next page

fehrest page

back page

ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 79

لا يَستَطِيعُونَ حِيلَةً وَ لا يهْتَدُونَ سبِيلاً

كلمه (( حيلت )) گوئى بناى نوع از مصدر (( حيلولت )) (حائل و مانع شدن )، بوده و معنايش نوعى حائل شدن بوده و سپس به عنوان آلت استعمال شده و معناى (( وسيله و آلت حائل شدن بين دو چيز )) را به خود گرفته است . و ممكن است حال باشد براى حصول و دست يابى بر چيزى و يا حالى ديگر، ولى استعمالش در آنچه پنهانى صورت بگيرد و نيز در امور ناپسند بيشتر از ساير موارد است ، و به هر حال بطورى كه راغب گفته ، در ماده اين كلمه معناى دگرگونگى خوابيده و معناى جمله اين است كه : (( همه ستمكاران نامبرده ماءوايشان در جهنم است ، مگر مستضعفينى كه استطاعت ندارند و نمى توانند استضعافى كه از ناحيه مشركين متوجه آنان است را با حيلتى از خود برگردانند و براى خلاصى از شر آنان راه به جائى نمى برند )) و بنابراين مراد از سبيل بطورى كه سياق آن را مى رساند اعم از راههاى محسوس و غير محسوس است ، هر دو را شامل مى شود در حقيقت استثناء نموده است كسانى را كه اهل مكه اند و براى مهاجرت راه مدينه را بلد نيستند و راه چاره اى هم براى نجاتشان از شر مشركين و از استضعاف در برابر عذاب و فتنه آنان سراغ ندارند.
گفتارى در معناى مستضعف
آيه مورد بحث اين معنا را روشن مى سازد كه جهل به معارف دين در صورتى كه ناشى از قصور و ضعف باشد و خود انسان جاهل هيچ دخالتى در آن قصور و در آن ضعف نداشته باشد در درگاه خداى عزوجل معذور است .
توضيح اينكه خداى سبحان جهل به دين و هر ممنوعيت از اقامه شعائر دينى را ظلم مى داند، ظلمى كه عفو الهى شامل آن نمى شود، آنگاه از اين قانون كلى مستضعفين را استثناء نموده ، عذر آنان را كه همان استضعاف باشد پذيرفته است . آنگاه با بيانى كلى كه هم شامل آنان شود و هم شامل غير آنان معرفيشان نموده و آن بيان كلى عبارت است از اينكه كسى نتواند محذورى را كه مبتلاى بدان است دفع كند و اين معنا همانطور كه شامل مستضعفين مورد بحث مى شود


ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 80

كه در سرزمينى قرار گرفته اند كه اكثريت و قدرت در آنجا به دست كفار است و چون عالمى دينى نيست كه معارف دين را از او بياموزند و يا محيط كفر و ترس از شكنجه هاى طاقت فرساى كفار اجازه نمى دهد به آن معارف عمل كنند و از سوى ديگر قدرت بيرون آمدن از آن جا و رفتن به محيط اسلام را هم ندارند، يا به خاطر اينكه فكرشان كوتاه است و يا گرفتار بيمارى و يا نقص بدنى و يا فقر مالى و يا موانع ديگرند، همچنين شامل كسى هم مى شود كه اصلا ذهنش منتقل به اين معنا كه دينى هست و معارف دينى ثابتى وجود دارد و بايد آن معارف را آموخته مورد عملش قرار داد نمى شود، هر چند كه اين شخص عنادى با حق ندارد و اگر حق به گوشش بخورد به هيچ وجه از قبول آن استكبار نمى ورزد، بلكه اگر حقانيت مطلبى برايش روشن شود آن را پيروى مى كند، ليكن حق برايش روشن نشده و عوامل مختلفى دست به دست هم داده و نگذاشته كه اين شخص به دين حق بگرايد.
چنين كسى نيز مستضعف است و مصداق استثناى در آيه است ، چيزى كه هست اگر اين شخص نمى تواند حيله اى بينديشد و نه راه به جائى ببرد، از اين جهت نيست كه راه را تشخيص داده ولى قدرت رفتن ندارد، چون دشمن به او احاطه دارد و شمشير و شلاق دشمنان حق و دين اجازه رفتن به او نمى دهد بلكه از اين جهت است كه عاملى ديگر او را به استضعاف كشانيده و آن عبارت است از غفلت ، و معلوم است كه با وجود غفلت ديگر قدرت معنا ندارد و با وجود جهل ديگر راه هدايت تصور نمى شود.
و اينكه گفتيم آيه شريفه شامل هر دو نوع مستضعف مى شود، به خاطر اطلاقى است كه در بيان آيه شريفه است و اين اطلاق ، عموميت علت را مى رساند و همين عموميت علت از آيات ديگر نيز استفاده مى شود، مانند آيه شريفه : (( لا يكلف الله نفسا الا وسعها لها ما كسبت و عليها ما اكتسبت ، پس مطلب حق ، و دين حق و هر حق ديگرى كه انسان از آن غافل است ، در وسع انسان نيست و خداى تعالى هم كسى را از آن باز خواست نمى كند، همچنانكه مطلب حق و دين حق و هر حق ديگر اگر مورد توجه آدمى باشد ولى از ناحيه دشمن قدرت بر انجام آن را نداشته باشد آن نيز در وسع آدمى نيست و خداى تعالى در مورد آن بازخواستى ندارد.
و اين آيه شريفه يعنى آيه سوره بقره همانطور كه تكليف را در جائى كه خارج از وسع باشد بر مى دارد، همچنين ضابطه اى كلى در تشخيص ‍ مورد دست مى دهد و مى فهماند كجااست كه اگر تكليف را انجام ندهى معذورى و كجا است كه معذور نيستى ، و آن ضابطه كلى اين است كه انجام ندادن تكليف مستند به اكتساب و اختيار خود آدمى نباشد و خودش در اين ترك وظيفه هيچ دخالتى نداشته باشد.
ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 81

