبصر دوم كه حفظ انتظامات را به عهده دارد.
4- ناطق يا خطيب كه وكيل مشاور ماسونهاست و همه براى دانستن قوانين فراماسونى به
وى مراجعه مى كنند.
5- منشى كه صورت جلسات را تدوين و تنظيم مى كند.
6- برادر وحشتناك يا كارشناس كه وظيفه او تحقيق درباره سوابق اعضاى جديد است .
7- رئيس تشريفات كه متصدى وارد كردن اعضاى جديد يا ميهمانان خارجى است .
8- خزانه دار كه وظيفه اش جمع آورى آبنمان اعضاء است و مخارج لژ را تاءمين مى كند.
9- ميهمان دار كه وظيفه او پذيرايى از حضار و ميهمان هاست .
10- برادر ستار يا حافظ معبد كه حفاظت معبد را به عهده دارد و مانع ورود بيگانگان به
لژ مى شود.
هر ساله معمار بزرگ از اعضاى لژ، چند بار سان مى بيند و و حضور همه فراماسونهاى
تابع لژ الزامى مى باشد. در اين مراسم ، همه اعضا با لباس رسمى فراماسونرى
شركت مى كنند و پيشبند كوچك چرمى كوچك خود را روى شكم مى بندد. اين پيش بندها را
بنايان حرفه اى به هنگام كار به خود مى بستند و ابزار كار را درون آن مى گذاشتند.
هر فراماسون در اين روز همه نشانهاى را كه در مدت عضويت خود در سازمان
فراماسونرى ، كسب كرده ، به خود مى آويزد و آنهايى كه شارپ يا
حمايل دارند، آن را به خويش مى بندند.ماسونها در حالى كه ناظم ، ناظر بر كار
آنهاست در دو طرف تالار صف مى كشند و منتظر معمار بزرگ مى مانند.
سرانجام معمار بزرگ با كلاه مخصوص خود وارد مى شود. يكى از برجسته ترين
فراماسونها فراماسونها پرچم لژ را به دنبال او مى كشد. استاد آهسته از ميان دو صف مى
گذرد و به دو طرف مسند خود و بر آن جلوس مى كند، آنگاه اعضاى هر يك به فراخور
مقام خود در جاى خود مى نشيند. به عقيده ماسونها هر سانى كه معمار بزرگ از آنان ،
ايشان متغير كرده و به حقيقت نزديك تر مى كند! (32)
قانون اساسى فراماسونرى
قانون اساسى فراماسونرى در سال 1723 ميلادى ، توسط آندرس و دزاگوليه
نوشته شده كه عملا دين و مذهب را كنار گذاشت . با انتشار اين قانونامه فرياد از مجامع
دينى به ويژه در انگلستان برخاست و روئساى مذهبى اشاره آندرسون را به دينى كه
همه مردم بر آن اتفاق داشته باشند، طرحى براى دور افكندن مسيحيت تلقى كردند و هدف
اصلى فراماسونرى را نابود ساختن تعليمات دينى دانستند.
در قسمتى از قوانين ماسونى آمده است :
بنايان در روزگاران باستان ، دين و كيش كشور و ملت را هر چه بود، گردن مى نهادند،
ولى اكنون نيك بختى را در اين يافتند كه دين و كيشى را گردن نهند كه تمام مردم بر
آن اتفاق داشته باشند و آرا و عقايد خواص خود را كنار نهاده و ترك گويند....
در جاى ديگر بيان مى شود:
بناى آزاد به حكم صنعتى كه داراست ملزم به اينست كه پيرو قانون اخلاق باشند و هر
گاه توانست كه به راستى اين فن را تفهيم كند، هيچگاه ملحدى احمق يا فاسقى زنديق
نخواهد شد... (33) تا پايان قرن هيجدهم همه لژهاى فراماسونرى اين قانون اساسى
را پذيرفتند و متن ترجمه آنرا چاپ كرده و انتشار دادند. طرز تحرير اين كتاب به
اندازه اى با موضوع آن و با ذوق آن روزگار سازگار بود كه تشكيلات و اتحاديه هاى
رقيب فراماسونرى بدون ملاحظه آنرا تقليد و آن استنساخ مى كردند... (34)
قانون اساسى ماسونى در فرانسه ، آلمان ، ايرلند و آمريكا به ترتيب در سالهاى
1745، 1741، 1730 و 1734، ميلادى منتشر گرديد و هر روز گسترش بيشترى يافت ،
به طورى كه امروز ترجمه آن به بيش از هشتاد و سه زبان
متداول در جهان ، يافت مى شود. اين كتاب داراى دو بخش است كه قسمت
اول آن به سابقه تاريخى فراماسونرى و تكاليف اعضاء مربوط مى گردد و قسمت دوم
به رد عقايد دينى و جايگزين كردن مذهب اخلاقى به جاى آن ، اختصاص دارد. در بخش
نخستين قانون اساسى فراماسونرى كه حضرت آدم (ع ) بنيانگزار فراماسونى در جهان
مى داند! آمده است :
آدم جد اعلاى ما مانند معار بزرگ عالم علوم عقلى را مى دانسته و مخصوصا علم هندسه نقش
سينه وى بوده است ؛ زيرا پس از گناه آدم اصول اين علم در قلوب اخلاق وى ديده مى شود
سپس مى افزايد:
...اين علم از آدم ابولبشر به پسرانش مخصوصا به
قابيل و شيست (شيث ) رسيد. شيست پسر سوم آدم ، شهر خنوج را به اسم پسرش بنا كرد.
ظاهرا هابيل فرصت تكميل معلومات را نيافت و سوابق بنايى وى وى درخشان نبود، در
صورتى كه قابيل يك شهر ساخت و ماسونى عالى مقدار بود. سپس پيامبران و ملت
اسرائيل و شاه آنان ، سليمان نبى ماسونى را توسعه دادند! (35)
در بخش دوم كتاب قانون اساسى ماسونى ، رندانه و محتاطانه و در عين
حال جسورانه از خدا و دين سخن به ميان آمده است . يك ماسون به علت حرفه اش مجبور
به اطاعت از قوانين اخلاقى مى باشد و هر گاه مفهوم صحيح حرفه را درك كرده باشد،
هرگز يك ملحد تهى مغز يا يك بى مذهب افسار گسيخته نمى شود، با آنكه سابقا
ماسونها اجبار داشتند در هر كشورى كه هستند وابسته به مذهب محلى باشند، اما اكنون
بجاست كه در انتخاب عقيده شخصى آزاد گذاشته شوند و فقط مذهبى را
قبول كنند كه مورد قبول تمام افراد بشر است .
