next page

fehrest page

back page

صف آرائى لشكر اسلام و كفر در جنگ احد
در اين مدت لشكر قريش همچنان به مدينه نزديك مى شد، تا به احد رسيد، و رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) اصحاب خود را كه هفتصد نفر بودند بياراست و عبدالله بن جبير را به سركردگى پنجاه نفر تيرانداز از ماءمور حفاظت از دره كرد، و آنان را بر دهانه دره گماشت ،


ترجمه تفسير الميزان جلد 4 صفحه 15
و تاءكيد كرد كه مراقب باشند تا مبادا كمين گيران دشمن از آنجا بر سپاه اسلام بتازند، و به عبدالله بن جبير و نفراتش فرمود: اگر ديديد، لشكر دشمن را شكست داديم ، حتى اگر آنها را تا مكه تعقيب كرديم ، مبادا شما از اين محل تكان بخوريد، و اگر ديديد دشمن ما را شكست داد و تا داخل مدينه تعقيبمان كرد باز از جاى خود تكان نخوريد، و همچنان دره را در دست داشته باشيد.
در لشكر قريش ، ابوسفيان خالدبن وليد را با دويست سواره در كمين گمارد و گفت هر وقت ديديد كه ما با لشكر محمد در هم آميختيم ، شما از اين دره حمله كنيد، تا در پشت سر آنان قرار بگيريد.
رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) اصحاب خود را آماده نبرد ساخته ، رايت (پرچم ) جنگ را به دست اميرالمؤ منين (عليه السلام ) داد، و انصار بر مشركين قريش حمله ور شدند كه قريش به وضع قبيحى شكست خورد، اصحاب رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) به تعقيبشان پرداختند، خالد بن وليد با دويست نفر سواره راه دره را پيش گرفت ، تا از آنجا به سپاه اسلام حمله ور شود، ليكن به عبد الله بن جبير و نفراتش ‍ برخورد، و عبدالله نفرات او را تيرباران كرد، خالد ناگزير برگشت ، از سوى ديگر نفرات عبدالله بن جبير اصحاب رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) را ديدند كه مشغول غارت كردن اموال دشمنند. به عبدالله گفتند ياران همه به غنيمت رسيدند، و چيزى عايد ما نشد؟ عبدالله گفت : از خدا بترسيد كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) قبل از شروع جنگ به ما دستور داد از جاى خود تكان نخوريم ، ولى افرادش قبول نكرده ، يكى يكى سنگر را خالى نمودند، و عبدالله با دوازده نفر باقى ماند.
از سوى ديگر رايت و پرچم قريش كه با طلحه بن ابى طلحه عبدى (كه يكى از افراد بنى عبدالدار بود) به دست على (عليه السلام ) به قتل رسيده و رايت را ابو سعيد بن ابى طلحه به دست گرفت كه او نيز به دست على (عليه السلام ) كشته شد و رايت به زمين افتاد اينجا بود كه ، مسافح بن ابى طلحه آن را به دست گرفت و او نيز به دست آن جناب كشته شد تا آنكه نه نفر از بنى عبدالدار كشته شدند، و لواى اين قبيله به دست يكى از بردگان ايشان (كه مردى بود سياه به نام صواب افتاد على (عليه السلام ) خود را به او رسانيد، و دست راستش را قطع كرد، او لوا را به دست چپ گرفت ، على (عليه السلام ) دست چپش را هم قطع كرد، صواب با بقيه دو دست خود لوا را به سينه چسبانيد، آنگاه رو كرد به ابى سفيان و گفت آيا نان و نمك بنى عبدالدار را تلافى كردم ؟ در همين لحظه على (عليه السلام ) ضربتى بر سرش زد و او را كشت ، و لواى قريش به زمين افتاد، عمره دختر علقمه كنانيه آن را برداشت ، در همين موقع بود كه خالد بن وليد از كوه به طرف عبدالله بن جبير سرازير شد،

ترجمه تفسير الميزان جلد 4 صفحه 16
و ياران او فرار كردند، و او با عده كمى پايمردى كرد، تا همه در همان دهنه دره كشته شدند، آنگاه خالد از پشت سر به مسلمانان حمله كرد، و قريش در حال فرار رايت جنگ خود را ديد كه افراشته شده ، دور آن جمع شدند، و اصحاب رسول الله (صلى الله عليه و آله ) پا به فرار گذاشتند، و شكستى عظيم خوردند، هركس به يك طرف پناهنده مى شد، و بعضى به بالاى كوه ها مى گريختند.
رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) وقتى اين شكست و فرار را ديد كلاه خود از سر برداشت و صدا زد ((انا رسول الله الى اين تفرون عن الله و عن رسوله ))؟ در اين هنگام هند دختر عتبه در وسط لشكر بود، و ميل و سرمه دانى در دست داشت ، هر گاه مردى از مسلمانان را مى ديد كه پا به فرار گذاشته آن ميل و سرمه دان را جلو او مى برد، كه بيا سرمه بكش ، كه تو مرد نيستى .

