| غزل شماره 273 تعداد ابيات 1 - 9 |
|
فكر بلبل همه آنست كه گل شد يارش
|
گل در انديشه كه چون عشوه كند در كارش
|
|
دلربائى همه آن نيست كه عاشق بكشند
|
خواجه آنست كه باشد غم خدمتگارش |
|
جاى آنست كه خون موج زند در دل
لعل
|
زين تغابن كه خزف مى شكند بازارش |
|
بلبل از فيض گل آموخت سخن ورنه نبود
|
اين همه قول و غزل تعبيه در منقارش |
|
اى كه در كوچه ء معشوقه ما مى گذرى
|
بر حذر باش كه سر مى شكند ديوارش |
|
آن سفر كرده كه صد قافله دل همره اوست
|
هر كجا هست خدايا به سلامت دارش |
|
صحبت عافيتت گرچه خوش افتاد اى
دل
|
جانب عشق عزيزست فرو مگذارش |
|
صوفى سرخوش ازين دست كه كج كرد كلاه
|
به دو جام دگر آشفته شود دستارش |
|
دل حافظ كه به ديدار تو خوگر شده بود |
|
ناز پرورد
وصالست مجو آزارش |
| غزل شماره 274 تعداد ابيات 1 - 7 |
|
شراب تلخ مى خواهم كه مرد افكن بود زورش
|
كه تا
يكدم بياسايم ز دنيا و شر و شورش
|
|
سماط دهر دون پرور ندارد شهد آسايش
|
مذاق حرص و آز اى دل بشو از تلخ و از شورش |
|
بياور مى كه نتوان شد ز مكر آسمان ايمن
|
به لعب زهره ء چنگى و مريخ سلحشورش |
|
كمند صيد بهرامى بيفكن جام جم بردار
|
كه من پيمودم اين صحرا نه بهرامست و نه گورش |
|
بيا تا در مى صافيت راز دهر بنمايم
|
به شرط آن كه ننمائى به كج طبعان
دل كورش |
|
نظر كردن به درويشان منافى بزرگى نيست
|
سليمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش |
|
كمان ابروى جانان نمى پيچد سر از حافظ |
|
و ليكن خنده مى
آيد بدين بازوى بى زورش |
| غزل شماره 275 تعداد ابيات 1 - 9 |
|
خوشا شيراز و وضع بى مثالش
|
خداوندا نگه دار
از زوالش
|
|
ز ركن آباد ما صد لوحش الله
|
كه عمر خضر مى بخشد زلالش |
|
ميان جعفرآباد و مصلى
|
عبيرآميز مى آيد شمالش |
|
به شيراز آى و فيض روح قدسى
|
به جوى از مردم صاحب كمالش |
|
كه نام قند مصرى برد آن جا؟
|
كه شيرينان ندادند انفعالش |
|
صبا زان لولى شنگول سرمست
|
چه دارى آگهى چونست حالش |
|
گر آن شيرين پسر خونم بريزد
|
دلا چون شير مادر كن حلالش |
|
مكن از خواب بيدارم خدا را
|
كه دارم خلوتى خوش با خيالش |
|
چرا حافظ چو مى ترسيدى از هجر |
|
نكردى شكر ايام
وصالش |
| غزل شماره 276 تعداد ابيات 1 - 9 |
|
يارب اين نو گل خندان كه سپردى به منش
|
مى سپارم
به تو از چشم حسود چمنش
|
|
گرچه از كوى وفا گشت به صد مرحله دور
|
دور باد آفت دور فلك از جان و تنش |
|
گر به سرمنزل سلمى رسى اى باد صبا
|
چشم دارم كه سلامى برسانى ز منش |
|
به ادب نافه گشائى كن از آن زلف سياه
|
جاى دلهاى عزيزست بهم بر مزنش |
|
گو دلم حق وفا با خط و خالت دارد
|
محترم دار در آن طره ء عنبر شكنش |
|
