ائمه (عليه السلام) با تاءييدات خود خواستند مكتب حسين (عليه السلام) زنده بماند تا يك نمونه عملى براى قيامهاى اسلامى باشد؛ خواستند
هيهات مناالذلة (286) زنده بماند؛ خواستند ((مرگ ، از زندگى ننگين بهتر است )) زنده بماند. اگر شما نظير مكتب حسين (عليه السلام)
پيدا كرديد، آن وقت بگوييد: چرا ما هر سال بايد ياد او را تجديد كنيم ؟ نظير آنچه از سوى حسين بن على (عليه السلام) در حادثه عاشورا و آن
ابتلا و مصيبت پيدا شد، از ايمان و توحيد، از رضا و تسليم ، از صبر و مردانگى و از آزادى خواهى و آزادى طلبى ، در جهان وجود ندارد. زنده كردن
نام و نهضت او براى اين است كه پرتوى از او بر روح ما بتابد و اشكها جارى شود، آن اشك بى نهايت قيمت دارد. آن اشكى قيمت دارد كه براى عظمت
و شخصيت حسين (عليه السلام) باشد، نه براى نفله شدن و هدر رفتن خود او.
ائمه (عليهم السلام ) خواستند مرد مشاهده كنند كه خاندان پيغمبر (ص ) دليل بر صدق خود پيغمبرند. اگر بگويند: فلان مسلمان در فلان جنگ از
خود، ايمان و شهامت نشان داد، آن قدر دليل بر حقانيت پيغمبر نيست تا بگويند: فرزند پيغمبر چنين كرد. اين كه خاندان پيامبر (ص ) را در نهايت صفا
و ايمان مى بينيم ، مهمترين گواه بر صدق پيغمبر است . حسين (عليه السلام) وقتى ايمان خود را به تعليمات اسلام نشان مى دهد، گويى خود
پيامبر (ص ) جلوه مى كند. ارزش اين نهضت به آن است كه آن چيزهايى كه بشر، هميشه به زبان مى گويد و كمتر در
عمل مى آورد، در وجود امام حسين (عليه السلام) ديده مى شود. قيام حسين (عليه السلام) براى نمايش عظمت و شكست ناپذيرى روح بشر است ، به
طورى كه جوانان او جلوى چشمش قطعه قطعه مى شوند، كه خاندانش اسير مى شوند و خود، در منتهى درجه تشنگى و زخم خوردگى است ، باز مى
گويد: هيهات مناالذلة
عزادارى بر امام حسين (عليه السلام) براى اين است كه ، عظمت حسين (عليه السلام) را درك كنيم . آن وقت معرفت امام ، باعث تعالى ما مى گردد؛ ما را
اهل حق و حقيقت مى كند. اگر اشك ريختن از روى معرفت باشد، مكتب حسين (عليه السلام) انسان ساز خواهد بود، نه گناهكار ساز(287).
وظيفه ما در برابر تحريفها
قبل از شروع بحث ، ذكر دو مقدمه لازم است : اول اينكه مسؤ ول اين تحريفات كيست و دوم ، توجه به خطرات اين تحريفها. اما در اين كه مقصر كيست ،
علما مى گويند: تقصيرعوام است . آن قدر جاهل و نالايقند كه سزاوار همين مهملانند و شايستگى شنيدن حق را ندارند. عوام مى گويند: ((ماهى از سر
گنده گردد، نى ز دم )) تقصير از بى توجهى علماست . حقيقت اين است كه هر دو مقصرند: عوام مقصرند؛ چون حقيقت كشى كرده . اشاعه خرافات مى
دهند؛ مقصرند چون تمايل به شنيدن دروغ دارند و تا دروغ نباشد، شور و واويلا به پا نمى كنند. عوام مسؤ ولند، چون فطرتشان درك مى كند. آن
جا كه كارى محتاج تحصيل و علم است مسؤ ول نيستند، اما از اين جا عقل داشتن كافى است . از امام صادق (عليه السلام) روايت شده : خداوند، عوام قوم
يهود را عذاب مى كند، زيرا ديدند علمايشان به تقوا دستور مى دهند و خود به آن
عمل نمى كنند و باز از آنها پيروى كردند. تشخيص اين كه آن علما شايسته پيروى نيست نيازمند علم خاصى نبوده و لذا عذر عوام قوم يهود در پيروى
از علماى خود پذيرفته نيست . از سوى ديگر، علما نيز مقصرند؛ چون ساكت نشسته اند و ميدان را خالى كرده اند و حتى گاهى ، از نقاط ضعف مردم ،
براى گرم شدن مجلس خود استفاده مى كنند.
