next page

fehrest page

back page

اين بحث در موجبات شهادت امام كاظم (عليه السلام) است كه هارون به موقعيت اجتماعى آن حضرت حسادت مى ورزيد. وقتى هارون تصميم گرفت كه ولايتعهدى پسرش را تثبيت كند و خواست در مكه از همه بيعت بگيرد، امام را مزاحم كار خود ديد، براى همين او را دستگير كرد و به زندان فرستاد. معنويت امام ، چنان كه در هر زندان پس از اندك مدتى زندانبان را مريد خود مى كرد و هارون ، ايشان را به زندان ديگرى مى فرستاد. امام اگر چه شمشير دستگاه تبليغات نداشتند ولى دلها را در اختيار داشتند و نفوذ شديدى بر ديگران مى گذاشتند؛ به شكلى كه حتى در خود هارون و ماءمون نيز تاءثير مى گذاشتند. چنان كه ماءمون نقل مى كند كه من تشيع را از پدرم آموختم . امثال هارون الرشيد از جاذبه حقيقى بود مى ترسيدند، چرا كه امام موسى بن جعفر در ادامه راه ائمه (عليهم السلام ) به دوست سنت پايبند بودند كه دلها را به سوى ايشان جذب مى كرد، يكى خداباورى حقيقى ، عبادت و خوف خدا و ديگرى همدردى و همدلى با ضعفا و بيچارگان بود.
مهمترين موجبات شهادت امام كاظم عبارتند از: اول : وجود ايشان ؛ چرا كه دستگاه خلافت ، ايشان رقيبى براى خود مى دانست . دوم : تبيلغ مى كردند و قضايا را مى گفتند. منتهى تقيه مى كردند؛ يعنى طورى عمل مى كردند كه تا حد امكان ، مدرك به دست حكومت ندهند. سوم : اين كه روح مقاوم و عجيبى داشتند. مى گويند كه يك هفته قبل از شهادت حضرت ، هارون يحيى بن فضل برمكى را فرستاد كه اگر فقط تو در حضور يحيى و نه كس ‍ ديگر، اعتراف كنى كه تقصير كار بوده اى ، من تو را مى بخشم و آزاد مى كنم و حضرت ، همين را هم قبول نمى كند(53).
مساءله ولايتعهدى امام رضا (عليه السلام)
نظير شبهه اى كه در مساءله صلح امام حسن (عليه السلام) وجود دارد، در مورد امام رضا نيز مطرح مى شود، كه اين را نيز نوعى سازش با خليفه ناحق مى شمارند. كسانى كه ايراد مى گيرند، حرفشان اين است كه امام حسن نبايد تسليم امر مى كرد و بايد مى جنگيد تا كشته شود و امام رضا (عليه السلام) هم نمى بايست ولايتعهدى را مى پذيرفت و مى بايست تا حد كشته شدن ، مقاومت مى كرد. براى پاسخ دادن به اين اشكال در مورد سيره امام رضا (عليه السلام) بايد كمى به تاريخ بنگريم . ماءمون ، وارث خلافت عباسى است . عباسى ها از همان روز اول كه روى كار آمدند، برنامه شان مبارزه با علويان و كشته و شكنجه آنها بود. حال ، اين مطلب عجيبى است كه چگونه ماءمونى كه براى خلافت ، برادر خود را مى كشد، حضرت رضا (عليه السلام) را از مدينه احضار مى كند و ابتدا از ايشان مى خواهد، خلافت را بپذيرد و بعد با تهديدهاى سخت ، ولايتعهدى را به امام مى قبولاند. درباره علت اين امر فرضيه هاى مختلفى ارائه شده كه ما با بررسى اين فرضيه ها، وظيفه امام (عليه السلام) را نيز بررسى مى كنيم .
