امروز، بحث از خوارج به عنوان يك فرقه و مكتب بى مورد است ، زيرا كه چنين مذهبى در دنيا وجود ندارد، اما بحث از ماهيت كار خوارج مفيد است چون كه
روح آنان هنوز زنده است و بسيارى تابع آنها هستند. بعضى از مذاهب ممكن است از نظر شعار بميرند، ولى روحشان زنده باشد و بالعكس . و همچنين
ممكن است كه عده اى از نظر شعار، پيرو يك مذهب باشند، اما روحا از مكتب ديگرى تبعيت كنند؛ مثلا بعد از پيامبر اكرم (ص ) مردم به دو گروه شيعه و
سنى تقسيم شدند. شيعه على را خليفه بلافصل مى داند و بسيارى از اكابر صحابه را مورد انتقاد قرار مى دهد، زيرا
اصل را بر حقيقت مى گذارد نه بر شخص ، اما اهل سنت مى گويد: همه صحابه
عادل بودند و كارهاى آنها ملاك رفتار امروز ماست ، ولى آيا در اين عصر همين كه گفتيم : على خليفه
بلافصل مسلمين است ، كافى است ؟ شيعه على ، معيار حقيقت را خود حقيقت قرار مى دهد نه افراد ظاهرالصلاح . با اين تعبير معلوم مى شود كه چقدر
زيادند آنها كه در شعار شيعه اند، اما روحشان روح تشيع نيست . شيعيان اوليه مردمى بودند منتقد و بت شكن .
اصول شناس و دين شناس و ديندار، نه شخصيت شناس و شخصيت پرست . در جريان جنگ
جمل كسى مرده شده بود، از طرفى بزرگانى چون عمار و اويس قرنى و على را مى ديد و از طرفى ام المؤمنين و پيشتازان اسلام چون طلحه و زبير
را. على (عليه السلام) به او فرمود كه سرت كلاه رفته است . ملاك حق ، افراد نيستند، بلكه خود حق است . افراد اشتباه مى كنند، اما حق اشتباه نمى
كند.
به هر حال مى خواستيم بگوييم كه مى شود مكتبى بميرد، اما روح آن زنده باشد؛ يعنى امروز گروهى تحت عنوان خوارج وجود ندارند، اما آيا روح
آنها در طبقه مقدس مآب ما حلول نكرده است ؟ ما اگر روح مذهب خارجى را درست بشناسيم ، شايد بتوانيم به اين پرسش پاسخ دهيم و ارزش بحث
درباره آنها هم همين است . ما بايد بدانيم كه چرا على آنها را دفع كرد و را تحت تاءثير جاذبه او قرار نگرفتند(86).
اميرالمؤمنين (عليه السلام) با خوارج در منتها درجه آزادى برخورد مى كرد، چنان كه در اظهار عقيده كاملا آزاد بودند و به حضرت هم اهانتها مى
كردند، ولى كم كم از توبه على (عليه السلام) ماءيوس شدند و تصميم به قيام براى انقلاب گرفتند. بعد از يك سخنرانى در
منزل يكى از آنها حركت كردند و دست به طغيان زدند به طورى كه امنيت راه ها را سلب كرده ، غارتگرى را پيشه ساختند تا وضع دولت را تضعيف
كرده ، حكومت را از پاى در آورند. اين جا ديگر جاى گذشت و آزاد گذاشتند نبود، زيرا
اخلال عليه امنيت اجتماعى مطرح بود، لذا على (عليه السلام) آنان را تعقيب كرد و در نهروان با آنها رو برو شد و خطابه اى خواند كه هشت هزار از
دوازده هزار نفرشان برگشتند و بقيه در جنگى سخت كاملا مغلوب شدند(87).
روحيه خوارج ، روحيه خاصى است ؛ تركيبى از زشتى و زيبايى كه در مجموع ، آنها را تحت تاءثير دافعه على قرار داد، نه جاذبه او. در اين جا
مواردى ، هم از جنبه مثبت و هم منفى روحيه آنها بازگو مى كنيم .