هند جگرخوار و عمل وحشيانه او
حمزه بن عبدالمطلب مرتب بر لشكر دشمن حمله مى برد، و دشمن از جلو شمشيرش مى گريختند، و احدى نتوانست با او مقابله كند، در اين بين هند 0همسر ابوسفيان )) به مردى به نام وحشى قول داده بود كه اگر محمد و يا على و يا حمزه را به قتل برسانى فلان جايره را به تو مى دهم ، و وحشى كه برده اى بود از جبير بن مطعم ، و اهل حبشه با خود گفت : اما محمد را نمى توانم به قتل برسانم ، و اما على را هم مردى بسيار هوشيار يافته ام كه بسيار به اطراف خود نظر مى اندازد، و از ضربت دشمن بر حذر است ، اميدى به كشتن او نيز ندارم ، بناچار براى كشتن حمزه كمين گرفتم ناگهان در زمانى كه داشت مردم را فرارى مى داد، و از كشته پشته مى ساخت ، از پيش روى من عبور كرد، و پا به لب نهرى گذاشت ، و به زمين افتاد من حربه خود را گرفتم و آن را دور سرم چرخانده و به سويش ‍ پرتاب كردم ، حربه ام در خاصره او فرو رفت ، و از زير سينه اش برون شد و به زمين افتاد من خود را به او رسانده ، شكمش را دريدم و جگرش را بيرون آورده نزد هنده بردم ، گفتم : اين جگر حمزه است ، هنده آن را از من گرفت ، و در دهان خود نهاده گاز گرفت ، و خداى تعالى جگر حمزه را در دهان آن پليد مانند داعضه (استخوان سر زانو) سخت و محكم كرد، هنده قدرى آنرا جويد و بعد بيرون انداخت ، رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) فرمود: خداى تعالى فرشته را واداشت تا آن جگر را به بدن حمزه ملحق كند.
وحشى مى گويد: هنده بعد از اين كار كنار جسد حمزه آمد،

ترجمه تفسير الميزان جلد 4 صفحه 17
عبدالل ه بن جبير سرازير شد، گوش و دست ترجمه و پاى حمزه را قطع كرد.

نداى آسمانى لا فتى الا على لا سيف الا ذولفقار
در اين گيرودار غير از ابودجانه و سماك بن خرشه و على (عليه السلام ) كسى با رسول خدا نماند، و هر طايفه اى كه به طرف رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) حمله مى كرد على به استقبالشان مى رفت ، و آنها را دفع مى كرد تا به جائى كه شمشير آن جناب تكه تكه شد رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) شمشير خود را (ذوالفقار را) به او داد و خود را به طرف كوه كشيد، و در آنجا ايستاد و على پيوسته قتال مى كرد تا جائى كه عدد زخمهائى كه بر سر و صورت و بدن و شكم و دو پايش وارد شده بود به هفتاد رسيد، (نقل از تفسير على بن ابراهيم ).
اينجا بود كه جبرئيل به رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) گفت : مواسات يعنى اين ، و رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) فرمود: او از من است و من از اويم ، جبرئيل گفت : و من از هر دوى شمايم .
امام صادق (عليه السلام ) فرموده : رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) به جبرئيل نگريست كه بين زمين و آسمان بر تختى از طلا نشسته و مى گويد: ((لاسيف الا ذو الفقار، و لافتى الا على )).
و در روايت قمى آمده كه نسيبه دختر كعب مازنيه نيز با رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) بود، او در همه جنگها با رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) شركت داشت ، و زخمى ها را مداوا مى كرد، پسرش هم با او بود وقتى خواست ((مانند سايرين )) فرار كند، مادرش بر او حمله كرد، و گفت : پسرم به كج ...؟ آيا از خدا و رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) فرار مى كنى ؟ و او را به جبهه برگرداند و مردى از دشمنان بر او حمله كرد و به قتلش رساند، نسيبه شمشير پسرش را گرفت و به قاتل او حمله برد و ضربتى بر ران او زد و به درك فرستاد، رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) فرمود: ((بارك الله فيك يا نسيبه )) و اين زن با سينه و پستان خود خطر را از رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) برمى گردانيد، به طورى كه جراحات بسيارى برداشت .
از حوادث ديگر اين واقعه اين است كه مردى به نام ابن قمئه بر رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) حمله كرد، در حالى كه مى گفت محمد را به من نشان دهيد نجات نيابم اگر او نجات يابد، و حربه خود را بر رگ شانه آن جناب فرود آورد،

ترجمه تفسير الميزان جلد 4 صفحه 18
و فرياد زد به لات و عزى سوگند كه محمد را كشتم .

