بزرگترين سرمايه قيام و حركت و جامعه اين است كه در خودش احساس شخصيت كند و نسبت به ساير جوامع ، بى نيازى بورزد و براى خود فلسفه
زندگى مستقلى داشته ، بدان مباهات كند. اين احساس ، غير از آن خودى است كه نفس پرستى نام دارد. اگر اين نقش از دست برود و جامعه احساس نكند
كه فلسفه مستقل اتكايى دارد، همه چيزش را از دست مى دهد و ديگر نمى تواند فكر كند و بدين علت هر موضوعى را فقط به خاطر اين كه مد است ،
مى پذيرد. ولى اگر آن احساس شخصيت را داشته باشد، همه چيزش را هم كه بگيرند، باز پابرجاست . يگانه نيرويى كه مانع جذب ملتى در
ملتى يا فردى در فردى ديگر مى شود، همين احساس شخصيت است به تعبير قرآن ، پيامبر (ص ) با آوردن اسلام مردم را زنده كرد، به آنها ايمانى
عطا نمود كه آن ايمان ، به آنها شخصيت داد و همين شد كه در درون آن عرب
جاهل غارتگر، اين احساس پيدا شد كه من بايد دنيا را از اسارت و اطاعت غير خدا نجات دهم و هيچ اهميتى نمى داد كه گذشته خودش چگونه بوده . اين
را مى گويند شخصيت دادن . اما مى بينيم امويان كارى كردند كه شخصيت اسلامى در مسلمين بميرد. كوفه مركز ارتش اسلام بود و اگر امام حسين
(عليه السلام) با آن همه نامه و تقاضا نمى رفت ، امروز همه مى گفتند: چرا امام به آن جا نرفت ؟ اما مى بينيم وقتى عبيدالله به كوفه آمد، از
هيجده هزار بيعت كننده با مسلم ، حتى يك نفر هم نمى ماند. چرا؟ چون زياد بن ابيه سالها در كوفه حكومت كرده بود و به قدرى جنايت كرده بود كه
تا نام پسرش آمد، ههه فرار كردند. بى شك امام حسين (عليه السلام) را همان كوفيان كه در ظاهر شيعه على (عليه السلام) بودند كشتند. چون
معاويه شخصيت آنها را له كرده بود. اما همين كوفه ، سال بعد از واقعه عاشورا شاهد انقلاب توابين بود. اين هيجان و تحركت را كسى جز حسين
(عليه السلام) ايجاد نكرد. شخصيت دادن به يك ملت به اين است كه به آنها عشق و ايده
آل داده شود، يا عشق و ايده آلهايشان را به يادشان آورد. سيد الشهدا (عليه السلام) به مردم ، درس غيرت و
تحمل داد و اين چنين يك عده ترسو را به مردمى شجاع ، مبدل ساخت . ملتى شخصيت دارد كه استغنا داشته باشد و امام با
عمل خويش در شب عاشورا كه فرمود: من بيعتم را از همه برداشتم ؛ يعنى محتاج هيچ كدام از شما نيستم ، اين را به آنها فهماند.
من مخالف مرثيه نيستم ، اما سخن در اين است كه مرثيه بايد به شكلى باشد كه در عين
حال آن حس حماسى و قهرمانى حسين (عليه السلام) را در وجود ما تحريك و احيا كند. او يك الگوى بزرگ اسلام است و بايد براى ما نيز الگوى .
امر به معروف و نهى از منكر و اقامه نماز و احياى اسلام باشد. حال جواب اين سؤ
ال روشن مى شود كه عده اى مى پرسند: يعنى چه جانبازى حسين (عليه السلام) اسلام را دوباره زنده كرد و آن حضرت درخت اسلام را با ريختن خون
خود آبيارى نمود. چه رابطه اى ميان شهادت وى و زنده شدن اصول و فروع دين وجود دارد؟
در حماسيه و نهضت حسينى ، كسى كه بيش از همه اين درس را آموخت و حسين (عليه السلام) را الگوى قهرمانى و صفات عالى انسان قرار داد، حضرت
زينب (عليها السلام ) بود. زينب با عظمتى كه در دامن زهرا (عليها السلام ) و از تربيت على (عليه السلام) يافته بود، اما در عين
حال ، شخصيت آن حضرت قبل از كربلا و بعد از كربلا متفاوت است . او در شب عاشورا، حتى يكى دو بار نتوانست جلوى گريه خود را بگيرد. اما
عصر عاشوا با ديدن روحيه امام و دستور العمل هاى ايشان ، زينبى شد كه عصر عاشورا با ديدن روحيه امام و دستورالعملهاى ايشان ، زينبى شد كه
ديگر احدى ، كوچكترين شخصيتى در مقابل او نداشت . در مقابل يزيد مجبور به عقب نشينى شد و همه تقصيرات را به گردن عبيدالله بن زياد انداخت .
