next page

fehrest page

فهرست مطالب
بخش نخست : معانى واژه هاى مورد بحث : عوامل ياعلل
سنت
بخش نخست : معانى واژه هاى مورد بحث : اّمت
امت در لغت
نتيجه
امت در قرآن
نتيجه
امت در نهج البلاغه
واژه هاى جايگزين امت
1 - قوم
2 - قريه
3 - قرن
بخش نخست : معانى واژه هاى مورد بحث : انقراض
واژه هاى جايگزين انقراض
1 - هلاكت
2 - تدمير
3 - تتبير
بخش دوم : عواملسقوط حكومت ها : سرآغاز
بخش دوم : عوامل سقوط حكومت ها : عدم پيروى از رهبران جامعه
بخش دوم : عوامل سقوط حكومت ها : ظلم و بى عدالتى
1 - عدل
2 - ((توزيع بيت المال بر اساس مساوات ))
3 - تقسيم بيت المالبطور مساوى از ديدگاه فقه اسلامى
4- شيوه على عليه السلام در تقسيم بيت المال
بخش دوم : عوامل سقوط حكومت ها : ترك جهاد
آخرين خطبه امام عليه السلام :
بخش دوم : عوامل سقوط حكومت ها : تفرقه و اختلاف
بخش دوم : عوامل سقوط حكومت ها : استبداد راءى
1- استبداد از چه ناشى مى شود؟
2- مستشاران ناهماهنگ با اهداف نظام
3- مستشاران بايد چه كسانى باشند؟
4 - آزادى بيان
بخش دوم : عوامل سقوط حكومت ها : دنياگرايى سران امت
1 - مشخصه هاى دنياگرايى
دنياطلب
2 - ((آغاز سوء استفاده ها از بيت المال ))
3 - نهج البلاغه و مترفين
4 - اسراف و اتراف مقدمه سقوط ملتهاست
علت سقوط فرانسه
5 - برخورد امام عليه السلام با تمايل به اشرافيت
6 - رسول الله
بخش دوم : عوامل سقوط حكومت ها : عبرت نگرفتن از انقراض امتهاى پيشين
1 - راه عبرت گرفتن از پيشينيان
عمالقه
2 - زمان پند گرفتن
بخش دوم : عوامل سقوط حكومت ها : فقر و تهيدستى
بخش دوم : عوامل سقوط حكومت ها : برخورد ناشايسته
خوش رفتارى عامل بقا
بخش دوم : عوامل سقوط حكومت ها : انداختن بار سنگين بر دوش مردم
1- فشار براى گرفتن ماليات
2 - عدم عمران و آبادانى
بخش دوم : عوامل سقوط حكومت ها : جلوگيرى از حق و گرايش به باطل
بخش دوم : عوامل سقوط حكومت ها : عدم شناخت حق ازباطل
1 - بحران
2 - چه وقت جامعه دچار بحران مى شود؟
3 - وعده ها و بحران
4 - جلوگيرى نكردن از تجمع اراذل و اوباش
بخش دوم : عوامل سقوط حكومت ها : دور شدن از رحمت خدا
الف : سر پيچان از قوانين و دستورهاى خداوند:
ب : مخالفان دين خدا(همفكران باطل ) در جامعه حق
ج : مشركان
د: ظالمان
ه : كتمان كنندگان حق
و: اتهام زنندگان به زنان مؤ من پاكدامن
ز: شجره ملعونه (بنى اميه )
ح : پيمان شكنان
ط:مرتدان ((گرونده به كفر بعد از ايمان ))
عوامل دورى از رحمت خدا
بخش نخست : معانى واژه هاى مورد بحث : عوامل ياعلل
اكنون به واژه هايى مى پردازيم كه جنبه كاربردى دارند و در تحقيق از آنها استفاده شده است :
((عوامل )) جمع ((عامل )): يعنى عمل كننده و اثرگذار و ((علل )) جمع (( علت )): يعنى چيزى كه باعث و سبب ايجاد چيز ديگرى است .
اين دو اصطلاح در قرآن به عينه مورد بحث قرار نگرفته اند تا بتوان با استفاده از كتب لغت آنها را مورد بررسى قرار داد. آنچه كه مسلم است ((عامل )) يا ((علت )) باعث به وجود آوردن حالت يا عمل و نتيجه اى مى شود خواه مادى باشد يا معنوى . اين مطلب آنقدر واضح و روشن است كه احتياج به استدلال ندارد و به اصطلاح از بديهيات است ، ولى از آنجا كه رابطه علت و معلولى يا عمل و عكس العمل ، حاكم بر پديده ها و هر چيز ((ممكن )) مى باشد و اصلا بحث جزا و پاداش در مقابل انجام فعل و عمل است ، به آياتى از قرآن اشاره مى كنيم ؛ تا بهتر مطلب را كارا و گيرا كرده باشيم :
آياتى را در قرآن داريم كه در پاسخ براى سؤ الهاى مقدرى است كه ممكن است براى افرادى پديد آيد؛ مثلا خداوند! چرا اين گروه را نابودى كردى ؟ براى چه آنها را از هستى انداختى و ريشه كن كردى ؟ در پاسخ مى آيد: (( اءهلكناهم انهم كانوا مجرمين (1) )) : ((آنان را نابود كرديم زيرا مجرم بودند.)) عامل . ((مجرم بودن )) و نتيجه ، ((نابودى )) آنان ؛ يا در هر جا كه بحث انتقام در قرآن آمده ، نتيجه و معلول افعالى از بشر است كه خداوند به روشهاى مختلف از آنان انتقام گرفته است : (( فانتقمنا منهم فاءعرقناهم فى اليم (2) )) :((بنابراين از آنان انتقام گرفتيم پس در دريا غرقشان كرديم .)) (( انا من المجرمين منتقمون (3) )) : ((ما حقيقتااز گناهكاران انتقام گيرنده ايم .))
اگر اين باره بخواهيم از آيات قرآن مثال آوريم ، مى توان به ده ها آيه تمسك جست ؛ از قبيل آيات قصاص ، آيات احكام ، حدود و... براى تكميل اين نكته به مطلبى از شهيد صدر صلى اللّه عليه و آله بسنده مى كنيم : (( و اءلو استقاموا على الطريقة لاءسقيناهم ماء غدقا )) : اگر بر طريقه مستقيم پايدار بمانند ما به آنها آب فراوان روزى بنوشانيم . ... اين آيه از يكى از سنت هاى تاريخى سخن مى گويد. سنتى كه توليد فراوان را وابسته به عدالت در توزيع مى داند، اين سنت نيز به زبان قضيه شرطيه آمده است و بطور وضوح از شكل دستورى جمله شرط و جزا استفاده شده است .)) (4)
بنابراين ((نتيجه )) دستاورد مقدمات ، اسباب و عوامل هستند كه زمينه آنرا فراهم كرده است و از اين آيات به يكى از دلايل عقلى به نام ((رابطه علت و معلولى )) كه از (( علوم استنباط قرآن است )) مى رسيم .
