مقدمه
انسان هيچ گاه بدون جهت با كسى دوست يا دشمن نمى شود و مى توان گفت كه ريشه دوستى ها و رفاقت ها در سنخيت ها و مشابهت ها و ريشه دشمنى
ها در ضديت ها و منافرت ها ست ، به عقيده عده اى ، ريشه اى اصلى جذب و دفعها، رفع نياز است ؛ يعنى انسان محتاج آفريده شده ، پس مى كوشد
تا نيازهاى خود را برآورد و اين ممكن نيست مگر با پيوستن به گروهى و جدانشدن از گروهى و در امان ماندن از زيانهايشان ، پس در يك كلام ، كسى
كه در قدرت پركردن خلاءها و برآوردن نيازها را دارد ديگران را به خود جذب مى كند و آن كه بر خلاءها مى افزايد و زيان مى رساند، ديگران را
طرد مى كند. بى تفاوتهاهم همچون سنگى در كنارى بى اثرند.
افراد از لحاظ جاذبه و دافعه نسبت به ديگران ، يكسان نيستند و به طبقات مختلفى تقسيم شوند:
1 - آنها كه نه جاذبه دارند و نه دافعه : نه عشق و علاقه كسى را بر مى انگيزد و نه عداوت و كينه كسى را و در آنها هيچ نقطه مثبت و برجسته اى
از نظر فضيلت يا رذيلت مشاهده نمى شود، مانند گوسفندى هستند كه اگر هم كسى آن را نوازش كند، براى اين است كه بعدا از گوشتش استفاده
نمايد. اين گروه ، انسانهايى بى ارزش ، پوچ و تهى هستند، زيرا انسان نياز به دوست و دشمن دارد.
2 - گروهى جاذبه دارند، اما دافعه ندارند: در زندگى با همه مردم گرم مى گيرند و همه آنها را دوست دارند و متاءسفانه غالب مردم مى پندارند
كه حسن خلق و اجتماعى بودن همين است ، اما اين كار براى انسان متعهد و هدفدار كه ايده هايى را در اجتماع تعقيب مى كند، ميسر نيست ، مگر اين كه منافق
و دو رو باشد، زيرا كه همه مردم يك جور احساس ندارند و در بينشان هم عادل هست و هم ظالم ، هم خوب هست و هم بد. كسى كه هدفى را طور جدى تعقيب
مى كند، خواه ناخواه با منافع بعضى تصادم پيدا مى كند، پس يك آدم هدفدار نمى تواند محبوب همه باشد. در فلسفه اى هندى و مسيحى مى گويند:
انسان كامل بايد فقط محبت داشته باشد. خير! تنها اهل محبت بودن كافى نيست بايد؛
اهل هدف و مسلك هم بودن و هر مسلك ، دشمنى دارد. اسلام نيز كه پيامبر رارحمة للعالمين (66) معرفى مى كند و مى گويد: به همه رحمت داشته
باش و محبت كن ، نه اينكه با هر كسى طبق ميلش رفتار كن ، زيرا اين نفاق است . محبت بايد با حقيقت تواءم باشد و حقيقت محبت ، خير رساندن است و
احيانا اين خير رسانى به شكلى است كه علاقه طرف را جلب نمى كند. ثانيا، محبت منطقى است كه خير و مصلحت جامعه بشريت در آن باشد،، نه خير
يك فرد يا يك گروه . بدين علت مى بينيم كه بسيارى از مصلحين دلسوز، جز كينه و آزار از مردم جوابى نمى شنيدند. ثالثا، محبت تنها داورى علاج
بشريت نيست . گاهى خشونت و طرد هم لازم است ، لذا غضب نيز در اسلام به خاطر رحمت است ،
مثل پدرى كه بر كار خطاى فرزندش غضبناك مى شود و او را تنبيه مى كند.
3 - گروهى كه دافعه دارند، اما جاذبه ندارند، يعنى فقط دشمن سازند: اينها نيز افراد ناقصى هستند، زيرا كه فاقد خصايص انسانى مى باشند
و گرنه لااءقل عده كمى آنها را دوست مى داشتند. البته اگر همه مردم باطل و ستم پيشه بودند،، اين دشمنيها
دليل بر حقانيت چنين فردى است ، اما هيچ وقت همه مردم ، بد نيستند؛ همان طور كه همه مردم هيچگاه خوب نيستند.
