1- ((ختم نبوت )) در سال 1347 و ((پيامبر امى )) در سال 1348 به صورت
مستقل به چاپ رسيدند.
2- سيرى در سيره نبوى (ص )، ص 47. لازم به ذكر است كه استاد مطهرى سخنرانيهاى ديگرى نيز تحت عنوان ((سيره نبوى (ص )) ) داشته
اند كه هنوز به چاپ نرسيده است .
3- تؤ منون بالله و رسوله و تجاهدون فى سبيل الله باءموالكم و اءنفسكم (صف / 11)
4- فتح / 29
5- بحارالانوار، ج 8، ص 38.
6- احزاب / 21
7- ما نمى توانيم از اين اظهار تاءسف درباره خودمان خوددارى كنيم ما امت پيغمبر آخرالزمان هستيم ، ولى اگر از هر كداممان بپرسند، نه تنها
نمى توانيم از سيره و رفتار پيامبر چند نمونه ذكر كنيم ، بلكه حتى چند تا سخن از پيغمبر هم بلد نيستيم . چند
سال پيش من تصميم گرفتم در زمينه سيره پيامبر (ص ) كتابى بنويسم و مقدار زيادى يادداشت فراهم كردم ؛ ولى هرچه جلوتر رفتم ديدم كه وارد
درياى بسيار عميقى شده ام . وقتى انسان دقت مى كند، مى بيند سخنان پيامبر ما و رفتارشان بقدرى عميق است كه از جزئى ترين كار پيغمبر (ص )
مى توان قوانين استخراج كرد.
8- نهج البلاغه ، حكمت 439
9- تا هرگز به آنچه از دست شما مى رود دلتنگ نشويد و به آنچه به شما رسد دلشاد
10- نهج البلاغه ، خطبه 79
11- نهج البلاغه ، نامه 53.
12- در راه خدا با آن كه به جنگ و دشمنى شما برخيزند جهاد كنيد ليكن ستمكار نباشيد. (بقره / 90)
13- پيامبر خدا، سبك بار، ساده زيست بود. (وسائل الشيعه ، ج 2، ص 377.
14- هرگاه اهل بدعت را ديديد...، آنها را محكوم و مفتضح كنيد. (اصول كافى ، ج 2، ص 357)
15- علت اين اشتباه آن است كه آنها پنداشته اند كه عبارت باهتوهم در اين حديث به معنى اين است كه ((بر آنها بهتان و افترا
ببنديد))، در حالى كه معنى اين عبارت آن است كه ((آنها را با استدلال متين و محكم مبهوت كنيد.))
16- سيرى در سيره نبوى (ص )، (ص ) 139 - 117
17- احاديث جعل شده توسط يهوديان قرون اوليه اسلام را اسرائيليات گويند.
18- الميزان فى تفسيرالقرآن ، ج 17، صص 202 - 198
19- استاد بحث هاى اهميت تبليغ و سقوط ارزش آن در ديدگاه مردم ، شرايط مبلغ و شرايط دعوت ، كه بلاغ مبين و نصح و پرهيز از تكلف است ،
را در اين جا ذكر كرده كه در مبحث عنصر تبليغ در نهضت حسينى (كتاب حماسه حسينى ) مفصلتر توضيح داده شده ، لذا از تكرار خوددارى نموديم .
ر.ك سيرى در سيره نبوى (ص )، ص 184 و 188 - 187 و 200 - 196.
20- سيرى در سيره نبوى (ص )، صص 187 - 185
21- ما به زودى سخن سنگينى به تو القا مى كنيم .(مزمل / 5)
22- آيا ما به تو شرح صدر ناداديم ؟ (انشراح / 1)
23- پروردگارا به من تحمل و شرح صدر عطا كن . (طه / 25)
24- سيرى در سيره نبوى (ص )، صص 183 - 177
25- من متكلف نيستم . (ص / 86) تكلف در برخى تفاسير به معنى ((گفتن آنچه كه به آن علم نداريم )) آمده است .
26- سيرى در سيره نبوى (ص )، صص 196 - 188 و 203 - 200
27- اى پيامبر ما ترا به عنوان و منذر (نويد دهنده و اعلام خطر كننده ) فرستاديم . (احزاب / 45)
28- آسان بگير و سخت نگير، بشارت بده و (مردم را از دين ) متنفر و بيزار نكن (و بر جنبه هاى مثبت تكيه كن ، نه بر جنبه هاى منفى ). (سيرة
النبى لابن هشام ، ج 4، ص 10.