از كلام حضرت امير عليه السلام هم به نوشته مولى به ابن عباس هنگامى كه او را جانشين خود در بصره قرار داد، اكتفا مى كنيم . در اين عبارت نيز رابطه علت و معلولى نهفته است : (( و اعلم اءن ماقربك من الله بياعدك من النار و ما باعدك من الله يقربك من النار)) : بدان هر چه عامل نزديكى تو به اعتقادست ، از آتش جهنم دورت مى كند و هر چه از اعتقاد دورت نمود به آتش جهنم نزديك مى سازد.(5)
سنت
حال كه درباره علل و عوامل به اينجا رسيديم بهتر است راجع به سنت نيز بحثى را مطرح كنيم كه بى ارتباط با واژه عوامل نيست . از اين جهت مرتبط است كه عوامل خود گوياى روش و سنتى در مسائل اجتماعى است ، البته سنت به اين مفهوم همان سنت هاى اجتماعى است كه در ارتباط با ظهور و سقوط جوامع و اقوام و ملل در طول تاريخ به عنوان وسيله و ابزار لايتغير و ثابت در قرآن مطرح است و به آنها ((سنن الهى )) گفته مى شود. سنن جمع سنة :يعنى سيره و روش يا قانون .
- سنة بر وزن فعلة س ن ن گرفته شده است .(6)
از مجموع معانى كه درباره سنة آمده ، آنچه به ذهن تبادر مى كند، ((مشخص كردن يك حالت و يك قالب براى چيزى است )) يا به عبارت ديگر ((چيزى را براى يك كاربرد آماده كردن .)) يا ظابطه اى مشخص ‍ براى عملى )).
اما درباره ((سنة )) فرهنگ لغت ها، ((طريق و روش )) را معناى آن گرفته و با اندك تغييرى در عبارت آورده اند كه مفسران نيز همين نظر را بر گرفته اند:
طبرسى در مجمع البيان :
اصل السنة : الاستمرار فى جهة : الاستمرار در جهتى معناى اصلى سنت است . السنة : الطريقه المجعوله ليقتدى بها: راه جعل شده اى كه از آن پيروى شود(7)
علامه طباطبائى در الميزان :
السنة : هى الطريقة و السيره : سنت همان راه و روش است (8). السنن جمع سنة و...: سنن جمع سنت است و سنت همان راه سير شده در جامعه مى باشد.(9)
فخر رازى در تفسير كبير:
(( و اما السنة : فهى الطريقه المستقيمة و المثال المتبع : )) سنت يعنى روش مستقيم و مورد اتباع و پيروى كردن است .(10)
راغب در مفردات :
سنت النبى يعنى روش و طريقى از آن حضرت كه مناسب با شاءن و مقام پيامبر باشد: (( (( و سنة النبى طريفته التى كان يتحراها )).
سنت اعتقاد يعنى : گاهى به روش حكمت دار خداوند و روش اطاعت او گفته مى شود: (( سنة الله تعالى قد تقال لطريقه حكمته و طريقة طاعته )).(11)
طريحى در مجمع البحرين :
السنة فى اللغة : الطريق و السيرة : سنت يعنى روش و سيره و در اصطلاح به قول و فعل و تقرير بر پيامبر اصالتا يا نيابتا گفته مى شود.(12)
ابن فارسى در مقاييس اللغة :
السنة : هى السيرة و سنة رسول الله عليه واله صلى الله سيره : سنت همان سيره است و سنت پيامبر يعنى سيره او. (13)
شرتوتى در اقرب الموارد:
السنة : السيرة و الطريقه و الطبيعة و الشريعة : سنت همان سيره و روش و طبيعت و شريعت است .(14)
با توجه به جمع تمام اين معانى كه سنت را سيره ، طريقه ، طبيعت و راه و روش گرفته اند، مى توان گفت : سنت يعنى : ((قانون و روشى كه حكم يك قالب كاربردى را دارد)) بر همان اندازه قالب ، مانند آنرا مى توان پديد آورد و همچنين عامل و علتى است كه زمينه ساز نتيجه و اثرى خواهد بود. حركتها و جريانها، افعال و كردار جامعه ها و امتها اگر در اين چهار چوب و سنتها قرار گيرند، تكرار گذشته هاست و اين سنتها بدون دگرگونى و تغيير و تحول هستند.
به اندازه نياز درباره سنتهاى خدا پيرامون بحث خود مطالبى را آورديم و آنچه كه مفيد فايده از شناخت سنن الهى پيرامون جوامع بشرى در گذشته و حال و آينده مى باشد، اين است كه بتوان عوامل هلاكت و نابودى امتها را پيدا كرد و به اعتبار و پذيرش عبرت از گذشتگان ، چراغى براى آيندگان روشن نمود كه خود، عبرت براى ديگران نشوند.(15)
از مجموع آياتى كه لفظ ((سنة الله )) در آنها به كار رفته ، اكثرا از سنتهاى خدا پيرامون حركتهاى مخالف پيامبران و هلاكت آنها بحث شده است ، از اين نكته برداشت مى شود كه تاءكيد خداوند در قرآن بر به كارگيرى لفظ ((سنة الله )) براى فرجام اقوام گذشته ، خود جنبه يادآورى و تذكر از بد عاقبتى دنيوى معاندان قوانين خداوندى را در بر خداوندى را در بر دارد و هميشه هم تاءكيد بر عدم تحول و دگرگونى اين نوع سنن الهى در قرآن شده كه بفهماند عناد با پيامبران و مخالف با استقرار احكام الله در زمين ، نابودى را در پى خواهد داشت .
بخش نخست : معانى واژه هاى مورد بحث : اّمت
ابتدا نظر لغويان درباره ام (ريشه امت ) را نمى آوريم ، بعد درباره معانى لفظ امت ، پس از برداشت خود، سراغ ((امت )) در قرآن مى رويم و برداشت از آيات را به تفضيل خواهيم آورد. سپس به ((امت )) در نهج البلاغة مى پردازيم و در پايان واژه هاى جايگزين امت را مطرح مى كنيم .
امت در لغت
امت ، از ريشه اءم گرفته شده است ، اءم يعنى اصل ، قصد، عزم آهنگ چيزى كردن يا هدفى را دنبال كردن . در كتب لغت اين معنا به عنوان معناى اصلى ذكر شده است :
- راغب در مفردات :
- اءم : قصد مستقيم : قصد، عزم پايدار يا پابرجا. ((امت )) هر جماعتى است كه چيزى مثل دين يا زمان يا مكان آنها را جمع كند. فرق نمى كند آن عامل تجمع مردم ، اختيارى يا غير اختيارى باشد؛ جمع امت ، امم است . (16)
به تفصيل قصد ورود در كتب لغت را نداريم فقط آن را اندازه كه روشن شود راجع به امت چه توضيحى مى تواند جامع باشد كفايت مى كند. واضح و روشن است كه اءم : (اصل و مادر)، امت : (جامعه )، امام :، (مقتداى پيشرو)، اينها از يك ريشه گرفته شده اند.