تقدير و بررسى مضمون روايت مزبور
مؤ لف قدس سره : در داستان جنگ احد رواياتى ديگر نيز هست ، كه اى بسا در بعضى از فقراتش مخالف با اين روايات باشد، يكى از آنها مطلبى است كه در اين روايت آمده ، كه عدد مشركين در آن روز پنج هزار نفر بوده ، چون در غالب روايات سه هزار نفر آمده .
يكى ديگر اين است كه در اين روايت آمده بود همه نه نفر پرچمداران جنگ را به قتل رسانيد، كه البته رواياتى ديگر نيز كه ابن اثير آنها را در كامل آورده موافق آن است ، و بقيه روايات ، قتل بعضى از آن سرداران مشرك را به ديگران نسبت داده ، ولى دقت در جزئيات اين داستان روايت بالا را تاءييد مى كند.
نكته سومى كه در اين روايت آمده ، اين بود كه : هند در مورد كشتن حمزه ، و عده اى به وحشى داده بود، اما در روايات اهل سنت آمده است كه : وعده را هنده نداد بلكه خود جبير بن مطعم مولاى وحشى به وى داد، و آن وعده اين بود كه اگر حمزه را به قتل برساند او را آزاد خواهد كرد، ولى آوردن وحشى جگر حمزه را به نزد هند، مويد روايت مورد بحث ما است .
نقطه نظر چهارم اين است كه در روايت مورد بحث آمده بود كه : تمام مسلمانان از پيرامون رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) متفرق گرديده و گريختند مگر على و ابودجانه و اين مطلبى است كه تمامى روايات در آن اتفاق دارند، چيزى كه هست در بعضى از روايات اشخاصى ديگر نيز علاوه بر دو نفر نامبرده ذكر شده ، حتى بعضى ها ثابت قدمان را تا سى نفر شمرده اند، ليكن خود آن روايات با يكديگر معارضه دارند، و در نتيجه يكديگر را تكذيب مى كنند و تو خواننده عزيز با دقت در اصل داستان ، و قرائنى كه بيانگر احوال داستان است ، مى توانى حق مطلب را عريان بفهمى ، براى اينكه اينگونه داستانها و روايات ، مواقف و مواردى را حكايت مى كنند كه براى بعضى موافق و براى بعضى ديگر مخالف ميل است ، و اين روايات در طول چندين قرن از جوهاى تاريك و روشن عبور كرده تا به ما رسيده است .
نقطه نظر پنجم كه در اين روايت آمده بود عبارت از اين بود كه : خداى تعالى فرشته اى را گماشت تا جگر حمزه را به بدن آن جناب ملحق سازد، و او جگر را در جاى خود قرار داد، و اين قسمت در غالب روايات نيامده ، و به جاى آن مطلبى ديگر آمده كه از نظر خواننده مى گذرد:
الدرالمنثور از ابن ابى شيبه ، و احمد، و ابن منذر، از ابن مسعود روايتى آورده اند كه در ضمن راوى آن گفته :
... سپس ابوسفيان گفت : هر چند كه عمل زشت مثله در كشتگان اسلام واقع شد،

ترجمه تفسير الميزان جلد 4 صفحه 19
ولى اين عمل از سرشناسان ما سر نزد، و من در اين باره هيچ دستورى نداده بودم ، نه امرى و نه نهيى ، نه از اين عمل اظهار خرسندى كردم و نه اظهار كراهت ، نه خوشم آمد و نه بدم ، آنگاه راوى گفته نظر به حمزه كردند ديدند كه شكمش پاره شده و هند جگرش را برداشته و به دندان گرفته است ، ولى نتوانست آنرا بخورد، رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) پرسيد: آيا چيزى از كبد حمزه را خورد؟ عرضه داشتند: نه ، فرمود: آخر خداى تعالى هرگز چيزى از بدن حمزه را داخل آتش نمى كند، (تا آخر حديث ).
و در روايات اماميه و غير ايشان آمده كه رسول خدا در آن روز زخمى از ناحيه پيشانى برداشت و در اثر تيرى كه مغيره به سويش انداخت دندانهاى پيشين مباركش شكست ، و ثنايايش به در آمد.

