رفتار انسانها نيز مانند، علوم سبكهاى مختلفى دارد؛ مثلا گروه سلاطين ، روش مخصوص به خود داشته اند، دو گروه فلاسفه و پيامبران نيز روش و
سبك خاص خود را داشته اند؛ در هر گروه نيز، سبكها مختلف مى شود. نكته
قابل توجه اين كه ، اين اختلاف سبكها در شعر و هنر و تفكر و رفتار كه گفتيم ، براى آدمهايى است كه سبكى داشته باشند؛ اكثريت مردم اصلا
سبك ندارند. هر كس در زندگى براى خود هدفى دارد؛ چه عالى باشد، چه پست . ولى بسيارى از مردم براى رسيدن به هدف خود روش مشخصى
ندارند. يك دفعه به عقل استناد مى كنند، يك دفعه حسى مى شوند و... كه اينها مادون منطقند. سيره پيامبر (ص )؛ يعنى ، سبك پيامبر، يعنى متدى كه
آن حضرت در عمل براى انجام مقاصد خود به كار مى گرفت . بحث در مقاصد پيامبر نيست ؛ مقاصد ايشان عجالتا براى ما محرز است ؛ بحث ، در سبك
ايشان است ؛ مثلا پيامبر (ص ) تبيلغ مى كرد، روش تبليغى پيامبر چه روشى بوده ؟ او يك رهبر سياسى براى جامعه خود بود، سبك مديريت حضرت
در جامعه چگونه بود؟ و...
همان طور كه ذكر شد، سبكهاى مختلفى در رفتار وجود دارد؛ مثلا بعضى رهبران اجتماعى و سياسى ، آنچه بدان اعتماد داشته اند زور است ؛
مثل ، آمريكا و يزيد، آنان مى گويند: مشكلات را فقط با زور مى توان حل كرد! بعضى در سياست ، بيش از هر چيز، به نيرنگ و فريب معتقدند، آنان
سياستى انگليسى مآبانه دارند؛ سياستى معاويه اى . يزيد و معاويه هر دو از نظر هدف يكى هستند، تفاوت آنها در متد آنهاست . يكى هم
مثل على (عليه السلام) سبكش اخلاق به معنى واقعى است ؛ نه تظاهر، مخالف با اين تفكر است كه ((تو كارت را پيش ببر، هر چه شد، شد)).
براى همين است كه براى بعضى اين توهم پيش آمد كه معاويه زرنگ است و على (عليه السلام) با راهها و حيله هاى سياسى آشنا نيست .
بعضى ، سبكشان در كارها، دفع الوقت كردن است و بعضى ، سبكشان دورانديشى است . بعضى ، در كلام خود قاطعند و بعضى مذبذب . بعضى ،
عادت به تنهايى تصميم گرفتن دارند و بعضى ، هيچ گاه تنها تنها تصميم نمى گيرند، ولو اين كه راه ، كاملا روشن باشد؛ مورد اخير را در
زندگى پيامبر (ص ) مشاهده مى كنيم : پيامبر اكرم (ص ) در مقام نبوت ، با وجود آن همه اعتقاد راسخ پيروانش به ايشان ، نمى خواهد سبكش انفرادى
باشد و هر چند خود، دقيقا راه را مى داند، همواره با ياران مشورت مى كند؛ زيرا نتيجه اين كار اين است كه به پيروانش شخصيت و اجازه فكر مى دهد و
نمى گويد: شما فهم و شعور نداريد. اين سيره پيامبر براى اين است كه فردا رهبرى نيايد و مردم را ابزارى بدون اراده تصور كند؛ اما در عين
حال پيامبر (ص ) قاطع است ؛ مثلا، وقتى براى چگونگى جنگ احد مشورت كرد و بعد، لباس رزم پوشيد، ديگر لباس را از تن بيرون نياورد و با
قاطعيت ، تصميم اتخاذ شده (جنگ در بيرون شهر) را اجرا كرد.