29- احزاب / 39
30- سيرى در سيره نبوى (ص )، صص 230 - 205
31- آل عمران / 159
32- نهج البلاغه ، خطبه 224
33- آل عمران / 159
34- گاه خود ما مسلامانها هم حرفهايى مى زنيم ، كه نه با تاريخ منطبق است و نه با قرآن ، بلكه با حرف هاى دشمنان منطبق است ؛ مثلا مى
گوييم : اسلام با دو چيز پيش رفت : مال خديجه (عليها السلام ) و شمشير على (عليه السلام)؛ يعنى ، زر و زور! اگر دينى با زر و زور پيش
برود چه ارزشى دارد؟ شك نيست كه مال خديجه (عليها السلام ) به درد مسلمين خورد اما نه اينكه صرف دعوت اسلام شود و نه اين كه به كسى
رشوه دهد كه مسلمان شود؛ يخر، بلكه منظور اين است كه اگر مال خديجه (عليها السلام ) به درد مسلمين خورد اما نه اينكه صرف دعوت اسلام شود و
اين كه بر كسى رشوه دهد كه مسلمان شود؛ خير، بلكه منظور اين است كه اگر
مال خديجه (عليها السلام ) نبود، شايد فقر و تنگدستى ، مسلمين را از پا در مى آورد. شمشير على (عليه السلام) نيز به اسلام ، خدمت كرد، اما نه
اينكه كسى را به زور، مسلمان كند، بلكه از اسلام دفاع كرد. آن جا كه عمروبن عبدود را پا در مى آورد، به اسلام خدمت كرده ؛ يعنى اگر على (عليه
السلام ) نبود، اسلام ريشه كن شده بود، نه اين كه مردم را به زور، مسلمان كرد.
35- پس به خود باز آمدند. (انبياء / 64)
36- بقره / 256
37- غاشيه / 24 -21
38- سيرى در سيره ائمه اطهار (عليهم السلام )، صص 19 - 11
39- كسى كه خون مظلومى را به نا حق بريزد، ما به ولى مظلوم حكومت و تسلط بر
قاتل داديم . (اسراء / 33)
40- نهج البلاغه ، خطبه 200
41- انعام / 57
42- نهج البلاغه ، خطبه 127
43- سيرى در سيره ائمه اطهار (عليهم السلام )، صص 41 - 21
44- ممكن است گفته شود كه استناد به فقيه شيعه در مورد اينكه صلح امام حسن (عليه السلام) مجاز بوده يا خير، درست نيست ؛ زيرا رويه ائمه
خود پايه فقيه شيعه محسوب مى شود؟ در جواب مى گوييم كه قصد ما اين نبود كه بگوييم نامام حسين (عليه السلام) از فقه شيعه پيروى كرده
يا نه ، بلكه مى خواستيم ببينيم اين كليات فقهى آيا با منطق منطبقند يا خير، در نهايت نتيجه بگيريم كه هم مواردى كه جهاد، مشروع دانسته شده
منطقى بوده و هم موارى كه صلح مشروع دانسته شده و بعد كه اين را از نظر منطق
قبول كرديم ، برويم دنبال اين كه آيا كار امام حسن (عليه السلام) به جا بوده يا خير؟
45- سيرى در سيره ائمه اطهار (عليهم السلام )، صص 73 - 51)
46- سيرى در سيره ائمه اطهار (عليهم السلام )، صص 91 - 74
47- بحارالانوار، ج 11، ص 21.
48- سيرى در سيره ائمه اطهار (عليهم اسلام ، صص 102 - 99.
49- يعنى يكى از اهل بيت پيامبر (ص ) كه مورد پسند باشد.
50- سيرى در سيره ائمه اطهار (عليه السلام)، صص 116 - 103
51- مثلا مالك ابن انس كه از امامان اهل تسنن ومعاصر امام صادق (عليه السلام) است مى گويد: مردى با فضيلت تر از آن حضرت ، چشمى نديده
، گوشى نشنيده ، و به قلب كسى خطور نكرده است ؛ يا جاحظ كه يك سنى متعصب است مى گويد: علم و فقاهت جعفر بن محمد دنيا را پر كرده است .
