next page

fehrest page

back page

از چيزهايى كه ما در عاشورا زياد مى بينيم ، مساءله شعار است كه اغلب اصحاب و ياران امام (عليه السلام) علاوه بر معرفى خود، نهضت خود و هدف خود را نيز بيان مى كردند. ائمه ما آمدند و دستور دادند كه عاشورا را بيان زنده نگه داشت به طورى كه امروزه خود عاشورا شعار شيعه شده است . ابا عبدالله نيامد فقط بجنگد و كشته شود و حرفش را نزند، وى حرف خود را زنده و هدف خود را مشخص كرده است . بايد ديد شعارهاى اما چه بود كه توانست اسلام و تشيع را زنده كند و پايه دستگاه خلافت اموى را چنان متزلزل نمايد.
ما در عاشورا دو نوع شعار مى بينيم : يك نوع شعارهايى است كه فقط معرفى شخص است و نوع ديگر شعارهايى كه علاوه بر معرفى شخص ، معرف فكر و احساس و هدف هم هست ؛ مثلا خود اباعبدالله در مقام افتخار، خيلى روى علمى مرتضى (عليه السلام) تكيه مى كرد؛ التبه به اعتبار جدش هم تكيه مى كرد، ولى مخصوصا به حضرت على (عليه السلام) تكيه مى نمود. در بقيه شعارها روح حماسه و غيرت مشاهده مى شود. به هر حال مى بينيم كه حضرت در هر موقعيتى شعارى مناسب آن مى داد، حتى وقتى كه مى خواهد خبر زنده بودن خود را به اهل بيتش برساند مى گويد: لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم ؛ يعنى اين نيرو از حسين نيست ، از خداست . هم شعار توحيدى مى دهد و هم به اهل بيت خبر مى دهد كه من زنده ام و تاءثير اين شعارها را در اهل بيت هم مى بينيم كه اسير مى شوند، ولى خوارى را تحمل نمى كنند، شير را در زنجير مى كنند، ولى شير در زنجير هم كه باشد شير است ، روباه آزاد هم كه باشد روباه است و يا در شرايطى كه هر كس خود را مى بازد، چنان خطبه هاى آتشينى مى خواند: اءلا و ان الدعى بن الدعى قدر كز بين الثنتين بين السلة و الذلة و هيهات منا الذلة (226). اين مطلبى هم كه بعضى ها مى گويند كه حضرت فرمود: اءسقونى شربة من الماء(227)، هيچ اساسى ندارد و حسين (عليه السلام ) كسى نبود كه از آن مردم چنين چيزى طلب كند.
ما بايد سعى كنيم كه شعارهايمان حسينى باشد نه شعارهاى من درآورى . ((نوجوان اكبر من ))، ((زينب مضطرم الوداع ، الوداع ))، شعار حسينى نيست ، شعار حسينى اءلا ترون اءن الحق لا يعمل به و اءن الباطل لا يتناهى عنه و لير غب المؤمن فى لقاء الله محقا(228) مى باشد. شعار او لا اءرى الموت الا سعادة و الحياة مع الظالمين الا برما(229) مى باشد. او يك مصلح بود، خود را و هدفش را چنين بيان مى كند كه : انما خرجت لطلب الاصلاح فى اءمة جدى ، اءريد اءن آمر بالمعروف و اءنهى عن المنكر و اسير بسيرة جدى و اءبى .
اين جاست كه علت تاءكيد ائمه (عليهم السلام ) بر زنده نگه داشتن عاشورا را معلوم مى شود. در مردنهاى ما فكر و ايده و هدفى وجود ندارد، اما عاشورا تجسم اسلام است و زنده ماندن عاشورا براى اين است كه اسلام زنده بماند؛ پس اگر از ما بپرسند چرا در روز عاشورا حسين حسين مى كنيد و به خود مى زنيد بايد بگوييم : مى خواهيم حرف آقايمان را بگوييم الا ترون ان الحق ...، مى خواهيم تجديد حيات كنيم ، مى خواهمى روح اسلام ، حس امر به معروف و نهى از منكر، احساس شهادت و جهاد و فداكارى در راه حق در ما زنده شود. اين فلسفه عاشوراست . مقصود اين است كه داستان كربلا به صورت يك مكتب تعليمى و تربيتى هميشه زنده بماند. فلسفه اين كار تهديد دشمن و تقبيح كارهاى آنهاست ، نه گناه كردن و بعد به نام حسين بن على (عليه السلام) بخشوده شدن ، گناه ما آن وقت بخشوده مى شود كه ورح ما با او پيوند بخورد و علامتش اين است كه ديگر دنبال آن گناه نرويم . شعارهاى اباعبدالله شعارهاى احياى اسلام است و بايد شعارهاى ما در مجالس ، زنده كننده باشد نى بى حس كننده و مخدر(230).
