next page

fehrest page

back page

ترجمه تفسير الميزان جلد 4 صفحه 52

فرق بين امتحان الهى و امتحانهاى معمول نزد انسانها
تنها فرقى كه بين امتحان الهى و امتحانهاى معمول نزد ما انسانها هست اين است كه غالبا ما نسبت به باطن حال اشيا جاهليم ، و مى خواهيم با امتحان آن حالت از آن موجود را كه براى ما مجهول است روشن و ظاهر سازيم ، ولى از آنجا كه جهل در خداوند سبحان متصور نيست ، چون مفاتيح غيب نزد او است ، لذا امتحان او از بندگان براى كشف مجهول نيست ، بلكه تربيت عامه الهيه است ، نسبت به انسانها كه او را به سوى حسن عاقبت و سعادت هميشگى دعوت مى كند، از اين نظر امتحان است كه با چنين تربيتى حال هر انسانى را براى خودش معين مى كند، تا بداند از اهل كدام خانه است ، اهل دار ثواب است و يا دار عقاب ؟.
و به همين جهت خداى سبحان اين تصرف الهى از ناحيه خود را و همچنين توجيه حوادث را بلا، ابتلا، فتنه و امتحان خوانده ، و به صورت كلى و عمومى فرموده : ((انا جعلنا ما على الارض زينه لها لنبلوهم ايهم احسن عملا)).
و نيز فرموده ((انا خلقنا الانسان من نطفه امشاج نبتليه ، فجعلناه سميعا بصيرا)).
و نيز فرموده : ((و نبلوكم بالشر و الخير فتنه ))، و گويا منظورش اجمال همان تفصيلى است كه در آيه زير آورده ، مى فرمايد: ((فاما الانسان اذا ما ابتليه ربه فاكرمه و نعمه فيقول ربى اكرمن ، و اما اذا ما ابتليه فقدر عليه رزقه ، فيقول ربى اهانن )).
و نيز مى فرمايد: ((انما اموالكم و اولادكم فتنه )).
و نيز مى فرمايد: ((و لكن ليبلوا بعضكم ببعض )).
((كذلك نبلوهم بما كانوا يفسقون )).

ترجمه تفسير الميزان جلد 4 صفحه 53
((و ليبلى المؤ منين منه بلاء حسنا)).
((احسب الناس ان يتركوا ان يقولوا آمنا و هم لا يفتنون ، و لقد فتنا الذين من قبلهم ، فليعلمن الله الذين صدقوا، و ليعلمن الكاذبين )).
(حتى انبيا را هم از اين سنت خود مستثنا ندانسته ) و درباره مثل ابراهيم پيامبرى مى فرمايد: ((و اذ ابتلى ابراهيم ربه بكلمات )) و در داستان ذبح پسرش اسماعيل مى فرمايد: ((ان هذا لهو البلاء المبين )) و همچنين در باره موسى عليه السلام مى فرمايد: ((و فتناك فتونا)) و آياتى ديگر از اين قبيل .
و اين آيات به طورى كه ملاحظه مى كنيد آزمايش را شامل تمامى جهات انسان مى داند، چه اصل وجودش (نبتليه )، و چه اجزاى وجودش (و جعلناه سميعا بصيرا)، و چه جهات خارج از وجودش و به نحوى مرتبط به وجودش نظير اولاد، ازواج و عشيره ، اصدقا، مال ، جاه ، و تمامى ، چيزهائى كه به نحوى مورد استفاده اش قرار مى گيرد، و همچنين چيزهائى كه در مقابل اين امور قرار دارند از قبيل : مرگ ، كورى ، كرى ، مرگ اولاد، ازواج ، عشيره ، دوستان ، فقر، نداشتن و يا از دست دادن مقام ، شكستن و سوختن وسايل مورد حاجت ، و امثال آن از مصائبى كه متوجه او مى شود، و سخن كوتاه اينكه اين آيات تمامى آنچه از اجزاى عالم و احوال آن ارتباطى با انسان دارد فتنه انسان دانسته همه را وسيله اى مى داند كه از ناحيه خدا و براى امتحان او درست شده است .

امتحان الهى سنتى است كه تمامى افراد انسان راشامل مى شود
در آيات فوق تعميمى هم از نظر افراد هست ، چون ديديم كه تمامى افراد را مشمول اين امتحان قرار داد، چه مؤ من و چه كافر، چه صالح و چه طالح و حتى ديديم كه پيغمبران را هم استثنا نكرد، پس معلوم مى شود مساءله امتحان سنتى است جارى ، كه احدى از آن مستثنا نيست .