در مقامى كه به ياد لب او مى نوشند
|
سفله آن مست كه باشد خبر از خويشتنش |
|
عرض و مال از در ميخانه نشايد اندوخت
|
هر كه اين آب خورد رخت به دريا فكنش |
|
هر كه ترسد ز ملال اندوه عشقش نه
حلال
|
سرما و قدمش يا لب ما و دهنش |
|
شعر حافظ همه بيت الغزل معرفت است |
|
آفرين بر نفس
دلكش و لطف سخنش |
| غزل شماره 277 تعداد ابيات 1 - 7 |
|
چو بر شكست صبا زلف عنبر افشانش
|
به هر شكسته
كه پيوست تازه شد جانش
|
|
كجاست همنفسى تا به شرح عرضه دهم
|
كه دل چه مى كشد از روزگار هجرانش |
|
زمانه از ورق گل
مثال روى تو بست
|
ولى ز شرم تو در غنچه كرد پنهانش |
|
تو خفته اى و نشد عشق را كرانه پديد
|
تبارك الله ازين ره كه نيست پايانش |
|
جمال كعبه مگر عذر رهروان خواهد
|
كه جان زنده دلان سوخت در بيابانش |
|
بريد صبح وفانامه اى كه برد بدوست
|
ز خون ديده ما بود مهر عنوانش (227) |
|
بدين شكسته ء بيت الحزن كه مى آرد؟
|
نشان يوسف دل از چه زنخدانش |
|
بگيرم آن سر زلف و به دست خواجه دهم |
|
كه سوخت حافظ
بى دل ز مكر و دستانش |
| غزل شماره 278 تعداد ابيات 1 - 9 |
|
در عهد پادشاه خطا بخش جرم پوش
|
حافظ قرابه كش
شد و مفتى پياله نوش
|
|
صوفى ز كنج صومعه با پاى خم نشست
|
تاديد محتسب كه سبو مى كشد به دوش |
|
احوال شيخ و قاضى و شرب اليهودشان
|
كردم سئوال صبحدم از پير مى فروش |
|
گفتا نه گفتنى ست سخن گر چه محرمى
|
در كش زبان و پرده نگه دار و مى بنوش |
|
ساقى بهار مى رسد و وجه مى نماند
|
فكرى بكن كه خون دل آمد زغم به جوش |
|
عشقست و مفلسى و جوانى و نوبهار
|
عذرم پذير و جرم به ذيل كرم بپوش |
|
تا چند همچو شمع زبان آورى كنى
|
پروانه ء مراد رسيد اى محب خموش |
|
اى پادشاه صورت و معنى كه مثل تو
|
ناديده هيچ ديده و نشنيده هيچ گوش |
|
چندان بمان كه خرقه ء ازرق كند
قبول |
|
بخت جوانت از فلك پير ژنده پوش (228) |
| غزل شماره 279 تعداد ابيات 1 - 9 |
|
دوش با من گفت پنهان كاردانى تيز هوش
|
و ز شما
پنهان نشايد كرد سر مى فروش
|
|
گفت آسان گير بر خود كارها كز روى طبع
|
سخت مى گردد جهان بر مردمان سخت كوش (229) |
|
وانگهم در داد جامى كز فروغش بر فلك
|
زهره در رقص آمد و بر بط زنان مى گفت نوش |
|
گوش كن پند اى پسر وز بهر دنيا غم مخور
|
گفتمت چون در حديثى گر توانى داشت هوش |
|
با دل خونين لب خندان بياور همچو جام
|
نى گرت زخمى رسد آئى چو چنگ اندر خروش |
|
در حريم عشق نتوان زد دم از گفت و شنيد
|
زانكه آن جا جمله اعضا چشم بايد بود و گوش |
|
تانگردى آشنا زين پرده رمزى نشنوى
|
گوش نامحرم نباشد جاى پيغام سروش |
|
بر بساط نكته دانان خودفروشى شرط نيست
|
يا سخن دانسته گوى اى مرد عاقل يا خموش |