خطرات تحريف : تحريف ، ضربت غير مستقيم است و از همين رو از ضربت مستقيم ، بسيار كارى تر است مى باشد؛ چرا كه بدين ترتب اگر يك كتاب
هدايت باشد، تبديل مى شود به كتاب ضلالت ، زيرا بكلى حقيقت و اثرش عوض مى شود؛ يعنى نه تنها خاصيت مقصود را نمى دهد، بلكه اثر
معكوس به جا مى گذارد. تحريف چون موضوع را عوض مى كند و مردم آن را به عنوان حقيقت مى گيرند، از آنچه بطلان آن اشكار باشد، بيشتر
ضرر مى رساند. اگر چهره يك شخصيت اجتماعى تحريف شد، پيروى از او بجاى سودمند بودن ، نتيجه معكوس مى دهد. پس تحريف ، مانند خنجر زدن
از پشت است .
وظيفه ما: اول بايد بدانيم كه نمى توان با حادثه تحريف شده به مردم خدمت كرد. بزرگترين وظيفه ما اين است كه ببينيم چه تحريفاتى رخ داده
تا بتوانيم با آنها مبارزه كنيم . در اين مورد علما به دو دسته اند: عده اى طبق حديث پيامبر (ص ) فقيه فاجر و آفت دينند، اينها چون مبارزه را سخت
ديده اند از نقاط ضعف عامه استفاده مى كنند. اما عده اى مصلحند، مبارزه مى كنند، هر چن مردم خوششان نيايد؛ چون اين بيمارى روحى مردم بر خلاف
بيمارى جسمى است ، زيرا در بيمارى روحى ، شخص مريض ، نه تنهاخود را سالم مى پندارد، بلكه به بيمارى خود، علاقه هم دارد. پس
بزرگترين وظيفه علما، مبارزه با نقاط ضعف اجتماعى است ، زيرا به فرموده پيامبر (ص ) عالمى كه در
مقابل بدعت سكوت كند، ملعون است (288) (289).
از كسانى كه در راه مبارزه با تحريفات كربلا واقعا زحمت كشيده ، مرحوم حاجى نورى است كه در كتاب لؤ لؤ و مرجان اين تحريفات را تا حد زيادى
آشكار نموده است و اساسا اين وظيفه علماست كه حقيقت را پى برده بگويند؛ تا حدى كه از موارد جواز غيبت و به نظر بعضى ، وجوب غيبت ، جرح
راوى است ؛ يعنى رسوا كردن كسى كه به دروغ ، كلامى را به معصوم (عليه السلام) نسبت مى دهد.
عامه مردم در مورد عزادارى ، دو نقطه ضعف دارند. يكى اين كه هدف هم صاحبان مجالس و هم مستمعين ازدحام جمعيت است ، نه آشنا كردن مردم با حقايق .
بدين ترتيب گوينده و خطيب در دو راهى قرار مى گيرد؛ يا بايد با اين . نقطه ضعف مبارزه كند، هر چند با هدف صاحب مجلس و مستمعين ناسازگار
باشد و يا از آن استفاده و بهره بردارى كند. نقطه ضعف دوم ، مساءله شور و واويلا به پا شدن است . شخص منبرى لازم مى داند كارى كند كه آخر
مجلس كربلا شود. من نمى گويم مجلس نبايد شور و حال داشته باشد، اما اين هدف نيست . اگر از راه صدق چنين شد، كه بسيار خوب است است اما
نبايد به امام معصوم (عليه السلام) دروغ ببنديم . پس وظيفه و مسؤ وليت عامه مردم هم دو چيز است : يكى اين كه
تمايل و انتظار را كه مجلس شلوغ شود و شور و واويلا برپا شود، كنار بگذارند. وظيفه دوم ، نهى از منكر است ؛ يعنى وقتى مى فهمند و مى دانند
كه مطلبى دروغ است ، نبايد در آن مجلس بنشينند، كه حرام است ، و به علاوه بايد مبارزه كنند(290).
