رواياتى در ارتباط با قتل عمد و آيه (و من يقتل مؤ منا متعمدّا...)
و در كافى و تفسير عياشى ، از آن جناب روايت شده در پاسخ شخصى كه پرسيد: آيا
توبه مومنى كه مومن ديگر را عمدا به قتل رسانده باشد
قبول است يانه ؟ فرمود: اگر او را به جرم اينكه مومن و داراى ايمان است كشته باشد
توبه ندارد و توبه اش قبول نيست و اگر از شدت خشم و يا به خاطر چيزى از منافع
دنيا بوده ، توبه اش اين است كه از او انتقام بگيرند و اگر هيچكس نفهميده كه او
قاتل است (( و در نتيجه كارش به محكمه نكشيده )) خودش نزد ورثه
مقتول مى رود و اقرار مى كند به اينكه مقتول آنان را وى كشته ، اگر او را عفو كردند و
به قتل نرساندند خونبها مى پردازد و علاوه بر دادن خونبها به ورثه به عنوان توبه
به درگاه خداى عزوجل يك برده آزاد مى كند و دو ماه پى در پى روزه مى گيرد و شصت
مسكين را طعام مى دهد.
ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 67
و در تهذيب به سند خود از ابى السفاتج از امام صادق (عليه السلام ) روايت آورده كه
درتفسير جمله : (( و من يقتل مومنا متعمدا فجزاوه جهنم )) فرموده : جزاى او جهنم است ،
البته اگر بخواهد كيفرش كند.
مؤ لف : اين معنا در تفسير درالمنثور از طبرانى وديگران از ابى هرير، از
رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) روايت شده ، و روايات بطورى كه ملاحظه مى كنيد
مشتمل است بر نكاتى كه گفتيم آيات مشتمل بر آن است و در باب
قتل و قصاص روايات بسيارى وارد شده كه علاقمندان مى توانند آنها را در جوامع حديث از
نظر بگذرانند.
و در تفسير مجمع البيان در ذيل جمله : (( و من
يقتل مومنا متعمدا فجزاوه جهنم ... )) مى گويد: اين آيه درباره ضبابه كنانى
نازل شده ، كه برادرش هشام را در محله بنى النجار كشته يافت و جريان را به عرض
رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم ) رسانيد،
رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) قيس بن هلال فهرى را با وى روانه كرد و به وى
فرمود: به بنى النجار بگو اگر قاتل هشام را مى شناسيد
تحويل برادرش دهيد تا از او قصاص كند، و اگر نمى شناسيد خونبهاى هشام را به
برادرش بپردازيد، قيس بن هلال فهرى رسالت
رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) را ابلاغ نموده ، بنى النجار خونبها را دادند، وقتى
قيس بن هلال فهرى به اتفاق ضبابه بر مى گشتند شيطان در
دل وى وسوسه اى انداخت ، كه چطور اين ننگ را بر خود هموار مى كنى كه بنى النجار
خون برادرت را بريزند و تو، به گرفتن
پول خون اكتفا كنى ؟ خوب است همان قيس بن هلال را كه همراه تو است به
قتل برسانى ، تا يك نفر را به جاى برادرت كشته باشى و ديه اى هم اضافه عايدت
شده باشد، سرانجام شيطان كار خود را كرد و تيرى به طرف قيس افكند و او را كشت و
شترى را سوار شده ، با حالت كفر به مكه برگشت ، و اين اشعار را سرود:
سراة بنى النجار ارباب فارع
|
فادركت ثارى و اضطجعت موسدا
|
و كنت الى الاوثان اول راجع
|
ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 68
يعنى من به خونخواهى ، هشام فهر را بكشتم و خونبهايش را نيز به گردن بزرگان
بنى النجار انداختم كه ارباب ملك هاى سرزمين فارعند و از آنان گرفتم ، پس هم خونبها
را گرفتم و هم خاطر خود را آسوده ساخته ، به راحتى خوابيدم و در آخر به مسلك بت
پرستى خود برگشتم او اول كسى بود كه از اسلام به بت پرستى برگشت .
رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) فرمود: او را نه در حرم امنيت مى دهم ، نه در خارج حرم
، (( خونش هدراست هر كجا ديده شد بايد كشته شود )) ، اين قصه را ضحاك و جماعتى از
مفسرين روايت كرده اند (( اين بود گفتار صاحب مجمع )) .
مؤ لف : قريب به اين مضمون از ابن عباس و سعيد بن جبير و غير آن دو نيز روايت شده
است .
روايتى در ذيل آيه (ياايهاالذين آمنوا اذا ضربتم
فىسبيل الله ...)