-معجم مقاييس اللغه :
اءم : يك اصل است كه از چهار معناى فرعى منشعب شده است .
-ريشه و بنيان : الاصل
-مرجع : المرجع
-جماعت : الجماعة
-دين : الدين
و بعد از آن سه معناى اصلى دارد.
-پيكر و اندام : القامه . ان فلانا لطويل القامه : فلانى قد بلند است .
-دوره اى از زمان بطور محدود: الحين
- قصد و عزم : القصد.
و نقل كرده است :
امة الرجل : بدنه و وجهه : بدن انسان و چهره اش . كه همان پيكر و اندام از فرق سر تا پا را مى گويد.(17)
- لسان العرب :
اءم : قصد.
معانى ديگرى نيز دارد:
- دوره اى از مردم : قرن من الناس .
- قد و صورت انسان : القامه و الوحه . (همان معناى كتاب مقاييس است .)
- محدوده اى از زمان : الحين
(معناى حين و قرن من الناس هر دو محدوده اى از زمان است و يك معنا به حساب مى آيد.)
نتيجه
با توجه به تمام معانى ذكر شده توسط كتب لغت به نظر مى رسد: اين واژه يك معناى اصلى بيشتر ندارد و آن ((بنيان و اصل )) است كه در ذات خود داراى هدف و مقصدى است زيرا هيچ اصل و بنيانى بى هدف نيست .
اگر به معناى جامعه گرفته شود، جامعه بى اصل و بى هدف نمى تواند باشد. اگر به معناى مرجع گرفته شود هم اصل را مى رساند و هم هدف و قصد را.
اگر به معناى جماعت ، گروه و دسته اى از مردم باشد همان جامعه است در شكل كم و اندك آن .
اگر به معنى دين باشد، دين داراى اصل و هدفى است .
اگر به معناى حين باشد، مى توان گفت امتى در اين دوره از زمان از لحظه اى شروع به زندگى و به برهه اى از زمان ختم شده اند؛ دوران يا دوره ، بى اصل و بى هدف نمى شود. و حتى اگر به معناى قد و قامت انسان هم باشد داراى اصل و هدفى است ، لذا معناى اصلى امت : ((بنيان هدفدار)) است . معانى ديگر منبعث از معناى اصلى مى باشد.
به نظر ما امت - به مفهوم اصطلاح اجتماعى آن - يعنى : ((دسته و گروه يا جمعى از مردم كه افكار و انديشه مشترك ، هدف و قصد مشخصى - البته بطور نسبى - در يك يا چند زمينه نزديك به هم دارند كه مى شود آنان را همانند يكديگر دانست و به يكى از مشخصه هاى نسبى ، زمانى و مكانى ، اعتقادى و اجتماعى نسبت داد)). لذا نظر راغب را بطور نسبى مى پذيريم و الا همه جا يك امت ، يك دين نداشته است .
امت در قرآن
در قرآن از مجموع آياتى كه واژه ((امت )) در آنها به كار رفته است ، با توجه به معناى اصلى امت در مى يابيم كه كاربردهاى مختلف دارد:
- براى تمام افراد بشر: (( كان الناس امة واحدة فبعث الله النبيين ... )) (18)
- براى افراد يك جامعه شهرى يا منطقه اى و سرزمينى : (( كذلك ارسلناك فى امة قد خلت من قبلها امم ...)) (19)
- براى گروهى از افراد يك جامعه يا امت : (( و لتكن منكم امة يدعون الى الخير...)) (20)، (( و لما ورد ماء مدين وجد عليه امة من الناس ‍ يسقون ...)) (21)
- براى قبايلى در يك منطقه يا در دل يك امت يا به عبارتى امت هايى در يك امت بزرگتر: (( قيل يا نوح اهبط بسلام منا و بركات عليك و على امم ممن معك ...)) (22)
- براى فردى از افراد يك جامعه : (( ان ابراهيم كان امة قانتا لله حنيفا...)) (23)
- جامعه جنبندگان و جانداران : (( و ما من دابه فى الارض و لاطائر يطير بجناحيه الا امم اءمثالكم ...)) (24)
- براى نشان دادن يك روش اعتقادى يا دين و شريعت به معناى عام آن : (( انا وجدنا آباءنا على امة و انا على آثار هم مفتدون . )) (25)
- براى ارائه محدوده اى از زمان ، دوران ، حين :
(( و قال الذى نجا منهما و ادكر بعد امعة ...)) (26)
(( لئن اخرنا عنهم العذاب الى امة معدودة ...)) (27)
در قرآن آيه اى نداريم كه امت را فقط از لحاظ دينى و اعتقاد توحيدى ملاك قرار داده باشد(28) بلكه امت هم براى مؤ منان بكار رفته و هم براى مخالفان پيامبران : (( و همت كل امة برسولهم لياخذوه و جادلوا بالباطل ...)) (29)، و حتى به جنبندگان و جانداران ديگر نيز اءمت گفته شده است .
نتيجه
بنابراين تا اينجا برداشت مى شود، اگر امت براى انسانها يا مجموعه از افراد بشر و حتى غير انسان به كار مى رود اين نيست كه جمعيتى از لحاظ مشخصه زمانى و مكانى و اعتقادى در يك جهت و يك سو حركت كنند به عبارت ديگر همه مردم كه به آنها امت مى گويند، لازم نيست همه موحد باشند، يا همه آنها در يك سرزمين ساكن باشند و همه آنها نيز در يك برهه از زمان باشند بلكه يك مشخصه براى كاربرد امت كفايت مى كند. احتمال دارد يك امت شامل چند نسل باشد و از زمان ظهور يك پيامبر تا پيامبر بعدى چند نسل از اينها را در برگيرد و شايد در يك نقطه اى از زمين ساكن نباشند در مناطق مختلف بر اثر عواملى مسكن گزينند. امت يهود يا قوم موسى از زمان حضرت موسى (ع ) تا زمان پيامبر بعدى و بعد از آن ادامه داشته اند و در يك سرزمين هم ساكن نبوده اند. از يك نگاه همه يك امت اند و از جهت ديگر كه به قبايل كوچكتر تقسيم شده اند. امت هايى مى باشند. همانند آيه 48 هود كه همراهان نوح ، را امتها شمرده است . قرآن درباره قوم موسى نيز مى فرمايد: (( و قطعنا هم اثنتا عشرة اسباطا امما...: (30) )) ما آنها را به دوازده طايفه از فرزندان يعقوب تقسيم كرديم كه هر يك امتى بودند. يعنى تقسيم امتى به امت هاى كوچكتر كه همه نيز در يك زمان مى زيسته اند. چند آيه بعد در همين سوره : (( و قطعنا هم فى الارض امما منهم الصالحون و منهم دون ذلك ...(31))) و آنان را - يعنى همانهايى كه از نسلهاى همين فرزندان بنى اسرائيل بودند - در زمين پخش كرديم كه امت هايى شدند. از آن تعدادى صالحان ، درستكارانى شدند و تعدادى نيز غير از آن - يعنى صالح نشدند.