1 - روحيه اى مبارز و فداكار و سرسخت در راه عقيده خويش داشتند و فداكاريهاى آنان كم نظير است .
2 - عبادت پيشه و متنسك و بى ميل به دنيا و پايبند به ظواهر احكام اسلامى بودند. معيارهايى داشتند و بر طبق آن خلافى مرتكب نمى شدند و از
كسى كه دست به گناهى مى زد بيزار بودند. در پيشبرد عقايد خود مى كوشيدند و در تمام
افعال مسلكى و هدفدار بودند، به طورى كه على (عليه السلام) درباره آنها فرمود: لا تقلوا الخوارج بعدى فليس من طلب الحق فاخطاه كمن طلب
الباطل فادركه (88) نكته مهم و از شگفتيهاى تاريخ زندگى على (عليه السلام) همين اقدام شجاعانه او با اين خشك مقدسهاى متحجر و مغرور
است . على بر روى مردمى اين چنين ظاهرالصلاح ، ژنده پوش و عبادت پيشه ، شمشير كشيد. چه بسا اگر ما بجاى اصحاب او بوديم ، به وى
اعتراض مى كرديم كه آيا شمشير كشيدن به روى اين چنين مردمى جايز است ؟ خود حضرت نيز به اهميت اين كار واقف است و مى گويد: ((من چشم اين
فتنه در آوردم و غير از من كسى جراءت اين كار را نداشت (89)))، زيرا كه وضع قدس و تقواى آنها طورى بود كه هر مؤمنى را به ترديد وامى
داشت . اينها سد راه اسلام بودند و فكر مى كردند براى اسلام كار مى كنند و اينها يكى از دو دسته اى هستند كه پيامبر (ص ) فرمود: كمر را شكستند
كسر ظهرى اثنان ، جاهل متنسك و عالم متهتك (90)
3 - خوارج مردمى جاهل و نادان بودند. حقايق را بد مى فهميدند و بد تفسير مى كردند و اين كج فهميها برايشان به صورت يك مذهب درآمد و
بزرگترين فداكاريها را در راه تثبيت آن انجام مى دادند(91). در اين مردم جهالت و عبادت تواءم بود و على مى خواست با جهالت آنها بجنگد، ولى
مگر. شد كه جهالتشان را از عبادتشان جدا كرد. عبادتشان عين جهالتشان بود و از نظر على ، اين اسلام شناس درجه
اول ، چنين عبادتى ارزشى نداشت ، لذا آنها را به شدت مى كوبيد. خطر جهالت چنين افرادى بيشتر از آنجاست كه آلت دست زيركها و منافقين بى
دين واقع مى شوند. به هر حال تفسير غلط از قرآن بويژه آيه ان الحكم الا لله (92) و عدم بصيرت و نادانى باعث
تشكيل خوارج به عنوان يك مذهب شد. آنها در مورد اين آيه كه حكم ، يعنى قانونگذارى را مختص به خداوند مى داند حكم را به معناى حكومت و حكميت و
اجراى قانون گرفتند و به همين علت از على (عليه السلام) جدا شدند.
4 - خوارج مردمى تنگ نظر و كوته بين بودند و مانند همه كوته نظران مدعى بودند كه همه بد مى فهمند و يا اصلا نمى فهمند و همگان را جهنمى
مى دانستند. اولين كار چنين افرادى اين است كه تنگ نظرى خود را به صورت يك عقيده دينى در مى آورند. رحمت خدا را محدود كرده ، وى را همواره بر
كرسى غضب مى نشانند كه منتظر يك لغزش از بنده است تا او را عذاب ابدى بكشاند؛ مثلا مرتكب گناه كبيره را كافر و مخلد در آتش مى دانستند و اين
تنگ نظرى را امروز هم در جامعه اسلامى مى بينيم و اين نشان مى دهد كه روح خوارج نمرده است .