روايتى ديگر در داستان جنگ احد
و در الدرالمنثور است كه ابن اسحاق ، و عبد بن حميد، و ابن جرير، و ابن منذر، از ابن شهاب ، و محمد بن يحيى بن حبان ، و عاصم بن عمرو بن قتاده ، و حصين بن عبدالرحمان بن عمرو بن سعد بن معاذ، و غير ايشان هر يك قسمتى از اين حديث را از جنگ احد روايت كرده اند. از آن جمله گفته اند: وقتى قريش و يا آسيب خوردگان از كفار قريش در جنگ بدر آن آسيب ها را ديدند، و شكست خورده به مكه برگشتند، و ابوسفيان هم با كاروان خود به مكه برگشت ، عبدالله بن ابى ربيعه و عكرمه بن ابى جهل و صفوان بن اميه به اتفاق چند تن ديگر از قريش از آنهائى كه يا پدر يا فرزندان و يا برادران خود را در جنگ بدر از دست داده بودند نزد ابى سفيان بن حرب و ساير كسانى كه در كاروان ابوسفيان مال التجاره اى داشتند رفته گفتند: اى گروه قريش ، محمد خونهاى شما را بريخت ، و نامداران شما را بكشت ، بيائيد و با اين مال التجاره تان ما را در نبرد با او كمك كنيد، تا شايد بتوانيم در مقابل كشته هاى خود انتقامى از او بگيريم ، ابوسفيان و ساير تجار قبول كردند، و قريش براى جنگ با رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) به جمع آورى افراد پرداخته و با زنان خود بيرون شدند تا هم به انگيزه ناموس پرستى ، بهتر نبرد كنند و هم از جنگ فرار نكنند و ابوسفيان را به عنوان رهبر عمليات برداشته به راه افتادند تا در دامنه كوهى در بطن سنجه به دو حلقه از يك قنات رسيدند، كه در كنار وادى قرار داشت .
اين خبر به رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) رسيد، و آن جناب به اطلاع مسلمانان رسانيد كه مشركين در فلان نقطه اطراق كرده اند،

ترجمه تفسير الميزان جلد 4 صفحه 20
رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) فرمود: من در خواب ديدم گاوى را نحر كردند: و نيز ديدم كه لبه شمشيرم شكافى برداشته ، و باز در خواب ديدم كه دست خود را در زرهى بسيار محكم فرو بردم ، خودم اين زره حصين را به مدينه تاءويل كردم حال اگر شما صلاح مى دانيد در مدينه بمانيد، و مشركين را به حال خود واگذاريد، هر جا را خواستند لشكرگاه كنند، چون اگر همان جا بمانند بدترين جا مانده اند، و اگر داخل شهر ما شوند، در همين شهر با آنان كارزار مى كنيم .
از آن سو قريش همچنان پيش مى آمد، تا در روز چهار شنبه در احد پياده شدند، پنج شنبه و جمعه را هم به انتظار لشكر اسلام ماندند، روز جمعه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) بعد از نماز جمعه به طرف احد حركت كرد، و روز شنبه نيمه شوال سال سوم هجرت جنگ آغاز شد. در آن نظر خواهى كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) كرد عبدالله بن ابى نظرش ‍ موافق با نظر رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) بود، نظرش اين بود كه از شهر بيرون نشوند، رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) هم از بيرون شدن كراهت داشت ، ليكن عده اى از مسلمانان كه خداى تعالى در اين جنگ به فيض شهادتشان گرامى داشت ، و جمعى ديگر غير ايشان كه در جنگ بدر نتوانسته بودند شركت كنند، عرضه داشتند: يا رسول الله ما را به طرف دشمنانمان حركت بده ، تا خيال نكنند از آنها ترسيديم ، و توانائى نبرد با ايشان را نداريم از سوى ديگر عبدالله بن ابى عرضه داشت : يا رسول الله اجازه بده در مدينه بمانيم ، و به سوى دشمن حركت مكن ، به خدا سوگند اين براى ما تجربه شده كه هرگز از مدينه به طرف دشمنى بيرون نرفته ايم مگر آنكه شكست خورده ايم ، و هيچگاه دشمن داخل شهر ما نشده مگر آنكه از ما شكست خورده است ، دشمن را به حال خود واگذار، اگر همان جا ماندند كه جز شر چيزى عايدشان نمى شود، و اگر داخل شهر شدند مردان و زنان و كودكان همه با آنها كارزار خواهند كرد، حتى از بالاى بام سنگ ، بارانشان خواهند ساخت ، و اگر هم از همان راه كه آمده اند برگردند با نوميدى و دست از پا درازتر برگشته اند.
ليكن آنهائى كه علاقمند بودند به طرف دشمن حركت كنند همواره از رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) درخواست مى كردند كه با پيشنهادشان موافقت نمايد.
تا آن كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) به عزم حركت داخل خانه شد، و لباس رزم را به تن كرد، و اين جريان روز جمعه بعد از فراغت از نماز جمعه بود، آنگاه از خانه در آمد، تا به طرف احد حركت كند، ليكن مردم پشيمان شده بودند، و عرضه داشتند يا رسول الله گويا، نظريه خود را بر جناب عالى تحميل كرده ايم ، و اين كار درستى نبوده كه كرديم حال اگر از حركت كراهت داريد در شهر بمانيم ،