لذا ملاحظه مى شود يك امت بزرگ بنى اسرائيل به امت هاى دوازده گانه قطعه قطعه شد و سپس به امت هاى بعدى تقسيم شدند. هم امت صالح بودند و هم غير صالح . همين نكته را از آيه : (( و من قوم موسى امة يهدون بالحق ...: (32))) ((از قوم موسى امتى بودند كه به حق هدايت مى كردند))، برداشت مى كنيم .
لذا لفظ امت فراگير است ، فوق زمان و فوق مكان كاربرد دارد، هم چنين شامل افراد و جمعيتى در يك مقطع زمانى و مكانى نيز مى شود، قصد و هدف در اين نوع كاربرد بطور مشترك نيز تا حدودى منظور شده است (همانطور كه قبلا گفته شد نسبى است ): مثلا امت يهود از اين جهت كه موسى پيامبرشان است ، از آغاز تاكنون يك امت هستند، از اين جهت كه در سرزمين هاى مختلف زندگى مى كنند، امت ها محسوب مى شوند و از جهت زمانى نيز در طول تاريخ به جامعه هايى تقسيم شده اند كه آنها نيز هر كدام يك امت به حساب آمده اند.
جوامع اسلامى از اين جهت كه همه مسلمانند يك امت اسلامى به حساب مى آيند و از اين جهت كه به نژادهاى مختلف تقسيم مى شوند ديگر يك امت نيستند، با جهت اشتراكى ديگر يا با مشخصه ديگرى به آنها امت مى گويند، مثلا امت عرب ، امت فارس ، و...
مى شود گفت : درباره كاربرد قرآنى امت غير از معناى اصلى به عنوان يك جامعه فقط آنچه ملاك قرار مى گيرد، يك مشخصه خواهد بود تا بتوان افرادى را به عنوان امت به حساب آورد حتى اگر يك خانواده يا يك دسته از مردم باشد. حال ، يا مشخصه مشترك افراد، نسبى و قبيلگى ، زمانى ، مكانى ، عقيدتى ، و يا شغلى است و لازم نيست همه اين مشخصه ها يكجا جمع شوند، گر چه اگر جمع هم شدند، باز بيرون از واژه ((امت )) نخواهند بود و قرآن براى هر يك از آنها اين ((واژه )) را ((اصطلاح )) كرده است . اما آنجايى كه لفظ امت به زمان محدودى برمى گردد - كه در آيه 45 سوره يوسف و 8 هود آمد - يعنى به عنوان وسيله سنجش زمان بكار رفته است . چيزى مانند مقدار زمانى كه نسلى از مردم زندگى كنند. البته به اندازه يك دوره از حيات يك امت نبوده است . به آيات قبل از آيه مذكور عنايت فرماييد:
يوسف به همبندش كه گمان برد آزاد مى شود، فرمود؛ نزد صاحبت مرا بياد آور. شيطان هم كارى كرد كه او سفارش يوسف را فراموش كند. لذا چند سالى يوسف - بعد از آزادى رفيقش - در زندان ماند. قرآن اصطلاح ((بضع سنين : چند سال )) يعنى زير چند ده سال را بكار مى برد و در آيه 45 كه مى گويد: بعد امة يعنى چند سال بعد: ((بضع سنين )). منظور اين است كه امت اصطلاح ديگرى براى آن شد. لذا به اندازه دوران حيات يك امت نيست و احتمال ديگر اين كه ((بضع سنين )) هم براى حضرت يوسف يك عمر طول كشيده و هم براى رفيق او، كه شايد به ذهنش ‍ آمده ؛((آه ! چند سال است كه يوسف گفته مرا فراموش نكن ...)) زمان طولانى ، بطور ذهنى و خيالى به اندازه عمر يك امت به حساب آمده است . البته نكته اول قانع كننده تر مى باشد، در آيه 8 سوره هود كه امت بمعناى حين يا محدوده اى از زمان بكار رفته آنهم بطور شمارش شده يعنى تعداد زمانى ؛ به عبارت ديگر اوقاتى چند؛ باز مشاهده مى كنيم در اينجا به اندازه عمر يك امت محسوب نشده است .
آيه 23 سوره زخرف كه يك روش اعتقادى يا دين و شريعت را مى رساند قابل توجيه به معناى امت بعنوان گروهى از مردم نيست .
اما آيه 120 سوره نخل كه حضرت ابراهيم را امت قلمداد كرده ، به نظر ما معناى اصلى امت يعنى ((بنيان هدفدار)) لحاظ شده است . چون آن پيامبر مبارزه اى با بت پرستى را آغاز كرد كه تا قبل از آن سابقه نداشته و در حقيقت پايه گذار مكتب توحيد است و بناى جامعه اى را ايجاد كرد كه در حقيقت خود بنيان آن بود. به همين جهت در آيه 123 همين سوره تاءكيد بر پيروى از روش - ملة - ابراهيم است . فقط يك نكته درباره آيه 45 سوره 0يوسف و 8 سوره هود و آيه 23 سوره زخرف مى ماند كه وجه اشتراك را براى پيوند با معناى امت بعنوان مجموعه اى از افراد يا گروهى از مردم را پيدا كنيم و آن عبارت است از اينكه بگوييم بر اساس دلالت تضمينى يا تسميه جزء به كل است . بدين علت به ((دوره اى از زمان )) و ((روش و دين )) امت گفته مى شود كه هيچ گروه و دسته اى از مردم به عنوان امت بيرون از زمان نيستند و هيچ جامعه اى بدون شريعت و عقيده نمى شود تصور كرد. لذا به دوره اى از زمان و روش و عقيده نيز امت مى گوييم .
برداشتى كه تاكنون از بيان مطالب فوق مى توان داشت اين است ؛ بيش از چهار معنا براى واژه امت در قرآن پيدا نكرديم :
1- بنيان هدفدار.
2- جامعه و جماعتى از مردم يا جانداران - با توضيحى كه داده شد -.
3- دوران و دوره اى از زمان
4- دين و شريعت به معناى عام آن .(33)
به نظر ما چون امت از لفظ اءم گرفته شده كه معناى اصلى اش ((بنيان هدفدار)) است ، ديگر معانى از جهتى با آن وجه مشتركى دارد و آن عبارت است از اين كه هر كدام به نوبه خود يك نوع اساس و بنيان مى باشد. لذا با ((بنيان هدفدار)) از لحاظ لفظ مشترك است و مى توان گفت شايد به طور مجاز براى آن سه معناى ديگر در قرآن بكار رفته است .
