| غزل شماره 138 تعداد ابيات 1 - 6 |
|
دوستان دختر رز توبه ز مستورى كرد
|
شد سوى محتسب
و كار به دستورى كرد(111)
|
|
آمد از پرده به مجلس عرقش پاك كنيد
|
تانگويند حريفان كه چرا دورى كرد |
|
مژدگانى بده اى دل كه دگر مطرب عشق
|
راه مستانه زد و چاره ء مخمورى كرد |
|
نه به هفت آب كه رنگش به صد آتش نرود
|
آن چه با خرقه زاهد مى انگورى كرد |
|
غنچه ء گلبن و صلم ز نسيمش بشكفت
|
مرغ خوشخوان طرب از برگ گل سورى كرد |
|
حافظ افتادگى از دست مده زانكه حسود |
|
عرض و
مال و دل و دين در سر مغرورى كرد |
| غزل شماره 139 تعداد ابيات 1 - 10 |
|
سالها دل طلب جام جم از ما مى كرد
|
وانچه خود داشت
ز بيگانه تمنا مى كرد
|
|
گوهرى كز صدف كون و مكان بيرونست (112)
|
طلب از گم شدگان لب دريا مى كرد |
|
مشكل خويش بر پير مغان بردم دوش
|
كو به تائيد نظر حل معما مى كرد |
|
ديدمش خرم و خندان قدح باده بدست
|
واندر آن آينه صد گونه تماشا مى كرد |
|
گفتم اين جام جهان بين به تو كى داد حكيم
|
گفت آن روز كه اين گنبد مينا مى كرد |
|
گفت آن يار كزو گشت سر دار بلند
|
جرمش اين بود كه اسرار هويدا مى كرد |
|
آن همه شعبده ء خويش كه مى كرد اين جا
|
سامرى پيش عصا و يد بيضا مى كرد |
|
فيض روح القدس ار باز مدد فرمايد
|
ديگران هم بكنند آن چه مسيحا مى كرد |
|
بى دلى در همه احوال خدا با او بود
|
او نمى ديدش و از دور خدايا مى كرد(113) |
|
گفتمش سلسله ء زلف بتان از پى چيست |
|
گفت حافظ گله اى
از دل شيدا مى كرد |
| غزل شماره 140 تعداد ابيات 1 - 11 |
|
به سر جام جم آنگه نظر توانى كرد
|
كه خاك
ميكده كحل بصر توانى كرد
|
|
مباش بى مى و مطرب كه زير طاق سپهر
|
بدين ترانه غم از دل بدر توانى كرد |
|
گدائى در ميخانه طرفه اكسيرى است
|
گر اين عمل بكنى خاك زر توانى كرد |
|
به عزم مرحله ء عشق پيش نه قدمى
|
كه سودها كنى ار اين سفر توانى كرد |
|
بيا كه چاره ء ذوق حضور و نظم امور
|
به فيض بخشى اهل نظر توانى كرد |
|
گل مراد تو آنگه نقاب بگشايد
|
كه خدمتش چو نسيم سحر توانى كرد |
|
تو كز سراى طبيعت نمى روى بيرون
|
كجا به كوى طريقت گذر توانى كرد |
|
جمال يار ندارد نقاب و پرده ولى
|
غبار ره بنشان تا نظر توانى كرد |
|
دلا ز نور هدايت گر آگهى يابى
|
چو شمع خنده زنان ترك سر توانى كرد(114) |
|
ولى تو طالب معشوق و جام مى خواهى
|
طمع مدار كه كار دگر توانى كرد |
|
گر اين نصيحت شاهانه بشنوى حافظ |
|
به شاهراه حقيقت
گذر توانى كرد(115) |
غزل شماره 160 - 141
| غزل شماره 141 تعداد ابيات 1 - 10 |
|
چه مستى است ندانم كه رو به ما آورد
|
كه بود ساقى و
اين باده از كجا آورد
|
|
تو نيز باده به چنگ آر و راه صحرا گير
|
كه مرغ نغمه سرا ساز خوش نوا آورد |
|