و در تفسير قمى ذيل آيه شريفه : (( يا ايها الذين آمنوا اذا ضربتم فى
سبيل الله ... )) آمده كه اين آيه بعد از مراجعت
رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) از جنگ خيبرنازل شد و
رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) اسامه بن زيد را به سركردگى جمعيتى به طرف
دهات يهودى نشين كه در ناحيه فدك قرار داشت فرستاد، تا آنان را به اسلام دعوت كنند،
در يكى از آن دهات مردى بود به نام مرداس بن نهيك فدكى ، وقتى شنيد جمعيتى از ناحيه
رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) آمده اند، خانواده و
اموال خو د را جمع نموده ، در ناحيه كوه (( و شايد مراد ناحيه شام باشد )) جاى داده و خود
به طرف اسامه مى آمد در حالى كه مى گفت : (( اشهد ان لا اله الا الله و ان محمدا
رسول الله )) همينكه نزديك اسامه رسيد، اسامه با اينكه شهادت او را مى شنيد،
ضربتى بر او زد و به قتلش رسانيد، و چون به حضور
رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) شرفياب شد جريان را به عرض رسانيد، حضرت
فرمود: مردى را كشتى كه داشت شهادت مى داد معبودى بجز الله نيست و اينكه من فرستاده
خداى تعالى هستم ؟ اسامه عرض كرد: يا رسول الله او به خاطر كشته نشدن شهادت مى
داد، رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) فرمود: تو نه پرده از روى قلب او برداشتى
(تا از باطن او آگاه شوى ) و نه آنچه را كه به زبان گفت پذيرفتى و نه از باطن
نفس او آگاه بودى ، اسامه چون اين بشنيد سوگند ياد كرد كه ديگر احدى از گويندگان
شهادتين را به قتل نرساند (و به همين بهانه در جنگ هائى كه امير المؤ منين (عليه
السلام ) با فرقه هائى از مسلمانان كرد تخلف نمود) و خداى تعالى در همين مورد بود
كه آيه : و (( لا تقولوا لمن القى اليكم السلم لست مومنا، تبتغون عرض الحيوة
الدنيا... )) نازل فرمود.
ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 69
مؤ لف : طبرى نيز اين روايات را در تفسير خود از سدى
نقل كرده و سيوطى در تفسير الدرالمنثور روايات زيادى در سبب
نزول آيه مذكور نقل كرده ، كه در بعضى از آنها آمده : داستان مربوط به مقداد بن اسود
بوده و در بعضى ديگر آمده كه راجع به ابى الدرداء بوده و بعضى ديگر آن را مربوط
به محلم بن جثامه دانسته ، و در بعضى ديگر اصلا نام صاحب داستان يعنى
قاتل و مقتول نيامده و قصه بطور سر بسته آمده و ليكن در بين همه اينها روايت اسامه بن
زيد كه به بهانه سوگندش از جنگ هائى كه امام اميرالمؤ منين (عليه السلام ) داشت
تخلف ورزيد معروف است ، و در كتب تاريخ نقل شده و خدا داناتر است .
ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 70
آيات 100 - 95 ، سوره نساء
لا يَستَوِى الْقَعِدُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ غَيرُ أُولى الضرَرِ وَ المُْجَهِدُونَ فى سبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوَلِهِمْ
وَ أَنفُسِهِمْ فَضلَ اللَّهُ المُْجَهِدِينَ بِأَمْوَلِهِمْ وَ أَنفُسِهِمْ عَلى الْقَعِدِينَ دَرَجَةً وَُكلاً وَعَدَ اللَّهُ
الحُْسنى وَ فَضلَ اللَّهُ الْمُجَهِدِينَ عَلى الْقَعِدِينَ أَجْراً عَظِيماً(95)
|
دَرَجَتٍ مِّنْهُ وَ مَغْفِرَةً وَ رَحْمَةً وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَّحِيماً(96)
|
إِنَّ الَّذِينَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلَئكَةُ ظالِمِى أَنفُسِهِمْ قَالُوا فِيمَ كُنتُمْ قَالُوا كُنَّا مُستَضعَفِينَ فى
الاَرْضِ قَالُوا أَ لَمْ تَكُنْ أَرْض اللَّهِ وَسِعَةً فَتهَاجِرُوا فِيهَا فَأُولَئك مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَ ساءَت
