اقسام آزادى
بحث مهم ديگر براى روشن تر شدن ديدگاه مطهرى درباره آزادى ، اقسام آزادى از نظر
اوست . مطالعه آثار و نوشته هاى مطهرى ، بيانگر تقسيم بندى هاى مختلفى از آزادى
است كه از زوايا و جهات گوناگونى صورت گرفته است . در اين آثار، آزادى در
ارتباط با ساير مقولات به اقسام گوناگونى تقسيم مى شود. آزادى و رابطه اش با
تكليف ، تكامل ، انديشه ، عقيده و نيازهاى فردى و اجتماعى انسان ، مى تواند معيار تقسيم
بندى هاى مختلفى قرار گيرد. بر اساس نوع اين رابطه ، مى توان
شكل گيرى نوع خاصى از آزادى را در آثار وى مشاهده كرد. با توجه به اينكه اين
معيارها نقاط مشترك زيادى مى تواند داشته باشد و احيانا از اين رهگذر به اقسام مشابهى
توان رسيد، از اينرو در اين جا اقسام آزادى را نه بر اساس اين معيارها بلكه بر اساس
ملاك ديگرى بحث مى كنيم .
يكى از معيارهايى كه مى توان بر اساس آن به تقسيم آزادى پرداخت ،
تحليل عناصر مفهوم آزادى است . آزادى ، به طور كلى ، داراى سه مولفه و عنصر
اساسى است : 1. فاعل ، عامل (agent) 2. مانع ، رادع (constraint) 3. هدف ، غايت (aim)
هر تعريفى از آزادى در واقع در برگيرنده اين سه ركن اساسى است . بنابراين ، آزادى
عبارت است از اين كه : فرد (عامل ، فاعل ) از هر گونه مانعى در انجام دادن كارى يا
بودن در وضعيت دلخواهى آزاد و رها باشد اين تعريف از آزادى را كه ابتدا مك كالوم
بر اساس تحليل مفهومى فوق ارائه كرد، بر اين باور است كه اين تعريف ، تمام اقسام
آزادى را در بر مى گيرد. وى بر اساس اين
تحليل مفهومى ، الگوى خاص خود از آزادى را اين گونه بيان مى كند. (309)
Z be or do to Y from free is X
X (فاعل ، عامل )، Y(مانع ، رادع ) و Z (هدف ، غايت ) سه عنصر و مولفه اساسى هستند
كه در اين الگوى نظرى مورد توجه قرار گرفته اند.
اكنون با استخدام اين الگوى نظرى ، به بررسى اقسام آزادى از ديدگاه مطهرى مى
پردازيم . به نظر مى رسد كه مى توان در تعاريف ارائه شده از آزادى و اقسام آن در
آثار مطهرى ، عناصر سه گانه مذكور را پيدا نمود و بر اساس آن ، نحوه
شكل گيرى اقسام آزادى را بيان كرد. روشن است كه عنصر
اول (فاعل ، عامل ) در اين تعاريف همان فرد است كه آزادى به عنوان وصفى خاص
براى فرد بيان شده و در شرايطى خاص مى توان وصف آزادى را به فرد انسانى نسبت
داد و يا از او سلب كرد. عنصر دوم (مانع ، رادع ) در اين تعاريف در برگيرنده موارد
متعددى است كه به طور خلاصه عبارتند از: 1. طبيعت و سلطه آن بر انسان 2. سنت ها و
قوانين موجود در جامعه 3. انسان هاى ديگر و سلطه آنان بر انسان 4. هواهاى نفسانى فرد
5. دين و اعتقادات دينى .
عنصر سوم (هدف ، غايت ) در اين تعاريف نيز در برگيرنده اهداف متعددى است كه مهمترين
آنها عبارت است از: تكليف ، تكامل و سعادت . بنابراين ، رابطه اين سه عنصر باعث
شكل گيرى اقسام خاصى از آزادى مى شود كه با توجه به آنچه گفته شد، حالتها و
اقسام گوناگون آن را مى توان اينگونه بيان كرد:
1. انسان و طبيعت
آيا انسان از طبيعت و جهان هستى آزاد و رهاست يا در چنبره اسارت طبيعت گرفتار است ؟ آيا
مى توان گفت كه طبيعت هيچ گونه محدوديتى را براى انسان و رفتارهايش ايجاد نمى
كند؟
از ديدگاه مطهرى ، طبيعت همواره محدوديت هايى را براى انسان ايجاد كرده و موانع و
مشكلاتى را فراروى انسان قرار مى دهد كه مجموعه اين
عوامل باعث نوعى اسارت براى انسان مى شود. از اينرو انسان با تلاش پيگير
و مداوم خود در جهت كسب آگاهى و در نتيجه قدرت تصرف بر طبيعت و تسلط بر آن ، مى
كوشد از اين اسارت رهايى يابد. (310) بدين سان نوع خاصى از آزادى در ارتباط
فرد با طبيعت شكل مى گيرد كه مطهرى از آن به آزادى انسان از اسارت طبيعت
ياد مى كند. البته از سويى فرد به طور كلى از موانع و محدوديت هاى طبيعت رها نيست ،
از سوى ديگر به طور كامل مقهور آن هم نيست ، بنابراين مى تواند از چنبره اسارت طبيعت
خلاصى يابد و آزادى را به اين مفهوم كسب كند.
در اين قسم از آزادى ، مولفه سوم ، عنصر تكامل است ، انسان با رهايى از
اسارت و سلطه طبيعت گام در مسير تكامل خود بر مى دارد. هدف تلاش وى در رسيدن به
اين نوع آزادى ، تكامل و رشد استعدادهاى نهفته اوست . به عبارت ديگر، رشد و
تكامل انسان مستلزم رهايى از سلطه و اسارت طبيعت است ، در نتيجه مى توان گفت : رهايى
فرد از طبيعت براى رسيدن به تكامل مساوى است با آزادى انسان از اسارت طبيعت .
