و در تف سير مجمع البيان در تفسير آيه شريفه : (( فما لكم فى المنافقين فئتين ... ))
گفته است : مفسرين در اينكه اين آيه شريفه درباره چه كسى
نازل شده ، اختلاف كرده اند، بعضى گفته اند: درباره قومى
نازل شد كه از مكه به مدينه آمدند و نزد مسلمانان اظهار اسلام كردند و سپس به مكه
برگشتند، چون آب و هواى مدينه را مساعد با حال خود نيافتند و همينكه به مكه برگشتند
اظهار شرك كردند، سپس مال التجاره مشركين را بار كردند كه به طرف يمامه ببرند،
مسلمانان سر راه را بر آنان گرفتند و خواستند تا با ايشان جنگ كنند، در بينشان اختلاف
افتاد بعضى گفتند: نبايد جنگ كنيم ، زيرا اينها مومنند، بعضى ديگر گفتند: مشركند و
خداى عزوجل اين آيه را درباره آنان نازل كرد اين شان
نزول از امام ابى جعفر (عليه السلام ) روايت شده .
داستان دو قبيله اشجع و بنى ضمره و
شاءننزول آيه (ودوّا لو تكفرون كما كفروا... ))
ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 54
و در تفسير قمى در ذيل آيه شريفه : (( ودوالوتكفرون كما كفروا... )) آمده كه اين آيه در
شان قبيله اشجع و بنى ضمره نازل شده و يكى از اخبار اين دو قبيله اين است كه وقتى
رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) به قصد جنگ حديبيه از مدينه خارج شد، از نزديكى
سرزمين اين دو قبيله عبور كرد و قبلا آن جناب با قبيله بنى ضمره صلح كرده ، قراردادى
رد و بدل كرده بود، اصحاب رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم ) عرضه داشتند:
اينجا نزديكى هاى سرزمين بنو ضمره است و ما بيم آن داريم كه وقتى بفهمند ما از مدينه
بيرون شده ايم به مدينه حمله كنند و يا قريش را عليه ما كمك نمايند، چه صلاح مى دانى
كه اول به سركوبى آنان بپردازيم ؟ رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم ) فرمود:
ابدا و هرگز، چون بنو ضمره از هر قبيله ديگر عرب احترام و احسان به پدر و مادر را
بيشتر رعايت مى كنند و بيشتر به صله رحم مى پردازند و بيشتر پاى بند به عهد و
پيمانند.
قبيله اشجع نيز در نزديكى هاى بنى ضمره زندگى مى كردند و اين قبيله شاخه اى از
دودمان كنانه بودند و بين آنان و بنى ضمره نيز پيمان صلح برقرار بود، سوگند
خورده بودند كه امنيت و حال يكديگر را رعايت كنند، اگر يكى از آن دو گرفتار خشكسالى
شد حيوانات خود را در سرزمين ديگرى بچراند واتفاقا در همان ايام سرزمين اشجع دچار
خشكى و قحطى شده بود و سرزمين بنى ضمره از فراوانى نعمت و سرسبزى بيابانها
برخوردار بود، و در نتيجه قبيله اشجع داشتند به سرزمين آنان كوچ مى كردند، مسلمانها
از پيمان اين دو قبيله بى خبر بودند و پنداشتند كه اشجع قصد دارد به بنى ضمره حمله
كند، وقتى به رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم ) خبر دادند كه اشجع دارد به
طرف بنى ضمره مى رود، آماده شد تا به خاطر پيمانى كه با بنى ضمره بسته بود،
با قبيله اشجع جنگ كند، در چنين حالى آيه شريفه زير
نازل شد: (( ودوا لو تكفرون كما كفروا، فتكونون سواء، فلا تتخذوا منهم اولياء حتى
يهاجروا فى سبيل الله ، فان تولوا فخذوهم و اقتلوهم حيث وجدتموهم و لا تتخذوا منهم
وليا و لا نصيرا )) ، و سپس قبيله اشجع را استثناء كرده ، فرمود: (( الا الذين يصلون الى
قوم بينكم و بينهم ميثاق ، او جاوكم حصرت صدورهم ان يقاتلوكم ، او يقاتلوا قومهم ، و
لو شاء الله لسلطهم عليكم فلقاتلوكم فان اعتزلوكم فلم يقاتلوكم و القوا اليكم
السلم فما جعل الله لكم عليهم سبيلا )) .
ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 55
و قبيله اشجع در چند نقطه فرود آمده بودند، يكى بيضاء و يكى
حل و ديگرى مستباح ، و چون اين سه محل نزديك به لشگر
رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) بود دچار وحشت شدند، كه مبادا آن جناب كسانى را به
جنگ با آنان روانه كند، از سوى ديگر رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) نيز بيم آن
داشت كه اشجع از اطراف حمله اى بيفكنند و دستبردى بزنند، تصميم گرفت مستقيما به
طرف اشجع برود، در همين بين بود كه قبيله اشجع كه هفتصد نفر بودند به رياست
مسعود بن رجيله از راه رسيد و در دره سلع اطراق كرد، و اين جريان در ماه ربيع
الاول سال ششم از هجرت بود، پس رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم ) اسيد بن
حصين را خواست و به او فرمود: با چند نفر از يارانت به طرف اشجع برو و ببين چرا
به طرف ما آمده اند. اسيد با سه نفر از يارانش نزد آن قبيله رفت و پرسيد: منظورتان از
آمدن به طرف ما چيست ؟ مسعود بن رجيله كه رئيس اشجع بود برخاست و بر اسيد و
يارانش سلام كرد و گفت : ما آمده ايم تا با محمد پيمان ترك مخاصمه ببنديم ، اسيد نزد
رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) برگشته ، جريان را به عرض رسانيد،
رسول الله (صلى الله عليه و آله ) فرمود: اينان ترسيدند كه مبادا ما براى جنگ با
آنان آمده ايم ، خواستند تا بين من و خودشان صلحى برقرار سازند، آنگاه
قبل از آنكه خودش به ميان اشجع برود، ده بار شتر خرما به عنوان هديه براى آنان
فرستاد و فرمود: هديه فرستادن پيشاپيش رسيدن به هدف چيزخوبى است ، آنگاه
خودش به ميان آنان تشريف برد و فرمود: اى گروه اشجع به چه منظور به طرف ما
آمديد ؟ عرضه داشتند: خانه هاى ما نزديك تو است و ما در ميان اقوام خود از هر تيره ديگر
كم عددتريم لذا نه توانائى آن داشتيم كه با تو بجنگيم ، چون
محل زندگى ما نزديك به تو بود و نه مى توانستيم با تيره هاى قوم خود در بيفتيم
چون عده ما كم بود، فكر كرديم با شما مذاكره كنيم و پيمان ترك مخاصمه اى برقرار
سازيم ، رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) پيشنهاد آنان را پذيرفت و پيمانى با آنان
ببست ، اشجع آن روز را درنگ كردند و فردايش به طرف بلاد خود برگشتند، و درباره
آنان اين آيه شريفه نازل گرديد: (( الا الذين يصلون الى قوم بينكم و بينهم ميثاق ...
فما جعل الله لكم عليهم سبيلا. ))
حكايت قبيله بنى مدلج و پيمان پيامبر با آنان
ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 56
و در كافى به سند خود از فضل ابى العباس ،از امام صادق (عليه السلام ) روايت آورده
كه در ذيل آيه : (( او جاوكم حصرت صدورهم ان يقاتلوكم ،او يقاتلوا قومهم )) فرمود:
اين آيه در شان بنى مدلج نازل شد، چون اين قبيله نزد
رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) آمدند و عرضه داشتند: سينه ما تنگى مى كند (و به
عبارت ساده تر براى ما گران است )، اينكه شهادت بدهيم كه تو فرستاده خدائى ، ما
آمده ايم اعلام كنيم كه نه با شما هستيم و نه عليه شما، با قوم خود همكارى مى كنيم ،
راوى مى گويد: پرسيدم : بالاخره رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) با آنها چه معامله
كرد ؟ فرمود: پيمان ترك مخاصمه بست ، تا مدتى كه از كار عرب بپردازد، بعد از
آنكه از آن كار پرداخت ، دعوتشان كند اگر اسلام را پذيرفتند كه هيچ و اگر نپذيرفتند
با آنان كارزار كند.
و درتفسير عياشى از سيف بن عميره روايت آورده كه گفت : من از امام صادق (عليه السلام )
از آيه : (( ان يقاتلوكم او يقاتلوا قومهم و لو شاء الله لسلطهم عليكم فلقاتلوكم ))
پرسيدم فرمود: پدرم همواره مى فرمود: اين آيه درباره قبيله بنى مدلج
نازل شد كه خود را كنار كشيدند، نه با رسول خدا (صلى الله عليه و آله )جنگيدند و نه
كارى به كار قوم خود داشتند، پرسيدم : رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) با آنان چه
كرد ؟فرمود: رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) با آنها نجنگيد تا از كار دشمنان خود
بپرداخت ، آنگاه با آنان برابر همه اقوام معامله كرد، يعنى به سوى اسلام و يا جنگ
دعوتشان كرد، ولى (حصرت صدورهم ) از قبول اسلام مضايقه كردند.