منطق عملى ثابت
گفتيم كه سيره ، غير از سير است . اولى اسلوب و متد رفتار است و دومى خود رفتار، و گفتيم كه همه مردم سير دارند، ولى همه سيره ندارن ؛ يعنى ،
اين چنين نيست كه همه مردم در رفتار خود از يك سلسله اصول معين پيروى كنند و آن
اصول ، معيار رفتار آنها باشد؛ مثلا در منطق فكرى ، همه مردم فكر مى كنند ولى همه ، منطقى فكر نمى كنند.
در حكمت و فلسفه مى گويند: حكمت بر دو قسم است : حكمت نظرى (الهيات ، رياضيات ، و طبيعيات ) و حكمت عملى (اخلاق ، تدبير
منزل و سياست ). در منطق ، چنين سخنى گفته نشده ؛ ولى اين قسم بندى اين جا هم صحيح است . منطق - كه همان معيارهاى بشر باشد - هم بر دو قسم
است : معيارهاى نظرى (همان منطقهاى معمولى ) و معيارهاى عملى (سيره ).
گفتيم كه بعضى افراد، داراى منطقند و بعضى نيستند؛ حال آيا يك انسان . مى تواند در
عمل ، در همه شرايط مكانى و زمانى يك منطق ثابت و محكم داشته باشد كه از آن تجاوز و تخطى نكند؟ ماركسيسم كه براى فكر و عقيده و ايمان ،
اصالتى در مقابل شرايط اجتماعى و اقتصادى و مخصوصا موقعيت اجتماعى قايل نيست ، مى گويد كه اساسا يك انسان نمى تواند در شرايط مختلف ،
به يك شكل زندگى كند. شخص كاخ نشين ، هميشه فرياد آزادى و عدالت بر مى آورد؛ اما خود او اگر كاخ نشين شد، فكرش عوض مى شود و مى
گويد: ((امروزه ((مصلحت ، اقتضا مى كند كه كمى جلوى آزاديها را بگيريم ))، و عدالت را هم به گونه اى ديگر تقسيم مى كند. بر اساس اين
مكتب ، عقربه فكر بشر طورى ساخته شده كه مغناطيسش منافع خودش است . هر چه منافع اقتضا كند، همان را مى گويد؛ اين جبر تاريخ و اقتصاد است
و غير از اين براى بشر امكان ندارد. اين نظر در مورد آنهايى كه منطق و ايمان ندارند، بدون شك صحيح است ، ولى نمى شود گفت كه بشر الزاما و
اجبارا چنين است ؛ به دليل صدها مورد كه بر ضد آن پيدا مى كنيم . در حقيقت اين
قول ماركسيسم ، منتهاى اهانت به بشر است ، زيرا وجدان افراد بشر را ملعبه منافعشان تلقى مى كند.
نگاهى به تاريخ اسلام ، فساد نظريه فوق را روشن مى سازد: پيامبرى كه در شعب ابى طالب بود، با پيامبر حاكم مدينه و فاتح مكه فرقى
نكرد. حضرت على (عليه السلام) وقتى كه خانه نشين و كارگرى در نخلستان بود و وقتى كه رئيس حكومت بزرگ اسلام شد، يكسان زندگى كرد.
نه تنها معصومين (عليهم السلام ) كه شاگردان آنها نيز چنين بودند؛ سلمان عهد پيامبر، همان سلمانى است كه حاكم مداين ، پايتخت ايران فتح شده ،
مى شود، يا در زمانى كه طلحه و زبيرها را پول ، كاملا تغيير داده بود، مى بينيم كه عثمان به هيچ وجه حريف ابوذر نمى شود و با هيچ وعده و
عيدى قادر به خريدن فكر او نمى گردد. در روزگار ما نيز، امثال شيخ انصارى نمونه هايى از اين اثبات منطق عملى هستند؛ مى بينيم مردى كه مرجع
كل شيعه مى شود به هنگام مرگ ، با آن زمان كه به صورت يك طلبه فقير دزفولى به نجف آمده بود، هيچ فرقى نكرده است .