بنابراين پس كسى هم كه يا به كلى از دين غافل است و يا به بعضى از معارف حقه آن جاهل است ، اگر غفلت و جهلش را علت يابى كنيم معلوم شود خودش يا به خاطر كوتاهى و يا سوء اختيار در جهلش ‍ دخالت داشته ، چنين كسى ترك وظيفه اش مستند به خودش است و گنه كار و مسؤ ول است و اگر بعد از ريشه يابى معلوم شد كه جهل و غفلتش و يا ترك وظيفه اش ، به هيچ مقدارى مستند به خود او نيست ، در نتيجه ترك وظيفه را مستند به او نمى دانيم و او را گناه كارى نمى شناسيم كه به علت استكبار از حق و يا انكار حق در مخالفت و گناه تعمد ورزيده باشد، پس هر انسانى آنچه از كارهاى خوب كه مى كند به سود خود مى كند و آنچه از كارهاى بد مى كند عليه خود مى كند، و اما اگر آنچه را كه مى كند به عنوان كار خوب و كار بد نمى كند و از خوبى و بدى آن جاهل و يا غافل است ، آن عمل نه بسود او است و نه عليه او.
از اينجا روشن مى شود كه مستضعف تهى دست است و چيزى از خوبى و بدى در دست ندارد، چون آنچه مى كرده به عنوان كار خوب و يا كاربد نمى كرده ، در نتيجه امر او محول به خداى تعالى است تا پروردگارش با او چه معامله كند؟ و اين معنا از ظاهر آيه شريفه : (( فاولئك عسى الله ان يعفو عنهم و كان الله عفوا غفورا )) ، كه بعد از آيه مورد بحث است و نيز از آيه شريفه : (( و آخرون مرجون لامرالله اما يعذبهم و اما يتوب عليهم و الله عليم حكيم )) ، استفاده مى شود، البته با در نظر گرفتن اينكه رحمتش بر غضبش پيشى دارد، اميد عفو در آنان بيشتراست .

هيچ انسانى فى نفسه بى نياز از عفو الهى نيست
فَأُولَئك عَسى اللَّهُ أَن يَعْفُوَ عَنهُمْ...
اين طائفه هر چند كه گناهى عمدى مرتكب نشده اند، چون به علت جهلى كه دچار آن هستند در آنچه كرده اند معذورند، و ليكن در سابق هم گفتيم آدمى زاده همواره در بين سعادت و شقاوت خود دور مى زند و در شقاوتش همين بس كه در صدد تحصيل سعادت خود برنيايد، در نتيجه هيچ انسانى فى نف سه بى نياز از عفو الهى نيست ، او نيازمند به اين است كه خداى عزوجل با عفو خود اثر شقاء را از دل او بزدايد، حال چه اينكه او فردى صالح باشد و يا طالح و يا هيچكدام ، و به همين جهت است كه خداى تعالى در جمله مورد بحث اميد عفو از آنان را ذكر كرده .
ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 82