ترجمه تفسير الميزان جلد 4 صفحه 54
و اين سنت الهيه سنيت است عملى و متكى بر يك سنتى ديگر كه آن سنتى است تكوينى و عبارت است از سنت هدايت عامه الهيه ، از آن جهت كه با موجودات مكلف نظير انسان ارتباط دارد، و نيز مقدمات و مؤ خرات آن يعنى قضا و قدر كه بيانش گذشت .
از اينجا روشن مى شود كه مساءله امتحان چيزى نيست كه قابل نسخ باشد، براى اينكه نسخ شدنش عين فساد تكوين است ، كه امرى است محال ، و آياتى كه خلقت را براساس حق مى داند، و نيز آياتى كه مساءله بعث را حق مى داند بر اين معنا نيز دلالت و حداقل اشاره دارد، مانند آيه : ((ما خلقنا السموات و الارض و ما بينهما الا بالحق و اجل مسمى )).
و آيه : ((افحسبتم انما خلقناكم عبثا و انكم الينا لا ترجعون )).
و آيه : ((و ما خلقنا السموات و الارض و ما بينهما لاعبين ما خلقناهما الا بالحق و لكن اكثرهم لا يعلمون )).
و آيه : ((من كان يرجوا لقاء الله فان اجل الله لات )) و...
كه از همه آنها استفاده مى شود خلقت بر اساس حق بوده و باطل و بريده از حق نبوده است ، و وقتى براى هر موجودى هدفى و غرضى در پيش و اجلى حق و آمدنى است و نيز وقتى در وراى هر موجودى مقدراتى تقدير شده و حقى است ، و باز وقتى با هر موجودى هدايتى حقه هست ، پس ديگر جاى گريزى از اصطكاك و تصادم عمومى بين آنها وجود ندارد، و مخصوصا بين موجودات مكلف از قبيل انسان كه هيچ گريزى از مبتلا شدنشان به امورى كه مايه امتحان آنان باشد نيست ، حتما بايد با اتصال به آن امور آنچه در قوه دارند به فعليت برسد، حال چه اينكه كمال باشد و چه نقص ، چه اينكه سعادت باشد و چه شقاوت ، و اين معنا در انسان مكلف به تكاليف دينى و ابتلا است ، (دقت بفرمائيد).

معناى تمحيص مؤ منين و محق كافرين بر اثر امتحانات و ابتلائات
با آنچه كه تا اينجا گفته شد معناى دو كلمه محق و تمحيص نيز روشن مى شود، چون وقتى امتحان براى مؤ من پيش مى آيد، و باعث مى شود فضائل درونى و نهفته اش از رذائل جدا و متمايز گردد،

ترجمه تفسير الميزان جلد 4 صفحه 55
و يا وقتى اين امتحان براى قومى و جماعتى پيش مى آيد، و مؤ منين آنان از منافقين و بيماردلان جدا مى شوند، عنوان تمحيص يعنى متمايز كردن صادق مى آيد.
و همچنين وقتى امتحانات الهيه يكى پس از ديگرى بر كافر و منافق واقعى وارد مى شوند، و كافر و منافقى كه در ظاهر صفات و احوال خوبى دارند، و حتى آنقدر احوالشان خوب است كه مورد رشگ مؤ منين قرار مى گيرند، اين امتحانات پى در پى باعث مى شود كه خباثتهاى باطنى به تدريج رو بيايد و ظاهر شود و هر رذيله اى كه رو مى آيد فضيلت مورد رشكى از آنان زائل گردد، در اين هنگام كلمه ((محق )) مصداق پيدا مى كند، چون محق را معنا كرديم كه يعنى : از بين بردن چيزى به تدريج ، و امتحانهاى پى در پى كفار و منافقين واقعى ايمان و فضائل ظاهرى و فريبنده آنها را از بين مى برد، همچنانكه ديديم در آيات گذشته كه ترجمه اش هم گذشت فرمود: ((و تلك الايام نداولها بين الناس و ليعلم الله الذين آمنوا و يتخذ منكم شهداء، و الله لا يحب الظالمين ، و ليمحص الله الذين آمنوا و يمحق الكافرين )).
البته كافران محقى ديگر هم دارند، و آن اين است كه به تدريج نسلشان بر چيده مى شود چون خداى تعالى خبر داده كه عالم كون به سوى صلاح بشر، و نيز به سوى خلوص دين براى خدا سوق داده مى شود، و در اين باب فرموده : ((و العاقبه للتقوى )).
نيز فرمود: ((ان الارض يرئها عبادى الصالحون )).
وَ مَا محَمَّدٌ إِلا رَسولٌ قَدْ خَلَت مِن قَبْلِهِ الرُّسلُ...))
كلمه موت به معناى رفتن روح از بدن و بطلان حيات است ، و كلمه قتل به معناى مردنى است كه به سببى عمدى و يا شبه عمد مستند باشد، و اين دو كلمه (يعنى موت و قتل ) اگر تك تك استعمال شوند مثلا در يك كلامى فقط كلمه موت آمده باشد، معنايش اعم از هر دو است ، يعنى هم شامل مردن مى شود، و هم شامل كشته شدن ، و اما اگر در كلامى نظير آيه مورد بحث هر دو آمده باشد، آنوقت موت تنها به معناى مردن به اجل خدائى است ، و قتل به معناى مردن به خاطر عمل اختيارى شخص ‍ ديگر است .

