next page fehrest page

ترجمه تفسير الميزان جلد 4 صفحه 3
آيات 129 - 121 ، سوره آل عمران
وَ إِذْ غَدَوْت مِنْ أَهْلِك تُبَوِّىُ الْمُؤْمِنِينَ مَقَعِدَ لِلْقِتَالِ وَ اللَّهُ سمِيعٌ عَلِيمٌ(121)
وَ إِذْ غَدَوْت مِنْ أَهْلِك تُبَوِّىُ الْمُؤْمِنِينَ مَقَعِدَ لِلْقِتَالِ وَ اللَّهُ سمِيعٌ عَلِيمٌ(121)
إِذْ هَمَّت طائفَتَانِ مِنكمْ أَن تَفْشلا وَ اللَّهُ وَلِيهُمَا وَ عَلى اللَّهِ فَلْيَتَوَكلِ الْمُؤْمِنُونَ(122)
وَ لَقَدْ نَصرَكُمُ اللَّهُ بِبَدْرٍ وَ أَنتُمْ أَذِلَّةٌ فَاتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تَشكُرُونَ(123)
إِذْ تَقُولُ لِلْمُؤْمِنِينَ أَ لَن يَكْفِيَكُمْ أَن يُمِدَّكُمْ رَبُّكُم بِثَلَثَةِ ءَالَفٍ مِّنَ الْمَلَئكَةِ مُنزَلِينَ(124)
بَلى إِن تَصبرُوا وَ تَتَّقُوا وَ يَأْتُوكُم مِّن فَوْرِهِمْ هَذَا يُمْدِدْكُمْ رَبُّكُم بخَمْسةِ ءَالَفٍ مِّنَ الْمَلَئكَةِ مُسوِّمِينَ(125)
وَ مَا جَعَلَهُ اللَّهُ إِلا بُشرَى لَكُمْ وَ لِتَطمَئنَّ قُلُوبُكُم بِهِ وَ مَا النَّصرُ إِلا مِنْ عِندِ اللَّهِ الْعَزِيزِ الحَْكِيمِ(126)
لِيَقْطعَ طرَفاً مِّنَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَوْ يَژكْبِتهُمْ فَيَنقَلِبُوا خَائبِينَ(127)
لَيْس لَك مِنَ الاَمْرِ شىْءٌ أَوْ يَتُوب عَلَيهِمْ أَوْ يُعَذِّبَهُمْ فَإِنَّهُمْ ظلِمُونَ(128)
وَ للَّهِ مَا فى السمَوَتِ وَ مَا فى الاَرْضِ يَغْفِرُ لِمَن يَشاءُ وَ يُعَذِّب مَن يَشاءُ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ(129)

ترجمه تفسير الميزان جلد 4 صفحه 4

ترجمه آيات

بياد آر اى پيغمبر به ياد آور سحرگاهى را كه از خانه خود به جهت صف آرائى مؤ منان براى جنگ بيرون شدى ، و خدا به همه گفتار و كردار تو شنوا و دانا بود .(121)
و آنگاه كه دو طايفه از شما بددل و ترسناك و در انديشه فرار از جنگ بودند و خدا يار آنها بود آنان را دلدار نمود و هميشه بايد اهل ايمان به خدا توكل كنند تا دلدار و نيرومند باشند .(122)
و به حقيقت خداوند شما را در جنگ بدر يارى كرد و غلبه بر دشمن داد با آنكه شما از هر جهت در مقابل دشمن ضعيف بوديد، پس راه خداپرستى و تقوا پيش گيريد باشد كه شكر نعمتهاى او به جاى آوريد(123)
(اى رسول ) بياد آر آن هنگام را كه به مؤ منين گفتى : آيا خداوند به شما مدد نفرمود كه سه هزار فرشته به يارى شما فرستاد؟ .(124)
بلى اگر شما صبر و مقاومت در جهاد پيشه كنيد و پيوسته پرهيزكار باشيد چون كافران بر سر شما شتابان و خشمگين بيايند خداوند براى حفظ و نصرت شما پنج هزار فرشته را با پرچمى كه نشان مخصوص ‍ سپاه اسلام است به مدد شما مى فرستد .(125)
و خدا آن فرشتگان را نفرستاد مگر براى اينكه به شما مژده فتح دهند و دل شما را به نصرت خدا مطمئن كنند و فتح و پيروزى نصيب شما نگشت مگر از جانب خداوند تواناى دانا .(126)
تا گروهى از كافران را هلاك گرداند يا ذليل و خوار كند كه از مقصود خود (كه از ميان بردن اسلام و مسلمين است ) نااميد باز گردند .(127)
اى پيغمبر (خدا را اختيار مطلق است ) به دست تو كارى نيست اگر بخواهد به لطف خود از آن كافران درگذرد و اگر بخواهد به جرم آن كه مردمى ستمگرند آنها را عذاب كند .(128)
هر چه در آسمانها و هر چه در زمين است همه ملك خدا است هر كه را خواهد ببخشد و هر كه را خواهد عذاب كند، خدا نسبت (به خلق بسيار) آمرزنده و مهربان است .(129)