بخش ششم : عنصر تبليغ در نهضت حسينى
مفهوم تبليغ
همان طور كه يك سخن مى تواند بسيط و تك معنى يا پيچيده و چند معنى باشد، يك نهضت هم مى تواند تك مقصد يا در آن واحد، داراى هدفهاى مختلف باشد هر چند كه همه آن هدفها بازگشتگان به يك هدف اصلى باشد. نهضت امام حسين (عليه السلام) نهضتى چند مقصدى است و چند جانبه است و به همين علت ، تفاسير و تعابير مختلفى درباره آن شده است : از يك جنبه مى بينيم كه اين نهضت ، حالت تمرد و عدم تسليم در مقابل قدرتهاى زورگو دارد. از اين نظر اين نهضت يك نفى و عدم تسليم است . جنبه ديگر، جنبه امر به معروف و نهى از منكر است كه خود امام حسين (عليه السلام) بر آن بسيار تاءكيد داشتند.
جنبه ديگر، عنصر اتمام حجت است و اگر با آن كثرت نامه ها و تقاضاها امام حسين (عليه السلام) قيام نمى كرد، تاريخ او را فردى ناتوان و ترسو مى خواند. اما موضوع مورد بحث ما جنبه تبليغى نهضت حسينى است ؛ يعنى اين نهضت در عين عدم تمكين در مقابل حكومت جبار و در عين جنبه امر به معروف و نهى از منكر و جنبه اتمام حجت ، يك تبيلغ و معرفى اسلام هم بود.
معانى لغوى تبليغ ، تقريبا وصول و ايصال است . با اين تفاوت كه ايصال ، در امور مادى است و ابلاغ ، رساندن يك فكر و پيام است . متاءسفانه اين كلمه در عرف امروز، معنى منفورى پيدا كرده است به طورى كه ما تبليغ را به معنى فريبكارى و اغفال ديگران و براى قالب كردن يك كالا به كار مى بريم . اما نبايد به خاطر تحريف واقع شده ، اين كلمه را كه در قرآن و نهج البلاغه به معناى صحيح به كار رفته دور انداخت .
بايد توجه داشت كه تبليغ هر چند ارتباطى با امر به معروف و نهى از منكر دارد، اما اين دو، مسائلى جداگانه اند. تبليغ ، خوب شناساندن و رساندن پيام است ؛ يعنى مرحله شناخت ، ولى امر به معروف و نهى از منكر، مربوط به مرحله اجرا و عمل است . كه البته هر دوى اينها وظيفه عمومى اند؛ يعنى وظيفه هر مسلمان از نظر تبليغ و امر به معروف ، اين است كه بايد احساس ‍ كند كه او هم به نوبه خود حامل پيام اسلام است و همچنين بايد در او اين احساس پيدا شود كه خود را مجرى و قوه مجريه اين پيام بداند.
نهضتها نيز مانند سخن ها به دو دسته بيلغ و غير بليغ تقسيم مى شوند؛ نهضت بيلغ ، نهضتى است كه پيام خود را به خوبى به افكار و قلوب مخاطبين ابلاغ كند و از اين لحاظ هيچ نهضتى بيلغتر و رساتر از نهضت حسينى وجود ندارد. در قرآن كريم و نهج البلاغه كلمه تبليغ ، بيشتر در مورد پيامبران به كار رفته است . پيامبران دو دسته اند: يك عده ، فقط مبلغند و يك عده هم مبلغند و هم مشرع . بعد از پيامبر ما هيچ پيامبرى - نه مبلغ و نه مشرع - نخواهد آمد، ولى جامعه نيز به مبلغ دارد و در اين دوره غير پيامبران ، يعنى مردم عادى - علما و غير علما - بايد اين كار را انجام دهند(231).
شروط و عوامل موفقيت يك پيام
شروط و عوامل موفقيت يك پيام عبارتند از:
الف ) ماهيت و محتواى پيام .