4 - گروهى كه هم جاذبه دارند و هم دافعه : كسانى كه در راه هدف و عقيده اى حركت مى كنند اين گونه اند، هم دوست سازند و هم دشمن ساز. در ميان
اينها افراد با شخصيت ، آنهايى هستند كه هر دو جنبه شان قوى باشد، چنان جذب كنند كه دوستان مجذوب ، جان فدا كنند و چنان دفع كنند كه دشمنان
سرسخت بر سر نابوديشان جان بدهند. اين شخصيتها گاه چنان قوى هستند كه حتى قرنها بعد از مرگشان ، جذب و دفعشان در روحها مؤ ثر است و
سطح بسيارى را اشغال مى كند. اين جذب و دفعهاى سه بعدى (مكانى ، زمانى ، عمقى ) از مختصات اءولياء الله است .
گفتيم : جاذبه و دافعه قوى ، ملاك شخصيت داشتن افراد است ، اما صرف آن ، ملاك ستايش افراد نيست ؛ يعنى بايد توجه كرد چه كسانى را جذب يا
دفع مى كنند. چه بسيار شخصيتهاى مهم در تاريخ ، مثل چنگيز و معاويه كه على رغم جاذبه و دافعه قوى ، مورد تقبيح واقع مى شوند. هر شخصيتى
، هم سنخ خود را جذب مى كند: عادل ، عدالت جويان را و جانى ، جنايتكاران را. على از مردانى است كه هم جاذبه اى قوى دارد و هم دافعه اى نيرومند.
ساير شخصيتهاى جهان با مرگشان هم چيز مى ميرد، اما مردان حقيقت از دنيا مى روند، ولى مكتب و عشقهايى كه بر مى انگيزند با گذشت زمان تابنده
تر مى شود. مى بينيم كه بيست سال بعد از على (عليه السلام)، ميثم تمار بر چوبه دار از
فضايل او سخن مى گويد و دويست سال بعد، به خاطر بيان برترى غلام على بر
متوكل و فرزندانش ، زبان ابن سكيت از پشت سر بيرون آورده مى شود(67).
نيروى جاذبه على (عليه السلام)
دعوتهايى كه در ميان بشر پديد آمده همه يكسان بوده اند، بعضى يك بعدى بوده اند كه قشر وسيعى را در بر گرفته اند، اما زود فراموش شده
اند. بعضى دو بعدى بوده اند كه هم قشر وسيعى را فراگرفته ، هم مدتهاى مديدى بر جا بوده اند و بعضى سه بعدى بوده اند؛ يعنى غير از
مكان و زمان ، تا اعماق روحهاى بشر نيز نفوذ كرده اند كه اين دعوتها از مختصات پيامبران و اولياى خداست . جاذبه ها نيز اين چنين اند؛ گاهى يك
بعدى و گاهى دو بعدى و گاهى سه بعدى اند و جاذبه على (عليه السلام) از قسم اخير است كه هم سطح وسيعى از مردم را مجذوب خود كرد، هم
مختص به يكى دو قرن نيست و آنچنان در ژرفاى دلهاى پيش رفته كه قرنها بعد از وى ، دشمنان نيز تحت نفوذ عظمت او واقع گشته و اشكشان
جارى شده است . اين نيروى على به خاطر پيوند او با خداست و گرنه در تاريخ قهرمانهاى بسيارى سراغ داريم كه كم كم از ياد رفته اند، ولى
مى بينيم على (عليه السلام) بعد از مرگش زنده و زنده تر شد: غدا ترون ايامى و يكشف لكم عن سرائرى و تعرفننى بعد خلو مكانى و قيام
غيرى مقامى (68)
از بزرگترين امتيازات شيعه بر ساير مذاهب اين است كه پايه و زير بناى اصلى آن محبت است . از زمان پيامبر اكرم (ص ) گروهى را كنار على
(عليه السلام) مى بينيم كه عاشق و مجذوب او يند تا آنجا كه حضرت رسول (ص ) فرمود و الذى نفسى بيده ان هذا و شيعته هم الفالزون يوم
القيامة (69). وى تجسم حقيقت است ، پس مقياس و ميزانى براى سنجش فطرتها و سرشتها مى باشد. خود آن حضرت مى فرمايد: اگر ببينى كه
با شمشيرم مؤمنى را مى زنم كه با من دشمن شود، هرگز دشمنى نخواهد كرد و اگر همه دنيا را بر سر منافق بريزم كه دوستم بدارد، هرگز مرا
دوست نخواهد داشت ، زيرا اين قاعده بر زبان پيامبر (ص ) جارى شده است كه فرمود: يا على ! لا يبغضك مؤمن و لا يحبك منافق (70) (71).