2. انسان و سنت ها و قوانين موجود
اگر عنصر دوم در مفهوم آزادى را سنت ها و قوانين موجود در جامعه در نظر گيريم
، رابطه فرد با اين سنت ها و قوانين نيز مى تواند باعث
شكل گيرى قسمى ديگر از آزادى گردد كه به موجب آن فرد از سنت ها و قوانين موجود در
جامعه آزاد بوده و اين سنت ها و قوانين در برابر او محدوديت ايجاد نمى كنند.
از نظر مطهرى ، انسان قبل از دوره قرن هيجدهم ، اين جنبه از آزادى را دارا نبود، چرا كه اين
آگاهى را نداشت كه در مقابل سنت ها مى توان قيام كرد و مى شود آگاهانه براى فرد
قانون وضع نمود، بلكه بر اين باور بود كه سنت ها لازم الاتباع هستند (311)
بنابراين يكى ديگر از جنبه هاى آزادى ، رهايى انسان از سنت هاى موجود است كه در اثر
آگاهى حاصل مى شود.
در اين قسم از آزادى نيز عنصر سوم يعنى هدف و غايت ،
تكامل فرد است . اين جنبه از آزادى كه در راستاى
تكامل انسان شكل مى گيرد، سنت هاى جامعه را به عنوان مانع اساسى در برابر خود كنار
مى زند. البته نكته مهمى كه بايد يادآورى كرد، اين است كه بر اساس مبانى ياد شده ،
مصالح جامعه و اجتماع مى تواند به عنوان يك مانع اصلى در
شكل قانون تبلور يابد و در برابر آزادى فردى پذيرفته شود.
بنابراين از نظرگاه مطهرى ، مصالح اجتماع نيز در كنار مصالح فرد از
عوامل محدود كننده آزادى محسوب مى شود. در صورتى كه فرد مصالح اجتماع را ناديده
بگيرد. مى توان آزادى او را محدود كرد. زيرا لازمه حق طبيعى و حيثيت ذاتى انسان ،
لزوم احترام است ، اما لازمه احترام ، كارى به كار او نداشتن نيست ، بلكه لازمه آن اين است
كه هر عملى كه استعدادهاى طبيعى را رشد بدهد، جايز بشماريم (312) از اينرو،
آزادى فرد از سنت ها و قوانين موجود در جامعه تا جايى معتبر شناخته مى شود كه مصالح
اجتماع را محدود نگرداند، و در صورتى كه آزادى فرد، مصالح اجتماع را ناديده بگيرد،
اين آزادى بر اساس مبانى نظرى مطهرى قابل
قبول نيست .
3. انسان و انسان هاى ديگر
قسم ديگر از آزادى كه در لسان مطهرى از آن به آزادى انسان از محكوميت انسانهاى
ديگر تعبير شده است ، در رابطه فرد با انسانهاى ديگر تحقق مى يابد. در اين
قسم نيز فرد به عنوان عنصر اول با انسانهاى ديگر به عنوان عنصر دوم برخورد پيدا
مى كند كه در صورتى كه انسانهاى ديگر آزادى او را محدود نكنند، مى توان فرد را آزاد
ناميد. در شرايطى كه فرد در رابطه اش با ديگران از چنين آزادى برخوردار نباشد، اين
جنبه از آزادى اش شكل نمى گيرد. بنابراين جنبه ديگر آزادى ، رهايى انسان از سلطه
ديگران است . عنصر سوم در اين قسم از آزادى فردى نيز
تكامل است ، فرد براى رسيدن به سعادت و
كمال ، بايد از مزاحمت هاى ديگران در امان باشد. آزادى فرد از سلطه ديگران مهم ترين
شرط پيشرفت و تكامل فرد است .
البته مطهرى اين جنبه از آزادى را نيز مطلق ندانسته ، بر اين باور است كه انسان در
برابر انسانهاى ديگر به طور مطلق آزاد نيست ، زيرا آزادى مطلق انسان در برابر انسان
ديگر امرى نامعقول است و اگر فرد در رابطه اش با افراد ديگر، آزادى مطلق داشته
باشد، معنايش اين است كه آنها در رابطه شان با آن فرد آزادى نداشته باشند. (313)
بنابراين مى توان آزادى ديگران را نيز از جمله محدوديت هاى آزادى در انديشه
مطهرى دانست . اين محدوديت نيز ريشه در مبانى نظرى وى دارد، همانگونه كه گذشت ،
آزادى از ديدگاه مطهرى ، ريشه در مبانى معرفت شناختى و انسان شناختى دارد كه در
قالب سه مبناى اختيارگرايى ، فطرت و عقل ، اراده و
تكامل انسان بيان گرديد. از اينرو همانطورى كه بر ديگران لازم است كه در مسير رشد
و تكامل فرد محدوديتى ايجاد نكنند، فرد نيز نبايد با آزادى خود به آزادى ديگران آسيبى
برخوردارند، و هيچ كسى حق تعدى به آزادى ديگران را ندارد و در نتيجه آزادى ديگران
يكى از مهم ترين محدوديت هاى آزادى فرد محسوب مى شود. نكته مهمى كه در تبيين مطهرى
از اين قسم از آزادى به چشم مى خورد، تركيب دو
اصل اساسى تكامل و تكليف به عنوان عنصر سوم مفهوم آزادى است ، از
سويى هدف آزادى فرد از سلطه ديگران رسيدن به
تكامل است ، و از سوى ديگر تكليف ديگران است كه در برابر فرد
محدوديت ايجاد نكنند. نكته ديگر اينكه ، با توجه به اينكه آزادى اين فرد در عرصه
اجتماع است ، مى توان اين آزادى را آزادى اجتماعى دانست انسان براى رسيدن به رشد و
تكامل خود به امورى در اجتماع نياز دارد كه اين نيازها نيازمندى هاى اجتماعى نام دارد.