دلا چو غنچه شكايت ز كار بسته مكن
|
كه باد صبح نسيم گره گشا آورد |
|
صبا به خوش خبرى هدهد سليمانست
|
كه مژده ء طرب از گلشن سبا آورد |
|
رسيدن گل و نسرين به خير و خوبى باد(116)
|
بنفشه شاد و كش آمد سمن صفا آورد |
|
چه راه مى زند اين مطرب مقام شناس
|
كه در ميان غزل
قول آشنا آورد(117) |
|
علاج ضعف دل ما كرشمه ء ساقيست
|
برآر سر كه طبيب آمد و دوا آورد |
|
به تنگ چشمى آن ترك لشكرى نازم
|
كه حمله بر من درويش يك قبا آورد |
|
مريد پير مغانم ز من مرنج اى شيخ
|
چرا كه وعده تو كردى و او به جا آورد |
|
فلك غلامى حافظ كنون به طوع كند |
|
كه التجا به در
دولت شما آورد |
| غزل شماره 142 تعداد ابيات 1 - 8 |
|
صبا وقت سحر بوئى ز زلف يار مى آورد
|
دل شوريده ء ما را ببو در كار مى آورد
|
|
فروغ ماه مى ديدم ز بام قصر او روشن
|
كه رو از شرم آن خورشيد در ديوار مى آورد |
|
عفاالله چين ابرويش اگر چه ناتوانم كرد
|
به عشوه هم پيامى بر سر بيمار مى آورد |
|
سراسر بخشش جانان طريق لطف و احسان بود
|
اگر تسبيح مى فرمود اگر زنار مى آورد |
|
من آن شكل صنوبر را ز باغ ديده بركندم (118)
|
كه هر گل كز غمش بشكفت محنت بار مى آورد |
|
ز بيم غارت عشقش دل پرخون رها كردم
|
ولى مى ريخت خون و ره بدان هنجار مى آورد |
|
به قول مطرب و ساقى برون رفتم گه و بى گه
|
كزان راه گران قاصد خبر دشوار مى آورد |
|
عجب مى داشتم ديشب ز حافظ جام و پيمانه |
|
ولى منعش نمى
كردم كه صوفى وار مى آورد |
| غزل شماره 143 تعداد ابيات 1 - 7 |
|
نسيم باد صبا دوشم آگهى آورد
|
كه روز محنت و غم رو
به كو تهى آورد
|
|
به مطربان صبوحى دهيم جامه ء پاك
|
بدين نويد كه باد سحر گهى آورد |
|
بيا بيا كه تو حور بهشت را رضوان
|
درين جهان ز براى دل رهى آورد |
|
همى رويم به شيراز با عنايت بخت
|
زهى رفيق كه بختم به همرهى آورد |
|
به جبر خاطر ما كوش كاين كلاه نمد
|
بسا شكست كه با افسر شهى آورد |
|
چه ناله ها كه رسيد از دلم به خرمن ماه
|
چو ياد عارض آن ماه خرگهى آورد |
|
رساند رايت منصور بر فلك حافظ |
|
كه التجا به جناب
شهنشهى آورد |
| غزل شماره 144 تعداد ابيات 1 - 5 |
|
يارم چو قدح به دست گيرد
|
بازار بتان شكست
گيرد
|
|
هر كس كه بديد چشم او گفت
|
كو محتسبى كه مست گيرد |
|
در بحر فتاده ام چو ماهى
|
تا يار مرا به شست گيرد |
|
در پاش فتاده ام به زارى
|
آيا بود آن كه دست گيرد |
|
خرم دل آن كه همچو حافظ |
|
جامى ز مى الست گيرد |
| غزل شماره 145 تعداد ابيات 1 - 13 |
|
دلم جز مهر مهرويان طريقى برنمى گيرد
|
ز هر در مى
دهم پندش و ليكن درنمى گيرد
|
|
خدا را اى نصيحت گو حديث ساغر و مى گو
|
كه نقشى در خيال ما ازين خوشتر نمى گيرد(119) |
|
صراحى مى كشم پنهان و مردم دفتر انگارند
|