معناى جمله (انقلبتم على اعقابكم )
((انقلبتم على اعقابكم )) انقلاب بر عقبين (دو پاشنه ) بنا به گفته راغب به معناى اين است كه فلانى متمايل به برگشتن شد و برگشت و جمله : ((انقلب على عقبيه )) نظير جمله

ترجمه تفسير الميزان جلد 4 صفحه 56
((رجع على حافرته )) و جمله : ((ارتدا على آثارهما قصصا))، و كلمه : رجع همه به معناى برگشتن به محل اول يا حال اول است .
و چون در آيه مورد بحث انقلاب بر اعقاب را جزاى شرطى قرار داده كه عب ارت است از مرگ و يا كشته شدن رسول خدا (صلى الله عليه و آله )، اين معنا را مى فهماند كه منظور از برگشت ، برگشتن از دين است ، نه برگشتن از كار جنگ ، چون هيچ ارتباطى ميان فرار از جنگ با مرگ و يا قتل رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) نيست ، و تنها رابطه و نسبتى كه تصور دارد بين مرگ آن جناب و برگشتن از ايمان به كفر است ، و دليل بر اينكه مراد اين است ، جمله : ((و طائفه قد اهمتهم انفسهم يظنون بالله غير الحق ظن الجاهليه ...)) مى باشد كه در آيات بعد قرار دارد و بيانگر حال همين اشخاص است كه اگر رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) از دنيا برود از دين خدا بر مى گردند، چون غير از حفظ منافع دنيائى خود هيچ همى ندارند، اگر بدين خدا هم مى گروند براى تاءمين همين منافع است ، در نتيجه مادام كه از پستان دين مى دوشند دين دارند، و از آن دم مى زنند، همينكه منافعى بر ايشان نداشت ، و بلكه به منافع دنيائى شان لطمه زد از آن بر مى گردند، و آنها كه در جنگ احد با شنيدن قتل رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) برگشتند، (از دين برگشتند نه از جنگ )، علاوه بر اينكه نظير آن فرارى كه در احد از اين طايفه سر زد، در غير احد از قبيل جنگ حنين و خيبر و غير آن دو نيز سر زد، و خداى تعالى در آن دو جريان چنين خطابى به آنها نكرد، و از فرار و پشت كردنشان به جنگ ، چنين تعبيرى نكرد و نفرمود: شما در خيبر و حنين ((انقلبتم على اعقابكم )) بلكه تنها فرمود (و در روز حنين وقتى از كثرت جمعيت خود مغرور شديد، همين باعث شد كه كارى از پيش نبريد، و زمين با همه فراخ و وسعتش بر شما تنگ شود و در آخر فرار كنيد) پس حق اين است كه مراد از انقلاب على الاعقاب ، برگشتن به كفر سابق است ، نه فرار از جنگ .

حاصل معناى آيه (و ما محمد الا رسول
در نتيجه حاصل معناى آيه با در نظر گرفتن سياق عتاب و توبيخش اين مى شود: كه محمد (صلى الله عليه و آله ) سمتى جز رسالت از ناحيه خدا ندارد (مانند ساير رسولان كه وظيفه شان تنها رساندن رسالت پروردگارشان است ) نه مالك امر خودش است ، و نه امور عالم ، امر عالم تنها و تنها به دست خدا است ، دين هم دين خدا است و با بقاى خدا باقى است ، پس اين چه معنا دارد كه شما مسلمانان ايمان خود را وابسته به زنده بودن آن جناب كنيد، بطورى كه اگر آن

ترجمه تفسير الميزان جلد 4 صفحه 57
جناب به مرگ و يا به قتل از دنيا برود قيام بدين خدا را رها كنيد، و به قهقرا و عقب برگرديد، و هدايت خود را از دست داده و دچار گمراهى و غوايت شويد؟.
و اين سياق قوى ترين شاهد است بر اينكه سپاه اسلام در روز احد بعد از گرم شدن تنور جنگ ، ظن قوى پيدا كردند به اينكه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) كشته شده ، و به همين جهت متفرق شده و پشت به قتال كردند، و بنابر اين روايت و تاريخ ذيل (به طورى كه ابن هشام آنرا در سيره خود آورده ) تاءييد مى شود.
وى چنين آورده كه انس بن نضر (عموى انس بن مالك ) به عمر بن خطاب و طلحه بن عبيدالله و جمعى از مهاجرين و انصار بر خورد، كه دست از جنگ كشيده بودند، پرسيد: چرا ايستاده ايد؟ گفتند: رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) كشته شد، پرسيد: پس بعد از حيات رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) زندگى را مى خواهيد چه كنيد جا دارد شما هم در همان راهى كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) در آن راه كشته شد بميريد، آن گاه رو كرد به دشمن ، و آن قدر شمشير زد تا كشته شد.
و سخن كوتاه اينكه معناى عبارت ((السلال )) و عبارت ((القاء بايدى )) همين است ، كه اين عده ايمانشان قائم به وجود رسول خدا بود، يعنى با بقاى آن جناب باقى و با مرگ آن جناب از بين مى رفت ، و معناى آن جز اين نمى تواند باشد كه ايمان آورده بودند تا ثواب دنيا و خير آن را به دست آورند، و همين نقيصه است كه خداى تعالى در آن آيه مورد بحث به خاطر آن عتاب و ملامتشان كرده است ، مويد اين معنا جمله آخر آيه است كه مى فرمايد: ((و سيجزى الله الشاكرين )) چون خداى سبحان همين جمله را در آيه بعد كه در باره جويندگان ثواب آخرت است تكرار كرده ، از اين مى فهميم كه در جنگ احد بعضى از صحابه بوده اند كه ايمانشان چنين ايمانى مستعار نبوده بلكه ايمان جدى و واقعى بوده است (دقت بفرمائيد).