|
ساقيا مى ده كه رنديهاى حافظ فهم كرد |
|
آصف صاحب قران
جرم بخش عيب پوش (230) |
| غزل شماره 280 تعداد ابيات 1 - 9 |
|
سحر ز هاتف غيبم رسيد مژده به گوش
|
كه دور
شاه شجاعست مى دلير بنوش
|
|
شد آن كه اهل نظر بر كناره مى رفتند
|
هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش |
|
به صوت چنگ بگوئيم آن حكايتها
|
كه ازنهفتن آن ديگ سينه مى زد جوش |
|
شراب خانگى ترس محتسب خورده
|
به روى يار بنوشيم و بانگ نوشانوش |
|
ز كوى ميكده دوشش به دوش مى بردند
|
امام شهر كه سجاده مى كشيد به دوش |
|
دلا دلالت خيرت كنم به راه نجات
|
مكن به فسق مباهات و زهد هم مفروش |
|
محل نور تجليست راى انور شاه
|
چو قرب او طلبى در صفاى نيت كوش |
|
به جز ثناى جلالش مساز ورد ضمير
|
كه هست گوش دلش محرم پيام سروش |
|
رموز مصلحت ملك خسروان دانند(231) |
|
گداى گوشه
نشينى تو حافظا مخروش |
غزل شماره 300 - 281
| غزل شماره 281 تعداد ابيات 1 - 9 |
|
هاتفى از گوشه ء ميخانه دوش
|
گفت ببخشند گنه
مى بنوش
|
|
لطف الهى بكند كار خويش
|
مژده رحمت برساند سروش |
|
لطف خدا بيشتر از جرم ماست
|
نكته ء سربسته چه دانى خموش |
|
اين خرد خام به ميخانه بر
|
تا مى لعل آوردش خون بجوش |
|
گر چه وصالش نه به كوشش دهند
|
هر قدر اى دل كه توانى بكوش |
|
گوش من و حلقه ء گيسوى يار
|
روى من و خاك در مى فروش |
|
رندى حافظ نه گناهيست صعب
|
با كرم پادشه عيب پوش |
|
داور دين شاه شجاع آن كه كرد
|
روح قدس حلقه امرش به گوش |
|
اى ملك العرش مرادش بده |
|
وز خطر چشم بدش دار گوش |
|
غزل شماره 282 تعداد ابيات 1 - 7 |
|
اى همه شكل تو مطبوع و همه جاى تو خوش
|
دلم از عشوه
ء شيرين شكرخاى تو خوش
|
|
همچو گلبرگ طرى هست وجود تو لطيف
|
همچو سرو چمن خلد سرا پاى تو خوش |
|
شيوه و ناز تو شيرين خط و خال و تو مليح
|
چشم و ابروى تو زيبا قد و بالاى تو خوش |
|
هم گلستان خيالم ز تو پر نقش و نگار
|
هم مشام دلم از زلف سمن ساى تو خوش |
|
در ره عشق كه از سيل بلا نيست گذار
|
كرده ام خاطر خود را به تمناى تو خوش |
|
شكر چشم تو چه گويم كه بدان بيمارى (232)
|
مى كند درد مرا از رخ زيباى تو خوش |
|
در بيابان طلب گرچه ز هر سو خطريست |
|
مى رود حافظ
بى دل بتولاى تو خوش |
| غزل شماره 283 تعداد ابيات 1 - 7 |
|
كنار آب و پاى بيد و طبع شعر و يارى خوش
|
معاشر دلبرى شيرين و ساقى گلعذارى خوش
|
|
الا اى دولتى طالع كه قدر وقت مى دانى
|
گوارا بادت اين عشرت كه دارى روزگارى خوش |
|
شب صحبت غنيمت دان و داد خوشدلى بستان
|
كه مهتابى دلفروزست و طرف لاله زارى خوش |
|
ميى در كاسه چشمست ساقى را بناميزد
|
كه مستى مى كند با عقل و مى بخشد خمارى خوش |