ضميمه : نمونه اى از تحريفات
تحريف در شخصيت پيشوايان دينى
همان طور كه قبلا نيز اشاره شد يك وقت است كه تحريف يك سخن يا در يك شخصيت عادى است ،
مثل اين كه دو نفر در نقل قول و گفتار يكديگر تحريف كنند و يا حتى در مورد شخصيتهايى همچون شيخ بهايى و بو على سينا تحريف صورت مى
گيرد. اين تحريف به هيچ جا ضرر نمى زند. اما افرادى كه شخصيت آنها، شخصيت پيشوايى است ؛
قول آنها، عمل آنها، قيام آنها، نهضت آنها، سند و حجت است ؛ نبايد در سخنانشان ، در شخصيتشان ، در تاريجچه شان تحريفى واقع شود(291). اما
متاءسفانه چنين تحريفهايى در ميان ما مسلمانان زياد صورت گرفته كه در اين جا! نمونه هايى از آن اشاره مى كنيم :
پهلوانى حضرت على (عليه السلام):
على (عليه السلام) - شخصيتى با آن عظمت - در نظر بعضى از مردم يك شخصيت تحريف شده عجيبى است . بعضى از مردم على را فقط و فقط به
پهلوانى مى شناسند و بس ! گاهى به وسيله اشخاص بسيار مغرض عكساهايى از على (عليه السلام) منتشر مى شود كه شمشيرى مانند زبان مار
كه دو زبان دارد در دست اوست و بازوها و قيافه اى براى ايشان درست مى كنند كه معلوم نيست از كجا بدست آورده اند. اصلا عكس و مجسمه على و
پيغمبر قطعا در دنيا نبوده است . يك قيافه هاى عجيبى براى ايشان درست مى كنند كه انسان باور نمى كند كه اين همان على
عادل است ، اين همان على اى است كه شبها از خوف خدا مى گريسته است . چون سيماى يك عابد، سيماى يك متهجد، سيماى كسى كه شبها استغفار مى
كرده است ، سيماى يك حكيم ، سيماى يك قاضى ، سيماى يك اديب ، يك جور ديگر است (292).
اغراقها و افسانه ها در مورد على (عليه السلام):
درباره اميرالمؤمنين على (عليه السلام)، ما شيعيان چقدر افسانه گفته ايم ! در اين كه على (عليه السلام) مرد خارق العاده اى بوده بحثى نيست . در
شجاعت على (عليه السلام) كسى شك ندارد. دوست و دشمنى اعتراف دارند كه شجاعت على (عليه السلام) شجاعت فوق افراد عادى بوده است . على
(عليه السلام) در هيچ ميدان جنگى ، با هيچ پهلوانى نبرد نكرد مگر اينكه آن پهلوان را كوبيده و به زمين زد. اما مگر افسانه سازها و اسطوره
سازها به همين مقدار قناعت كردند؟! ابدا.
مثلا گفته اند: على (عليه السلام) در جنگ خيبر با مرحب خيبرى رو به رو شد، مرحب چقدر فوق العادگى داشت . مورخين نوشته اند كه على (عليه
السلام ) در آن جا كه ضربتش را فرود آورد اين مرد را دو نيم كرد (نمى دانم كه اين دو نيم
كامل بوده يا نه ) ولى در اين جا يك حرفها، و يك افسانه هايى درست كردند كه دين را خراب مى كند. مى گويند: به
جبرئيل وحى شد فورا به زمين برو كه اگر شمشير على فرود بيايد زمين را دو نيم مى كند، به گاو و ماهى خواهد رسيد،
بال خود را زير شمشير على بگير. رفت گرفت ، على هم شمشير را آن چنان فرود آورد كه كه مرحب دو نيم شد و اگر آن دو نيم را در ترازو مى
گذاشتند با هم برابر بودند! بال جبرئيل از شمشير على آسيب ديد و مجروح شد، تا
چهل شبانه روز نتوانست به آسمان برود. وقتى كه به آسمان رفت خدا از او سؤ
ال كر اين چهر روز كجا بودى ؟ خدايا در زمين بودم . تو به من ماءموريت داده بودى . چرا زود بر نگشتى ؟ خدايا با شمشير على كه فرود آمد بالم
را مجروح كرد اين چهل روز مشغول پانسمان بال خودم بودم !
ديگرى مى گويد شمشير على آن چنان سريع و نرم آمد از فرق مرحب گذشت تا به نمد زين اسب رسيد. على كه شمشير را بيرون كشيد خود مرحب هم
نفهميد! گفت : على همه زور تو همين بود؟ (خيال كرد ضربت كارى نشده است ) همه پهلوانى تو همين بود؟ على گفت : خودت را حركت بده . مرحب خودش
را حركت داد، نصف بدنش از يك طرف افتاد و نصف ديگر از طرف ديگر!