عجب گر آتش اين زرق در دفتر نمى گيرد |
|
من اين دلق مرقع را بخواهم سوختن روزى
|
كه پير مى فروشانش به جامى برنمى گيرد |
|
ميان گريه مى خندم كه چون شمع اندرين مجلس
|
زبان آتشينم هست ليكن در نمى گيرد |
|
سخن در احتياج ماه استغناى معشوقست
|
چه سود افسونگرى اى دل كه در دلبر نمى گيرد |
|
نصيحت گوى رندان را كه با حكم قضا جنگست
|
دلش بس تنگ مى بينم مگر ساغر نمى گيرد |
|
چه خوش صيد دلم كردى بنازم چشم مستت را
|
كه كس مرغان وحشى را ازين خوشتر نمى گيرد |
|
سر و چشمى چنين دلكش تو گوئى چشم ازو بردوز
|
برو كاين وعظ بى معنى مرا در سر نمى گيرد |
|
از آن رو هست ياران را صفاها با مى لعلش
|
كه غير از راستى نقشى در آن جوهر نمى گيرد |
|
من آن آيينه را روزى به دست آرم سكندروار
|
اگر مى گيرد اين آتش زمانى ور نمى گيرد |
|
خدا را رحمى اين منعم كه درويش سر كويت
|
درى ديگر نمى داند رهى ديگر نمى گيرد |
|
بدين شعر تر شيرين ز شاهنشه عجب دارم |
|
كه سر تا پاى
حافظ را چرا در زر نمى گيرد |
| غزل شماره 146 تعداد ابيات 1 - 8 |
|
ساقى ار باده ازين دست به جام اندازد
|
عارفان را همه
در شرب مدام اندازد
|
|
ور چنين زير خم زلف نهد دانه ء
خال
|
اى بسا مرغ خرد را كه بدام اندازد |
|
اى خوشا دولت آن مست كه در پاى حريف
|
سرو دستار نداند كه كدام اندازد |
|
زاهد خام كه انكار مى و جام كند
|
پخته گردد چو نظر بر مى خام اندازد |
|
روز در كسب هنر كوش كه مى خوردن روز
|
دل چون آينه در زنگ ظلام اندازد |
|
آن زمان وقت مى صبح فروغست كه شب
|
گرد خرگاه افق پرده ء شام اندازد |
|
باده با محتسب شهر ننوشى زنهار
|
بخورد باده ات و سنگ به جام اندازد |
|
حافظا سر ز كله گوشه ء خورشيد برآر |
|
بختت ار قرعه
بدان ماه تمام اندازد |
| غزل شماره 151 تعداد ابيات 1 - 7 |
|
دمى با غم به سر بردن جهان يك سر نمى ارزد
|
به
مى بفروش دلق ما كزين بهتر نمى ارزد
|
|
به كوى مى فروشانش به جا مى بر نمى گيرند
|
زهى سجاده ء تقوى كه يك ساغر نمى ارزد |
|
رقيبم سرزنشها كرد كز اين باب رخ برتاب
|
چه افتاد اين سر ما را كه خاك در نمى ارزد |
|
شكوه تاج سلطانى كه بيم جان درو درج است
|
كلاهى دلكش است اما به ترك سر نمى ارزد |
|
چه آسان مى نمود اول غم دريا به بوى سود
|
غلط كردم كه اين طوفان به صد گوهر نمى ارزد(120) |
|
ترا آن به كه روى خود ز مشتاقان بپوشانى
|
كه شادى جهانگيرى غم لشگر نمى ارزد |
|
چو حافظ در قناعت كوش وز دنياى دون بگذر |
|
كه يك جو منت
دو نان دو صد من زر نمى ارزد |
| غزل شماره 148 تعداد ابيات 1 - 7 |
|
در ازل پرتو حسنت ز تجلى دم زد
|
عشق پيدا شد و آتش
به همه عالم زد
|
|
جلوه اى كرد رخت ديد ملك عشق نداشت
|
عين آتش شد ازين غيرت و بر آدم زد |
|
