next page

fehrest page

back page

خوارج تا وقتى كه قيام مسلحانه نكرده بودند، حضرت با آنها مدارا كرد، ولى كم كم حزب و فرقه اى تشكيل دادند و مذهبى در دنياى اسلام بدعت نهادند و براى مذهب خود اصولى ساختند و گفتند: كسى از ماست كه اولا عثمان ، على (عليه السلام)، معاويه و هر كسى كه حكميت را بپذيرد، كافر بداند و بقيه ، چون كافرند، ازدواج با آنها ممنوع و قتل و غارت آنها آزاد است . ثانيا عمل را جزء ايمان شمردند و گفتند: هر كس مرتكب گناه كبيره شود كافر است . ثالثا امر به معروف و نهى از منكر را بدون شرط دانستند و گفتند: در مقابل هر ظلمى بايد قيام كرد و بدين ترتيب خود عليه حكومت ، ياغى شدند. اين عده را ديگر نمى شود آزاد گذاشت . حضرت براى اتمام حجت ، يك بار ابن عباس را فرستاد و بار ديگر، خود رفت و دو سوم آنها را برگرداند و با بقيه جنگيد و آنها را كشت و فقط ده نفر زنده ماندند. حضرت آنها را به سگ هار تشبيه كرده ؛ كه هر كس را گاز بيگرند هار مى شود و نيز فرمودند كه فقط خود وى حريف آنها بود زيرا كه غير او جراءت نمى كرد بر آنها شمشير بكشد. خوراج خصوصياتى داشتند: يكى شجاعت و فداكارى زياد. ديگرى متنسك و متعبد بودن شديد؛ كه ديگران را زياد به شك و شبهه مى انداخت . و خصوصيت سوم آنها جهالت آنهاست ؛ و به همين علت حضرت به آنها ((شرار الناس )) مى گويد(42). ما اگر باشيم مى گوييم : چنين شخصى بالاخره هر چه باشد فكر عبادتش است و آدم خوبى است ؛ اما حضرت ، آنها را بديترين مردم مى داند؛ زيرا تيرهايى بودند در دست شياطين و منافقان زيرك .
اين مشكل بزرگ على (عليه السلام)، هميشه در دنيا هست . هميشه ابن ملجم ها و خشك مقدس ها چون تيرهايى ، ابزار دست شياطين هستند و هميشه براى گول خوردنها و تهمت زدنها كه مثل على (عليه السلام) را بگويند كافر شده است ، آماده اند. هر دانشمند بزرگى را ببينند، مى گويند، كافر و مرتد است . ما كه هر سال براى على (عليه السلام) جشن مى گيريم ، به خاطر نكات آموزنده زندگى اوست . يكى از نكات همين مبارزه با خوارج است ؛ يعنى مبارزه با خشك مقدسى و جهالت . نتيجه اين كه على (عليه السلام) شيعه جاهل نمى خواهد(43).
صلح امام حسن (عليه السلام)
مساءله اى كه از قديم الايام مطرح بوده است كه چه شد كه امام حسن (عليه السلام) با معاويه صلح كرد؟ برخى گفته اند: اساسا امام حسن (عليه السلام ) و امام حسين (عليه السلام) دو روحيه مختلف داشتند؛ يكى طبعا جنگ طلب بوده است و اصلا دو روش متناقض داشته اند؛ در حالى كه حقيقت ، چنين نيست و اختلاف عمل آنها به خاطر شرايط مختلف است . قبل از بحث درباره اين شرايط به بحثى راجع به دستور اسلام در مورد جهاد مى پردازيم .