حماسه حسين (عليه السلام) اين چنين آدم مى سازد(183).
بخض دوم : ماهيت قيام امام حسين
يك شى ء را اگر بخواهيم بشناسيم ، يا به علل فاعلى آن مى شناسيم ، يا با
علل غايى به علل مادى (اجزاء و عناصر تشكيل دهنده ) و يا به علت صورت آن . اگر يك نهضت را هم بخواهيم بشناسيم و ماهيتش را به دست آوريم ،
ابتدا بايد عللى را كه به اين نهضت ، منتهى شده است بشناسيم . از طرفى تا
علل غايى را نشناسيم ، ماهيت اين نهضت ، منتهى شده است بشناسيم . از طرفى تا
علل غايى را نشناسيم ، ماهيت اين نهضت را نمى توانيم درك كنيم . كلا چهار مطلب را بايد در مورد هر نهضتى بررسى كنيم . اولا
علل و موجباتى كه به اين نهضت منتهى شده است چيست ؟ ثانيا آيا آن نهضت ، هدف دارد يا خير، و اگر هدف دارد هدفش چيست ؟ ثالثا عناصر و محتواى
آن نهضت را بشناسيم كه در اين نهضت چه كارهايى صورت گرفته است ؟ و رابعا ببينيم اين عملياتى كه صورت گرفته است مجموعا چه شكلى
پيدا كرده است .
يكى از مسائلى كه در مورد يك نهضت ، مطرح است اين است كه آيا اين قيام و نهضت از نوع يك انفجار بوده ؛ يعنى يك
عمل تا ناآگاهانه و حساب نشده ، يا قيام و نهضتى آگاهانه و از روى بصيرت بوده ؟ يكى از تفاوتهاى اسلام با مكاتب مادى امروز اين است كه آنها،
روى اصول خاص ديالكتيكى ، مى گويند: تضادها را تشديد كنيد و شكافها را عميقتر كنيد تا جامعه را به انقلاب به معنى انفجار (نه انقلاب
آگاهانه ) بكشانيد. اما اسلام اين را قبول ندارد. انقلاب مطلوب در اسلام ، صد در صد آگاهانه و از روى تصميم و انتخاب است . با توجه به گفته
هاى امام حسين (عليه السلام) مى بينيم كه قيام او يك انقلاب آگاهانه است و حتى در مورد تك تك افراد، اجازه نمى دهد كه قيام و مبارزه آنها حالت
انفجارى داشته باشد و گرنه چرا در هر فرصتى مى خواهد آنها را مرخص كند؟ رهبرى كه مى خواهد از نارضايتى مردم استفاده كند يا آنها را در
برپايى يك نهضت مجبور نمايد، همواره از تكليف شرعى سخن مى گويد، البته در حادثه عاشورا تكليف شرعى هم بود، و امام آن را متذكر شد،
ولى امام مى خواست انجام اين تكليف ، از روى آزادى و انتخاب باشد نه از روى اجبار. به آنها فرمود: كه از جانب دشمن در تاريكى شب ، خطرى متوجه
شما نيست ، من هم بيعت خود را از شما برداشتم ، هر كه مى خواهد برود اما آنها ماندند و مبارزه كردند و شهيد شدند و اين قيام آگاهانه و اختيارى است
كه به شهداى عاشورا ارزش مى دهد.