حقيقت شكر و مراد از ((شاكرين ))
وَ سيَجْزِى اللَّهُ الشكرِينَ))
اين جمله بطورى كه از سياق بر مى آيد به منزله استثنائى از ما قبل است و اين خود دليل است بر اينكه همانطور كه گفتيم در سپاه اسلام در جنگ احد بعضى بوده اند كه نه دچار آن انقلاب شدند، و نه عملى كردند كه از انقلاب درونيشان خبر دهد، و اين عده شكر گزارانند. و حقيقت شكر، اظهار نعمت است ، همچنانكه كفر، مقابل آن است يعنى پنهان كردن نعمت و سرپوش روى آن نهادن است ، و اظهار نعمت به اين معنا است كه آن را در جاى خود

ترجمه تفسير الميزان جلد 4 صفحه 58
استعمال كنى ، آن جائى كه دهنده نعمت در نظر داشته و نيز اظهار نعمت به اين است كه آن را به زبان بياورى ، و منعم را در برابر دادن اين نعمت ، ثنا بگوئى ، و مرحله ديگر اظهار نعمت اين است كه در قلب هم به ياد آن و به ياد منعمش باشى ، و از يادش نبرى .
پس شكر خداى تعالى در برابر نعمتى از نعمتهاى او اين است كه در هنگام استعمال و به كار بردنش به ياد او باشد، و وقتى به ياد او بود به ياد اين مطلب هم مى افتد كه نعمت او را در جائى كه خود او خواسته استعمال كند، نه در جاى ديگر، و معلوم است كه هيچ موجودى نيست كه نعمتى از نعمت هاى او نباشد، و هيچ نعمتى را خلق نكرده مگر براى اينكه در راه بندگيش استعمال شود، همچنان كه خودش فرمود: ((و اتيكم من كل ما سالتموه ، و ان تعدوا نعمت الله لا تحصوها، ان الانسان لظلوم كفار)).
پس شكر او در برابر نعمت هايش به اين است كه در آن نعمت ها اطاعت شود، و بياد مقام ربوبيتش باشند.
و بنابراين پس شكر مطلق خداى تعالى و بدون تقييد، همانا ياد خدا بدون نسيان ، و اطاعتش بدون معصيت است ، پس معناى آيه : ((و اشكروا لى و لا تكفرون )) اين است كه به ياد من باشيد، يادى كه آميخته با نسيان نباشد، و امر مرا اطاعت كنيد، اطاعتى كه آميخته با عصيان نباشد، (معلوم مى شود در جنگ احد شخصى وجود داشته كه هرگز از ياد خدا غافل نشده ، و هرگز امر او را نافرمانى نكرده بوده ((مترجم ))) و نبايد به اين سخن گوش داد كه بعضى آن را گفته اند كه امر در آيه شريفه تكليف بما لا يطاق و خارج از توان انسان است ، زيرا اين سخن ناشى از كمى تدبر در اين حقايق و دورى از ساحت عبوديت و كار پاكان را قياس از خود گرفتن است .
وگرنه در سابق هم توجه فرموديد كه گفتيم و تعبير به فعل با تعبير به صفت فرق دارد تعبير به فعل بيش از صدور بر آن فعل از فاعلش دلالت ندارد، (مثلا وقتى مى گوئيم : فلانى كرامت كرد، تنها دلالت دارد بر اينكه يك بار و يا دو بار اين عمل از او سر زد)، به خلاف صفت كه علاوه بر صدور، دلالت بر استقرار و دوام آن نيز دارد، (وقتى مى گوييم فلانى كريم است معنايش اين است ، عمل كرامت عمل هميشگى او است )، و مى فهماند اين معناى

