در جواب مى گوييم كه اين اشتباه است كه خيال كنيم همين قدر كه انسان ، به اصطلاح ، انسان بيولوژيكى شد، ديگر جان و مالش محترم است ؛
حال در هر شرايطى باشد. خير، از نظر زيست شناسى فرقى بين معاويه و ابوذر نيست . ولى در باب حقيقت انسان ، سخن از جنبه زيست شناسى او
نيست ؛ سخن از انسانى است كه با معيارهاى انسانيت . براى همين ، گاه يك نفر به ظاهر انسان ، ضد انسان مى شود. كسى كه بر ضد توحيد، بر
ضد عدالت و بر ضد خوبيها قيام كرده اصلا احترام ندارد. نه اين كه خون و مالش احترام دارد و از بين بردن آنها كار زشتى است و ما براى هدف
مقدس ؛ اين كار زشت را انجام مى دهيم . خير، اصلا آن خون و آن مال ارزشى ندارد. پس اين طور نيست كه در عين اين كه اين مالها محترم است ، پيغمبر
اجازه تصاحب آنها را، چون كه هدفش مقدس بوده ، داده است ؛ بلكه اگر هدف مقدسى هم نبود، اين
مال احترام نداشت . مساءله ديگر، مساءله اهم و مهم است ، اگر مساءله ايمان و حقيقت مطرح نبود و مساءله حقوق اجتماعى و حقوق افراد مطرح بود، مانعى
ندارد كه مثلا براى نجات جان يك فرد انسان دروغ بگويد، زيرا بعدا كه كشف بشود وى دروغ را به خاطر حفظ جان وى گفته ، عيبى براى او به
شمار نمى آورند. اما اگر من بخواهم مردم را به خدا دعوت كنم و دليلى دروغ ذكر كنم ؛ بعد معلوم شود كه دليلم دروغ و بى حقيقت بوده و با دروغ ،
مردم را با ايمان كرده ام ، اين كار ضربه اى به ايمان مى زند كه التيام پذير نيست . هرگز اسلام براى ايمان و در راه دعوت به حق و حقيقت ،
دروغ را اجازه نمى دهد. ساير كارها هم همين طور است .
ارزش مساءله تبليغ و شرايط مبلغ (19)
يكى از آموزش هاى لازم از سيره مقدس رسول اكرم (ص )، آموزش نحوه دعوت به حق و نحوه تبليغ و رساندن حق به مردم است . مساءلة تبليغ و
ارشاد و هدايت مردم در حقيقت ، مساءله حركت دادن است ؛ حركت دادن به سوى خدا. خيلى از مكتبها مى توانند بشر را حركت دهند، اما به سوى آخور! به
سوى منافع شخصى . كمى مقدستر بگوييم ؛ به سوى احقاق حقوقشان ؛ البته اين كار هم يكى از برنامه هاى كوچك انبياست ؛ ولى برنامه بزرگ
آنها، حركت دادن انسان از منزل نفس ، به سوى حق مى باشد. بشر را از خودى رهاندن و به حق رساندن ؛ يعنى مى توانند بشر را از درون خودش ،
عليه خودش برانگيزانند، كه اسم اين كار توبه است . اگر كسى مى توانست در اين كار با انبيا رقابت كند، آن وقت مى توانيم برايش ارزشى
قايل شويم (20).
قرآن ، امر تبيغ را در سطحى بسيار بالا برده است و در حالى كه مى توانست به طور خصوصى فقط به شخص پيامبر (ص ) بگويد: انا
سنلقى عليك قولا ثقيلا(21) يا الم نشرح لك صدرك (22) اين كالام را در اختيار همه امت مى گذارد تا بفهماند كه كار تبيلغ ، كار
انسانى نيست . مساءله شرح صدر آن قدر اهميت دارد كه مى بينيم پس از برگزيده شدن موسى (عليه السلام)، اولين تقاضاى وى رب اشرح لى
صدرى (23) است و اولين منت بر پيامبر، در سوره انشراح ، همين اعطاى شرح صدر به آن حضرت است . پس ، از قرآن مى آموزيم كه اولين
شرط در امر تبليغ ، داشتن شرح صدر و سينه اى گشاده است (24).