|
هر آن كس را كه در خاطر ز عشق دلبرى باريست
|
سپندى گو بر آتش نه كه دارد كار و بارى خوش |
|
عروس طبع را زيور ز فكر بكر مى بندم
|
بود كز دست ايامم به دست افتد نگارى خوش |
|
به غفلت عمر شد حافظ بيا با ما به ميخانه |
|
كه شنگولان
خوشباشت بياموزند كارى خوش |
| غزل شماره 284 تعداد ابيات 1 - 8 |
|
مجمع خوبى و لطفست عذار چو مهش
|
ليكنش مهر و وفا
نيست خدايا بدهش
|
|
دلبرم شاهد و طفلست و به بازى روزى
|
بكشد زارم و در شرع نباشد گنهش |
|
من همان به كه ازو نيك نگه دارم دل
|
كه بدو نيك نديدست و ندارد نگهش |
|
بوى شيراز لب همچون شكرش مى آيد
|
گر چه خون مى چكد از شيوه ء چشم سيهش |
|
چارده ساله بتى چابك و شيرين دارم
|
كه به جان حلقه به گوش است مه چاردهش |
|
از پى آن گل نورسته دل ما يارب
|
خود كجا شد كه نديدم درين چند گهش |
|
يار دلدار من ار قلب بدينسان شكند
|
ببرد زود به جاندارى خود پادشهش |
|
جان به شكرانه كنم صرف گر آن دانه در |
|
صدف ديده
حافظ بود آرامگهش (233) |
| غزل شماره 285 تعداد ابيات 1 - 8 |
|
دلم رميده شد و غافلم من درويش
|
كه آن شكارى سرگشته
را چه آمد پيش
|
|
چو بيد بر سر ايمان خويش مى لرزم
|
كه دل به دست كمان ابروئيست كافركيش |
|
خيال حوصله بحر مى پزد هيهات
|
چهاست در سر اين قطره ء محال انديش |
|
بنازم آن مژه شوخ عافيت كش را
|
كه موج مى زندش آب نوش بر سر نيش |
|
ز آستين طبيبان هزار خون بچكد
|
گرم به تجربه دستى نهند بر
دل ريش |
|
به كوى ميكده گريان و سر فكنده روم
|
چرا كه شرم همى آيدم ز حاصل خويش |
|
نه عمر خضر بماند نه ملك اسكندر
|
نزاع بر سر دنياى دون مكن درويش |
|
بدان كمر نرسد دست هر گدا حافظ |
|
خزانه به كف آور ز
گنج قارون بيش (234) |
| غزل شماره 286 تعداد ابيات 1 - 7 |
|
ما آزموده ايم درين شهر بخت خويش
|
بيرون كشيد بايد
ازين ورطه رخت خويش
|
|
از بس كه دست مى گزم و آه مى كشم
|
آتش زدم چو گل به تن لخت لخت خويش |
|
وقتست كز فراق تو وز سوز اندرون
|
آتش در افكنم به همه رخت و پخت خويش (235) |
|
دوشم ز بلبلى چه خوش آمد كه مى سرود
|
گل گوش پهن كرده ز شاخ درخت خويش |
|
كاى دل تو شاد باش كه آن يار تندخو
|
بسيار تند روى نشيند ز بخت خويش |
|
خواهى كه سخت و سست جهان بر تو بگذرد
|
بگذر ز عهدسست و سخنهاى سخت خويش |
|
اى حافظ ار مراد ميسر شدى مدام |
|
جمشيد نيز دور نماندى ز
تخت خويش |
| غزل شماره 287 تعداد ابيات 1 - 8 |
|
بامدادان كه ز خلوتگه كاخ ابداع
|
شمع خاور فكند
بر همه اطراف شعاع
|
|
بر كشد آينه از جيب افق چرخ و در آن
|
بنمايد رخ گيتى به هزاران انواع |
|
در زواياى طربخانه ء جمشيد فلك
|
ارغنون ساز كند زهره به آهنگ سماع |
|