از طرفى يك انقلاب آگاهانه مى تواند ماهيتهاى مختلف داشته باشد و چون مى بينيم در نهضت عاشورا
عوامل مختلفى مؤ ثر بوده است ، سبب شده است كه اين نهضت ، يك نهضت چند ماهيتى باشد؛ نه يك ماهيتى . يك پديده مادى فقط يك ماهيت دارد، اما انسان
به تبع ، پديده هاى اجتماعى مى توانند چند ماهيتى باشند. يك نهضت مى تواند ماهيت تهاجمى و يا حالت عكس العملى داشته باشد و عكس
العمل نهضت مى تواند عكس العملى مثبت در برابر يك جريان باشد، يا عكس العملى منفى در برابر جريانى ديگر.
تمام ماهيتهاى فوق در نهضت عاشورا متجلى شده است : يك عامل مؤ ثر در پيدايش اين نهضت ، تقاضاى بيعت براى يزيد است . در برابر تقاضاى
بيعت ، اين نهضت يك عكس العمل منفى است . در اين جا عمل امام حسين (عليه السلام) از سنخ تقواست ؛ يعنى پرهيز از بيعتى كه موجب لذت مى شود.
عامل مؤ ثر ديگر، دعوت مردم كوفه است . در برابر دعوت كوفيان ، اين نهضت يك عكس
العمل مثبت است ، زيرا كه حجت بر امام تمام شده است . ماهيت عمل حضرت ، ماهيت تعاون است . اين جا ديگر عكس
العمل امام نبايد ماهيت منفى داشته باشد و به قول ابن عباس به كوه ها پناه ببرد. امام مى دانست كه آنها مردمى سست عنصر و مرعوبند، ولى در عين
حال جواب تاريخ را چه دهد؟ در آن صورت ، حتى خود ما اشكال مى كرديم كه چرا وقتى يكى از مراكز لشكر اسلام كه
محل استقرار خلافت على (عليه السلام) بود از امام دعوت كرد، او نپذيرفت . در ميان اين دو
عامل ، مساءله امتناع از بيعت بر مساءله اجابت كوفيان تقدم دارد؛ يعنى حتى
قبل از اين كه كوفيان از وى دعوت كنند، امام (عليه السلام) فرموده بود كه من بيعت نمى كنم ، حتى اگر در همه روى زمين پناهگاهى براى من باقى
نماند.
جداى از دو مساءله فوق ، اين نهضت يك ماهيت تهاجمى هم دارد و آن به خاطر امر به معروف و نهى از منكر است . در
عامل اول امام فقط مدافع است . بر اساس اين عامل ، تنها وظيفه امام ، بيعت نكردن است ؛ يعنى اگر به كوهستانها هم مى گريخت ،
عمل به وظيفه كرده بود. در عامل دوم چون از امام دعوت شده است ، وظيفه دارد به سوى كوفه برود، اما از آنجا كه آنها حرفشان را پس گرفتند،
ديگر وظيفه اى ندارد و مى تواند برگردد و بجاى ديگرى برود(184). اما در
عامل سوم ، امام مهاجم است ؛ يعنى به هر حال قيام مى كند و خطبه هاى حضرت نيز نشان دهنده تاءكيد امام بر اين مطلب است . مساءله امر به معروف و
نهى از منكر، منطق حسين (عليه السلام) را منطق شهيد كرد. اصولا منطق امام ، منطق ايثار و عقيده و شهادت در راه عقيده بود، نه منطق نيرنگ و كينه و نه
منطق معامله و همكارى سودجويانه ، آن گونه كه منطق عده اى ، مانند ابن عباس بود.
منطق شهيد، يعنى منطق كسى كه براى جامعه خودش پيامى دارد و اين پيام را جز با خون ، با چيز ديگرى نمى خواهد بنويسد. خيلى ها پيام خود را روى
سنگها نوشتند و پيامشان از آن سنگ نوشته ها تجاوز نكرد، ولى امام حسين (عليه السلام) پيام خونين خود را روى صفحه لرزان هوا ثبت كرد، ولى
چون تواءم با خون و رنگ قرمز بود، در دلها حك شد، آن چنان كه ديگر محو شدنى نيست . نيست . اساسا امام (عليه السلام) از روزى كه از مدينه
حركت مى كرد، مهاجم بود. همان موقع در وصيت نامه اش به محمد بن حنفيه مى نويسد: اين ما خرجت اءشرا و را بطرا و لا مفسدا و لا ظالما انما خرجت
لطلب الاصلاح فى اءمة جدى اءريد اءن آمر بالمعروف و اءنهى عن المنكر(185). در اين نامه نه نامى از بيعت خواستن است ، نه نامى از دعوت
مردم كوفه ، و با اين حال ، بحث قيام ، آن هم قيام ، آن هم قيام اصلاح طلبى ، مطرح شده است .