مَصِيراً(97)
|
إِلا الْمُستَضعَفِينَ مِنَ الرِّجَالِ وَ النِّساءِ وَ الْوِلْدَنِ لا يَستَطِيعُونَ حِيلَةً وَ لا يهْتَدُونَ
سبِيلاً(98)
|
فَأُولَئك عَسى اللَّهُ أَن يَعْفُوَ عَنهُمْ وَ كانَ اللَّهُ عَفُواًّ غَفُوراً(99)
|
وَ مَن يهَاجِرْ فى سبِيلِ اللَّهِ يجِدْ فى الاَرْضِ مُرَغَماً كَثِيراً وَ سعَةً وَ مَن يخْرُجْ مِن بَيْتِهِ
مُهَاجِراً إِلى اللَّهِ وَ رَسولِهِ ثُمَّ يُدْرِكْهُ المَْوْت فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلى اللَّهِ وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً
رَّحِيماً(100)
|
كسانى كه بدون عذر و علت از جهاد در راه خدا تقاعد مى ورزند با كسانى كه در راه او با
مال و جان خود جهاد مى كنند يكسان نيستند، خداى تعالى مجاهدان با
مال و جان خود را بر نشستگان از حيث درجه برترى داده ، و خدا به هر يك (( از سه طائفه
نامبرده يعنى متقاعدين بدون عذر و متقاعدين معذور و مجاهدين وعده اجرى عظيم داده است .(95)
|
ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 71
درجه هاى او مغفرت و رحمت اوست ، و مغفرت و رحمت صفت خداى تعالى است .(96)
|
كسانى كه فرشتگان قابض ارواح در حالى جانشان را مى گيرند كه ستمگر خويشند از
ايشان مى پرسند: مگر چه وضعى داشتيد كه اين چنين به خود ستم كرديد مى گويند: در
سرزمينى كه زندگى مى كرديم ، اقويا ما را به استضعاف كشيدند، مى پرسند: مگر
زمين خدا وسيع نبود و نمى شد به سرزمينى ديگر مهاجرت كنيد؟ و چون پاسخ و حجتى
ندارند منزلگاهشان جهنم است كه چه بد سرانجامى است .(97)
|
مگر آن مستضعفينى از مردان و زنان و كودكان كه نه مى توانند استضعاف كفار را از خود
دور سازند، و نه مى توانند از آن سرزمين به جائى ديگر مهاجرت كنند .(98)
|
كه اينان اميد هست خدا از آنچه نبايد مى كردند درگذرد، كه عفو و مغفرت كار خدا است
.(99)
|
و كسى كه در راه خدا از وطن چشم مى پوشد و مهاجرت مى كند، اگر به موانعى بر مى
خورد به گشايش هائى نيز بر خورد مى نمايد و كسى كه هجرت كنان از خانه خويش به
سوى خدا و رسولش درآيد و در همين بين مرگش فرا رسد، پاداشش به عهده خدا افتاده و
مغفرت و رحمت كار خدا و صفت او است .(100)
|
يكسان نبودن (( مجاهدين )) و (( قاعدين )) در فضيلت ، و ترغيب و تحريك نمودن
مسلمينبه پرداختن امر جهاد
لا يَستَوِى الْقَعِدُونَ...وَ أَنفُسِهِمْ
|
كلمه (( ضرر )) به معناى كمبود در وجود است كمبودى كه مانع شود از اينكه آدمى به امر
جهاد و قتال قيام نمايد، نظير كورى و شلى و بيمارى ، و مراد از جهاد با
اموال ، انفاق آن در راه خدا و به منظور پيروز شدن بر دشمنان است و مراد از جهاد با
اءنفس جنگيدن است .
و جمله : (( و كلا وعد الله الحسنى ... )) دلالت دارد بر اينكه مراد از اين اشخاصى كه
قعود كردند(نشستند) كسانى است كه رفتن به جنگ را در زمانى ترك كردند كه احتياجى
به رفتن آنان به جبهه جنگ نبوده ، چون به مقدار كفايت ديگران رفته بودند، چون مى
فرمايد: خداى تعالى به هر دو طائفه (آنها كه به جهاد رفتند و آنها كه نرفتند) وعده
حسنى داده ، پس غرض از جمله مورد بحث ترغيب و تحريك مسلمانان بر قيام به امر جهاد
است ، تا مسلمين در رفتن به جهاد شتاب نموده ، از يكديگر سبقت بگيرند.
دليل ديگر بر اينكه مراد اين معنا است اين است كه خداى سبحان اولى الضرر (بيماران و
نابينايان و امثال آنان ) را استثناء كرده ، سپس حكم كرد به اينكه قاعدون و مجاهدين
يكسان نيستند، با اينكه اولى الضرر در مساوى نبودنشان با مجاهدين در راه خدا مانند
قاعدينند.