عقل مى خواست كزان شعله چراغ افروزد
|
برق غيرت بدرخشيد و جهان برهم زد |
|
مدعى خواست كه آيد به تماشاگه راز
|
دست غيب آمد و بر سينه ء نامحرم زد |
|
جان علوى هوس چاه زنخدان تو داشت
|
دست در حلقه ء آن زلف خم اندر خم زد |
|
ديگران قرعه ء قسمت همه بر عيش زدند
|
دل غمديده ء ما بود كه هم بر غم زد |
|
حافظ آن روز طربنامه ء عشق تو نوشت |
|
كه قلم بر سر
اسباب دل خرم زد |
| غزل شماره 149 تعداد ابيات 13 - 1 |
|
سحر چون خسرو خاور علم بر كوهساران زد
|
بدست
مرحمت يارم در اميدواران زد
|
|
چو پيش صبح روشن شد كه حال مهر گردون چيست
|
برآمد خنده اى خوش بر غرور كامگاران زد |
|
نگارم دوش در مجلس بعزم رقص چون برخاست
|
گره بگشود از ابرو و بر دلهاى ياران زد |
|
من از رنگ صلاح آندم بخون دل بشستم دست
|
كه چشم باده پيمايش صلا بر هوشياران زد |
|
كدام آهندلش آموخت اين آيين عيارى
|
كز اول چون برون آمد ره شب زنده داران زد |
|
خيال شهسوارى پخت و شد ناگه
دل مسكين
|
خداوندا نگهدارش كه بر قلب سواران زد |
|
در آب و رنگ رخسارش چه جان داديم و خون خورديم
|
چو نقشش دست داد اول رقم بر جانسپاران زد |
|
منش با خرقه ء پشمين كجا اندر كمند آرم
|
زره مويى كه مژگانش ره خنجر گذاران زد(121) |
|
نظر بر قرعه ء توفيق و يمن دولت شاه است
|
بده كام دل حافظ كه فال بختياران زد |
|
شهنشاه مظفر فر شجاع ملك و دين منصور
|
كه جود بى دريغش خنده بر ابر بهاران زد(122) |
|
ز شمشير سر افشانش ظفر آن روز بدرخشيد
|
كه چون خورشيد انجم سوز تنها بر هزاران زد |
|
از آن ساعت كه جام مى به دست او مشرف شد
|
زمانه ساغر شادى به ياد ميگساران زد |
|
دوام عمر و ملك او بخواه از لطف حق اى
دل |
|
كه چرخ اين سكه ء دولت به دور روزگاران زد |
| غزل شماره 150 تعداد ابيات 1 - 10 |
|
راهى بزن كه آهى بر ساز آن توان زد
|
شعرى بخوان
كه با او رطل گران توان زد
|
|
بر آستان جانان گر سر توان نهادن
|
گلبانگ سربلندى بر آسمان توان زد |
|
قد خميده ء ما سهلت نمايد اما
|
بر چشم دشمنان تير از اين كمان توان زد |
|
در خانقه نگنجد اسرار عشق بازى
|
جام مى مغانه هم با مغان توان زد |
|
درويش را نباشد برگ سراى سلطان
|
مائيم و كهنه دلقى كاتش در آن توان زد |
|
شد رهزن سلامت زلف تو وين عجب نيست
|
گر راهزن تو باشى صد كاروان توان زد |
|
عشق و شباب و رندى مجموعه ء مراد است
|
چون جمع شد معانى گوى بيان توان زد |
|
گر دولت وصالت خواهد درى گشودن
|
سرها بدين تخيل بر آستان توان زد |
|
اهل نظر دو عالم در يك نظر ببازند
|
عشقست و داو اول بر نقد جان توان زد |
|
حافظ به حق قرآن كز شيد و زرق باز آى |
|
باشد كه گوى
عيشى در اين جهان توان زد |
| غزل شماره 151 تعداد ابيات 1 - 7 |
|
اگر روم ز پيش فتنه ها برانگيزد