بنابراين آزادى اجتماعى يكى از نيازهاى اجتماعى است كه مطهرى آن را اينگونه تعريف مى
كند:
يعنى بشر بايد در اجتماع از ناحيه ساير افراد اجتماع آزادى داشته باشد، ديگران
مانعى در راه رشد و تكامل او نباشند، او را محبوس نكنند، به حالت يك زندانى در نياورند
كه جلوى فعاليتش گرفته شود. ديگران او را استثمار نكنند، استخدام نكنند، استعباد
نكنند، يعنى تمام قواى فكرى و جسمى او را در جهت منافع خودشان به كار نگيرند
(314)
هر چند كه مطهرى در اين قسم از آزادى ، بر آزادى اجتماعى تاكيد مى كند، اما با تعميم
عنصر دوم در اين قسم ، مى توان به قرائت آزادى سياسى در انديشه ها و آراى وى راه
يافت . در آزادى اجتماعى عنصر دوم انسانهاى ديگر و يا به طور كلى جامعه
است . حال اگر به جاى آن ، دولت ها يا جامعه سياسى را عنصر
دوم آزادى قرار دهيم ، مفهوم آزادى سياسى شكل مى گيرد. در آزادى سياسى ، فرد (عنصر
اول ) در برابر دولت ها (عنصر دوم ) قرار مى گيرد و آزادى سياسى زمانى
شكل مى گيرد كه دولت در برابر رفتارهاى سياسى افراد، محدوديت ايجاد نكند و افراد
را در انجام اين رفتارها آزاد بگذارد. هر چند كه مطهرى به صراحت واژه دولت را در اينجا
به كار نمى برد، اما توجه به سياق جملات و عبارات وى اجازه چنين تعميمى را به ما مى
دهد. مباحثى كه او درباره آزادى و حق انتخاب مردم مطرح كرده از اين
قبيل است . براى روشن تر شدن بحث تكرار برخى از جملات او و اشاره به جملات
ديگرى در اين زمينه مفيد به نظر مى رسد. مطهرى بر اين باور است كه بشر اگر
بخواهد رشد پيدا كند، بايد در كار خودش آزاد باشد، در انتخاب خودش آزاد باشد
(315) نيز در جايى ديگر خطرات تحميل و اجبار مردم را اينگونه گوشزد مى كند:
اگر بخواهند و لو با حسن نيت (تا چه رسد به اين كه سوء نيت داشته باشند) به
بهانه اين كه مردم قابل و لايق نيستند و خودشان نمى فهمند، آزادى را از آنها بگيرند به
حساب اين كه مردم خودشان لياقت ندارند، اين مردم تا ابد بى لياقت باقى مى مانند، مثلا
انتخابى مى خواهد صورت بگيرد، حالا يا انتخاب
وكيل مجلس و يا انتخاب ديگرى ، ممكن است شما كه در فوق اين جمعيت قرار گرفته ايد
واقعا تشخيص شما اين باشد كه خوب است اين ملت فلان فرد را انتخاب بكنند و فرض
مى كنيم واقعا هم آن فرد شايسته تر است ، اما اگر شما بخواهيد اين را به مردم
تحميل بكنيد و بگوييد شما نمى فهميد و بايد حتما فلان شخص را انتخاب بكنيد، اينها
تا دامنه قيامت مردمى نخواهند شد كه اين رشد اجتماعى را پيدا كنند (316) دقت در
عبارات فوق به خوبى بيانگر امكان طرح آزادى سياسى در انديشه مطهرى از سويى ،
و تاثير گذارى مبانى نظرى او در مفهوم آزادى از سوى ديگر است . مطهرى در جاى ديگر
بر اين اساس ، توصيه هايى درباره لزوم مراعات آزادى مردم در نظام جمهورى اسلامى
كرده است كه آشكارا مى توان برخى از مصاديق آزادى سياسى را در انديشه هاى او
دريافت ، وى مى گويد: وظيفه حتمى همگى ما اين است كه به آزادى ها به معناى واقعى
كلمه احترام بگذاريم ، زيرا اگر بنا شود حكومت جمهورى اسلامى ، زمينه اختناق را به
وجود بياورد، قطعا شكست خواهد خورد (317)
بنابراين مى توان گفت كه در گونه شناسى آزادى مطهرى ، آزادى اجتماعى به مفهوم عام
آن در نظر گرفته شده است و آزادى سياسى و مصاديق آن را نيز در بر مى گيرد.
انديشه ها و آراى وى - همان گونه كه ملاحظه شد - به خوبى چنين تعميمى را بر مى
تابد.
4. انسان و هواهاى نفسانى خود
يكى ديگر از اقسام آزادى با در نظر گرفتن هواهاى نفسانى به عنوان عنصر دوم
در مفهوم آزادى شكل مى گيرد. از اين رو آزادى فرد از هواهاى نفسانى نيز يكى از اقسام
آزادى محسوب مى شود. از نظر مطهرى ، انسان از آن جهت كه انسان است ، اسير خودش است
، از آن جهت كه يك حيوان است ، انسانيت انسان اسير حيوانيت اوست . روح انسان وقتى كه
مطيع تمايلات نفسانى و طبيعى باشد و عقل انسان جز در خدمت طبيعت و ماده نباشد، اسارت
و بردگى نفس تلقى مى گردد. (318) بنابراين رهايى انسان از هواهاى نفسانى ،
جنبه ديگرى از آزادى او را رقم مى زند.