همچنين محمد شهرستانى على رغم اينكه در كتاب الملل و النحل خود بشدت شيعه را مى كوبد، درباره علم و زهد و تقواى امام صادق (عليه السلام)
تعابير بسيار بلندى دارد. احترام فوق العاده به امام صادق (عليه السلام) در ميان دانشمندان
اهل تسنن در دوران معاصر نيز نمونه هاى فراوان دارد.
52- سيرى در سيره ائمه اطهار (عليهم السلام )، صص 144 - 116
53- سيرى در سيره ائمه اطهار (عليهم السلام )، صص 164 - 147
54- بحارالانوار، ج 49، صص 156 - 128
55- همان .
56- وسائل الشيعه ، ج 12، ص 146.
57- سيرى در سيره ائمه اطهار (عليهم السلام )، صص 206 - 169
58- سيرى در سيره ائمه اطهار (عليهم السلام )، صص 217 - 213
59- و ما بعد از تورات ، در زبور داوود نوشتيم (و در كتب انبياى سلف وعده داديم ) كه البته بندگان نيكوكار من ملك زمين را وارث و متصرف
خواهند شد. (انبياء / 105)
60- سيرى در سيره ائمه اطهار (عليهم السلام )، صص 230 - 219
61- سيرى در سيره اطهار (عليهم السلام )، صص 238 - 231
62- و شما بر لبه پرتگاه آتش بوديد و خداوند شما را از آن نجات داد.
(آل عمران / 103)
63- بحارالانوار، ج 52، ص 122.
64- سيرى در سيره ائمه اطهار (عليهم السلام )، صص 258 - 239
65- جاذبه و دافعه على (عليه السلام)، صص 11 - 7
66- انبياء / 107
67- جاذبه و دافعه على (عليه السلام)، صص 34 - 19
68- فردا روزهاى مرا مى بينيد و خصايص شناخته نشده ام برايتان آشكار مى گردد و پس از خالى شدن جايم و ايستادن ديگرى در آن ، مرا
خواهيد شناخت . (نهج البلاغه ، خطبه 149)
69- سوگند به آن كسى كه جانم در دست اوست اين مرد و شيعسان او رستگارانند. (بحارالانوار، ج 38، ص 5)
70- اى على ! هيچ مؤمنى تو را دشمن و هيچ منافقى تو را دوست نمى دارد. (نهج البلاغه ، حكمت 45)
71- جاذبه و دافعه على (عليه السلام)، صص 45 - 37
72- آنان كه ايمان آورده اند در دوستى خدا سخت ترند.(بقره / 165)
73- خدا خودنگه داران را دوست دارد. (توبه / 4)
74- خدا بياورد قوى را كه دوستشان دارد و آنها او را دوست دارند. (مائده / 54)
75- كسانى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند، خداوند بخشايشگر، ميانشان دوستى قرار مى دهد. (مريم / 96)
76- اگر تندخوى سخت دل بودى از پيرامونت پراكنده مى گشتند. (آل عمران / 159)
77- جاذبه و دافعه على (عليه السلام)، صص 93 - 72
78- بگو از شما مزدى درخواست نمى كنم مگر دوستى خويشاوندان نزديكم . (شورى / 23)
79- جذب و دافعه على (عليه السلام)، صص 104 - 94
80- در راه خدا مى كوشند و از سرزنش سرزنشگرى بيم نمى كنند. (مائده / 54)
81- جاذبه و دافعه على (عليه السلام)، صص 113 - 105
82- در فقه اسلامى مساءله اى است تحت عنوان تترس كفار به مسلمين كه اگر كفار براى مقابله با حمله مسلمين ، از اسراى مسلمان را در خط مقدم
قرار دهند و دستيابى به دشمن جز با كشتن اينها ممكن نباشد، كشتن مسلمانان اين جا جايز است . در صورتى كه اسلام مسلمان و موجود زنده را مى
گويد: به قتل برسان ؛ در كاغذ و جلد كتاب ديگر نباشد بحثى كرد، اما جهالت ، آنها را از حقيقت نگه داشت .
83- جاذبه و دافعه على (عليه السلام)، صص 123 - 114
84- فرمان جز براى خدا نيست . (انعام / 57)
85- جاذبه و دافعه على (عليه السلام)، صص 130 - 124
86- جاذبه و دافعه على (عليه السلام)، صص 138 - 131
87- جاذبه و دافعه على (عليه السلام)، صص 144 - 139
88- خوارج را پس از من ديگر نكشيد، زيرا آن كس كه حق را مى جويد و خطا رود همانند آن كس نيست كه
باطل را مى جويد و آن را مى يابد. (نهج البلاغه ، خطبه 61)
89- نهج البلاغه ، خطبه 93.