ترجمه تفسير الميزان جلد 4 صفحه 21
رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) فرمود: اين براى هيچ پيغمبرى سزاوار نيست كه بعد از آن كه جامه رزم به تن كرد، درآورد، بايد كار جنگ را تمام كند، آن گاه لباس رزم را ترك گويد.
رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) به ناچار با هزار نفر از اصحاب خود حركت كرد، تا به محلى به نام شوط كه بين مدينه و احد، واقع شده است رسيدند در آنجا عبد الله بن ابى يك سوم مردم را برگردانيد، و رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) با بقيه نفرات براه خود ادامه داد، تا به سنگلاخ بنى حارثه رسيد، در آنجا اسبى كه با دم خود مگس پرانى مى كرد دمش به نوك غلاف شمشير كسى گير كرد و آن را از غلاف بيرون كشيد، رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) كه همواره فال زدن را دوست مى داشت ، و از آن اظهار نفرت نمى كرد به صاحب شمشير فرمود: شمشيرت را غلاف مكن ، كه مى بينم امروز شمشيرها كشيده مى شود، آنگاه به حركت ادامه داد، تا بدره اى از احد فرود آمد، دره اى كه از لبه وادى شروع و به كوه احد منتهى مى شد، و كوه را پشت خود و پشت لشكر قرار داد، و با هفتصد نفر آماده كارزار شد.
عبدالله بن جبير را فرمانده تيراندازان كرد، كه پنجاه نفر بودند، و به او فرمود: با تيراندازى خود و نفراتت دشمن را از آمدن به طرف كوه دور كن ، كه دشمن از عقب بر ما نتازد، و هيچگاه اين سنگر را رها مكن ، چه سرنوشت جنگ به نفع ما باشد و چه به ضرر ما، و حتما بدان كه اگر دشمن بر ما چيره و غالب شود از ناحيه تو شده است ، و در آن روز رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) دوتا زره روى هم پوشيده بود، و با دو زره لشگر را پشتيبانى مى كرد.
و نيز در الدرالمنثور است كه ابن جرير از سدى روايت كرده كه در حديثى گفته : رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) با هزار مرد جنگى به طرف احد حركت كرد، و قبلا نويد پيروزى را به ايشان داده بود، البته به شرطى كه صبر كنند، ولى عبدالله بن ابى با سيصد نفر كه از او پيروى مى نمودند، برگشتند، دنبال سر آنان ابوجابر سلمى صدايشان زد، و به شركت در جنگ دعوتشان نمود، ولى خسته اش كردند، و گفتند: ما قتالى نمى بينيم ، اگر به حرف ما بروى تو هم با ما بر مى گردى .
و خداى تعالى در اين باره فرمود: ((إِذْ هَمَّت طائفَتَانِ مِنكمْ أَن تَفْشلا ))، و اين دو طايفه يكى بنوسلمه بود، و ديگرى بنو حارثه ،

ترجمه تفسير الميزان جلد 4 صفحه 22
كه تصميم گرفتند باعبدالله بن ابى كه داشت برمى گشت برگردند، ولى خدا حفظشان كرد، و در نتيجه از آن هزار نفر هفتصد نفر با رسول الله (صلى الله عليه و آله ) باقى ماندند.
مؤ لف قدس سره : بنوسلمه و بنوحارثه دو قبيله از انصار بودند، بنوسلمه از خزرج ، و بنوحارثه از اوس بودند.
و در مجمع البيان است كه ابن ابى اسحاق و سدى و واقدى و ابن جرير و غير ايشان روايت كرده اند كه مشركين روز چهارشنبه اى از ماه شوال سال سوم هجرت در احد پياده شدند، و روز جمعه رسول خدا وارد احد شد، و روز شنبه نيمه ماه جنگ شروع شد، و در اين جنگ دندانهاى رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) شكست ، و زخمى از ناحيه صورت برداشت ، و مهاجرين و انصار بعد از فرار كردن برگشتند، اما بعد از آن كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) را تنها گذاشته و هفتاد نفر از اصحاب كشته شدند، و رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) با چند نفرى كه باقى مانده بودند دشمن را شكست دادند، و مشركين ، اصحاب رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) و از آن جمله حمزه را مثله كردند، و به بدترين وجهى مثله كردند.