و به فرضى هم كه بگوئيم خداى تعالى ثواب و مصلحتى كه از اولى الضرر به
خاطر نرفتنشان به جبهه جنگ بر طبق نياتشان تلافى مى كند، (اگر واقعا نابينائى
متاسف است از اينكه چرا نمى تواند در جهاد شركت كند، خداى تعالى ثواب مجاهد به او مى
دهد) اين معنا را نمى توانيم انكار كنيم كه اينگونه افراد فضيلت آن افرادى كه به جهاد
رفتند يا شهيد شدند و يا بر دشمن پيروز گشتند را ندارند، خداى تعالى مجاهدين را بر
قاعدين برترى داده ، هر چند كه قاعدين عذر موجه داشته باشند و سخن كوتاه اينكه : اين
آيه شريفه مى خواهد مؤ منين را تحريك و تشويق به جهاد نموده ، و روح ايمان آنان را
براى سبقت گيرى در خير و فضيلت بيدار كرده كند.
ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 72
فَضلَ اللَّهُ المُْجَهِدِينَ بِأَمْوَلِهِمْ وَ أَنفُسِهِمْ عَلى الْقَعِدِينَ دَرَجَةً
|
اين جمله در مقام تعليل مطلب قبل است ، كه جمله : (( لا يستوى ... )) آن را افاده مى كرد و
به همين خاطربود كه با واو عاطفه و ساير
وسائل عطف اين جمله را عطف نفرمود و كلمه (( درجه )) به معناى مقام و منزلت است و
درجات به معناى منزلتى بالاتر است بعد از منزلتى پائين تر، و معناى جمله : (( و كلا
وعد الله الحسنى ... )) اين است كه خداى عزوجل به هر يك از دو طائفه قاعدين و مجاهدين و
يا به هر يك از سه طائفه قاعدين غير اولى الضرر و قاعدين اولى الضرر و مجاهدين
وعده حسنى داده است و كلمه : (( حسنى )) صفتى است كه موصوف آن حذف شده و تقدير
كلام (( كلا وعد الله العاقبه الحسنى )) و (( يا مثوبه الحسنى )) و يا چيزى نظير اينها
است ، و اين جمله در سياق و زمينه دفع توهم است ، چون مومنى كه به جهاد نرفته وقتى
جمله : (( لا يستوى القاعدون ...درجة )) را مى شنود، اى بسا كه ممكن است توهم كند كه
پس او از هر اجرى و مثوبتى تهى دست است و هيچ فائده اى از ناحيه ايمانش و ساير
اعمال صالحى كه دارد عايدش نمى شود، لذا براى دفع اين توهم فرمود: (( و كلا وعد
الله الحسنى ))
وَ فَضلَ اللَّهُ الْمُجَهِدِينَ عَلى الْقَعِدِينَ أَجْراً عَظِيماً دَرَجَتٍ مِّنْهُ وَ مَغْفِرَةً وَ رَحْمَةً
|
اين تفصيل و برترى دادن مجاهدين بر قاعدين به منزله بيان و شرح است براى تفصيلى
كه قبل از اين جمله بطور اجمال ذكر شده بود و علاوه بر شرح و
تفصيل فائده ديگرى را نيز دارد و آن اين است كه اشاره كند به اينكه مومن سزاوار نيست
به آن وعده حسنى كه خداى تعالى به عموم مؤ منين (چه مجاهدين و چه قاعدين ) داده بود
قناعت كند و وعده : (( و كلا وعد الله الحسنى )) را دست آويز قرار داده ، از رفتن به جنگ و
شركت در جهاد فى سبيل الله و تلاش در اعلاى كلمه حق و كوبيدن
باطل كسالت بورزد، زيرا درست است كه خداى تعالى به قاعدين نيز حسنى مى دهد ولى
مجاهدين را به درجاتى از مغفرت و رحمت اختصاص داده كه نمى توان آن را ناديده گرفت
و در امر آن مغفرت و رحمت سهل انگارى نمود.
ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 73
بيان شگفتى آيات مربوط به تفضيل مجاهدين بر قاعدين ، از نظر سياق ، و دفع
توهموجود شائبه تناقض در آن دو آيه
و بايد دانست كه امر اين آيه در سياقى كه دارد عجيب است ، اولا براى اينكه نخست مجاهدين
را مقيد كرد به مجاهدين در راه خدا به اموال و انفس و سپس براى بار دوم آنان را با قيد
(( باموالهم و انفسهم )) آورد و در نوبت سوم بدون هيچ قيد نام برد.
و ثانيا براى اينكه در برترى دادن مجاهدين بر قاعدين نخست فرمود: اين برترى به
يك درجه است و سپس فرمود به چند درجه است ،
حال بايد ديد وجه اين قيدها و اختلاف درجه و درجات چيست .