شعرا عشق را ((اكسير)) و ((كيميا)) ناميده اند، زيرا كه نيروى تبديل دارد؛ ترسو و جبان را شجاع مى كند و از فرد
تنبل و سنگين فردى چالاك و زرنگ مى سازد. از بخيل ، بخشنده و از كم طاقت ، شكيبا مى سازد. توليد رقت و رفت غلظت از روح مى كند و توحد و
تاءحد و تمركز پديد مى آورد. قواى خفته را بيدار و نيروى هاى مهار شده را آزاد مى كند. از يك دختر لوس و بخور و بخواب و زودرنج ، مادرى
صبور و متحمل مى سازد. عشق ، نفس را تكميل و احساسات حيرت انگيز باطنى را ظاهر مى سازد. از نظر قواى ادراكى الهام بخش است ، و از نظر قواى
احساسى ، اراده و همت را تقويت مى كند و اگر در جهت عولى متصاعد شود، كرامت و خرق عادت پديد مى آورد. عشق تصفيه گر است و صفات رذيله
ناشى از خودخواهى و يا بى حرارتى را از بين مى برد. اثر آن در روح ، در جهت عمران و در جسم در جهت ويران كردن است . باعث لاغرى اندام و زردى
چهره مى شود. گذشته از آثار اجتماعى ، از نظر فردى و روحى نيز غالبا اثر آن تكميلى است ، زيرا كه انسان را از حصار خودپرستى بيرون مى
آورد. البته نه اين كه انسان بايد علاقه وجودى نسبت به خود را از بين ببرد، بلكه آن جنبه عدمى كه باعث محدوديت فرد مى شود را از جلوى پا
بر مى دارد، پس مبارزه با خودپرستى ، يعنى مبارزه با محدوديت خود. به همين جهت ، عشق يك
عمال بزرگ اخلاقى و تربيتى است . به شرط اين كه خوب هدايت شود و در مورد صحيح استفاده گردد.
پس از اين توضيح ، مى توان گفت كه علاقه به شخص يا شى ء، وقتى كه به اوج شدت برسد و حاكم مطلق بر وجود فرد گردد، عشق ناميده مى
شود. التبه آنچه عشق ناميده مى شود دو گونه است : يكى همان كه توضيح داديم و اشاره اى نيز به آن خواهيم داشت و يكى هم طغيان شهوت جنسى
است كه چنين عشقى نه تنها قابل اعتماد و توصيه نيست ، بلكه خطرناك و فضيلت كش است و تنها با كمك عفاف و تسليم نشدن در برابرش ، آدمى
سود مى برد، زيرا كه چنين انسانى از خود بيرون نرفته است ، و محبوب را براى خودش مى خواهد و براى همين با
وصال به محبوب ، عشق فروكش مى كند و خاموش مى شود. بديهى است كه چنين حالتى نمى تواند
مكمل و تهذيب كننده روح باشد، اما انسان گاهى تحت تاءثير عواطف انسانى قرار مى گيرد، محبوب و معشوق در نظرش محترم و با عظمت است و حاضر
است خود را فداى خواسته هاى او كند. اين گونه عواطف بر خلاف نوع قبل ، صفا و صميميت و از خودگذشتگى پديد مى آورد. اين نوع احساسات است
كه اگر به اوج كمال برسد همه آثار نيكى كه ذكر كرديم بر آن مترتب است و چنين عشقى با
وصال ، تيزتر و تندتر مى شود. قرآن كريم نام اين عاطفه را ((مودت )) و ((رحمت )) مى گذارد. قرآن رابطه زن و شوهر را با اين دو
لفظ بيان مى كند و نشان مى دهد كه عامل آن تنها شهوت جنسى نيست ، بلكه مهر و مودت و صميمت است كه روحها را به يكديگر پيوند مى دهد، و
گرنه حيوانات هم شهوت دارند. نكته اى كه بايد تذكر داد و آن اين كه عشقهاى جنسى هنگامى سودمندند كه با تقوا و عفاف تواءم باشند. البته
چنين عشقهايى قابل توصيه نيست ، زيرا از اين نظر مانند مصيبت است كه اگر كسى با نيروى صبر و رضا با آن مقابله كند، باعث تهذيب روح مى
شود، اما اين كه انسان براى خود مصيبتى به وجود آورد درست نبوده و قابل توصيه نيست حتى اگر نتايج مفيدى نيز براى انسان داشته باشد. به
هر حال آثار مفيد داشتن يك مطلب است و قابل توصيه بودن مطلب ديگر.