اين كه اسلام اساسا دين جنگ است يا دين صلح ، سؤ ال اشتباهى است . حتى اگر در زندگى پيامبر (ص ) هم نگاه كنيم مى بينيم كه آن حضرت در مكه روش مسالمت آميز اختيار مى كنند و در مدينه اجازه جنگ مى دهند، ولى باز هم پيمان صلح حديبيه را امضا مى كنند. حضرت على (عليه السلام) نيز بعد از 25 سال سكوت ، دست به چند جنگ خونين مى زند و از طرفى در صفين على رغم ميل باطنى ، صلح مى كند. مى توان پرسيد: چرا امام ، جنگ را ادامه نداد؟ حداكثر اين بود كه مثل پسرش امام حسين (عليه السلام) كشته شود اين سؤ ال مانند آن است كه بگوييم چرا پيامبر (ص ) در ابتداى دعوت خودش نجنگيد، حداكثر اين بود كه مثل امام حسين (عليه السلام) كشته شود. پس بايد بحث را كلى تر مطرح نماييم . در اسلام ، جهاد در چند مورد پيش مى آيد: يكى جهاد ابتدايى است ؛ يعنى ابتدا كردن به جنگ با ديگران ، مخصوصا مشركان براى از بين بردن شرك كه فقط بر افراد بالغ ، عاقل ، آزاد و مرد واجب است و اذن امام در آن شرط است . مورد دوم جهاد دفاعى است ؛ يعنى آن جا كه حوزه اسلام مورد حمله دشمن قرار گرفته ، برعموم مسلمين حتى آنها كه خود، در منطقه مورد تجاوز نيستند، دفاع واجب است . نوع سوم هم نظير جهاد است ، ولى احكامش با جهادهاى عمومى فرق مى كند و آن اين است كه فردى در قلمرو كفار زندگى كند و محيطش مورد هجوم دسته اى از كفار قرار گيرد. اين فرد براى حفظ جان و ناموس خود بايد بجنگد و اگر كشته شود، اجرش مثل شهيد است . مورد ديگر، قتال اهل بغى است ؛ يعنى اگر در بين مسلمين ، جنگ داخلى در بگيرد بايد بين آنها صلح برقرار كرد و گرنه بايد با ظالم جنگيد و از مظلوم دفاع كرد. مورد آخر هم مساءله قيام خونين براى امر به معروف و نهى از منكر است ؛ يعنى پيمان نجنگيدن و همزيستى مسالمت آميز؛ اما به شرط اين كه مدتش معين باشد و متضمن مصلحت مسلمين باشد. شرايطى كه مصلحت صلح را ايجاب مى كند، عبارتند از: كمتر بودن قدرت مسلمين كه بايد فعلا صبر نموده كسب قدرت نمايند، اينكه صلح نقشه اى است براى جلب يك پشتيبانى ، يا در مدت صلح اميد آن است كه طرف مقابل ، اسلام آورد. هر وقت اين جهات ، منتقى شد ادامه دادن صلح ، جايز نيست . توجيه صلح صدر اسلام ، كه بودن قدرت مسلمين است و توجيه صلح حديبيه ، اميد به اسلام آوردن مشركين . اما شرايط زمان امام حسن و امام حسين (عليه السلام) چنان است كه اگر هر يك جاى ديگرى باشد همان كارى را مى كند كه ديگرى انجام داده بود.
اسلام بنا به نص قرآن ، هم دين صلح است و هم دين جنگ ؛ يعنى هر دوى اينها را جايز شمرده ؛ اما نه به عنوان يك اصل ثابت و هميشگى . چه بسا جنگهايى كه مقدمه صلحى هستند و چه بسا صلحى كه مقدمه جنگى پيروزمند است . صلح ، تابع شرايط است ؛ تابع اثرى است كه از آن گرفته مى شود. بايد ديد كه در شرايط خاص ، كدام يك ما را به هدف اسلام نزديكتر مى كند.