اما اينكه در آغاز مجاهدين را مقيد كرد به (( المجاهدون فى
سبيل الله باموالهم و انفسهم )) وجهش اين است كه زمينه گفتار، زمينه برترى دادن جهاد
بر ترك جهاد و يا بگو نشستن در خانه است و جهاد وقتى بر قعود برترى دارد كه در
راه خدا باشد نه در راه هواهاى نفسانى و نيز جهاد در راه خدا به خاطر همينكه در راه خدا
است وقتى ارزش دارد كه با عزيزترين و محبوب ترين محبوب ها بوده باشد، يعنى با
مال و از مال عزيزتر با جان باشد، و لذا در
اول گفتار فرمود: (( و المجاهدون فى سبيل الله باموالهم و انفسهم )) تا حقيقت مذكور را
به روشن ترين وجهى بيان كرده باشد، بطورى كه ديگر جائى براى اشتباه باقى
نگذارد.
سپس بعد از آنكه فرمود: (( و فضل الله المجاهدين باموالهم و انفسهم على القاعدين
درجة ... )) هر چند از آن جهت كه در بالا گفتيم ديگر احتياجى نبود آن قيدها را يعنى قيد
باموالهم وانفسهم را تكرار كند، چون فبلا آن دو قيد را آورده و آن جهت را افاده كرده بود و
از آن جهت كسى دچار اشتباه نمى شد، ليكن از آنجائى كه اين جمله چسبيده به جمله : (( و
كلا وعد الله الحسنى )) بود كلام احتياج پيدا كرد به اينكه علت آن برترى را روشن
سازد و بفهماند اگر خداى تعالى مجاهدين به
اموال و انفس را بر قاعدين برترى داده ، علت اين برترى دادنش همان انفاق
مال و بذل جان است ، جان و مالى كه هر كسى آن را دوست مى دارد و به همين جهت در اين
نوبت براى تقييد كلمه (( مجاهدين )) به ذكراين سبب اكتفا كرد و ديگر قيد فى
سبيل الله را تكرار نكرد و تنها فرمود: (( المجاهدين باموالهم و انفسهم )) ، و اما اينكه
براى نوبت سوم فرمود: (( و فضل الله المجاهدين على القاعدين اجرا عظيما )) از آنجا
كه ديگر احتياجى به ذكر آن قيدها نبود، نه همه آنها و نه بعضى از آنها، لذا همه را
ترك كرد.
و اما اينكه در نوبت دوم درجه را به صيغه جمع آورد و فرمود: (( درجات وجهش اين است كه
در مقام بيان درجه و اينكه آيا يكى است و يا متعدد است نبود، تنها مى خواست بفرمايد:
مجاهدين از حيث درجه مانند قاعدين نيستند و لذا كلمه (( درجة )) را منصوب آورد تاتميز
باشد و بفهماند اين برترى از حيث درجه است .
ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 74
و اما در نوبت دوم كه فرمود: (( و فضل الله المجاهدين على القاعدين اجرا عظيمادرجات منه
... )) كانه لفظ (( فضل )) متضمن معناى اعطاء و يا معنائى شبيه به آن است و جمله ((
درجات منه )) ، بدل و يا عطف بيان براى جمله (( اجراعظيما )) است و مى خواهد بفرمايد:
خداى تعالى مجاهدين را اجرى عظيم داده ، در حالى كه آنان را بر قاعدين اجرى عظيم
بخشيده و يا پاداش داده ، و آن اجر عظيم عبارت است از درجاتى از ناحيه خودش و
بنابراين آيه شريفه در ابتدايش اين نكته را افاده مى كند كه مجاهدين از نظر مقام و
منزلت با قاعدين يكسان نيستند بلكه برترى دارند و در اينكه اين برترى به يك
منزلت است و يا منزلت هاى بسيار، ساكت است ولى در آخرش روشن مى سازد ك ه اين
منزلت يك منزلت نيست بلكه منازل و درجات بسيارى است و اين درجات اجرعظيمى است كه
خداى تعالى به وسيله آن مجاهدين را ثواب مى دهد.
همه اينهائى كه گفته شد به اين اميد بود كه شايد با اين بيان اشكالى كه در اين آيه
شده دفع شود وآن اشكال اين است كه از آيه شريفه بوى تناقض مى آيد، زيرا در
اول آيه تفاوت مجاهدين با قاعدين را يك درجه دانسته و در آخر آيه چند درجه و مفسرين به
منظور پاسخگوئى از اين اشكال وجوهى ذكر كرده اند كه در بيشتر آنها و يا همه آنها
نوعى تكلف به چشم مى خورد.