بدين ترتيب قانون اساسى ماسونى مذاهب و 0فرق دينى را رها كرده و فراماسونهاى
جديد را از حيث نداشتن مذهب آزاد گذاشت و رفاقت و كانون اتحاد را جايگزين اتحاد مذهبى
نمود: ...فراموشخانه جديد از وحى و الهام و از
اصول مذهبى دفاع نمى كند و اخلاقى كه ترويج مى نمايد اجتماعى است و تباينى را كه
بين عالم ارضى و عالم فوق الطبيعه بوده از بين مى برد و دين دار و مقدس را كسى مى
داند كه حقيقت را به طور صحيح درك كرده باشد و بلاخره بجاى يك مذهب روحانى يك مذهب
عقلى را پيشنهاد و ترويج مى كند. اين فراماسونرى اماكن دينى را خراب نمى كند، ولى
به وسيله ترقى دادن افكار و اذهان به سوى خود، مهياى جانشينى آنها مى شود
گرچه فراماسون ها سياست و دين را مسبب جدائى بين افراد بشر مى دانند و با كنار
گذاشتن آنها خود را موظف مى دانند كه از تفرقه مردم جلوگيرى كنند، ولى در
عمل سياست را به كار گرفته و دين را كاملا رها كرده اند. اعضاى گراندوريان فرانسه
در سال 1885 ميلادى اعلام كردند: بنايان آزاد! بايستى به قصد انهدام كاتوليك ها و
محو كلى آنها اقدام كنيم
البته فراماسونها تنها با مذهب كاتوليك دشمنى نورزيده اند، بلكه تمام اديان و مذاهب
از نظر آنان مردود مى باشند. دلبش عضو برجسته لژ گراندوريان فرانسه در
سال 1902، خطاب به فراماسونرهاى ايرانى مى گويد: ...خداى دروغين به نوبه خود
مخفى مى شود و مى رود و در غبار قرون گذشته در كنار الهه هند، مصر، يونان و روم جاى
مى گيرد. اين ملل ، اقوام اممى بودند كه شايد ساختن و پرداختن بسيارى از اين مخلوقات
را شاهد بوده اند...ولى بنايان آزاد از قرون گذشته تا
حال گرچه از لحاظ سياسى با هم اختلاف پيدا مى كردند) معهذا اينان در تمام اعصار اين
مبدا و اصل را كه عبارت از مبارزه با هر گونه خرافه دينى و هر گونه تعصب مذهبى است
، وجهه همت خود قرار دادند... (36)
فراماسونى و صهيونيسم
حقيقت آن است كه شالوده فراماسونرى جديد در قرن هيجدهم ميلادى توسط صهيونيست ها
نهاده شد و به اعتراف خود آنان ، سازمانهاى فراماسونرى را براى تضعيف ملت ها و
تفوق بر ايشان ايجاد كردند. در پروكتل يهود در باره سازمان مخفى يهود يا
فراماسونى آمده است :
ما در مقابل خود نقشه اى داريم كه روى آن مسير خطرناكى تعيين شده و باطى اين مسير
خطرناك بايستى آثار چند قرن ديگران را منهدم سازيم . براى تهيه وسائلى كه ما را
به مقصود نائل سازند، بايد از بى غيرتى و بى ثباتى افرد اجتماع و عدم اطلاع
افراد به شرايط زندگى راحت و آسوده استفاده كرد...چه كسى مى تواند يك قدرت مخفى
را از بين ببرد؟ اين قدرت مخفى ، قدرت ماست . فراماسونى خارجى فقط به منظور مخفى
نگاه داشتن نقشه هاى ماست و شعاع و طرز اجراء آن براى هميشه بر ملت ها پوشيده است .
دليل ديگر كه ماهيت صهيونيستى سازمان فراماسونرى جهانى را آشكار مى كند، سرودهاى
رسمى ماسونهاست كه در مراسم افتتاح لژها و ساير تشريفات مخصوص ، همراه با
موزيك خوانده مى شود. اين سرودها همگى از تورات اخذ شده كه طى آن بارها يهو
صبايوت را خداوند آدميان شناخته و همه مردم را گوسفندان مرتع او لقب داده است (37):
اى تمامى روى زمينخداوند را با شادى عبادت نمائيدو به حضور او با ترنم بيائيدبدانيد كه يهو خداست
او ما را آفريدما قوم او هستيم و گوسفندان مرتع او در مراسم تنصيب ، خطيب تنصيب كننده ، قسمت 123 از مزامير داوود را مى خواند:
اينك چه خوش و دلپسند است كه برادران به يك دلى با هم ساكن شوند.
مثل روغن نيكوبر است كه به ريش فرود مى آيد.و مثل شبنم حرمون است كه بر كوههاى صهيون فرود مى آيد.
زيرا كه در آنجا يهو بركت خود را فرموده است يعنى حيات را تا عبدالاباد.
اعضاى فراماسونى نيز در كشورهاى اسلامى با صهيونيست ها هم آواز شده و با شادى و
شعف اينگونه سرودها را مى خوانند.
مرحوم محيط طباطبائى در اين باره مى نويسد:
به فرض اينكه سوگند به خداى اسرائيل و توسط به يهو و ايلويهيم براى مسيحيان
به اعتبار اينكه تورات كتاب دينى معتبر ايشان است و هنوز بيش از عهد جديد رفع
نيازمنديهاى ايشان را مى كند، اثرى مانوس و انشاء مزامير داوود در كليسا همچون كنيسه
معمول باشد؛ براى مسلمانان كه تورات و زبور و
انجيل را پس از نزول قرآن ، منسوخ و غير قابل پيروى مى دانند و به خداى يگانه و
عادلى اعتقاد دارند كه پروردگان جهانيان يا رب العالمين است و در ميان بنى
اسرائيل و اردون با مصر و سوريه تفاوتى نمى گذارند،
توسل به يهو صبايوت خداى اختصاصى اسرائيل كه با هيچ كه با هيچ قوم و ملت و
خلق ديگرى نظر عنايت بلكه حق توجه ندارد، مخالف اساس اعتقاد دينى ايشان است .