در اين آيه شريفه سوالى است و آن اين است كه چرا از يك سو فرموده : (( عسى الله ان يعفو عنهم )) كه ظاهر آن در خطر بودن مستضعفين است ، و از سوى ديگر مى فرمايد: (( و كان الله عفوا غفورا )) كه ظاهرش اين است كه عفو الهى شامل مستضعفين مى شود، جوابش اين است كه همانطور كه گفتيم صرف تهى دست بودن نيز شقاوت است ، پس جا دارد بفرمايد: (( اميد است خدا از آنان عفو كند )) و از سوى ديگر چون اين طائفه را در صورت استثناء از ظالمينى نام برد كه مورد تهديد به (( ماواهم جهنم و ساءت مصيرا )) ، قرار گرفتند و ظاهر اين استثناء اين است كه اين طائفه استثناء داخل جهنم نمى شوند، لذا با جمله : (( و كان الله عفوا غفورا )) فهماند كه آرى اين طائفه مشمول عفو و مغفرت خداى تعالى هستند.
وَ مَن يهَاجِرْ فى سبِيلِ اللَّهِ يجِدْ فى الاَرْضِ مُرَغَماً كَثِيراً وَ سعَةً
راغب در مفردات مى گويد: كلمه (( رغام )) به فتح (( راء )) به معناى خاك نرم است ، اين هم كه مى گويند: (( رغم انف فلان رغما )) ،معنايش اين است كه دماغ فلانى را به خاك ماليد، و همچنين باب افعال اين ماده يعنى (( ارغم غيره دماغ غير خود را به خاك ماليد )) ، و اين تعبيرها را وقتى مى آورند كه گوينده بخواهد خشم خود را برساند، به اين شعر توجه فرمائيد:
اذا رغمت تلك الانوف لم ارضها ولم اطلب العتبى و لكن ازيدها
وقتى آن دماغها را به خاك ماليدم ، ديگر خوشنودشان نمى سازم و در صدد معذرت خواهى بر نمى آيم ، بلكه خشمشان را بيشتر مى كنم .
كه در آن كلمه (( رغمت )) در مقابل ارضاء قرار گرفته و اين مقابله به ما مى فهماند كه (( رغمت )) دلالت بر اسخاط (باب افعال يعنى به خشم آوردن ) دارد، و به همين جهت است كه گاهى به صيغه ارغام تعبير نموده ، مى گويد: (( ارغم الله انفه - خد ا دماغش را به خاك ماليد )) كه در اين تعبير (( ارغم )) همان معناى (( اسخط )) را مى دهد. همچنانكه (( راغم )) نيز معناى (( ساخط )) را مى بخشد، و آن اين است كه آن دو نفر هر يك كوشش مى كرد، دماغ ديگرى را به خاك بمالد، ولى اين ماده بطور استعاره در معناى منازعه استعمال شده ، از آن جمله خداى تعالى فرموده : (( يجد فى الارض مراغما كثيرا )) كه در اينجا كلمه (( مراغم )) به معناى مذهب آمده - و به آيه اينطور معنا داده كه (( هر كس در راه خدا مهاجرت كند، خداى تعالى راههاى زيادى پيش پايش باز مى كند. در هر راهى كه ديد منكرى و گناهى دارد، گريبانش را مى گيرد كه لازم است از آن بابت به خشم آيد، راه خود را عوض مى كند )) و خود ما انسانها هم مى گوئيم : (( غضبت الى فلان من كذا )) و هم مى گوئيم : (( رغمت اليه )) اين بود گفتار راغب .
ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 83