مثلا يكى از آن وجوه اين است كه مراد از تفضيل در
اول آيه تفضيل مجاهدين بر قاعدين معذور و داراى عذر موجه است ، و در
ذيل آيه منظور برترى دادن مجاهدين بر قاعدينى است كه بدون عذر موجه از رفتن به
جهاد تقاعد ورزيده اند، ت فضيل اولى به يك درجه است و
تفضيل دومى به چند درجه و هيچ تناقضى هم در كلام نيست .
يكى ديگر اين است كه مراد از درجه در اول آيه منزلت دنيوى از
قبيل غنيمت جنگى و نام نيك و امثال اينها است و مراد از درجات در آخر آيه درجات اخروى است
كه نسبت به امتيازات دنيوى بسيار زياد است ، همچنانكه خداى
عزوجل فرموده : (( و للاخرة اكبر درجات )) .
يكى ديگراين است كه مراد از درجه در اول آيه مقام و منزلتى است كه بندگان خدا نزد
خداى تعالى دارند و اين امرى است معنوى و مراد از درجات كه در
ذيل آيه آمده ، منازل بهشتى و درجات رفيع آن است كه امرى است حسى ، ليكن خواننده محترم
خوب مى داند كه در آيه شريفه هيچ دليلى بر هيچيك از اين
اقوال و وجوه نيست .
ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 75
و ضمير در كلمه (( منه )) احتمال دارد به خداى تعالى برگردد، مويد اين
احتمال جمله : (( و مغفرة و رحمة )) است ،البته اين تاييد وقتى تمام است كه بگوئيم جمله
مذكور بيانگر درجات است ، و معلوم است كه مغفرت و رحمت از ناحيه خدا است . (و بنا بر
اين احتمال معنا چنين مى شود كه آن اجر عظيم عبارت است از درجاتى از ناحيه خدا و مغفرت و
رحمتى ).
احتمال هم دارد ضمير مذكور به كلمه (( اجر )) برگردد، (كه در اين صورت معنا چنين مى
شود كه خدا درجاتى از آن اجر عظيم و مغفرتى و رحمتى را خاص مجاهدين مى كند).
از ظاهر جمله : (( و مغفرة و رحمة )) چنين بر مى آيد كه بيان باشد براى كلمه درجات ،
چون درجات عبارت است : از منزلت هائى از ناحيه خداى سبحان ، و اين منزلت ها هر چه
باشد مصداق مغفرت و رحمت است و شما خواننده محترم در بعضى از مباحث گذشته توجه
فرموديد كه رحمت (يعنى افاضه نعمت از ناحيه خدا) موقوف براين است كه فبلا موانع
بر طرف شود و همين برطرف كردن موانع از كسى كه مبتلاى به آن است ، خود مصداقى
است از مغفرت و بلكه عين مغفرت است و لازمه اين سخن آن است كه مرتبه اى از مراتب نعمت
هاى الهى و هر درجه و منزلتى رفيع ، مغفرتى باشد نسبت به مرتبه اى كه بالاتر از
آن است و بنا بر اين صحيح است بگوئيم درجات اخروى هر چه باشد هم مغفرتى است از
ناحيه خداى سبحان و هم رحمتى است از آن جناب ، و در قرآن كريم غالب مواردى كه كلمه
رحمت و امثال آن بكار رفته ، مغفرت نيز با آن بكار رفته است ، مانند آيات زير: (( مغفرة
و اجر عظيم )) مغفرة و رزق كريم )) ، (( مغفرة و اجر كبير )) ، (( و مغفرة من الله و
رضوان )) (( و اغفر لنا و ارحمنا )) و آيات و موارد ديگرى نظير اينها.
خداى تعالى در آخر، كلام خود را با جمله : (( و كان الله غفورا رحيما )) ختم فرمود و
مناسبت اين دو اسم يعنى اسم غفور و رحيم از ميان اسماى خداى تعالى با مضمون آيه و
مخصوصا با جمله : (( و مغفرة و رحمة )) روشن است حاجتى به توضيح ندارد.
إِنَّ الَّذِينَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلَئكَةُ ظالِمِى أَنفُسِهِمْ
|
لفظ (( توفيهم )) مى تواند صيغه ماضى باشد و هم صيغه مضارع و اگر آن را
مضارع بگيريم اصلش (( تتوفيهم )) بوده و يكى از دو (( تاء )) آن به منظور تخفيف
حذف شده ،همچنانكه مى بينيم در آيه شريفه : (( الذين تتوفيهم الملائكة ظالمى انفسهم
فالقوا السلم ما كنا نعمل من سوء )) ، حذف نشده آن آمده است .
ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 76
مراد به ظلم همچنانكه آيه سوره نحل تاييد مى كند ظلم به نفس است و ظلم به نفس در اثر
اعراض از دين خدا و ترك اقامه شعائر خدا حاصل مى شود و اين نيز در اثر واقع شدن و
زندگى كردن در بلاد شرك و در وسط كفار قرار گرفتن پديد مى آيد، انسان وقتى خود
را در چنين وضعى و موقعيتى قرار دهد ديگر راهى ندارد كه معارف دين را بياموزد و
بدانچه دين خدا او را بدان مى خواند عمل كند و به وظائف عبوديت قيام نمايد.
اين آن معنائى است كه ما از زمينه آيه (و نه از لفظ آن ) استفاده مى كنيم .چون ملائكه از
اينگونه افراد در هنگام مرگشان مى پرسند: در چه شرائطى بوديد؟ و آنان در پاسخ
مى گويند: ما در زمين مستضعف بوديم .
خداى تعالى در آيات زير كه كلمه (( ظلم )) مطلق آمده ، يعنى نفرموده : ظلم به نفس و يا
ظلم به غير، ظلم را معنا و تفسير كرده ، فرموده : (( لعنة الله على الظالمين الذين يصدون
عن سبيل الله و يبغونها عوجا )) ، و حاصل تفسير اين دو آيه از كلمه ظلم با ظهورى كه ما از
سياق آيه مورد ب حث گرفتيم منطبق است (چون ما گفتيم مراد به ظلم ، ظلم به نفس است و
گفتيم كه اين ظلم از چه چيز ناشى مى شود، از اينكه آدمى به معارف دين صحيح بر
خورد كند و آنچه مى شنود تحريف شده و يا تهمت و دروغ باشد كه دو آيه نامبرده نيز
ظالم را همين معنا كرد).
يعنى از نظر ديندارى در چه وضعى قرار داشتيد؟ و در كلمه (( فيم )) حرف (( م )) در
اصل (( ما )) بوده ، كه يكى از وسائل استفهام و پرسش است و الف آن به منظور تخفيف
حذف شده .
و در اين آيه دلالتى فى الجمله و سربسته هست برصحنه اى كه در زبان روايات از آن
تعبير شده به سوال قبر، و فرموده اند كه فرشتگان خداى تعالى از هر كسى كه از
دنيا مى رود و او را دفن مى كنند سوالهائى پيرامون دين او و عقائدش از او مى كنند و اين
تنها آيه مورد بحث نيست كه بر آن صحنه دلالت دارد، بلكه آيات زير نيز بر آن دلالت
دارد: (( الذين تتوفيهم الملائكة ظالمى انفسهم فالقوا السلم ما كنا
نعمل من سوء، بلى ان الله عليم بما كنتم تعملون ، فادخلوا ابواب جهنم خالدين فيها
فلبئس مثوى المتكبرين ، و قيل للذين اتقوا ما ذا
انزل ربكم قالوا خيرا )) و ما ان شاء الله تعالى در تفسير سوره
نحل بحثى در اين باره ايراد خواهيم كرد.
توبيخ كسانى كه بر اثر سلطه مشركين بر آنها از تمسك به دين باز ماندند
بخاطرمهاجرت نكردنشان به سرزمينى ديگر
ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 77
قَالُوا كُنَّا مُستَضعَفِينَ فى الاَرْضِ قَالُوا أَ لَمْ تَكُنْ أَرْض اللَّهِ وَسِعَةً فَتهَاجِرُوا فِيهَا
|
سوال
ملائكه كه مى پرسند: (( فيم كنتم )) سوالى است از
حال و وضعى كه از نظر دين در زندگى داشتند و اينها كه مورد
سوال قرار مى گيرند، كسانى هستند كه از جهت دين وضع خوبى نداشتند و لذا در پاسخ
ملائكه به جاى اينكه حال خود را شرح بدهند سبب آن را ذكر مى كنند، و آن سبب اين است
كه در زندگى در سرزمينى زندگى مى كرده اند كه
اهل آن مشرك و نيرومند بودند و اين طائفه را استضعاف كرده ، بين آنان و بين اينكه به
شرايع دين تمسك جسته و به آن عمل كنند حائل شدند.