ممكن است اين سؤ ال شود چرا پيام رسانى اين قدر مشكل است ؟ پاسخ اين است كه همه پيام رسانيها اين قدر
مشكل نيست ؛ گاه حكمى توسط ماءمور دادگسترى به متهم ابلاغ مى شود كه ابلاغ حسى است و مشكلى هم ندارد. اما بالاتر از ابلاغ حسى ، ابلاغ به
عقل و فكر است ؛ يعنى مطلب را آن چنان بيان كند كه تا عقل ، نفوذ كند، پيغمبران مى خواهند سخنشان را در درجه
اول به عقلها ابلاغ كنند. اگر مى بينيد كه مسيحيت ، بر ضد اين سخن قيام كرده و مى گويد: حساب ايمان از
عقل جداست و عقل ، حق مداخله ندارد، در اثر تحريف مسيحيت است . مسيح اصلى ، هرگز چنين سخن نمى گويد. قرآن نيز راهش را معين كرده است ؛ راه آن
دعوت به خداست ، دعوت به چيزى كه بايد عقهاآن را بپذيرند، آن هم با دليل و برهان و سخن منطقى .
اما آيا كافى است كه پيامها به عقل برسد؟ اگر چنين است ، فلاسفه نيز بايد
مثل پيامبران موفق مى بودند. پيام الهى ، گذشته از اين كه بايد در عقلها نفوذ كند، بايد در عمق روح بشر هم وارد شود؛ يعنى تمام وجودش را در
اختيار بگيرد و به اين دليل ، پيامبرانند كه مى توانند بشر را در راه حقيقت به حركت در آورند، نه فيلسوفان ، فيلسوف بلاغ دارد، اما بلاغش مبين
نيست . بايد سخن خود را در لفافه صدها اصطلاح بيان نمايد، اما پيامبران ، حرف خود را با دو سه كلمه ، با بلاغ مبين چنان بيان مى كنند كه همه
اقشار اجتماع آن را مى فهمند ، منتها هر كس به فراخور ظرفيت خويش .
نكته مهم ديگرى كه كه يك مبلغ بايد رعايت كند اجتناب از قول بدون علم است ؛ يعنى آن جا نمى داند، با
كمال صراحت بگويد: نمى دانم . پيامبر (ص ) با آن دانشش مى گويد: و ما اءن من المتكلفين (25) ما را به اين كار شايسته تريم (26).
روش تبليغ
خداوند در قرآن كريم مى فرمايد: يا اءيها الذين النى انا اءرسلناك شاهدا و مبشرا و نذيرا(27) در اين جا لازم است توضيح مختصرى در مورد
تبشير و انذار بدهيم : تبشير؛ يعنى مژده دادن و تشويق ؛ مثلا شما مى خواهيد فرزندتان را به كارى وادار كنيد، آثار و فوايد آن را برايش مى
گوييد، تا ميل و رغبت او براى اين كار تحريك شود و روحش متمايل به آن كار گردد. راه ديگر انذار است ؛ انذار با ترساندن فرق دارد. انذار؛
يعنى اعلام خطر نمودن ؛ مثلا براى اينكه بچه را وادار به كارى كنيد، عواقب خطرناك ترك آن كار را براى او شرح مى دهيد و وى براى اين كه از
عواقب خطرناك ترك آن كار را براى او شرح مى دهيد و وى براى اين كه از عواقب ، فرار كند، به آن كار روى مى آورد. پس در حقيقت تبشير و تشويق
، كشاندن فرد است از جلو و انذار، راندن اوست از پشت سر. اين دو امر، هر يك براى بشر لازم است از جلو و انذار، راندن اوست از پشت سر. اين دو
امر، هر يك براى بشر لازم است ، اما هيچ يك به تنهايى كافى نيست . اشتباه اكثر مبلغين ما اين است كه تنها تكيه شان بر روى انذارهاست ، در حالى
كه بايد جانب تبشير قويتر باشد و شايد به همين دليل است كه قرآن كريم تبشير را مقدم مى دارد: بشيرا و نذيرا...