اين نكته نيز قابل توجه است كه اگر اسلام ، جهاد را جايز مى شمارد بدين معنا نيست كه آن را در تمام شرايط لازم مى داند و بالعكس . جواز صلح نيز به معناى رد جنگ و طرفدارى هميشگى صلح نيست (44) (45)
اما بحث اصلى ما درباره تفاوتهاى شرايط زمان امام حسن و امام حسين (عليه السلام) است . تفاوتهايى كه بسيارى موجود است كه در اين جا به بعضى از آنها اشاره مى شود:
اولين تفاوت ، اين است كه امام حسن (عليه السلام) در مسند خلافت بود و معاويه به عنوان يك طاغى قيام كرده بود و عمل خود را هم توجيه اسلامى مى كرد و خود را به عنوان يك معترض به حكومتى كه بر حق نيست معرفى مى كرد و تا آن زمان هم ادعاى خلافت نمى كرد. كشته شدن امام حسن (عليه السلام) در اين شرايط، به معناى كشته شدن خليفه مسلمين و شكست مركز خلافت بود. ولى وضع امام حسين (عليه السلام ) وضع يك معترض بود، در برابر حكومت موجود. پس وضع آنها درست بالعكس هم است . امام حسن (عليه السلام) اگر كشته مى شد خليفه مسلمين در مسند خلافت كشته شده بود و اين همان بودكه امام حسين (عليه السلام) هم از آن احتراز داشت و براى حفظ حرمت مكه ، آن را ترك كرد، تا جانشين پيامبر در اين مكان مقدس كشته نشود و حضرت على (عليه السلام) هم به همين خاطر از عثمان دفاع مى كرد، تا بى احترامى به مسند خلافت نشود.
تفاوت ديگر اين كه درست كه در زمان امام حسن (عليه السلام) نيروهاى كوفه ضعيف شده بود اما بدان معنى كه بكلى از بين رفته باشد. روحيه ها خراب بود؛ اما اگر امام حسين (عليه السلام) ايستادگى مى كرد، مى توانست لشكر انبوهى فراهم آورد كه تا حدى با لشكر جرار معاويه برابرى كند، اما نتيجه چه بود؟ در صفين كه نيروى عراق ، بهتر و بيشتر بود معاويه را تا سر حد شكست بردند و آن نيرنگ ، جنگى چند ساله بين دو گروه عظيم مسلمين رخ مى داد و چندين ده هزار نفر از دو طرف ، كشته مى شدند و نتجه نهايى آن يا خستگى دو طرف بود كه بروند سر جاى خود، يا مغلوبيت امام حسن (عليه السلام) و كشته شدنش در مسند خلافت . اما امام حسين (عليه السلام) يك جمعيت دارد كه تنها هفتاد و دو نفر است ، تازه آنها را مرخص ‍ مى كند و مى گويد خلافت . اما امام حسين (عليه السلام) يك جمعيت دارد كه تنها هفتاد و دو نفر است . تازه آنها را هم مرخص مى كند و مى گويد: اگر كه مى خواهيد برويد برويد، من خودم تنها هستم . آنها ايستادگى مى كنند تا كشته مى شوند، يك كشته شدن صد در صد افتخارآميز.
در ساير شرايط نيز اين دو امام خيلى با يكديگر فرق داشته اند. سه عامل اساسى كه در قيام امام حسين (عليه السلام) دخالت داشته ، هر كدام در زمان امام حسن (عليه السلام) به شكل ديگرى مى باشد: اول اين كه از امام حسين (عليه السلام) تقاضاى بيعت شد؛ آن هم بيعتى كه يزيد به والى مدينه دستور داده بود كه بدون هيچ رخصتى از امام حسين (عليه السلام) بيعت بگيرد، ولى از امام حسن (عليه السلام) تقاضاى بيعت نشد و طبخ تاريخ ، كسى از نزديكان امام هم با معاويه بيعت نكرد. مساءله بيعت ، امام حسين (عليه السلام) را وادار به مقاومت شديد كرد؛ كه اين مساءله در جريان كار امام حسن (عليه السلام) وجود ندارد.
عامل دوم قيام امام حسين (عليه السلام)، دعوت كويه بود، به عنوان يكى شهر آماده . اگر امام حسين (عليه السلام) جواب آن هجده هزار نامه را نمى داد، مسلما در مقابل تاريخ ، محكوم بود و مى گفتند كه زمينه مساعدى را از دست داد؛ در حالى كه از نظر تاريخى براى ايشان اتمام حجت و اعلام آمادگى شده بود؛ اما در كوفه امام حسن (عليه السلام) اوضاع كاملا برعكس ‍ بود؛ كوفه اى خسته و متفرق ؛ يعنى اتمام حجت بر خلاف شده بود و مردم كوفه نشان داده بودند كه ما آمادگى نداريم و حتى قصد جان حضرت را مى كردند.