علاوه بر اين اشكال عقيده اى كه در اين توسل و تشبيه به خداى خاص بنى
اسرائيل وجود دارد، مشكل تازه قضيه در دلالت لفظ
اسرائيل بر مفهوم جديدى غير از مصداق ديرين معهود از اين كلمه است و آن كشورى و
دولتى جديد متشكل از يهوديان آلمانى و روسى مهاجر در سرزمين فلسطين است كه اينك
به نام اسرائيل معروف شده است .
كثرت اتصال و اختصاص اين مفهوم سياسى و اعتبارى جديد لفظ
اسرائيل ، ديگر براى خداى اسرائيل در ذهن مردم عصر ما جز خداى دولت
اسرائيل مفهومى ندارد كه آنهم مانند ستاره شش پر ديگر مهر و محبت و طلسم نيكبختى دعا
نويسان نيست ، بلكه نشان رسمى يك كشور نوزاد شمرده مى شود. در اين صورت
توسل به خداى اسرائيل در روزى كه ديگر مردم روى زمين از اين كلمه مفهوم قوم مظلوم و
آواره اى را در نمى يابد كه از ستم مسيحيان در رنج و عذاب باشد، بلكه دلالت بر مفهوم
حكومتى نو ظهور دارد كه به سعى انگليس و آمريكا در قلب عالم اسلام پديد آمده و با جنگ
و تصرف اراضى مسلمانان ، اثبات وجود مى كند... (38)
اصل اساسى پروكتل يهود كه كه عامل تدوين آن سازمان فراماسونرى است ، زدودن دين
از جوامع بشرى مى باشد. صهيونيسم سر موفقيت خود را در اين مسئله مى داند و مى كوشد
كه اين مهم را به انجام رساند. آنان مى گويند:
از همين نظر لازم است كه ما ايمان به مذهب را ريشه كن نمائيم ... و به جاى آن ارقام و
محاسبات و موضوعات مادى را جايگزين سازيم ...تا تمام
ملل در صدد منافع خصوصى خود بر آمده و براى اغراض شخصى مبارزه نموده و توجهى
به دشمن مشترك خود نداشته باشند (39).
شعار آزادى ، برابرى و برادرى كه تكيه كلام فراماسونهاست در حقيقت سخن صهيونيسم
كه آن را براى فريب ملل در دهان برادران ماسونى نهاده و تا كنون سود فراوانى از آن
برده و خواهد برد. زمانى كه حكومت ما فرا رسد تكيه كلام خود يعنى عبارت آزادى ،
مساوات و برادرى را عوض نخواهيم كرد بلكه مقصود خودمان را با الفاظ ديگرى از
قبيل حق آزادى و وظيفه مساوات و هدف برادرى ادا خواهيم كرد. در نتيجه تمام حكومتها را به
استثناى حكومت خودمان از بين خواهيم برد... ما جاه طلبى ها و حرص و آز و انتقام بى
رحمانه و كينه را منحصر به خود مى كنيم . ما هستيم كه با ترور همه جا را احاطه مى كنيم
... (40)
در واقع سر مگويى كه فراماسونرى جهانى سعى در كتمان آن دارد، همان زور گويى
است كه خود آن را مكر و تزوير معنى كرده اند و در به كار گيرى آن صبر و حوصله به
خرج مى دهند و مى گويند: با اين وسيله ما به مقاصيدى
نائل مى شويم كه مستقيما وصول به آنها امكان پذير نيست و اين سياست اساس
فراماسونرى ما را كه ديگران به اصول آن پى نبرده اند،
تشكيل مى دهد. (41)
بنا بر اين فقط زور مى تواند در سياست موفق باشد، به ويژه اگر تواءم با استعداد
فطرى و رهبرى قوم بنى اسرائيل باشد و به همين جهت شدت و خشونت
اصل مسلم و فريب تزوير، بنيان فراماسونرى را
تشكيل مى دهد.
مهم ترين راه براى پيشرفت سياست تزوير سر نگهداريست و هرگز گفتار يك
سياستمدار نبايد با عمل او مطابق باشد!ماسون هاى صهيونيست بايد بكوشند كه هرچه
بيشتر نفاق را در مزرعه دلهاى ملل بپاشند و در عين
حال آنان را به آزادى ، مساوات و برابرى مژده دهند:
كلمات آزادى و مساوات و برادرى كلماتى هستند كه به وسيله آنها ماءمورين ما -
فراماسونرها - عده بسيارى با شوق و شعف به زير بيرق ما فرا خوانده اند و در عين
حال اين كلمات در حكم كرم هايى هستند كه ريشه راحتى و آسايش كليه
ملل غير يهودى را خورده و فساد كرده است ... خواهيد ديد كه همين كلمات موجب فتح
وپيروزى مارافراهم خواهدنمود(42)
امروز بدون هيچ شك و شبه اى هر توطئه استعمارگرانه و هر دسيسه استثمارى توسط
سازمانهاى فراماسونرى - اين دست پروردگان صهيونيسم - طراحى شده و به اجرا در
مى آيد، اما اين امور چنان ماهرانه و مخفيانه انجام مى گيرد كه ملت ها از آنها بويى نمى
برند. صهيونيسم خود اقرار دارد كه : اگر اغتشاشى رخ دهد معنى آن اينست كه ما احتياج
به مشوب نمودن امنيت عمومى داريم تا در نتيجه قدرت بيشترى به دست آوريم و اگر
توطئه اى ظهور كند، رئيس اين توطئه قطعا يكى از خادمين وفادار ما خواهد بود. بدهى
است كه هيچكس جز ما در تعقيب كارهاى فراماسونرى نيست و ما هستيم كه هدف نهايى خود
رامى دانيم ... (43)
جالب آنكه صهيونيسم به اين خادمين وفادار هم رحم نمى كند و پيشاپيش تكليف آنان را
نيز معين كرده است :
در مورد ضرورت موجبات مرگ فراماسونها را فراهم مى سازيم و اين طور وانمود مى كنيم
كه آنها در اثر بيمارى معمولى جان سپرده اند!