چنگ در غلغله آيد كه كجا شد منكر
|
جام در قهقهه آيد كه كجا شد مناع |
|
وضع دوران بنگر ساغر عشرت بر گير
|
كه به هر حالتى اينست بهين اوضاع |
|
طره شاهد دنيى همه بندست و فريب
|
عارفان بر سر اين رشته نجويند نزاع |
|
عمر خسرو طلب ار نفع جهان مى خواهى
|
كه وجوديست عطابخش و كريمى نفاع (236) |
|
مظهر لطف ازل روشنى چشم امل |
|
جامع علم و
عمل جان جهان شاه شجاع (237) |
| غزل شماره 288 تعداد ابيات 1 - 8 |
|
قسم به حشمت و جاه و جلال شاه شجاع
|
كه نيست با كسم
از بهر مال و جاه نزاع
|
|
شراب خانگيم بس مى مغانه بيار
|
حريف باده رسيد اى رفيق توبه وداع |
|
خداى را به ميم شست و شوى خرقه كنيد
|
كه من نمى شنوم بوى خير ازين اوضاع |
|
بيا كه رقص كنان مى رود به ناله ء چنگ (238)
|
كسى كه رخصه نفرمودى استماع سماع |
|
به عاشقان نظرى كن به شكر اين نعمت
|
كه من غلام مطيعم تو پادشاه مطاع |
|
هنر نمى خرد ايام و غير ازينم نيست
|
كجا روم به تجارت بدين كساد متاع (239) |
|
به فيض جرعه جام تو تشنه ايم ولى
|
نمى كنيم دليرى نمى دهيم صداع |
|
جبين و چهره ء حافظ خدا جدا مكناد |
|
ز خاك بارگه كبرياى
شاه شجاع |
| غزل شماره 289 تعداد ابيات 1 - 11 |
|
در وفاى عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
|
شب نشين
كوى سربازان و رندانم چو شمع
|
|
روز و شب خوابم نمى آيد به چشم غم پرست
|
بس كه در بيمارى هجر تو گريانم چو شمع |
|
رشته ء صبرم به مقراض غمت ببريده شد
|
همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع |
|
در ميان آب و آتش همچنان سر گرم تست
|
اين دل زار نزار اشكبارانم چو شمع |
|
بى جمال عالم آراى تو روزم چون شبست
|
با كمال عشق تو در عين نقصانم چو شمع |
|
كوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت
|
تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع |
|
گر كميت اشك گلگونم نبودى گرم رو
|
كى شدى روشن به گيتى راز پنهانم چو شمع |
|
همچو صبحم يكنفس باقيست با ديدار تو(240)
|
چهره بنماد لبرا تا جان بر افشانم چو شمع |
|
در شب هجران مرا پروانه ء وصلى فرست
|
ورنه از دردت جهانى را بسوزانم چو شمع |
|
سر فرازم كن شبى از وصل خود اى نازنين
|
تا منور گردد از ديدارت ايوانم چو شمع |
|
آتش مهر ترا حافظ عجب در سر گرفت |
|
آتش
دل كى به آب ديده بنشانم چو شمع |
| غزل شماره 290 تعداد ابيات 1 - 9 |
|
طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به كف
|
گر بكشم زهى
طرب ور بكشد زهى شرف
|
|
طرف كرم ز كس نبست اين دل پراميد من
|
گر چه سخن همى برد قصه ء من به هر طرف |
|
از خم ابروى توام هيچ گشايشى نشد
|
وه كه درين خيال كج عمر عزيز شد تلف |
|