ترجمه تفسير الميزان جلد 4 صفحه 59
وصفى براى او ملكه اى شده كه هرگز از او جدا نمى شود، پس فرق است بين كلمات آنها كه ((شرك ورزيدند)) و آنها كه ((صبر كردند)) و آنها كه ((ظلم كردند)) و آنها كه ((تعدى نمودند))، با كلمات ((المشركين ))، ((الصابرين ))، ((الظالمين ))، ((المعتدين ))، ((الشاكرين ))، كه دسته اول تنها دلالت دارد بر اينكه كارها از آنان سر زده ، ولى دسته دوم دلالت دارد بر اينكه اين كارها صدورش عادت و صفت هميشگى آنان شده ، پس كلمه شاكرين در جمله مورد بحث به معناى كسانى است كه در باطن داراى صفت شكر هستند، و اين فضيلت در آنان استقرار يافته ، و ما قبلا هم گفتيم و روشن كرديم كه شكر مطلق عبارت است از اينكه بنده بياد هيچ نعمتى نيفتد مگر آنكه خدا را هم با آن ياد آورد، و با هيچ چيزى تماس نگيرد كه نعمتى از نعمتها باشد، مگر آنكه خداى تعالى را در آن اطاعت كند.

شكر تمام نمى شود مگر با اخلاص
پس روشن گرديد كه شكر تمام نمى شود مگر با اخلاص ، يعنى خلوص ‍ شكر براى خدا، هم از حيث علم ، و هم از نظر عمل ، پس شاكران عبارتند از مخلصين براى خدا، آن كسانى كه شيطان را طمعى در آنان نباشد.
اين حقيقت از سخنى كه خداى تعالى از ابليس حكايت كرده كاملا روشن مى گردد، و اين سخن در چند جا به عباراتى مختلف آمده ، از آن جمله گفته است :
((فبعزتك لاغوينهم اجمعين الا عبادك منهم المخلصين )).
و نيز گفته : ((رب بما اغويتنى لازينن لهم فى الارض و لاغوينهم اجمعين ، الا عبادك منهم المخلصين ))، كه در اين دو آيه از اغواى كلى خود احدى به جز مخلصين را استثنا نكرد، و خداى تعالى هم گفتار او را امضا نموده رد نكرد، و در جاى ديگر حكايت فرموده كه گفت :
((فبما اغويتنى لاقعدن لهم صراطك المستقيم ، ثم لاتينهم من بين ايديهم و من خلفهم و عن ايمانهم و عن شمائلهم و لا تجد اكثرهم شاكرين )) كه در اين آيه جمله ((لا تجد)) به منزله استثنا ((الا عبادك )) در آيه قبل است ، و كلمه ((شاكرين )) به جاى كلمه : ((مخلصين )) در آيه قبل است ، و اين نيست مگر به خاطر اينكه شاكرين همان مخلصينند كه شيطان در آنها بهره اى

ترجمه تفسير الميزان جلد 4 صفحه 60
ندارد و دستش به آنان نمى رسد، چون تنها كار و كيد او اين است كه مقام ربوبيت خدا را از ياد بندگان بيرون ببرد، و به سوى معصيت دعوت كند، و ساحت مخلصين و شاكرين عالى تر از اين است .
در آيات نازله در باره جنگ احد نيز چيزى كه اين معنا را تاءييد كند وجود دارد، و آن آيه اى است كه بعد از آيات مورد بحث مى آيد، كه فرموده : ((ان الذين تولوا منكم يوم التقى الجمعان انما استزلهم الشيطان ببعض ما كسبوا و لقد عفا الله عنهم ان الله غفور حليم )) كه با ضميمه كردن جمله : ((و سيجزى الله الشاكرين )) در آيه مورد بحث ، و جمله : ((و سنجزى الشاكرين )) در آيه بعدش كه گفتيم به منزله استثنا است گفتار ما تاءييد مى شود، كه منظور از ((انقلاب )) و ((تولى )) برگشتن از ((دين )) است ، نه از ((جنگ )) (پس در اين جنگ كسانى بوده اند كه شاكر و مخلص بودند و دست وساوس شيطان به آنان نمى رسيده ، چون آنى از خدا غافل نبودند).
پس اگر خواننده عزيز در اين بحث دقت كند آن وقت تعجبش از گفتارى كه بعضى ها گفته اند به نهايت خواهد رسيد، و آن اين است كه آيه شريفه كه مى فرمايد: ((ان الذين تولوا منكم ...)) به مضمون روايتى نظر دارد كه مى گويد: فرار كردن و سست شدن مؤ منين و متفرق شدن از صف قتالشان به خاطر اين بود كه شيطان در آن روز ندا در داد: ((الا قد قتل محمد)) آن وقت عبرت خواهى گرفت از اينكه نداشتن بضاعت علمى چگونه افراد را وامى دارد كه كتاب خدا (قرآن ) را از اوج معارف عاليه و حقايق راقيه اش تا چه حد پائين بياورند.
پس آيه شريفه دلالت كرد بر اينكه در روز جنگ احد عده اى بوده اند كه نه دچار وهن و سستى شدند و نه در ادامه راه خدا كوتاهى كردند، و لذا خدا آنان را شاكرين ناميد، و تصديق كرد كه شيطان در آنان راهى نداشت ، و اميدى به آنان نيست ، نه در اين جنگ و نه در هيچ موقفى ديگر، چون صفت شكر در آنها ثابت و ملازم آنان بود، و نام شاكرين در هيچ جاى قرآن بر احدى به عنوان توصيف اطلاق نشده ، به جز اين دو مورد، يعنى آيه : ((و ما محمد...)) و آيه : ((و ما كان لنفس ...))، و در هيچ يك از اين دو مورد سخنى از پاداش شاكرين به ميان نيامده كه چيست ، و اين براى آن بوده كه بيان كند به اينكه پاداش اين طايفه به قدرى عظيم و نفيس است كه در بيان نمى گنجد.