شجاعت حضرت ابوالفضل در جنگ صفين :
حاجى نورى ، اين مرد بزرگ در كتاب لؤ لؤ و مرجان ، ضمن انتقاد از جعل اين گونه افسانه ها مى گويد: براى شجاعت حضرت
ابوالفضل نوشته اند كه او در جنگ صفين (كه اصلا شركت حضرت در جنگ صفين قطعى نيست ، اگر شركت هم كرده باشد يك بچه پانزده ساله
بوده ) مردى را به هوا انداخت ، ديگرى را انداخت ، نفر بعدى را تا هشتاد نفر، نفر هشتادم را انداخت هنوز نفر
اول به زمين نيامده بود! بعد اولى كه آمد دو نيمش كرد، دومى نيز همينطور تا نفر آخر(293)!
امام زين العابدين بيمار:
مطلب ديگرى كه مخصوص ما ايرانى هاست اين است كه به امام چهارم (عليه السلام) مى گوييم : امام زين العابدين بيمار!
غير از زبان فارسى در هيچ زبان ديگرى كلمه بيمار را دنبال اسم امام زين العابدين نمى بينيم . در زبان عربى چنين كلمه اى نيست . ايشان القاب
زيادى دارند، السجاد يكى از القابشان است . ذوالثفنات يكى از القابشان است . آيا شما كتابى در دنيا پيدا مى كنيد كه لقبى به زبان عربى
به امام داه باشند كه مفهوم بيمار را برساند؟! امام تنها در ايام حادثه عاشورا بيمار بودند (شايد تقدير الهى براى اين كه بايد زنده مى ماند و
نسل امام حسين از اين طريق محفوظ مى شد) و همان بيمارى سبب نجات ايشان شد. چند بار تصميم گرفتند امام را بكشند، امام چون بيمارى او شديد
بود، گفتند: چرا او را بكشيم ؟ او دارد مى ميرد.
در دنيا چه كسى است كه در عمرش بيمار نشده باشد؟ ولى ما امام را به صورت يك بيمار مريض زرد رنگ تب دارى كه هميشه عصا بدستش است و
كمر خم كرده و راه مى رود و آه مى كشد، ترسيم كرده ايم !
همين تحريف سبب شده كه بسيارى از اشخاص آه بكشند، ناله كنند، خودشان را به موش مردگى بزنند تا مردم آنها را احترام كنند و بگويند: آقا
راببينيد درست مانند امام زين العابدين بيمار است ! اين تحريف است . امام زين العابدين (عليه السلام) با امام حسين (عليه السلام) و با
امام باقر(عليه السلام) از نظر مزاج و بنيه هيچ فرقى نداشته است . امام بعد از حادثه
كربلاچهل سال زنده بود. مانند همه سالم بود، يا امام صادق (عليه السلام) فرقى نداشته ، چرا بگوييم : امام زين العابدين
بيمار؟!
خدا رحمت كند مرحوم آيتى را؛ ايشان درباره اين مساءله مى گفت : چندى پيش يكى از مجلات را مى خواندم كه در آن نويسنده مقاله اى از وضع دولت و
كارمندان دولت انتقاد كرده بود كه اغلب كارمندان دولت و متصديان امور، يا عرضه دارند و ناپاكند، و يا پاكند و بى عرضه . عين عبارت ايشان را
نقل مى كرد كه نوشته بود: اغلب متصديان امور يا شمرند يا امام زين العابدين بيمار! و
حال آنكه ما نيازمنديم به افرادى كه حضرت عباس باشند و كاربر! يعنى شمر كاربر بود، ولى ناپاك ، امام زين العابدين بيمار، آدم پاكى
بود، ولى متاءسفانه كاربر نبود، العياذ بالله عرضه و لياقتى نداشت ! حضرت عباس هم پاك بود و هم كاربر. خوب ببينيد، همين يك جريان كوچك
چقدر انحراف به وجود مى آورد(294).