مفاسد فراماسونرى و نقش آن در انحراف زن
ونسل جوان
گرچه همواره سازمان فراماسونرى سعى در پنهان كارى و انكار زشتى ها و
اعمال شنيع خود داشته ، اما كوشش آنان بى فايده بوده است ؛ زيرا از همان ابتدا - 1720
ميلادى - دست آنان رو شد و همه دانستند كه ماسونها اشخاص كافر و ناپاك اند كه از
هيچگونه فسق و فجور ابا نمى كنند و از سرى بودن جمعيت استفاده مى كنند و گرد هم
جمع شده و ننگ آورترين اعمال را مرتكب مى شوند. (44)
به همين جهت بسيارى از مردم هميشه و در همه جا سعى كرده اند كه اسرار اين فرقه را
افشا كرده و طشت رسوايى آنان را از بام بيندازند.
در عيد ميلاد مسيح (ع ) به سال 1737، شاعرى فرانسوى درباره فساد ماسونها سروده
است :از تمام نقاط كشور مااين جماعت سقراط مآب به طرز ننگينى بيرون آمدند.
با شور و غوغا، طفلى فرياد زد:اين دسته كيستند؟
به او جواب داده شد:اينها فراماسونرها هستندكه اگر ما اينجا نبوديم ،
دستى به سر و گوش تو مى كشيدند (45) .!
در مهد فراماسونرى يعنى انگلستان هم مردم به ماسونها خوشبين نبودند؛ زيرا جسته و
گريخته شواهدى عليه اعمال غير انسانى آنان در دست داشتند. از نظر بسيارى ،
فراماسونها به فرقه ژوزوئيت شبيه بودند. در فاصله بين سالهاى 1723 و 1730،
كتاب ساموئل پريچار به نام بطون ماسونى انتشار يافت و سه بار تجديد چاپ
گرديد كه در آن پرده از از روى بسيارى از اعمال فراماسونها برداشت . كتاب كشف راز
بزرگ فراماسونها نيز رست به افشاگرى زد و نفرت عموم مردم را نسبت به ماسونها
برانگيخت . مدح مستى دائم نام كتاب ديگرى بود كه منتشر گرديد و چگونگى دائم الخمر
بودن فراماسونرها فراماسونرها و مقاصد ايشان را بيان داشت . بسيارى از مردم جهان
هنوز در اين توهم به سر مى برند كه اعضاى فراماسونرى افرادى پاكدامن و
تحصيل كرده مى باشند،ولى مهمتر از همه اينكه در اين ادوار يك تغيير فاحش در انتخاب
اعضاى فراماسونرى و اسم نويسى آنها به
عمل آمد، به اين معنى كه تا تاريخ مزبور در لژها فقط صاحب منصب و مقام و نجبا،
آرتيستها، نويسندگان ، خطباء بورژواهاى بزرگ و كوچك راه داشتند و از اين پايه
تنزل نمى كرد. ناگهان در سال 1718، نيز طبقه
اراذل و اوباش كوچه گرد و قاچاقچى و راهزن و
قاتل و جانى كه همه از اين راه امرار معاش مى كردند،
داخل فراماسونها شدند. (46)
اسمائيل رائين مى نويسد:
موقعى كه نگارنده مشغول نگارش اين كتاب {فراموشخانه و فراماسونرى در ايران
}بودم ، به اتفاق خان ملك ساسانى به ديدن يكى از درباريان سابق كه جدش و ملك
ساسانى به ديدن يكى از درباريان سابق كه جدش و پدرش و حتى اقوامش جزو
فراماسونرى و فراموشخانه بودند و خود او نيز از نويسندگان و سرمايه داران به
نام است ، رفتيم . وقتى از او درباره فراموشخانه و
اعمال شنيع و زشتى كه در آنجا انجام مى شد، پرسيدم ، با
كمال صراحت گفت : در آنجا اعمال شنيع و زشت صورت مى گرفت . (47)
به هر حال فراماسونرى در سراسر جهان به بدنامى مشهور بوده و هست . از همان ابتدا
مردم شاهد بودند كه بزرگان فرقه ماسونى چگونه در فساد غوطه مى خوردند. مردم
مى ديدند كه سرور بزرگ فراماسونى از سال 1747 تا 1752، لرد بايرون است . او
لقب بايرون بيعار داشت و مشهور بود كه از
اول جوانى به عمل شنيع همجنس بازى مى پرداخت . او مدت هفت
سال در راس فراماسونى قرار داشت ، در حالى كه مردم انگليس وى را از زشتكارترين
افراد و رجال كشور مى دانستند. او در يكى از مجالس شرابخوارى ، بدمستى را به
جايى رساند كه يكى از اقوام خود را كشت ...
برخلاف آنچه كه ماسونها در قانون اساسى خود اظهار مى دارند و مى گويند كه زنان
را در فرقه خود نمى پذيرند، عملا از عنصر زن به عنوان وسيله موثر در پيشبرد مقاصد
خويش بهره مى برند. آنان خود اعتراف كرده اند كه ...در يك قسمت امور
عمال و شاگردان مكتب ما و در قسمت تفريحات ، زنهاى ما جوانى -
نسل جوان ملل - آنها را تباه مى كنند. (48)
فراماسونهاى اروپا مجامع لهو و لعب خود را در لژ
تشكيل مى دهند و در اين گونه مراسم كه به نام مهمانى سفيد مشهور است ، زنان نقش
اساسى را به عهده دارند. با شواهدى كه نويسندگان كتب درباره فراماسونرى ارائه
مى دهند، معلوم مى گردد كه محافل ماسونى از زنان نيز ثبت نام و آزمايش به
عمل مى آمده و از آنجا كه داوطلبين ورود به فراماسونى در حين آزمون مى بايست عريان
باشند، مى توان به رذالت و پستى اخلاقى ماسونها پى برد.