پس آقاى ماركس اشتباه مى كرد؛ زيرا كه مطالعاتش ناقص بود؛ او فقط روى افرادى نظير عثمان و زبير و طلحه مطالعه داشته ، روى آدمهاى حسابى
مطالعه نكرده وگرنه اصلا اين حرف را نمى زد. پس اين اصلى است كه افرادى در دنيا هستند و پيغمبر اكرم (ص ) در راءس آنهاست ، داراى سيره و
منطق عملى هستند؛ يعنى ، داراى يك سلسله معيارهايى هستند كه در شرايط مختلف اجتماعى و اقتصادى تغييرى نمى كند.
در منطق نظرى ، ما برهان داريم و شعر: برهان ، نظير دلايلى است كه در رياضيات براى مطلب اقامه مى كنند. مبادى
عقل نظرى به اختيار انسان نيست و بشر بايد تابع آنها باشد، نمى شود كه كسى
اول اثبات كند، مجموع زواياى داخلى مثلث 180 درجه است ، بعد بتواند اثبات كند كه آنها در برابر 120 درجه مى باشد. چيزى را كه
عقل نمى پذيرد، قويترين افراد دنيا هم نمى توانند بر خلافش حرف بزنند. اما شعر
مثل موم در اختيار انسان است ، به شاعر مى گويند: فلان چيز را مدح كن ، مدح مى كند؛ همان را بگويند مذمت كن ، مذمت مى كند. البته من به هر نظمى
شعر نمى گويم ؛ منظور شعر به معناى تخيل است كه در علم منطق مطرح مى شود.
منطق عمل افراد هم همين گونه است ؛ بعضى در مناطق عملى مانند برهانند؛ يعنى محكم و استوار.
اصول و مباديى كه پيروى مى كنند هيچ قدرتى اعم از زور و شرايط اجتماعى و اقتصادى نمى تواند از آنها بگيرد، پيغمبر اكرم (ص ) و على (عليه
السلام ) و پيروان حقيقى آنها كسانى هستند كه چنين اصولى دارند. اما يك عده از مردم اصولشان در زندگى ،
مثل اصول فكرى يك شاعر است ؛ با پول مى شود فكرش را عوض كرد؛ زيرا فكر او مبداء و
اصل ندارد. پس طبق مكتب اسلام ، انسان همان گونه كه مى تواند در منطق نظرى از اصولى غير
قابل تغيير پيروى كند، در منطق عملى هم مى تواند به پايه اى برسد كه هيچ قدرتى نتواند او را
متزلزل كند و مؤمن بايد مانند كوه باشد كه هيچ تندبادى نتواند او را از جا حركت دهد و مهمترين مصداق اين تندبادها، منافع شخصى مى باشد.
على (عليه السلام) با توجه به قرآن مى گويد(8): زهد، يعنى لكى لا تاسوا على ما فاتكم و لا تفرحوا بما آتيكم (9)؛ يعنى ، بشر آن
چنان شخصيت عالى داشته باشد كه ما فوق منافع قرار بگيرد و اين ، همان چيزى است كه
امثال ماركس نمى توانند در مورد بشر تصور كنند. معنى واقعى زهد، اين است ؛ نه اين خشك مقدس بازيهاى امروزى . پس نتيجه اين شد كه سيره و
منطق عملى ، غير از منطق نظرى است و مى شود كه انسان على رغم شرايط اجتماعى و اقتصادى و موقعيتهاى طبقاتى مختلف ، داراى يك منطق ثابت عملى
باشد.
گفتيم كه در منطق عملى ، مثل منطق نظرى سبكها مختلف است ؛ يعنى ، راه حلهايى كه افراد جستجو مى كنند فرق مى كند، در
تكميل اين بحث مى گويم كه در منطق نظرى ، عده اى تابع منطق قياسى بودند، عده اى تابع منطق تجربى و... قياسيها، تجربيها را نفى مى كردند
و تجربيها، قياسيها را؛ در عصر اخير علمى به نام تدولوژى به وجود آمده كه مى گويد: آنها كه فقط مى گويند ((متد قياسى )) و ساير متدها
را نفى مى كنند و همچنين ساير گروهايى كه يك متد را پذيرفته ، سايرين را رد مى كنند، اشتباه مى كنند. عمده اين است كه انسان جايگاهش را
بشناسد. كجا جاى اسلوب قياسى است ، كجا اسلوب تجربى و... اين مقدمه را براى اين گفتيم كه در منطق علمى هم عينا مطلب ، از همين قرار است .