ب ) وسايل و ابزار پيام رسانى .
ج ) كيفيت اسلوت رساندن پيام .
د) شرايط مبلغ (شخصيت خاص پيام رسان ).
الف ) ماهيت و محتواى پيام :
اولين شرط براى موفقيت يك پيام مربوط است به غنى بودن و قدرت معنوى خود پيام و به تعبير قرآن ، حقانيت خود پيام . پيام بايد در درجه اول منطقى باشد؛ يعنى با عقل و فكر بشر سازگار باشد و به گونه اى باشد كه جاذبه آن ، عقل انسان را به سوى خود بكشد؛ در غير اين صورت ، ولو اين كه احساسى هم باشد و براى مدتى دوام پيدا كند، اما براى هميشه قابل دوام نيست . عامل ديگر براى غنى و نيرومند بودن محتواى پيام ، اين است كه با احساسات بشر انطباق داشته باشد و تا حدى احساسات عالى و رقيق بشر را اشباع كند و هماهنگ با نيازهاى مختلف زندگى انسان باشد، خود همان حقيقت بودن عاملى است براى بقاى آن ، و نيز باطل و بى محتوا بودن يك پيام ، خود عامل فناى آن است . يكى از معانى حديث الاسلام يعلو و لا يعلى عليه (232) اين است كه منطق اسلام در جنبه عملى از هر قانون ديگرى برتر است ؛ به همين علت است كه مى بينيم گروندگان به مسيحيت با وجود آن همه دستگاه هاى تبيلغاتى ، در مقابل گروندگان به اسلام كه دستگاه هاى تبليغى آن نزديك به صفر است ، بسيار اندكند(233).
ب ) وسايل و ابزار پيام رسانى :
بدون شك ، رساندن هر پيامى احتياج به وسيله دارد، كه حداقل وسيله رساندن پيام ، خود سخن و لفظ است و بعد از آن ، كتاب و نثر و شعر و حتى ميكروفن و بلندگو و در نهايت تمام وسايل اتباط جمعى ، همگى وسايل پيام رسانى هستند.
در مورد رساندن يك پيام الهى بايد دقت كرد كه دچار افراط و تفريط نشويم . عده اى مى گويند: چون هدف ، مقدس است ، مى توانيم از هر وسيله اى ، مشروع يا نامشروع براى رسيدن به آن هدف استفاده كنيم ، چنين اصلى مطرود است ، زيرا اگر ما بخواهيم براى يك هدف مقدس ، قدم برداريم فقط از يك وسيله مقدس يا حداقل از يك وسيله مشروع مى توانيم استفاده كنيم . كسانى كه ادعاى فوق را در مورد عاشورا و واقعه كربلا مطرح مى كنند كسانى هستند كه خود همان وسيله برايشان هدف است ، مثل شبيه خوانيهاى زمان سابق (234).
از طرف ديگر عده اى هستند كه حتى به استفاده از وسايل مشروع هم راضى نمى شوند و مى گويند: فقط بايد به همان روش قديم تبيلغ كرد. اين خشك مغزيها ديگر بى مورد است و نبايد چيزى را كه مانند استفاده از بلندگو، فى حد ذاته حرام نيست و مشروع است ، به صورت امرى نامشروع و حرام جلوه داد. اگر در تاريخ اسلام ملاحظه و دقت شود، مى بينيم كه قرآن كريم و معصومين (عليه السلام) نيز از وسايلى چون فصاحت ، بلاغت ، صوت زيبا و شعر براى رساندن پيام اسلام كمك گرفته اند(235).
ج ) روش تبيلغ (كيفيت و اسلوب رساندن پيام ):
يكى از شرايط موفقيت در هر كارى انتخاب روش و اسلوب صحيح است كه گفتيم از شرايط موفقيت يك پيام نيز مى باشد(236) براى درك بهتر اين مطلب ، مثالى مى زنيم . مكرر افرادى را ديده ايم كه بسيار باهوش و پر حافظه هستند، اما موفقيتشان از كسانى كه از نظر هوش و حافظه در سطح پايين ترى قرار دارند، كمتر است . عليت اين امر آن است كه سبك كار آنها غلط است و نظم معقولى بر ساعات مطالعه و فعاليت علمى آنها حاكم نيست ؛ در حالى كه با حافظه و بهره هوشى كمتر، اما با نظم و برنامه و روش مناسب ، چه بسا مى توان نتايج عالى ترى كسب نمود.