عنصر سوم در اين قسم از آزادى نيز تكامل فرد است . انسان براى رسيدن به
سعادت و تكامل علاوه بر نيازمندى هاى اجتماعى ، نيازهاى معنوى نيز دارد. براى
نيل به سعادت و كمال هر نوع مانعى بايد از فراروى انسان برداشته شود، موانع
اجتماعى يا موانع فردى . همانطورى كه ديگران مى توانند مانعى در برابر سعادت و
تكامل او محسوب شوند، خود او نيز مى تواند چنين مانعى را ايجاد كند. از اينرو، انسان
علاوه بر آزادى اجتماعى ، به نوع ديگرى از آزادى نيز نياز دارد كه در لسان مطهرى
عبارت است از آزادى معنوى از ديدگاه استاد مطهرى ، آزادى معنوى بر خلاف آزادى
اجتماعى ، آزادى انسان ، خودش از خودش است . آزادى اجتماعى ، آزادى انسان است از قيد و
اسارت افراد ديگر، ولى آزادى معنوى نوع خاصى از آزادى است و در واقع آزادى انسان
است از قيد و اسارت خودش (319)
از نظر مطهرى ، طرح آزادى معنوى از آنجا ضرورت مى يابد كه انسان موجودى است مركب
و داراى قوا و غرايز گوناگون . انسان از نظر معنا، از نظر باطن و از نظر روح
خودش ممكن است يك آدم آزاد باشد و ممكن هم هست يك آدم برده و بنده باشد، يعنى ممكن است
انسان بنده حرص خودش باشد، اسير شهوات خودش باشد، اسير خشم خودش باشد،
اسير افزون طلبى خودش باشد و ممكن است از همه اينها آزاد باشد (320)
بنابراين آزادى معنوى در رابطه فرد با خودش مطرح مى شود و بيانگر تفوق و
برترى فردى در مبارزه با خويش براى از بين بردن موانعى است كه خود در مسير رشد
و تكاملش ايجاد كرده است . همانگونه كه ملاحظه مى شود، نقطه اشتراك آزادى اجتماعى و
آزادى معنوى نبودن موانع است و بر اين اساس ، مطهرى آزادى را نبودن مانع تعريف كرده و
انسانهاى آزاد را انسانهايى مى داند كه با موانعى كه جلو رشد و تكاملشان هست ، مبارزه
مى كنند و تن به وجود مانع نمى دهند. (321)
يكى از امتيازات بحث آزادى در انديشه مطهرى ، توجه به آزادى معنوى در كنار آزادى
اجتماعى و طرح آن است . مطهرى با طرح آزادى معنوى ، باب جديدى را به روى صاحب
نظران و انديشمندان باز مى كند. آزادى معنوى در انديشه وى چنان جايگاه رفيعى به خود
اختصاص مى دهد كه يكى از اهداف پيامبران قلمداد مى گردد: تفاوتى كه ميان مكتب انبيا
و مكتب هاى بشرى است در اين است كه پيغمبران آمده اند تا علاوه بر آزادى اجتماعى به
بشر آزادى معنوى بدهند و آزادى معنوى است كه بيشتر از هر چيز ديگر ارزش دارد و
به همين دليل او معتقد است آزادى اجتماعى بدون آزادى معنوى ميسر و عملى نيست و اين است
درد امروز جامعه بشرى كه بشر امروز مى خواهد آزادى اجتماعى را تامين كند، ولى به
دنبال آزادى معنوى نمى رود (322)
بنابراين در اين قسم از آزادى ، عنصر اول فرد، عنصر دوم هواهاى نفسانى وى
و عنصر سوم تكامل و سعادت است البته شايد بتوان با توجه به مبانى
معرفت شناختى متاثر از نصوص دينى ، عنصر سوم را علاوه بر
تكامل ، تكليف نيز دانست . فرد تنها براى رسيدن به سعادت و
تكامل لازم است كه از هواهاى نفسانى خود رها گردد، بلكه اين امر وظيفه و تكليفى است
براى فرد. بر اساس تعاليم دينى ، انسان موظف است كه خود را از قيد هواهاى نفسانى
خويش برهاند و خود رقم زننده آزادى براى خويش باشد كه از آن به آزادى معنوى ياد
شده است . به هر حال ، آزادى معنوى در انديشه مطهرى نيز با توجه به تغيير عناصر
مفهومى آن شكل مى گيرد.
5. انسان و دين و اعتقادات
با قرار دادن دين و اعتقادات در جايگاه عنصر دوم مفهوم آزادى و ايجاد ارتباط ميان
انسان با آن ، قسمى ديگر از آزادى و جنبه ديگرى از آن
شكل مى گيرد كه از آن به آزادى عقيده ياد مى شود. البته دين و اعتقادات را نيز
مى توان به عنوان عنصر سوم (هدف ، غايت ) در نظر گرفت ، اگر دين و عقيده خاصى
مانع انسان در پذيرفتن دين يا عقيده ديگر گردد، در اين صورت دين و عقيده عنصر دوم
مفهوم آزادى را شكل مى دهد، اما اگر مانعى ديگر از
قبيل دولت يا حكومت مانع پذيرش دين يا عقيده ديگرى گردد، در اين صورت دين و عقيده ،
عنصر سوم خواهد بود. به عبارت ديگر، گاهى
سوال اصلى اين گونه طرح مى شود كه آيا دين اسلام مانع پذيرش اديان ديگر و عقايد
ديگر است در حالى كه بعضى اوقات سوال چنين مطرح مى گردد كه آيا دولت يا افراد
مى توانند مانع پذيرش اديان و عقايد ديگر گردند.
تامل در انديشه ها و آراى مطهرى بيانگر توجه او به
سوال اول و پاسخ دادن به آن است . دغدغه اصلى وى اين است كه نشان دهد كه به چه
ميزان دين اسلام با آزادى عقيده و دين موافق است . به همين
دليل آرا و انديشه هاى او بيشتر معطوف به سوال
اول است . پاسخ به سوال دوم هم مى تواند در بحث آزادى عقيده و دين طرح گردد و هم در
قسم آزادى اجتماعى - سياسى به عنوان يكى از مهم ترين مصاديق آزادى سياسى در جامعه
اما از آنجا كه پاسخ به سوال دوم مستلزم پاسخ گويى به
سوال اول است ، مطهرى تلاش خود را در پاسخ گويى به
سوال اول متمركز مى سازد، بنابراين پس از روشن شدن ديدگاه او درباره
سوال اول ، مى توان به استنتاج و پاسخ سوال دوم نيز دست يافت .
مطهرى در تبيين مفهوم آزادى عقيده به گونه اى مقايسه اى آزادى عقيده را با آزادى تفكر در
كنار يكديگر توضيح مى دهد. از نظر او آزادى تفكر ناشى از همان استعداد انسانى
بشر است كه مى تواند در مسائل بينديشد. اين استعداد بشرى حتما بايد آزاد باشد.