ماءمون وزيرى دارد به نام فضل بن سهل كه همه كاره دستگاه حكومت است و عده اى مى گويند كه وى ، ماءمون را وادار به اين امر كرد كه اين جا دو حالت ممكن است : يكى اين كه فضل ، واقعا شيعه بوده كه برخورد امام (عليه السلام) با وى خلافت اين را نشان مى دهد و مى بينيم امام ، حتى خطر وى را به ماءمون گوشزد كرده اند و احتمال ديگر اين كه فضل ، مى خواست عجالتا خلافت را از دست عباسيان در آورد و روى عقايد مجوسى خود بود و قصد باز گرداندن ايران به دين زرتشت را داشته است ، كه در اين حالت ، وظيفه امام ، همكارى با ماءمون است ؛ زيرا خطر او بيشتر از خطر خلافت ماءمون است . پس كار امام (سازش به ماءمون ) صحيح بوده است .
نظر مشهورتر اين است كه اين كار، ابتكار خد ماءمون بوده است ؛ كه درباره علت و چگونگى آن چند نظر وجود دارد: نظر شيخ مفيد و شيخ صدوق اين است كه ماءمون در جنگهايش با امين شكست مى خورد و نذر مى كند كه اگر خلافت را به دست بگيرد، آن را به صاحبان اصلى اش برگرداند و در ابتدا هم با خلوص نيت به امام پيشنهاد ولايتعهدى داد، ولى بعد، از كار خود پشيمان شد و اما چون مى دانست كه او پشيمان مى شود و تا آخر، بر حرف خود باقى نخواهد ماند، مخالفت مى كرد. عده اى از مستشرقين گفته اند كه وى براستى شعيه بود و تا آخر، حسن نيت داشت كه در اين صورت ، بايد حرف كسانى را قبول كنيم كه مى گويند: حضرت ، به مرگ طبيعى از دنيا رفتند كه اين از نظر تاريخى مردود است و علاوه بر اين ، اگر واقعا چنين بود، حضرت بايد ولايتعهدى را قبول مى كرد؛ در حالى كه قبول مى كرد؛ در حالى كه قبول نكرد و با تهديد، مجبور به پذيرش آن شد.
احتمال ديگرى كه با توجه به سخنان امام و عكس العمل ايشان مطرح مى شود اين است كه ابتكار اين كار را از خود ماءمون بود و از اول هم صميميت نداشت و به خاطر سياست ملك دارى ، اين كار را انجام داد؛ بدين شكل كه اولا نظر ايرانيان را جلب مى كرد، زيرا آنها اكثرا مشتاق علويان بودند و تحت شعار ((الرضا من آل محمد)) مى جنگيدند و ماءمون به حضرت ، لقب ((رضاد)) داد و اعلام كرد: اين ، همان است كه شما به خاطرش قيام كرديد. ثانيا اين كار وى باعث فرونشاندن قيامهاى علوى مى شد. علويان ، هر چند وقت يكبار دست به قيام مى زدند. ماءمون براى اين كه آنها را راضى كرده ، آرام نگاه دارد و يا لا اقل ، در مقابل مردم خلع سلاح كند، مساءله ولايتعهدى را مطرح كرد تا مانعى باشد براى قيام علويان عليه حكومت ؛ ثانيا مساءله خلع سلاح خود حضرت مطرح است كه چون به خود حضرت در دستگاه خلافت مقامى داده شد، وى ديگر نمى تواند از نارضايتى مردم عليه دستگاه خلافت استفاده كند و از طرفى اين كار موجب خدشه دار شدن چهره امام ، نزد مردم مى شد. در روايات ما اين مطلب هست كه حضرت ، به ماءمون فرمودند: ((من مى دانم كه تو مى خواهى بدين وسيله مرا خراب كنى (54).))