رساندن پيام هم يك روش و اسلوب صحيح مى خواهد. قرآن كريم روش ‍ تبليغ را يا مستقيما و يا از زبان پيامبران بيان كرده است . قرآن براى معنى كلمه تبليغ مؤ ثر خصوصياتى ذكر نموده است كه به برخى از آنها اشاره مى كنيم :
1) بلاغ مبين : براى معنى كلمه مبين در اين تعبير چند احتمال هست كه البته قابل جمع هم مى باشد. اصلى ترين معنى اين واژه عبارت است از ساده و بى پيرايه سخن گفتن به طورى كه طرف مقابل و مخاطب بتواند مفهوم پيام را به راحتى و در كمال سهولت فهم و درك كند.
احتمال ديگر اين است كه مبين يعنى بى پرده سخن گفتن ؛ يعنى پيامبران نه تنها از مغلق گويى پرهيز مى كردند و پيامشان را كاملا قابل فهم براى همه ارائه مى كردند، بلكه با مردم ، پى برده حرف مى زدند و منظور خود را در نهايت صراحت و روشنى به مردم مى گفتند كه مثلا: اءتعبدون ما تنحتون آيا تراشيده دست خود را عبادت كنيد؟
2) نصح : معمولا ما نصح را خيرخواهى معنى مى كنيم ، البته خيرخواهى لازمه نصح هست ، اما معنى دقيق آن نيست ، نصح در مقابل غش است و ناصح كسى است كه در بيان خود خلوص كامل داشته باشد؛ يعنى هدفى جز رساندن پيام كه خير آن طرف است ، نداشته باشد و به همين علت است كه پيامبران هيچ گاه تقاضاى اجر و پاداش نمى كردند.
3) عدم تكلف : تكلف نداشتن در كلام ، غير از فصاحت است . تكلف در واقع به معنى چيزى را به زور به خود بستن است ؛ يعنى مبلغ در مقابل مردم تظاهر به داشتن مطلبى كند كه خود، درست توجيه نشده و آن را بخوبى نمى داند و به همين علت از الفاظ ثقيل استفاده مى كند كه مردم هم منظور او را نفهمند و هم او را عالم بپندارند. در زمينه تبيلغ انبيا هم آمده است : و ما اءنا من المتكلفين (237)
4) تواضع : تواضع ، نقطه مقابل استكبار است . پيام رسان در مقابل مردم بايد كاملا فروتن باشد؛ يعنى پر مدعايى و اظهار برترى نكند و مردم را تحقير ننمايد. در قرآن بايد اين كلام ، فرمان الهى به تمام پيامبران است كه در مواجهه با مردم بگويند: انما اءنا بشر مثلكم يوحى الى (238).
5) مدارا و پرهيز از خشونت : سخن نيز مثل اشياء مادى ، نرم و سخت دارد. اگر گوينده لين القول باشد به راحتى كلامش در دل نفوذ مى كند. و اگر با خشونت همراه باشد قابل پذيرش نخواهد بود. اين نكته بقدرى مهم است كه خدا به موسى و هارون دستور مى دهد كه حتى با فرعون نيز به نرمى سخن بگويند، تا شايد خاشع شود(239).
6) صلابت ، شهامت و شجاعت : صلابت با خشونت فرق دارد؛ مثلا سنگهاى كف رودخانه كه ساييده شده اند، صلابت دارند اما خشن نيستند. صلابت در انسانها، يعنى شجاعت و نترسيدن از غير خدا و مسلما اين ، غير از خشونت است . و قرآن در وصف كسانى كه رسالات خدا را تبليغ مى كنند مى فرمايد: يخشونه و لا يخشون اءحدا الا الله (240).
7) نقشى جز رسالت براى خود قائل نبودن : پيامبران تنها پيام بر بودند و هرگز سند بهشت و جهنم كسى را امضا نمى كردند و با اين كه از نظر رسالت خود و حقانيت آن كوچكترين ترديدى نداشتند، در جواب سؤ الاتى نظير ((عاقبت من چطور است ؟)) مى گفتند: خدا عالم است ، ما نمى دانيم .