90- دو گروه كمر مرا شكستند: فرد نادانى كه فقط به ظواهر آداب دينى مى پردازد و فرد دانشمند بى پروايى كه ارزشهاى دينى را ناديده
مى گيرد.(بحارالانوار، ج 2، ص 111)
91- اگر در سيره نبوى (ص ) توجه كنيم ، مى بينيم كه حضرت رسول (ص ) در سيزده
سال مكه به احدى اجازه جهاد حتى دفاع ندادند. در آن دوران مسلمانان به تدريج با روح اسلام آشناشدند و نتيجه اين شد كه پس از ورود به مدينه
، هر كدام يك مبلغ واقعى اسلام بودند هنگامى هم كه به جنگ مى رفتند، مى دانستند براى چه مى جنگند، اما در دوره خلفا بيشتر توجهات معطوف به
فتوحات شد و كم كم طبقه جاهل مسلكى كه فقط ظواهر دين را مى ديدند، وارد اجتماع اسلامى شدند. گذشته از خوارج كه با همه عيبها از فضيلت
شجاعت و فداكارى بهره مند بود؛ عده اى ديگر از اين تيپ متنسك پديد آمد، كه اين هنر را هم نداشت . اينها اسلام را به رهبانيت و انزوا كشاندند و
بازار تظاهر و ريا رايج كردند.
92- حكم تنها از آن خداست . (يوسف / 40)
93- چرا از هر گروهى از آنان ، طايفه اى كوچ نمى كند، تا در دين (و معارف و احكام اسلام ) آگاهى يابند. (توبه / 122)
94- حكم از آن خداست .(يوسف / 40)
95- در اين جا اشكالى پيش مى آيد كه مطابق اعتقاد شيعه ، زمامدارى در اسلام انتصابى و بر طبق نص است ، پس چرا حضرت در
مقابل حكميت تسليم شد و سپس سخت از آن دفاع كرد. اين اشكال را خود امام حل كرده است . مى فرمايد: ((خداوند فرموده است : فان تنازعتم فى
شى ء فردوه الى الل و رسوله ((اگر در چيزى نزاع داشتيد، درباره آن به خدا و پيغمبرش رجوع كنيد.)) (نساء / 59) و رجوع خدا آن است كه
كتابش را حاكم قرار دهيم و رجوع به پيغمبر پيروى از سنتش مى باشد. (نهج البلاغه ، نامه 53) و اگر به راستى بر اساس حكم قرآن و سنت
عمل مى شود جز خلافت حضرت نتيجه اى حاصل نمى شد.))
96- از آن جا كه فرق گوناگون اسلامى در يكديگر مؤ ثر بوده اند، مطالعه در
احوال خوارج به ما كمك مى كند كه به ميزان تاءثير سياسى ، عقيدتى ، فقهى و... ايشان در ديگر فرق اسلامى پى ببريم و از اين طريق دريابيم
كه روح خواجرى گرى - در عين مردن شعار آنها - چقدر در ديگر فرق اسلامى بخصوص در شيعه و سرايت كرده است . اين مطلب در مورد عقايد
اشعريان ، ظاهرگرايان ، اخباريان ، و... نيز صادق است . (جاذبه و دافعه على (عليه السلام) صص 168 - 165
97- جاذبه و دافعه على (عليه السلام)، صص 174 - 145
98- جاذبه و دافعه على (عليه السلام)، صص 178 - 175
99- سيرى در نهج البلاغه ، صص 18 - 9
100- كتاب مذكور اكنون به طبع رسيده است .
101- البته كار گردآورى مجموعه اى از سخنان حضرت على (عليه السلام) منحصر به سيد رضى نبوده است و كتابهاى ديگرى نيز در اين
زمينه تاءليف شده كه مشهورترين آنها غرر الحكم و دررالحكم آمدى است . موارد ديگر نيز وجود دارد كه فعلا به صورت نسخه خطى است از جمله
دستور معالم الحكم ، نثر اللئالى و حكم سيدنا على (عليه السلام).