بهتر است كه مساءله را از وجهه امام رضا (عليه السلام) نيز بررسى كنيم ؛ چند چيز در تاريخ مسلم است : اولا احضار امام از مدينه به مرو، حالتى آمرانه و بدون مشورت داشت و ماءمون امام را تا وقتى كه به مرو رسيد از موضوع با خبر نكرد. ثانيا مساءله ولايتعهدى از سوى امام مطرح نشد، بلكه از جانب ماءمون بود و امام هم به شدت ، امتناع مى ورزيدند؛ زيرا مى فرمودند: اگر حق توست به چه اجازه اى بهما مى دهى و اگر نيست ، چرا آن را غصب كردى ؟! ثالثا اين كه به صورت پيشنهاد نبوده ، بلكه احضار و اجبار بوده و ماءمون ، تهديد را با استدلال در هم آميخت ؛ يعنى ؛ وقتى كه گفت : كا تو مثل كار على (عليه السلام) در شوارى شش نفره است ، از طرفى استدلال مى كرد كه چون حضرت سازش كرد، پس اشكالى ندارد و از طرفى چون عمر در صورت عدم تصميم آنها را تهديد به مرگ كرده بود، مى خواست بگويد: تو نيز چنين وضعى دارى . رابعا حضرت رضا (عليه السلام) شرط كرد كه من به اين شكل ، اين امر را قبول مى كنم كه در هيچ كارى مداخله نكنم كه در واقع ، مى خواست مسئوليت كارهاى ماءمون را نپذيرد و ژست مخالف را حفظ كند. خامسا طرز رفتار حضرت ، بعد از مساءله ولايتعهدى ، قابل توجه است . غالبا رسم است كه وليعهد از حاكم تشكر كند، و ماءمون انتظار داشت كه حضرت تاءييدى از او و خلافتش كند؛ ولى در مراسم بيعت ، اصلا چنين نشد و حضرت فرمود: ((ما حقى داريم و آن خلافت است ، شما مردم هم حقى داريد و آن اين كه خليفه بايد شما را اداره كند و شما بايد حقمان را به ما بدهيد، گر داديد، وظيفه مان را انجام مى دهيم (55)؛ نه تشكرى از ماءمون صورت مى گيرد و نه حرف ديگرى مطرح مى شود؛ بلكه جو حاكم ، بر خلاف روح جلسه ولايتعهدى است .
بار ديگر به بررسى فرضهاى نصب امام به ولايتعهدى مى پردازيم . در يك فرض بايد بگوييم : وظيفه حضرت همكارى شديد بوده و آن فرضاين است كه فضل شيعه بوده و ابتكار عمل به دست او مى باشد. در اين جا اعتراضى بر حضرت نيست و اگر باشد، اين است كه چرا جدى قبول نكرد و از همين جدى قبول نكردن و نيز برخورد امام با سهل ، خلاف اين فرض معلوم مى شود. فرض ديگر، اين بود كه ابتكار از فضل باشد و او قصدش قيام عليه اسلام باشد كه در اين جا نيز كار حضرت ، صد در صد صحيح بوده است ؛ زيرا كه دفع افسد به فاسده كرده .
يك فرض اين است كه بگوييم ابتكار عمل با خود ماءمون بوده و وى در ابتدا - مطابق نظر شيخ صدوق و شيخ مفيد - واقعا حسن نيت داشته ، ولى در انتها تغيير عقيده داده است . در اينجا علت امتناع حضرت رضا (عليه السلام) اين است كه مى دانسته ماءمون تحت تاءثير احساسات آنى قرار گرفته و بعدا پشيمان مى شود. البته اكثر علما با اين نظر موافق نيستند و معتقدند ماءمون از ابتدا حسن نيت نداشت و نيرنگ سياسى اى در كار بود. همان طور كه قبلا اشاره شد در روايات ما اين مطلب هست كه حضرت رضا (عليه السلام) در يكى از سخنانشان به ماءمون فرمودند: ((من مى دانم كه تو مى خواهى به اين وسيله مرا خراب كنى .))