بيان آيات

از اينجا سياق آيات سياقى ديگر شده ، و به مطلبى كه در آغاز سوره ذكر شده بود برگشته ، در آنجا مؤ منين را به موقعيت و موقف دشوارى كه دارند هشدار مى داد، و نعمت هائى را كه به ايشان ارزانى داشته بود (از قبيل ايمان و نصرت و كفايت شر دشمنان را) به يادشان مى آورد، و رموزى را تعليمشان مى داد كه به وسيله آن به مقصد شريفشان برسند، و به دستوراتى هدايتشان كرد كه سعادتشان را هم در زندگى و هم بعد از مردن تاءمين كند.

ترجمه تفسير الميزان جلد 4 صفحه 5
در اين آيات داستان جنگ احد نيز آمده ، و اما آياتى كه اشاره اى به داستان جنگ بدر دارد در حقيقت ضميمه اى براى تكميل داستان جنگ بدر است ، و جنبه شاهد براى آن قصه دارد، نه اينكه مقصود اصلى طرح داستان بدر باشد، كه ان شاءالله باز هم در تفسير آياتش ‍ سخن خواهيم گفت .
وَ إِذْ غَدَوْت مِنْ أَهْلِك تُبَوِّىُ الْمُؤْمِنِينَ مَقَعِدَ لِلْقِتَالِ
كلمه ((إِذْ)) ظرفى است متعلق به چيزى كه حذف شده ، و در ظاهر كلام نيامده از قبيل : ((به يادآور)) و امثال آن ، و فعل ((غَدَوْت )) از مصدر ((غين دال واو)) گرفته شده ، كه به معناى بيرون شدن در پگاه است و كلمه ((تُبَوِّىُ)) از مصدر ((تبوئه )) گرفته شده ، كه به معناى تهيه مكان براى غير، و يا اسكان غير در مكان و متوطن كردن او در آن است ، و كلمه ((مقاعد)) جمع مقعد

معناى اهل ، مراد از اهلرسول خدا (ص )
و كلمه ((أَهْل )) به طورى كه راغب گفته به معناى هر آنكس و يا كسانى است كه نسبت و يا خاندان و يا غير آن دو از قبيل دين و شهر و يا صنعت ايشان را يكى مى كند، مثلا مى گويند اهل فلان شخص ، يعنى زن و بچه و خادم و ساير كسانى كه از او مى خورند، و باز مى گويند اهل فلان شخص ، يعنى همه كسانى كه به او منسوبند، مثل عشيره و نوه و نتيجه هاى او كه عترت اويند، و باز گفته مى شود اهل همدان ، يعنى همه كسانى كه در شهر زندگى مى كنند، (و يك نقطه از زمين همه را در خود گنجانيده ، و وحدتى ميان آنان برقرار كرده )، و باز گفته مى شود اهل فلان دين ، يعنى همه افرادى كه متدين به آن دينند، (و وحدت دين همه را يكى كرده ، و وحدتى به كثرتشان داده )، و نيز گفته مى شود اهل كارخانه پارچه بافى ، و يا اهل صنعت كه داشتن صنعت وحدتى به آنها داده ، و يا اهل فلان صنعت خاص ، كه شامل همه اساتيد آن صنعت مى شود، و كلمه اهل از كلماتى است كه در مذكر و مؤ نث فرقى نمى كند، و همچنين در مفرد و جمع تغيير شكل نمى دهد، هم به يك نفر مى گويند اهل فلانى ، و هم به چند نفر، و البته استعمالش مخصوص به مورد انسان است ، بچه هاى يك حيوان را هيچگاه اهل آن حيوان نمى گويند.
و مراد از اهل رسول خدا (صلى الله عليه و آله )، خواص آن جناب است ، كه شامل جمع دودمانش مى شود و مراد از آن در خصوص آيه شخص واحد نيست ، به دليل اينكه فرموده : ((غَدَوْت مِنْ أَهْلِك )) چون وقتى مى توان گفت ((از ميان اهلت خارج شدى )) كه منظور از اهل ،

ترجمه تفسير الميزان جلد 4 صفحه 6
جمعيت خانواده و خويشاوندان باشد، اما اگر منظور يك نفر باشد مثلا تنها همسر و يا مادر باشد نمى توان گفت : ((از ميان اهلت خارج شدى ))، و همين كه مى بينيم در آيه مورد بحث فرموده : ((غَدَوْت مِنْ أَهْلِك )) خود دليل بر اين است كه مراد از اهل جمع است نه يك نفر، و لذا مى بينيم بعضى از مفسرين كه اهل را به يك نفر تفسير كرده اند، ناگزير شده اند در آيه تقديرى بگيرند، و بگويند: تقدير آيه ((غَدَوْت مِنْ أَهْلِك )) است ، يعنى وقتى كه از خانه اهلت خارج شدى ، ليكن در كلام هيچ دليلى نيست كه بر آن مطلب دلالت كند.