گفتيم : خوارج در عين اين كوتاه نظرى ، افرادى شجاع بودند و غالبا به سراغ
اهل قدرت مى رفتند، ولى متاءسفانه در دوره هاى بعد جمود و تنگ نظرى آنها باقى ماند و شجاعتشان از بين رفت و خوارج بى شهامت ؛ يعنى مقدس
مآبان ترسو، از امر به معروف و نهى از منكر نسبت به صاحبان قدرت كناره گرفتند و با شمشير زبان به جان اصحاب فضيلت افتادند، كه
اگر نظر آنها را بخواهيم ملاك قرار دهيم ، هيچ وقت هيچ دانشمند واقعى مسلمان نبوده است .
مهمتر ضربه خوارج ضربه هاى روحى و معنوى بود؛ قرآن زيربناى دعوت اسلامى را بر بصيرت و تفكر قرار داده و خودش در اجتهاد را باز
گذاشته است : فلولا نفر من كل فرقة منهم طائفة ليتفقهوا فى الدين (93) و خوارج درست در
مقابل اين تعليم قرآن كه مى خواهد فقه اسلامى متحرك و زنده بماند، قرار گرفته و با
داخل كردن اشكال و صور جزئى سعى در ساكن كردن آن به طور غير مستقيم داشتند. در حالى كه اسلام هدفها و اراده براى انتخاب طريقه رسيدن به
آنها را در قلمرو خود گرفته و بشر را در غير اين امر آزاد گذاشته است و براى همين است كه مى تواند مقتضيات زمان حركت كند. البته تطبيق حقيقت
بر مصاديق خود، كار ساده اى نيست ، همانطور كه خوارج ان الحكم الا لله (94) را بر مصداق اشتباهى تطبيق كردند. آن ها چون ديدند حكميت در يك
مورد اشتباه شد، گفتند: پس اصلا حكميت كلا باطل است و در تشخيص اشتباره خود نيز به خطا رفتند. آنها بين حكومت قرآن و حكومت مردم فرق نمى
گذاشتند، در حالى كه قبول حكومت قرآن اين است كه هر چه قرآن گفت : عمل كنيم ، اما
قبول حكومت افراد، پيروى از نظريات شخص است . قرآن كه به خودى خود سخن نمى گويد. بايد حقايق آن را با
اعمال نظر به دست آورد و آن هم بدون افراد مردم ممكن نيست (95). اشكال حكميت در حيله معاويه و بى لياقتى ابوموسى اشعرى بود كه امام نيز
مخالفترين فرد با اين مساءله بود، اما اين دليل نمى شود كه اساس حكميت
باطل باشد. به هر حال سياست قرآن بر نيزه كردن ، سيزده قرن است كه كم و بيش ميان مسلمانان رايج است (96) مخصوصا هر وقت مقدس مآبان و
متظاهران زياد مى شوند اين سياست از طرف سوء استفاده چى ها رايج مى گردد و از اين مطلب بايد درسهايى آموخت :
1 - هر وقت جاهلها، مظهر قدس و تقوا شناخته شوند، وسيله خوبى به دست زيركهاى منفعت پرست مى افتد و اين جاهلان مقدس مآب آلت دست خوبى
براى آنها خواهند بود براى جلوگيرى از افكار مصلحان واقعى . در تاريخ نيز بسيار ديده شده كه عناصر ضد اسلامى و استعمارگران خصوصا
با تحريك اين افراد جاهل با ايجاد تفرقه ميان مسلمين بهره گيرى كرده اند و با اسم دين و مذهب آنها را سدى قرار داده اند در
مقابل دلسوختگانى كه در صدد بيرون راندن نفوذ خارجى بوده اند.