در منطق نظرى بعضى از اسلوبها بكلى رد شد، چون اسلوب عملى نبود، مثل اين كه كسى در
مسائل علمى ، گفته هاى بزرگان را حجت قرار دهد و مثلا بگويد: چون ارسطو فلان مطلب را گفته ، حقيقت همان است و جز آن نيست . در منطق عملى هم
بسيارى از سبك ها از اساس ، منسوخ است و اسلام هم آنها را منسوخ مى داند؛ مثلا اگر در سيره معصومين (عليهم السلام ) نگاه كنيم هرگز نمى بينيم
كه از خوش يمنى و يا نحوست ايام ، استفاده كرده باشند و در سيره آنها عكس اين مطلب موجود است : در جنگ نهروان ، كه بهترين پيروزى حضرت على
(عليه السلام) بود، كسى گفت : من حساب كرده ام شما در اين جنگ شكست مى خوريد، پس نرويد، حضرت اعتنا نكرد و رفت (10). طبق احاديث ائمه ،
سعد و نحس ايام اصلا اثرى ندارد يا اگر هم دارد اثرش با توكل به خدا و
توسل به پيامبر (ص ) و ائمه (عليهم السلام ) از بين مى رود. سيره معصومين ، يعنى اين كه ببينيم آيا آنها در منطق عملى خود از اين گونه
وسايل استفاده مى كرده اند يا نه ؟
سيره و نسبيت اخلاق
اگر انسان ها نتوانند در زندگى داراى معيارها و منطق هاى عملى ثابتى باشند، اساسا بحث اسوه ، يعنى بحث از اين كه يك انسان
كامل را امام و مقتداى خود قرار بدهيم ، ديگر بى معنى خواهد بود؛ زيرا فرد پيرو، خواهد گفت : انسانى كه مثلا هزار و چهارصد
سال پيش با منطق خاصى عمل كرده است ، من كه در شرايط او نيستم تا از او پيروى كنم و بدين ترتيب هيچ فردى نمى تواند الگو قرار گيرد.
عده اى معتقدند اخلاق ، به طور كلى نسبى است ؛ يعنى در زمانها و مكانهاى مختلف تغيير مى كند؛ مثلا يك چيز در يك زمان يا مكان ، خوب و
عمل اخلاقى است و همان چيز، در زمانى ديگر با مكانى ديگر، بد و ضد اخلاقى است . اما بايد توجه كرد كه
اصول اوليه اخلاق و معيارهاى ثانوى ، نسبى است ، كه در تعاليم اسلام شاهد اين مساءله مى باشيم .
در سيره رسول اكرم (ص ) و ائمه معصومين (عليهم السلام ) يك سلسله اصول مى بينيم كه
باطل و ملغى است و معصومين (عليهم السلام ) در هيچ شرايطى از آن روشها استفاده نكرده اند. در اين جا چند نمونه از اين
اصول ملغى را ذكر مى كنيم كه هرگز در سيره معصومين (عليهم السلام ) ديده نمى شود. اين
اصول عبارتند از:
الف - اصل خيانت :
بعضى مى گويند: در سياست ، اخلاق بى معنى است و بايد آن را رها كرد، سياست اين عده اساسا مبتنى بر خيانت است و اكثر سياستمداران جهان ، از
هيچ خيانتى براى رسيدن به مقصود خود چشم پوشى نمى كنند. آنچه على (عليه السلام) را از سياستمداران جهان ، متمايز مى كند، اين است كه به
هيچ وجه از اصل خيانت تبعيت نمى كند؛ حتى اگر خلاف از دستش برود، زيرا مى گويد من پاسدار اين
اصول هستم و به خاطر حفظ اين اصول ، خليفه شده ام ، آن وقت چطور مى شود كه اين
اصول را فداى خلافتم كنم ؟ امام (عليه السلام) در نامه خود به مالك اشتر تصريح مى كند كه اصلا زندگى بشر بر اساس همين عهد و
پيمانهاست و اگر اينها شكسته شود، ديگر چيزى باقى نمى ماند(11). پس
اصل غدر و خيانت از ديدگاه اسلام ، مطلقا محكوم است و تحت هر شرايطى جواز آن صادر نمى شود.