بنابر اين غير از عشق جسمى ، نوع ديگر از عشق است كه از محدوده ماديات بيرون است و در حقيقت
فصل مميز انسان و حيوان مى باشد و آن عشق معقول است ، عشق به فضايل و خبيها و شيفتگى در برابر
جمال در برابر جمال حقيقت . اين عشق در آيات قرآن با واژه ((محبت )) يا ((مودت )) در اقسام مختلفى بيان شده است ، مانند عشق مؤمنين به خدا
والذين آمنوا اءشد حبالله (72) ، عشق خدا به مؤمنين ان الله يحب المتقين (73) دوستيهاى دو جانبه بين خدا و مؤمنين فسوف ياءتى الله
لقوم يحبهم و يحبونه (74)، يا بين خود مؤمنين ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات
سيجعل لهم الرحمن ودا(75). حتى در روايات هست كه روح و جوهر دين چيزى جز محبت نيست و اساسا علاقه و محبت است كه اطلاعت را به
دنبال مى آورد.
نيروى محبت از نظر اجتماعى نيز نيروى عظيم و مؤ ثرى است . بهترين اجتماعها آن است كه با نيروى محبت اداره شود، يعنى محبت زمامدار بهمردم و ارادت
مردم به زمامدار. تا عامل محبت نباشد، رهبر نمى تواند يا بسيار سخت مى تواند كه اجتماعى را رهبرى و تربيت كند حتى اگر عدالت را در آن برقرار
كند، زيرا مردم آن گاه پيرو قانون خواهند بود كه از زمامدارشان محبت و علاقه ببينند. قرآن كريم هم اين محبت را
عمل جذب مردم به پيامبر مى داند و مى فرمايد: و لو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك (76).
نكته ديگرى كه مطرح مى شود اين است كه آيا عشق به اوليا و دوستى نيكان ، خود هدف است يا وسيله اى براى تهذيب نفس و اصلاح اخلاق ؟ در
عشقهاى حيوانى گفتيم كه تمام توجه عاشق به صورت ظاهر معشوق است و پس از اشباع غرايز، دگير آتش عشق خاموش مى شود، اما عشق انسان حيات
است و اطاعت مى آورد. و عاشق مى كوشد تا جلوه اى از معشوق باشد، لذا انتخاب محبوب و دوست در اسلام اهميت بسيارى دارد، زيرا دوستى همرنگ ساز و
زيباساز و غفلت آور است . البته اين غلفت با آن حالتى كه گفتيم حساسيت هوش و ادراك ، تناقص ندارد. حساسيت ادراك از اين نظر است كه انسان را
از كودنى در مى آورد، ولى كودنى غير از غفلت است ، عشق ، فهم را تيز مى كند، اما چون در يك جهت تمركز مى يابد، عيبى پديد مى آورد و آن غفلت از
عيب معشوق است كه عاشق حتى آن را زيبا مى بيند، زيرا عشق مثل علم صد در صد تابع معلوم نيست ، و جنبه داخلى آن بيش از جنبه عينى آن است ، پس
عاشق همه چيز معشوق را زيبا مى بيند و عيب او را هم هنر مى پندارد. اين است كه گفته اند: حب الشى ء يعمى و يصم به هر
حال دوستى نيكان باعث مى شود كه شخص خود را همرنگ و همشكل نيكان كند. براى همين از دو راهى كه فيلسوفان و عارفان براى تهذيب به كار
گرفته اند مى بينيم عارفان بسيار موفقتر از فيلسوفان بوده اند. فيلسوف فوايد تزكيه و مضرات آشفتگى اخلاقى را اثبات مى كند و سپس
به سراغ تك تك رذايل مى رود تا آنها را اصلاح كند، اما اين كار بسيار مشكل است ؛ اگر ممتنع نباشد، ولى عارف مى گويد كه