اما اشكال بيشتر در آن حالت است كه ابتكار عمل از ماءمون بوده و او سؤ ء نيت داشته باشد كه شايد بعضى بگويند: حضرت بايد مقاومت مى كرد تا كشته مى شد. از نظر شرعى مى دانيم كه خود را به كشتن دادن ، گاه جايز مى شود. (به شرايطى كه اثر كشته شدن بيشتر از زنده ماندن باشد، يا امر داير باشد كه شخص يا كشته شود و يا فلان مفسده بزرگ را متحمل شود؛ مثل قضيه امام حسين (عليه السلام). ولى آيا شرايط امام رضا (عليه السلام) نيز آن چنان بود؟ حضرت رضا (عليه السلام) مخير مى شود بين يكى از دو كار: يا ولايتعهدى ؛ به اين شرط كه مسؤ ليت كارهاى دستگاه ، به عهده حضرت نباشد و يا كشته شدن ، كه بعد هم تاريخ بيايد، او را محكوم كند. قطعا اولى را بايد انتخاب كند؛ زيرا صرف همكارى كه گناه نيست ؛ نوع همكارى مهم است . گاهى وارد شدن به دستگاه ظلم و جور، جايز است و آن وقتى است كه بتوانيم به اسلام ، استفاده اى برسانيم . اگر بتوانيم از طريق آن ، امر به معروف و نهى از منكر بكنيم كه وارد شدن به آن واجب است و در سيره ائمه (عليهم السلام ) نيز مى بينيم كه افرادى را در دستگاه دشمن نگاه مى داشتند و استدلال خود حضرت رضا (عليه السلام) در مقايسه با حضرت يوسف ؛ كه ((او پيامبر بود و من وصى پيامبر، او از مشرك ، تقاضيايى كرد و من مجبور به قبول آن از سوى مسلمانى شدم ؛ او خود تقاضا كرد و من مجبور شدم (56)))، نشان مى دهد كه صرف همكارى با حكومت ظلم ، گناه نيست ، مهم چگونگى آن است . و مى بينيم كه در مدت ولايتعهدى امام ، كارى به نفع عباسيان صورت نگرفت ، ولى حضرت با تثبيت شخصيت علمى خود از طريق دستگاه خلافت و جواب به شبهات علمى به نفع اسلام هم كار كرد(57).
سخنى در مورد امام حسن عسكرى (عليه السلام)
حضرت امام حسن عسكرى (عليه السلام) از ائمه اى هستند كه تحت فشار بسيار بودند؛ زيرا كه ائمه هر چه به دوره امام عصر عجل الله تعالى فرجه نزديك مى شدند، كار بر آنها سخت تر مى شد. بنا به نص تاريخ ، تمام مدت شش سال امامت ايشان ، حضرت در محله العسكر - كه يك پادگان نظامى بود - يا در حبس بودند؛ يا آزاد ولى ممنوع الملاقات . علت عمده اين كه اين قدر امام (عليه السلام) تحت نظر بودند، اين بود كه دستگاه حكومت مى دانست مهدى امت از صلب ايشان ظهور مى كند و به خيال خود مى خواستند جلوى امر الهى را بگيرند.
در هر يك از ائمه ، گويى يك خصلت خاص ، بيشتر ظهور داشته است . ايشان به هيبت و جلالت و حسن منظر ممتاز بودند؛ به طورى كه همه تحت تاءثير سيماى حضرت قرار مى گرفتند و حتى دشمنان ، وادار به خضوع مى شدند.
حضرت عسكرى مادرى دارند به نام ((حديث ))، كه چون جده حضرت حجت هستند به ايشان ((جده )) مى گفتند و همان طور كه حضرت زينب ، وصى ظاهرى امام حسين (عليه السلام) شدند و مردم براى حل مشكلات ، خدمت اين بانوى با جلالت مى رسيدند(58).
عدل كلى
پيامبران الهى براى دو هدف اساسى مبعوث شده اند؛ يكى توحيد و برقرارى ارتباط صحيح بين خدا و انسان و ديگرى ايجاد عدالت اجتماعى و برقرارى رابطه صحيح بين انسان ها. اين بحث درباره عدالت است ، كه آيا اصلا عدالت واقعى كه تمام ظلمها و تبعيضها از ميان برود ممكن است يا خير؟ بر اساس قرآن و تعاليم اسلامى با توجه به وعده هاى الهى عاقبت دنيا به سوى عدالت مى رود و عاقبت زمين براى اهل ايمان و صالحان است و عدالت ، يك آرزوى محض نيست . در اين جا سه مبحث را شرح مى دهيم : اولا، عدالت چيست ؟ ثانيا، آيا فطرى است يا بايد آن را بر انسانها تحميل كرد؟ و ثالثا، آيا اصلا عدالت ، عملى است ؟ و اگر عملى است ، با چه شيوه و به چه وسيله اى ؟ تعريف عدالت تقريبا واضح است . عدالت ، نقطه مقابل ظلم و تبعيض است ؛ يعنى اين كه به هر ذى حقى ، حقش را بدهيم .