در اين منطق ، امام حسين (عليه السلام) كارهايى كرده كه جز با منطق شهيد، با منطق ديگرى
قابل توجيه نيست ، زيرا در منطق دفاع ، بايد مثلا هنگامى كه شب عاشورا بيعت را بر مى دارد و يارانش نمى روند، آنها را مجبور به رفتن كند و
بگويد: شرعا جايز نيست كه شما اين جا كشته شويد؛ در حالى كه پس از اعلام آمادگى آنها، براى ايشان دعاى خير مى كند، و حتى در همان شب
عاشورا حبيب بن مظاهر اسدى را مى فرستد تا از بنى اسد چند نفر ديگر را بياورد. مگر اضافه شدن چند نفر ديگر در برابر لشكر چندين هزار
نفرى چه سودى دارد؟
پاسخ اين است كه در منطق شهيد و انقلابى هر چه كه اين موج ، بيشتر وسعت و گسترش يابد و هر چه خون بيشترى ريخته شود بهتر است (186).
بخش سوم : تحليل واقعه عاشورا
حوادث بزرگ ، مثل شخصيتهاى بزرگ ، در زمان خود قابل
ارزيابى نيست باى زمان زيادى بر آنها بگذرد تا حقيقت آنها روشن شود. در مورد بعضى حوادث بايد هزار
سال بگذرد تا ماهيت آنها آن چنان كه هست ، شناخته شود و حادثه عاشورا اين گونه است .
امام حسين (عليه السلام) در وصيت نامه خود بعد از اين كه برخى اتهامات را از خود رد مى كند: انى ما خرجت اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما
و تاكيد مى كند كه هدفى جز اصلاح امور و امر به معروف و نهى از منكر ندارم : انما خرجت لطلب الاصلاح فى اءمة جدى اءريد اءن آمر بالمعروف
و اءنى عن المنكر جمله اى اضافه مى كند كه در نگاه ظاهرى زايد به نظر مى رسد، مى فرمايد: و اءسير بسيرة جدى و اءبى . ممكن است
كسى بگويد: همان گفتن امر به معروف و نهى از منكر كافى بود مگر سيره جد و پدرش غير از اين بود؟ جواب اين است كه اتفاقا بله ، اگر نگاهى
به تاريخ بيندازيم ، نظير اين قول را در شوراى شش نفره عمر مشاهده مى كنيم كه حضرت على (عليه السلام) در جواب عبدالرحمان بن عوف گفت :
حاضر قبول كنم كه به كتاب الله و سنت رسول الله و روشى كه خودم انتخاب مى كنم ،
عمل مى كنم ، اما عثمان گفت : به كتاب و سنت و سيره دو خليفه اول عمل مى كنم و به اين ترتيب ، عثمان خليفه شد؛ اگر چه به هيچ كدام
عمل نكرد. شايد بگوييم : على (عليه السلام) نبايد مى گفت : روش خودم ، بايد مى گفت : ما غير از كتاب خدا و سنت
رسول ، چيز ديگرى نداريم . شك نيست كه كتا و سنت ، قانون اسلام است و رهبر يك ملت ، بايد ملزم به رعايت آن باشد، ولى كتاب و سنت ، فقط
قانون است و طرز اجرا و پياده كردن مى خواهد. روش اجرا بر اساس كتاب و سنت را سيره مى گويند، پس غير از كتاب و سنت چيز سومى هم بود كه
مساءله رهبرى است . رهبر كسى است كه مردم با به دنبال خودش حركت مى دهد و خداى براى حكومت و اداره امت ، يك سلسله اختيارات به رهبر داده است ،
زيرا اجرا و پياده كردن قانون در شرايط مختلف كار هر كس نيست . اگر على (عليه السلام) روش شيخين را مى پذيرفت ، بايد همچنان متعه را حرام
مى دانست و تقسيم بالسويه بيت المال را كنار مى گذاشت و ساير بدعتهاى آن را مى پذيرفت . پس مساءله روش رهبرى با كتاب و سنت فرق دارد.