ب - اصل تجاوز:
قرآن كريم ، اين اصل را رد كرده ، مى فرمايد: حتى در مورد جنگ با مشركين ، حد و حدودى در كار است ؛ و قاتلوا فى
سبيل الله الذين يقاتلونكم و لا تعتدوا(12) در سيره معصومين (عليهم السلام ) هم مى بينيم كه در جنگها توصيه مى كنند كه مثلا با ضعفا و
كودكان ، كارى نداشته باشيد و يا آب را بر دشمن نبنديد و... آيا مى توان گفت : در بعضى موارد، تجاوز جايز است ؟ خيز، زيرا از آن كس كه قصد
تجاوز دارد مى پرسيم : براى چه مى جنگى ؟ اگر براى اينكه عقده هاى دلت را خالى كنى د كه آن اسلام نيست و اگر مى خواهى خارى از
مقابل اسلام و بشريت بردارى ، همين كه خار را برداشتى كافى است . تجاوز براى چه ؟
ج - اصل انظلام و استرحام :
يعنى قبول ظلم و در مقابل قوى ، گردن كج كردن و ناله و زارى كردن ، كه به رحم كن . اين از اصولى است كه اصلا با روح پيامبر (ص ) و
معصومين (عليهم السلام ) و شاگردان آنها سازگارى ندارد. حضرت زهرا (عليهاالسلام ) براى چه به
دنبال فدك مى رود؟ براى اين كه اسلام ، احقاق حق را واجب مى داند و الا فدك چه ارزشى دارد؟ چون اگر نمى رفت ، تن به ظلم داده بود و الا ايشان
صدها مثل فدك را در راه خدا مى داد.
در كنار اين اصول ملغى ، شاهد يك سلسله اصول ديگر هستيم كه از نظر مطلق است و از يك نظر نسبى ؛ يعنى در بعضى از موارد، از آنها به طور
نسبى استفاده مى شود:
الف - اصل قدرت و اصل اعمال قدرت :
در اسلام ، قدرت ، يك امر لازم و اجتناب ناپذير است ؛ تا دشمن در منافع مسلمين طمع نكند و از اين كه تهاجم نمايد، بترسد. اما
اعمال قدرت چه ؟ مى بينيم كه پيامبر از اين اصل استفاده مى فرمود، اما نه هميشه ، بلكه فقط در جايى كه هيچ راه ديگرى وجود نداشت . به
وقل على (عليه السلام) پيامبر (ص ) طبيت بود، در يك دستش مرهم بود و در دست ديگرش ميسم (وسيله جراحى و داغ كردن )؛ تا جايى كه مى شد، با
ملايمت سعى در اصلاح داشت ، ولى جايى كه مرهم ، كارگر نبود، نمى گفت :
حال كه مرهم ما مؤ ثر نيست ، بگذاريم به حال خودش باشد. خير، اگر مرهم كارگر نباشد بايد داغ كرد، جراحى كرد و حتى اگر لازم شد، عضو
فاسد را قطع كرد. پس اصل قدرت ، يك امر مطلق است ، اما اصل اعمال زور و قدرت نسبى است ، نه مطلق . استفاده از قدرت در تمام شرايط
قابل توصيه نيست .