2 - بايد بكوشيم طرز استنباطمان از قرآن صحيح باشد. قرآن آنگاه راهنماست كه عالمانه تفسير شود و از راهنمايى راسخين در علم قرآن ، استفاده
شود. قرآن همواره مسائل را به صورت كلى و اصولى طرح مى كند. استنباط صحيح
مسائل جزئى از كلى بسته به فهم و درك صحيح ماست . قرآن مى خواهد مسلمانان رشد عقلى داشته باشند و نمى خواهد با مسلمين هميشه
مثل ولى صغير با صغير رفتار كند و علت بقاى قرآن نيز همين كلى بودن آن است . در قرآن مفاهيم ظلم و
عدل آمده و بر ماست كه عدل را تشخيص دهيم و با ظلم به ستيز برخيزيم (97).
مشكلترين مبارزه ها، مبارزه با نفاق است ؛ يعنى مبارزه با زيركيهايى كه احمقها را وسيله قرار مى دهند. اين مبارزه از مبارزه با كفر بسيار سخت تر
است ، زيرا كفر ظاهر و باطنش يكى است ، اما نفاق ظاهرى آراسته و باطنى كفرآميز دارد و براى همين ، درك آن براى توده ها بسيار دشوار است ، لذا
مى بينيم هرگاه در تاريخ اسلام ، مصلحى به پا خاسته ، سودجويان بلافاصله لباس تقوا پوشيده اند.
از جمله نكته هاى بزرگى كه از سيرت على (عليه السلام) مى آموزيم اين است كه چنين مبارزه اى اختصاص به جمعيتى
خاصل ندارد. بلكه در هر جا كه عده اى از مسلمانان ، ابزار پيشرفت بيگانگان و پيشبرد اهداف استعمارى شدند و استعمارگران براى تضمين منافع
خود به آنان تترس كردند، يعنى آنان را برى خويش سپر گرفتند كه مبارزه با آنان بدون از بين بردن اين سپرها امكان پذير نبود، بايد ابتدا
با سپرها مبارزه كرد و آنها را از بين برد تا سد راه برطرف گردد و بتوان بر قلب دشمن حمله برد.
داستان خوارج اين حقيقت را به ما مى آموزد كه در هر نهضت اول بايد سپرها را نابود كرد و با حماقتها جنگيد؛ همچنان كه على (عليه السلام) پس از
جريان حكميت قبل از رفتن به سراغ معاويه ، اول به خوارج پرداخت و آنها را نابود كرد.
سراسر وجود على (عليه السلام)، تاريخ و سيرتش ، خلق و خويش و سخن و گفتگويش درس و سرمشق است ؛ همچنان كه جذبهاى على (عليه السلام
) براى ما آموزنده است ، دفعهاى او نيز چنين است . ما معمولا در زيارتها مدعى مى شويم كه ما دوست ائمه معصومين (عليهم السلام ) و دشمن دشمن آنها
هستيم ؛ يعنى ما به سوى آنها جذب و از دشمنانشان دفع مى شويم ، اما بايد ديد كه چه كسانى دشمنان ايشان بودند و چه كسانى دوستان ايشان ؛
چه كسانى را ايشان دفع كردند و چه كسانى را جذب كردند. در اين بحث اختصارا معلوم شد على با دو طبقه سخت جنگيد و آنها را دفع كرد: منافق
زيرك و زاهد احمق . همين دو درس براى مدعيان تشيع كافى است كه چشم باز كنند و فريب منافقان را نخورند، تيز بين باشند و ظاهر بينى را رها
كنند كه جامعه تشيع در حال حاضر سخت به اين دو درد مبتلاست (98).
خلاصه كتاب سيرى در نهج البلاغه
آشنايى غريب
من از كودكى با نهج البلاغه آشنا بودم و در طول مدت تحصيل ، پس از قرآن نام آن بيش از هر كتاب ديگر به گوشم مى خورد. برخى خطبه هاى آن
را تقريبا حفظ بودم ، اما اعتراف مى كنم كه مانند بيشتر طلاب با دنياى نهج البلاغه بيگانه بودم و بيگانه وار با آن برخورد مى كردم ، تا
اينكه در سال 1325 بر حسب تصادف با مرحوم حاج ميرزا على آقاى شيرازى آشنا شدم كه با نهج البلاغه مى زيست و با نهج البلاغه تنفس مى
كرد و روحش با اين كتاب همدم بود و قلبش با آن مى تپيد. پس از اين آشنايى بود كه عميقا احساس ناآشنايى با نهج البلاغه كردم و بعدها مكرر
آرزو كردم كه اى كاش كسى مرا با دنياى قرآن نيز آشنا كند.