حال معنى و اءسير بسيرة جدى و اءبى روشن مى شود. در آن زمان ، غير از امر به معروف و نهى از منكر مساءله ديگرى وجود داشت و آن اين كه
پنجاه سال از رحلت پيامبر (ص ) مى گذشت و غير از دوره حكومت على (عليه السلام) در دوران ديگر خلفا و حكام ، سيره پيامبر (ص ) تغيير كرده
بود و امام حسين (عليه السلام) مى خواست سيره پيامبر (ص ) زنده شود، نه سيره كس ديگرى . اين قضيه مانند نماز عيد خواندن امام رضاست كه
ماءمون و خلفاى سابق هم به كتاب و سنت عمل مى كردند، اما نه به سيره پيامبر (ص ) زنده شود، نه سيره كس ديگرى . اين قضيه مانند نماز عيد
خواندن امام رضاست كه ماءمون و خلفاى سابق هم به كتاب و سنت عمل مى كردند، اما نه به سيره پيامبر (ص )، در حالى كه امام رضا (عليه السلام
) چنين كرد. حالا در چنين شرايطى يزيد كه متجاهر به فسق است مى گويد: من خليفه پيامبر هستم و مى خواهم مجرى احكام اسلام باشم .
يكى از بزرگترين آثار قيام حسينى اين بود كه قيام عليه خلفا را از قيام عليه اسلام تفكيك كرد. اين امام حسين (عليه السلام) بود كه حساب اسلام
را از حساب متصديان امر جدا كرد و راه قيام عليه دستگاه حاكم را از نظر اسلامى باز كرد و قيام آن حضرت نمونه و سرمشق ديگران قرار گرفت .
به اين ترتيب نقش خلفا به عنوان حاميان اسلام باطل شد و اسلام در طرف مخالف دستگاه حاكم قرار گرفت .
در آن زمان وسايل ارتباطى كه نبود، امام حسين تا زنده بود مى گفت : و على الاسلام السلام اذ قد بليت الاءمة براع
مثل يزيد(187) ولى كسى حقيقت اين سخنان را نمى فهمد اما وقتى شهيد شد، شهادتش مردم را تكان داد و سبب آن قيامها شد(188).
بخش چهارم : عنصر امر به معروف و نهى از منكر در نهضت حسينى
عوامل مؤ ثر در نهضت حسينى و ارزش هر يك از عوامل
پيش از آنكه بخواهيم درباره عنصر امر به معروف و نهى از منكر در نهضت حسينى صحبت كنيم ، ابتدا بايد بررسى كنيم كه آيا اصلا اين عنصر
يكى از عوامل مؤ ثر در ايجاد اين نهضت بوده است يا نه ؟ و اگر بوده ، درجه دخالت و تاءثير آن در اين نهضت تا چه اندازه بوده است ؟
مى دانيم كه فلسفه عزادارى و تذكر امام حسين (عليه السلام) به خاطر آموزندگى آن است . براى استفاده از اين درس بايد آن را فهميد و اجزاى آن
را تحليل كرد. به خاطر عناصرى كه در به وجود آمدن اين حادثه مؤ ثر بوده اند، اين واقعه پيچيدگى خاصى پيدا كرده است كه اين پيچيدگى از
مهمترين علل تفسيرهاى مختلف و احيانا سوء استفاده هايى از آن مى باشد. در اين حادثه ما به
مسائل زيادى برخورد مى كنيم . در يك جا سخن از بيعت خواستن حكومت يزيد از امام (عليه السلام) و امتناع ايشان از بيعت است . در جاى ديگر، بحث
دعوت مردم كوفه و پذيرفتن اين دعوت از سوى امام (عليه السلام) مطرح مى شود و در جاى ديگر مى بينيم امام بدون توجه به مساءله بيعت و
دعوت ، از وضع حكومت وقت انتقاد كرده ، تغيير ماهيت اسلام را يادآورى مى كند و مى گويد: وظيفه يك فرد مسلمان اين است كه با وجود چنين منكراتى
ساكت نباشد(189).