نمونه هايى از تحريف در حادثه عاشورا
قضاياى كربلا، قضاياى روشنى است و سراسر آن هم افتخارآميز است ، ولى ما چهره اين حادثه تابناك تاريخى را تا اين مقدار مشوه و بزرگترين
خيانتها را به امام حسين (عليه السلام) كرده ايم كه اگر امام حسين (عليه السلام) در عالم ظاهر بيايد و ببيند، خواهد گفت كه شما به كلى قيافه
حادثه را تغيير داده ايد. آن امام حسينى كه شما در خيال خودتان رسم كرده ايد كه من نيستم ، آن قاسم بن الحسينى كه شما در
خيال خودتان رسم كرده ايد كه برادر زاده من نيست ، آن على اكبرى كه شما در مخيله خودتان درست كرده ايد كه جوان با معرفت من نيست ، آن يارانى
كه شما درست كرده ايد كه جوان با معرفت من نيست ، آن يارانى كه شما درست كرده ايد كه آنها نيست . ما قاسمى درست كرده ايم كه آرزويش فقط
دامادى بوده ، آرزوى عمويش هم دامادى او بوده (295)!
بحث من اين است كه در نقل و بازگو كردن حادثه عاشورا، ما هزاران تحريف وارد كرده ايم ! هم تحريفهاى لفظى ؛ يعنى شكلى و ظاهرى كه راجعه
به اصل قضايا، راجع به مقدمات قضايا، راجعه به متن مطلب و راجع به حواشى اين مطلب است ، و هم تحريف در تفسير اين حادثه . با
كمال تاءسف اين حادثه ، هم دچار تحريف هاى لفظى شده و هم دچار تحريفهاى معنوى . گاهى از اوقات تحريف ها لا
اقل با اصل مطلب هماهنگى دارد، ولى گاهى وقت ها تحريف كوچكترين هماهنگى را ندارد هيچ ، قضيه را هم مسخ مى كند، قضيه را بكلى واژگون مى كند
و به شكلى در مى آورد كه به صورت ضد خودش در مى آيد. باز هم با كمال تاءسف بايد بگويم : تحريفهايى كه به دست ما مردم در اين حادثه
صورت گرفته است ، همه در جهت پايين آوردن و مسخ كردن قضيه بوده است ، در جهت بى خاصيت و بى اثر كردن قضيه بوده است و در اين قضيه ،
هم گويندگان و علماى امت ، و هم مردم تقصير داشته اند.
تحريفهاى لفظى
من نمونه هايى از بعضى تحريفهايى كه در لفظ (ظاهر) يعنى در شكل قضيه به وجود آورنده و چيزهايى كه نسبت داده اند را ذكر مى كنم . مطلب آن
قدر زياد است كه قابل بيان كردن نيست ، آن قدر زياد است كه اگر بخواهيم روضه هاى دروغى را كه مى خوانند جمع آورى كنيم شايد چند جلد كتاب
پانصد صفحه اى بشود(296).
اين تحريفها بعضى مربوط است به قبل از حادثه ، نظير آب آوردن حضرت
اباالفضل در كودكى براى امام ، بعضى مربوط است به بين راه ، مثل خروج امام (عليه السلام) از مكه با زى پادشاهان ، بعضى مربوط است به
روز عاشورا، مثل داستان ليلى ، عروسى قاسم ، آمدن زينب در حين احتضار به بالين ابا عبدالله (عليه السلام)، اسب حاضر كردن زينب براى امام ،
افتادن سكينه روى سم اسب ، بوسيدن زير گلو، آمدن هاشم مرقال ، آمدن زعفر جنى ، و عدد مقتولين ؛ و بعضى مربوط است به بعد از اين حادثه
مثل حادثه اربعين ، بيهوش شدن امام سجاد (عليه السلام)، افتادن امام صادق در كفشكن (297).
آب آوردن ابوالفضل (عليه السلام) در كودكى براى امام حسين (عليه السلام ):
حاجى نورى در مقدمات قضايا اين جريان را نقل كرده است كه مى گويند: روزى اميرالمؤمنين على (عليه السلام) بالاى منبر بود و خطبه مى خواند.
امام حسين (عليه السلام) فرمود من تشنه ام و آب مى خواهم حضرت فرمود: كسى براى فرزندم آب بياورد. اولين كسى كه از جا بلند شد، كودكى
بود كه همان حضرت ابوالفضل العباس (عليه السلام) بود، ايشان رفتند و از مادرشان يك كاسه آب گرفتند و آمدند. وقتى كه وارد شدند در
حالى وارد شدند كه آب را روى سرشان گرفته بودند و قسمتى از آن هم مى ريخت كه با يك
طول و تفصيلى قضيه نقل مى شود. بعد اميرالمؤمنين على (عليه السلام) چشمشان كه به اين منظره افتاد، اشكشان جارى شد. به آقا عرض كردند
چرا گريه مى كنيد؟ فرمود قضاياى اينها يادم افتاد كه ديگر معلوم است گريز به كجا منتهى مى شود.