ابروى دوست كى شود دستكش خيال من
|
كس نزدست ازين كمان تير مراد بر هدف |
|
چند به ناز پرورم مهر بتان سنگدل
|
ياد پدر نمى كنند اين پسران ناخلف |
|
من به خيال زاهدى گوشه نشين و طرفه آنك
|
مغبچه اى زهر طرف مى زندم به چنگ و دف |
|
بى خبرند زاهدان نقش بخوان و لا
تقل
|
مست رياست محتسب باده بخواه و لا تخف (241) |
|
صوفى شهر بين كه چون لقمه ء شبهه مى خورد
|
پاردمش دراز باد آن حيوان خوش علف |
|
حافظ اگر قدم زنى در ره خاندان به صدق |
|
بدرقه ء رهت
شود همت شحنه ء نجف |
| غزل شماره 291 تعداد ابيات 1 - 12 |
|
زبان خامه ندارد سر بيان فراق
|
و گرنه شرح دهم
با تو داستان فراق
|
|
دريغ مدت عمرم كه بر اميد وصال
|
به سر رسيد و نيامد به سر زمان فراق |
|
سرى كه بر سر گردون به فخر مى سودم
|
به راستان كه نهادم بر آستان فراق |
|
چگونه باز كنم بال در هواى وصال
|
كه ريخت مرغ دلم پر در آشيان فراق |
|
كنون چه چاره كه در بحر غم به گردابى
|
فتاد زورق صبرم ز بادبان فراق |
|
رفيق خيل خياليم و همنشين شكيب
|
قرين آتش هجران و همقران فراق |
|
بسى نماند كه كشتى عمر غرقه شود
|
ز موج شوق تو در بحر بيكران فراق |
|
اگر بدست من افتد فراق را بكشم
|
كه روز هجر سيه باد و خانمان فراق |
|
چگونه دعوى وصلت كنم به جان كه شدست
|
تنم وكيل قضا و دلم ضمان فراق |
|
ز سوز شوق دلم شد كباب دور از يار
|
مدام خون جگر مى خورم ز خوان فراق |
|
فلك چو ديد سرم را اسير چنبر عشق
|
ببست گردن صبرم به ريسمان فراق |
|
به پاى شوق گر اين ره به سر شدى حافظ |
|
به دست
هجر ندادى كسى عنان فراق |
| غزل شماره 292 تعداد ابيات 1 - 9 |
|
مقام امن و مى بى غش و رفيق شفيق
|
گرت مدام ميسر
شود زهى توفيق
|
|
جهان و كار جهان جمله هيچ در هيچ است (242)
|
هزار بار من اين نكته كرده ام تحقيق |
|
دريغ و درد كه تا اين زمان ندانستم
|
كه كيمياى سعادت رفيق بود رفيق |
|
به ما منى رو و فرصت شمر غنيمت وقت
|
كه در كمين گه عمرند قاطعان طريق |
|
بيا كه توبه ز لعل نگار و خنده ء جام
|
تصويرى است كه عقلش نمى كند تصديق (243) |
|
اگر چه موى ميانت به چون منى نرسد
|
خوشست خاطرم از فكر اين خيال دقيق |
|
حلاوتى كه ترا در چه ز نخدانست
|
به كنه آن نرسد صدهزار فكر عميق |
|
اگر برنگ عقيقى است اشك من چه عجب (244)
|
كه مهر خاتم لعل تو هست همچو عقيق |
|
به خنده گفت كه حافظ غلام طبع توام |
|
ببين كه تا به چه
حدم همى كنى تحميق |
| غزل شماره 293 تعداد ابيات 1 - 7 |
|
اى دل ريش مرا با لب تو حق نمك
|
حق نگه دار كه من مى
روماللّه معك
|
|
توئى آن گوهر پاكيزه كه در عالم قدس
|
ذكر خير تو بود حاصل تسبيح ملك |
|
در خلوص منت ار هست شكى تجربه كن
|