اما درباره فطرى بودن عدالت ، عده اى معتقدند كه عدالت ، فطرى نيست و اينها نيز چند دسته اند؛ بعضى مثل نيچه و ماكياول مى گويند: عدالت ، بيشتر از يك آرزو نيست و در واقع ، شعار ضعفا براى رهايى از زورمندان است و واقعيت خارجى ندارد.
اما عده اى ديگر مى گويند عدالت ، عملى است ، منتها در شيوه آن اختلاف دارند. برتراند راسل مى گويد كه بشر، منفعت پرست است و بايد علم و فرهنگ بشر به آنجا برسد كه بفهمد كه منافع فرد در عدالت جمع است . اگر تو به ديگرى زور بگويى ، او هم به تو زور خواهد گفت . پس لا اقل به خاطر حفظ منفعت خودت ، عدالت جمع را رعايت كن . در حقيقت ، اين تئورى غير عملى است ؛ زيرا فقط درباره آنهايى صادق است كه زور زياد ندارند. من و همسايه ام يك اندازه زور داريم ، اگر من از ترس زور او عادل شوم ، همين كه قدرتى به دست آورم كه از او بيمى نداشته باشم ، بى رحمانه او را لگدكوب مى كنم . حال اگر عقل دورانديش بگويد: به خاطر منفعت خودت عادل باش ؛ وقتى كه زورى در مقابل خود نمى بينم چگونه عادل باشم ؟!
دسته ديگر (ماركسيستها) مى گويند كه عدالت ، عملى و ممكن است ؛ ولى نه از راه انسان ، بلكه از راه ابزارهاى اقتصادى . اصلا شما بيخود به دنبال عدالت مى روى ، و اگر فكر كنى كه بشر ذاتا عدالتخواه است ، اشتباه مى كنى ، ولى ماشين ، خود به خود بشر را به سوى عدالت سوق مى دهد.
نظر اسلام اين است كه همه اينها بدبينى به طبيعت فطرت بشر است . اگر امروز، بشريت از عدالت گريزان است ، به اين دليل است كه هنوز به مرحله كمال نرسيده است . در نهاد بشر، عدالت هست و اگر صحيح تربيت شود به جايى مى رسد كه واقعا عدالتخواه شود و واقعا عدالت جمع را بر منفعت فرد ترجيح دهد. مواردى را هم نشان مى دهد كه فرد، بر خلاف منافع خود، قيام كرده ، خود را فداى عدالت كرده است . پس ايجاد عدالت ممكن است .
اما درباره حضرت مهدى عجل الله تعالى فرجه بايد گفت كه اعتقاد به مهدويت برخلاف تصور عده اى ، فقط به شيعه اختصاص ندارد. اولا در قرآن كريم مژده به عدالت نهايى داده شده است : و لقد كتبنا فى الزبور من بعد الذكران الاءرض يرثها عبادى الصالحون (59) در احاديث نبوى نيز، از طريق شيعه و سنى ، روايات بسيارى در مورد ظهور حضرت مهدى عجل الله تعالى فرجه هست و ظهور مدعيان مهدويت قبل از قرن سوم هجرى نيز دليلى است كه نشان مى داد از اول اسلامت اين مساءله مطرح شده است و ادعاى فرقه كيسانيه ، طرفداران نفس زكيه ، فرقه اسماعيليه و...، مؤ يدى بر اين مطلب است ، حتى در ميان اهل سنت نيز مدعيان مهدويت پيدا شده اند، مثل مهدى سودانى (60).