اقسام آياتى كه پيرامون جنگ احد نازل گشته است
مؤ لف قدس سره : روايات در داستان جنگ احد بسيار زياد است ، و ما در اينجا و در آينده جز اندكى از آنها را نقل نكرديم و تنها آن مقدارى را آورديم كه فهم معانى آياتى كه در شاءن اين داستان نازل شده متوقف بر اطلاع از آنها بود.
پس آياتى كه در شاءن اين قصه نازل شده چند قسم است .
1 آياتى كه تنها متعرض فشل و شكست بعضى از مسلمانان شده ، و يا آن عده اى كه تصميم گرفتند برگردند ولى برنگشتند، و خداى تعالى دستگيريشان كرد.
2 آياتى كه با لحن عتاب و ملامت در شان آن عده اى نازل شده كه آن روز رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) را تنها گذاشته و از ميدان جنگ گريختند، با اينكه خداى تعالى فرار از جنگ را قبلا بر آنان حرام كرده بود.
3 آياتى كه متضمن ستايش كسانى است كه در اين واقعه قبل از شكست به شهادت رسيدند، و قدمى به سوى فرار ننهاده ، آن قدر پايمردى كردند تا كشته شدند.
4 آياتى كه مشتمل بر ثناى جميلى است بر كسانى كه تا آخر جنگ استقامت به خرج دادند و قتال كردند ولى كشته نشدند.

ترجمه تفسير الميزان جلد 4 صفحه 23

آيات 138 - 130 ، سوره آل عمران
يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا لا تَأْكلُوا الرِّبَوا أَضعَفاً مُّضعَفَةً وَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ(130)
وَ اتَّقُوا النَّارَ الَّتى أُعِدَّت لِلْكَفِرِينَأَضعَافاً (131)
وَ أَطِيعُوا اللَّهَ وَ الرَّسولَ لَعَلَّكمْ تُرْحَمُونَ(132)
وَ سارِعُوا إِلى مَغْفِرَةٍ مِّن رَّبِّكمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضهَا السمَوَت وَ الاَرْض أُعِدَّت لِلْمُتَّقِينَ(133)
الَّذِينَ يُنفِقُونَ فى السرَّاءِ وَ الضرَّاءِ وَ الْكظِمِينَ الْغَيْظ وَ الْعَافِينَ عَنِ النَّاسِ وَ اللَّهُ يحِب الْمُحْسِنِينَ(134)
وَ الَّذِينَ إِذَا فَعَلُوا فَحِشةً أَوْ ظلَمُوا أَنفُسهُمْ ذَكَرُوا اللَّهَ فَاستَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ وَ مَن يَغْفِرُ الذُّنُوب إِلا اللَّهُ وَ لَمْ يُصرُّوا عَلى مَا فَعَلُوا وَ هُمْ يَعْلَمُونَ(135)
أُولَئك جَزَاؤُهُم مَّغْفِرَةٌ مِّن رَّبِّهِمْ وَ جَنَّتٌ تجْرِى مِن تحْتِهَا الاَنهَرُ خَلِدِينَ فِيهَا وَ نِعْمَ أَجْرُ الْعَمِلِينَ(136)
قَدْ خَلَت مِن قَبْلِكُمْ سنَنٌ فَسِيرُوا فى الاَرْضِ فَانظرُوا كَيْف كانَ عَقِبَةُ الْمُكَذِّبِينَ(137)
هَذَا بَيَانٌ لِّلنَّاسِ وَ هُدًى وَ مَوْعِظةٌ لِّلْمُتَّقِينَ(138)

ترجمه آيات

اى كسانى كه به دين اسلام گرويده ايد ربا مخوريد كه دائم سود بر سرمايه افزائيد تا چند برابر شود و از خدا بترسيد و اين عمل زشت را ترك كنيد، باشد كه سعادت و رستگارى يابيد .(130)
و بپرهيزيد از آتش عذابى كه براى كيفر كافران افروخته اند.(131)