عامل سوم در قيام امام حسين (عليه السلام) مساءله امر به معروف و نهى از منكر است كه اگر دعوت مردم هم نبود، حضرت ، قيام مى كرد؛ زيرا كه در اين 20 سال حكومت معاويه ، ماهيت وى معلوم شده بود و وضع فرزندشن نيز معلوم بود، ولى معاويه ، زمان امام حسن (عليه السلام) يك معترض ‍ است كه به خون خواهى عثمان قيام كرده و از ديد مردم كوفه ، اگر چه آدم بدى است ، ولى حاكم خوبى مى تواند باشد. علاوه بر اين ، كاغذ سفيد با امضا خدمت امام حسن (عليه السلام) فرستاده كه هر چه تو بگويى عمل مى كنم ؛ مگر تو نمى خواهى احكام دين اجرا شود، من هم همان كار را مى كنم . با چنين وضعى اگر امام حسن (عليه السلام) صلح نمى كرد و جنگ را ادامه مى داد كه دو سه سال هم طول مى كشيد و ده ها هزار نفر آدم كشته مى شد. قطعا تاريخ ، حضرت را ملامت مى كرد كه معاويه تنها مى خواهد خودش حكومت كند، نه از تو مى خواهد او را اميرالمؤمنين بخوانى ، نه مى خواهد بيعت كنى ، به شيعيانت هم كه امان داده است و وعده بخشيدن ماليات بخشى از كشور را هم به تو براى شيعيانت داده است ، تو چرا صلح نكردى . ولى وقتى امام حسن (عليه السلام) صلح كرد، دست معاويه رو شد و تاريخ ، او را محكوم كرد و نشان داد كه آدم دغلبازى است و خودش هم گفت كه من براى حكومت جنگيدم نه براى دين .
مساءله ديگر، اين است كه امام حسين (عليه السلام) يك منطق بسيار رسا داشت ؛ مى فرمود: كسى كه سلطان ظالمى را ببيند كه حرام خدا را حلال كرده و در مقابل چنين ستمگرى سكوت كند، گناهكار است . اما براى امام حسن (عليه السلام) اين مساءله مطرح نيست ؛ زيرا هنوز ماهيت معاويه آشكار نشده است و مى بينيم كه بعدها هم عده اى پشيمان شدند و دوباره به امام پيشنهاد جنگ دادند. حضرت فرمود: تا مرگ معاويه بايد صبر كرد؛ يعنى اگر حضرت زنده مى ماند، او نيز مانند امام حسين (عليه السلام) قيام مى كرد.
موارد قرار داد نيز چنان گنجانده شد كه افتضاح دستگاه اموى را بسيار بهتر معرفى مى كرد:
1 - حكومت به معاويه واگذار مى شود؛ به شرط عمل به كتاب خدا و سنت پيامبر (ص ) و سيره خلفاى صالح . اين همان حرف اميرالمؤمنين (عليه السلام ) است كه فرمود: مادامى كه ظلم ، فقط بر شخص من است و ساير كارها در مجراى خودش هست ، من تسليمم . حضرت هم مى فرمايد: مادامى كه فقط من از حقم محروم هستم و غاصب ، متعهد مى شود كه امور مسلمين را از مجراى صحيح اداره كند، من حاضرم كنار بروم .
2 - پس از معاويه ، حكومت ، متعلق به امام حسين (عليه السلام)، و اگر نبود، متعلق به امام حسين (عليه السلام) است ؛ يعنى كه صلح موقتى است و معاويه حق تعيين جانشين ندارد.