امت در نهج البلاغه
اكنون به سراغ نهج البلاغه مى رويم كه مى تواند يكى از منابع لغوى ما از اسلام ((واژه امت 49 بار به صورتهاى مختلف در نهج البلاغه بكار رفته كه مى توان گفت به استثناى دو مورد در همه موارد ديگر به معناى گروهى از انسانها مى باشد كه رسول براى آنها از طرف اعتقاد آمده و عامل وحدت آنها دين است .)) (34)
بعد از اينكه قضيه صفين به آنجا ختم شد كه نبايد مى شد و شاميان به معاويه رسيدند و معاويه به آروزهايش ؛ عراق و حجاز على عليه السلام را از دست دادند و در انديشه قياس باند بنى اميه با آل محمد بودند، حضرت فرمود:
(( لا يقاس آل محمد صلى الله عليه و آله و سلم من هذا الامة احدا: )) از اين امت احدى با آل محمد صلى اللّه عليه و آله و سلم قابل مقايسه نيست .
امت در اين بيان حضرت يعنى مردم شبه جزيرة العرب و ديگر مسلمانان آن زمان ، جامعه بشرى ساكن در آن مقطع تاريخى در سرزمين شبه جزيرة العرب و اطراف آن كه اسلام را برگزيده اند.
((در خطبه 192 امام عليه السلام با كار برد واژه امت عامل وحدت و اجتماع آنها را نيز بيان نموده است : (( فان الله سبحانه قد امتن على جماعة هذه الامة ....: )) خداوند سبحان بواسطه الفت و مهربانى كه بين (مسلمانها) ايجاد كرد بر جماعت اين امت منت نهاد، الفتى كه در سايه آن وارد مى شوند و در كنار آن قرار مى گيرند، به نعمتى (دينى كه موجب الفت است ) كه كسى از آفريدگان بهاى آنرا نمى داند، زيرا بهاى الفت و مهربانى با يكديگر از هر بهايى افزونتر و از هر بزرگى بزرگتر است .)) (35)
در كتاب جامعه از ديدگاه نهج البلاغه در ذيل همين خطبه آمده است : ((بنابراين آنچه از كلام امام بطور التزامى درباره مفهوم امت مى توان بدست آورد اين است كه امت به گروهى از انسانها گفته مى شود كه داراى دين و رسول واحدى از طرف خدا هستند...)) (36)
همانطور كه قبلا نظر خود را ذكر كرديم امت در بردارنده اين معنا و مفهوم نيست . امت به تجمع ها و گروها و... گفته مى شود و اشاره به رسول واحد و دين واحد ندارد بلكه دين يكى از مشخصه ها مى باشد كه قبلا بطور مفصل بيان شد. بعلاوه نويسنده محترم در صفات بعد از همين خطبه قاصعه جملاتى از آن حضرت مى آورد كه معناى وسيعترى از اين نظريه را دارد و ديدگاه ما را تاءييد مى كند: (( واتخذوا التواضع مسلحه بينكم و بين عدوكم ابليس و جنود فان له من كل امة جنوداو اءعوانا و رجلا و فرسانا(37) )) : تواضع را ميان خود و دشمنتان ابليس و سپاهيانش سنگر قرار دهيد كه او را از هر امتى لشكرى و يارانى و پياده و سواره دارد.
- باز هم در تاءييد گفته ما -: در شرح نهج البلاغه خوبى آمده است حضرت على عليه السلام در آغاز به امر كرد كه بوسيله تواضع عليه ابليس سنگر بگيرند سپس در مورد علت اين سفارش فرمود...ابليس از هر امتى از جن و انس براى خود سربازان و ياورانى سواره و پياده دارد...
در نهج السعاده فى مستدرك نهج البلاغه خطبه اى از امام نقل شده كه در آن واژه امت بصورت جمع براى جن به كار رفته : ((و خلق فيها امما من الجن )): )) خداوند زمين را آفريد و در آن امت هايى از جن را كه تسبيح و تقديس خداوند كرده و در آن سستى نمى نمودند، آفريد.)) (38)
لذا جايى كه واژه امت براى غير انسان در قرآن و نهج البلاغه بكار رفته ، نمى توان آنرا فقط براى انسان و جوامع بشرى دانست بلكه به گروه ها و جامعه ها بشرى با رسول ، بى رسول و... اطلاق مى شود بالاخص در اين بيان آخر از حضرت امير عليه السلام كه جنيان را امت ها آورده است منظور امت هاى مؤ من جنيان مى باشد و همه مؤ منان آنها را امت نفرموده بلكه ((امم )) آورده است . فرمود: امت هايى از جن را آفريد كه خداوند را تسبيح و تقديس مى كردند بعد كه ((جن هاى متمرد از دين حق )) را ذكر فرمود، با (( ((ثم )) به معناى سپس آورد. (39)
واژه هاى جايگزين امت
غير از ((امت )) به واژه هاى ديگرى نيز در قرآن بر مى خوريم كه بطور نسبى بار اجتماعى امت از لحاظ معنا را دارند، آنها عبارتند از:
1 - قوم
قوم دو معنا دارد:
اول دسته و گروه و جماعتى از مردم ، گفته شده فقط بر گروهى از مردان دلالت دارد و دليل هم كلام خداست :
(( لا يسخر قوم من قوم ... و لا نساء من نساء: )) گروهى گروه ديگر را مسخره ننمايد و نه زنانى زنان ديگر را.(40)
دوم : بلند شدن و براى انجام كارى تصميم گرفتن :(41) ((يقيمون الصلوة )) )) - حالت فعلى ((قوم )) منظور است . -
قوم به گروه و جماعتى گويند كه ارتباط اجتماعى با يكديگر را دارند بيشتر ممكن است پيوند خونى و نسبى هم داشته باشند. اگر چه غير آن نيز صادق است و بر غير مردان نيز دلالت دارد. قوم موسى ارتباط نسبى با حضرت موسى داشته اند ولى قوم لوط بعيد به نظر مى رسد چون لوط خواهرزاده يا برادرزاده حضرت ابراهيم بوده كه از بابل به فلسطين مهاجرت كردند و پيامبرى چند شهر را بعهده گرفت . نويسنده جامعه از ديدگاه نهج البلاغه كه تحقيق جامعى درباره اين واژه نموده است مى گويد:
((... احتمالا بتوان استنتاج نمود كه واژه ((قوم )) در اصل براى گروهى از انسانها كه در حد واحدى اشتراك دارند وضع شده است سپس در معناى آن توسعه داده شده و به دسته اى از انسانها كه داراى جهت واحدى مشتركى باشند. اطلاق گرديده است . با توجه به آنكه عنصر مشترك مذكور لزوما نسب نمى باشد.)) (42)
قرآن امت هاى گذشته را به عنوان قوم متذكر شده است :(( كذبت قبلهم قوم نوح و عاد و فرعون ذوالاتاد و ثمود و قوم لوط و اصحاب الايكة اولئك الاحزاب : (43))) ((قوم نوح و عاد - قوم هود - فرعون صاحب ميخها - ستونها و يا قدرت - و ثمود - قوم صالح پيامبر - و قوم لوط و اصحاب ايكه امت شعيب - قبل از آنان - مشركان قريش - تكذيب كردند و آنان احزاب بودند.))