درباره مساءله مهديت دو نكته مهم بايد مورد توجه و بحث قرار بگيرد. نكته اول مساءله عمر حضرت مهدى عجل الله تعالى فرجه است ، كه عده اى وقتى با آن مواجه مى شوند، اظهار تعجب مى كنند و اين مساءله را مخالف قانون طبيعت مى دانند. در جواب بايد گفت كه اولا: بسيارى از تحولات بزرگ در تاريخ حيات موجودات زنده ، تحولاتى غير عادى است و با قوانين عادى طبيعت كه علم امروز بشر مى شناسد، نمى توان آن ها را توجيه كرد؛ مثلا علم نمى تواند پاسخ بدهد اولين جاندار روى زمين و اولين سلول حياتى چگونه به وجود آمده است ، همچنين از توضيح اين كه چرا در موجودات زنده شاخه هاى مختلف پيدا شده است نيز عاجز است . مساءله ديگر وحى است كه اصولا با قوانينى كه ما از عالم طبيعت كشف كرده ايم قابل تفسير و توضيح نيست .
ثانيا: كسى نمى تواند بگويد قانون طبيعت اين است كه بشر فقط فلان مقدار مشخص عمر كند و بيشتر از آن غير طبيعى است ، بلكه سعى در افزايش ‍ عمر بشر يك امر طبيعى است و شايد قانون طبيعى نيز داشته باشد كه با كشف دارويى عمر بشر افزايش يابد.
ثالثا: همواره وقتى وضع دنيا به يك مراحلى مى رسد، مثل اين كه دستى از غيب خارج مى شود و ناگهان تحولى ايجاد مى كند و وضعى پيش مى آورد كه با قوانين طبيعت اصلا قابل پيشبينى نيست و اصولا دين آمده است تا چشم آدمى را باز كند و فكر او را از محدوديت جريانهاى عادل خارج سازد.
نكته دوم كه بايد مورد بحث قرار گيرد مشخصات دوره حضرت مهدى عجل الله تعالى فرجه است . با توجه به روايات معصومين (عليهم السلام ) ظهور آن حضرت هنگامى صورت مى گيرد كه خطر نابودى ، بشريت را تهديد مى كند و آشوبهاى مهيبت و جنگهاى بزرگهاى در دنيا در مى گيرد و جهان از ظلم و جور پر. سود. وقتى كه حضرت قيام مى كند و بر زمين حاكم مى شود عدالت واقعى را به نمايش در مى آورد و عدالت و امنيت در جاى جاى زمين برقرار مى شود. ايشان ثروت را عادلانه و بالسوية تقسيم مى كند و مجهولات طبيعت كشف مى گردد و زمين مواهب خود به بشر ارزانى مى دارد، از اين رو فقر از جهان ريشه كن مى گردد و همچنين قوانين كتاب و سنت را كه متروك شده بود، زنده مى كند و به اين ترتيب بشر كامل مى گردد(61).
همان طور كه گفته شد از مهمترين مشخصات ظهور حضرت اين است كه ايشان زمانى ظهور مى كند كه پيمانه جهان از ظلمه و جور پر شده باشد. اين مطلب ، باعث شده كه عده اى افزايش بى عدالتى را بپسندند و با هر اصلاحى مخالف كننده و اگر در جاعه توجهى در مردم به سوى دينايت پيدا شود، ناراحت شوند و بگويند: چنين نبايد بشود، زيرا در ظهور حضرت تاءخير مى افتد. ولى حقيقت اين است كه اسلام با انقلابهاى انفجارى مخالف است . بعضى ها معتقدند كه هر چيزى جلوى انفجار را بگيرد، بد است ؛ آنها با اصلاحات اجتماعى هم مخالفت مى كنند، تا كارها پريشان تر شود و يك مرتبه ، انقلاب صورت بگيرد. اما اسلام با اين عقيده مخالف است ؛ يعنى ، با انتظار ظهور حضرت ، هيچ تكليفى از ما ساقط نمى شود و ما همچنان بايد وظايف شرعى خود را انجام دهيم . اسلام ، برقرارى عدالت كلى را شبه رسيدن ميوه مى داند، كه بايد سير تكاملى خود را طى كند؛ يعنى اگر حضرت حجت عجل الله تعالى فرجه تا كنون ظهور نكرده اند نه براى اين است كه گناه ، كم شده است ، بلكه هنوز دنيا به آن مرحله از قابليت نرسيده است . بايد آنهايى كه مى خواهند حكومت را تشكيل بدهند و در زير لواى حضرت ، زمامدار جهان بشوند، پديد آيند و هنور چنين مردان لايقى پديد نيامده اند.