پيشرفت و تكامل بشر در گرو اين آزادى است . اما آزادى عقيده ، خصوصيت ديگرى دارد. مى
دانيد كه هر عقيده اى ناشى از تفكر صحيح و درست نيست . منشاء بسيارى از عقايد يك
سلسله عادت ها و تقليدها و تعصب هاست . عقيده به اين معنا نه تنها راه گشا نيست كه به
عكس نوعى انعقاد انديشه به حساب مى آيد، يعنى فكر انسان در چنين حالتى به عوض
اينكه باز و فعال باشد بسته و منعقد شده است (323)
همانگونه كه ملاحظه مى شود، در اين قسم از آزادى نيز معيار پذيرش و عدم پذيرش
آزادى ، تكامل انسانهاست . آزادى تفكر زمينه ساز شد و
تكامل فردى است ، در نتيجه پذيرفته مى شود، اما آزادى عقيده لزوما اين گونه نيست .
آزادى عقيده از نظر مطهرى در اين معنا نه تنها نيست ، بلكه زيان بارترين آثار را براى
فرد و جامعه به دنبال دارد (324) مطهرى با بيان اين تمايز ميان آزادى تفكر و آزادى
عقيده بر اين نكته تاكيد مى كند كه هر مكتبى كه به ايدئولوژى خود ايمان و اعتقاد داشته
باشد، ناچار بايد طرفدار آزادى تفكر و انديشه باشد و به عكس هر مكتبى كه ايمان و
اعتقادى به خود ندارد، جلو آزادى انديشه و آزادى تفكر ار مى گيرد. (325) بر اين
اساس ، يكى از مهمترين عوامل تاكيد استاد مطهرى بر آزادى تفكر، ديدگاه وى درباره دين
اسلام است . از نظر او اسلام داراى چنان توان نظرى و ايدئولوژى قويى است كه مى
تواند به انديشه ها و آراى مخالف و حتى معاند خود پاسخ منطقى دهد، در نتيجه وجود
آزادى انديشه نه تنها ضرر و آسيبى به دين اسلام وارد نمى سازد. بلكه با طرح
نظرگاه ها و پرسش هاى رقيب و تلاش براى پاسخ گويى به اين ديدگاه ها و
پرسش ها، بر بالندگى و شكوفايى دين مى افزايد، از نظر مطهرى ، اسلام آن
چنانى دينى است كه در محيط علم برتر از محيط
جهل رشد مى كند (326) و اسلام به اين
دليل باقى مانده كه با شجاعت و با صراحت با افكار مختلف مواجه شده است
(327) و پايه اين دين ، روى منطق و فكر و تفكر است (328) بر اساس همين
اعتقاد و باور است كه او آزادى تفكر را به حوزه دين و اعتقادات دينى سرايت مى دهد و راه
نقد و طرح پرسش در مسائل دينى را باز مى داند: من بر خلاف بسيارى از افراد، از
تشكيكات و ايجاد شبهه هايى كه در مسائل اسلامى مى شود، با همه علاقه و اعتقادى كه
به اين دين دارم ، به هيچ وجه ناراحت نمى شوم ، بلكه از ته دلم
خوشحال مى شوم ، زيرا معتقدم و در عمر خود به تجربه مشاهده كرده ام كه اين آيين مقدس
آسمانى در هر جبهه از جبهه ها كه بيشتر مورد حمله و تعرض واقع شده ، با نيرومندى و
سرافرازى و جلوه و رونق بيشترى آشكار شده است . خاصيت حقيقت همين است كه شك و
تشكيك به روشن شدن آن كمك مى كند. شك مقدمه يقين و ترديد پلكان تحقيق است
(329)
نكته شايان ذكر درباره آزادى عقيده از نظر استاد مطهرى اين است كه هر چند ايشان در
ظاهر با آزادى عقيده مخالفت مى كند، اما توجه به مجموعه كلام وى بيانگر تفاوتى است
كه او ميان آزادى عقيده مبتنى بر مسائل غير انديشه اى از
قبيل عادت ها، تقليدها و مبانى وراثتى ، ايجاد كرده است . از نظر وى نوع
اول پذيرفتنى است بر خلاف نوع دوم : بسيار تفاوت است ميان آزادى تفكر و آزادى
عقيده اگر اعتقادى بر مبناى تفكر باشد، عقيده اى داشته باشيم كه ريشه آن تفكر است ،
اسلام چنين عقيده اى را مى پذيرد، غير از اين عقيده را اساسا
قبول ندارد. آزادى اين عقيده آزادى فكر است . اما عقايدى كه بر مبناى وراثتى و تقليدى و
از روى جهالت به خاطر فكر نكردن و تسليم شدن در
مقابل عوامل ضد فكر در انسان پيدا شده است ، اينها را هرگز اسلام به نام آزادى عقيده
نمى پذيرد. (330)
بنابراين مى توان گفت كه آزادى عقيده اگر بر اساس تفكر باشد همان آزادى تفكر
بوده و قابل پذيرش است . به سخن ديگر، مى توان تفاوت ميان آزادى تفكر و آزادى
عقيده و اقسام آزادى عقيده را بر اساس فرق ميان فكر و عقيده از نگاه مطهرى توضيح داد.
از نظر او فرق است ميان فكر و تفكر و ميان عقيده ، تفكر قوه اى است در انسان ناشى
از عقل داشتن . انسان چون يك موجود عاقلى است ، موجود متفكرى است ، قدرت دارد در
مسائل تفكر كند اسلام در مسئله تفكر نه تنها آزادى تفكر داده است ، بلكه يكى از واجبات
در اسلام تفكر است ، يكى از عبادت ها در اسلام تفكر است ... (اما) عقيده البته در
اصل لغت اعتقاد است . اعتقاد از ماده عقد و انعقاد و... است ، بستن است ، منعقد شدن است ...
دل بستن انسان به يك چيز دو گونه است : ممكن است مبناى اعتقاد انسان ، مبناى
دل بستن انسان ، مبناى انقعاد روح انسان همان تفكر باشد، در اين صورت عقيده اش بر
مبناى تفكر است ، ولى گاهى انسان به چيزى اعتقاد پيدا مى كند و اين اعتقاد بيشتر كار
دل است ، كار احساسات است نه كار عقل (331) بنابراين ، آزادى تفكر از واجبات
دين اسلام محسوب مى شود و آزادى عقايدى كه بر اساس تفكر
شكل گرفته باشد مورد پذيرش اسلام است . اين تفاوت ها بر اساس تفاوت مفهومى
فكر و عقيده و نحوه شكل گيرى عقيده ها قابل تبيين است .