كس عيار زر خالص نشناسد چو محك |
|
گفته بودى كه شوم مست و دوبوست بدهم
|
وعده از حد بشد و ما نه دو ديديم و نه يك |
|
بگشا پسته خندان و شكر ريزى كن
|
خلق را از دهن خويش مينداز به شك |
|
چرخ بر هم زنم از غير مرادم گردد
|
من نه آنم كه زبونى كشم از چرخ فلك |
|
چون بر حافظ خويشش نگذارى بارى |
|
اى رقيب از بر او يك
دو قدم دور ترك |
| غزل شماره 294 تعداد ابيات 1 - 7 |
|
اگر شراب خورى جرعه اى فشان بر خاك
|
از آن گناه
كه نفعى رسد به غير چه باك
|
|
برو به هر چه تو دارى بخور دريغ و مخور(245)
|
كه بى دريغ زند روزگار تيغ هلاك |
|
چه دوزخى چه بهشتى چه آدمى چه پرى
|
به مذهب همه كفر طريقت است امساك |
|
به خاك پاى تو اى سرو ناز پرور من
|
كه روز واقعه پا وامگيرم از سر خاك |
|
مهندس فلكى راه دير شش جهتى
|
چنان ببست كه ره نيست زير دام مغاك (246) |
|
فريب دختر رز طرفه مى زند ره عقل
|
مباد تا به قيامت خراب طارم تاك |
|
به راه ميكده حافظ خوش از جهان رفتى |
|
دعاى
اهل دلت باد مونس دل پاك |
| غزل شماره 195 تعداد ابيات 1 - 9 |
|
هزار دشمنم ار مى كنند قصد هلاك
|
گرم تو دوستى
از دشمنان ندارم باك
|
|
رود به خواب دو چشم از خيال تو هيهات
|
بود صبور دل اندر فراق تو حاشاك |
|
مرا اميد وصال تو زنده مى دارد
|
و گر نه هر دمم از هجر تست بيم هلاك |
|
نفس نفس اگر از باد نشنوم بويش
|
زمان زمان چو گل از غم كنم گريبان چاك |
|
اگر تو زخم زنى به كه ديگرى مرهم
|
و گر تو زهر دهى به كه د يگرى ترياك |
|
بضرب سيفك قتلى حياتنا ابدا
|
لان روحى قد طاب ان يكون فداك |
|
عنان مپيچ كه گر مى زنى به شمشيرم
|
سپر كنم سر و دستت ندارم از فتراك |
|
ترا چنانكه توئى هر نظر كجا بيند
|
به قدر دانش خود هر كسى كند ادراك |
|
به چشم خلق عزيز جهان شود حافظ |
|
كه بر در تو نهد
روى مسكنت بر خاك |
| غزل شماره 296 تعداد ابيات 1 - 9 |
|
داراى جهان نصرت دين خسرو كامل
|
يحيى بن مظفر ملك
عالم عادل
|
|
اى درگه اسلام پناه تو گشاده
|
بر روى زمين روزنه ء جان و در دل |
|
تعظيم تو بر جان و خرد واجب و لازم
|
انعام تو بر كون و مكان فايض و
شامل |
|
روز ازل از كلك تو يك قطره سياهى
|
بر روى مه افتاد كه شد حل
مسائل |
|
خورشيد چو آن خال سيه ديد به دل گفت
|
اى كاج كه من بودمى آن هندوى مقبل |
|
شاها فلك از بزم تو در رقص و سماعست
|
دست طرب از دامن اين زمزمه مگسل |
|
مى نوش و جهان بخش كه از زلف كمندت
|
شد گردن بدخواه گرفتار سلاسل |
|
دور فلكى يك سره بر منهج عدلست
|
خوش باش كه ظالم نبرد راه به منزل |
|
حافظ قلم شاه جهان مقسم رزق است |
|
از بهر معيشت مكن انديشه
ء باطل |
| غزل شماره 297 تعداد ابيات 1 - 10 |
|
خوش خبر باشى اى نسيم شمال