خطاب در آيه (إِذْ غَدَوْت مِنْ أَهْلِك ...) خطاب به عموم مؤ منين است
سياق و روال آيات مورد بحث بر اساس خطاب كردن به عموم مؤ منين است ، در اين آيات مؤ منين را به مفاد آيات قبل و بعد مخاطب قرار داده پس مى توان گفت در جمله : ((وَ إِذْ غَدَوْت ...)) كه خطاب بخصوص رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) است ، التفاتى از خطاب عموم به خطاب آن جناب شده است ، و گويا وجه در اين التفات لحن عتابى است كه از آيات ظاهر مى شود، چون اين آيات از شائبه ملامت و عتاب و اءسف بر جريانى كه واقع شده (يعنى آن سستى و وهنى كه در تصميم در عمل قتال از ايشان سر زده ) خالى نيست ، و براى اينكه به آنان چوب كارى كرده باشد خطاب را از آنان برگردانيده و متوجه شخص ‍ رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) نموده است ، عملى كه از شخص آن جناب سر زد، يعنى بيرون شدن از ميان اهل را بهانه قرار داد، و فرمود: ((به ياد آن زمانى را كه از بين اهل خود خارج مى شدى ))، و نيز فرمود: آن زمان كه به مؤ منين مى گفتى : ((الن يكفيكم ...))، همچنين فرمود: ((لَيْس لَك مِنَ الاَمْرِ شىْءٌ)) و نيز فرمود: ((قُلْ إِنَّ الاَمْرَ كلَّهُ للَّهِ)).
و نيز فرمود:
((فَبِمَا رَحْمَةٍ مِّنَ اللَّهِ لِنت لَهُمْ وَ لَوْ كُنت فَظاًّ غَلِيظ الْقَلْبِ لانفَضوا مِنْ حَوْلِك فَاعْف عَنهُمْ)).

علت مفرد و جمع آمدن خطاب در آيات بر اساس هدف و غرض از خطاب
و نيز فرمود: ((وَ لا تحْسبنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فى سبِيلِ اللَّهِ أَمْوَتَا ))، با اينكه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) هرگز نمى پندارد كه شهدا مرده اند مع ذلك به خاطر همان چوب كارى كه گفتيم خطاب و عتابى كه متوجه مردم است متوجه آن جناب نموده و مى فرمايد: ((هرگز نبايد بپندارى كه كشتگان در راه خدا مرده اند...)).

ترجمه تفسير الميزان جلد 4 صفحه 7
به جهتى كه گفته شد خطاب جمع در اين موارد را تبديل به خطاب مفرد كرد، و موارد نامبرده از مواردى است كه وقتى سخن گوينده به آن موارد كشيده مى شود او را دچار تندى و هيجان نموده در نتيجه نمى گذارد گفتارش را ادامه دهد، به خلاف مواردى مثل آيات بعدى اين سوره يعنى آيه 144 كه مى فرمايد: ((وَ مَا محَمَّدٌ إِلا رَسولٌ قَدْ خَلَت مِن قَبْلِهِ الرُّسلُ أَ فَإِين مَّات أَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ))، و آيه 153 كه مى فرمايد: ((وَ الرَّسولُ يَدْعُوكمْ فى أُخْرَيكُمْ))، كه عتاب در آنها با خطاب جمع آمده ، چون خطاب جمع مؤ ثرتر از خطاب مفرد بود، و باز به خلاف آيه 164 همين سوره كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) در آن غايب فرض شده ، چون در مقام منت گذارى بر مؤ منين است به خاطر اين نعمت كه بر ايشان پيغمبرى مبعوث كرده ، غايب گرفتن او بيشتر در دلها مى نشيند و در نفوس مؤ ثر مى افتد و از توهم هاى پوچ و خيالهاى باطل دورتر است ، خواننده عزيز اگر در آيات شريفه دقت كند، به صحت گفتار ما پى مى برد.