جمع بندى
آنچه كه گذشت ، تاملى بود در آرا و انديشه هاى مطهرى براى فهم مقوله آزادى به
عنوان يكى از مولفه هاى اساسى انديشه و تفكر او. از آنجا كه آزادى ، به نظر استاد
مطهرى ، جايگاه والايى در اسام به خود اختصاص داده ، در اين مقاله ، آزادى را در آرا و
انديشه هاى مطهرى به بحث گذارديم با توجه به اينكه فهم مفهوم آزادى از نظرگاه
وى بدون مراجعه به مبانى نظرى و ايضاح آنان ميسر نبود، تلاش كرديم با استناد به
نوشته ها و آثار ايشان ، ابتدا مبانى آزادى را از ديدگاه او بررسى كرده ، سپس مفهوم و
اقسام آزادى را بيان كنيم . برخى از نكته هاى اصلى كه نتايج اين تحقيق مختصر را
شكل مى دهند، عبارتند از:
1. با توجه به اين كه هدف اصلى انبيا آزاد سازى بشر از اسارت ها و بندگى ها بوده
و با عنايت به ضرورت اعتقاد و ايمان آزادانه به خداوند و اسلام آزادى از نگاه
مطهرى ، جايگاه برجسته اى در اسلام و تعاليم اسلامى پيدا مى كند و به واقعيتى مقدس
تبديل مى گردد.
2. اصول اختيار، فطرت و
عقل ، اراده و تكامل انسان از جمله مهم ترين مبانى نظرى است كه مطهرى بر اساس
آنها، اصل آزادى را به رسميت مى شناسد. از اينرو، فهم مفهوم آزادى و محدوديت
هاى آن بدون توجه به اين مبانى امكان پذير نيست .
3. آزادى از ديدگاه مطهرى يعنى نبودن مانع ، نبودن جبر و نبودن هيچ قيدى در راه رشد و
تكامل انسان ، آزادى يعنى اين كه مانع براى بروز استعدادهاى كلى افراد بشر وجود
نداشته باشد.
4. با توجه به الگوى نظرى خاصى كه مولفه هاى آزادى را سه مولفه
فاعل (عامل )، مانع (رادع ) و هدف (غايت ) مى داند، مى توان اقسام آزادى را در آرا و انديشه
هاى مطهرى تبيين كرد. بر اين اسسا، فرد عنصر
اول ، و طبيعت ، سنت ها و قوانين موجود در جامعه انسان هاى ديگر، هواهاى نفسانى و دين و
اعتقادات عنصر دوم و سعادت ، تكامل و تكليف عنصر سوم مفهوم آزادى محسوب
مى شوند كه بر اساس رابطه فرد با هر يك از موانع مذكور (عنصر دوم ) قسم خاصى
از آزادى شكل مى گيرد كه به ترتيب عبارتند از: آزادى انسان را اسارت طبيعت ، آزادى
انسان از سنت ها و قوانين جامعه ، آزادى انسان از محكوميت انسان هاى ديگر يا آزادى اجتماعى
- سياسى ، آزادى انسان از هواهاى نفسانى خود يا آزادى معنوى و آزادى عقيده و تفكر.
منابع
1. مطهرى ، مرتضى ، گفتارهاى معنوى ، چاپ هشتم : انتشارات صدرا، تهران 1368
2. ده گفتار، انتشارات صدرا، تهران 1366
3. پيرامون انقلاب اسلامى ، چاپ ششم : انتشارت صدرا تهران 1370
4. پيرامون جمهورى اسلامى : انتشارات صدرا، تهران 1364
5. فلسفه اخلاق ، چاپ سيزدهم : انتشارات صدرا، تهران 1373
6. حق و باطل : انتشارات صدرا، تهران 1363
7. فلسفه تاريخ ، چاپ سوم : انتشارات صدرا تهران 1373
8. انسان كامل ، انتشارات صدرا تهران ، 1367
9. نظام حقوق زن در اسلام ، انتشارات صدرا تهران 1357
10. جهاد انتشارت صدرا تهران 1367
11. مجموعه آثار ج 1 (انسان و سرنوشت ) ج 2 (انسان و قرآن ) ج 3 (كلام )
و ج 6 (اصول فلسفه و روش رئاليسم (3) انتشارات صدرا تهران 1374
12. ميراحمدى ، منصور، آزادى در فلسفه سياسى اسلام ، پژوهشكده انديشه سياسى
اسلام مركز مطالعات و تحقيقات اسلامى (در دست نشر است ).
Nj ,Lands High Atlantic,INC International press Humanities,
freedom,TimGray . 131991
انقلاب و تحولات اجتماعى از ديدگاه استاد مطهرى
نجف لك زايى
مقدمه
انقلاب ، تغيير، تحول ، پيشرفت ، ترقى ،
تكامل ، دگرگونى و مفاهيمى از اين دست كه به نوعى بيانگر تغيير هستند و نيز پرسش
هاى مطرح شده در اين مورد، مانند چرايى ظهور و سقوط تمدن ها، دولت ها، فرهنگ ها،
احزاب ، قدرت ها و هم چنين علل و عوامل بروز ناآرامى ها، شورش ها، جنبش ها، قيام ها، جنگ
ها، از مباحث و مفاهيم پرجاذبه در علوم انسانى در
خلال قرون هيجدهم ، نوزدهم و بيستم ميلادى بوده است . در تمام اين مدت دغدغه دانشمندان
اين بوده كه چگونه وضعيت سكون و تغيير در زندگى اجتماعى بشر را تحت نظم
و قاعده درآورند، تا بتوانند آينده آن را پيش بينى كنند. متاسفانه دانش بشرى تاكنون
نتوانسته است به يك اجماع نظر نسبى در اين مورد دست پيدا كند، حتى هنوز روشن نيست
كه كدام شاخه از رشته هاى علوم اجتماعى و يا انسانى عهده دار مطالعه اين پديده است ،
فراتر از آن ، اين كه برخى از دانشمندان علوم اجتماعى معتقدند مباحث مربوط به
تغيير اساسا قابل مطالعه و وارسى علمى نيستند. (332) استاد مطهرى به
عنوان متفكرى كه دغدغه هاى اجتماعى داشت ، به اين بحث بى اعتنا نبوده است ، او ضمن نقد
و بررسى آرا و انديشه هاى ديگران در باب تغيير و تحولات اجتماعى و
علل و عوامل آن ، به نظريه پردازى در اين زمينه پرداخته است . به ويژه تحولات جامعه
ايران ، مانند نهضت مشروطه و انقلاب اسلامى سبب شده است كه تا او در برخى موارد،
وارد بحث مصداقى نيز بشود.