در اين جا براى تحليل واقعه عاشورا نيازمند به شناخت عناصر در آن هستيم كه عبارتند از:
1 - انگيزه ها و عواملى كه در آن محيط رخ داد كه منشاء يك حركت يا نهضت مى توانست باشد.
2 - عكس العملى كه امام حسين (عليه السلام) در برابر هر يك از عوامل فوق نشان داد.
3 - روش امام در اين عكس العملها.
مثلا روش آن حضرت در امتناع از بيعت چه بوده و تا چه حدى مى خواسته مقاومت كند و يا روشش از نظر اجابت مردم كوفه در چه حد بود و روشش از
نظر عامل امر به معروف و نهى از منكر كه شديدتر و بالاتر از كشته شدن و در حد توسعه انقلاب و دامنه خونريزى بود.
در اين جا عوامل سه گانه اى را كه در شكل گيرى نهضت حسينى نقش داشتند از نظر ميزان ارزشى كه به نهضت بخشيده اند، مورد بررسى قرار مى
دهيم (190):
عامل اول مساءله تقاضاى بيعت مى باشد كه از آخر عمر معاويه و اوايل حكومت يزيد مطرح شد. آنها از امام (عليه السلام) فقط يك امتياز مى خواستند و
امام (عليه السلام) همه رنجها را تحمل كرد و تن به شهادت خود و يارانش داد كه همان يك امتياز را ندهد و آن يك امتياز، فروختن راءى و عقيده بود.
بيعت در آن روز به معناى راءى دادن بود، پس اگر امام (عليه السلام) يك راءى غير وجدانى و غير مشروع مى داد، شهيد نمى شد. شهيد كه راءى و
عقيده خودش را نفروخته باشد. بيعت با يزيد دو مفسده مهم داشت كه در حكومت معاويه نبود:
اول اين كه پذيرفتن حكومت وى باعث موروثى شدن خلافت مى شد؛ قبل از يزيد درباره خلافت ، تنها دو طرز فكر وجود داشت ؛ يعنى مردم معتقد
بودند كه خليفه از طريق نص خدا و پيغمبر (ص ) مشخص مى شود و يا از طريق اجماع مردم ، يكى از شرايط كه امام حين (عليه السلام) در صلح نامه
گنجاند، اين بود كه معاويه حق ندارد براى خود جانشين تعيين كند. اما معاويه به اين شرط
عمل نكرد و يزيد را به خلافت خود برگزيد. اگر امام حسين (عليه السلام) با يزيد بيعت مى كرد، مساءله موروثى شدن خلافت تثبيت مى شد. مفسده
دوم به شخصيت خود يزيد مربوط مى شد. معاويه فرد زيركى بود و مى دانست براى بقاى حكومت خود
حداقل بايد تظاهر به اسلام كند؛ در حالى كه در حكومت يزيد فساد علنى و آشكار بود. نبايد گمان كرد كه معاويه و يزيد آن طور كه در اين زمان
كاملا شناخته اند، در آن زمان هم كاملا شناخته شده بودند. با نبودن وسايل ارتباطات ، عموم مردم آن گونه كه بايد آگاه نبودند. البته فرق است
بين خليفه اى كه وجودش در حال حاضر عليه مصالح مسلمين است . در زمان امام حسين (عليه السلام) عمده اين بود كه مدار خلافت اسلام
تبديل به سلطنت جائرانه و مترفانه شده بود نفاق ها از پرده درافتاده بود و اگر امام حسين (عليه السلام) قيام نمى كرد، خطر اين بود كه بساط
اسلام از طرف مردم و با انقلاب ممالك فتح شده برچيده شود.