غير از دو مورد مورد، عمل ديگرى داريم كه اسمش ((تنفير)) است ؛ يعنى فرار دادن ، ما غالبا انذار را با تنفير اشتباه مى گيريم ، بجاى اينكه از
پشت سر به آرامى شخص را حركت دهيم ، چنان هاى و هوى مى كنيم كه فرار كند. پيامبر (ص ) هم به مبلغ خويش ، معاد فرمودند: كه يسر و لا
تعسر، بشر و لا تنفر(28). زيرا روح انسان فوق العاده لطيف است و زود، عكس
العمل نشان مى دهد. اگر انسان در كارى ، به روح خود فشار آورد - چه رسد به روح ديگران - عكس
العمل روح - گريز و فرار است . براى همين است كه توصيه شده به قدرى عبادت كنيد كه روحتان نشاط عبادت دارد؛ اگر عبادت را بر روحتان
تحميل كرديد، كم كم از آن گريزان مى شود، كسى كه به روح خود و ديگران فشار زياد مى آورد،
مثل كسى است كه با مركبى مى خواهد از شهرى به شهر ديگر برود و آن قدر بر آن مركب شلاق مى زند - به
خيال اين كه تندتر حركت كند - كه حيوان بيچاره را زخمى كرده ، در وسط راه در مى ماند.
خيلى چيزهاست كه مردم را مى تواند از اسلام متنفر كند؛ مثلا بدون شك نظافت در اسلام سنت است و مستحب مؤ كد و پيامبر بسيار نظيف بودند.
حال اگر يك مبلغ با وضع كثيف و چركين ومتعفن بيايد و به يك جوان نظيف و پاكيزه بگويد: مى خواهم تو را به اسلام دعوت كنم ، او از اسلام بيشتر
فرارى مى شود، متكلمين ، حرف خوبى مى زنند؛ مى گويند: از شرايط نبوت اين است كه صفتى را كه موجب تنفر مردم باشد؛ حتى نقص جسمانى ،
زيرا باعث فرار مردم مى شود. البته نقص جسمانى به كمال روحى انسان صدمه نمى زند، اما در پيامبر (ص ) نبايد باشد، چون او يك مبلغ است و
نبايد در مردم ايجاد تنفر كند.
خشونتها و ملامتهاى زياد نيز از اين قبيل است ؛ ملامت ، گاهى خيلى مفيد است ؛ زيرا غيرت انسان را تحريك مى كند، ولى در بسيارى از موارد، خصوصا
در تربيت بچه ، ملامت زياد، ايجاد نفرت مى كند. پيامبر (ص ) به معاذ مى فرمايد: يسرو لا تغسر ساده بگير، نگو ديندارى
مشكل است و كار هر كسى نيست . اگر مرتب از مشكل بودن آن بگويى ، مى ترسد و مى گويد: وقتى اين قدر
مشكل است ، بهتر است رهايش كنيم . اسلام دين با گذشت و آسانى است ؛ به شما مى گويد: وضو بگير، اما اگر ضرر داشت تيمم كن . مى گويد:
روزه واجب است ، اما اگر مسافرى ، مريضى ، روزه براى سخت است ، روزه نگير و بعدا قضايش را بگير. يكى از چيزهايى كه به موجب آن ، اسلام
همه را جذب مى كند همين سماحت و سهولت اين دين است .
يكى ديگر از مسائل در دعوت ، اين است كه مبلغن واقعى دو شرط دارند: از خداوند مى ترسند يخشونه و از غير او نمى ترسند و لا يخشون احدا
الا الله (29) خشيت با خوف فرق دارد؛ خوف يعنى نگران آينده بودن و فكر و تدبير براى عاقبت كار كردن ، ولى خشيت ، آن حالتى است كه
در اثر ترس ، بر انسان مسلط مى شود و انسان ، جراءت از دست مى دهد. مبلغان حقيقى خشيت الهى دارند و ذره اى جراءت تجرى بر خدا در وجودشان
نيست ، ولى در مقابل غير خدا، جراءت محض هستند. از خصوصيات مهم در سيره پيامبر (ص ) همين مساءله جراءت ؛ يعنى خود را نباختن و استقامت داشتن است
. بنا به قول مورخان پيامبر اكرم (ص ) در شرايطى كه هر كس ديگرى مى بود خود را مى باخت ، يك ذره تغيير حالت پيدا نمى كرد.