|
ور از طلب بنشينم
به كينه برخيزد
|
|
وگر به رهگذرى يك دم از وفادارى (123)
|
چو گرد در پيش افتم چو باد بگريزد |
|
وگر كنم طلب نيم بوسه صد افسوس
|
ز حقه دهنش چون شكر فرو ريزد |
|
من آن فريب كه در نرگس تو مى بينم
|
بس آب روى كه با خاك ره برآميزد |
|
فراز و شيب بيابان عشق دام بلاست
|
كجاست شيردلى كز بلا نپرهيزد |
|
تو عمر خواه و صبورى كه چرخ شعبده باز
|
هزار بازى ازين طرفه تر برانگيزد |
|
بر آستانه ء تسليم سر بنه حافظ |
|
كه گر ستيزه كنى
روزگار بستيزد |
| غزل شماره 152 تعداد ابيات 1 - 9 |
|
به حسن و خلق و وفا كس به يار ما نرسد
|
ترا درين
سخنان كار كار ما نرسد
|
|
اگر چه حسن فروشان به جلوه آمده اند
|
كسى بحسن و ملاحت به يار ما نرسد |
|
بحق صحبت ديرين كه هيچ محرم راز
|
به يار يك جهت حق گزار ما نرسد |
|
هزار نقش بر آيد ز كلك صنع و يكى
|
به دلپذيرى نقش نگار ما نرسد |
|
هزار نقد به بازار كاينات آرند
|
يكى به سكه ء صاحب عيار ما نرسد |
|
دريغ قافله ء عمر كانچنان رفتند
|
كه گردشان به هواى ديار ما نرسد |
|
دلا ز رنج حسودان مرنج و واثق باش
|
كه بد به خاطر اميدوار ما نرسد |
|
چنان بزى كه اگر خاك ره شوى كس را
|
غبار خاطرى از رهگذار ما نرسد |
|
بسوخت حافظ و ترسم كه شرح قصه او |
|
به سمع پادشه
كامگار ما نرسد |
| غزل شماره 153 تعداد ابيات 1 - 7 |
|
هر كه را با خط سبزت سر سودا باشد(124)
|
پاى ازين دايره بيرون ننهد تا باشد
|
|
من چو از خاك لحد لاله صفت برخيزم
|
داغ سوداى توام سر سويدا باشد |
|
تو خود اى گوهر يك دانه كجائى آخر
|
كز غمت ديده ء مردم همه دريا باشد |
|
از بن هر مژه ام آب روانست بيا
|
اگرت ميل لب جوى و تماشا باشد |
|
چون گل و مى دمى از پرده برون آى و درا
|
كه دگر باره ملاقات نه پيدا باشد |
|
ظل ممدود خم زلف توام بر سر باد
|
كاندرين سايه قرار دل شيدا باشد |
|
چشمت از ناز به حافظ نكند ميل آرى |
|
سر گرانى صفت
نرگس رعنا باشد |
| غزل شماره 154 تعداد ابيات 1 - 7 |
|
من و انكار شراب اين چه حكايت باشد
|
غالبا اين
قدرم عقل و كفايت باشد
|
|
تا به غايت ره ميخانه نمى دانستم
|
ور نه مستورى ما تا به چه غايت باشد |
|
زاهد و عجب و نماز و من و مستى و نياز
|
تا ترا خود ز ميان با كه عنايت باشد |
|
زاهد ار راه به رندى نبرد معذورست
|
عشق كاريست كه موقوف هدايت باشد |
|
من كه شبها ره تقوى زده ام با دف و چنگ
|
ناگهان سر به ره آرم چه حكايت باشد(125) |
|
بنده ء پير مغانم كه ز جهلم برهاند
|
پير ما هر چه كند عين ولايت باشد(126) |
|
دوش ازين غصه نخفتم كه فقيهى مى گفت (127) |
|
حافظ
از باده خورد جاى شكايت باشد(128) |
| غزل شماره 155 تعداد ابيات 1 - 7 |
|
نقد صوفى نه همه صافى بى غش باشد
|
اى بسا