102- سيرى در نهج البلاغه ، صه عليه و آله و سلم 27 - 19 - و 48 - 47
103- لو لم يتوعد الله على معصيته لكان يحب اءن لا يعصى شكر النعمه . (نهج البلاغه ، حكمت 290)
104- الهى ما عبدتك خوفا من نارك و لا طعما فى جنتك بل و جدتك اءهلا للعبادة فعبدتك . (نهج البلاغه ، حكمت 290)
105- سيرى در نهج البلاغه ، صص 113 - 93
106- نهج البلاغه ، خطبه 33
107- همان ، خطبه 216
108- نهج البلاغه ، خطبه 126
109- نهج البلاغه ، خطبه 216
110- نهج البلاغه ، نامه 5
111- نهج البلاغه ، صص 150 - 132
112- وصايت و وراثت در ميان اهل بيت است .(نهج البلاغه ، خطبه 2)
113- وصايت و وراثت در ميان اهل بيت است . (نهج البلاغه ، خطبه 2)
114- نهج البلاغه ، خطبه 3
115- نهج البلاغه ، خطبه 130
116- نهج البلاغه ، خطبه 164
117- همان ، خطبه 240
118- سيرى در سيره نهج البلاغه ، 189 - 170
119- نهج البلاغه ، خطبه 3
120- همان ، خطبه 3
121- نهج البلاغه ، خطبه 5
122- همان ، خطبه 74
123- همان ، خطبه 93.
124- سيرى در نهج البلاغه ، صص 200 - 190
125- نهج البلاغه ، خطبه 93
126- سيرى در نهج البلاغه ، صص 210 - 201
127- همانا تقوا كليد راستى ، توشه قيامت و آزادگى از هر بندگى و نجات از هر تباهى است .
128- نهج البلاغه ، خطبه 191
129- اى بندگان خدا، شما را وصيت مى كنم به تقوا، همانا تقوا حقى است كه بر عهده شماست و پديد آورنده حقى از شما بر خداست . با مدد از
خدا به تقوا نائل گرديد و با مدد تقوا به خدا برسيد. (نهج البلاغه ، خطبه 191) 130- سيرى در نهج البلاغه ، صص 223 - 211
131- حديد / 23
132- زهد در دو جمله قرآن خلاصه شده است : ((براى اين كه بر آنچه از شما فوت مى شود تاءسف نخوريد و بر آنچه خدا به شما مى دهد
شادنگرديد.)) بر گذشته اندوه نخوريد و براى آينده شادمان نشويد، به هر دو جانب زهد دست يافته است . (نهج البلاغه ، حكمت 439)
133- هيچ رهبانيتى و ترك دنيايى در اسلام (پذيرفته و مجاز) نيست . (بحارالانوار، ج 15 باب 14)
134- نهج البلاغه ، خطبه 193
135- خداوند بر پيشوايان ديگر، واجب كرده است كه زندگى خود را با طبقه ضعيف تطبيق دهند كه رنج فقر، مستمندان را ناراحت نكند. (نهج
البلاغه ، خطبه 309)
136- اى دنيا دور شو از من ، افسارت را بر دوشت انداخته ام ، از چنگالهاى درنده تو خود را رهانيده ام و از دامهاى تو جسته ام ... دور شود كه به
خدا سوگند، رام و ذليل تو نخواهم شد... (نهج البلاغه ، نامه 45)
137- كلمه ((رياضت ))) در مفهوم اصلى اش عبارت از ورزش و تمرين مقدماتى اسب براى مسابقه است .
138- همانا نفس خويش را به وسيله تقوا ورزيده و قوى مى كنم . (نهج البلاغه ، نامه 45)
139- سيرى در نهج البلاغه ، صص 266 - 224
140- نهج البلاغه ، خطبه 230
141- آنان كه اميد ملاقات را ندارند به زندگى دنيا رضايت داده و قناع كرده اند و به آن
دل بسته و آرام گرفته اند و آنان كه از نشانه هاى ما غافلند. (يونس / 10)
142- نفس خويش را از آلودن به پستيها گرامى بدار، كه در برابر آنچه از خويشتن خويش مى پردازى ، بهايى نخواهد يافت . (نهج البلاغه
، نامه 31)
143- سيرى در نهج البلاغه ، صص 296 - 267
144- برخى براى اينكه از اين تناقض رهايى يابند گفته اند: خود انسان اين است كه هيچ خودى نداشته باشد و به اصطلاح فيلسوفان
خودمان انسان عبارت است از ((لا تعينى مطلق )). اما اين سخن بيشتر به شعر شبيه است تا فلسفه . زيرا لا تعينى مطلق تنها به دو صورت ممكن
است : يكى در كمال مطلق و فعليت محض كه همان خداست و ديگرى در امكان مطلق و عدم فعليت محض كه همان هيولاى اولى است ، و انسان همانند ساير
موجودات ديگر در بين اين دو قرار دارد. نكته مهم در مورد انسان اين است كه انسان داراى طبيعت وجودى خاص است ؛ اما بر خلاف نظر فلاسفه اصالت
ماهيتى ، طبيعت انسان امرى سيال است و حركت و سيلان انسان نيز حدى ندارد. لذا اين ايراد واقعا بر اگزيستاسياليسم - كه منكر هر نوع تعين براى
انسان است و تنها بر آزادى و بى قيدى و تمرد و عصيان تاءكيد مى كند - وارد است كه لازمه اين فلسفه ، هرج و مرج اخلاقى و بى تعهدى و نفى هر
گونه مسؤ وليت است .