و در تفسير مجمع البيان آمده كه از امام ابى جعفر (عليه السلام ) روايت شده كه فرموده
است : مراداز قوم در جمله : (( قوم بينكم و بينهم ميثاق )) ،قبيله
هلال بن عويمر سلمى است ، چون وى به وكالت از طرف قوم خود با
رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) پيمان بست و د ر اين مذاكره گفت : كه اى محمد بر اين
پيمان مى بندم كه احدى از شما را كه نزد ماآيد نترسانيم ، و شما نيز احدى از ما را كه
نزد شما بيايند نترسانيد اينجا بود كه خداى تعالى آن جناب را از اينكه متعرض كسى
شود كه با آن پيمان بسته نهى فرمود.
ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 57
مؤ لف : اين معانى و قريب به آن به طرق مختلفه اى از ابن عباس و غير او در تفسير
الدرالمنثور نيز روايت شده .
و در تفسير الدرالمنثور است كه ابو داود در ناسخ خود، و ابن منذر و ابن ابى حاتم و
نحاس و بيهقى در سنن خود از ابن عباس روايت كرده اند كه در تفسير آيه : (( الا الذين
يصلون الى قوم ... )) گفته است : اين آيه را سوره برائت نسخ كرده ، آنجا كه مى
فرمايد: (( فاذا انسلخ الاشهر الحرم فاقتلوا المشركين حيث وجدتموهم . ))
ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه :: 58
آيات 94 - 92 سوره نساء
وَ مَا كانَ لِمُؤْمِنٍ أَن يَقْتُلَ مُؤْمِناً إِلا خَطئاً وَ مَن قَتَلَ مُؤْمِناً خَطئاً فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ مُّؤْمِنَةٍ وَ
دِيَةٌ مُّسلَّمَةٌ إِلى أَهْلِهِ إِلا أَن يَصدَّقُوا فَإِن كانَ مِن قَوْمٍ عَدُوٍّ لَّكُمْ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ
مُّؤْمِنَةٍ وَ إِن كانَ مِن قَوْمِ بَيْنَكمْ وَ بَيْنَهُم مِّيثَقٌ فَدِيَةٌ مُّسلَّمَةٌ إِلى أَهْلِهِ وَ تحْرِيرُ رَقَبَةٍ
مُّؤْمِنَةٍ فَمَن لَّمْ يَجِدْ فَصِيَامُ شهْرَيْنِ مُتَتَابِعَينِ تَوْبَةً مِّنَ اللَّهِ وَ كانَ اللَّهُ عَلِيماً
حَكيماً(92)
|
وَ مَن يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُّتَعَمِّداً فَجَزَاؤُهُ جَهَنَّمُ خَلِداً فِيهَا وَ غَضِب اللَّهُ عَلَيْهِ وَ لَعَنَهُ وَ أَعَدَّ لَهُ
عَذَاباً عَظِيماً(93)
|
يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا إِذَا ضرَبْتُمْ فى سبِيلِ اللَّهِ فَتَبَيَّنُوا وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقَى
إِلَيْكمُ السلَمَ لَست مُؤْمِناً تَبْتَغُونَ عَرَض الْحَيَوةِ الدُّنْيَا فَعِندَ اللَّهِ مَغَانِمُ كثِيرَةٌ كَذَلِك
كنتُم مِّن قَبْلُ فَمَنَّ اللَّهُ عَلَيْكمْ فَتَبَيَّنُوا إِنَّ اللَّهَ كانَ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيراً(94)
|
هيچ مومنى حق ندارد مومنى ديگر را بكشد، مگر به خطا،
حال اگر كسى مومنى را به خطا به قتل برساند بايد (در كفاره آن ) يك برده مومن را
آزاد كند و خون بهائى هم به كسان او تسليم نمايد، مگر آنكه خونخواهان آن را ببخشند، و
اگر ورثه مقتول مومن از مردمى باشد كه بين شما و آنان عداوت و جنگ است ، همان آزاد
كردن برده مومن كافى است و اگر مقتول از قومى باشد كه بين شما و آنان پيمانى
برقرار هست بايد برده اى مومن آزاد و خون بهائى به كسان او تسليم كند و كسى كه
نمى تواند برده اى آزاد كند به جاى آن دو ماه پى در پى روزه بگيرد، اين بخشايشى از
ناحيه خدا است كه خدا همواره داناى فرزانه بوده است .(92)
|
و هر كس مومنى را به عمد بكشد جزايش جهنم است كه جاودانه در آن باشد و خدا بر او
غضب آرد و لعنتش كند و عذابى بزرگ برايش آماده دارد .(93)
|
ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 59
اى كسانى كه ايمان آورديد چون در راه خدا سفر مى كنيد و به افراد ناشناس بر مى
خوريد درباره آنان تحقيق كنيد - و به كسى كه سلام به شما مى كند نگوئيد مومن نيستى
- تا به منظور گرفتن اموالش او را به قتل برسانيد و بدانيد كه نزد خدا غنيمت هاى
بسيار هست ، خود شما نيز قبل از اين ، چنين بوديد و خدا (با نعمت ايمان ) بر شما منت نهاد،
پس به تحقيق بپردازيد كه خدا به آنچه مى كنيد با خبر است .(94)
|
وَ مَا كانَ لِمُؤْمِنٍ أَن يَقْتُلَ مُؤْمِناً إِلا خَطئاً
|
كلمه (( خطاء )) به دو فتحه بدون مد و به يك فتحه با مد (يعنى بر وزن ادب و بر
وزن عصاء) هر دو به معناى اشتباه و غلط است و
مقابل آن كلمه (( صواب )) قرار دارد و مراد از آن در اينجا معنائى است در
مقابل عمد و تعمد، چون آيه
در مقابل آيه بعدى قرار دارد كه مى فرمايد: (( و من
يقتل مومنا متعمدا... )) .