معناى آيه (وَ إِذْ غَدَوْت مِنْ أَهْلِك ...)
و معناى آيه اين است كه به ياد آر آن زمان را كه در غداة صبح از اهلت خارج شدى ، تا براى مؤ منين لشگرگاهى آماده سازى ، و يا در آنجا اسكانشان دهى تا اطراق كنند، و خدا شنوا است نسبت به آنچه در آنجا گفته شد و نيز نسبت بدان چه در دلها پنهان كرده بودند دانا است . از جمله : ((وَ إِذْ غَدَوْت مِنْ أَهْلِك ...)) چنين برمى آيد كه معركه جنگ به منزل آن جناب نزديك بوده ، و اين خود دليل است بر اين كه دو آيه مورد بحث ناظر به داستان جنگ احد است ، در نتيجه اين دو آيه متصل است به آياتى كه درباره جنگ احد نازل شده است ، چون مضامين و مفاهيم آنها با اين جريان تطبيق مى كند، و از همين جا روشن مى شود كه گفتار بعضى از مفسرين كه گفته اند دو آيه مورد بحث درباره جنگ بدر نازل شده درست نيست ، و همچنين گفتار آنهائى كه گفته اند: مربوط به جنگ احزاب است سخن ضعيفى است ، و وجه ضعف آن دو روشن است .
وَ اللَّهُ سمِيعٌ عَلِيمٌ
يعنى خداى تعالى شنواى آن سخنانى است كه در آنجا گفتند، و داناى به آن نيات و اسرارى است كه در دلهاى خود پنهان داشتند، و اين جمله دلالت دارد بر اينكه در آن واقعه سخنانى در بين مؤ منين رد و بدل شده ، و نياتى را هم در دلهاى خود پنهان داشته اند، و از ظاهر كلام بر مى آيد كه جمله : ((إِذْ هَمَّت )) متعلق به هر دو وصف است .
إِذْ هَمَّت طائفَتَانِ مِنكمْ أَن تَفْشلا وَ اللَّهُ وَلِيهُمَا
ماده ((ها ميم و ميم )) كه فعل ماضى مؤ نث غايب (( هَمَّت )) از آن مشتق شده به معناى تصميم و عزمى است كه در دل براى كارى جزم كرده باشى ، و كلمه ((فشل )) به معناى ضعف توام با ترس است .

ترجمه تفسير الميزان جلد 4 صفحه 8

بيان مراد از جمله ((والله وليهم )) در آيه شريفه و رد گفته يكى از مفسرين درذيل اين جمله
و جمله : وَ اللَّهُ وَلِيهُمَا حال از جمله قبل است ، و عامل در آن فعل همت است ، و زمينه كلام زمينه عتاب و توبيخ است ، و همچنين جمله :
وَ عَلى اللَّهِ فَلْيَتَوَكلِ الْمُؤْمِنُونَ
حالى ديگر از آن جمله است ، و معنايش اين است كه : اين دو طايفه تصميم گرفتند از كار جنگ منصرف شوند، و آن را سست بگيرند، در حالى كه خداى تعالى ولى آن دو طايفه است ، و اين براى مؤ من سزاوار نيست ، كه با اينكه معتقد است خدا ولى او است در خود فشل و سستى و ترس راه دهد، و بلكه سزاوار است امر خود را به خدا واگذار كند كه هركس بر خدا توكل كند خدا وى را كافى خواهد بود.
از اينجا ضعف گفتار زير روشن مى شود كه بعضى گفته اند: اين هم ، هم خطورى است ، نه عزمى و با تصميم قاطع ، چون خداى تعالى اين دو طايفه را ستوده و خبر داده كه او ولى ايشان است ، پس اگر هم آنان هم قطعى بود، و در نتيجه بر فشل و سستى تصميم قاطعانه گرفته بودند، بايد مى فرمود: ((شيطان ولى ايشان است )) نه اينكه با عبارت فوق مدحشان كند.
و من نفهميدم منظور اين مفسر از عبارت ((هم خطورى است ، نه هم عزمى و با تصميم قطعى )) چه بود؟ اگر منظورش اين بوده كه دو طايفه مورد بحث تنها تصور فشل كرده اند، و به قلبشان خطور كرده كه مثلا چطور است فشل و سستى كنيم ، كه اين تصور اختصاصى به دو طايفه از مؤ منين نداشته ، معلوم است كه تمامى افراد حاضر در آن صحنه چنين تصورى را داشته اند، و اصلا معنا ندارد كه اين خطور جزء حوادث اين قصه شمرده شود، علاوه بر اين خطور قلبى را در لغت هم و تصميم نمى گويند، مگر اينكه منظورش از خطور، خطور تصورى تواءم با مختصرى تصديق و خلاصه خطورى باشد آميخته با مقدارى تصديق ، زيرا اگر غير از اين بوده باشد ساير طوائف و گروههاى مسلمين از فشل اين دو طايفه خبردار نمى شدند، لابد علاوه بر خطور قلبى اثر عملى هم بر طبق آن داشته اند كه سايرين از حالشان با خبر شده اند، علاوه بر اين كه ذكر ولايت خدا و اين كه خداى تعالى ولى اين دو طايفه است و نيز اين كه بر مؤ من واجب است ، كه توكل بر خدا كند، با همى سازش دارد كه تواءم با اثرى عملى باشد، نه صرف خطور و تصور، از اين كه هم بگذريم اين كه گفت جمله : ((وَ اللَّهُ وَلِيهُمَا...)) مدح است حرف صحيحى نيست ، بلكه به طورى كه از سياق برآمد ديديد كه اين جمله ملامت و موعظت است . و شايد منشاء اين گفتار روايتى باشد كه از جابر بن عبد الله انصارى نقل شده كه گفت :