و بنا بر آنچه گفته شد، معناى آيه شريفه اين مى شود كه : هر كس در راه خدا يعنى به طلب خشنودى او مهاجرت كند، و به اين منظور از خانه و كاشانه اش چشم بپوشد كه هم از نظر اعتقادى و هم از نظر عملى پاى بند به دين خدا باشد، خواهد ديد كه در زمين نقاط بسيارى براى زندگى او هست . هر نقطه اى را كه موانع نمى گذارد او در آن نقطه دين خدا را اقامه كند، به وسيله مهاجرت به نقطه اى ديگر پناهنده مى شود و به اين وسيله دماغ آن مانع را بخاك مى مالد، و آن مانع را بخشم درمى آورد و يابا آن به نزاع برمى خيزد، و آن وقت است كه مى فهمد زمين خدا فراخ است .
در آيات سابق نيز خداى تعالى فرموده : (( الم تكن ارض الله واسعه ... )) و با اين سابقه جا داشت بعنوان نتيجه گيرى فقط فرموده باشد: (( و من يهاجر فى سبيل الله يجد فى الارض سعه )) ولى هم كلمه (( سعه )) را آورد و هم كلمه (( مراغما كثيرا )) را براى اينكه خواست كلام را منطبق با غرض بسازد.
توضيح اينكه با آمدن كلمه (( سعه )) در دو آيه قبل و در خود اين آيه ، آوردن كلمه (( مراغما كثيرا )) كه لازمه سعه و فراخى زمين است ، قيدى اضافى دركلام آمده و اين قيد اضافى را مقيد كرد به فى سبيل الله ، و فهماند كه هم مراغمه مقيد به سبيل الله است و هم سعه ، تا نتيجه بگيرد كه در دو آيه قبل هم كه قيد سبيل الله نيامده بود، اين قيد منظور بود و به مؤ منين ساكن در دار شرك و محيط كفرتذكر بدهد كه اگر در راه خدا مهاجرت كنند، خدا راههاى بسيارى پيش پايشان مى گذارد و اگر نكنند فردا كه مرگشان فرا مى رسد نمى توانند به ملائكه قبض ارواح بگويند: ما در زمين بيچاره بوديم . و اين موعظتى است به آنان كه در بيرون آمدن از محيط شرك ، دلگرم و تشويق و تشجيع مى شوند و با آرامش خاطر مهاجرت مى كنند.
وَ مَن يخْرُجْ مِن بَيْتِهِ مُهَاجِراً إِلى اللَّهِ وَ رَسولِهِ...
مهاجرت به سوى خدا و رسول كنايه است ازمهاجرت به سرزمين اسلام ، سرزمينى كه انسانها مى توانند در آنجا با كتاب خدا و سنت رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) آشنا شده ، و سپس به آن دو عمل كنند.
و ادراك موت ، استعاره به كنايه است از فرا رسيدن مرگ بطور طبيعى ، و يا ناگهانى چون از نظر تحت اللفظى ادراك به معناى آن است كه عقب مانده بدود تا خود را به آن كس كه جلو رفته برساند، و معلوم است كه مرگ كسى از آن كس عقب نمانده تا خود را به او برساند، پس معناى تحت اللفظى منظور نيست .
ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 84

و همچنين اينكه از لزوم اجر و ثواب الهى بر خداى تعالى و بعهده گرفتن خداى تعالى كه به آنان پاداش دهد، تعبير فرمود به اينكه : (( فقد وقع اجره على الله )) تعبيرى است كنايه اى (و نكته آن رساتر بودن كنايه است از تصريح ) و مى فهماند كه در نزد خداى عزوجل اجرى است جميل و ثوابى است جزيل ، كه بطور حتم و صددرصد بنده مهاجر آن اجر را دريافت خواهد كرد، و خداى سبحان به الوهيت خود كه هيچ چيزى برايش گران و ناتوان كننده نيست ، پاداش آنان را مى دهد.
آرى ، هيچ چيزى كه او اراده كند، برايش ممتنع نيست ، وعده خود را خلف نمى كند.
و اگر كلام خود را با جمله و (( كان الله غفورا رحيما )) ختم كرد، براى اين بود كه وعده وفاى به اجر و ثوابى كه داده است را تاكيد مى كند.

گروهها و طوائف مختلف از مدعيان ايمان ، از لحاظ زندگى در دارالايمان يا دارالشرك و ازلحاظ جهاد يا قعود، و يا هجرت يا سكون
خداى عزوجل در اين آيات مؤ منين را - البته منظور ما از مؤ منين مدعيان ايمان هستند - از جهت اقامه در شهر ايمان و ماندن در شهر شرك به چند قسم تقسيم نموده و پاداش هر يك از اين طوائف را به نحوى كه سازگار با حال آنان باشد بيان نموده ، تا موعظتى و هشدارى و سپس ترغيب به هجرتى براى آنان باشد، تا هر چه زودتر و با عزمى جزم تر دار شرك را ترك نموده ، به دار ايمان مهاجرت كنند، و در آنجا اجتماعى تشكيل داده نيروى مجتمع اسلامى را تقويت نمايند، و نيز ترغيبى باشد به اتحاد و تعاون در احسان و تقوا، و اعلاى كلمه حق ، و برافراشته كردن پرچم توحيد و علوم دينى .
طائفه اول كه سه قسم هستند: اول مجاهدين فى سبيل الله هستند كه در خانه ايمان قرار دارند، و با اموال و جان خود در راه خدا جهاد مى كنند.
دوم ، قاعدين هستند كه بدون عذر موجه - و صرفا بخاطر اينكه سربازانى بقدر كفايت وجود دارد - از رفتن به جهاد خوددارى كرده اند.
سوم ، آنهائى هستند كه با عذر موجه تخلف كرده اند، و خداوند به همه اينها وعده خوب داده ، ولى در عين حال ، مجاهدين را از نظر درجه ، برتر از قاعدين دانسته است .
ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 85