استثناء (( الا خطاء )) از (( ما كان لمؤ من ان
يقتل مؤ منا متعمدا )) استثناء حقيقى ومتصل است
و مراد از نقى در جمله مورد بحث نفى اقتضاء است ، مى خواهد بفرمايد: در مومن بعد از
دخولش در حريم ايمان و قرقگاه آن ، ديگر هيچ اقتضائى براى كشتن مومنى
مثل خودش وجود ندارد، هيچ نوع كشتن مگر كشتن از روى خطا.
بنابراين استثناى در آيه شريفه ، استثناى متصل است و برگشت معناى كلام به اين مى
شود كه مومن هرگز قصد كشتن مومن را بدان جهت كه مومن است نمى كند، يعنى با علم به
اينكه مومن است قصد كشتن او نمى كند، نظير اين جمله در افاده نفى اقتضاء آيه شريفه
زير است كه مى فرمايد: (( و ما كان لبشر ان يكلمه
الل ه )) و آيه زير كه مى فرمايد: (( ما كان لكم ان تنبتوا شجرها )) و آيه زير كه مى
فرمايد: (( فما كانوا ليومنوا بما كذبوا به من
قبل (( ،و آياتى ديگر نظير اينها.
و آيه مورد بحث با اين حال در مقام آن است كه بطور كنايه از كشتن مومن به نهى
تشريعى كند و بفرمايد خداى تعالى هرگزاين
عمل را مباح نكرده و تا ابد نيز مباح نمى كند، و او كشتن مومن ، مومن ديگر ر ا تحريم كرده
، مگر در يك صورت و آن صورت خطا است ، چون در اين فرض - كه
قاتل قصد كشتن مومن را ندارد يا بدين جهت كه اصلا قصد كشتن را ندارد و يا اگر قصد
دارد به اين خيال قصد كرده كه طرف كافرى است جائز
القتل - در مورد كشتن او هيچ حرمتى تشريع نشده .
ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 60
ولى جمعى از مفسرين گفته اند: استثناى (( الا خطا )) منقطع است و در توجيه گفتار خود
گفته اند: اگر جمله : (( الا خطا )) را حمل بر حقيقت استثناء نكرديم براى اين بود كه
اگر اينطور حمل مى كرديم برگشت معنايش به امر به
قتل خطا و يا حداقل مباح بودن آن مى شد و معنايش اين مى شد كه مؤ منين بايد - و يا
حداقل مى توانند - به خطا مؤ منين را بكشند، اين بود توجيه مفسرين مزبور.
و خواننده محترم توجه فرمودند كه حمل كردن بر حقيقت استثناء جز به رفع حرمت از
قتل خطائى و يا عدم وضع حرمت در آن منتهى نمى شود و ساده تر بگويم اگر استثناء را
حمل بر استثناى حقيقى كنيم ، بيش از اين لازمه اى ندارد كه آيه شريفه مى خواهد بفرمايد:
قتل عمدى حرام است ، اما قتل خطائى حرمتش برداشته شده ، يا اصلا حرمتى برايش وضع
نشده است . و قطع هيچ محذورى در اين لازمه نيست ، پس حق مطلب همين است كه استثناى
حقيقى و متصل است .