ترجمه تفسير الميزان جلد 4 صفحه 9
اين آيه درباره ما نازل شده ، و هيچ دوست نمى دارم كه نازل نمى شد، براى اينكه خدا را ولى ما خوانده ، و فرموده : ((وَ اللَّهُ وَلِيهُمَا)).
مفسر نامبرده از اين روايت چنين فهميده كه جابر آيه را در مقام مدح دانسته است . و به فرضى كه روايت صحيح باشد منظور جابر اين نبوده كه آيه همه اش در مقام مدح است ، بلكه خواسته است بگويد: خداى تعالى ايمان ما را تصديق كرده ، و ما را جزء مؤ منينى دانسته كه به حكم ((اللَّهُ وَلىُّ الَّذِينَ ءَامَنُوا...))، ((وَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِيَاؤُهُمُ الطاغُوت ...)) در تحت ولايت اويند، و نخواسته است عتاب و توبيخ آيه را نسبت به آن دو طايفه انكار كند.
و لقد نصركم الله ببدر و انتم اذلة
از ظاهر سياق برمى آيد كه آيه شريفه در اين مقام است تا شاهدى باشد براى اين كه عتاب قبلى را تكميل و تاءكيد كند، در نتيجه معناى حال را افاده مى كند، همانطور كه جمله ((وَ اللَّهُ وَلِيهُمَا...)) حال را افاده مى كرد، در نتيجه معناى آيه چنين مى شود: اين سزاوار نبود كه از شما مؤ منين آثار فشل مشاهده شود، با اينكه ولى شما خدا است ، و با اينكه خدا شما را كه در بدر ذليل بوديد يارى فرمود، و بعيد نيست كه آيه شريفه كلامى مستقل باشد در اين زمينه كه بخواهد بر مؤ منين منت بگذارد به آن نصرت عجيبى كه در جنگ بدر از ايشان كرد، و ملائكه را به ياريشان فرستاد.
و چون يارى آنان در روز بدر را يادآور شد، و آنرا در مقابل حالتى كه خود مؤ منين داشتند قرار داد، با در نظر گرفتن اين كه هر كس عزتى به خرج بدهد به يارى خدا و عون او داراى عزت شده ، چون انسان از ناحيه خودش به جز فقر و ذلت چيزى ندارد، لذا در بيان حالى كه مؤ منين داشتند فرمود:
وَ أَنتُمْ أَذِلَّةٌ

توضيحى در مورد جمله ((وَ أَنتُمْ أَذِلَّةٌ)) در آيه شريفه
از اينجا معلوم مى شود كه جمله ((وَ أَنتُمْ أَذِلَّةٌ)) هيچ منافاتى با آياتى كه عزت را از آن خدا و مؤ منين مى داند ندارد، نظير آيه : ((وَ للَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ ))، چون عزت مؤ منين هم به عزت خدا است و همچنان كه فرموده : ((فَإِنَّ الْعِزَّةَ للَّهِ جَمِيعاً )) و خدا كه همه عزت ها از او است وقتى مى خواهد مؤ منين را عزت بدهد ياريشان مى كند، همچنان كه در جاى ديگر فرموده : ((وَ لَقَدْ أَرْسلْنَا مِن قَبْلِك رُسلاً إِلى قَوْمِهِمْ فجَاءُوهُم بِالْبَيِّنَتِ فَانتَقَمْنَا مِنَ الَّذِينَ أَجْرَمُوا وَ كانَ حَقاًّ عَلَيْنَا نَصرُ الْمُؤْمِنِينَ ))،

ترجمه تفسير الميزان جلد 4 صفحه 10
پس وقتى كه موقعيت يك چنين موقعيتى باشد كه اگر مؤ منين بدان جهت كه مؤ منين هستند، و با صرف نظراز يارى و عزت خدائى در نظر گرفته شوند، به جز ذلت چيزى نخواهند داشت .
علاوه بر اينكه از نظر واقعه خارجى هم مؤ منين در آن روز در ذلت بودند، براى اين كه عدد و نيرويشان بسيار اندك و قوت و شوكت و زينت دشمن بسيار زياد بود، و چه مانعى دارد كه اين ذلت نسبى را به كسانى بدهيم كه در واقع عزيزند، همچنان كه مى بينيم خداى تعالى ذلت را به مردمى نسبت داده كه كمال مدح را از ايشان كرد چنانچه فرمود: ((فَسوْف يَأْتى اللَّهُ بِقَوْمٍ يحِبهُمْ وَ يحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلى الْكَفِرِينَ ...)).