بررسى مفاهيم
اگوست كنت نخستين انديشمندى است كه از دو نوع جامعه شناسى سخن گفته است :
جامعه شناسى استاتيك يا ايستا و جامعه شناسى ديناميك يا پويا. به نظر كنت موضوع
مورد مطالعه جامعه شناسى استاتيك ، نظم و موضوع مورد مطالعه جامعه شناسى
ديناميك تغيير است (333) از آن پس ، دو نوع جامعه شناسى و به تبع آن دو
دسته جامعه شناس در عرصه مطالعات جامعه شناختى پديدار شد.
اين پژوهش بر مبناى ديدگاه جامعه شناسى ديناميك و جامعه شناسان طرفدار
تغيير به بحث پرداخته است ، نه جامعه شناسى استاتيك ، كه اساسا
قائل به مطالعه تغيير نيست . از مشهورترين جامعه شناسان طرفدار نظريه
جامعه شناسى تغيير، مى توان از ماركش ، صاحب نظريه مبارزه طبقاتى ، هربرت
اسپنسر، صاحب نظريه قانون تحول عمومى ، دوركيم ، صاحب نظريه تقسيم كار،
سيمل ، صاحب نظريه مطالعه در مورد تضادها، پاره تو، صاحب نظريه گردش نخبگان ،
ماكس وبر، صاحب نظريه آثار بنيادى تاريخى ، ابن خلدون ، صاحب نظريه عصبيت ،
سيد محمد باقر صدر، صاحب نظريه قرآنى تغيير در محتواى باطنى انسان و مرتضى
مطهرى نام برد. (334)
در ديدگاه هاى فوق ، هر يك از مفاهيم تغيير،
تحول ، انقلاب و رويداد داراى مفهوم خاصى است . براى روشن
تر شدن مراد اين تحقيق از مفاهيم فوق ، به اختصار به قدر مشترك ديدگاه هاى مذكور
اشاره مى كنيم . تحول اجتماعى داراى مفهومى غير از تغيير اجتماعى است . تغيير اجتماعى
پديده اى است قابل رويت و بررسى كه در مدت زمان كوتاهى اتفاق مى افتد، اما
تحول اجتماعى مشتمل بر مجموعه تغييراتى است كه در يك دوره طولانى و دست كم طى يك
نسل يا چندين نسل در يك جامعه رخ مى دهد.
اولين جامعه شناسان نظير اگوست كنت و كارل ماركس مطالعات خود را متوجه تحولات
اجتماعى كرده بودند، از اين رو براى تمام دوره هاى زندگى بشر رهنمود مى دادند. اما
جامعه شناسان متاخر، كه از مطالعات تحولات اجتماعى نتيجه روشنى به دست نياورده
بودند، به مطالعه تغييرات اجتماعى روى آوردند. (335) پارسونز از جمله اين
انديشمندان است . او از دو نوع تغيير بحث كرده است : تغيير
تعادل و تغيير ساخت . به نظر پارسونز، تغيير و دگرگونى در
تعادل ، پديده اى است عادى و دايمى كه در جهت ادامه حيات و كاركرد نظام هاى اجتماعى
صورت مى گيرد، اما تغيير و دگرگونى در ساخت مترادف با انقلاب است . زيرا منجر
به دگرگونى بنيادها مى گردد. در اين صورت ، اگر تغيير فقط در تمامى ساختارهاى
اجتماعى اعم از فرهنگى ، سياسى ، اقتصادى و نظامى تحقق يابد. سبب پيدايش انقلاب
اجتماعى و به تعبير ديگر انقلاب كبير مى شود. (336)
به نظر اين دسته از جامعه شناسان ، تغيير اجتماعى داراى ويژگى هايى است كه مهم
ترين آنها از اين قرار است :
1. تغيير اجتماعى لزوما پديده اى جمعى است ،
2. تغيير اجتماعى قابل توجه و مورد مطالعه بايد تغيير ساختى باشد، به عبارت
ديگر، موقعى مى توانيم از تغيير اجتماعى سخن گوييم كه بتوانيم عناصر ساختى
تغيير يافته را بشناسيم و مشخص كنيم .
3. تغيير ساختى در طول زمان اتفاق مى افتد و در نتيجه بايد در يك فرآيند مورد مطالعه
قرار گيرد.
4. از علايم و نشانه هاى تغيير ساختى ، دوام و استمرار نسبى است . (337)
استاد مطهرى در اين بحث ، هم به تحول اجتماعى توجه داشته است و هم به
تغيير اجتماعى كه تبيين نظرگاه او در اين خصوص در بخش هاى بعدى خواهد آمد.
نكته شايان ذكر اينكه در اين پژوهش ، تغيير اجتماعى در معناى ساختى مترادف با
انقلاب به كار رفته است .