و چون اين عذر يعنى عذر استضعاف (البته اگر راست گفته باشند ) بدين جهت مانع
ديندارى آنان شده كه نخواسته اند از آن شهر و آن سرزمين چشم بپوشند، و گرنه دچار
اين استضعاف نمى شدند، چون مشركين نيرومند آنجا در ساير سرزمين ها نيروئى نداشته
اند، پس استضعاف اين مستضعفين بطور مطلق نبوده ، استضعافى بوده كه خودشان خود
را به آن دچار كردند و مى توانستند با كوچ كردن از سرزمين شرك به سرزمين ديگر
خود را از آن برهانند، لذا فرشتگان ادعاى آنان را كه گفتند: ما مستضعف بوديم تكذيب مى
كنند و مى گويند: زمين خدا فراخ تر از آن بود كه شما خود را در چنان شرائط قرار
دهيد، شما مى توانستيد از حومه استضعاف درآئيد و به جاى ديگركوچ كنيد، پس شما در
حقيقت مستضعف نبوديد، چون مى توانستيد از آن حومه خارج شويد، پس اين وضع را خود
براى خود و به سوء اختيار خود پديد آورديد.
پس جمله : (( الم تكن ارض الله واسعة فتهاجروا فيها )) استفهامى است توام با سرزنش
، همچنانكه سوال (( فيم كنتم )) نيز اين سرزنش را در بر دارد، ممكن هم هست بگوئيم :
استفهام اول براى تقرير است ، يعنى به راستى مى خواهند بپرسند چه وضعى داشته
اند، چون اين سوال از ملائكه موكل بر قبض ارواح اختصاص به ظالمين ندارد، بلكه
همانطور كه از آيات سوره نحل نيز استفاده شد، اين
سوال را ازهمه مى كنند، چه متقين و چه غير ايشان ، و به راستى مى خواهند بفهمند كه اين
شخص كه دارند جانش را مى گيرند، از كدام طائفه بوده ، و وقتى معلومشان شد كه از
ظالمين بوده ، آن وقت به عنوان سرزنش مى پرسند: (( الم تكن ارض الله واسعه )) ،
پس استفهام دوم به هر حال توبيخى است ، چه اينكه اولى نيز توبيخى باشد و چه
نباشد.
ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 78
ملائكه در گفتار خود كلمه (( ارض )) را بر كلمه (( الله )) اضافه كردند و زمين را به
خدا نسبت داده ، پرسيده اند: مگر ارض خدا واسع نبود؟ و اين خالى از يك نكته نيست و آن
نكته اشاره است به اينكه خداى سبحان قبل از آنكه بندگان خود را به ايمان و
عمل صالح دعوت كند، اول زمين خود را فراخ قرار داد تا اگر كسى شرائط محليش اجازه
اش نمى دهد ايمان بياورد به محل ديگر برود و اين نكته كه در آيه مورد بحث بطور
اشاره آمده در آيه زير نيز به آن اشاره كرده مى فرمايد: (( و من يهاجر فى
سبيل الله يجدفى الارض مراغما كثيرا وسعة )) .
ملائكه علاوه بر اين ارض الله را متصف به صفت فراخى كردند و اين براى آن بود كه
بتوانند از هجرت تعبير كنند به (( فتهاجروا فيها )) ، يعنى هجرت كنيد از بعضى قسمت
هاى زمين به بعضى ديگر آن ، و اگر فرض وسعت در بين نبود على القاعده بايد مى
گفتند: (( فتهاجروا منها )) ، از آن نقطه كه بوديد هجرت مى كرديد.
خداى تعالى بعد از نقل گفتگوى ملائكه با انسان در
حال احتضار در باره ستمكاران حكم كرده به (( اينكه اينان منزلگاهشان جهنم است و بد
منزلگاهى است )) .
إِلا الْمُستَضعَفِينَ مِنَ الرِّجَالِ وَ النِّساءِ وَ الْوِلْدَنِ... ))
|
اين استثناء به اصطلاح استثنائى است منقطع ، يعنى افراد استثناء شده فبلا در بين جمعيت
مستثنامنه نبودند و اگر افراد نام برده يعنى
رجال و نساء و ولدان را نخست مستضعف خواند و سپس اين تعبير خود را با جمله بعدى
تفسير كرد، براى اين بود كه بفهماند افرادى كه فبلا مورد بحث بودند ادعاى
استضعاف مى كردند، ولى در حقيقت مستضعف نبودند، چون مى توانستند شرائط ز ندگى
خود را عوض كنند و خود را از استضعاف رها سازند مستضعف حقيقى اين مردان وزنان و
كودكانى هستند كه نمى توانند خود را از وضعى كه دارند رها سازند و اگر بطور
مفصل يكى يكى طبقات آنها را برشمرد و فرمود: (( مردان و زنان و كودكان )) ، براى اين
بود كه حكم الهى را بطور روشن بيان كند و ديگر جاى
سوال براى كسى باقى نگذارد.
|