مصداق وعده به نصرت با ملائكه به مؤ منين در آيه : إِذْ تَقُولُ لِلْمُؤْمِنِينَ أَ لَن يَكْفِيَكُمْأَن يُمِدَّكُمْ...
كلمه ((امداد)) كه فعل ((يُمِدَّ)) از آن مشتق است از مصدر ثلاثى مجرد ((ميم دال دال )) گرفته شده ، كه به معناى رساندن مدد بنحو اتصال است .
((بَلى إِن تَصبرُوا وَ تَتَّقُوا وَ يَأْتُوكُم مِّن فَوْرِهِمْ هَذَا...)) كلمه ((بَلى )) كلمه تصديق و كلمه فور و فوران به معناى غليان و جوشش است ، وقتى گفته مى شود فاد القدر بكسره قاف معنايش اين است كه ديگ به جوش آمد، و به عنوان استعاره و مجاز در مورد سرعت و عجله به كار مى رود، و امرى را كه مهلت و درنگ در آن نيست امر فورى مى گويند، پس معناى اين كه فرمود: (( مِّن فَوْرِهِمْ هَذَا)) همين ((ساعت )) است .
و ظاهرا مصداق آيه شريفه ، واقعه روز بدر است ، و البته اين وعده را به شرط صبر و تقوا داده و فرموده است كه : ((بَلى إِن تَصبرُوا وَ تَتَّقُوا وَ يَأْتُوكُم مِّن فَوْرِهِمْ هَذَا)) و اما از كلام بعضى از مفسرين ظاهر مى شود كه خواسته اند بگويند در جمله مورد بحث خداوند وعده بر نازل كردن ملائكه را داده است در صورتى كه كفار بعد از اين فوريت برگردند، و در نتيجه خواسته اند بگويند كه مراد از جمله ((فَوْرِهِمْ)) خود روز بدر است ، نه آمدن آنان در روز بدر، و همچنين اينكه از كلام بعضى ديگر برمى آيد كه خواسته اند بگويند: آيه شريفه وعده اى است به نازل كردن ملائكه در ساير جنگهائى كه بعد از بدر اتفاق مى افتد (نظير احد و حنين و احزاب )

ترجمه تفسير الميزان جلد 4 صفحه 11
سخنانى است كه هيچ دليلى از لفظ آيه بر آن نيست .
و اما درباره روز جنگ احد در آيات قرآنى هيچ محلى ديده نمى شود كه بتوان از آن استفاده كرد كه در آن روز نيز ملائكه سپاه اسلام را يارى كرده باشند، و اين خود روشن است ، و اما در مورد روز احزاب و روز حنين هم هر چند در غير آيات مورد بحث آياتى است كه دلالت دارد بر نزول ملائكه ، مانند آيه : ((إِذْ جَاءَتْكُمْ جُنُودٌ فَأَرْسلْنَا عَلَيهِمْ رِيحاً وَ جُنُوداً لَّمْ تَرَوْهَا)) كه درباره جنگ احزاب است . ((و آيه : وَ يَوْمَ حُنَينٍ...وَ أَنزَلَ جُنُوداً لَّمْ تَرَوْهَا )) كه درباره جنگ حنين است ، الا اين كه لفظ آيه مورد بحث كه مى فرمايد: ((بَلى إِن تَصبرُوا وَ تَتَّقُوا وَ يَأْتُوكُم مِّن فَوْرِهِمْ هَذَا)) قاصر است از اين كه دلالت كند بر يك وعده عمومى درباره همه جنگها.
و اما نزول سه هزار ملك در روز بدر منافاتى با آيه سوره انفال ندارد، كه مى گويد:((فَاستَجَاب لَكمْ أَنى مُمِدُّكُم بِأَلْفٍ مِّنَ الْمَلَئكَةِ مُرْدِفِينَ )) براى اين كه كلمه ((مُرْدِفِينَ)) به معناى پشت سر هم است ، و آيه را چنين معنا مى دهد كه با چند هزار ملك كه هر هزارش دنبال هزارى ديگر باشد مدد خواهم كرد، كه توضيح اين معنا در تفسير سوره انفال آمده است .
وَ مَا جَعَلَهُ اللَّهُ إِلا بُشرَى لَكُمْ...
ضمير در ((جَعَلَهُ)) به امدادى كه از فعل ((يُمِدُّكُم )) استفاده مى شود بر مى گردد، و كلمه ((عند)) در جمله ((إِلا مِنْ عِندِ اللَّهِ))، ظرفى است كه معناى حضور را افاده مى كند، چون اين كلمه در آغاز در قرب و حضور مكانى كه مختص به اجسام است استعمال مى شده ، براى اين وضع كرده اند كه مثلا بگويند: ((كنت قائما عند الكعبه )) نزد كعبه ايستاده بودم و بتدريج استعمالش توسعه يافت و در قرب زمانى نيز استعمال شد، مثلا گفتند: ((رايت فلانا عند غروب الشمس )) و سپس كار به جائى رسيد كه در تمام موارد قرب و نزديك (اعم از زمانى ، مكانى و معنوى ) استعمال كردند مثلا گفتند ((عند الامتحان يكرم الرجل او يهان )).
و آنچه در اين مقام از جمله ((وَ مَا النَّصرُ إِلا مِنْ عِندِ اللَّهِ الْعَزِيزِ الحَْكِيمِ)) با در نظر گرفتن جمله قبلش كه مى فرمود: ((وَ مَا جَعَلَهُ اللَّهُ إِلا بُشرَى لَكُمْ وَ لِتَطمَئنَّ قُلُوبُكُم بِهِ )) استفاده مى شود، اين است كه :