3 - معاويه بايد لعن على (عليه السلام) را متوقف كند و از او جز به نيكى ياد نكند. اين جا نيز معاويه زير سؤ ال مى شود كه اگر كار تو درست بود، چرا دست كشيدى و اگر خلاف بود چرا مى كردى ! كه البته معاويه اين بند قرار داد را هم زيرا پا گذاشت .
4 - بيت المال كوفه از تسليم امر، مستثنى است و معاويه بايد سالانه دو ميليون درهم براى امام حسن (عليه السلام) بفرستد. حضرت مى خواستند بدين وسيله نياز شيعيان را از دستگاه حكومت معاويه رفع كنند.
5 - تبعيض نبايد وجود داشته باشد. همچنين نبايد كسى را به خطاهاى گذشته مؤ اخذه كرد و اصحاب على (عليه السلام) بايد در امان باشند و مورد آزار حكومت واقع نشوند. با اين مورد و مورد سوم ، حضرت خواستند نشان بدهند كه ما از همين حالا به ورش تو بدبين هستيم و ديديم كه معاويه ، همه موارد را نقض كرد.
شايد سؤ ال شود كه چگونه است كه حضرت على (عليه السلام) مى فرمود: من حاضر نيستم حتى كى روز حكومت معاويه را تحمل كنم ، ولى امام حسن (عليه السلام) راضى به حكومت معاويه شد؟ جواب اين است كه : دو مورد فوق با هم فرق دارند، حضرت امير (عليه السلام ) حاضر نيست يك روز، معاويه به عنوان نايب و منسوب از طرف او حكومت كند، در حالى كه امام حسن (عليه السلام) نمى خواهد معاويه را نايب خود كند، مى خواهد كنار برود؛ به عبارت ديگر صلح امام حسن (عليه السلام) كنار رفتند است ، نه متعهد بودن . در اين قرار داد، سخنى از جانشينى پيامبر و خلافت برده نشده است ؛ سخن اين است كه من كنار مى روم تا كار به عهده او باشد به شرط اين كه كار را درست انجام دهد. ولى حضرت امير (عليه السلام) مى فرمود كه من حاضر نيستم معاويه از طرف من جايى حاكم باشد و شرايط صلح نيز شامل اين مساءله نيست (46).
سخنى درباره امام زين العابدين (عليه السلام)
امام زين العابدين قهرمان معنويت است و از فلسفه هاى وجودى ايشان اين است كه وقتى انسان ، خاندان پيغمبر (عليهم السلام ) را مى نگرد كه حقيقت اسلام تا چه حد در آنها نفوذ داشته است ، به صحت اين دين معتقدتر مى شود. نمازهايشان واقعا پرواز روح به سوى خدا بود و كاملا از دنيا غافل مى شدند. امام سجاد (عليه السلام) پيك محبت بود؛ هر جا فقير يا غريبى مى ديد، او را نوازش مى كرد. با اين كه فرزند پيغمبر (ص ) است ، هنگام حج با قافله هايى مورد كه او را نشناسند و مانند خدمتگزار قافله رفتار مى كند؛ تا به فرموده خود، ((توفيق خدمت به مسلمان برايش پيدا شود(47))). براى ايشان فرصتهايى مثل فرصت امام حسين يا امام صادق (عليه السلام) پيش نيامد، اما حضرت ، با گريه ياد قيام سيدالشهدا را زنده نگاه مى داشت و با دعا مضامين اسلام را به ديگران معرفى مى فرمود(48).