ترجمه تفسير الميزان جلد 4 صفحه 24
از حكم خدا و رسول او فرمان بريد باشد كه مشمول رحمت و لطف خدا شويد .(132)
بشتابيد به سوى مغفرت پروردگار خود و به سوى بهشتى كه پهناى آن همه آسمانها و زمين را فرا گرفته و مهيا براى پرهيزكاران است .(133)
آنهائى كه از مال خود به فقرا در حال وسعت و تنگدستى انفاق كنند و خشم و غضب فرو نشانند و از بدى مردم درگذرند (چنين مردمى نيكوكارند) و خدا دوستدار نيكوكاران است .(134)
نيكان آنها هستند كه هر گاه كار ناشايسته از ايشان سر زند يا ظلمى به نفس خويش كنند خدا را به ياد آرند و از گناه خود به درگاه خدا توبه و استغفار كنند (كه مى دانند) كه هيچ كس جز خدا نمى تواند گناه خلق را بيامرزد، و آنها هستند كه اصرار در كار زشت نكنند چون به زشتى معصيت آگاهند .(135)
آنها هستند كه پاداش عملشان آمرزش پروردگار است و باغهائى كه از زير درختان آن نهرها جارى است جاويد در آن بهشت ها متنعم خواهند بود و چه نيكو است پاداش نيكوكاران عالم .(136)
پيش از شما مللى بودند و رفتند، در اطراف زمين گردش كنيد و ببينيد كه آنان كه وعده هاى خدا را تكذيب كردند چگونه هلاك شدند .(137)
اين (كتاب خدا و آيات مذكوره ) حجت و بيانى است براى عموم مردم و راهنما و پندى براى پرهيزكاران .(138)

بيان آيات

آيات فوق ، بشر را به سوى خير دعوت و از شر و بدى نهى مى كند، و در عين حال اتصالش به ما قبل و همچنين به ما بعدش كه شرح داستان جنگ احد را مى دهد، محفوظ است ، آرى آيات بعد نيز مربوط به اين داستان است ، حال مؤ منين در آن روز را بيان مى كند، حال و خصال مذمومى را كه خداى سبحان آن را از مؤ منين نمى پسندد، حال و خصالى كه باعث آن وهن و ضعف و علت معصيت خدا و نافرمانى رسولش گرديد، پس آيات مورد بحث در حقيقت تتمه آياتى است كه درباره جنگ احد نازل گرديده .
خداى سبحان در اين آيات بعد از دعوت به خير و نهى از شر، مسلمانان را به شيوه و روشى هدايت مى فرمايد كه اگر آنرا شيوه خود كنند هرگز به ورطه هلاكت (كه در احد گريبان گيرشان شد) گرفتار نمى شوند، آنگاه به سوى تقوا و اعتماد به خدا و ثبات بر اطاعت رسول دعوتشان مى كند، پس خصوص اين آيات نه گانه براى ترغيب و تهديد مؤ منين است ، آنان را ترغيب مى كند به اينكه به سوى خيرات يعنى انفاق در راه خدا در دو حال دارائى و ندارى و كظم غيظ، و عفو از مردم ، بشتابند كه جامع همه آنها منتشر شدن احسان و خير در جامعه ، و صبر در تحمل آزارها و بديها، و گذشت از بدرفتاريها است ،

ترجمه تفسير الميزان جلد 4 صفحه 25
پس تنها طريقى كه حيات جامعه به وسيله آن محفوظ مى ماند و استخوانش محكم شده و روى پاى خود مى ايستد همين طريق است يعنى طريقه انفاق و احسان كه از لوازم آن ترك ربا است ، و به همين جهت مطالب نامبرده در آيات مورد بحث را با نهى از ربا خوارى آغاز فرمود، و در حقيقت اين نهى جنبه زمينه چينى براى دعوت به احسان و انفاق را دارد.
در آيات انفاق و ربا در سوره بقره نيز گذشت : كه انفاق به همه طرقش از بزرگترين عواملى است كه ريشه و بنيان اجتماع بر آن پايه استوار است ، و يگانه عاملى است كه روح وحدت را در كالبد مجتمع انسانى مى دمد، و در نتيجه قواى پراكنده آن را متحد مى سازد، و به اين وسيله سعادت زندگيش را تاءمين مى كند، و هر آفت مهلكى و يا آزار هر آن كسى كه قصد او را داشته باشد دفع مى نمايد، و يكى از بزرگترين اضداد اين وحدت ربا است ، كه اثرى ضد اثر انفاق را دارد.
و اين همان است كه خداى تعالى مسلمين را به آن ترغيب و تشويق كرده و سپس ترغيب مى كند كه از پروردگارشان به خاطر گناهان و زشتى ها منقطع نگردند، و اگر احيانا عملى كردند كه مورد رضاى پروردگارشان نيست ، اين نقيصه را با توبه و برگشتن بسوى او تدارك و تلافى كنند، بار دوم و بار سوم هم همين طور بدون اينكه كسالت و سستى از خود نشان دهند، و با اين دو امر است كه حركت و سيرشان در راه زندگى پاك و سعادتمند مستقيم مى شود، و ديگر گمراه نمى شوند، و در پرتگاه هلاكت قرار نمى گيرند.
و اين بيان به طورى كه ملاحظه مى فرمائيد بهترين طريقى است كه انسان بعد از ظهور نقص و صدور گناه به وسيله آن به سوى تكميل نفس ‍ خود هدايت مى شود، و بهترين راهى است در علاج رذائل نفسانى كه بسا مى شود آن رذائل بدون آگاهى خود آدمى به دل او رخنه مى كند و دلهاى آراسته به فضائل را دچار انحطاط و سقوط نموده ، سرانجام به هلاكت مى رساند.