طائفه دوم آنهائى هستند كه در دار شرك اقامت گزيده ، و هنوز مهاجرت نكرده اند، اينها نيز دو قسمند: يكى آنهائى كه در مهاجرت نكردن بخود ستم كرده اند، به اين معنا كه مى توانستند مهاجرت كنند، ولى سهل انگارى كردند اينها ماواءيشان جهنم است كه جايگاه بسيار بدى است . و دوم ، آنهائى هستند كه بخود ستم نكرده اند، چون ماندنشان در دار شرك از ناتوانى و استضعافشان بوده ، (( لا يستطيعون حيله و لا يهتدون سبيلا )) اين طايفه اميد آن دارند كه خداى تعالى از آنان در گذرد.
طايفه سوم ، كسانى هستند كه مستضعف نبوده ، از شهر و خانه خود خارج شدند و بسوى خدا و رسول او (صلى الله عليه و آله ) مهاجرت كردند و در دار هجرت مرگشان رسيده ، چنين كسانى اجرشان به عهده خداى تعالى است .
و اين آيات از نظر مضمون اختصاص به زمان رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) مردم آن زمان ندارد، بلكه در همه زمانها جريان خواهد داشت ، هر چند كه سبب نزولش حالتى بوده كه مسلمين در زمان رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) و در خصوص شبه جزيره عربستان ، و در فاصله زمانى بين هجرت به مدينه و بين فتح مكه داشته اند. آن روز شبه جزيره عربستان به دو منطقه تقسيم مى شده : يكى سرزمين اسلام كه عبارت بوده از مدينه و قراء اطراف آن ، كه جماعتى از مسلمانان در آن زندگى مى كرده اند و آزادانه مراسم دينى خود را انجام مى دادند و مشركين و يهود و نصارائى كه آنجا بودند، مزاحمتى براى آنان فراهم نمى كردند، حال يا اينكه كارى به كار مسلمانان نداشتند، و يا اينكه با مسلمانان پيمان و معاهده اى داشته اند.
قسمت دوم ، سرزمين شرك بود كه عبارت بود از مكه و اطراف آن ، كه در تحت سيطره مشركين متعصب در بت پرستى قرار داشت . و مردم اين قسمت مزاحم مسلمانان بودند و در كار ديندارى آنان درد سر ايجاد مى كردند، و براى برگرداندن مؤ منين از دين اسلام به سوى شرك ، به بدترين جنايات و شكنجه ها دست مى زدند.
و اين عموميت ملاك ، اختصاص به مساله مورد بحث ندارد. بلكه ملاكهائى كه در اسلام هست ، در همه زمانها حاكم است و بر هر مسلمانى واجب است تا آنجا كه برايش امكان دارد، اين ملاكها را بر پا دارد، يعنى تا آنجا كه مى تواند معالم دين را بياموزد (و خود را به استضعاف نزند) و باز تا حدى كه مى تواند شعائر دين را بپا داشته به احكام آن عمل كند. (و سيطره كفر را بهانه براى ترك آن وظايف قرار ندهد. و به فرضى كه در سرزمينى زندگى مى كند كه سيطره كفر بدان حد باشد كه نه اجازه آموزش معالم دين را به او بدهد و نه بتواند شعائر آن را بپا داشته ، احكامش را عملى سازد) بايد از آن سرزمين كوچ كرده بجائى ديگر مهاجرت نمايد، حال چه اينكه سرزمين اول نام و عنوانش دار شرك باشد يا نباشد و چه اينكه سرزمين دوم نام و عنوانش دار اسلام باشد و يا نباشد.
ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 86

براى اينكه نام و عنوان در اسلام مطرح نيست ، و بسيارى از اسماء و عناوين كه در صدر اسلام بوده امروز دستخوش دگرگونى شده و مسماهاى آن روز را از دست داده و اصل اسلام به صورت يك جنسيت (و به اصطلاح امروز، اسلام شناسنامه اى ) در آمده ، و مسلمان تنها جنبه يك عنوان و نامگذارى را بخود گرفته ، بدون اينكه رعايت شود اين شخص مسلمان ، عقايد اسلامى را دارد يا نه ؟ و به راستى به آن عقايد معتقد هست يا نه ؟ و آيا به احكام اسلام عمل مى كند يا خير؟
در حالى كه قرآن كريم اثر را تنها مترتب بر حقيقت هر چيزى مى داند، نه بر اسم آن چيز و مردم را به عملى تكليف مى كند به اينكه آن عمل را با روح و حقيقتش انجام دهند و به صورت آن اكتفا نكنند. از آن جمله مى فرمايد:
لَّيْس بِأَمَانِيِّكُمْ وَ لا أَمَانىِّ أَهْلِ الْكتَبِ مَن يَعْمَلْ سوءاً يجْزَ بِهِ وَ لا يجِدْ لَهُ مِن دُونِ اللَّهِ وَلِيًّا وَ لا نَصِيراً وَ مَن يَعْمَلْ مِنَ الصلِحَتِ مِن ذَكرٍ أَوْ أُنثى وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولَئك يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ وَ لا يُظلَمُونَ نَقِيراً
و نيز مى فرمايد: (( ان الذين آمنوا و الذين هادوا و النصارى و الصابئين من آمن بالله و اليوم الاخر و عمل صالحا فلهم اجرهم عند ربهم و لا خوف عليهم و لا هم يحزنون )) .
بحث روايتى