واژه قوم در نهج البلاغه نيز استفاده شده كه در نامه شماره 9 درباره قريش ‍ آمده است : (( فاراد قومنا نبينا و اجتياح اءصلنا...:)) قوم ما بر آن شدند تا پيامبرمان را به قتل رسانند و ما را از بيخ و بن براندازد...)) (44) و بيان ديگر حضرت : (( ان قوما استشهدوا فى الله المهاجرين و الانصار (45) )) : گروهى در راه خدا از مهاجران و از انصار شهيد شدند)) دليل بر معناى قوم بدون ارتباط نسبى و خونى مى باشد. بلكه مشخصه مشترك آنان عقيدتى است .
2 - قريه
اسم است براى موضع و محلى كه مردم در آنجا زندگى مى كنند و آنرا مسكن ، جايگاه ، محل كسب و كار و تلاش خود مى دانند و در حقيقت محل زندگى قوم ، قبيله و جامعه اى مى باشد. اين نكته را از آيه 58 سوره قصص بر مى گيريم .(46)
قريه از ((ق ر ى )) گرفته شده كه به معنا جمع كردن يا گرد آوردن آمده است مثل قرى الماء: آب را در حوض گرد آورد. راغب مى گويد: ((قريه نام جايى است كه مردم در آن جمع مى شدند. به مردم نيز قريه گويند.)) (47)
قرية الانصار: مدينه منوره ؛ در قرآن هم به طايف و مكه معظمه قريتين گفته شده است : (( و قالوا لولا نزل هذا القرآن على رجل من القريتين عظيم : )) (48) چرا اين قرآن بر مردم بزرگ از اين دو شهر نازل نگرديد؟
همچنين به شهر ام القرى نيز مى گويند چون شهر مركزى است براى روستاها و قريه هاى اطراف خود. (49) بنابراين قريه هم براى روستاها - مناطق كم جمعيت - و هم براى شهرها - مناطق پرجمعيت - به كار رفته است . مى توان گفت در فارسى كشور، شهر و روستا، هر سه را شامل مى شود؛ يا به عبارت بهتر كلمه (( سرزمين )) كه معناى فراگير براى كشور، شهر و روستا مى باشد معادل ((قريه )) در قرآن است و نبايد معناى قريه در ذهن ما به فارسى ((ده )) و روستا)) تبادر مى كند، معناى قرآنى ((قريه )) بگيريم . نظر ما به خلاف راغب كه بر مى گويد به مردم نيز قريه مى گويند، در قرآن هر جا قريه استفاده شده اكثرا منظور مردم آن محل مسكونى است و الا نفس ‍ قريه ظلم و ستم يا تكلم تمى كند؛ (( و تلك القرى اءهلكناهم لما ظلموا )) : مردم آن قريه ها را كه هلاك كرديم به خاطر ظلم و ستمشان بود. (50) و اساءل القرية : از اهل قريه بپرس .(51)
3 - قرن
قرن در لغت يعنى جمع كردن . قرن الحج و العمره : حج و عمره را با هم جمع كرد. به مردم يك زمان قرن مى گويند و به گروهى بعد گروهى . از بيست سال تا يكصد و بيست سال را نيز قرن گفته اند. (52)
((راغب قرن را جماعتى مى داند كه در زمان واحد نزديك به هم زندگى مى كنند. جمع آن قرون است . طبرسى فرمود: قرن مردم هر زمان است و آن از نزديك بودن در يك زمان متخذ شده قاموس و اقرب گفته : قرن هر امتى است كه هلاكت شده و احدى از آنها باقى نمانده است ولى قيد هلاكت شدن مورد تصديق قرآن نيست بلكه اعم است ...بهر حال مراد از قرن و قرون در قرآن ، زمان نيست خواه صد سال باشد يا كمتر و بيشتر)). (53)
همانطور كه گفته شده در قرآن قرن به مفهوم زمانى آن در قرآن نداريم هر كجا قرن يا قرون كه جمع آن است آمده منظور امت ها و قوم ها مى باشد.
قرآن نيز در سوره احقاف بعداز يك ((فعل )) هم ((قرون )) بكار برده و هم ((جن و انس )) آورده ، بعلاوه كلمه ((امم )) - جمع امت - را استفاده كرده كه مى رساند ((قرن )) و ((امت )) از جهتى يك معنا را مى رساند:...(( قد خلت القرون من قبلى )) ...(( اولئك الذين حق عليهم القول فى امم قد خلت من قبلهم من الجن و الانس ...)) : (آيه 17 و 18) ((بطور يقين پيش از من قرنها گذشتند... آنانند كه درست آمده بر ايشان گفتار و سخن درباره امت هايى كه گذشتند پيش ازايشان جن و انس ...)) ابن كثير در تفسير آيه ضمن آنكه شاءن نزول آيه 17 را درباره عبد الرحمن فرزند خليفه اول مى داند (( قد خلت القرون من قبلى )) را ((قد مضى الناس )):)) ((به قد تحقيق مردم سپرى شدند))، گرفته است . - ((قرون )) يعنى : ((ناس )). (54)
طبرسى در ((جوامع الجامع )) قرن را چنين توضيح مى دهد: ((هر امتى كه در يك زمان قرين و همجوار يكديگر باشند را قرن گويند)) به آيه 6 سوره انعام استناد مى كند: (( اءلم يرواكم اءهلكنا من قبلهم من قرن مكناهم فى الارض ...)) : آيا نديدند چقدر قبل از آنان امتى را كه در زمين به شان امكانات داده بوديم ، هلاكت كرديم ...)) (((((( كم اهلنا من )) امة )) ). (( و انشاءنا من بعد هم قرنا آخرين )) : و بعد از آنان قرن ديگرى را آفريديم . يعنى : (( (( و خلقنا من بعد هلاكهم امة اخرى )): بعد از هلاكت آنان امت ديگرى را آفريديم . (55) در ذيل آيه 31 مومنون : (( ثم انشاءنا من بعدهم آخرين )) : ((قرنا آخرين : عاد، قوم هود هستند.)) (56) قرآن در كنار اقوامى كه ذكر مى كند كلمه ((قرون )) را آورده است كه گوياى معناى اقوام و امتها مى باشد: (( و عادا و ثمودا و اصحاب الرس و قرونا بين ذلك كثيرا(57): )) و قوم عاد و ثمود و اصحاب رس و اقوام و امتهاى بسيار ديگرى بين اينها را به كيفر كردارشان هلاكت كرديم .
بنابراين كلمه قرن به معناى مردم ، قومها و امتها استفاده شده است .
در نهج البلاغه نيز كلمه قرن و قرون به كار رفته كه معناى امتهاى گذشته را مى دهد: (( و ان لكم فى القرون السالفة لعبرة ، اين العمالقه ...(58):)) ((در امتهاى گذشته براى شما تجربه ها و عبرتهايى است ، كجايند عمالقه ...)) شبيه اين بيان را حضرت در خطبه 192 فرموده است : (( فاعتبروا بما اصاب الامم المستكبرين من قبلكم (59): )) ((پند و عبرت گيريد از آنچه به امتهاى قبل از شما رسيده است .))