آلمراس مولف تاريخ جديد كاگيلوسترو - ژوزف بالسامو - نوشته است كه پيروان
اناث از ميان آرتيستها، رقاصه ها، دهاقين و ساير زنانى كه كمتر پاى بند خرافات
بوده اند، تركيب مى يافت و به طور خلاصه فراماسونرى به صورت ظاهر عبارت بود
از مجالس رقص و جشن و مهمانى ... (49)
زنها حتى به مقام رياست محافل هم رسيدند و وجود آنان كه از معروفه ها بودند به كار
برادران ماسونى رونقى خاص بخشيد. جازبه اينگونه
محافل ، زنان قدرتمندى چون مارى آنتوانت و دوشس دوبوربون را به سوى خود كشيد.
چنانكه مارى آنتوانت به مادام دولامبال نوشت : من با
كمال اشتياق آنچه در محافل ماسونها كه شما كه شما رئيس آن هستيد، واقع شده بود،
خواندم و بسيار برايم مشغول كننده بود. برخلاف آنچه ملكه فرانسه مى پنداشت ، در
محافل ماسونى تفريحات سالم وجود نداشت بلكه ضيافتهايى برپا مى شد كه موجدين
آن جز بدبختى براى زنان و مردان به بار نمى آوردند.
امروز نيز عضويت زنان در محافل ماسونى بيش از پيش گسترش يافته و طرح
صهيونيستى براى فساد جوانان از جزيره پاتايا در تايلند تا
سواحل ميامى در خاك آمريكا به سرعت اجرامى شود و برادران ماسونى بر فاحشه خانه
ها، قمارخانه ها كلوبها و ميكده ها نظارت دارند. آنان با
كمال بى شرمى از تصاوير برهنه زنان در در برانگيختن جوانان و توزيع فيلمهاى
مبتذل ميان ايشان در سراسر عالم ، سوء استفاده مى كنند. حتى ديپلم هاى ماسونى نيز
تصاوير عريان زن را همراه دارند (50)
مصرف الكل كه امروز در بين جوانها بيداد مى كند براى ماسونها همان اندازه اهميت دارد كه
تخريب زراعت كشاورزى كشورى مى تواند داشته باشد؛ زيرا صهيونيست ها به نيروى
كور توده ملتها تكيه دارند و جسورانه آنان را به سوى فساد مى رانند.
ما قيمت لوازم اوليه مورد احتياج مردم را بالا مى بريم و سعى مى كنيم به كشاورزى و
زراعت رغبت نشود و در نتيجه قيمتها بالا رود. مخصوصا توجه داريم كه منابع مولده
محصول كمترى بدهد و براى اين كار كارگران را به هرج و مرج تشويق مى كنيم و با
مشروباط مضر آنها را از پا در مى آوريم ... (51)
ما نسل جوان را با اصول تربيتى كه بر اساس فرضيه هاى غلط استوار نموده ايم ،
فاسد مى كنيم و بدون اينكه در قوانين موجوده ظاهرا تغيير اساسى بدهيم در آنان
تغييرات ضد و نقيض به وجود آورده و نتيجه هايى به
ميل خود به دست مى آوريم . (52)
فصل دوم : فراماسونرى در ايران
چگونه فراماسونرى به ايران راه يافت ؟
ابتلاى ايرانيان به فراموشى - فراماسونرى - در اواخر قرن هفدهم ميلادى آغاز شد و
منشا آن عده اى از تجار و ديگر مردمانى بودند كه به هندوستان سفر مى كردند. تعداد
آنان كم نيست و اگر بخواهيم يك به يك از ايشان نام ببريم ، اطاله كلام است ؛ اما از ميان
اين عده كه در لژ كلكته وابسته به گراندلژانگلند حلقه رقيب ماسونى را به گردن
آويختند، مى توان به ميرزاعبداللطيف شوشترى جزايرى صاحب كتاب تحفة العالم اشاره
كرد كه در اثر خود از اين فرقه و قوانين آن ياد كرده است :
...از جمله قوانين مشهور فرنگ خواصه فرانسيسان ، فراميسن است و فريميسن نيز
گويند... هنديان و فارسى زبانان هند، آن جماعت را فراموش گويند و اين هم خالى از
مناسبت نيست ، چه هر چه از آنان بپرسند در جواب گويند بياد نيست ... بسيارى از
مسلمانان در كلكته داخل در اين زمره اند... (53) او كه او كه از ستايشگران سينه چاك
انگليسيان است در جاى جاى كتاب خود از نيكويى تدابير انگليسيه و حسن معاشرت و
شجاعت و درستى عهد و پيمان و از مردمى بودن و مروت داشتن صهيونيستى تن آنان داد
سخن داده مى گويد:
و حق اينست كه در امنيت و اطمينان مملكت و رعيت پرورى و معدلت گسترى و اعزاز و رعايت
حال سپاهى و لشگريان و رعايت حقوق ذوى الحقوق اين فرقه در
كل جهان طاقند... (54)
عبداللطيف سرانجام نقش انگليس را در هندوستان بسيار سازنده و سودمند دانسته و بر
استثمار هند توسط انگليس نام عمران و آبادانى مى نهد و آرزو مى كند كه در ايران نيز
چنين وقايعى روى دهد!
آرزوى عبد اللطيف به زودى برآورده شد و براى نخستين بار پاى فراماسونرهاى طراز
اول انگلستان به ايران باز شد كه اولين نفر آنان سر جان ملكم بود. وى در
سال 1800 ميلادى با سمت سفير انگلستان به ايران آمد و از زمان ورود سرجان ملكم به
ايران ، هيچوقت ايران از دوستان دولت انگليس خالى نبود، اين دوستان همه به نام
فراماسون در ايران وجود داشتند و كوركورانه از
اميال محفل عالى كه در لندن است ، پيروى مى كردند... (55)
چون سرجان ملكم در ماموريت اول خود توفيقى نيافت و در سفر دوباره اش به ايران مورد
بى اعتنايى فتحعليشاه قرار گرفت ، دولت انگلستان يكى ديگر از استادان اعظم
فراماسونرى را به نام سرهارفورد جونز روانه ايران كرد. (1811-1804) البته
جونز قبل از آنكه با سمت رسمى براى بيرون راندن
ژنرال گاروان فرانسوى به ايران بيايد، مدتها در تهران و تبريز و فارس به سر
برده بود و خصوصيات اجتماعى ايرانيان را مى شناخت . به
دنبال جونز دو انگليسى ديگر نيز به ايران سفر كردند و به تحقيقاتى در گوشه و
كنار ايران زمين دست يازيدند. اين دو، جيمز موريه و بايلى فريزر بودند كه همراه با
جونز، بدون ترديد از جمله اولين مبلغين فراماسون لندن بودند كه در ايران
محفل فراماسون را داير كردند. (56) جالب آنكه ميرزاشفيع مازندرانى صدراعظم ،
سرهار فورد جونز را چون جان شيرين در بغل مى گيرد!