((كامل )) پيدا كن و رشته محبت او را به گردن بينداز. اين راه ، از راه عقل ، هم بى خطرتر است و هم سريعتر. راه
عقل مثل اين است كه بخواهى ذرات آهن را با دست از خاك جداكنى و راه عشق جدا كردن ذرات آهن از خاك به وسيله آهنربا است ، لذا عشق و دوستى نيكان ،
خود وسيله اى است براى تهذيب نفس و اصلاح اخلاق . فرق مكتب انبياء با مكتب فلاسفه نيز در اين است كه فلاسفه معلمند و متعلم ساز، ولى انبيا
محبوبند و محب آفرين . با نگاهى به تاريخ اسلام درمى يابيم كه عشق اصحاب به پيامبر (ص ) بود كه توانست آن جامعه را آن چنان
متحول كند. صفحات تاريخ اسلام پر است از اين شيفتگى ها و دل دادگى ها. در تاريخ بشر نمى توان كسى را يافت كه به اندازه
رسول اكرم (ص ) محبوب و مراد ياران و معاشران و زنان و فرزندانش بوده باشد و تا اين حد از عمق وجدان او را دوست داشته باشند(77).
تا اين جا فهميديم كه عشق پاكان هدف نيست ، بكله وسيله است براى تهذيب نفس . اكنون مى بينيم كه آيا اسلام براى ما محبوبى انتخاب كرده است يا
خير. قرآن در مورد پيامبران پيشين مى فرمايد كه آنها اجرى از مردم نمى خواستند، ولى خطاب به
رسول اكرم (ص ) مى گويد: قل لا اسئلكم عليه اجرا الا المودة فى القربى (78) راز اين مطلب اجر در اين است كه بنابر نص قرآن فايده
اين كار هم به خود ما مى رسد، نه به رسول اكرم ، و محبت اهل بيت رسول جز اطاعت از حق و سعادت خود ما نتيجه اى ندارد. مراد از ((قربى )) هر
كه باشد مسلما برجسته ترين مصاديقش على (عليه السلام) است ، چنان كه از پيامبر (ص ) راجع به محبت على در دلها چيست ؟ رمز محبت را هنوز كسى
كشف نكرده است ، يعنى نمى شود گفت : اگر اين كار را بكنيد، محبت ايجاد مى شود، اما به هر
حال محبت رمزى دارد و چيزى در محبوب هست كه محب را جذب مى كند. على محبوب و معشوق انسانهاست ، ولى چرا همه دلها خود را با على آشنا مى بينند؟
مسلما ملاك دوستى او جسم او نيست ، زيرا؟ جسمش امروز بين ما نيست . محبت او از نوع قهرمان دوستى و نيز از راه محبت به فضيلتهاى اخلاقى و انسانى
هم نيست ، زيرا بسيارى افراد اين چنين هستند، اما محبت هيچ كس چون على (عليه السلام) پايدار نمانده است و رمز محبتش پيوند الهى اوست . دلهاى ما
به طور ناخود آگاه در اعماق خويش با حق پيوستگى دارند و چون على (عليه السلام) را آيت بزرگ حق و مظهر صفات او مى يابند، به او عشق مى
ورزند. نقطه هاى روشن در وجودش بسيار است ؛ اما آنچه براى هميشه او را درخشنده و تابان قرار داده است ، ايمان و اخلاص اوست و اين حقيقت آن است
كه به وى جذبه الهى داده است (79).
نيروى دافعه على (عليه السلام)
على (عليه السلام) هميشه هم جاذبه داشته و هم دافعه ، ولى دوران خلافت حضرت و همچنين بعد از وفاتش ، يعنى دوران ظهور تاريخى على ؛ دوره
جاذبه و دافعه اوست ، پس ابتدا بحث خود را اختصاص مى دهيم به دوران خلافت ايشان .