يزيد در باديه رشد يافته بود، بنابر اين اخلاق باديه نشينى و صحرانشينى داشت . زبانش فصيح بود، در دربار او شعرا مقامى داشتند و خودش
هم در وصف شراب و ساير چيزها اشعارى دارد. علاقه او به بازى با حيوانات ، كارهاى او را به صورت مسخره اى درآورده بود. به تمام معنى
مردى عياش و سبكسر بود. يزيد نه تنها فاسق و فاجر بود، بلكه تظاهر به فسق و فجور مى كرد، شايستگى سياسى نداشت ، فرد هتاكى بود
و خوشش مى آمد به مردم و اسلام بى اعتنايى كند. بدين ترتيب وجود اين شخص در راءس خلافت و حكومت تبليغ عليه اسلام بود.
از اين جا دو نكته معلوم مى شود، يكى اين كه روى كار آمدن يزيد كه هيچ گونه لياقتى نداشت
معلول فساد تدريجى اخلاق مسلمين در آن عهد بود. ديگر اين كه فرق ظاهرى ديده مى شد بين عمر و معاويه كه عمر حاضر نشد عبدالله پسرش را
انتخاب كند و يا جزء شورا قرار دهد و گفت : عبدالله در تدبير منزل خودش عاجز است ، ولى معاويه على رغم عقيده خودش به عدم لياقت يزيد، زمام
كار را به دست او سپرد.
اين است كه امام (عليه السلام) مى فرمايد: و على الاسلام السلام اذ قد بيلت الاءمة براع
مثل يزيد(191). اما مى بينيم حكومت ، به شدت تقاضاى بيعت مى كرد، زيرا مى دانست كه عدم بيعت امام حسين (عليه السلام)، يعنى معترض بودن
به حكومت و خلاف يزيد(192). نكته قابل توجه اين است كه زمان امام يگانه شخصيت لايق و وارث خلافت و داراى مقام معنوى امامت بود. البته اين
امر به تنهايى وظيفه اى براى امام ايجاد نمى كند. اگر مردم اصلحيت را تشخيص دادند و بيعت كردند، او هم
قبول مى كند، اما مادامى كه مردم آمادگى ندارند و اوضاع بر طبق مصالح مسلمين مى گردد وظيفه امام مخالف نيست ، بلكه همكارى است ، مانند حضرت
على (عليه السلام).
عامل بيعت ، نسبت به مساءله دعوت كوفيان ، ارزش بيشترى به نهضت حسينى مى دهد، زيرا در روزهاى
اول كه هنوز كسى اعلام يارى نكرده تقاضاى بيعت از سوى يك حكومت جبار مطرح مى شود. معاويه با وجود تظاهر سياسى باز جو رعب آورى ايجاد
كرده بود. در چنان شرايطى سختى به جانشين بى منطق و كوتاه بين معاويه كه حتى رعايت ملاحظه سياسى را هم نمى كرد، ((نه )) گفتن ، كار
بسيار دشوارى بود. در اين جا مى بينيم كه امام به تنهايى در مقابل تقاضاى نامشروع يك حكومت جبار ايستاده است . بدون اين كه حتى ده درصد
احتمال موفقيت باشد. علت جواب رد امام (عليه السلام) اين است كه تاريخ سرافراز باشد و تاريخ نگويد: حسين به زور و جبر بيعت كرد. آنهايى
كه بيعت را به جبر مى گيرند، تاريخ را هم به زور پول مى سازند، همان گونه كه ساختند(193).