لازم به ياد آوريست كه جونز در ايجاد جنگ ايران و روس نقش ناجوانمردانه اى ايفا كرد و
جنگى را كه به ايران تحميل نمود، نتايج ناگوارى را به بار آورد.... سر هارد فورد
جنز سفير انگليس در ايران با تقديم هداياى گرانبها سعى و كوشش بيش از حد به
عمل آورد تا قرار داد (صلح )امضاء نشود و بالاخره همينطور هم شد... (57)
جيمز موريه هم كه به همراه جونز به ايران آمده بود و ماموريتهاى ويژه اى به عهده داشت
، در تاريخ هفتم ماه مه 1809، ميرزاابولحسن خان ايلچى را باخود به لندن برد تا
مقدمات پيوند همه جانبه ايران و انگليس را فراهم آورد!
فريزر كه متجاوز از بيست سال در ايران گردش مى كرد، از
سال 1821 تا 1824 در ايالات خراسان به سر مى برد. اين جاسوس كهنه كار و
فراماسونر كار كشته كه زمينه كار را براى استعمار در ايران فراهم مى كرد، در
سال 1826، سياحت نامه خود را راجع سواحل بحر خزر به طبع رسانيد و در 1828،
داستانهاى خراسان را در سه جلد منتشر كرد. وى در
سال 1834، كتابى درباره افغانستان و بلوچستان و ايران نوشت و در 1838 كتابى در
دو جلد راجع به شاهزادگان فرارى ايران - پسران حسينعلى ميرزا فرمانفرما - كه خود
آنها را به محفل ماسونى لندن برده بود، انتشار داد(58). او كه از جمله طراحان سياست
خارجى وزارت خارجه انگليس بود، ناگهان در
سال 1834، در تبريز ناپديد شد و همينكه شاهزادگان فرارى به لندن رسيدند،
پديدار شد و تمام مدت با آنان همراه گشت . او مى نويسد:
من هيچگاه با يك ايرانى برخورد نكردم كه ميل نداشته باشد عضويت فراماسونرى را
قبول كند، شاهزادگان ما هم از همان سنخ بودند بودند. دوست و هموطن آنها ميرزا ابراهيم
كه خودش نيز عضويت فراماسونرى را داشت ، برحسب تقاضاى شاهزادگان مقدمات امر را
فراهم كرده بود... (59)
پس از اين سه تن ، نوبت به سرگوراوزولى برت رسيد كه
قبل از آمدن به ايران سمت مهماندارى ايلچى را برعهده داشت و سر انجام او را وارد حلقه
برادران ماسونى كرد!خود از رؤ ساى فراماسونرى بود (60)و درباره ايران و
ايرانى اعتقادش اين بود كه باور صادقانه من آنست كه اكنون صرفا ايمنى سرزمينهاى
(تحت اشغال انگلستان ) در هندوستان مورد توجه است ، برگزيدن سياست وا گزارى
ايران در ناتوانى و وحشيگرى كنونى اش از
دنبال كردن برنامه اى ناسازگار با اين سياست بهتر است . (61) سرگور اوزلى با
همكارى دست پرورده خود يعنى ميرزا ابولحسن خان ايلچى امتيازات زيادى براى انگلستان
كسب كرد و با دستى پر از ايران رفت !جالب آنكه فتعليشاه در حضور جونز از چنين
خائنى تمجيد كرد و گفت :
...آفرين ، آفرين ابولحسن !تو روى مرا در مملكت بيگانه سفيد كردى ، من هم روى تو را
سفيد خواهم كرد... (62)
اوزولى در مدتى كه سمت سفير انگليس را در ايران داشت ، چنان نفوذى در دربار قاجار
پيدا كرده بود كه فتحعليشاه همه مسائل مورد نظر خود را با او در ميان مى گذاشت و
صميميت فوق العاده اى ميان او و پادشاه درباريان پيدا شده بود!همو بود كه با همفكرى
ايلچى معاهدهاى ننگين تركمنچاى و گلستان را برايمان
تحميل كرد و در اندك مدتى درباريان قاجاريه را به حلقه فراماسونرى در آورد
(63) .
بعد از سال 1900 ميلادى نيز سه نفر از عمال فراماسونرى تحت عناوين مختلف به
ايران آمدند و نقشه اسلاف خود را دنبال كردند كه در راس آنان بايد از سر آرتور
هاردينگ سفير انگلستان نام برد كه عقيده داشت شاه و وزراء او كاملا به تبعيت و بندگى
روسيه در آمده اند (64) و بايد آنان را نجات داد!وى با كمك ميرزا على اصغر خان امين
السلطان كه بسيار هم به هم نزديك بودند، موجبات واگذارى نفت جنوب را به دارسى
انگليسى فراهم كردند!