دانشواژه ديگرى كه در اين بخش مطرح است ، رويداد مى باشد. تمامى وقايع و
حوادث روزمره در رديف رويدادها قرار مى گيرند، اما تنها آن دسته از رويدادها مورد توجه
متفكر اجتماعى است كه يا محرك تغيير اجتماعى يا همراه با آن و يا جهت دهنده تغيير اجتماعى
باشد. مباحث اين بخش را مى توان در قالب مدل زير بيان كرد:
نظريه هاى انقلاب و تحولات اجتماعى
در مورد انقلاب و تحولات اجتماعى ، دو پرسش مطرح مى شود: يكى در زمينه ويژگى
روش شناختى و معرفت شناسى مطالعات مربوط به انقلاب و تحولات اجتماعى است و
ديگرى در خصوص عوامل محرك تغيير و تحولات اجتماعى . در مورد پرسش
اول ، ديدگاه هاى مختلفى بر اساس مبانى فكرى خاص ، ارائه شده است ، كه در اين جا
به آن مى پردازيم . در اين كه بحث تغيير و تحولات اجتماعى در كدام يك از
رشته هاى علوم انسانى و اجتماعى مورد مطالعه قرار مى گيرد، تاكنون پاسخ روشنى
داده نشده است . از اينرو دانشمندان رشته هاى مختلف ، انقلاب و تغيير اجتماعى
را از جوانب گوناگون مورد بررسى قرار داده اند. فيلسوفان سياسى نگاهى
تجويزى به انقلاب داشته اند، اين انديشمندان چون از منظر خير و شر و تامين
سعادت انسانى به سياست و قدرت نگاه مى كنند، از اينرو در جايى كه تامين خير، عدالت
، آزادى و سعادت به خطر افتد، اطاعت از قدرت سياسى را جايز نمى دانند و برخى از
آنها نيز توصيه به انقلاب اجتماعى مى كنند، كسانى چون حان لاك ، ژرژ
سورل و ژان پل سارتر (338) و از متفكران و فقهاى مسلمان ، مانند آيه الله نائينى ،
امام خمينى و مرتضى مطهرى را مى توان در اين گروه قرار داد.
ماركسيست ها با نگرشى ايدئولوژيك و مثبت از انقلاب بحث مى كنند، در حالى كه
ليبرال ها رويكردى سلبى و منفى به انقلاب دارند،، مناظره ماركوزه و پوپر نمونه اى
جالب از تعارض اين دو ديدگاه است . (339) از اينرو، در ديدگاه هاى متاثر از ارزش
هاى ليبرالى به انقلاب همچون بيمارى و تبى نگريسته شده كه بايد بلافاصله پس
از وقوع به حالت اول و سلامتى برگردد، بر عكس ديدگاه هاى ماركسيستى كه انقلاب را
پديده اى مثبت ارزيابى مى كنند.
در رهيافت اسلامى هيچ كدام از دو پديده انقلاب و اصلاح اصالت ندارد،
بلكه با توجه به شرايط و مقتضيات است كه تكليف جامعه اسلامى روشن مى شود، زيرا
تكليف دايرمدار قدرت است : لا يكلف الله نفسا الا وسعها (340) گروه ديگرى
از دانشمندان از زاويه جامعه شناسى سياسى به تغييرات ساختارى يا انقلاب نگريسته
اند، نظريه بسيج سياسى چارلز تيلى كه در
اصل برگرفته از نظريه تضاد سياسى رالف دراندروف است ، نظريه توسعه
نامتوازن هانتينگتون ، نظريه چرخش نخبگان پاره تو، نظريه كاريزماى ماكس وبر، اثر
مشهور برينگتون مورد با عنوان ريشه هاى اجتماعى ديكتاتورى و دموكراسى ، و سرانجام
نظريه اسكاچپول ، در اين گروه قرار مى گيرد. (341)
جمعى از انديشمندان از موضع روان شناسى اجتماعى به كاوش درباره انقلاب و تحولات
اجتماعى پرداخته اند، نظريه افزايش انتظارات جيمز ديويس و پس از وى تدگر، در
چارچوب همين ديدگاه قرار مى گيرند.
ردپاى انقلاب و تحولات اجتماعى را مى توان در شاخه هايى چون فلسفه نظرى تاريخ
، جامعه شناسى تاريخى و الهيات نيز يافت ، اما بحث از اين نگرش ها از حوصله اين
پژوهش خارج است .
در مورد پرسش ديگر، يعنى تاملات متفكران اجتماعى درباره محرك يا محرك هاى اصلى
رفتارهاى اجتماعى انسان ، بحث تفصيلى از حوصله اين تحقيق خارج است و فقط به بيان
ديدگاه استاد مطهرى در اين خصوص مى پردازيم . در اين باره استاد مطهرى در كتاب
فلسفه تاريخ سخن گفته است در اينجا ديدگاه استاد مطهرى را به
اجمال و با استفاده از تبيين خود ايشان مورد كاوش قرار مى دهيم . مهمترين ديدگاه هايى كه
استاد مطهرى در زمينه عامل محرك تاريخ مورد نقد و بررسى قرار داده ، از اين قرار است :
1. خون و نژاد:
طبق اين نظريه ، عامل
اساسى پيش برنده رويدادها، تغييرات و تحولات اجتماعى و در يك كلمه تاريخ
به معناى تمامى هستى ، نژادها هستند، زيرا بعضى نژادها و خون ها استعداد فرهنگ
آفرينى و تمدن گسترى دارند و برخى ندارند، بعضى مى توانند علم و فلسفه و
صنعت و اخلاق و ساير ملزومات تمدن سازى را توليد كنند و برخى از نژادها فقط
مصرف كننده اند. توزيع كنندگان را نيز مى توانيم افراد داراى نژاد متوسط تلقى كنيم
. بر همين اساس ، ارسطو برخى از آدميان را لايق برده داشتن و برخى را مستحق برده
شدن مى دانست . كنت گوبينو، دانشمند معروف فرانسوى طرفدار مشهور اين نظريه در
تاريخ معاصر جهان است . (342) مطهرى در نقد نظريه مذكور مى گويد: فرضا معتقد
شويم كه تنها يك نژاد است كه تحول و تطور تاريخ به دست او صورت مى گيرد، يا
اينكه همه انسانها در تحول و تطور تاريخ دخيلند، فرقى نمى كند و مشكلى
حل نمى شود، زيرا معلوم نيست چرا زندگى انسان يا نژادى از انسان
متحول و متطور است و زندگى حيوانات اين چنين نيست . اين كه
عامل يك نژاد باشد يا همه نژادها، راز تحرك تاريخ را نمى گشايد. (343) در عين
حال ، مطهرى به صورت يك احتمال ، اصل تفاوت نژادها و استعدادها را انكار نمى كند.
(344)
|