مطلب ديگر اين است كه بايد كوشش كنيم فكر خود را در حضرت حجت عجل الله تعالى فرجه با آنچه كه در متن اسلام آمده است ، تطبيق بدهيم . اغلب ما اين را به صورت آرزوى كودكانه يك انسان كه دچار عقده انتقام است ، در آورده ايم . گويى حضرت ، فقط منتظرند تا خداوند به ايشان اجازه دهد تا مثلا بيايند و ما مردم ايران با شيعه را غرق در سعادت كنند. آن هم شيعه اى كه ما هستيم ! خير، اين يك فلسفه بزرگ جهانى است ؛ زيرا كه اسلام يك دين جهانى است و تشيع به معنى واقعى آن يك امر جهانى است . امروز اين فكر در اروپا پيدا شده كه بشر در تمدن خود به مرحله اى رسيده كه گور خود را كنده و يك قدم بيشتر با آن فاصله ندارد. طبق اصول ظاهرى نيز همين طور است ، ولى اصول دين و مذهب به ما مى گويد: زندگى سعادتمندانه بشر در آينده است و اين دوره كنونى ، موقف مى باشد. آن دوره ، دوره عقل و عدالت است . هر فرد در زندگى سه دوره كلى دارد: كودكى ؛ كه دوره بازى و افكار كودكانه است ، جوانى ؛ كه دوره خشم و شهوت است ، عاقله مردى و پيرى ؛ كه دوره پختگى و حكومت عقل است . اجتماع بشرى نيز چنين است . يك دوره ، دوره اساطير و افسانه ها به تعبير قرآن ، دوره جاهليت است . دوره دوم ، دوره علم است ولى آميخته با جوانى ؛ يعنى خشم و شهوت كه عصر امروز ماست . و دوره سوم ، دوره معرفت و عدالت و صلح و انسانيت ، كه در راه است و اساسا مگر ممكن است كه خداوند، اين بشر را به عنوان اشرف مخلوقات ، آفريده باشد و قبل از اين كه به دوره بلوغ برسد، او را نابود كند؟
ما مسلمانان خوشوقتيم كه بر خلاف همه بدبينى هاى دنياى غرب به آينده بشريت خوشبين هستيم . امروزه بيشتر دانشمندان اميد خود را از بشريت قطع كرده و معتقدند بشر به بزودى به دست علم نابود خواهد شد. انيشتين مى گويد بشر با گورى كه به دست خود كنده ، يك گام بيشتر فاصله ندارد. پس از انفجار بمب اتمى هيروشيما قدرت تخريبى صنعتى روز به روز بيشتر مى شود. اگر جنگ جهانى سوم پيش بيايد غالب و مغلوب خاصى نخواهد داشت ، زيرا با فشار دادن چند دگمه كره زمين و تمام بشريت نبود خواهد شد. اگر ما ظواهر دنياى امروز را ببينيم ، بايد به كسانى كه به آينده بشريت بدبين و نا اميد هستند حق بدهيم . اما قرآن كريم نسبت به آينده بشريت اطمينان مى دهد؛ لذا ما با تكيه به ايمان الهى مى گوييم : براى بشريت اطمينان مى دهد؛ لذا با تكيه به ايمان الهى مى گوييم : براى بشريت از اين پرتگاه ها زياد پيدا شده است ، اما دست الهى بالاى همه دستهاست و كنتم على شفا حفرة من النار فانقدكم منها(62). با توجه به اين مطالب فوق روشن مى شود كه چرا در احاديث ما آمده اءفضل الاءعمال انتظار الفرج (63) زرا انتظار فرج همراه با خوبينى به آينده بشريت ، ايمانى است در سطح بسيار عالى (64).