از آن پس نهج البلاغه در نظرم عوض شد و مورد علاقه ام قرار گرفت و محبوبم شد. ما طلاب بايد اعتراف كنيم كه دنياى روحى كه براى خود
ساخته ايم دنياى ديگرى غير از دنياى نهج البلاغه است . عجيب اين است كه على (عليه السلام) در حوزه هاى علميه شيعه و در ديار خود هم غريب و
تنهاست .
آن عالم ربانى كه هم فقيه و حكيم بود و هم اديب و طبيب ، اولين بار دست مرا گرفت و اندكى وارد دنياى نهج البلاغه كرد. با اين همه ادعا نمى كنيم
كه او در همه دنياهاى نهج البلاغه وارد بود و همه سرزمين هاى آن را فتح كرده بود، چرا كه اين همه از يك فرد دور از انتظار است . اخيرا جهان اسلام
بتدريج نهج البلاغه را كشف مى كند و به تعبير دقيق تر، نهج البلاغه جهان اسلام را فتح مى كند.
اكنون دو كار در مورد نهج البلاغه در پيش است 1 - غور و تعمق در آن تا مكتب على (عليه السلام) در
مسائل مختلف روشن شود 2 - تحقيق در اسناد و مدارك آن كه نيازمند كار گروهى است . آنچه در پى مى آيد نه در نهج البلاغه بلكه سيرى ، ناتمام
و گردشى كوچك در نهج البلاغه است (99).
كتابى شگفت
اين مجموعه نفيس و زيبا به نام نهج البلاغه كه اكنون در دست ماست و گذشت روزگار مرتبا ارزش آن را بيشتر نمايان كرده ، منتخبى از خطابه ها،
دعاها، وصايا، نامه ها، و جمله هاى كوتاه مولاى متقيان على (عليه السلام) است كه به وسيله عالم شريف و بزرگوار سيد رضى رضوان الله
تعالى عليه ، در حدود هزار سال پيش گردآورى شده است . سيد رضى به خاطر شيفتگى به ادبيات ، بيشتر از زاويه فصاحت و بلاغت و ادب به
سخنان مولا نگريسته و به همين جهت در انتخاب سخنان حضرت ، تنها اين جنبه را در نظر گرفته است و از اين روست كه نام مجموعه خويش را در نهج
البلاغه نهاده و به همين جهت نيز اهميتى به ذكر مآخذ و مدارك احاديثى كه در نهج البلاغه آمده ، نداده است كه خوشبختانه در عصرهاى متاءخر،
افرادى در پى گردآورى اسناد و مدارك آن برآمده اند و از همه مشروحتر و جامعتر، كتابى است به نام نهج السعادة فى مستدرك نهج البلاغه كه
توسط آقاى محمد باقر محمودى در حال تكوين است (100) و ساير سخنانى را كه از على (عليه السلام) باقى مانده و سيد رضى جمع نكرده نيز
آورده است (101).