قرآن در تعليمش علم و عمل را قرين هم مى داند
اين از داب قرآن (در تعليم الهيش ) مى باشد كه پيوسته در مدت نزولش ‍ (كه بيست و سه سال طول كشيد) براى كليات تعاليمش مواد اوليه اى قرار داده تا به آنها يا بعضى از آنها عمل كنند، همين كه مورد عمل قرار گرفت صورت عملى كه واقع شده را ماده دوم براى تعليم دومش قرار مى دهد، و بعد از سر و صورت دادن به آن و اصلاح اجزا و تركيبات فاسد، آن عامل را وادار مى سازد كه بار ديگر آن عمل را بدون نقص ‍ بياورد،

ترجمه تفسير الميزان جلد 4 صفحه 26
و به اين منظور مقدار فاسد را مذمت و مقدار صحيح و مستقيم را ثنا مى گويد، و در برابرش وعده جميل و شكر جزيل مى دهد، پس كتاب الله عزيز، كتاب علم و عمل است ، نه كتاب تئورى و فرضيه ، و نه كتاب تقليد كوركورانه .
پس مثل كتاب خداى تعالى مثل معلمى است كه كليات علمى را در كوتاه ترين بيان و كمترين لفظ به شاگردانش بيان مى كند، و دستور مى دهد كه به آن عمل كنند(و در تخته سياه و يا دفتر تكاليف خود ننويسد)، آنگاه نوشته آنان را تجزيه و تحليل مى كند و به اجزاى اوليه بر مى گرداند، زمانى كه صحيح آن را از فاسدش جدا نمود به شاگردان مى گويد: اين جزء را درست پاسخ داده اى و اين جزء را درست پاسخ نداده اى ، فلان جزءش فاسد و فلان جزءش صحيح است ، و آنگاه او را نصيحت مى كند تا بار ديگر آن خطاها را تكرار نكند، و در برابر اجزائى كه درست انجام داده آفرين مى گويد، و تشويق مى كند، و با وعده و سپاسگزارى خود، دل گرمش ‍ مى سازد و مجددا دستور مى دهد تا بار ديگر آن تكليف را انجام دهد، و اين روش را همچنان ادامه مى دهد تا شاگرد در فن خود كامل گشته ، زحماتش به نتيجه برسد.
و اگر كسى در حقايق قرآنى دقت و تدبر كند، در همان اولين برخوردش ‍ اين معنائى را كه ما خاطر نشان ساختيم درك مى كند، و مى بيند كه مثلا خداى سبحان در اولين بار كه مى خواهد مساءله جهاد را تشريع كند كلياتى از جهاد را بيان نموده مى فرمايد: كتب عليكم القتال ، و در اين آيات مؤ منين را به جهاد امر نموده ، مى فهماند كه اين عمل بر آنان واجب شده ، آنگاه داستان جنگ بدر را به عنوان اولين مشقى كه شاگرد نوشته تحويل مى گيرد، و عيب هاى آن را گوش زد نموده مشقى ديگر به نام جنگ احد به او مى دهد، باز عيب هاى آن را مى گيرد، و همچنان ادامه مى دهد تا امت مسلمان در انجام اين تكليف ،بى عيب و ماهر شود، و يا مى بيند خداى تعالى سرگذشت انبياى گذشته ، و امت هاى آنان را درس مى دهد، نقاط ضعف و خطا و انحراف آنها را بيان مى كند، و حق مطلب و آنچه كه صحيح است معين نموده از امت اسلام مى خواهد تا آن طور عمل كنند، و آن سرگذشت غلطگيرى شده را دستورالعمل خود قرار دهند. در آيات مورد بحث نيز همين روش به كار رفته است ، در آيه (137) همين سوره هشدار مى دهد كه گذشتگانى بوده اند و چنين و چنان كرده اند، و در آيه (146) روشن تر سخن گفته ، مى فرمايد آنها هم قتال و كارزار داشته اند، و شما نيز بايد آماده كارزار شويد.

next page

fehrest page

back page