خلاصه كتاب جاذبه و دافعه على (عليه السلام)
پيشگفتار
شخصيت عظيم اميرالمؤمنين (عليه السلام) وسعيتر و متنوعتر از آن است كه يك فرد بتواند در همه نواحى آن وارد شود و توسن انديشه را به جولان در آورد، بلكه حداكثر مى تواند در يك ناحيه معين و محدود بررسى محدودى داشته باشد. يكى از جوانب وجود حضرت على (عليه السلام)، ناحيه تاءثير او بر روى انسانها به شكل مثبت و منفى است كه از آن به ((جاذبه و دافعه )) تعبير مى كنند. به نسبت كه شخصيت مردى حقيرتر باشد، كمتر خاطره ها را به خود مشغول مى سازد و هر چه عظيم تر شد، خاطره انگيزتر و عكس العمل سازتر است ؛ خواه عكس العمل موافق يا مخالف و بدين علت شخصيت هاى خاطره انگيز و عكس العمل هاى زياد بر سر زبانها مى افتند و سوژه اشعار و داستانها و هنرهاى ديگران مى گردند؛ و اينها چيزهايى است كه در مورد على (عليه السلام ) به حد اعلا وجود دارد و او از اين نظر بى رقيب يا كم رقيب است .
امتياز اساسى على (عليه السلام) و ساير مردانى كه از پرتو حق روشن بوده اند اين است كه علاوه بر مشغول داشتن خاطرها و سرگرم كردم انديشه ها، به دل ها و روح ها نور و حرارت و عشق و نشاط و ايمان و استحكام مى بخشند. فيلسوفان شاگرد مى سازند، نه پيرو؛ رهبران انقلابى پيروان متعصب مى سازند، نه انسان هاى مهذب ؛ مشايخ عرفان ، ارباب تسليم مى سازند، نه مؤمن مجاهد فعال ؛ در هيچيك از اينها، گرمى و حرارت تواءم با نرمى و لطافت و صفا و رقتى كه تاريخ در پيروان على (عليه السلام) نشان مى دهد، نمى بينيم . در على (عليه السلام) هم خاصيت فليسوف است و هم خاصيت رهبر انقلابى و هم خاصيت پير طريقت و هم خاصيتى از نوع خاصيتى از نوع خاصيت پيامبران . مكتب او هم مكتب عقل و انديشه است ، هم مكتب انقلاب ، هم مكتب انضباط و تسليم و هم مكتب حسن و زيبايى و جذبه و حركت . على (عليه السلام ) پيش از آنكه درباره ديگران به عدل رفتار كند، شخصا موجودى متعادل بود و كمالات انسانيت را در خود جمع كرده بود: هم انديشه اى عميق داشت و هم عواطفى رقيق ، شير روز بود و عابد شب ، هم مفتى بود و هم حكيم ، هم عارف و هم رهبر اجتماعى ، هم قاضى و هم كارگر. بالاخره به تمام معنى يك انسان كامل بود با همه زيبايى هايش .
در اين كتاب اثبات شده است كه على (عليه السلام) يك شخصيت دو نيرويى بوده است ؛ با جاذبه ! قوى و دافعه شديد، و هر كس كه بخواهد در مكتب او پرورش يابد بايد دو نيرويى باشد. البته دو نيرويى بودن به تنهايى كافى نيست ، بايد ديد على (عليه السلام) چه كسى را جذب و چه كسى را دفع مى كرد و چرا؟ اى بسا دفع شدگان توسط او را جذب مى كنيم . در اين كتاب در قسمت دافعه على ، بيشتر به خوارج پرداخته شده است ، حال آنكه طبقات ديگر نيز هستند، ولى به خاطر اهميت بحث و مشكلات ديگر، فقط به آنها اكتفا شده است (65).

next page

fehrest page

back page