نكته ديگرى كه از طرز تلفظ ((قرى )) و ((قرن )) به ذهن مى رسد، اين است كه هر دو واژه يكى بوده اند. بعضى آنرا ((قرن )) تلفظ كرده اند و برخى ديگر آن را ((قرى )) خوانده اند معناى هر دو نيز شبيه به يكديگر است : ((جمع كردن ))، ((مجموعه اى ، از چيزى )) كه كم كم براى جوامع انسانى اقوام و امت ها كاربرد پيدا كرده است . از اين لغات در هر زبانى با اندك تفاوتى در حروف يا تلفظ داريم .
بخش نخست : معانى واژه هاى مورد بحث : انقراض
پس از بحث امت و فروع آن به واژه انقراض و واژه هاى جايگزين آن مى پردازيم ؛ انقراض از ريشه ((قرض )) گرفته شده و به باب انفعال رفته است كه مطاوعه و پذيرش آن را مى رساند.
((قرض )) نوعى از پريدن است ، قطع مكان و گذشتن از آن را قرص مكان گويند. (راغب ). (( و اذا غربت تفرضهم ذات الشمال و هم فى فجوة منة )) : كهف : 17. چون آفتاب غروب مى كرد از آنهابطرف شمال متمايل مى شد و آنها در كهف در وسعت بودند.(در حالى كه آنان در محيط گسترده اى از غار بودند.) طبرسى فرمود: اصل آن بريدن با دندان است . و وام را قرض گويند كه شخص جزيى از مال خود را قطع كرده به ديگرى مى دهد...در قرآن مجيد قرض بمعنى ((وام )) متداول به كار نرفته بلكه همه در عمل نيك و يك جا در معناى تجاوز استعمال شده )) (60).
در كتب لغت آمده است :
قرض المكان : روى گردانيد از آنجا.
قرض الوادى : وادى را طى كرد از وادى گذشت .
قرض النار الثوب : آتش لباس را سوزاند.
انقراض القوم : قوم در گذشتند و كسى از آنان باقى نماند.
((انقراض : مطاوعه قرض است : انقرض القوم : هلاكت شدند و كسى از آنها باقى نماند و قرض قرضا: مرد))(61)
با توجه به معناى اصلى قرض كه بريدن و قطع كردن است درباره امت ها كه به كار مى رود و مى گوييم : انقراض امت ها يعنى حيات و عمر ملتها و جامعه ها پايان يافت ، بريده و قطع گرديد.
در فارسى واژه ((سقوط))، براى فروپاشى و از بين رفتن حكومت ها و تمدن ها و...متداول مى باشد ولى در قرآن از اين كلمه استفاده نشده است همانطور كه از واژه انقراض نشانى نمى يابيم .
واژه هاى جايگزين انقراض
اكنون لغاتى را كه به جاى انقراض ، در قرآن داريم مورد بررسى قرار مى دهيم :
1 - هلاكت
راغب : در مفردات آنرا به سه وجه آورده آورده است :
((1- چيزى كه از دست تو مى رود و در نزد ديگرى موجود است : (( هلك عنى سلطانيه )): قدرتم از دستم رفت .
2 - خراب شدن ، يا تغيير حالت ، فاسد شدن : (( يهلك الحرث والنسل : زرع و نسل را فاسد مى كند.
3- مرگ
ولى معناى چهارمى نيز براى آن ذكر كرده است :
4 - فنا و نيستى ...يا نابودى .
او آورده است :
اگر خداوند قصد ((ذم موت )) را داشته باشد با لفظ ((هلك )) مى آورد جز در يك مورد ((( ان امرؤ هلك )) ): اگر مردى مرد)).(62)
ولى اين نظر او را نمى توان قبول كرد زيرا آياتى داريم كه نقل قول از كفار مى نمايد و براى مرگ از كلمه ((هلك )) استفاده كرده و بحث مرگ مذموم هم نبوده است :
(( ما يهلكنا الا الدهر )) (63): جز دهر چيزى ديگرى ما را نابود نمى كند.
يا از قول خداوند آيه (( كل شى ء هالك الا وجهه (64) )) : همه چيز نميرد جز وجه خدا.آيه ديگرى از قول خداوند در باره حضرت يوسف كه اصلا بحث مرگ مذموم نبوده است : (( حتى اذاهلك )) (65) تا وقتى كه يوسف مرد. بنابر اين بطور كامل روشن گرديد كه هلاكت براى موت هاى بد بكار نمى رود.
به نظر مى رسد اشتباه لغويان كه هلاكت را براى مرگهاى مذموم ذكر كرده اند، براى اين است كه مى بينند اكثرا براى كفار و امت هاى بدكردار بكار رفته است ولى به نظر ما هلاكت به معناى چهارم يعنى : ((فنا و نيستى )) كه اثرى از نسلشان نمانده . آمده است .
معناى ديگرى را براى هلاكت مى توان تصور كرد كه از آيه (( اءهلكت مالا لبدا )) : اموال زيادى را هلاك كردم - آيه 6 بلد - كه هلاك را به معناى ((تلف كردن )) بگيريم يا همان معناى اولى كه راغب گفت .
ابن فارس گفته : ((اين ماده در اصل شكستن و افتادن است .))(66)
طبرسى مى گويد: ((در اصل به معناى ضايع شدن و تباه گشتن است .))(67)
اصل آن هر چه باشد در قرآن به معانى كه ((راغب )) ذكر كرده است بهتر انطباق دارد جز در معناى ((مومت مذموم ))
در نهج البلاغه نيز هلاكت به معناى فنا و نابودى و به معناى از دست دادن و... آمده است :
(( من طلب الخراج بغير عمارة اءخرب البلاد و اهلك العباد و لم يستقم اءمره الا قليلا (68) )) : هر حاكمى كه بدون آبادانى و عمران ، دنبال ماليات گرفتن باشد شهرها را خراب مى كند، مردم را از دست مى دهد يا نابود مى كند و حكومتش جز اندك زمانى برقرار نمى ماند.
2 - تدمير
وارد كردن هلاكت بر چيزى .(69)
طبرسى در جوامع الجامع در ذيل آيه 16 بنى اسرائيل مى فرمايد:
(( فدمرناها تدميرا: فاهلكنا اهلاكا(70))) : آنها را نابود كرديم نابود كردنى .
در قرآن آياتى كه راجع به تدمير اقوام و ملل آمده ، با لفظ ((هلاكت )) نيز آورده شده است :
- (( و اذا اءردنا ان نهلك قرية ...فدمرناها تدميرا )) : وقتى اراده كرديم مردم منطقه اى را نابود كنيم ...پس آنان را نابود كرديم نابود كردنى .
- (( فقلنا اذهبا الى القوم الذين كذبوا بآياتنا فدمرناهم تدميرا )) : به آن دو پيامبر گفتيم به طرف قومى بريد كه آيات ما را تكذيب مى كردند. (71)
- (( فكذبوهما فكانوا من المهلكين )) : پس تكذيب كردند آن دو و از هلاكت شدگان گشتند. (72)
هر دو آيه ذكر شده درباره قوم فرعون آمده كه هم از لفظ ((هلك )) و هم لفظ ((تدمير)) براى نابودى آن استفاده شده است .