حكم قتل خطائى
وَ مَن قَتَلَ مُؤْمِناً خَطئاً...يَصدَّقُوا
|
كلمه (( تحرير )) مصدر باب تفعيل و به معناى آزاد كردن برده است . و كلمه (( رقبه ))
به معناى گردن است ، و ليكن استعمال آن مجازا در نفس انسان مملوك شايع شده ، آزاد
كردن برده را (عتق رقبه ) گفته اند و كلمه : (( ديه )) به معناى خونبها است ، يعنى مالى
كه از طرف جانى به شخص جنايت شده - اگر عضوى از دست داده باشد - و يا به ورثه
او - اگر كشته شده باشد - مى دهند و معناى آيه اين است كه هر كس مومنى را بطور
خطائى به قتل برساند بر او واجب مى شود كه برده مومن را آزاد كند و خونبهائى هم به
اهل مقتول بدهد، مگر آنكه اهل مقتول خونبها را به وى صدقه دهند و خلاصه او را از دادن
خونبها عفو نمايند، كه در اينصورت ديگر دادن ديه واجب نيست .
فَإِن كانَ مِن قَوْمٍ عَدُوٍّ لَّكُمْ...
|
ضمير در (( كان - بوده )) باشد به مومن مقتول بر مى گردد و منظور از قومى كه عدو
شما باشند همان كفارى است كه سر جنگ با مسلمانان داشتند و معناى آيه اين است كه اگر
آنكه كشته شده و به خطا كشته شده ، خودش مومن و ورثه و اهلش كفار حربى باشند، از
او ارث نمى برند و چون ارث نمى برند خونبها ندارند.
ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 61
وَ إِن كانَ مِن قَوْمِ بَيْنَكمْ وَ بَيْنَهُم مِّيثَقٌ...
|
بطورى كه از سياق بر مى آيد در اين جمله نيز ضمير در (( كان )) به مومن
مقتول بر مى گردد و كلمه (( ميثاق )) به معناى مطلق عهد است ، چه عهد ذمه و چه هر عهدى
ديگر و معناى آيه اين است كه : (( اگر مومن مقتول از قومى باشد كه بين ش ما و بين
ايشان عهدى برقرار است واجب است ديه را بپردازد و برده اى را آزاد كند و اگر مساله ديه
را جلوتر از آزاد كردن برده ذكر كرد، براى اين بود كه تاكيد در جانب ميثاق را رعايت
كرده باشد.
(( فمن لم يجد فصيام ... ))
نزديك ترين معنا با لفظ اين جمله اين است كه بگوئيم : (( كسى كه نمى تواند برده اى
آزاد كند واجب است دو ماه پشت سر هم روزه بگيرد )) .
تَوْبَةً مِّنَ اللَّهِ...
|
يعنى اين حكم (كه گفتيم واجب است روزه بگيرد) بازگشت و عطف توجهى و عطف رحمتى است
از ناحيه خداى تعالى درباره كسى كه نمى تواند برده آزاد كند، و اين بازگشت خدا
منطبق با تخفيف است در نتيجه اين حكم تخفيفى است كه از ناحيه خداى تعالى در حق افرادى
كه استطاعت مالى ندارند.
البته احتمال اين هم دارد كه كلمه (( توبه )) قيدى باشد كه به همه مطالب آيه
شريفه راجع باشد و معنا چنين باشد: اينكه : كفاره براى
قاتل خطائى واجب شد، خو د تو به عنايتى است از ناحيه خداى تعالى به
قاتل ، در مورد آثار شومى كه بطور قطع گريبانش را خواهد گرفت و آن آثار عبارت
است از همان روزه و آن خونبها، پس مسلمانها خود را ضبط كنند و بى محابا و به آسانى
به كشتن مردم مبادرت نكنند، همچنانكه در آيه شريفه : (( و لكم فى القصاص حيوة )) ،
قصاص را مايه حيات جامعه دانسته .
آزادى نوعى حيات ، و بردگى نوعى قتل است تهديد سخت به خلود در آتش درباره
كسىكه مؤ منى را عمدا بكشد
و همچنين اين حكم توبه ، برگشتى است از ناحيه خداى تعالى براى مجتمع و عنايتى است
به آنان چون با اجراى اين دستور رفته رفته عدد بردگان جامعه كمتر و عدد آزادها
بيشتر مى شود، اگر يك نفر از آنان به خطا كشته شده ، يك نفر به عدد احرارشان
افزوده مى شود و ضرر مالى هم كه به اهل مقتول رسيده ، بوسيله ديه اى كه به آنان
تسليم مى شود جبران مى گردد.
ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 62
از اينجا روشن مى شود كه اسلام آزادى را نوعى حيات ، و بردگى را نوعى
قتل مى داند و نيز حد وسط از بها و منافع وجود يك فرد انسان را همان ديه كامله (يعنى
هزار دينار و يا صد شتر و ياده هزار درهم ) مى داند كه ان شاء الله در مباحث آينده اين معنا
را روشن مى سازيم .