كلمات على (عليه السلام) از قديم الايام با دو امتياز مشخص بوده است : يكى فصاحت و بلاغت زيبايى آن است كه با گذشت صدها
سال همان لطف و همان لطف و حلاوت خود را حفظ نموده است . كار فصاحت و بلاغت نهج البلاغه تا آنجا بالا گرفته كه بزرگان و ناموران ادبيات
عرب كه هر كدام ضرب المثلى در نويسندگى و گويندگى بوده اند به شاءن والاى سخن على (عليه السلام) اعتراف كرده اند، به طورى كه مثلا
ابن ابى الحديد كه شارح نهج البلاغه و يك عالم سنى و معتزلى است مى گويد: بحق سخن على را از سخن خالق فروتر و از سخن مخلوق فراتر
خوانده اند. از سوى ديگر نويسندگان و خطيبان مشهورى مانند عبدالحميد كاتب يا عبدالرحيم بن نباته اعتراف كرده اند كه سرمايه آنها در سخنورى
، حفظ و استفاده از سخنان على (عليه السلام) بوده است . تمجيد از نهج البلاغه و اعتراف به فصاحت و بلاغت فوق العاده آن در دوران معاصر از
سوى ادبا، شعرا و نويسندگان زبردست عرب (كسانى همچون شيخ محمد عبده ، على الجندى ، طه حسين ، شكيب ارسلان و...) نمونه هاى فراوان دارد.
امتياز ديگر سخنان آن حضرت چند جانبه بودن آن است كه محدود به زمينه خاصى نمى شود. سخن هر انسانى نماينده روح اوست و چون روح على
(عليه السلام)، محدود به دنياى خاصى نيست و در همه جا حضور دارد و به اصطلاح عرفا ((انسان
كامل )) و داراى همه مراتب است سخنش نيز به دنياى خاصى محدود نشده و به اصطلاح ، چند بعدى است و همواره به اين خصلت ستايش شده است .
او زمامدارى است عادل ، و عابدى است شب زنده دار، در محراب عبادت گريان است و در ميدان نبرد خندان ؛ سربازى است خشن و سرپرستى است مهربان
؛ حكيمى است ژرف انديش ، فرمانده اى است لايق ؛ او هم معلم است و هم خطيب و هم قاضى و هم مقنى و هم كشاورز و هم نويسنده ، او بر همه دنياهاى
روحى بشر محيط است و لذا مى توان مباحث و ابعاد مختلفى از ديدگاه نهج البلاغه را مورد بررسى قرار داد كه ما در اين كتاب فقط به موارد زير
مى پردازيم : 1 - سلوك و عبادت 2 - حكومت و عدالت ، 3 - اهل بيت و خلافت 4 - موعظه و حكمت ، 5 - دنيا و دنيا پرستى ، 6 - الهيات و ماوراءالطبيعه .
البته بديهى است كه همان طور كه عنوان كتاب سيرى در نهج البلاغه نشان مى دهد، اين مقالات از حد يك نگاه و سير اجمالى تجاوز نمى كند و به
هيچ وجه ادعا ندارد كه اين موضوعات را به جامع مورد بررسى قرار داده و به پايان مطلب رسيده است (102).
سلوك و عبادت
پرستش خدا و ترك پرستش هر موجود ديگر، از اصول تعليمات پيامبران الهى بوده است و تعليمات هيچ پيامبر از عبادت خالى نيست . در اسلام نيز
عبادت ، سرلوحه همه تعليمات است . البته در اسلام عبادت به صورت يك سلسله تعلميات جدا از زندگى كه صرفا به دنياى ديگر تعلق
داشته باشد نيست ؛ يعنى حتى عبادتهاى فردى نيز آن چنان شكل گرفته كه متضمن انجام پاره اى وظايف زندگى است ؛ مثلا نماز كه مظهر
كامل اظهار عبوديت است حتى در حالت فردى خود نيز با پاره اى از وظايف اخلاقى و اجتماعى همچون نظافت ، احترام به حقوق ديگران ، وقت شناسى ،
ضبط احساسات ، و... همراه است ؛ از سوى ديگر هر يك از امور عادى زندگى نيز اگر با انگيزه خدايى انجام شود، عبادت محسوب مى گردد.
هر عبادتى ، پيكرى دارد و روحى ، پيكر عبادت همان ظاهر عبادت است ، ولى روح عبادت كاملا وابسته است به مفهومى كه عابد از عبادت دارد، زيرا
تلقى انسانها از عبادت يكسان نيست .