ترجمه تفسير الميزان جلد 4 صفحه 12
منظور از كلمه (( عِندِ)) مقام ربوبى است ، كه تمامى اوامر و فرامين بدان جا منتهى مى شود، و هيچ يك از اسباب از آن مستقل و بى نياز نيست ، پس با در نظر گرفتن اين نكته ، معناى آيه چنين مى شود: ملائكه مددرسان ، در مساءله مدد رساندن و يارى كردن هيچ اختيارى ندارند، بلكه آنها اسباب ظاهريه اى هستند كه بشارت و آرامش قلبى را براى شما مى آفرينند، نه اين كه راستى فتح و پيروزى شما مستند به يارى آنها باشد، و يارى آنها شما را از يارى خدا بى نياز كند، نه ، هيچ موجودى نيست كه كسى را از خدا بى نياز كند، خدائى كه همه امور و اوامر به او منتهى مى شود، خداى عزيزى كه هرگز و تا ابد مغلوب كسى واقع نمى شود، خدا حكيمى كه هيچگاه دچار جهل نمى گردد.
لِيَقْطعَ طرَفاً مِّنَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَوْ يَكْبِتهُمْ...
تا آخر آيات مورد بحث ، حرف ((لام )) در اول آيه متعلق است به جمله ((وَ لَقَدْ نَصرَكُمُ اللَّهُ))، و قطع طرف كنايه است از كم كردن عده و تضعيف نيروى كفار به كشتن و اسير گرفتن ، همان طور كه ديديم در جنگ بدر اتفاق افتاد، مسلمانان هفتاد نفر را، كشتند، و هفتاد نفر ديگر را اسير كردند، و كلمه ((كْبِت )) به معناى خوار كردن و به خشم درآوردن است .
و جمله : ((لَيْس لَك مِنَ الاَمْرِ شىْءٌ)) جمله اى است معترضه ، و فايده اش بيان اين معنا است كه : زمام مساءله قطع و كبت بدست خداى تعالى است ، و رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) در آن دخالتى ندارد، تا وقتى بر دشمن ظفر يافتند و دشمن را دستگير نمودند او را مدح كنند و عمل و تدبير آنجناب را بستايند، و برعكس اگر مثل روز احد از دشمن شكست خوردند و گرفتار آثار شوم شكست شدند آن جناب را توبيخ و ملامت كنند، كه مثلا امر مبارزه را درست تدبير نكردى ، همچنان كه همين سخن را در جنگ احد زدند، و خداى تعالى گفتارشان را حكايت كرده است .
و جمله : ((أَوْ يَتُوب عَلَيهِمْ)) عطف است بر جمله ((يَقْطَعْ...))، و وقتى جمله معترضه : ((لَيْس لَك مِنَ الاَمْرِ شىْءٌ)) را كنار بگذاريم گفتار در دو آيه گفتارى است متصل ، و چون در آيه مورد بحث سخن از توبه شد، در آيه بعدش امر توبه و مغفرت را بيان نموده و فرموده : ((وَ للَّهِ مَا فى السمَوَتِ وَ مَا فى الاَرْضِ...)) و معناى هر سه آيه اين است كه اين تدبير متقن از ناحيه خداى تعالى براى اين بود كه با قتل و اسير كردن كفار عده آنان را كم ، و نيرويشان را تحليل ببرد، و يا براى اين بود كه ايشان را كبت كند، يعنى خوار و خفيف نموده تلاشهايشان را بى ثمر سازد، و يا براى اين كه موفق به توبه شان نموده و يا براى اين بود كه عذابشان كند، اما قطع و كبت از ناحيه خداى تعالى است ، براى اين كه امور همه به دست او است نه به دست تو، تا اگر خوب از كار در آمد ستايش و در غير اين صورت نكوهش شوى ،