على (عليه السلام) مردى دشمن ساز بود و اين كه ديگر از افتخارات بزرگ وى مى باشد، چرا كه هر آدم مسلك دارى كه مصداق يجاهدون فى
سبيل الله و لا يخافون لومة لائم (80) باشد، چنين است . اگر شخصيت حقيقى على (عليه السلام) امروز هم بدون تحريف ارايه شود، بسيارى
از مدعيان دوستيش در رديف دشمنانش قرار خواهند گرفت . على در راه خدا ملاحظه كسى را نمى كرد، و اگر به كسى عنايت مى ورزيد تنها به خاطر
خدا بود و قهرا اين حالت روحهاى پر طمع را رنجيده و دشمن مى كند. حضرت در دوره خلافتش سه دسته را از خود طرد كرد: ناكثين (اصحاب
جمل )، قاسطين (اصحاب صفين ) و مارقين (اصحاب نهروان ) و ناكثين پول پرستان و طماعان بودند كه سخنان حضرت در مورد
عدل بيشتر متوجه آنهاست . روح قاسطين روح سياست همراه با تقلب و نفاق بود و مى كوشيدند تا زمان حكومت را به دست گيرند. عده اى پيشنهاد
مصالحه با آنان را به على دادند، ولى او نپذيرفت ، زيرا او آمده بود تا با ظلم مبارزه كند، نه اين كه ظلم را امضا نمايد، پس جنگ با حضرت با
آنها جنگ با نفاق و دو رويى بود. روح مارقين روح عصبيهايى ناروا و خشك مقدسيها و جهالتهاى خطرناك بود. و على (عليه السلام) با هر سه دسته
مبارزه مى كرد. ما بحث خود را معطوف به اين گروه آخر مى كنيم ، زيرا اگر چه اين گروه به صورت يك مذهب ، امروزه وجود ندارند، ولى افكارشان
در بسيارى از مسلمين نفوذ كرده است و اين افكر، مزاحمى سخت براى پيشرفت مسلمين مى باشد(81).
خوارج يعنى شورشيان كه از واژه خروج به معنى سركشى و طغيان گرى گرفته شده است . در
طول تاريخ ، خيلى ها بر حاكمان وقت خروج كردند، اما نام خارجى فقط بر اين دسته اطلاق شد، زيرا اينها نحله اى شدند و مذهبى ساختند و
اصول و فروعى براى خود دست و پا كردند. پيدايش آنان در جريان حكميت است . در جنگ صفين وقتى معاويه شكست خود را حتمى ديد، با مشورت عمرو
عاص قرآن ها را بر سر نيزه كرد و اين جاهلين مقدس مآب گفتند: جنگ ما به خاطر احياى قرآن است ، اينها هم كه تسليم قرآنند، پس چرا با آنها
بجنگيم . هر چه حضرت سعى در ارشاد آنان كرد سودى نبخشيد. خوارج به اين هم اكتفا نكردند. گفتند: ما نمى جنگيم ، تو هم نبايد بجنگى و مالك
اشتر را كه در آستانه پيروزى بود به زور برگرداندند(82). به هر
حال قرار شد قرآن را حاكم قرار دهند. معاويه و اطرافيانش بدون هيچ اختلافى عمرو عاص را انتخاب كردند، ولى اينها در اين جا هم نگذاشتند كه على
(عليه السلام) ابن عباس سياستمدار يا مالك اشتر روشن بين را انتخاب كن و خودشان ابوموسى را - كه مردى بى تدبير بود و بغض على را داشت
- بر على (عليه السلام) تحميل كردند و طبق آن داستان كذايى عمرو عاص ، ابوموسى را فريب داد. هر دو على (عليه السلام) را خلع كردند و عمرو
عاص معاويه را تثبيت كرد. خوارج كه رسوايى حكميت را ديدند، به اشتباه خود پى بردند، اما خطاى ديگرشان در پيدا كردن ريشه اين اشتباه بود.