از نظر بعضى افراد، عبادت نوعى معامله و كار كردن و مزد گرفتن است و فايده آن همچون فايده كار براى كارگر، در مزدى كه از كارفرما و معبود
مى گيرد، خلاصه مى شود، و اگر مزدى نباشد، بايد نيرويش را هدر رفته دانست . اين تلقى عاميانه و جاهلانه از عبادت را معراج انسان و تعالى
روح و روان و مجالى براى اظهار شيفتگى و عشق انسان به موجود كامل مطلق مى داند و تلقى نهج البلاغه نيز، تلقى عارفانه ، بلكه الهام بخش
اين نوع تلقى از عبادت در جهان اسلام بوده است .
على (عليه السلام) در عبادت ، مردم را سه دسته مى داند: تجارت پيشگان ، كه خدا را به انگيزه و پاداش مى پرستند؛ برده صفتان ، كه او را از
ترس عذاب مى پرستند؛ و آزادگان كه براى سپاس گزارى او را مى پرستند؛ و خود از دسته سوم است ، لذا همواره از زبان آنان سخن مى گويد؛
گاه مى فرمايد: ((حتى اگر خدا كيفرى براى نافرمانى معين نكرده بود سپاسگزارى ايجاب مى كرد كه از فرمانش تمرد نشود(103))) و گاه
خطاب به خداوند عرض مى كند: ((من تو را از بيم كيفر يا به طمع بهشت پرستش نكردم ، بلكه چون تو را لايق پرستش يافته ام ، پرستش كردم
(104))) آن حضرت ريشه همه آثار معنوى ، اخلاقى و اجتماعى عبادت را، ياد حق و از ياد بردن غير او مى داند و ياد حق را روح عبادت شمرده ، مى
فرمايد كه اين ذكر خداست كه دل را جلا و صفا مى دهد و آن را آماده تجليات الهى مى كند.
على (عليه السلام) ضمن بيانات خود، نشان مى دهد كه براى اهل معنا در پرتو چنين عباداتى ، چه حالات و مقامات و كرامتهايى رخ مى دهد. عبادت ،
تنها يك سلسله اعمال خشك و بى روح بدنى نيست . عبادت واقعى نوعى خروج از دنياى مادى و قدم نهادن در دنياى ديگر است ؛ دنيايى پر از جوشش و
جنبش و واردات قلبى و لذتهاى خاص به خود. در نهج البلاغه سعى شده آن دنيا و حالات
اهل آن ترسيم شود: اهل آن دنيا شب و روز ندارند، زيرا همه روشنايى است ؛ و كسى كه در آنجا پا نهد، ديگر اهميتى به سختيهاى دنيوى نمى دهد. در
نهج البلاغه خوف و خشيتها، شوق و لذتها، سوز و گدازها، آه و ناله ها و تلاوت قرآنهاى
اهل عبادت ترسيم مى شود و عنايات قبلى كه در پرتو عبادت نصيبشان مى شود بيان مى گردد. گاهى تاءثير عبادت از نظر ((گناه زدايى )) و
محور آثار تيره گناهان مورد بحث قرار مى گيرد و گاهى به اثر عبادت در درمان برخى از بيماريهاى اخلاقى و عقده هاى روانى اشاره مى شود
گاه ذكرى از لذت هاى خالص و بى شائبه عباد واقعى به ميان مى آيد. در آن جا سخن از زندگى و نشاط معنوى است ، خسن از طماءنينه و آرامش است
كه نصيب قلب ناآرام بشر مى شود. اهل آن جا بر خلاف اهل اين جا، براى مردن
دل خويش ، اهميت بيشترى قائلند تا مردن تن ، و اگر اجل مقدرى نبود، روحشان تاب ماندن در اين جا نمى آورد. خود را براى خدا خالص كرده اند و خدا
نيز آنها را به لطف خود مخصوص كرده ، لذا علوم اشراقى چنان بر قلبشان هجوم مى آورد كه روح يقين را لمس مى كنند و سختيهاى
اهل تنعم را آسان مى يابند و چنان با خدا انسان گرفته اند كه ديگر از تنهايى و هيچ سختى ديگرى نمى هراسند.