|
كه به ما مى رسد
زمان وصال
|
|
قصه العشق لاانفصام لها
|
فصمت هاهنا لسان القال |
|
ما لسلمى و من بذى سلم
|
اين جير اننا و كيف الحال |
|
عفت الدار بعد عافيه
|
فاسالوا حالها عن الاطلال |
|
فى جمال الكمال نلت منى
|
صرف الله عنك عين كمال |
|
يا بريد الحمى حماك الله
|
مرحبا مرحبا تعال تعال |
|
عرصه ء بزمگاه خالى ماند
|
از حريفان و جام مالا مال |
|
سايه افكند حاليا شب هجر
|
تا چه بازند شبروان خيال |
|
ترك ما سوى كس نمى نگرد
|
آه از اين كبريا و جاه و جلال |
|
حافظا عشق و صابرى تا چند |
|
ناله ء عاشقان خوشست
بنال |
| غزل شماره 298 تعداد ابيات 1 - 7 |
|
شممت روح و داد و شمت برق وصال
|
بيا كه بوى ترا
ميرم اى نسيم شمال
|
|
احاديا بجمال الجيب قف و انزل
|
كه نيست صبر جميلم ز اشتياق جمال |
|
حكايت شب هجران فرو گذاشته به
|
به شكر آن كه برافكند پرده روز
وصال |
|
بيا كه پرده ء گلريز هفت خانه ء چشم
|
كشيده ايم به تحرير كارگاه خيال |
|
چو يار بر سر صلح است عذر مى طلبد
|
توان گذشت ز جور رقيب در همه حال |
|
به جز خيال دهان تو نيست در دل تنگ
|
كه كس مباد چو من در پى خيال
محال |
|
قتيل عشق تو شد حافظ غريب ولى |
|
به خاك ما گذرى كن كه
خون مات حلال |
| غزل شماره 299 تعداد ابيات 1 - 7 |
|
به وقت گل شدم از توبه ء
شراب خجل
|
كه كس مباد ز كردار
ناصواب خجل
|
|
صلاح ما همه دام رهست و من زين بحث
|
نيم ز شاهد و ساقى به هيچ باب
خجل |
|
بود كه يار نرنجد ز ما به خلق كريم
|
كه از سوال ملوليم و از جواب خجل |
|
ز خون كه رفت شب دوش از سراچه ء چشم
|
شديم در نظر رهروان خواب خجل |
|
رواست نرگس مست ار فكند سر در پيش
|
كه شد ز شيوه ء آن چشم پر عتاب
خجل |
|
توئى كه خوبترى ز آفتاب و شكر خدا
|
كه نيستم ز تو در روى آفتاب خجل |
|
حجاب ظلمت از آن بست كه آب خضر كه گشت |
|
ز شعر حافظ و
آن طبع همچو آب خجل |
| غزل شماره 300 تعداد ابيات 1 - 9 |
|
اگر به كوى تو باشد مرا مجال وصول
|
رسد به
دولت وصل تو كار من بهاصول
|
|
قرار برده ز من آن دو نرگس رعنا
|
فراغ برده ز من آن دو جادوى مكحول |
|
من شكسته ء بدحال زندگى يابم
|
در آن زمان كه به تيغ غمت شوم مقتول |
|
خرابتر ز دل من غم تو جاى نيافت
|
كه ساخت در دل تنگم قرارگاه نزول |
|
دل از جواهر مهرت چو صيقلى دارد
|
بود ز زنگ حوادث هر آينه مصقول |
|
چه جرم كرده ام اى جان و دل به حضرت تو
|
كه طاعت من بى دل نمى شود مقبول |
|
چو بر در تو من بى نواى بى زر و زور
|
به هيچ باب ندارم ره خروج و دخول |
|
كجا روم چه كنم چاره از كجا جويم
|
كه گشته ام ز غم و جور روزگار
ملول |
|
به درد عشق بساز و خموش كن حافظ |
|
رموز عشق مكن فاش
پيش اهل عقول |