نگفتند: توقف جنگ يا انتخاب داور بدين شكل اشتباه بود، بلكه گفتند: اين كه دو نفر انسان در دين خدا حكم كنند، خلاف شرع و كفر بود. حاكم منحصرا
خداست نه انسانها. نزد على (عليه السلام) آمدند كه تو و ما همگى كافر شديم ، ما توبه كرديم تو هم توبه كن . حضرت فرمود: توبه در هر
حال خوب است ، اءستغفر الله من كل ذنب . گفتند: بايد از خود حكميت هم توبه كنى . امام فرمود: اولا كه من اين مساءله را پديد نياوردم . ثانيا،
چگونه حلال خدا را حرام كنم و به گناه نكرده ، اعتراف كنم . خوارج از اين جا به عنوان يك فرقه سياسى از على جدا شدند و كم كم
اصول عقايدى تنظيم كردند و رنگ مذهبى گرفتند و بعد به فكر افتادند كه ريشه مفاسد دنياى اسلام را كشف كنند. به اين نتيجه رسيدند عثمان و
على و معاويه همه بر خطا و گناهكارند. آنها اساس مذهب خو را بر امر به معروف و نهى از منكر تعبدى قرار دادند و گفتند: بايد با مفاسد پديد آمده
مبارزه كرد. نكته مهمى كه در مورد امر به معروف و نهى از منكر لازم به تذكر است . اين است كه اين وظيفه ،
قبل از هر چيز دو شرط اساسى دارد: بصيرت در دين كه همان شناخت معروف و منكر است كه اگر نباشد زيانش بيشتر از سودش است ، و ديگر
بصيرت در عمل ، يعنى احتمال تاءثير و عدم ترتب مفسده ، زيرا اين اصل براى رواج معروف و محو منكر، بنابر اين در جايى كه اين دو شرط نباشد،
ديگر اين اصل فايده اى نخواهد داشت ، ولى خوارج نه بصيرت در دين داشتند و نه بصيرت در
عمل . آنها عده اى نادان در دين بودند و بصيرت در عمل را هم كاملا منكر مى شدند و امر به معروف و نهى از منكر را امرى تعبدى مى دانستند و با علم
به اين كه خونشان هدر مى رود هم قيام مى كردند و در اثر همين تهورهاى جنون آميز مورد تعقيب حكام قرار مى گرفتند و همين امر باعث شد كه خيلى
زود منقرض شوند(83).
اصول عقايد خوارج را چند چيز تشكيل مى داد: اول : تكفير على و عثمان و معاويه و اصحاب
جمل و قائلين به حكمت ، جز آنها كه توبه كنند. دوم : كسانى كه قائل به كفر گروه
اول نباشند. سوم : اين اصل كه ايمان تنها عقيده قلبى نيست ، بلكه مركب است از اعتقاد و
عمل . چهارم : وجوب بلاشرط شورش بر والى ستمگر. اينها به واسطه اين عقايد شب را صبح كردند در حالى كه همه مردم را كافر و مخلد در آتش
مى ديدند.
تنها فكر خوارج كه از نظر متجددين امروز درخشان تلقى مى شود تئورى آنها در باب خلافت است كه مى گفتند: بايد با انتخاب آزاد شايسته
ترين فرد از لحاظ ايمان انتخاب شود، از هر قبيله و نژادى كه باشد و اگر پس از بيعت خلاف مصالح جامعه اسلامى گام برداشت ، بايد
عزل شود و اگر ابا كردت بايد با او پيكار كرد تا كشته شود. اينها، هم در
مقابل شيعه قرار گرفتند كه مى گويد خلافت امرى است الهى و هم در مقابل
اهل سنت كه مى گويند: خلافت تنها از قريش است . البته در اول اصلا قائل به حاكم بودن خليفه نبودند و مى گفتند: ان الحكم الا لله (84)
ولى بعد، به اين عقيده رجوع كردند و با عبدالله بن وهب بيعت كردند. آنها خلافت ابوبكر و عمر را صالح مى دانستند چون مى گفتند: آنها از روى
انتخاب صحيحى خليفه شده اند و از مسير مصالح نيز خارج نشده اند. انتخاب عثمان و على را نيز صحيح مى دانستند، ولى عثمان چون از اواخر
سال ششم در خلافتش تغيير مسير داده بود، بايد عزل مى شد و چون به خلافت ادامه داد، كافر و واجب
القتل شد و على هم چون مساءله حكميت را پذيرفت و توبه نكرد، كافر و واجب
القتل شمرده شد. خوارج از ساير خلفا نيز بيزارى مى جستند و هميشه با آنان در پيكار بودند(85).
|