145- و همانند كسانى كه خداوند را فراموش كردند، نبايد كه خداوند هم خودشان را از يادشان برد.(حشر / 19)
146- تعجب مى كنم از كسى كه دنبال گمشده اش مى گردد و حال آنكه ((خود)) را گم كرده و در جستجوى آن برنمى آيد (غرر الحكم و درر
الكلم ، ج 4، ص 340)
147- ما از رگ گردن به انسان نزديك تريم . (ق / 16)
148- بحارالانوار، ج 2، ص 32
149- سيرى در نهج البلاغه ، صص 317 - 297
150- همان ، صص 322 - 318
151- كن لدنياك كاءنك تعيش اءبدا و كن لاخرتك كاءنك تموت غدا. (وسائل الشيعه ، ج 2، ص 535)
152- سيرى در نهج البلاغه ، صص 328 - 322
153- ما شيعيان على رغم ادعاى تشيع ، نخواسته و يا نتوانسته ايم على (عليه السلام) را بشناسيم و بيشتر
دنبال تنصيصات رسول اكرم (ص ) درباره على (عليه السلام) و سب و شتم مخالفان ايشان بوده ايم ، نه به
دنبال شناخت عينى وى . آيا اگر نهج البلاغه از ديگران مى بود با او همين رفتار مى شود كه ما شيعيان با آن داريم ؟
154- در مقدمه كتاب ((اصول فلسفه و روش رئاليسم ، ج 5)) بحث نسبتا مفصلى در اين زمينه شده است .
155- چيزى همانند او نيست
(شورى / 11)
156- وصف والا سزاوار خداوند است . (نحل / 60)
157- نامهاى نيك مخصوص اوست . (حشر / 24)
158- پس به هر جا روى آوريد، چهره خداوند آن جاست . (بقره / 115)
159- اول و آخر و ظاهر و باطن ، فقط خداست . (حديد / 3)
160- خداوندى است كه همه نيازمندان قصد او را مى كنند. (توحيد / 2)
161- سيرى در نهج البلاغه ، صص 72 - 49
162- الحمد لله الذى لم يسبق له حال فيكون اءولا قبل اءن يكون آخرا و يكون ظاهرا
قبل اءن يكون باطنا،... و كل ظاهر غيره غير باطن و كل باطن غيره غير ظاهر. (نهج البلاغه ، خطبه 65)
163- لا تصحبه الاءوقات و لا ترفده الاءدوات ، سبق الاءوقات كونه ، و العدم وجوده و الابتداء اءزله . (نهج البلاغه ، خطبه 184)
164- مثلا در خطبه اول نهج البلاغه قبل از آنكه بفرمايد: و كمال الاخلاص نفى الصفات عنه مى فرمايد: الذى ليس لصفته حد محدود و
لا نعت موجود.
165- استاد مطهرى تفصيل اين بحث را در كتاب علل گرايش به ماديگرى ، بخش نارساييهاى مفاهيم فلسفى آورده است .