ترجمه تفسير الميزان جلد 4 صفحه 61

تعريض به كسانى كه مى گفتند: اگر كشتگان احد به جنگ نمى رفتند نمى مردند
وَ مَا كانَ لِنَفْسٍ أَن تَمُوت إِلا بِإِذْنِ اللَّهِ كِتَباً مُّؤَجَّلاً...))
اين آيه تعريضى است به كسانى كه در باره كشته شدگان در راه خدا مى گفتند اگر به جنگ نرفته بودند نمى مردند، و در آيه 156 همين سوره گفتارشان را حكايت مى كند، كه گفتند: ((يا ايها الذين آمنوا لا تكونوا كالذين قالوا...))، و هم چنين تعريض به كسانى است كه گفته بودند اگر اختيار رهبرى جنگ به دست ما بود اين افراد كشته نمى شدند، و قرآن كريم اين گفتارشان را در آيه 154 همين سوره حكايت كرده است كه گفتند: ((لو كان لنا من الامر شى ء ما قتلنا هيهنا...))، و صاحب اين سخنان مؤ منين بودند، نه منافقين ، كه بكلى از يارى رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) خود دارى نموده و براى قتال از خانه هايشان بيرون نيامدند.
و مفهوم اين سخنان از مؤ منين با كمال ايمان نمى سازد چرا كه لازمه چنين سخنى اين است كه : ((مرگ و مير و سنت محكمى كه از قضاى ثابت و استوار سر چشمه گرفته است به اذن خدا نباشد)). و اين خود نيز لازمه فاسد ديگرى دارد و آن اين است كه ملك الهى و تدبير ربانى باطل باشد، و حال آنكه چنين نيست ، پس اصل كلام باطل است ، و ما ان شاءالله در اول سوره انعام بحثى پيرامون ((نوشته بودن اجلها و معناى آن )) خواهيم داشت .
و چون لازمه اين سخن از كسى كه آن را گفته اين است كه ايمانش به اسلام ناشى از اين پندار بوده كه هر چه هست به دست رسول خدا و مؤ منين است ، و خلاصه ايمان آورده تا صاحب اختيار دنيا باشد كه بيانش گذشت ، و نيز از آنجائى كه اجتناب كنندگان از اين پندار تنها كسانى هستند كه ثواب آخرت را مى جويند و كار به دنيا و اختيار دارى دنيا ندارند، لذا دنبال جمله مورد بحث فرمود: ((و من يرد ثواب الدنيا نوته منها و من يرد ثواب الاخره نوته منها))، در اين جمله هم در باره كسانى كه منظورشان از اسلام دنيا است فرموده از آن به ايشان مى دهيم ، و هم آنها كه منظورشان آخرت است فرموده از آن به ايشان مى دهيم ، و نه درباره طايفه اول فرمود: (نوتها آن را به وى مى دهيم )، و نه درباره طايفه دوم ، براى اينكه هميشه اراده و خواستن انسان با موافقت همه اسباب رو برو نمى شود، تا همه خواسته اش تاءمين گردد، ولى چنان هم نيست كه با موافقت بعضى از اسباب مواجه نگردد پس اگر با موافقت همه اسباب مواجه شد همه خواسته اش بر آورده مى شود، و اگر با موافقت بعضى از آنها رو برو گرديد تنها بعضى از خواسته اش بر آورده مى شود، همچنانكه در جاى ديگر فرموده : ((من كان يريد العاجله عجلنا له فيها ما نشاء لمن نريد، ثم جعلنا له جهنم يصليها مذموما مدحورا، و من اراد الاخره و سعى لها سعيها و هو مؤ من فاولئك كان سعيهم مشكورا)).

ترجمه تفسير الميزان جلد 4 صفحه 62
و نيز فرمود: ((و ان ليس للانسان الا ما سعى )).
در آخر آيه مورد بحث بعد از بيان حال دو طايفه نامبرده ، به صورت بيانى كلى خصوص شاكران را نام برده ، و از آن دو طايفه بيرون كرد، و فرمود: ((و سنجزى الشاكرين ))، و اين نيست مگر به خاطر اينكه شاكران جز رضاى خدا را نمى جويند، نه كارى به كار دنيا دارند، و نه كارى به كار آخرت ، كه بيانش گذشت .