نكته ديگر در تبليغ ، مطلبى است كه قرآن تحت عنوان ((ذكر)) آن را بيان مى كند. در قرآن دو مطلب نزديك به يكديگر مطرح شده است ؛ تفكر
و تذكر. تفكر؛ يعنى كشف چيزى كه نمى دانيم و انديشيدن براى به دست آوردن
مجهول . اما تذكر؛ يعنى يادآورى . بشر دو حالت مختلف دارد: جهل و خواب ؛ گاهى ما از اطراف خود بى خبريم ، براى اين كه نمى دانيم . بيداريم ،
ولى چون نمى دانيم بى خبريم . گاهى بى خبريم ، اما نه به خاطر اين كه نمى دانيم ، بلكه در خوابيم ، در خواب غفلت . مردم بيش از اندازه كه
جاهل باشند، غافلند. اگر خوابها را بيدار كرديم ، خودشان دنبال كار مى روند؛ مانند كسى كه خواب است و از قافله جا مانده ، اگر بيدارش كرديم
ديگر لازم نيست بگوييم برو؛ خودش مى رود.
پس قسمتى از ايمان ، بيدارى احساسهاى خفته است و براى همين در اسلام ، جبر و اكراه در ايمان وجود ندارد؛ يعنى نمى توان مردم را مجبور كرد كه مؤ
من بشوند. اعتماد، گرايش ، علاقه و اعتقاد را نمى توان با زور ايجاد كرد، اگر مى خواهيم ايمان در
دل مردم ايجاد كنيم ، راهش جبر و زور نيست ، راه آن حكمت و موعظه حسنه است ؛ يعنى اگر آن احساسهاى خفته را با حكمت و موعظه بيدار كنيم ، خودشان
حركت خواهند كرد. در سيره معصومين (عليهم السلام ) هم مى بينيم حتى در مواردى هم كه به آنها اهانت مى شد، به نرمى جواب مى دادند و مانع مى
شدند كه اصحابشان با شخص اهانت كننده برخوردى بدى داشته باشند، يا امام حسين (عليه السلام) چنان برخورد مى كند كه ((زهير)) كه خود
را كنار كشيده بود، عاشقانه به امام مى پيوندد(30).
سيره نبوى (ص ) و گسترش سريع اسلام
مساءله گسترش سريع اسلام يكى از مهم ترين مسائل تاريخى است . البته مسيحيت و تا اندازه اى دين بودا هم از اديانى هستند كه در جهان ،
گسترش يافته اند، هر چند كه مسيحى بودن مسيحيان ، اخيرا بيشتر جنبه اسمى دارد نه واقعى ، ولى در اسلام از نظر گسترش ، خصوصيتى هست
كه در ساير اديان نيست و آن مساءله سرعت گسترش اسلام است . اين جا قصد داريم از يكى از
علل پيشرفت سريع اسلام سخن بگوييم . البته مهم ترين علت آن خود قرآن است ؛ زيبايى ، عمق ، شورانگيزى ، جاذبه و محتواى قرآن بدون شك
عامل اول نفوذ و توسعه اسلام است ، ولى از قرآن كه صرف نظر كنيم ، شخصيت ، خلق و خو، سيره و نوع رهبرى
رسول اكرم (ص ) عمل دوم نفوذ و توسعه اسلام است و حتى بعد از وفات حضرت هم ، تاريخ زندگى ايشان
عامل بزرگى براى پيشرفت اسلام بوده است .