حاجى نورى در اينجا يك بحث عالى دارد، مى گويد: شما كه مى گوييد: على در بالاى منبر خطبه مى خواند، بايد بدانيد كه على فقط در زمان
خلافتش منبر مى رفت و خطبه مى خواند، پس اين جريان در كوفه بوده است و در آن وقت امام حسين مردى بوده كه سى و سه ساله ، در حالى كه
پدرش دارد مردم را موعظه مى كند و خطابه مى خواند، ناگهان وسط خطابه بگويد: آقا من تشنه ام آب مى خواهم ! اگر يك آدم معمولى اين كار را
بكند، مى گويند: چه آدم بى تربيتى است ، و از طرفى حضرت ابوالفضل هم در آن وقت كودك نبوده ، يك جوان اقلا پانزده ساله بوده است . مى
بينيد كه چگونه اين قضيه را جعل كرده اند. آيا اين قضيه در شاءن امام حسين (عليه السلام) است ؟ و غير از دروغ بودنش ، اصلا چه ارزشى دارد؟
آيا شاءن امام حسين (عليه السلام) را بالا مى برد يا پايين مى آورد؟ مسلم است كه پايين مى آورد چون دروغ به امام نسبت داده ايم و آبروى امام مردم را
برده ايم ، طورى حرف زده ايم كه امام در سطح بى ادبترين افراد مردم پايين آورده ايم ؛ در حالى كه پدرى ،
مثل على (عليه السلام) مشغول حرف زدن است ، تشنه مى شود، طاقت نمى آورد كه جلسه تمام شود و بعد آب بخورد، همان جا حرف آقا را مى برد و
مى گويد: من تشنه ام ، براى من آب بياوريد!
خروج از مدينه با جلال و كوكبه پادشاهى :
نمونه ديگرى كه تحريف و جعل كرده اند اين است كه قاصدى براى اباعبدالله (عليه السلام) نامه اى آورده بود و جواب مى خواست . آقا فرمود كه
سه روز ديگر بيا از من بگير. سه روز ديگر كه سراغ گرفت ، گفتند: امروز عازم رفتن هستند. او هم گفت پس حالا كه آقا مى روند، بروم ببينم
جلال و كوكبه پادشاه حجاز چگونه است . رفت و ديد آقا روى يك كرسى نشسته و بنى هاشم روى كرسيها چنين و چنان . بعد محملهايى آوردند، چه
حريرها و چه ديباجها، چه چيزها در آن جا بود. بعد مخدرات را آوردند و با چه احترامى سوار اين
محمل ها كردند. اينها را مى گويند و مى گويند، تا ناگهان به روز يازدهم محرم گريز مى زنند و مى گويند: اينها كه در آن روز چنين محترم آمدند،
روز يازدهم هم چه حالى داشتند.
حاجى نورى مى گويد: اين حرفها يعنى چه ؟ اين تاريخ است كه مى گويد: امام حسين (عليه السلام) در حالى كه بيرون مى آمد اين آيه را مى
خواند: فخرج منها خائفا يترقب (298)؛ يعنى در اين بيرون آمدن ، خودش را به موسى بن عمران كه از فرعون فرار مى كرد تشبيه كرده است
. قال عسى ربى اءن يهدينى سواء السبيل (299) يك قافله بسيار بسيار ساده اى حركت كرده بود. مگر عظمت اباعبدالله به اين است كه
كرسى مثلا زرين برايش گذاشته باشند؟! يا عمظت خاندان او به اين است كه سوار محملهايى از ديباج و حرير شده باشند؟! اسبها و شترهايشان
چطور باشد؛ نوكرهايشان چطور باشد(300)؟!