معناى (ربيون و وجه حكايت قول و فعل آنان در آيه شريفه
وَ كَأَيِّن مِّن نَّبىٍّ قَتَلَ مَعَهُ رِبِّيُّونَ كَثِيرٌ...))
كلمه ((كاين )) كلمه اى است كه براى افاده كثرت بكار مى رود، و در فارسى به معناى ((چه بسا)) است و كلمه ((من )) در اينجا بيانيه است ، و كلمه ((ربيون )) جمع كلمه ((ربى )) است ، كه نظير كلمه ((ربانى )) به معناى كسى است كه مختص براى رب العالمين باشد، يعنى جز به كار خدا به هيچ كار ديگر مشغول نباشد، ولى بعضى گفته اند مراد از اين كلمه هزاران و مراد از كلمه ((ربى )) هزار است ، و كلمه (استكانت ) كه مصدر فعل (استكانوا) است ، به معناى تضرع و زارى است .
و در اين آيه موعظتى و اعتبارى آميخته باعتاب ، و نيز تشويقى براى مؤ منين است ، تا به اين ربيون اقتدا كنند، و در نتيجه خداى تعالى هم ثواب دنيا و حسن ثواب آخرت به ايشان بدهد همانطور كه به ربيون داد، و ايشان را به خاطر احسانشان دوست بدارد، همانطور كه آنان را بدين جهت دوست داشت . و خداى تعالى از فعل و قول آنان چيزهائى را براى مؤ منين حكايت كرد، كه مايه عبرت آنان باشد، و آن را شعار خود سازند تا مبتلا به كردار و گفتارى كه آنان در جنگ احد بدان مبتلا شدند نشوند، گفتار و كردارى كه مرضى خداى تعالى نبود، كه تا در نتيجه خدا نيز هم ثواب دنيا را به ايشان بدهد و هم ثواب آخرت را، همانطور كه نسبت به آن ربيون جمع كرد ميان ثواب دنيا و ثواب آخرت .
و خداى تعالى در اين آيه بين ثواب دنيا و ثواب آخرت در تعبير فرقى قائل شد، به اين معنا كه در باره ثواب دنيا تعبير كرد به ثواب دنيا، ولى در باره آخرت تعبير كرد به ((حسن ثواب آخرت )) تا اشاره كرده باشد به اينكه ثواب آخرت قابل مقايسه با ثواب دنيا نيست بلكه منزلتى رفيع تر دارد.

ترجمه تفسير الميزان جلد 4 صفحه 63

آيات 155 - 149، سوره آل عمران
يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا إِن تُطِيعُوا الَّذِينَ كَفَرُوا يَرُدُّوكمْ عَلى أَعْقَبِكُمْ فَتَنقَلِبُوا خَسرِينَ(149)
بَلِ اللَّهُ مَوْلَامْ وَ هُوَ خَيرُ النَّصرِينَ(150)
سنُلْقِى فى قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُوا الرُّعْب بِمَا أَشرَكوا بِاللَّهِ مَا لَمْ يُنزِّلْ بِهِ سلْطناً وَ مَأْوَاهُمُ النَّارُ وَ بِئْس ‍ مَثْوَى الظلِمِينَ(151)
وَ لَقَدْ صدَقَكمُ اللَّهُ وَعْدَهُ إِذْ تَحُسونَهُم بِإِذْنِهِ حَتى إِذَا فَشِلْتُمْ وَ تَنَزَعْتُمْ فى الاَمْرِ وَ عَصيْتُم مِّن بَعْدِ مَا أَرَاكُم مَّا تُحِبُّونَ مِنكم مَّن يُرِيدُ الدُّنْيَا وَ مِنكم مَّن يُرِيدُ الاَخِرَةَ ثُمَّ صرَفَكمْ عَنهُمْ لِيَبْتَلِيَكُمْ وَ لَقَدْ عَفَا عَنكمْ وَ اللَّهُ ذُو فَضلٍ عَلى الْمُؤْمِنِينَ(152)
إِذْ تُصعِدُونَ وَ لا تَلْوُنَ عَلى أَحَدٍ وَ الرَّسولُ يَدْعُوكمْ فى أُخْرَاكُمْ فَأَثَبَكمْ غَمَّا بِغَمٍّ لِّكيْلا تَحْزَنُوا عَلى مَا فَاتَكمْ وَ لا مَا أَصبَكمْ وَ اللَّهُ خَبِيرُ بِمَا تَعْمَلُونَ(153)
ثُمَّ أَنزَلَ عَلَيْكُم مِّن بَعْدِ الْغَمِّ أَمَنَةً نُّعَاساً يَغْشى طائفَةً مِّنكُمْ وَ طائفَةٌ قَدْ أَهَمَّتهُمْ أَنفُسهُمْ يَظنُّونَ بِاللَّهِ غَيرَ الْحَقِّ ظنَّ الجَْهِلِيَّةِ يَقُولُونَ هَل لَّنَا مِنَ الاَمْرِ مِن شىْءٍ قُلْ إِنَّ الاَمْرَ كلَّهُ للَّهِ يخْفُونَ فى أَنفُسِهِم مَّا لا يُبْدُونَ لَك يَقُولُونَ لَوْ كانَ لَنَا مِنَ الاَمْرِ شىْءٌ مَّا قُتِلْنَا هَهُنَا قُل لَّوْ كُنتُمْ فى بُيُوتِكُمْ لَبرَزَ الَّذِينَ كُتِب عَلَيْهِمُ الْقَتْلُ إِلى مَضاجِعِهِمْ وَ لِيَبْتَلىَ اللَّهُ مَا فى صدُورِكمْ وَ لِيُمَحِّص مَا فى قُلُوبِكُمْ وَ اللَّهُ عَلِيمُ بِذَاتِ الصدُورِ(154)
إِنَّ الَّذِينَ تَوَلَّوْا مِنكُمْ يَوْمَ الْتَقَى الجَْمْعَانِ إِنَّمَا استزَلَّهُمُ الشيْطنُ بِبَعْضِ مَا كَسبُوا وَ لَقَدْ عَفَا اللَّهُ عَنهُمْ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ حَلِيمٌ(155)