و اما تشخيص اينكه كشتن در چه شرايطى عمدى است ؟ و چه وقت خطائى است ؟ و اينكه ديه
چقدر است ؟ و اهل مقتول كه ديه را بايد به آنان داد چه كسانيند ؟ و ميثاق كه اگر باشد
خونبها به اهل مقتول داده مى شود و اگر نباشد داده نمى شود چگونه ميثاقى است ؟ پاسخ
همه اينها به عهده سنت است نه به عهده فن تفسير، كسانى كه مى خواهند به اين
مسائل آگاه شوند بايد به كتب فقه مراجعه نمايند.
وَ مَن يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُّتَعَمِّداً فَجَزَاؤُهُ جَهَنَّمُ...
|
كلمه : (( تعمد )) به معناى آن است كه قصد كنى عملى را به همان عنوانى كه دارد انجام
دهى ، و چون فعل اختيارى خالى از قصد عنوان نيست ، تصور دارد كه يك
عمل داراى چند عنوان باشد، و در نتيجه ممكن است كه يك
فعل از جهتى عمدى باشد و از جهتى ديگر خطائى ، مثلا كسى كه از دور شبحى مى بيند و
مى پندارد آهو و يا گورخر است ، در حالى كه در واقع انسانى است (كه دارد چيزى از زمين
جمع مى كند) بيننده به خيال شكار آن را هدف قرار مى دهد و مى كشد، تيراندازى او به
سوى شكار عمدى است ، ولى انسان كشتنش خطائى است .و همچنين وقتى معلم كودكى را به
عنوان تاديب مى زند و اتفاقا چوب و يا مشت و يا لگدش به قتلگاه او بر مى خورد و او
را مى كشد، عمل واحدى را انجام داده ، اما عنوان تاديبش عمدى است و كشتنش خطائى ، و
بنابراين كسى مومنى را عمدا به قتل رسانده كه مقصودش از عملى كه كرده - زدن - يا -
تير انداختن - همان قتل بوده باشد، يعنى هم بداند كه اين مشت ولگد و يا تير او را مى
كشد و هم بداند شخصى كه به دستش كشته مى شود مومن است .
خداى عزوجل در اين آيه شريفه چنين قاتلى را به سختى تهديد كرده و به او وعده خلود
در آتش داده ، چيزى كه هست در سابق ، آنجا كه پيرامون آيه : (( ان الله لا يغفر ان يشرك
به )) و آيه : (( ان الله يغفر الذنوب جميعا )) ، بحث مى كرديم گفتيم اين دو آيه مى
تواند حكم خلود قاتل را مقيد كند و در نتيجه مى توان گفت : هر چند آيه مورد بحث وعده
آتش خالد و دائم رامى دهد، ليكن صريح در حتمى بودن آن نيست و ممكن است خلود آن
بوسيله توبه و يا شفاعت مورد عفو قرار گيرد.
ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 63
يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا إِذَا ضرَبْتُمْ فى سبِيلِ اللَّهِ فَتَبَيَّنُوا...
|
كلمه (( ضرب )) به معناى سير در زمين و مسافرت است و اگر ضرب را مقيد كرده به
قيد (( سبيل الله )) ، براى اين بود كه بفهماند منظور از اين سفر خارج شدن از خانه به
منظور جهاد است . و كلمه (( تبين )) به معناى تميز دادن و منظور از آن تميز دادن مومن از
كافر است به قرينه اينكه مى فرمايد: (( و به كسانى كه در برابر شما القاى سلام
مى كنند نگوئيد: تو مومن نيستى )) و مراد از القاى سلام همان تحيت سلام است كه تحيت
اهل ايمان است ولى بعضى آيه را به صورت (( لمن القى اليكم السلم )) به فتح لازم
خوانده اند كه به اين قرائت منظور سلام دادن نيست بلكه تسليم شدن و تقاضاى صلح
است .
و مراد از اينكه فرمود: (( لست مومنا تبتغون عرض الحيوة الدنيا )) (( به ابتغاء عرض
حياة دنيا به او مگوئيد تو مومن نيستى )) ، اين است كه مسلمانان بخاطر اينكه مجاز باشند
در جنگيدن و گرفتن غنيمت مساله مسلمان نبودن آنان را بهانه نكنند، مى فرمايد: چنين هدف
پست و مادى را مجوز جنگيدن با آنان نسازيد زيرا: (( عند الله مغانم كثيرة )) نزد خدا
مغانم بسيار هست و كلمه (( مغانم )) جمع مغنم است و مغنم به معناى غنيمت است مى فرمايد:
غنيمت ها و فوائدى كه نزد خداى تعالى است
افضل از غنيمت هاى دنيائى است ، براى اينكه هم بيشتر است و هم باقى و دائمى است ، پس
اگر شما طالب غنيمتيد جا دارد غنيمت هاى الهى را مقدم بداريد و بر غنيمت هاى دنيائى
ترجيح دهيد.