ب - اصل سادگى در زندگى و دورى از ارعاب :
انتخاب سادگى در زندگى براى پيامبر و ائمه (عليهم السلام ) يك اصل مى باشد. يكى از جمله هايى كه تقريبا همه ، در تعريف از پيامبر (ص )
گفته اند، اين است كه كان رسول الله (ص ) خفيف المؤ ونة (13)؛ در حالى كه مى بينيم ارعاب و ترساندن و
جلال و جبروت ظاهرى و مادى براى اكثر حاكمان به عنوان يك اصل است ، پيامبر اكرم (ص ) به شدت از آن دورى مى فرمود. حضرت موسى (عليه
السلام ) نيز وقتى مى خواست به سراغ فرعون با آن جلال و جبروت برود، با يك لباس پشمينه و يك عصا رفت ، چرا؟ زيرا خدا اگر تجهيزات
ظاهرى به پيامبران بدهد، ديگر اختيار از بين مى رود و همه مردم ايمان مى آورند، ولى آن ، ديگر ايمان حقيقى نيست ؛ ايمان آن است كه مردم به علت
يافتن حق و حقيقت و از روى اختيار خود گرايش پيدا كنند، وگرنه خدا مى تواند مثلا حيوانات را مسخر پيامبر بكند تا بيايند و براى او تعظيم كنند؛
تا ديگر هيچ شكى براى مخاطبين باقى نماند؛ اما خداوند هر نعمتى كه به پيامبران داده ، در همت بلند و عزم و اراده و روحشان داده است ؛ بعضى با
((چه دارم و چه دارم )) در همت بلند و عزم و اراده و روحشان داده است ؛ بعضى با ((ندارم و بى نيازم ))، چشمها و قلوب را پر مى كنند.
پيامبران در نهايت سادگى زندگى مى كردند و همان سادگى و در واقع ،
جلال معنوى بود كه آن جلال و جبروت ظاهرى فرعونها را خرد مى كرد.
كيفيت استخدام وسيله
يكى از مسائل كه از سيره رسول اكرم (ص ) بايد آموخت ، ((كيفيت استخدام وسيله )) است . انسان بايد اولا، در اهدافش مسلمان باشد؛ يعنى اهدافش
مقدس و عالى باشد و ثانيا در استخدام وسيله براى همان هدفها هم ، واقعا مسلمان باشد. بعضى از مردم از نظر هدف مسلمان نيستند؛ يعنى در زندگى
هدفى جز لذت گرايى و تن آسايى ندارند و اهدافشان از حد يك حيوان تجاوز نمى كند. اينها نه تنها مسلمان نيستند، كه انسان نيز نيستند؛ زيرا
انسان از آن جهت كه انسان است ، بايد ايده اى بالاتر از حدود شهوات حيوانى داشته باشد و اگر واقعا مسلمان باشد، تمام هدفهاى در يك كلمه
خلاصه مى شود و آن رضاى خداست .
در مرحله بعد اين مساءله مطرح مى شود كه آيا براى هدف مقدس ، مى توان از هر وسيله اى ، ولو نامقدس و پليد استفاده كرد؟ مثلا شخصى براى اين
كه مردم در ايمانشان قويتر شوند، حديثى جعل كند يا براى اين كه مردم براى امام حسين (عليه السلام) بگريند، دروغ بگويد؟ بعضى از متجددين
قاعده اى را بيان مى كنند كه ((هدف ، وسيله را مباح مى كند))؛ يعنى تو سعى كن هدفت عالى و مقدس باشد؛ هر وسيله اى را به كار بردى ،
مانعى ندارد. عده اى به ظاهر متدينين هم از حديث اذا راءيتم اءهل الريب و البدع ... و باهتوهم (14) استفاده كرده ، مى گويند: پس براى محكوم
كردن بدعتگذار، از هر وسيله اى مى شود استفاده كرد و دروغ و تهمت هم جايز است (15) و اين را به صورت قانون در مى آورند كه شما براى
تبليغ دين هم ت از هر وسيله و دروغى مى توانيد استفاده كنيد و بعد هم با هر كسى كه كينه شخصى پيدا مى كنند، فورا به او تهمتى مى زنند و
بعد مى گويند كه او اهل بدعت است . عده اى هم در مورد قصص قرآن مى گويند: اين قصه ها در تاريخ ثبت نشده است ؛ پس واقعيتى ندارد و قرآن هم
چون هدفش تعليم بشر بوده ، از دروغ ولو به صورت تمثيل استفاده كرده است .