خداوند به پيامبرش خطاب مى كند: فيما رحمة من الله لنت لهم و لو كنت فظا غليظ القلب لا نقضوا حولك (31)؛ يعنى تو در پرتو خدا
بسيار ملايم و نرم هستى ، روحيه تو مملو از حسن خلق و حلم و تحمل و عفو است ، اگر اين خلق و خوى تو نبود و اخلاق درشت خويى داشتى ، مسلمانان
از دور تو پراكنده مى شدند. پس ، از مهمترين شرايط يك رهبر و مبلغ اسلام اين است كه در اخلاق شخصى و فردى ، نرم و ملايم باشد البته مقصود
از اين ملامت ، در مسائل فردى است ، نه در اعتقاد به مسائل اصولى و كلى . در
اصول ، پيامبر (ص ) صد در صد صلابت داشت و انعطاف ناپذير بود؛ زيرا كه
مسائل اصولى ، مربوط به شخص پيامبر نيست ؛ مربوط به قانون اسلام است ؛ براى
مثال در مقابل آزارهاى شخصى كه از سوى ديگران مى ديد، بسيار صبور بود و به اصحاب اجازه خشونت نمى داد، ولى آن جا كه زنى از اشراف
قريش دزدى كرد و افراد واسطه شدند، به هيچ وجه قبول نكرد كه قانون اسلام را
تعطيل كند. على (عليه السلام) نيز در مسائل فردى آن قدر خوشرو بود كه عيبى كه براى خلافت وى مطرح مى كردند اين بود كه او خنده روست و
خليفه بايد عبوس باشد؛ تا مردم حساب ببرند! اما همين على (عليه السلام) آنجا كه برادرش تقاضاى كمك بيشتر از بيت
المال مى كند، مى گويد: من قدرت تحمل آتش جهنم را ندارم و به او جواب رد مى دهد(32).
يكى از شؤ ون اخلاق نرم پيامبر (ص ) مشورت بود؛ او على رغم اين كه نيازى به مشورت نداشت ، مشورت مى كرد تا اين
اصل را پايه گذارى نكند كه هر حاكمى خود را ما فوق ديگران بداند و همچنين ديگران كه فقط ابزار بى روح و بى جان تلقى مى شدند احساس
شخصيت كرده ، در نتيجه پيروى كنند؛ اما و شاورهم فى الامر فاذا عزمت فتوكل على الله (33)
قبل از تصميم ، مشورت كن ؛ اما وقتى تصميم گرفتى قاطع باش ، به خدا
توكل كن و كار خود را ادامه بده .
دعوت ، نبايد تواءم با خشونت و اكراه و اجبار باشد. از مواردى كه عليه اسلام اعتراض مى شود، اين است كه مى گويند: اسلام ، دين شمشير است ؛
يعنى ، منحصرا از شمشير استفاده مى كند(34). شكى نيست كه اسلام ، دين شمشير است ، اما اسلام شمشير را براى دفاع از جان و
مال و سرزمين مسلمين يا دفاع از توحيد، مى خواهد، نه براى مسلمان كردن ديگران . توحيد، عزيزترين حقيقت انسانى است و هر جا كه به خطر افتد،
اسلام براى نجاتش مى كوشد، اگر كسى از جان و ناموس و سرزمين خود دفاع كرد، همه دفاع او را صحيح مى شمرند و اگر كسى ديد، مظلمومى
مورد تجاوز ظالمى قرار گرفت و براى نجات آن مظلوم به پا خاست ، عمل وى خيلى مقدستر است ؛ اگر كسى براى آزادى ، براى علم و براى عدالت
بجنگد كار او خيلى مقدس است . توحيد نيز حقيقتى است كه مال من و شما نيست ، سرمايه بشريت است .
اگر در جايى توحيد به خطر افتد، از آن جايى كه توحيد جزء فطرت انسان است و هيچ وقت ، فكر بشر او را به ضد توحيد رهبرى نمى كند،
اسلام براى نجات آن دستور مى دهد تا اقدامى شود، ولى نه به اين معنا كه مى خواهد توحيد را به زور وارد قلب مردم كند، بلكه مى خواهد عواملى
را كه سبب شده توحيد از بين برود نابود كند، آن عوامل كه از بين رفت ، فطرت انسان به سوى توحيد گرايش پيدا مى كند؛ بت خانه هاى تقليدها
و تلقينات ، باعث مى شود كه انسان ، اصلا در توحيد فكر نكند و براى همين اسلام با آنها مبارزه مى كند. تعبير قرآن در مورد حضرت ابراهيم (عليه
السلام ) چنين است كه بعد از شكستن بتها وقتى مردم نزد او آمدند، گفت : اين كار، كار بت بزرگ است تا مردم فكر كنند و بفهمند كه چيزهايى را مى
پرستند كه حتى حرف هم نمى زنند. در اين جا قرآن مى گويد: فرجعوا الى انفسهم (35) زنجيرها پاره شد و كمى انديشيدند.