در خطبه 148 اشاره اى به مهدى موعود عجل الله تعالى فرجه دارد و در آخر از عباد آخرالزمان كه شجاعت ، حكمت و عبادت تواءما در آنان گرد آمده
چنين ياد مى كند: ((سپس گروهى صيقل داده مى شوند و مانند پيكان در دست آهنگر، تيز و بران مى گردند، به وسيله قرآن پرده از ديده هايشان
برداشته مى شود و توضيح معانى قرآن در گوشهاى آنان القا مى گردد، جامهاى زيباى حكمت را هر صبح و شام مى نوشند و سرخوش باده معرفت
مى گردند(105).))
حكومت و عدالت
در اسلام برقرارى عدالت به عنوان هدف اصلى بعثت انبياء معرفى شده و اين نشانگر اهتمام شديد اسلام ، بر خلاف ساير اديان ، به
مسائل اجتماعى است . اميرالمؤمنين (عليه السلام) نيز معتقد به لزوم وجود يك حكومت مقتدر براى جامعه مى باشد و در
مقابل خوارج كه مى گفتند: بشر حق حكومت ندارد و حكومت منحصرا از آن خداست ، مى فرمود: بله وضع قانون با خداست ، اما اجراى قانون به وسيله
بشر است و لذا جامعه نياز به حكومت دارد. در سايه حكومت است كه مؤمن براى خدا كار مى كند و كافر بهره دنياى خود را مى برد و كارها به پايان
خود مى رسد.
از نظر ايشان ، حكومت اگر به عنوان مقام دنيوى و براى اشباع حس جاه طلبى هدف و ايده
آل باشد، پشيزى نمى ارزد، اما اگر براى اجراى عدالت و احقاق حقوق مردم باشد فوق العاده مقدس است . در دوران خلافت على (عليه السلام)،
روزى حضرت در حالى كه با دست خود كفش كهنه خويش را پينه مى زد، از اين عباس پرسيد: ((قيمت اين كفش چقدر است ؟)) ابن عباس گفت : هيچ ،
امام فرمود: (( ارزش همين كفش كهنه در نظر من از حكومت و امارت بر شما بيشتر است ، مگر آن كه به وسيله آن عدالتى را اجرا كنم يا حقى را به
صاحب حقى برسانم و باطلى را از ميان بردارم (106).))
حضرت على (عليه السلام) مى فرمايد: حقوق همواره طرفينى و متقابل است و هر حقى وقتى الزام آور مى شود كه ديگرى هم وظيفه خود را در مورد
حقوقى كه بر عهده دارد، انجام دهد، از جمله حقوق الهى حقوقى است هك براى مردم بر مردم قرار داده است و آنها را چنين وضع كرده كه هر حقى در
برابر حقى ديگر قرار مى گيرد و از بزرگترين اين حقوق متقابل ، حق حكومت بر مردم و حق مردم بر حكومت است كه رعايت آن موجب انتظام روابط مردم
و عزت دين آنها مى شود و مردم هرگز روى صلاح و شايستگى نخواهند ديد، مگر حكومتشان صالح باشد و حكومتها هرگز به صلاح نخواهند آمد، مگر
توده ملت استوار و با استقامت شوند. هرگاه حكومت و توده ملت حقوق يكديگر را ادا كنند، آنگاه ((حق )) در اجتماع محترم و حاكم خواه شد و آن وقت
است كه اركان دين به پا مى شود و آن وقت است كه نشانه ها و علايم عدل بدون هيچ گونه انحرافى ظاهر خواهد شد و سنتها در مجراى خود قرار
خواهد گرفت و محيط زمانه محبوب و دوست داشتنى شده ، دشمن از طمع بستن به چنين اجتماع محكم و استوارى ماءيوس خواهد شد(107)...))
|