رواياتى درباره شاءن نزول آيات گذشته
در درالمنثور است كه ابن جرير و ابن منذر و ابن ابى حاتم و ابن مردويه و بيهقى در سنن خود از ابن عباس روايت كرده اند كه گفت : طايفه اى از اهل مكه مسلمان شدند و اسلام خود را از مشركين مكه پنهان مى داشتند.
ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 87

و بهمين جهت مشركين به خيال اينكه آنان نيز مشركند، همراه خود به جنگ بدر آوردند، و بعضى از آن مسلمانان در آن جنگ آسيب ديدند و بعضى ديگر كشته شدند. مسلمانان گفتند ما اطلاع داريم كه اين چند نفر مسلمان بودند، و با اكراه مشركين به جنگ ما آمدند، لازم است براى آنان طلب مغفرت كنيد. در اين جريان بود كه آيه شريفه : (( ان الذ ين توفيهم الملائكه ظالمى انفسهم .... )) نازل شد.
ابن عباس ميگويد: سپس اين آيه را براى مسلمانانى كه در مكه بودند نوشتند، و فهماندند كه هيچ عذرى در باقى ماندن در مكه ندارند. آن مسلمانان بعد از اطلاع از اين آيه از مكه خارج شدند و به دنبالشان مشركين از مكه بيرون آمده و خود را به آنان رساندند. و دستگيرشان نموده ، دچار فتنه و شكنجه شان كردند و از اسلام پشيمانشان ساختند و در اين جريان بود كه آيه شريفه : (( و من الناس من يقول آمنا بالله فاذا اوذى فى الله جعل فتنه الناس كعذاب الله )) مسلمانان اين آيه را نيز به مسلمانان مكه نوشتند و مسلمانان مكه اندوهناك شده و از هر خيرى نوميد شدند و مجددا آيه : (( ثم ان ربك للذين هاجروا من بعد ما فتنوا ثم جاهدوا و صبروا ان ربك من بعدها لغفور رحيم )) نازل شد، و مسلمانان اين آ يه را نيز به آن مسلمانان نوشتند و اضافه كردند كه خداى تعالى راه نجاتى پيش پايتان گذاشته ، از فرصت استفاده كنيد و از مكه بيرون شويد.
مسلمانان نامبرده از مكه بيرون آمدند، ولى اين بار نيز مشركين آنان را تعقيب نموده ، با آنها قتال كردند، بعضى از آنها كشته شدند، و بعضى نجات يافته و به مدينه رسيدند.
و در درالمنثور است كه ابن جرير و ابن ابى حاتم از ضحاك روايت كرده كه در تفسير اين آيه گفته است : در باره طايفه اى از منافقين نازل شده كه در هنگام هجرت رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) از آن جناب تخلف كردند و با آن حضرت به مدينه نيامدند.ولى با مشركين براى جنگ بدر خارج شدند و در آن جنگ در ضمن كشتگان قريش ديده شدند و خداى تعالى در باره آنان آيه مورد بحث را نازل كرد.
ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 88