3 - تتبير
در قرآن از واژه فوق نيز براى نابودى و انقراض استفاده شده است ؛ درباره اقوام منقرض شده ، از قوم نوح گرفته تا قوم رس و امت هاى ديگر، مى فرمايد: (( ...و كلا ضربنا له الامثال و كلا تبرنا تتبيرا )) : (73) و از هر كدام مثال ها براى او زديم و همه را نابود كردنى .
راغب هم به معناى هلاك كردن گرفته . (74) قابل توجه آنكه واژه ((تتبير)) بعد از چند آيه ، دنباله بحث ((تدمير)) آمده است .
بنابرين به نظر مى رسد اين واژه ها يك كاربرد دارند كه آن هم ((انقراض و نابودى )) مى باشد.
بحث واژه ها را در همين جا خاتمه مى دهيم و نيازى به آوردن مطالبى بينش ‍ از اين نيست .
بخش دوم : عواملسقوط حكومت ها : سرآغاز
عواملى كه در اين بخش به آنها مى پردازيم برداشت ما بر اساس سخنان درربار حضرت امير المؤ منين (عليه السلام ) - كه در حقيقت چيزى جز حق نيست - مى باشد و بيانات آن حضرت درست تفسير و تبيين وحى خداوند متعال است . اين عوامل ، بعضى مقدمه يا زمينه ساز نابودى و فروپاشى يك جامعه و امت يا نظام حاكم بر آن امت است ، يا نقش اساسى را در سقوط، هلاكت و انقراض نظام هاى سياسى بازى مى كنند و هر كدام در جاى خود پايه دگرگونى ، تغيير و تحول هستند.
بنابراين نبايد هيچكدام را دست كم گرفت ، بى اهميت و كم اهميت دانست و به عبارت بهتر نبايد گمان كرد، اگر نسبت به يك عامل حساسيت نداشته باشيم اشكالى در نظام جامعه ايجاد نخواهد شد. اين تصور نادرستى است و افرادى كه داراى چنين تصورى باشند خود در وادى زوال گام بر مى دارند و غافل از مرگ جامعه خود، كه خود فردى از آن هستند، مى باشد.
اگر بحث از اسلام است بايد رگ ، پوست ، گوشت ، استخوان و تك تك سلولهاى آن را حفظ كرد و بر اساس آن گام بر داشت والا اگر به ذره اى از مكتب اسلام هم توجه نشود، نمى توان گفت همين كه مؤ منان قدرت را در دست دارند، حكومت اسلامى است و هم چنين نمى توان پنداشت ، از مسير اصلى كه پايدارى نظام حق است ، غفلت نورزيده ايم .
هنوز فرهنگ سلطنتى و شاه منشى را در جامعه ريشه كن نكرده ايم تا چه ، برسد به اجراى دقيق اسلام . شاعر آلمانى سرود: ((سلطنت ديگر مرده است ، هر چند سلاطينى زنده اند))(75) ولى بايد گفت : گر چه سلاطين مرده اند، فرهنگ شاهى زنده است ؛ كى شود تا با مردن اين فرهنگ ، جهانى گلستان شود ؛ لذا گرايش به طرف جاهليت در جامعه بيشتر شده است و بنا به فرمايش حضرت امير (عليه السلام ):
((هان آگاه باشيد كه شما دست از ريسمان اطاعت الهى ، برگرفته ايد و در حصار حق در اطرافتان كشيده شده بود با حكمهاى زمان جاهليت رخنه هايى پديد آورده ايد در حاليكه خداوند سبحان بر اين ملت منت نهاد و رشته الفتى كه در زير سايه آن زندگى كنند و در پناه حمايت آن پناهنده شوند مابين آنها ايجاد كرده بود و اين نعمتى است كه هيچكس نمى تواند قيمتى براى آن معين كند زيرا از هر بهايى گرانقدرتر و از هر چيز پر ارزشى گرانبهاتر است و بدانيد كه پس از هجرت مانند اعراب باديه نشين شده ايد و پس از دوستى گروه گروه گشته ايد و با السلام جز بااسم آن وابستگى نداريد و از ايمان جز نشان آنرا نمى شناسيد:
(( الا وانكم قد نفضتم اءيديكم من حبل الطاعة ، و ثلمتم حصن الله المضروب عليكم ، باءحكام الجاهلية ، فان الله سبحانه قد امتن على جماعة هذه الامة فيما عقد بينهم من حبل هذه الالفة التى ينتقلون فى ظلها، و ياءوون الى كنفها بنعمتة لا يعرف احد من المخلوقين لها قيمة ، لاءنها اءرجح من كل ثمن ، و اجل من كل خطر. و اعملوا اءنكم صرتم بعد الهجره اءعرابا، و بعد الموالاة اءحزابا، ماتتعلقون من الاسلام الا باسمه ، لاتعرفون من الايمان الا رسمه )). )) (76)
عوامل سقوط و انقراض نظامهاى سياسى بيشتر گردانندگان حكومت ، كارگزاران و برنامه ريزان حكومت هستند كه زمينه بريدن مردم از نظام را فراهم مى كنند، به تمرد و عدم حضور مدافعانه آنان عملا رشد منفى مى دهند و بطور عمده آنچه از طرف مردم براى نابودى يك نظام نقش ‍ دارد، همان است كه افراد جامعه ، خود را در دفاع از آن كنار مى كشند.
لذا اگر در تمام امت ها و جوامع بشرى بنگريم به همين نكته مى رسيم كه خداوند در قرآن مى فرمايد :
(( ان الله لا يغير مابقوم حتى يغيروا ماباءنفسهم )) : خداوند تغيير دهنده آنچه را كه امتى دارد نيست تا بلكه خودشان تغيير دهند.
اما آن امت ها و اقوام گذشته تاريخ كه در ليست نابودى قرار گرفته اند و قرآن از آنان بعنوان مصداق نافرمانان خداوندى ياد مى كند، نيز بر اثر كردار ناهمگون بانظام تدوين يافته از طرف نظام آفرين يكتا مى باشد كه با عملكرد خويش ، گور خود را كنده اند و به قول فردوسى :((كه دشمن بپاى خود آمد بگور)) را براى خود فراهم نموده اند.
بنابراين عوامل زوالزاى نظام هاى حكومتى و امت ها، قيچى دو لبه اى است كه يك لبه سردمداران و كارگزاران حكومت و ديگرى مردم يك جامعه هستند.
با توجه به قرآن و حديث به ذكر هر يك از عوامل مى پردازيم ،باشد تا چراغى براى حفظ نظام مقدس جمهورى اسلامى گردد كه با فرهنگ اسلام ناب محمدى صلى الله عليه واله تا ظهور حضرت بقية الله الاعظم ، جامعه اى زنده و پويا باقى و پابرجا بماند. ان شاءالله .

next page

fehrest page