كَذَلِك كنتُم مِّن قَبْلُ فَمَنَّ اللَّهُ عَلَيْكمْ فَتَبَيَّنُوا...
|
يعنى شما قبل از اينكه ايمان بياوريد همين وضع را داشتيد، يعنى همه پى در پى به
دست آوردن عرض و متاع حيات دنيا بوديد، ولى خداى تعالى بر شما منت نهاد، ايمانى به
شما داد كه آن ايمان شما را از آن هدف پست منصرف نموده ، متوجه به سوى خدا و مغانم
بسيارى كه نزد او است كرد، حال كه خدا چنين منتى بر شما نهاده ، وقتى با جمعيتى
روبرو مى شويد كه وضعشان برايتان روشن نيست كه آيا دوستند يا دشمنند ؟ مى خواهند
با شما بجنگند و يا سر جنگ ندارند ؟ مسلمانند و يا كافرند ؟ تحقيق كنيد، تا بى گدار
به آب نزده باشيد و اگر (( تبين )) را تكرار كرد، براى اين بود كه حكم را تاييد
كرده باشد.
اين آيه شريفه گذشته از اينك ه در مقام نصيحت و موعظه است ،
مشتمل بر نوعى توبيخ و سرزنش نيز هست ، ولى تصريح ندارد به اينكه آن قتلى كه
(على الظاهر) واقع شده ، قتل عمد و آن هم قتل مومن بوده ، و بنابراين از ظاهر آيه بر مى
آيد كه قتل خطائى بوده كه بوسيله بعضى از مؤ منين صورت گرفته ، و او كسى از
مشركين را كشته ، به خيال اينكه مشرك است و اگر القاى سلام كرده از ترس بوده ، و
حال آنكه اينطور نبوده و او به راستى مسلمان شده و يا مى خواسته مسلمان شود. و آيه
شريفه توبيخش مى كند به اينكه اسلام ، ظاهر
حال و گفتار افراد را معتبر مى داند و مسلمانان حق تفتيش از باطن كسى ندارند، باطن هر
كسى را خدا مى داند و امر دلها به دست خداى لطيف و خبير است .
ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 64
و بنا بر آنچه ما از ظاهر آيه فهميديم جمله : (( تبتغون عرض الحيوه الدنيا )) از باب
اقتضاى حال در كلام آمده ، مى خواهد بفهماند حال و وضع شما كه اين كار را كرديد و
شخصى را با اينكه اظهار اسلام و ايمان كرد بدون اعتنا به سرنوشت او و بدون تحقيق
از اسلام و كفرش به قتل رسانديد، حال كسى است كه در پى غنيمت است و جز به دست
آوردن مال از هر راهى كه باشد هدفى ندارد، هر چند كه كشتن افراد با ايمان باشد. و
معلوم است كه چنين كسى كوچكترين مساله را بهانه قرارمى دهد و بدون هيچ عذر موجهى
افراد را مى كشد، تا اموال كشته خود را به غنيمت بردارد و اين همان
حال است كه مؤ منين قبل از ايمان آوردن داشتند، آرى در دوره جاهليت مردم هيچ هدفى به جز
دنيا و ماديات نداشتند و امروز كه خداى منان بر آنان منت نهاده و نعمت ايمان را انعامشان
كرده ، واجب است كه ديگر چنين كارى را نكنند و وقتى مى خواهند عملى را انجام دهند، تحقيق
كنند و باز هم تابع و منقاد خلق و خوى دوران جاهليت و آثارى كه از آن دوره باقى مانده
نشوند.
بحث روايتى
(درباره شاءن نزول آيات مربوط به قتل عمد
وقتل خطاى مؤ من )
دركتاب درالمنثور در تفسير آيه : (( و ما كان لمومن ان
يقتل مومنا الا خطا... (( (( آمده : كه ابن جرير از عكرمه روايت كرده كه گفت : حارث بن
يزيد بن نبيشه از بنى عامر بن لوى و ابى
جهل ، همواره عياش بن ابى ربيعه را شكنجه مى كردند، سپس همين حارث از مكه بيرون آمد
تا به مدينه نزد رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) مهاجرت نموده اسلام آورد، در بين
راه يعنى در حره به عياش نامبرده برخورد، عياش فرصت را غنيمت شمرده ، جستن كرد و
روى سينه حارث نشست و به خيال اينكه او هنوز كافر است به قتلش رسانيد و سپس نزد
رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) آمده ، جريان را به اطلاع آن جناب رسانيد و چيزى
نگذشت كه آيه : (( و ما كان لمومن ان يقتل مومنا الا خطا... ))
نازل شد و رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) آيه را براى عياش قرائت كرد و سپس
فرمود برخيز و يك برده مومن آزاد كن .
ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 65
مؤ لف : اين معنا به چند طريق ديگر روايت شده و در بعضى از آنها آمده كه عياش حارث را
در روز فتح مكه كشت ، و جريان بدين قرار بود كه عياش تا آن روز در بند مشر كين
گرفتار بود و مشركين او را شكنجه مى كردند، وقتى مكه فتح شد و عياش آزاد گرديد،
بى خبر از اينكه حارث مسلمان شده ، به انتقام از آن شكنجه ها او را به
قتل رسانيد، ليكن روايتى كه ما از عكرمه نقل كرديم به اعتبار عقلى نزديك تر و با
تاريخ نزول سوره نساء سازگارتر است .
طبرى در تفسير خود از ابن زيد روايت كرده كه گفت آن كسى كه آيه مذكور در شان او
نازل شده ، ابو درداء است ، كه در سريه اى (جنگى ) شركت داشت ، از ميان لشكر به
كنارى رفت و بخاطر حاجتى كه داشت ، راه خود را به طرف دره اى كج كرد، در آنجا به
مردى برخورد كه داشت گوسفندان خود را شبانى مى كرد، با شمشير به او حمله كرد، او
گفت : لا اله الا الله ، ليكن ابو درداء با ضربت شمشير كارش را تمام كرد و
گوسفندانش را به ميان لشگر آورد، چون از اين
عمل خود دلواپس بود، نزد رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) آمد و جريان را به اطلاع
آن حضرت رسانيد و آيه مورد بحث درباره اين داستان
نازل گرديد.
و نيز در درالمنثور از رويانى و ابن منده و ابى نعيم ، از بكر بن حارثه جهنى روايت
كرده كه گفت : اين آيه درباره وى نازل شده ، به خاطر قصه اى كه نظير قصه ابى
الدرداء داشته ، و روايات به هر حال بر بيش از تطبيق دلالت ندارد.
و در تهذيب به سند خود از حسين بن سعيد از اساتيد و راويان سند خود از امام صادق
(عليه السلام ) روايت كرده كه فرمود: رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) فرمود: هر جا
كه آزاد كردن يك برده به عنوان كفاره واجب است مى توان برده
خردسال و تازه به دنيا آمده را آزاد كرد، مگر كفاره
قتل كه حتما بايد برده بالغ را آزاد كرد، چون خداى
عزوجل درباره كفاره قتل فرموده : (( فتحرير رقبه مومنة )) ، و منظورش از رقبه مومنه
كسى است كه اقرارش مسموع باشد و به حد بلوغ رسيده باشد (تا آخر حديث ).
و در تفسير عياشى از موسى بن جعفر (عليهما السلام ) روايت آمده كه شخصى از آن جناب
پرسيد: از كجا فهميده مى شود كه فلان برده مومن است ؟ فرمود: بر اساس فطرت .
ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 66
و در كتاب فقيه از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه در پاسخ از اين مساله كه
لشگر اسلام در بلاد كفر مردى مسلمان را (به
خيال اينكه كافر است ) كشته اند، فرمود: امام مسلمين وقتى از ماجرا خبر دار مى شود، بجاى
آن مسلمان كه كشته شده ، يك برده مسلمان آزاد مى كند، اين دستور خداى
عزوجل است كه مى فرمايد: (( فان كان من قوم عدو لكم )) .
مؤ لف : نظير اين روايت را عياشى آورده و در اينكه فرمود: (( به جاى آن )) اشاره است
به اينكه حقيقت آزاد كردن برده ، اضافه شدن فردى است به آزادگان مسلمين ، بخاطر
اينكه يك نفر از عدد آنان كاسته شده ، و مادر سابق به اين نكته اشاره كرديم .
و چه بسا كه از اين نكته استفاده شود كه بطوركلى مصلحت در آزاد كردن بردگان در همه
كفارات همين افزوده شدن يك فرد غير عاصى است به جمعيت مؤ منين ، بخاطر كم شدن يك
فرد عاصى از آنان ، (( دقت بفرمائيد )) .
و در كافى از امام صادق (عليه السلام ) روايت شده كه فرمود: اگر شخصى كه كفاره دو
ماه پى در پى روزه به گردن دارد و در بين ماه
اول يك روز روزه را بخورد، بايد دوباره همه يك ماه را از نو بگيرد و اگر يك ماه
اول را پى در پى گرفت و چند روزى هم از ماه دوم گرفت ، ولى پيش آمدى برايش شد
كه نتوانست ماه دوم را به پايان برساند، آن چند روز را قضا مى كند.
مؤ لف : منظور حضرت بطورى كه ديگران هم گفته اند اين است كه آنچه به عهده اش
باقى مانده قضا مى كند، اين نكته از مساله تتابع (( واينكه بايد پشت سر هم باشد ))
استفاده شده است .
|