امام صادق (عليه السلام) و مساءله خلافت
در مورد حضرت صادق (عليه السلام) دو سؤ ال وجود دارد: يكى اين كه در زمان حضرت ، يك فرصت مناسب سياسى به وجود آمد و بنى عباس از اين فرصت استفاده كردند؛ چرا امام استفاده نكرد و ديگر اين كه چرا امام به نامه ابو سلمه كه ايشان را دعوت به پذيرش خلافت كرده بود، جواب نداد؟
فرصت امام صادق (عليه السلام) از اين راه پيدا شده بود كه از زمان شهادت امام حسين به بعد به تدريج حس تنفر نسبت به بنى اميه اوج گرفت و فسق و فجور آنها نيز وجهه آنها را ساقط كرده بود و كم كم قيامهايى از سوى علويان به وقوع پيوست و با اين كه خود قيام كنندگان ، از ميان رفتند ولى حركت آنها از نظر تبليغاتى ، فوق العاده اثر گذاشت ؛ مخصوصا در خراسان با رفتن و شهادت يحيى بن زيد بن على بن حسين كه نارضايتى شديدى نسبت به حكومت بنى اميه بهوجود آورد. بنى عباس از اين فرصت ، حداكثر استفاده را كردند؛ بدين شكل كه مخفيانه مبلغينى تربيت مى كردند كه مردم را به شورش عليه امويان تشويق مى كردند؛ ولى شخص معينى به عنوان رهبر انتخاب نمى كردند و تحت شعار ((الرضا من آل محمد(49))) عمل مى كردند كه از همين جا معلوم مى شود كه اساسا زمينه مردم ، زمينه اهل پيامبر (ص ) و زمينه اسلامى بوده نه تعصبان نژادى و قومى و خلاصه چرا امام از اين فرصت استفاده نكرد؟
از طرف ديگر، بنى عباس دو مبلغ مهم داشتند كه مهمترين حركات ، توسط آنها صورت مى گرفت . ابومسلم در خراسان و ابوسلمه در عراق كه ابومسلم به ابوسلمه حسادت مى ورزيد و مى خواست كه او را از سر راه بردارد. ابوسلمه بعد از كشته شدن ابراهيم امام (رئيس اصلى عباسيان ) و واگذارى منصب او به سفاح ، خواست كه خلافت را از آل عباس به آل ابوطالب بازگرداند و دو نامه محرمانه به مدينه فرستاد؛ يكى براى امام صادق (عليه السلام) و يكى براى عبدالله بن حسن بن حسن بن على بن ابيطالب و از آنها دعوت به خلافت كرد؛ ولى امام صادق (عليه السلام) نامه ابو سلمه را سوزاند و به آن اعتنايى نكرد.
در پاسخ بايد گفت : قضيه ابو سلمه بسيار روشن است . وى مردى سياسى بوده ؛ نه شيعه و طرفدار امام صادق (عليه السلام)، و سياستش از اين كه به سود آل عباس باشد، يكباره تغيير مى كند و چون هر كسى را هم نمى شد براى خلافت معرفى كرد، بلكه خليفه ، كسى بايد باشد كه مورد قبول مردم باشد و از طرفى از آل عباس هم كه نمى خواست باشد، لذا فقط مى ماند آل ابوطالب كه در آنها هم دو شخصيت مبرز هست ، عبدالله محض و امام صادق (عليه السلام)، به همين دليل سياست مآبانه به هر دو نامه نوشت كه تيرش به هر جا اصابت كرد، از آن جا استفاده كند. پس در كار وى هيچ خلوصى مطرح نبوده است . به علاوه ، اين كار، كارى نبوده كه به نتيجه برسد، و دليل اعلى (عليه السلام) آن هم اين است كه هنوز جواب نامه عبدالله به ابوسلمه نرسيده كه وى توسط ابومسلم كشته شد و غائله بكلى خوابيد. پس جاى تعجب است از كسانى كه امام صادق (عليه السلام) را به خاطر جواب رد دادن به ابوسلمه ، زيرا سؤ ال مى برند، زيرا كه اين جا نه شرايط معنوى (خلوص نيت فرد) در بين بوده و نه شرايط ظاهرى و امكانات لازم .
جريان ديگرى كه لازم است به آن اشاره شود مربوط به محمد فرزند عبدالله محض است كه از فرزندان امام حسن مجتبى (عليه السلام) مى باشد. در اوايل كار كه اين نهضت ضد امورى در حال شكل گيرى بود، بزرگان بنى هاشم در محلى گرد آمدند و با محمد بن عبدالله به مهدى امت بيعت كردند. امام صادق (عليه السلام) در آن جلسه با اين امر مخالفت نمودند و گفتند كه اگر به نام مهدويت قيام كنى من بيعت كنم ولى اگر به عنوان امر به معروف و نهى از منكر باشد از تو حمايت مى كنم . امام در همان جلسه اعلام كردند كه محمد بن عبدالله خليفه نشود و همين بنى عباس كه حالا با او بيعت كرده اند او را خواهند كشت (50).