در سال 1902، مامور عالى رتبه ديگرى از ماسونها به نام سر الانتين
چيرول به ايران آمد كه از مبرزترين جاسوسان انگليسى به شمار مى آيد. وى در
سال 1903، كتابى به نام مسئله شرق وسطى يا بعضى مشكلات سياسى راجع به
دفاع هندوستان نوشت كه در آن از ايران و ايرانى بدگويى كرده است (65). انگلستان
با فرستادن سر هنرى سويچ لندر كار تفتيش و برسيهاى خود را
تكميل كرد، چه اين مرد به هر كجاى ايران كه ديگر هموطنان ماسونى اش نتوانسته
بودند بروند، پاى گذاشت ؛ زيرا جهانگردى آزموده و كوهنوردى ماهر بود و توانسته
بود سرچشمه رودخانه براهماپوترا را كشف كند و براى نخستين بار زمينه صعود به
قله رفيع هيماليا را فراهم سازد او در سال 1902 به گردش در ايران پرداخت و
حاصل آن كتاب دو جلدى به نام عبور از اراضى محسود بود كه در همين
سال در انگلستان به چاپ رسيد و اگر در آن زمان دولت ايران
غافل نمى بود با مطالعه اين كتاب مى دانست كه از
سال 1902 طرز رفتار دولت انگليس با ايران از چه قرار خواهد بود. (66)
پيشگامان ماسونى در ايران
با آنكه پيش از دوران قاجاريه ، برخى از ايرانيان به جرگه فراماسونها در آمدند،
ولى از آن جهت كه اشخاص سر شناس و صاحب مقامهاى دولتى نبودند، نمى توان آنان را
پيشگامان فرقه ماسونى در ايران دانست .
عسگرخان ارومى افشار
نخستين كس از دولتيان كه پاى پيش نهاد، عسگرخان ارومى افشار بود كه از
سال 1808 تا 1810 ميلادى به عنوان سفير ويژه فتحعليشاه قاجار در فرانسه به سر
برد و شاه تحت عناوين عاليجاه عمدهالخونين الكبار، عسگرخان افشار (67) او را به
ناپلئون بنا پارت معرفى كرد!
زمانى عسگرخان به فرانسه گسيل شد كه ايران شرايط بسيار دشوار و بدى داشت .
دولت روسيه تزارى با تهديدات نظامى خود از يكسو و انگلستان با سياستهاى
استعمارى خويش از طرف ديگر ايران را در تنگنا قرار داده بودند. سفير كه در آن هنگام
مى بايد به فكر نجات وطن و هم ميهمانش باشد شيفته فراماسونرى گرديد و ط.ق
بندگى بيگانه را بر گردن نهاد. در چنين اوضاع و احوالى لژ فراماسونرى انگلستان
در فرانسه با عجله مقدمات عضويت ميرزا عسگرخان را فراهم كرد و تشريفات ماسونى كه
مى بايست كه در مدت شش ماه انجام گيرد، در مدت كوتاهى پايان پذيرفت و عسگرخان
در روز بيست و چهارم نوامبر 1808 در لژ <> كه اولين لژ تاسيس
شده به وسيله گراند لژ اسكاتلند در فرانسه بود، به عضويت آن پذيرفته
شد...(68)
هنگامى كه تشريفات پذيرفتن او تمام شد عسگرخان بخاست و در حالى كه شمشير
دمشقى خود را از كمر باز مى كرد، گفت :
آقايان ، من در نزد شما دوستى ، وفادارى و احترام خود را تعهد مى كنم . از قرارى كه
شنيده ام و شك ندارم ، فراماسونها نيكو خصال و شفيق اند و به پادشاهان بى نهايت
علاقه مند مى باشند. خواهش دارم اين هديه را كه شايسته يك فراماسون حقيقى است از من
قبول فرمائيد. اين شمشير را در بيست و هفت جنگ به كمر داشته ام به شما تقديم مى كنم
و اميدوارم اين مراسم تحليف شما را به درجه صميميت من نسبت به آئين فراماسونى و خوش
وقتى كه از عضويت اين آئين برايم حاصل شده ، متقاعد سازد...(69)
اين كار براى استعمار انگليس چندان ارزشمند بود كه به پاس خدماتى كه روبلو عضو
كرسى براى وارد كردن عسگرخان به لژ نموده بود، در همان روز طى تشريفات خاصى
به او يك نشان قيمتى دادند (70) عجله عمال استعمار براى مقيد نمودن
كامل عسگرخان آن اندازه زياد بود كه پس از بيست و يك روز از تحليف وى ، به درجه
استاد اعظمى دادند! پس از عبوديت ، فراماسونها او را بسيار احترام مى كردند و اغلب
نويسندگان چون مولف كتاب روابط ناپلئون با ايران و كاسپارد
دروويل و كنستان وى را مى ستايند (71) و مى گويند كه او به خصوص در زمينه علوم
به ويژه در مورد برق داراى اطلاعات بسيطى بوده است (72).
رفتن عسگرخان به فرنگ نه تنها سودى براى ملت در بر نداشت ، بلكه براى اولين
بار مفاسد غرب را به ايران آورد. دروويل كه از
سال 1812 ميلادى به مدت سه سال در ايران بوده و براى انگليس جاسوسى مى كرده
است ، در مقدمه سفرنامه اش مى نويسد:
...نيك بختى بزرگ به من روى آور شد تا با برخى از بزرگان متشخص ايران مناسبات
بسيار دوستانه و محرمانه اى پيدا كرده و به حرمسراها مخصوصا حرمسراى خانواده
عسگرخان آخرين سفير ايران در فرانسه راه يابم . من قريب شش ماه در خانه اين مرد
سالمند محترم بسر بردم . رفتار او با من مانند غريبان بود و او با اين شيوه معاشرت
به هنگام اقامت در فرانسه خو گرفته بود. به ندرت ممكن بود چند روزى بگذرد و او
مرا به اندرون دعوت نكند سر انجام كار به جايى رسيد كه من آزادانه به حرمسرا رفت
آمد داشتم و گويى در ميان يكى از خانواده هاى اروپايى به سر مى بردم !(73)
ما از هيچگونه گزارش يا طرحى كه گزارشگر كوششهاى عسگرخان در راه آگاه ساختن
مردم ايران به دانش و كارشناسى غرب باشد و يا از برداشتن گامى سودمند از سوى او
در راه تحقق بخشيدن انديشه هاى پيرامون فيزيك تجربى و ديگر علوم به ويژه در مورد
برق در ايران خبر دهد، آگاهى نداريم . ولى آگاه هستيم كه برخى عادات و آداب
اروپائيان و مانند آزلدى معاشرت زن و مرد را به ايرانيان عرضه داشت !(74)
ابولحسن خان ايلچى
دوم كسى كه در مقام سفارت اعظمى ، عضو برادران ماسونى !شد، ابولحسن خان ايلچى
بود كه جيمز موريه و سرگور اوزلى مقدمات او را به فراماسونرى فراهم كردند. بنا
به روايت تاريخ فراماسونرى در روز پانزدهم ژوئن 1810، عاليجناب ميرزاابولحسن
خان به عضويت فراماسونرى در آمد. روزى كه او فراماسون شد، سى پنج اعضاى
اصلى و پنج ميهمان عالى قدر از لژهاى معروف انگلستان كه رد مويرا و دود سوسكس نيز
جزو آنها بودند و باشكوه و جلال زيادى مراسم را انجام دادند. (75)
ايلچى نيز مانند هم پالگى اش عسگرخان ، در مدت كوتاهى مدارج مدارج ماسونى را طى
كرد و لقب استاد اعظمى گرفت ، و مامور تشكيل لژ فراماسونرى در تهران گرديد كه
البته به اين كار توفيق نيافت اما توانست در دوران فعاليت سى و پنجساله اش در
دربار قاجار عده زيادى از درباريان را فراماسون كند.