8) عدم تبعيض بين مردم : اين مساءله در سيره پيامبر اكرم (ص ) در جامعه طبقاتى حجاز در آن عصر كاملا مشهود است و آن حضرت سفارشهايى در اين مورد فرموده اند؛ مثلا مجلس به شكل دايره باشد تا بالا و پايين نداشته باشد؛ با اين كه فقير و غنى كنار هم بنشينند و... .
9) صبر و استقامت : اين مورد نه تنها به پيامبران ، بلكه به اطرافيان آنها، كه هدف انبيا را دنبال مى كنند، نيز امر شده است . فاستقم كما اءمرت و من تاب معك (241)
د) شرايط مبلغ (شخصيت خاص پيام رسان ):
گفتيم كه يكى از شرايط چهارگانه موفقيت يك پيام ، لياقت و شخصيت خود پيام رسان است . يك پيام رسان خود بايد واجد دو شرط باشد: او اين كه ماهيت پيام را به خوبى بشناسد، آن هم به طور شناخت مجموعى ، نه شناخت قسمتهاى جدا جدا. مبلغ بايد هدف ، اصول ، راه و روشت اخلاق ، اقتصاد، سياست ، معارف و احكام مكتبش را بشناسد. شناخت مجزا و بدون ارتباط از اين امور فايده اى ندارد و بايد همه اين مسائل را در آن اندام و تركيب كلى كه وجود دارند، بشناسد. يكى از مزاياى شناخت همه جانبه ، اين است كه شخص در مواقع اضطراى مى تواند تشخيص دهد كه كدام قسمت بايد فداى قسمت ديگر شود؛ مثلا هنگام خطر نبايد قلب يك انسان را فداى دست او كرد. همچنين است درباره يك مكتب . دومين شرط مبلغ و شخص حامل پيام ، مهارت در به كارگيرى وسايل و ابزار تبليغ است . بو على مى گويد: بدون شك ، خطيب بايد يك سلسله شرايط طبيعى هم داشته باشد، مثل سخنورى و قدرت بيان (242).
متاءسفانه امروزه مقام مبلغ و تبليغ در اذهان ما سقوط كرده است . در گذشته مقام خطيب و واعظ، همپايه مرجعيت تقليد بود(243). البته براى مرجع ، چيزهايى لازم است كه براى مبلغ لازم نيست ، ولى امروزه همه چيز فراموش شده و بر خلاف مرجعيت ، مساءله تبليغ نزد مردم به هيچ وجه جايگاه واقعى خود را ندارد. در برگزارى مجالس و جلسات وعظ خطابه ، اكثر بانيان ، تنها روى يك مساءله تكيه مى كنند و آن فراهم كردن جمعيت زياد است . امروزه تنها سرمايه مبلغ شدن اين است كه كسى آواز و صداى خوبى داشته باشد و چهار تا شعر حفظ كند. چنين كسى كم كم مداح و در نهايت يك واعظ مى شود و هر چه بخواهد، بر روى منبر مى گويد. منبع حديث او هم صدرالواعظين ، يعنى گفته ها و محفوظات ديگر وعاظ است ؛ در حالى كه طبق پيام قرآن كريم و سيره معصومين (عليه السلام) امر تبيلغ و مقام مبلغ بسيار عظيم و عالى مى باشد(244)؛ مثلا حضرت موسى (عليه السلام) كه به رسالت و تبليغ دين خدا ماءمور مى شود، اين پيامبرى را كافى نمى داند و تقاضايى دارد مانند: شرح صدر (حوصله فراوان )، آسان شدن ماءموريت (يعنى ماءموريت را بسيار سنگين مى داند)، داشتن بيانى رسا و گويا، قدرت تفهيم ، داشتن شريك و همكار (در حالى كه هر يك از ما مى گويد: من تنهايى كافى هستم !) و در آخر، اخلاص خود را ذكر مى كند كه هدف ما اين است كه مسبحين و مذكرين تو زياد شوند.
قرآن كريم عين اين صافات و موارد را كه در مورد موسى (عليه السلام) آورده ، در مورد پيامبر اكرم (ص ) هم مى آورد، ولى آن را به صورت امرى تحقق يافته ذكر مى كند: الم نشرح لك صدرت و وضعنا عنك وزرك الذى اءنقض ظهرك (245).