اما امام صادق (عليه السلام) چرا شخصا از فرصت استفاده نكرد و قيام نفرمود؟ در توضيح بايد گفت كه زمان امام صادق از نظر اسلامى يك زمان منحصر به فرد است ، كه انقلابها و نهضتهاى فكرى بيش از نهضتهاى سياسى مشاهده مى شود؛ در حالى كه زمان امام حسين (عليه السلام) اختناق كاملى حكمفرما بود؛ به شكلى كه اگر امام حسين (عليه السلام) قيام نمى كرد بايد انزوا اختيار مى كردند؛ ولى در زنده ماندن امام صادق (عليه السلام )، رهبرى فكرى و عقيدتى دنياى اسلام و جهت دادن به سرنوشت اسلام مطرح بود. در زمان امام حسين (عليه السلام) فقط يك مساءله براى دنياى اسلام مطرح بود و آن خلافت بود، خلافت به معنى همه چيز بود و بر جميع شؤ ون ، نظارت كامل داشت و براى همين مى بينيم كه از زندگى امام حسين (عليه السلام) تا قيام حضرتش نمى توان هيچ سراغى و خبرى از امام حسين (عليه السلام) گرفت و اگر حضرت همان طور تا پنجاه سال هم زندگى مى كرد وضع همينگونه بود. اما در اواخر دوره بنى اميه و در زمان بنى عباس اوضاع ، شكل ديگرى به خود گرفته بود؛ اولا آزادى فكرى در مردم پيدا شد و ثانيا: شور و نشاط علمى به كم سابقه اى پديد آمد، كه اين نشاط علمى عوامل مختلفى داشت از جمله : محيط صد در صد اسلامى و تشويق هاى اسلام به طلب علم ، ورود نژادهاى غير عرب كه در اثر فتوحات گسترده ، تازه مسلمان شده بودند و مى خواستند ماهيت اسلام را بيشتر و بهتر بشناسند و بيشتر هم تعمق مى كردند، اعتقاد به جهان - وطنى اسلامى ؛ يعنى همه مناطق مسلمان نشين را وطن خود مى دانستند و فرقى نمى كرد كه استاد كجايى باشد و شاگردش كجايى و نيز وجود تسامح دينى و همزيستى با اهل كتاب كه اغلب اهل علم بودند و مسلمانان از آنها به خوبى استفاده مى كردند.
در اين زمان ، يك مرتبه مى بينيم كه بازار جنگ عقايد، داغ مى شود و گروه هاى مختلفى در مسائل مختلف اسلامى مثل : علم قرائت ، علم تفسير، علم حديث و علم فقه پديد مى آيد كه از همه اينها مهمتر، بحثهاى كلامى بود و از همه خطرناكتر زنادقه ، بودند كه به راحتى و علنا خدا را انكار مى كردند. جريانات خشك مقدسى و خوارج نيز حضور داشت و امام صادق (عليه السلام) با همه اينها مواجه بودند و در تمام زمينه هاى فوق مى بينيم كه شاگردانى برجسته تربيت مى كردند. امام صادق (عليه السلام) در علم قرائت و تفسير در برابر تحريفات و تفسيرهاى غلط ايستادگى مى كردند و نيز در علم حديث به بيان احاديث صحيح مى پرداختند، همچنين در عرصه فقه قوى ترين مكتب فقهى آن زمان را تاءسيس نمودند به طورى كه امامان اهل تسنن همه مستقيم يا باواسطه نزد امام شاگردى كرده اند و بزرگان آنها به علم و فضيلت امام اعتراف دارند(51). در علوم عقلى نيز در ادامه اهتمام ديگر معصومين ، امام صادق (عليه السلام) باعث ترويج مسائل عقلى در دين شدند و اولين مدارس عقلى را در دنياى اسلام تاءسيس نمودندكه از شاگردان ايشان مى توان به هشام بن الحكم كه در علم كلام برترين زمان خود بوده و نيز جابر بن حيان كه به پدر علم شيمى در دنيا معروف است اشاره كرد.