كسانى كه وارد بت خانه ها مى شوند و به بهانه آزادى عقيده ، يكى كلمه حرف نمى زنند، در واقع احترام به اسارت مى گذارند. عقيده بت پرستى
، ناشى از فكر نيست ، زنجيرى از اوهام است كه خود بشر به دست و پاى خودش بسته است و او را به
حال خود گذاشتن ؛ يعنى احترام به اسارت ، نه احترام به آزادى . اسلام هرگز اجازه نمى دهد زنجير به دست و پاى كسى باشد؛ هر چند آن زنجير را
خودش با دست خودش بسته باشد. مسلمين كه با روم و ايران جنگيدند، نرفتند كه با مردم بگويند: بايد مسلمان شويد، بلكه رفتند و با حكومتهاى
جبارى كه زنجير بر دست و پاى مردم بسته بودند، جنگيدند و زنجيرها را پاره كردند و به همين
دليل ، ملتها با شوق و شعف ، مسلمين را پذيرفتند؛ زيرا آنها را فرشته نجات مى دانستند.
پس اصل رفق ، نرمى و پرهيز از خشونت و اجبار، راجع به خود ايمان (نه را جع به موانع فكرى و اجتماعى ايمان كه حساب ديگرى دارد) جزء
اصول دعوت اسلام است . لا اكراه فى الدين قد تبين الرشد من الغى (36) در امر دين اجبارى نيست ؛ راه حقيقت و راه ضلالت روشن است ؛ هر كس
هر كدام را مى خواهد انتخاب كند، فذكر انما انت مذكر لست عليهم بمصيط الامن تولى و كفر فيعذبه العذاب الاءكبر(37)، اى پيامبر! وظيفه
تو فقط تذكر دادن و از خواب غفلت بيدار كردن است ، ديگر سيطره و زورى نبايد در كار باشد. تو تذكر خود را بده ؛ اگر باز كسى اعراض
كرد، كار او را به خدا واگذار كند كه خود خدا او را سخت عذاب مى كند.
خلاصه كتاب سيرى در سيره ائمه اطهار (عليهم السلام )
مقايسه روش امام حسين (عليه السلام) با ساير ائمه
در نظر بسيارى از مردم ، روش امام حسين (عليه السلام) با ساير ائمه اطهار (عليهم السلام ) متفاوت است ؛ مثلا برخى گمان مى كنند كه از علامات
شيعه ، تقيه است ؛ در حالى كه امام حسين (عليه السلام) تقيه نكرد. اگر تقيه حق است ، چرا امام حسين (عليه السلام) تقيه نكرد و اگر حق نيست ،
چرا ساير ائمه (عليهم السلام ) تقيه كرده ، به آن دستور داده اند؟ در بسيارى از امور ديگر هم بين سيره معصومين (عليهم السلام ) تعارض و
تناقض ظاهرى ديده مى شود. از طرفى چون همه ائمه به عقيده ما معصومند و فعلشان مانند قولشان حجت است ، پس ما در
عمل چه كنيم و تابع كدام سيره باشيم ؟ گفته مى شود: چون شيعه يك پيشوا ندارد بلكه چهارده پيشوا دارد و از آنها راه و رسمهاى مختلفى
نقل شده ، در نتيجه ، نوعى حيرت براى شيعه پيدا مى شود و نيز وسيله خوبى است براى آن كسى كه دين را وسيله مقاصد خود قرار مى دهد؛ زيرا
هر كارى بخواهد بكند، از يك حديث با عمل يكى از معصومين (عليهم السلام ) در يك مورد بخصوص شاهد مى آورد.