عامل دوم مساءله دعوت و نامه نگارى مردم كوفه است . بر خلاف مشهور، دعوت
اهل كوفه عامل اصلى قيام امام حسين (عليه السلام) نبود، زيرا امام در آخر ماه رجب
(اوايل حكومت يزيد) براى امتناع از بيعت از مدينه به مكه حركت مى كند و مدتى در مكه عليه يزيد تبليغ مى نمايد و بعد از حدود دو ماه تازه نامه هاى
مردم كوفه به مكه مى رسد. نامه هاى مردم كوفه اصلا به مدينه ؛ نيامد؛ در حالى كه امام ، نهضت خود را از مدينه شروع كرده است . بنابراين ، اين
عامل ، عامل اصلى نهضت نبود و حداءكثر تاءثيرش اين بوده كه ظاهرا فرصت مناسبى براى امام ايجاد مى كرد، زيرا كوفه مركز ارتش اسلام بود و
پايگاه قرار دادن آن جا امام (عليه السلام) مجبور نبود مكه يا مدينه يا كوهستانهاى يمن را مقر خود سازد و بدين ترتيب قيام وى در خود عراق
شكل مى گرفت ؛ به همين علت مى بينيم سيدالشهدا (عليه السلام) هنگام مواجهه با لشكر حر مى فرمايد: ((اگر نمى خواهيد، بر مى گردم ))
نه اين كه دست از حرف خود برداشته ، سكوت كنم ، بلكه مقر ديگرى براى خود انتخاب مى كنم . البته ابا عبدالله (عليه السلام) مسلما مكه را
به عنوان مقر انتخاب نمى كرد، زيرا ايام حج نزديك بود و احتمال شهادت ايشان توسط ماءمورين وجود داشت . از طرفى بر وقوع اين حادثه در مكه
چند ضرر مترتب بود: يكى هتك حرمت خانه خدا و مسجد الحرام و همچنين هتك حرمت فرزند پيامبر و هدر رفتن خون وى . ارزشى كه اين
عامل به نهضت حسينى مى دهد، بسيار ساده و عادى است - البته ساده در سطح
عمل امام ؛ نه در سطح كارهاى ما - زيرا به موجب آن يك منطقه نيرومند اعلام آمادگى كرده و به هر
حال سى - چهل درصد احتمال موفقيت هست . در چنين شرايطى بسيارى از افراد عادى نيز جواب مثبت مى دهند(194).
عامل سوم ، مساءله امر به معروف و نهى از منكر است . امام حسين (عليه السلام) در وصيت نامه خود به محمد حنفيه تصريح مى فرمايد كه انى ما
خرجت اشرا و لا بطراو لا مفسدا و لا ظالما، انما خرجت لطلب الاصلاح فى اءمة جدى اريد اءن آمر بالمعروف و انهى عن المنكر و اسير بسيرة جدى و
ابى على بن ابى طالب (عليه السلام)(195).
امام (عليه السلام) در اين جا اصلا سخنى از دعوت اهل كوفه و يا امتناع خود از بيعت به ميان نمى آورد و معناى كلام آن حضرت اين است كه اگر از من
بيعت هم نخواهند و دعوتى هم در كار نباشد باز قيام خواهم كرد(196).
عامل امر به معروف و نهى از منكر، ارزش بسيار بيشترى به نهضت حسينى مى دهد و به موجب همين
عامل است كه اين نهضت ، شايستگى زنده ماندن پيدا كرده است ، زيرا نه متكى به دعوت ديگران است و نه متكى به تقاضاى بيعت ؛ يعنى به هر
حال بايد قيام كرد. اگر فقط عامل دوم ؛ يعنى تقاضاى بيعت اصالت داشت ، در آن صورت اگر تقاضايى نبود، قيامى هم
شكل نمى گرفت . عامل اول ؛ يعنى دعوت مردم كوفه نيز زمينه پيروزى را ظاهرا تا حدى فراهم كرده بود، اما اگر تنها
عامل قيام امام (عليه السلام) مطرح بود تاريخ ، چنين قضاوت مى كرد كه در صورت عدم دعوت كوفيان ، امام حسين (عليه السلام) نيز براى اين
نهضت حركت نمى كرد، اما به موجب عامل سوم ، حسين (عليه السلام) يك مرد معترض و انقلابى است و انگيزه اى ديگر براى نهضت او لازم نيست ، زيرا
مى گويد: چون فساد همه جا را گرفته بايد قيام كرد.
درباره اصل امر به معروف و نهى از منكر، حتى اگر فقط به قرآن رجوع كنيم و همه احاديث را كنار بگذاريم ، مى بينيم چقدر در اسلام بر آن تاكيد
شده به صورتى كه قرآن ، بدبختى ملل گذشته را به ترك امر به معروف و نهى از منكر اسناد مى دهد و علت بهتر و برتر بودن مسلمانان
نسبت به ساير امام را رعايت اين اصل مى شمرد. كنتم خير اءمة اءخرجت للناس تامرون بالمعروف و تنهون عن المنكر(197) بنابر اين اگر
امتى اين اصل را ترك كرد، امت خوبى نخواهد بود و نمى تواند به اسلامش افتخار كند، و زيرا اسلام واقعى نيست (198).
|