در مجموع ، مشاهده مى شود كه زمينه اى براى امام صادق (عليه السلام) فراهم شد كه نه قبل از آن براى هيچ امامى فراهم بود، نه بعد از آن . زيرا كه امامان بعدى اغلب عمر در زندان بودند و يا در همان جوانى مسموم مى شدند ولى امام صادق (عليه السلام) هم عرم طولانى ترى داشتند و هم محيط نسبتا مناسبى . ما اين مطلب را كه ائمه بعد آمدند و ارزش قيام امام حسين را ثابت و روشن كردند، درك نمى كنيم . اسلام كه فقط و فقط مبارزه با ظالم را مطرح نمى كند. اگر آن را هم مطرح مى كند، به خاطر نشر اسلام است كه امام صادق (عليه السلام) اين وظيفه را به خوبى انجام دادند ولى از روش به ظاهر متفاوت . اگر امام صادق (عليه السلام) نبود، ما امروزه ارزش نهضت حسينى را نفهميديم ؛ اما در عين حال كه امام صادق (عليه السلام) متعرض امر حكومت نشد، ولى با خلفا هم كنار نيامد و مبارزه مخفى مى كرد و چنان بود كه منصور عباسى درباره ايشان مى گفت كه همچون استخوانى است ، در گلوى عباسيان ، نه مى توانند بيرونش آورند و نه آنكه فرو برندش (52).
موجبات شهادت امام موسى كاظم (عليه السلام)
همه ائمه (عليهم السلام ) به استثناى حضرت مهدى عجل الله تعالى فرجه كه در قيد حيات هستند، شهيد از دنيا رفته اند و اين ، يكى از مفاخر بزرگ آنهاست و خودشان نيز هميشه آرزوى شهادت در راه خدا را داشتند. هر يك از ائمه ما به لقى مشهورند ولى اين دليل نمى شود كه بقيه صاحب اين صفت نبوده اند. اگر ما لقب ((شهيد)) را براى امام حسين (عليه السلام) به كار مى بريم ، معنايش اين نيست كه ائمه ديگر ما شهيد نشده اند. اما سؤ ال اينجاست كه بقيه ائمه را شهيد شدند؟ آنكه كه در مقابل دستگاه ظلم قيام نكردند. بعضى فكر مى كنند كه فقط امام حسين (عليه السلام) عليه دستگاه ظلم و قيام كرد و بقيه ، تقيه مى كرده اند و با دستگاه ظلم كارى نداشته اند. خير، چنين نيست . يك مسلمان واقعى - چه رسد به امام مسلمين - امكان ندارد با دستگاه ظلم زمان خود سازش كند، بلكه هميشه با آنها مبارزه مى كند، اما تفاوت ، در شكل مبارزه است . يك وقت مبارزه علنى است ، اعلان جنگ است و يكبار هم غير علنى ؛ كه در اين نوع دوم هم كوبيدن و لجن مال كردن طرف و علنى كردن بطلان او نيز هست ، اما نه به صورت شمشير كشيدند. همه ائمه سازش ناپذير بودند. منتها روش سازد نكردن آنها، بنابر مقتضيات زمان ، تفاوتهايى دارد. منظور از تقيه ، سكون و بى حركتى نيست . تقيه ؛ يعنى در يك شكل مخفيانه و در حالتى استتارى از خود دفاع كردن ؛ يعنى بيشتر زدن و كمتر خوردن ، نه دست از مبارزه برداشتند. اگر مقاومتهاى ائمه (عليهم السلام ) و بر ملا كردنهاى حقايق دشمنان توسط آنها نبود، ما امروز هارون و مخصوصا ماءموران را در رديف قديسين و بزرگان شمرديم .

next page

fehrest page

back page