و الحق بايد گفت كه اگر روى اين روشهاى بظاهر مخالف ، حساب و تحقيق و اجتهاد نشود، همين آثار سوء به
دنبال دارد. ولى در حقيقت اين طور نيست و اتفاقا نقطه قوت شيعه در همين است . يك پيشوا اگر فقط 23
سال در ميان ما باشد، چندان تحولات و تغييرات و موقعيتهاى مختلف برايش پيش نمى آيد كه ما وى را در همه حالات الگوى خود قرار دهيم ؛ ولى
اگر به مدت 273 سال ، يك پيشواى معصوم داشته باشيم كه با انواع قضايا مواجه شود و طريق
حل آن قضايا را با ما بنماياند، ما بهتر باروح تعاليم اسلام آشنا مى شويم و از جمود و خشكى نجات پيدا مى كنيم .
در سيره پيشوايان دين شكى نيست كه آنها هر كدام در زمانى بوده اند و محيط آنها اقتضائاتى خاص داشته است و هر كس ناچار است كه از مقتضيات
زمان خود پيروى كند؛ يعنى دين ، مردم را نسبت به مقتضيات زمان آزاد گذاشته است .
حال وقتى كه پيشوايان معصوم متعدد شدند و در مجموع زمان برخوردارى از وجود پيشواى معصوم بيشتر شد، انسان بهتر مى تواند روح تعليمات
دينى را از آنچه كه مربوط به مقتضيات زمان است جدا كند.
البته يك سلسله مسائله داريم كه روح تعليمات دينى است و دستورهاى كلى الهى مى باشد و به هيچ وجه
قابل تغيير نيست ؛ زيرا ناظر بر مصالح كلى و عالى بشريت است . ممكن است پيغمبر يك عملى انجام دهد، به حكم اين كه روح دين اقتضا مى كند و
ممكن است عملى انجام دهد، به حكم مقتضيات زمان ؛ مثلا پيامبر اكرم (ص ) زندگى فقيرانه اى داشتند، اما امام صادق (عليه السلام) اين گونه نبودند،
امام در جواب كسى كه به نحوه زندگى ايشان اشكال مى گرفت ، مى فرمايند: كه هر دو
عمل ما مقتضى زمانه ماست . آنچه دستور اسلام است همدردى و مساوات است ، اگر در زمان پيامبر (ص ) اين وسعت عيش مى بود، پيامبر (ص ) آن طور
رفتار نمى كرد. اگر امام صادق (عليه السلام) اين را بيان نمى كرد و توضيح نمى داد، چه بسا كه ما آن جنبه از
عمل پيامبر را كه مربوط به مقتضيات آن عصر بود جزء دستورهاى كلى اسلام مى شمرديم و تا قيامت ، مردم را به كهنه پوشى و زندگى فقيرانه
امر مى كرديم . پس يكى از طرق حل تعارضات در سيره ها و حتى در اقوال معصومين (عليهم السلام )
حل عرفى است كه از راه مقتضيات زمان مى باشد(38).
مشكلات على (عليه السلام)
مى دانيم كه على (عليه السلام) پيوسته در دوران خلافت خلفا، از بيان اين كه خلافت ، حق مطلق اوست ، خوددارى نمى كرد و در عين
حال مى بينيم بعد از كشته شدن عثمان ، از پذيرش خلافت كراهت داشت . البته خودشان توضيح مى دهند: كه نه اين كه امام خود را لايق نمى داند
بلكه مى فرمايد: اوضاع فوق العاده آشفته است و آينده آشفته ترى در پيش روست . براى همين است كه مى فرمايند: من اگر زمام خلافت را به دست
گيرم ، آن چنان رفتار مى كنم كه خودم مى دانم ؛ پس اگر مرا به حال خود بگذاريد و وزير باشم بهتر است ؛ اينها نشان مى دهد كه حضرت (عليه
السلام )، مشكلات فراوانى را در دوره خلافت ، پيش بينى مى كرده اند. بحث ما درباره
مشكل بزرگ آن حضرت است ، ولى قبل از آن بعضى مشكلات مهم ايشان را اجمالا بيان مى كنيم :
اولين مشكلى كه وجود داشت ، كشته شدن عثمان بود؛ كه به دو جنگ خونين جمل و صفين منجر شد مدر كشته شدن وى بعضى از طرفداران عثمان ،
مثل معاويه نيز شركت داشتند كه مى خواستند از كشته شدن وى بهره بردارى كنند. تفاوت مخالفان على (عليه السلام) با مخالفان پيامبر (ص )
اين بود كه مخالفان پيامبر كافر بودند و علنا شعار ضد اسلام مى دادند؛ اما على (عليه السلام) با يك عده داناى بى دين مواجه بودند كه
شعارهايشان شعار اسلامى بود و هدفهايشان ضد اسلامى . پسر ابوسفيان ، روح ابوسفيان را دارد، اما شعار خود را از قرآن انتخاب مى كند كه :
من قتل مظلوما فقد جعلنا لوليه سلطانا(39)؛ شعار خيلى خوبى است ، اما كسى نيست كه به معاويه بگويد: خون عثمان چه ربطى به تو
دارد؟! او كه خويشاوندان نزديكتر از تو داردم اما دغلبازى مثل معاويه با اين حرفها كار ندارد، او مى خواهد از اين وسيله سوء استفاده كند. به همين
دليل است كه دو جنگ جمل و صفين به پا شد.