اولا: در جواب اين كه گفته اند: داستانهاى قرآن در تاريخ نيست ، پس واقعيت ندارد؛ مى گوييم : مگر چند
سال است كه تاريخ ثبت شده و آيا همه وقايع تاريخى ثبت شده است ؟ كتبى كه ما الان داريم ، از حدود سه هزار
سال پيش است و بقيه از نظر تاريخ مسكوت مانده . اصلا قبل از آن سه هزار را مى گويند ((ما
قبل تاريخ )). پس آنها استدلالى براى كلامشان ندارند و محال است كه قرآن ، معصومين (عليهم السلام ) و حتى تربيت يافتگان آنها براى هدف
مقدس ، از يك امر بى حقيقت ولو يك تمثيل استفاده كنند. ما بعد از نقل قرآن احتياجى نداريم كه از تاريخ ، تاءييد بگيريم و اصلا اين قرآن است كه
تاريخ را تاءييد مى كند.
ثانيا: در سيره معصومين (عليهم السلام ) مواردى كاملا خلاف اين سوء استفاده مشاهده مى شود؛ مثلا چرا سياست على (عليه السلام) انعطاف نمى
پذيرفت ؟ به حضرت ، پيشنهاد شد كه فعلا مدتى كارى به كار معاويه نداشته باشد و تثبيتش كن . همين كه وضع شما تثبيت شد، يك مرتبه از
كار بر كنارش كن ؛ ولى آن حضرت مخالفت مى كند؛ زيرا به نظر على وسيله هم بايد مقدس باشد و حتى در
مسائل سياسى نمى توان از مكر و حيله استفاده نمود.
در سيره پيامبر (ص ) مى بينيم كه حتى از غفلت مردم براى تثبيت ايمان آنها به خدا و رسولش استفاده نمى شود؛ مثلا؛ در واقعه فوت فرزند پيامبر
اكرم كه كسوف شد و مردم فكر كردند كه اين هماهنگى عالم بالا، به خاطر حزن پيامبر بوده است ، اگر پيامبر (ص ) سكوت مى كرد، چه بسا ايمان
مردم قويتر مى شد. ولى مى بينيم كه آن حضرت ، از نقطه ضعف مردم براى تبليغ دين استفاده نمى كند؛ زيرا كه اولا اسلام نيازى به اين
وسايل دروغين ندارد؛ آنها كه دينشان داراى برهان و منطق نيست ، بايد از اين
وسايل استفاده كنند. ثانيا همگان را نمى توان هميشه در جهالت نگاه داشت و خلاصه در آينده مردم متوجه خواهند شد و از همه مهمتر اين كه خداوند، چنين
كارى از اجازه نمى دهد حتى اگر من بدانم كه با خواندن يك حديث ضعيف ، همه گناهكاران توبه مى كنند، باز هم اسلام به من اجازه چنين كارى نمى
دهد. يكى از مهمترين راههايى كه از آن راه ، بر دين ضربه وارد شده است ، رعايت نكردن اين
اصل است ؛ يعنى بى دينى كردن ، به نفع دين ! كسى كه به خيال خود به نفع دين دروغ مى گويد، در حقيقت به نفع دين ، بى دينى مى كند! و اين
در سيره معصومين (عليهم السلام ) كاملا مطرود است ؛ زيرا با در آميختن باطل ، حق از ميان مى رود.
پاسخ به دو پرسش
ممكن است در موضوع استخدام وسيله سؤ ال شود كه با اين تفضيل ، پس داستان حضرت داوود (عليه السلام) كه در قرآن كريم آمده است ، چه مى
شود؟ در قرآن ، همين مقدار بيان شده كه داوود در محراب بود و دو نفر نزد او آمدند و يكى ، از ديگرى شكايت كرد كه اين شخص ، 99 گوسفند دارد و
مى خواهد تنها گوسفند مرا، با خشونت بگيرد. ديگر قرآن نقل نمى كندكه ديگرى خود دفاع كرد يا خير، داوود در جواب گفت : او با اين كارش به
تو ستم كرده است ؛ بعد قرآن مى فرمايد: داوود فهميد كه اين امتحانى از طرف خداوند بوده و توبه كرد و خدا توبه اش را پذيرفت (16).