بنابراين مى بينيم كه در منطق قرآن ، تبيلغ ، كارى بس دشوار و مهم است ؛ در حالى كه مقام تبليغ در جامعه ما آن قدر پايين آمده كه اهل علم ، ننگشان مى آيد بالاى منبر بروند و مردم نيز يك پيشنماز را از يك حد خطيب برتر مى شمرند؛ در حالى كه پيامبر، خود واعظ و مبلغ بود. دو سوم نهج البلاغه را منبرهاى على (عليه السلام)، يعنى خطبه هاى آن حضرت تشكيل مى دهد و اين امور همه بيانگر اهميت امر تبليغ است (246).
هر نظام حكومتى محتياج يك تكيه گاه فكرى و عقيدتى است تا اعمال و رفتار خود را با آن توجيه نمايد. در واقعه كربلا مى بينيم كه دستگاه يزيد نيز براى قانع كردن مردم از اين نكته غافل نبود و با مستمسك قرار دادن جبر الهى ، سعى داشت تمام قضايا را به نفع خود تمام كند؛ مثلا مى بينيم ابن زياد تمام تكيه كلامش بر اين است كه خدا خواست اين اتفاق بيفتد و خدا شما راكشت و... در اين جا نقش زينب كبرى (عليها السلام ) مبلغ بزرگ اهل بيت ، آشكار مى شود كه با بيان سنتهاى خداوند، يادآور مى شود كه آنها از خاندان پيامبر اكرم (ص ) مى باشند و ابن زياد فرزند زنى بدنام است ، و اضافه مى كند كه ملاك حقانيت ، شكست و پيروزى ظاهرى نيست ، بلكه انما يفتضح الفاسق و يكذب الفاجر و هو غيرنا(247) (248)
روشهاى تبليغى نهضت حسينى
براى بررسى علت قيام حسينى و درك روشهاى تبليغى اين نهضت دو مطلب را بايد مورد توجه قرار دهيم : يكى علت مبارزه شديد امويان با اسلام و قرآن و ديگرى علت موفقيت آنها براى در دست گرفتن حكومت اسلامى . مطلب اول دو علت عمده داشت : يكى رقابت نژادى در سه نسل متوالى بين دو خاندان بنى هاشم و بنى اميه است و ديگرى تباين قوانين اسلام با نظام زندگى اجتماعى رؤ ساى قريش ، خصوصا امويان و همين طور طينت منفعت پرستى امويان كه در اين گونه ورحها، تعاليم الهى اثر ندارد. قرآن كريم نيز از قريش به عنوان ملاء و مترفين ياد مى كند. اما مطلب دوم ، يعنى اينكه علت موفقيت امويان براى به دست گرفتن حكومت اسلامى چه بود، نياز به توضيح دارد(249):
بنى اميه بر خلاف همه قبايل عرب ، طايفه اى بود كه طرز فعاليتشان مثل يك حرب بود؛ يعنى افكار سياسى - اجتماعى خاصى داشته ، مردمى زيرك و شيطان صفت بودند كه با ظور اسلام ، بيش از هر گروهى احساس ‍ خطر كرده ، با اسلام جنگيدند و وقتى مبارزه را بى فايده ديدند، اسلام ظاهرى اختيار كردند. پيامبر اكم (ص ) هم هيچ كار اساسى و مسئوليت حكومتى به آنها نداد. بزرگترين اشتباه سياسى و تاريخى عمر اين بود كه پاى همين بنى اميه را در حكومت باز كرد، سپس در زمان عثمان - كه خود وى هم اموى بود - بنى اميه مخصوصا معاويه وضع خود را تحكيم كردند. با كشته شدن عثمان ، معاويه علاوه بر قدرت سياسى و اقتصادى كه داشت ، احساس مذهبى مردم را هم در جهت اهداف خود به كار گرفت . او بعد از شهادت على (عليه السلام) خليفه مطلق مسلمانان شد و قدرت چهارمى را نيز در اختيار گرفت ، كه آن اجير كردن شخصيتهاى دينى سست اعتقاد، براى جعل حديث در جهت منافع خود و خاندانش بود(250).
على رغم سياست زور و زر و تزوير معاويه در دشمنى با على (عليه السلام) و بر خلاف پيش بينى وى ، على (عليه السلام) با كشته شدن ، به عنوان يك سمبل در جامعه ، زنده شد و حزب شيعه در مقابل حزب اموى پديد آمد(251).