و نيز در درالمنثور است كه ابن جرير در تفسير اين آيه از ابن زيد روايت كرده كه گفت : وقتى رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) مبعوث شد، با اين بعثت ، ايمانها و نفاقهاى پنهانى نيز ظاهر گرديد، مردانى نزد رسول خدا آمدند و گفت ند: يا رسول الله ، اگر ترس از اين مشركين نبود كه ما را شكنجه كنند، و چه و چه كنند، ما اسلام را مى پذيرفتيم ، و ليكن بطورى كه آنها نفهمند شهادت مى دهيم به اينكه معبودى بجز خداى تعالى نيست و اينكه تو فرستاده خدائى . و اين مطلب را همواره به عرض آن جناب مى رساندند، تا آنكه جنگ بدر پيش آمد و مشركين قيام كردند، و جار زدند كه هيچ مردى از آمدن با ما تخلف نمى كند، مگر آنكه ما خانه اش راويران و مالش را غارت مى كنيم . آن عده از مسلمانان كه در نهان اسلام آورده بودند و به رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) آن سخن ها را گفته بودند با مشركين به جنگ بدر آمدند، طايفه اى از آنان كشته و طايفه اى ديگر اسير شدند. ابن زيد، راوى حديث مى گويد: اما آنهائى كه كشته شدند همانها بودند كه خداى تعالى در باره آنان فرمود: (( ان الذين توفيهم الملائكة ظالمى انفسهم ... ))
و فرشتگان موكل بر قبض ارواح در پاسخشان گفتند: (( الم تكن ارض ‍ الله واسعة فتها جروا فيها فاولئك ماواهم جهنم و ساءت مصيرا.
خداى تعالى سپس معذورين از اين مستضعفين را از مردان و زنان و كودكان كه نه چاره اى و نه راهى به سوى هجرت داشتند تصديق نموده و اين عذرشان را موجه دانسته كه اگر از مكه بيرون مى آمدند هلاك مى شدند و در باره آنان فرموده : (( فاولئك عسى الله ان يعفو عنهم ))
يعنى : اميد است خداى تعالى از اين عمل مستضعفين كه در بين مشركين اقامت گزيدند و از آنجا بيرون نيامدند عفو نمايد.
آن دسته هم كه در جنگ بدر اسير شدند، به رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) عرضه داشتند كه : يا رسول الله تو خود مى دانى كه ما حاضر بوديم نزدت بيائيم ، و به كلمه (( لا اله الا الله )) و اينكه تو فرستاده خدائى ، شهادت دهيم . چيزى كه هست ، اين مشركين ما را وادار كردند به جنگ شما بيائيم . و ما از مخالفت با آنان مى ترسيديم .
خداى تعالى در اين باره فرمود: (( يا ايها النبى قل لمن فى ايديكم من الاسرى ان يعلم الله فى قلوبكم خيرا يوتكم خيرا مما اخذ منكم و يغفر لكم ... و ان يريدوا خيانتك فقد خانواالله من قبل ...
ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 89

و نيز در در المنثور است كه عبد بن حميد، و ابن ابى حاتم و ابن جرير از عكرمه روايت كرده كه در تفسير آيه : ان الذين توفيهم الملائكة ظالمى انفسهم قالوا فيم كنتم ... و ساءت مصيرا گفته : اين آيه در باره قيس بن فاكة بن مغيره و حارث بن زمعة بن اسود و قيس بن وليد بن مغيره و ابى العاص بن منية بن حجاج و على بن اميه بن خلف نازل شد.
و در شرح ماجرا گفته است : بعد از آنكه مشركين قريش و پيروان آنان از مكه بيرون شدند تا نگذارند لشگر اسلام به كاروان ابوسفيان و ساير قريشيان حمله كنند و علاوه بر اين اگر توانستند دستبردى بزنند، و آنچه مسلمانان در روز نخله از آنان گرفته بودند بازستانند، جمعى از جوانانى كه (در باطن مسلمان بودند) را به اجبار همراه خود كردند و در سر چاه بدر به اينكه انتظار آن نداشتند با لشكر اسلام برخورد نموده وآن چند نفر كه نامشان برده شد، از اسلام برگشتند و در بدر كشته شدند. مؤ لف : روايات قريب به اين معانى از طرق عامه بسيار است ، و اين روايات هر چند كه از ظاهرش بر مى آيد كه جنبه تطبيق دارد، و ليكن تطبيق خوبى است . و از مهمترين نكته هائى كه از اين روايات و همچنين بعد از تدبر و دقت از آيات اين داستان استفاده مى شود، اين است كه قبل از هجرت و بعد از آن در مكه نيز منافقين بوده اند و اين نكته بسيار مهم است و در آينده نزديك كه ان شاء الله العزيز در باره حال منافقين بحث خواهيم كرد، به درد ما مى خورد.

راوايتى در شاءن نزول (و من يخرج من بيته مهاجرا الى اللّه رسوله ثم يدركه الموت... ))
و باز در همان كتاب است كه ابن جرير و ابن منذر و ابن ابى حاتم ، از ابن عباس روايت كرده اند كه گفت : در مكه مردى از قبيله بنى بكر بود بنام ضمره ، و اين مرد بيمار بود. به اهل بيتش گفته بود: مرا از مكه بيرون ببريد، زيرا گرماى هوا مرا آزار مى دهد. پرسيدند تو را به كدام طرف ببريم ؟ با دست خود اشاره كرد، به طرف راه مدينه . اهل بيتش او را از مكه بيرون آوردند. سر چند كيلومترى مكه از دنيا رفت . و آيه شريفه : (( و من يخرج من بيته مهاجرا الى الله و رسوله ثم يدركه الموت ... در شاءن او نازل شد.
ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 90