مشكل ديگر على (عليه السلام) انعطاف ناپذيرى وى را در اجراى عدالت بود. از طرفى بعد از پيامبر (ص )، سالها بود كه جامعه به دادن
امتيازهاى ناحق ، عادت كرده بود و از طرفى على (عليه السلام) كسى نبود كه يك ذره از مسير عدالت منحرف شود و اين عدالت ، دشمنانى سرسخت
برايش پديد آورد.
مشكل سوم خلافت وى ، صراحت و صداقت او در سياست بود. وى در جواب آنها كه مى گفتند: معاويه زرنگتر از توست و دغلبازى و خدعه ، لازمه
سياست است ، مى فرمود: ((اگر نبود كه خداى تعالى دغلبازى را دشمن مى دارد، مى ديديد كه زرنگترين مردم دنيا على است (40).))
امام مشكل اساسى ، كه اين بحثها به آن مربوط مى شود، وجود جاهلين متنسك است . پيامبر (ص ) مسلمانان را قدم به قدم ، جلو آورد و تعاليم و تربيت
اسلامى اندك اندك در روح آنها دميد و سيزده سال به آنها حتى اجازه دفاع هم نداد و فقط دستور صبر مى داد، تا هسته اصلى اسلام پديد آمد؛ و سر و
موفقيت اسلام هم در اينگونه مسلمان كردن بود. اما در دوره خلفا مخصوصا خليفه سوم ، آن چنان كه بايد و شايد تعليم و تربيت پيامبر (ص ) ادامه
نيافت ، اما فتوحات زيادى صورت گرفت ؛ در نتيجه طبقه اى در اجتماع اسلامى پيدا شد كه به اسلام علاقه مند بود، مؤمن معتقد بد اما فقط ظاهر
اسلام را مى شناخت و با روح اسلام آشنايى نداشت . يك طبقه مقدس مآب و زاهد مسلك ، اما
جاهل ، كه نه حقيقت قرآن را مى فهميد و نه سنت پيامبر (ص ) را.
على (عليه السلام) در چنين زمانى خلافت را به دست مى گيرد و اينان در جريان صفين و خدعه معاويه ، براى اولين بار صراحتا جلوى على (عليه
السلام ) مى ايستند.
قويت هم كه فهميدند فريب خورده اند، گفتند: اشتباه كرديم ، در حالى كه اين اقرار به اشتباهشان ، خود اشتباه ديگرى بود. نگفتند: روى گرداندن
از جنگ با معاويه يا انتخاب ابو موسى اشتباه است ، بلكه گفتند: اساسا اين كه
قبول كرديم در دين خدا دو نفر انسان بيايند داورى كنند، كفر است . ان الحكم الا لله (41)؛ حكم منحصرا
مال خداست و عمل ما كفر بوده و همه ما كافر شديم و بايد توبه كنيم . آمدند سراغ على (عليه السلام) كه تو هم كافر شدى ، توبه كن . حضرت
فرمودند كه اين گناه نيست و من هرگز به خدا و پيامبر (ص ) دروغ نمى بندم و چيزى را كه خلاف شرع نيست ، نمى گويم كه خلاف شرع است .
آنها راهشان را از على (عليه السلام) جدا كردند و فرقه اى شدند به نام خوارج ؛ يعنى شورشيان بر على (عليه السلام).
|