وى كه قدى بلند و هيكلى تنومند و صورتى زيبا داشته ، داراى داراى اطوار قريبى بوده
كه حتى براى فرنگيان نيز عجيب مى نموده است . ميرزا ابولحسن خان در طى اين مسافرت
به علت آشنا نبودن به آداب فرنگيان بعضى حركات و اطوارى كه پيش فرنگيان
مضحك جلوه مى كرد، ناشى شده كه در آن تاريخ جالب نظر بوده و جيمز موريه كه
غالب ايرانيان از بد نفسى و دست و زبان او در عذاب بودند، اين حركات سفير ايران را
بهانه قرار داده و كتاب مشهور خود يعنى داستان حاجى بابا اصفهانى و حاجى بابا در
لندن را نوشته است كه اين دو كتاب سراپا غرض آلود و براى ايرانيان موهن است
.(76) او كه در مدت اقامت نه ماهه خود در لندن عاشق سينه چاك دختر لرد كاستلروى
وزير خارجه انگلستان شده بود، چنان خوش خدمتى از خود نشان داد كه به توصيه
برادران فراماسونش ، دولت انگلستان مواجب ماهيانه در نظر گرفت : ...به عنوان نشانه
اى از علائم دوستى ما نسبت به جنابعالى ، ماهيانه يكهزار روپيه در حق آن جناب منظور
نموده ... و تا وقتى كه جناب عالى از كمك به سفير انگليس در تهران نسبت به حفظ
روابط دوستانه ايران و انگلستان مضايقه ننموده ايد، مرتبا پرداخت خواهد شد. (77)
خيانتهاى ايلچى چندان زيادند كه خود بحث ديگرى را مى طلبد، اما بايد گفت كه اين
فراماسونر تا آخر عمر نسبت به ارباب خود انگلستان وفادار ماند و براى جدا كردن
استانهاى حاصلخيز ايران چون قفقاز منتهاى سعى و كوشش را به
عمل آورد. البته از او كه از خانواده اى پست بوده و در ايام جوانى با لباس و آرايش
دختران براى بزرگان هوسباز مى رقصيده و تقلب و اخلاق رذيله اش ضرب
المثل خواص و عام بوده ، جز ماسونى و خيانت ، كار ديگرى بر نمى آمد.
ميرزا صالح شيرازى
از ديگر مصادر امور قاجار كه به حلقه ماسونى وارد شد، ميرزا صالح شيرازى ( پدر
روزنامه نگارى در ايران ) است كه در سال 1815 ميلادى همراه با چهار تن ديگر به
نامهاى ميرزا جعفر طبيب ، ميرزا جعفر مهندس ، ميرزا رضا و محمد على چخماق ساز به فرمان
عباس ميرزا، همراه كلنل دارسى از روسيه به لندن رفتند تا ادامه
تحصيل داده و براى خدمت به ايران باز گردند!وى همراه سه تن از همسفرانش پس از سه
سال و نه ماه - 1819 - به ايران باز گشت ، در حالى كه طوق ماسونى را به گردن
داشت . راهنماى او نيز سرگوراوزلى بود. ميرزا صالح كه سفر نامه اى از خود به
يادگار گذاشته ، در مورد ورودش به لژ فراماسونرى مى نويسد:
...روز پنجشنبه 4نوامبر هنگامى كه صبح از مهمانخانه مزبور -
محل سكونتش در شهر ويندوزر - سوار شده ، دو ساعت از ظهر گذشته وارد به لندن
گرديدم و چون روزى بود كه بنده بايست داخل به فراموشخانه شوم ، يك ساعت بعد از
آنكه سه ساعت از ظهر گذشته باشد، داخل به فراموشخانه شده و هفت ساعت از ظهر
گذشته بعد از شام از فراموشخانه بيرون رفته و شب همراه كوچ بوليج رفته و
ميرزارضا و ميرزا جعفر را در آنجا ديدم ....(78)
فراماسونهاى انگليسى در رساندن او به مقام استاد اعظمى نيز عجله داشتند و با آنكه
مراسم ماسونى درجه يك را گذرانيده بود، مقام مهمترى را به او پيشنهاد كردند. او خود در
اين باره مى نويسد:
در صحن كليساى مستر حريص نامى را كه بزرگ خانه فرا موشان بوده و بنده را به دو
مرتبه از مراتب مربوطه رسانيده ، مرا ديده مذكور ساخته كه يك هفته ديگر عازم به
ايران هستيد و فردا فراموشخانه باز است اگر فردا شب خود را به آنجا رسانيدى
مرتبه استادى را به تو مى دهيم و گر نه ناقص به ايران مى روى . (79) به هر
حال مهندس ميرزا صالح شيرازى كه فن چاپ را در انگلستان آموخته بود، پس از بازگشت
به ايران با همراهى برادران ماسونى اش نظير سرگوراوزلى ايلچى و ميرزا جعفر
مهندس ملقب به مشير الدوله به ترويج مرام و آئين فراماسونرى پرداخت . او همواره وسط
گفتگوهاى محرمانه خانواده سلطنتى قاجار با انگليسيها بود و طرفين اعتماد
كامل به او داشتند. وى چنان شيفته غرب بود كه حتى نام روزنامه اش را كاغذ اخبار
گذاشت .
|