مؤ لف : روايات در اين معنا بسيار است ، اما در اينكه نام آن شخص ‍ ضمره بوده يا چيز ديگر - اختلاف شديدى دارند. در بعضى آمده : ضمره بن جندب بود. و در بعضى ديگر آمده : اكثم بن صيفى بود، و در بعضى آمده : ابو ضمره بن عيص زرقى بود. و در بعضى ديگر آمده : ضمره بن عيص از بنى ليث بود. و در بعضى آمده : جندع بن ضمره جندعى بود. و در بعضى ديگر آمده : آيه شريفه در حق خالد بن حزام نازل شد كه به عزم مهاجرت بسوى حبشه از مكه بيرون آمد، و در بين راه مار او را گزيد و از دنيا رفت .

رواياتى درباره معناى مستضعفين
و در بعضى از روايات كه از ابن عباس نقل شده آمده كه او اكثم بن صيفى بوده راوى حديث گفته : من از ابن عباس پرسيدم ، پس جريان ليثى كجا و در چه زمان اتفاق افتاد ؟ در پاسخ گفت : اين جريان مدتى قبل از جريان ليثى اتفاق افتاد و اين آيه هم خاص است و هم عام .
مؤ لف : منظور ابن عباس اين بوده كه آيه شريفه در خصوص اكثم نازل شده ، و در غير او عموميت يافته است . و حاصل كلام اين شد كه سه نفر از مسلمانان هنگام هجرت كردن در بين راه از دنيا رفته اند، و آن سه نفر عبارتند از: اكثم بن صيفى ، و ليثى ، و خالد بن حزام . و اما اينكه آيه شريفه در حق كداميك از آنان نازل شده ، ظاهرا روايات در اين باره فرقى ندارند كه همه در صدد تطبيق آيه با ماجرائى خاص بوده اند. و در كافى از زراره روايت كرده كه گفت : من از امام باقر ابى جعفر (عليه السلام ) از معناى عنوان مستضعف پرسيدم ، فرمود: مستضعف كسى است كه چاره اى جز كافر شدن ندارد و كافر مى شود چون راهى به سوى ايمان ندارد. نه مى تواند ايمان بياورد، و نه مى تواند كافر شود.
يكى از مستضعفين ، كودكانند. و يكى ديگر مردان و زنانى هستند كه عقلشان مثل عقل كودكان است و قلم تكليف از آنها برداشته شده است .
مؤ لف : و اين حديث بطور مستفيض يعنى بطرق بسيار زياد از زراره نقل شده هم كلينى آنها را آورده ، هم صدوق ، و هم عياشى و همه اينها به چند طريق از او نقل كرده اند.
ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 91

و در همان كتاب به سند خود از اسماعيل جعفى روايت كرده كه گفت : من از امام ابى جعفر (عليه السلام ) پرسيدم آن دينى كه بشر و بندگان خدا نمى توانند در باره آن جاهل باشند چيست ؟ حضرت فرمود: دين دامنه وسيعى دارد و آنطور كه مردم پنداشته اند دشوار نيست . و ليكن خوارج - يعنى پيروان خوارج نهروان - خودشان از نادانى بر خود تنگ گرفتند. عرضه داشتم ، فدايت شوم ، اجازه مى دهى من آن دينى كه به آن معتقدم را بر شما عرضه كنم ؟
فرمود: بله .
عرض كردم : شهادت مى دهم به اينكه معبودى جز الله تعالى نيست و اينكه محمد بنده او و فرستاده او است . و بدانچه آن جناب از نزد خداى تعالى آورده اقرار دارم و شما اهل بيت را دوست مى دارم و به ولايت شما معتقدم ، و از دشمنان شما و هر كس كه بر شما مسلط شد و بر شما تفوق و امارت كرد و هر كس كه به شما در حقتان ظلم روا داشت بيزارم . امام (عليه السلام ) فرمود: به خدا سوگند تو هيچ چيز از امر دين را جاهل نيستى و اين دينى كه تو بر من عرضه كردى به خدا سوگند همان دينى است كه ما به آن معتقديم ، پرسيدم آيا كسى كه به اين امر و اين معتقدات معرفت ندارد، از مواخذه و عقاب خدا جان سالم بدر مى برد؟ فرمود: احدى از آنها سالم نمى ماند مگر مستضعفين . پرسيدم : مستضعفين چه كسانيند؟ فرمود: زنان و اولاد شما.
آنگاه - بعنوان شاهد - فرمود: مثلا نظر شما در باره ام ايمن چيست ؟ من شهادت مى دهم به اينكه او از اهل بهشت است . با اينكه آن معرفت و آن اعتقاداتى كه شما داريد او نداشت .

next page

fehrest page

back page