166- سيرى در نهج البلاغه ، صص 91 - 73
167- صحنه كربلا را مى توان تشبيه به يك نمايشگاه كرد، ولى نه نمايشگاه علم و صنعت ، بلكه نمايشگاه معنويت و معرفت . در اين
نمايشگاه انسان مى تواند به عظمت و قدرت اخلاقى و روحى بشر پى برد و بفهمد تا چه اندازه بشر فداكار و حق خواه و حق پرست مى شود؛ معناى
صبر و رضا و شجاعت و مروت و كرم و بزرگوارى تا چه اندازه قدرت ظهور و بروز دارد؟
كربلا بيش از آنكه نمايشگاه شقاوت و بدى و ظهور پليدى بشر باشد، نمايشگاه روحانيت ، معنويت ، انسانيت و اخلاق عالى است . (حماسه حسينى ، ج
2، ص 46)
168- اين دسته هاى عزادارى محترم هستند، چون احساسات طبيعى ناشى از عقيده و ايمان دارند. نبايد اينها را نسخ كرد و گفت كه اين كارها
وحشيگرى است ، بايد اينها را اصلاح كرد. ابراز احساسات براى قهرمانان بزرگ تاريخ ، وحشيگرى نيست . فقط اشتباه آنها اين است كه نمى دانند
حالا كه مى خواهند نمايشگرى كنند، بايد طورى نمايشگرى كنند كه نمايشگر حماسه حسينى باشد، نمايشگر آن جنبه نورانى و روشن تاريخ
عاشورا باشد؛ نه فقط نمايشگر صفحه سياهش . (حماسه حسينى ، ج 1، ص 28)
169- حماسه حسينى ، ج 1، صص 23 - 13
170- همان ، ج 2، ص 62 - 61
171- همان ، ج 1، ص 25 - 23
172- حماسه حسينى ، ج 1، صص 102 - 99 و ج 2، 31 - 28
173- مقياس عظمت و بزرگى افراد، شخصيت روحى آنهاست . ما در تاريخ به افرادى بر مى خوريم كه افراد برجسته تاريخ به شمار مى
روند، اما اين مردان بزرگ تاريخ دو دسته هستند. عده اى از آنها بزرگ و عظيم اند، ولى عظمت آنها از نوع عظمت خود خواهى است . اينها وسعت روح و
شخصيت پيدا كرده اند، ولى تمام دنيا را هاضمه بزرگ خود بريزند. البته اين دسته از آن جهت كه همت بزرگ و اراده قوى داشته اند
قابل تحسين اند، ولى در دسته دوم اين شخصيت انسانى است كه توسته پيدا مى كند و روح بشرى است كه بزرگ مى شود نه روح حيوانى . اين
دسته هستن كه به منزله يك روح قوى در پيكر اجتماع مى دمند و همه را زنده و
فعال مى سازند. (حماسه حسينى ، ج 2، ص 45 - 44)
174- صفاتى كه از اباعبدالله (عليه السلام) در روز عاشورا ظهور كرد عبارت بود از: 1. شجاعت بدنى ؛ 2. قوت قلب و شجاعت روحى ؛ 3.
ايمان كامل به خدا و پيغمبر و اسلام ؛ 4. صبر و تحمل عجيب ؛ 5. رضا و تسليم ؛ 6. حفظ
تعادل ، هيجان بيجا نكردن و يك سخن سبك نگفتن ؛ 7. كرم و بزرگوارى و گذشت ؛ 8. فداكارى و فدادادن . (حماسه حسينى ، ج 2، ص 102 - 101)
175- حماسه حسينى ، ج 1، صص 34 - 32
176- همان ، ج 2، ص 28 - 27
177- خداوند بلند مرتبه امور بزرگ و با ارزش را دوست دارد و امور پست و حقير را نمى پسندد. (نثر الدرر، ج 3، ص 203)
178- مرگ همراه با عزت از زندگى همراه با ذلت بهتر است . (مناقب آل ابى طالب ، ج 3)
179- مرگ نزد آدمى همچون گدنبندى زيبا بر گردن دوشيزگان است و چه بسيار است اشتياقم به (ملاقات با) گذشتگانم ، مانند اشتياق
يعقوب (به ديدن ) يوسف . (بحارالانوار، ج 44، ص 366)
180- به خدا قسم نه ذليلانه ، تسليم مى شوم و نه مانند بردگان فرار مى كنم . (ارشاد شيخ مفيد، ج 2، ص 102)
181- مرگ از تحمل ننگ و ننگ از ورود به جهنم بهتر است . (بحارالانوار، ج 45، ص 50)
182- خداوند به قضاى تو راضى و تسليم فرمان تو هستم ، جز تو معبودى نيست اى فريادرس بيچارگان . (نظير اين عبارت در
((مقتل مقرب ، صفحه 357)) و ((قمقام زخار، صفحه 262)) آمده است .
|