ترجمه تفسير الميزان جلد 4 صفحه 64

ترجمه آيات

اى اهل ايمان اگر از كافران پيروى كنيد شما را باز از دين اسلام به كفر بر مى گردانند آنگاه شما هم از زيان كاران خواهيد گشت .(149)
(اى مسلمين ) از كافران يارى مجوئيد كه خدا يار شما است و او از بهترين يارى كنندگان است .(150)
دل كافران را بيم ناك و هراسان كنيم زيرا كه چيزى را براى خدا شريك قرار دادند كه اصلا بر آن حقيقتى و دليلى نبود و منزل گاه آنها آتش دوزخ است و سراى ستمكاران بسيار بد منزلگاهى است .(151)
و به حقيقت ، راستى و صدق وعده خدا را (كه شما را بر دشمنان غالب مى گرداند) آن گاه دريافتيد كه غلبه كرديد و به فرمان خدا كافران را به خاك هلاكت افكنديد و هميشه بر دشمن غالب بوديد تا وقتى كه در كار جنگ احد سستى كرده و اختلاف انگيختيد (برخى در سنگرى كه پيغمبر دستور داد ايستاده و گروهى از پى غنيمت رفتيد) و نافرمانى حكم پيغمبر نموديد پس از آنكه هر چه آرزوى شما بود (از فتح و غلبه بر كفار و غنيمت بردن ) به آن رسيديد منتها برخى براى دنيا و برخى براى آخرت مى كوشيديد و سپس اين عمل شما را از پيشرفت و غلبه بازداشت تا شما را بيازمايد، و خدا از تقصير شما (كه نافرمانى از پيغمبر خود كرديد) در گذشت كه خدا را با اهل ايمان عنايت و رحمت است .(152)
به ياد آريد هنگامى كه روى به هزيمت و شكست گذاشته و چنان وحشت زده مى گريختيد كه توجه به احدى نداشتيد تا آنجا كه پيغمبر هم كه شما را به يارى ديگران در صف كارزار مى خواند توجه نكرديد تا به پاداش اين بى ثباتى ، غمى بر غم شما افزود، تا از اين پس براى از دست رفتن يا به دست آوردن چيزى اندوهناك نشويد، و خدا به هر چه كنيد (و هر چه انديشيد) آگاه خواهد بود .(153)
پس از آن غم و انديشه ، خداوند شما را ايمنى بخشيد كه خواب آسايش ‍ گروهى از شما را فرا گرفت و گروهى كه وعده نصرت خدا را از روى جهل و نادانى راست نمى پنداشتند هنوز در غم جان خود بودند و از روى انكار مى گفتند آيا ممكن است ما را قدرت و فرمانى بدست آيد؟ بگو اى پيغمبر تنها خدا است كه بر عالم هستى فرمانروا است (منافقان سست ايمان كه از ترس مؤ منان ) خيالات باطل خود را با تو اظهار نمى دارند، با خود مى گويند اگر كار ما به وحى خدا و آئين حق بود شكست نمى خورديم و گروهى در اين جا كشته نمى شديم ، بگو اى پيغمبر اگر در خانه هاى خود هم بوديد باز آن كه سرنوشت آنها در قضاى الهى كشته شدن است از خانه به قتلگاه به پاى خود البته بيرون مى آمدند تا خدا آنچه در سينه پنهان دارند بيازمايد و هر چه در دل دارند پاك و خالص گرداند و خدا از راز درونها آگاه است .(154)
همانا آنان كه از شما در جنگ احد به جنگ پشت كردند و منهزم شدند شيطان آنها را به سبب نافرمانى و بدكرداريشان به لغزش افكند و خدا از آنها درگذشت كه خدا آمرزنده و بردبار است .(155)

next page

fehrest page

back page