قصه ليلا مادر حضرت على اكبر:
نمونه ديگرى از تحريفها در وقايع عاشورا كه يكى از معروف ترين قضايا شده است و حتى يك تاريخ هم به آن گواهى نمى دهد، قصه ليلا مادر
حضرت على اكبر است . البته ايشان مادرى به نام ليلا داشته اند، ولى حتى يك مورخ نگفته كه ليلا در كربلا بوده است . اما ببينيد كه چقدر ما
روضه ليلا و على اكبر داريم ، روضه آمدن ليلا به بالين على اكبر. حتى من در قم ، در مجلسى كه به نام آية الله بروجردى
تشكيل شده بود كه البته خود ايشان در مجلس نبودند، همين روضه را شنيدم كه على اكبر به ميدان رفت ، حضرت به ليلا فرمود كه از جدم شنيدم
كه دعاى مادر در حق فرزند مستجاب است ، برو در فلان خيمه خلوت ، موهايت را پريشان كن ، در حق فرزندت دعا كن ، شايد خداوند اين فرزند را
سالم به ما برگردان !
اولا ليلايى در كربلا نبوده كه چنين كند. ثانيا اصلا منطق ، منطق حسين نيست . منطق حسين در روز عاشورا، منطق جانبازى است . تمام مورخين نوشته اند
كه هر كس اجازه مى خواست ، حضرت به نحوى كه مى شد، عذر برايش ذكر كند، ذكر مى كرد، بجز براى على اكبر فاستاذن فى
القتال اباه فاذن له ؛ يعنى تا اجازه خواست ، گفت : برو. حال چه شعرها كه سروده نشد! از جمله اين شعر كه مى گويد:
|
خيز اى بابا از اين صحرا رويم | |
تك بسوى خيمه ليلا رويم |
نمونه ديگرى در همين مورد كه خيلى عجيب است من در همين تهران در منزل يكى از علماى بزرگ اين شهر، در چند
سال پيش ، از يكى از اهل منبر كه روضه ليلا را مى خواند، شنيدم و من در آن جا چيزى شنيدم كه به عمرم نشنيده بودم . گفت : بعد از اين كه حضرت
ليلا رفت در آن خيمه و موهايش را پريشان كرد، نذر كرد كه اگر خدا على اكبر را سالم به او برگرداند و در كربلا كشته نشود، از كربلا تا
مدينه را ريحان بكارد؛ يعنى نذر كرد كه سيصد فرسخ را ريحان بكارد؛ اين را گفت و يك مرتبه زد زير آوز:
|
نذر على لئن عادوا و ان رجعوا | |
لا زرعن طريق لطف ريحانا |
من نذر كردم كه اگر اينها برگردند، راه طف را ريحان بكارم . اين شعر عربى بيشتر براى من اسباب تعجب شد كه اين شعر از كجا پيدا شده ؟ بعد
بدنبال آن رفتم و گشتم ، ديدم اين طفى كه در اين شعر آمده كربلا نيست ، بلكه اين طف ، سرزمين مربوط به داستان ليلى و مجنون معروف است كه
ليلى در آن سرزمين سكونت داشته و اين شعر مال عامرى است براى ليلى ، و اين آدم اين شعر را براى ليلا مادر على اكبر و كربلا مى خوانده !
تصور كنيد اگر يك مسيحى با يك يهودى يا يك آدم لا مذهب آنجا باشد و اين قضايا را بشنود، آيا نخواهد گفت كه تاريخ اينها چه مزخرفناتى دارد؟
آنها كه نمى فهمند كه اين داستان را اين شخص از خودش جعل كره است ، بلكه مى گويند: العياذ بالله زنها اينها چقدر بى شعور بوده اند كه نذر
مى كردند از كربلا تا مدينه ريحان بكارند. اين حرفها يعنى چه (301)؟!
عروسى قاسم :
از اين بالاتر داستان عروسى قاسم است . حاجى نورى مى گويد: در همان گرماگرم روز عاشورا كه مى دانيد
مجال نماز خواندن هم نبود، امام نماز خوف (302) خواند و با عجله هم خواند، حتى دو نفر از اصحاب آمدند و خودشان را سپر قرار دادند كه امام
(عليه السلام) بتواند اين دو ركعت نماز خوف را بخواند، و تا امام اين دو ركعت نماز را خواندند، اين دو نفر در اثر تيرهاى پياپى كه مى آمد از پا
در آمدند. مجالى براى نماز خواندن به اينها نمى دادند، ولى گفته اند: در همان وقت امام فرمود: حجله عروسى را بيندازيد، من ميخواهم عروسى قاسم
با يكى از دخترهايم را در اين جا، لا اقل شبيه آن را هم كه شده ببينم ، من آرزو دارم ، آرزو را كه نمى شود به گور برد!
|