ترجمه تفسير الميزان جلد 4 صفحه 13
و اما توبه و يا عذاب به دست خدا است ، براى اين كه مالك هر چيزى او است پس او است كه هر كس را بخواهد مى آمرزد و هر كه را بخواهد عذاب مى كند، و با اين حال مغفرت و رحمتش بر عذاب و غضبش ‍ پيشى دارد، پس او غفور و رحيم است .
و اگر ما جمله :((وَ للَّهِ مَا فى السمَوَتِ وَ مَا فى الاَرْضِ...)) را در مقام تعليل براى هر دو فقره اخير يعنى جمله ((أَوْ يَتُوب ...)) گرفتيم ، براى اين بود كه بيان ذيل آن يعنى جمله ((يَغْفِرُ لِمَن يَشاءُ وَ يُعَذِّب مَن يَشاءُ...)) اختصاص به آن دو فقره داشت ، در نتيجه مفاد آيه چنين مى شود:(( اللَّهُيَغْفِرُ لِمَن يَشاءُ وَ يُعَذِّب مَن يَشاءُ لِاَنّ مَا فى السمَوَتِ وَ مَا فى الاَرْضِ مُلْكِهْ)).
مفسرين در اتصال جمله : ((لِيَقْطعَ طرَفاً...)) و همچنين در اينكه عطف جمله ((أَوْ يَتُوب عَلَيهِمْ أَوْ يُعَذِّبَهُمْ...)) به ماقبل چه معنائى مى دهد، و همچنين در اين كه جمله : ((لَيْس لَك مِنَ الاَمْرِ شىْءٌ)) چه چيزى را تعليل مى كند، و جمله : ((وَ للَّهِ مَا فى السمَوَتِ وَ الاَرْضِ...)) در مقام تعليل چه مطلبى است ؟ وجوهى ديگر ذكر كرده اند كه ما از تعرض و بگومگوى در پيرامون آن صرف نظر كرديم ، چون ديديم فايده اش اندك است ((علاوه بر اين كه به فرض هم كه فايده اش چشم گير بود)) با آنچه از ظاهر آيات به كمك سياق جارى در آن استفاده مى شود مخالفت داشت ، و اگر از خوانندگان محترم كسى بخواهد با آن اقوال آگاه گردد بايد به تفسيرهاى طولانى مراجعه نمايد.

بحث روايتى (درباره جنگ احد)
در تفسير مجمع البيان از امام صادق (عليه السلام ) روايت آورده كه فرمود: سبب برپا شدن جنگ احد اين بود كه قريش بعد از برگشتن از جنگ بدر به مكه و مصيبت هائى كه در آن جنگ ديدند، (چون در آن جنگ هفتاد كشته و هفتاد اسير داده بودند) ابوسفيان در مجلس قريش ‍ گفت : اى بزرگان قريش اجازه ندهيد زنانتان بر كشته هايتان بگريند براى اينكه وقتى اشك چشم فرو مى ريزد اندوه و عداوت با محمد را هم از دلها پاك مى گرداند ((پس بگذاريد اين كينه در دلها بماند تا روزى كه انتقام خود را بگيريم ، و زنان در آنروز بر كشتگان در بدر گريه سر دهند)).

ترجمه تفسير الميزان جلد 4 صفحه 14
اين بود تا آنكه تصميم به انتقام گرفتند، و به منظور جمع آورى لشگرى بيشتر به زنان اجازه دادند تا براى كشتگان در بدر گريه كنند، و نوحه سرائى نمايند، در نتيجه وقتى از مكه بيرون مى آمدند سه هزار نفر نظامى سواره و دوهزار پياده داشتند، و البته زنان خود را هم با خود آوردند.
از سوى ديگر وقتى خبر اين لشگركشى قريش به رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) رسيد اصحاب خود را جمع نموده ، بر جهاد در راه خدا تشويقشان كرد، عبدالله بن ابى بن سلول (رئيس منافقين ) عرضه داشت يا رسول الله از مدينه بيرون مرو تا دشمن به داخل مدينه بيايد و ما در كوچه و پس كوچه هاى شهر بر آنها حمله ور شويم ، خانه هاى خود را سنگر كنيم ، و در نتيجه افراد ضعيف و زنان و بردگان هم از زن و مردشان همه نيروى ما شوند، و در سر هر كوچه و بر بالاى بامها عرصه را بر دشمن تنگ كنيم ، چون ((من تجربه كرده ام )) هيچ دشمنى بر ما در خانه ها و قلعه هايمان حمله نكرد مگر آنكه از ما شكست خورد، و سابقه ندارد كه ما از آنها شكست خورده باشيم و هيچگاه نشد كه از خانه به طرف دشمن درآئيم و پيروز شده باشيم ، بلكه دشمن بر ما پيروز شده است .
سعد بن عباده و چند نفر ديگر از اوس بپا خاسته ، عرضه داشتند: يا رسول الله آن روز كه ما مشرك بوديم احدى از عرب به ما طمع نبست ، چگونه امروز طمع ببندد با اين كه تو در بين مائى ؟ نه ، به خدا سوگند هرگز پيشنهاد عبدالله را نمى پذيريم ، و آرام نمى گيريم تا آنكه به سوى دشمن برويم ، و با آنان كارزار كنيم ، و چرا نكنيم ، اگر كسى از ما كشته شود شهيد است ، و اگر نشود در راه خدا جهاد كرده است .
رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) راءى او را پذيرفت ، و با چند نفر از اصحاب خود از مدينه بيرون رفت ، تا محل مناسبى براى جنگ تهيه كند، همچنان كه قرآن كريم فرمود: ((وَ إِذْ غَدَوْت مِنْ أَهْلِك )) و عبدالله بن ابى بن سلول از يارى رسول الله (صلى الله عليه و آله ) دريغ ورزيد، و جماعتى از خزرج (كه هم قبيله او بودند و او بزرگ ايشان بود) از راءى او پيروى كردند.

next page fehrest page