على (عليه السلام) قبل از شهادت ، خطر عظيم بنى اميه را پيش بينى كرده نموده و نكاتى را درباره اين خاندان گوشزد فرمود؛ از جمله و استبداد و از بين بردن عدل و مساوات در جامعه ، نابود كردن افراد عالم و چيز فهم ، هتك حرمتهاى الهى مخالفت علنى با اسلام و واژگونه جلوه دادن آن (252). در ميان حاكمان اموى ، معاويه ظاهرى از اسلام را براى فريب مردم حفظ مى كرد(253).
اما بعد از او يزيد پرده سياست بازى امويها را دريد و آشكارا به فسق و فجور پرداخت . در چنين موقعيتى اباعبدالله (عليه السلام) نهضت خود را آغاز مى كند(254). اگر در اين حادثه دقت شود، مى بينيم كه حضرت ، واقعه عاشورا را تا آن جا كه مى توانست به گونه اى ترتيب داد كه گويى قصد تهيه نمايشى را دارد كه بيشترين تاءثير را بر مخاطب بگذارد(255)؛ مثلا: رد كردن تقاضاى بيعت و سپس ، بعد از سه روز، هجرت كردن از مدينه به مكه . اگر حضرت در مدينه مى ماند صدايش آن قدر به گوش مردم نمى رسيد، اما اين مهاجرت ، يك حركت تبيلغاتى بود تا مردم بدانند حسين بن على حاضر به بيعت نشد، لذا از مدينه به مكه رفت .
در مكه ماندن در ايام عمره مستحب و درست هنگام حج واجب (هشتم ذى الحجة ) حركت كردن ، يعنى حجى كه گرداننده اش يزيد است ، فايده اى ندارد. پس براى رضاى خدا بايد رو به جهاد نمود و پشت به حج كرد. در پيش گرفتن سفرى كه عقلاى منفعت انديش ، آن را ناموفق مى دانند؛ مخصوصا حضرت ، اهل بيت خويش را هم همراه خود مى برد تا صحنه كربلا را پرشورتر نمايد.
تربيت يك عده مبلغ كه بعد از شهادت خود و ياران ، تا قلب دشمن و حكومت وقت نفوذ مى كنند؛ يعنى همان قافله اءسرا.
نمايش صحنه هايى از مروت ، انسانيت و روح والاى مسلمانى مانند آب دادن به سپاه دشمن و ابتدا جنگ نكردن .
ايراد خطبه هاى مهيج تر از سوى امام (عليه السلام) حتى بعد از شهادت مسلم و نااميدى مردم كوفه .
برداشتن بيعت از اصحاب و اصرار آنها بر ماندن و دفاع از امام .
جمع كردن اصحاب در شب عاشورا و سخنرانى براى آنها. اين سخنرانى در شبى است كه عوامل از هر جهت نامساعد و نااميد كننده است . در چنين شرايطى هر سردارى كه تنها مادى فكر كند، لب جز به شكايت باز نمى كند، اما در آن شرايط حسين (عليه السلام) چنين فرمود: اثنى على الله اءحسن الثناء و احمده على السراء و الصراء(256)... دم از رضا و سازگارى با عوامل مى زند! چرا؟ چون در شرايط معنوى مساعدى قرار داد. او به نتيجه كار خود آگاه است و هدفش نيز اعتلاى كلمه حق است (257).
دعوت كردن از دشمن براى كمك ، در حالى كه مسلم بود كه هر كسى براى كمك به ايشان بيايد شهيد خواهد شد، همچنين بغل كردن طفل شيرخوار در آن موقعيت و پاشيدن خون او به آسمان و نيز رفتن حبيب بن مظاهر به ميان بنى اسد در شب عاشورا، همه نشانگر اين است كه امام حسين (عليه السلام) مى خواست ياران بيشترى در اين حادثه كشته شود و خون آن ها جارى شود و اين خونها پيام رسان اين واقعه گردد، زيرا رنگ خون از هر چيزى بيشتر در قلب تاريخ و قلب انسان ها با ياد مى ماند.
بدين ترتيب مى بينيم سيدالشهدا (عليه السلام) از هر وسيله ممكن استفاده نمود تا فرياد كربلا با صدا و تاءثير بيشتر، در گوش دل انسانها طنين انداز شود(258).

next page

fehrest page

back page