در مورد اين داستان ، رواياتى ذكر شده كه اصل داستان را چنين عنوان مى كند: داوود زنان متعددى داشت و در جريانى عاشق يك زن شد، بدين ترتيب
وقتى وى در محرابش در حال عبادت بود، شيطان به صورت يك مرغ زيبا در جلوى او ظاهر شد؛ آن قدر زيبا بود كه وى نمازش را شكست و رفت آن را
بگيرد؛ مرغ پريد و داوود به دنبال آن ، تا پشت دارالعماره رفت . اتفاقا زن يكى از سربازها در نهايت
جمال بود، داشت آب تنى مى كرد و داوود عاشق وى شد. پرسيد اين كيست ؟ گفتند: زن فلان سرباز است . به فرمانده لشكر دستور داد كه آن
سرباز را هر جور هست ، به جايى بفرست كه كشته شود؛ وقتى او كشته شد، ازدواج با اين زن بلامانع شد و عده اش كه تمام شد، داوود با وى
ازدواج كرد. ملائكه اين صحنه ساختگى را به او نشان دادند كه مثل آن آدمى است كه 99 گوسفند دارد و به تنها گوسفند رفيقش ، چشم دوخته است .
آن وقت داوود متوجه شدن كه گناه كرده و توبه كرد.
اين داستان بلاشك از اسرائيليات است (17) به فرموده امام رضا (عليه السلام) اين چه پيامبرى است كه چند گناه را به اين راحتى مرتكب مى
شود؛ نمازش را به خاطر يك مرغ زيبا مى شكند، بعد نگاه به خانه مردم مى كند و عاشق يك زن شوهردار مى شود و با دوز و كلك ، شوهر وى را به
كشتن مى دهد؟! اين كه تماما فسق و فجور است ، قتل نفس هست ، شكستن نماز هست ، عشق به زن شوهردار هست ، آخر اين چه پيغمبرى است ؟!
حقيقت داستان آن طور كه امام رضا (عليه السلام) شرح داده ، اين است كه در
دل مقدس اين پيامبر كه حكومت و قضاوت را بر عهده داشت كمى عجب پيدا شد، كه آيا هيچ قاضى بهتر از من در عالم هست ؟ بدين ترتيب تصور ((من
)) در قلب او پيدا شد. خدا اين امتحان را پيش آورد كه وى در قضاوتش عجله كند و نظر متهم را نپرسد، لذا يك مرتبه متوجه شد كه اين شرط
قضاوت نبوده و اشتباه كرده است . اما آن داستان را يهوديها جعل كردند. همانها كه قرآن ، بسيارى از آنها را به خاطر تحريفشان مذمت كرده است .
درباره اين كه شاكى و متهم هم فرشته بودند، مسلم نيست كه آنها فرشته بوده اند؛ بالفرض هم كه فرشته باشند،
تمثل فرشتگان بوده است . اگر ملائكه براى يك پيغمبر متمثل مى شوند؛ يعنى در تمثلشان ، حقيقتى به آن صورت
متمثل مى شود؛ مثل رؤ ياى صادقه ، كه در آن حقيقتى كه در آينده اتفاق خواهد افتاد به صورتى
متمثل مى شود. راست و دروغ تمثل فرشتگان هم اين است كه با حقيقتى منطبق باشد، نه اين كه عينا در عالم مادى هم واقع شده باشد. (اين مطلب را علامه
طباطبايى در اميزان مفصل توضيح داده اند(18).)
سؤ ال ديگرى كه مطرح شده اين است كه اگر در اسلام جايز نيست كه از وسايل نامشروع براى هدف مشروع استفاده شود، چرا پيامبر (ص ) اجازه داد
كه مسلمين به كاروان تجارى مكه حمله كنند و كالاهاى آنها را تصاحب كنند؟ اين سؤ
ال را توسعه مى دهم و مى گويم : خود جهاد هم همين طور است است . جهاد، يعنى كشتن انسانها كه فى نفسه كار خوبى نيست ، پس چرا اسلام اجازه مى
دهد؟ يا در فقه داريم كه دروغ مصلحت آميز، به از راست فتنه انگيز. همه اينها نشان مى دهد كه اسلام به خاطر هدفى مقدس از وسيله اى نامقدس
استفاده كرده است .
|