خرقه كه مستوجب آتش باشد
|
|
خوش بود گر محك تجربه آيد به ميان
|
تا سيه روى شود هر كه دروغش باشد |
|
صوفى ما كه ز ورد سحرى مست شدى
|
شامگاهش نگران باش كه سرخوش باشد |
|
خط ساقى گر ازين گونه زند نقش بر آب
|
اى بسا رخ كه به خونابه منقش باشد |
|
نازپرورد تنعم نبرد راه به دوست
|
عاشقى شيوه ء رندان بلاكش باشد |
|
غم دنياى دنى چند خورى باده بخور
|
حيف باشد دل دانا كه مشوش باشد |
|
دلق و سجاده ء حافظ ببرد باده فروش |
|
گر شرابش از كف
ساقى مهوش باشد(129) |
| غزل شماره 156 تعداد ابيات 1 - 11 |
|
خوش آمد گل وز آن خوشتر نباشد
|
كه در دستت به
جز ساغر نباشد
|
|
زمان خوشدلى درياب و درياب
|
كه دايم در صدف گوهر نباشد |
|
غنيمت دان و مى خور در گلستان
|
كه گل تا هفته ء ديگر نباشد |
|
ايا پر لعل كرده جام زرين
|
ببخشا بر كسى كش زر نباشد |
|
بيا اى شيخ و از خمخانه ء ما
|
شرابى خور كه در كوثر نباشد |
|
بشوى اوراق اگر همدرس مائى
|
كه علم عشق در دفتر نباشد |
|
ز من بنيوش و دل در شاهدى بند
|
كه حسنش بسته ء زيور نباشد |
|
شرابى بى خمارم بخش يارب
|
كه با وى هيچ درد سر نباشد |
|
من از جان بنده ء سلطان اويسم
|
اگر چه يادش از چاكر نباشد |
|
به تاج عالم آرايش كه خورشيد
|
چنين زيبنده ء افسر نباشد |
|
كسى گيرد خطا بر نظم حافظ |
|
كه هيچش لطف در گوهر
نباشد |
| غزل شماره 157 تعداد ابيات 1 - 7 |
|
خوشست خلوت اگر يار يار من باشد
|
نه من بسوزم و
او شمع انجمن باشد
|
|
من آن نگين سليمان به هيچ نستانم
|
كه گاه گاه برو دست اهرمن باشد |
|
روا مدار خدايا كه در حريم وصال
|
رقيب محرم و حرمان نصيب من باشد |
|
هماى گو مفكن سايه شرف هرگز
|
در آن ديار كه طوطى كم از زغن باشد |
|
بيان شوق چه حاجت كه سوز آتش
دل
|
توان شناخت ز سوزى كه در سخن باشد |
|
هواى كوى تو از سر نمى رود آرى
|
غريب را دل سرگشته با وطن باشد |
|
به سان سوسن اگر ده زبان شود حافظ |
|
چو غنچه پيش
تواش مهر بر دهن باشد |
| غزل شماره 158 تعداد ابيات 1 - 7 |
|
كى شعر تر انگيزد خاطر كه حزين باشد(130)
|
يك نكته ازين معنى گفتيم و همين باشد
|
|
از لعل تو گر يابم انگشترى زنهار
|
صد ملك سليمانم در زير نگين باشد |
|
غمناك نبايد بود از طعن حسود اى
|
دل شايد كه چو وا بينى خير تو درين باشد |
|
هر كو نكند فهمى زين كلك خيال انگيز
|
نقشش به حرام ار خود صورت گر چين باشد |
|
جام مى و خون دل هر يك به كسى دادند
|
در دايره ء قسمت اوضاع چنين باشد |
|
در كار گلاب و گل حكم ازلى اين بود
|
كاين شاهد بازارى وان پرده نشين باشد |
|
آن نيست كه حافظ را رندى بشد از خاطر |
|
كاين سابقه ء
پيشين تا روز پسين باشد |
| غزل شماره 159 تعداد ابيات 1 - 9 |
|
نفس باد صبا مشك فشان خواهد شد
|
عالم پير دگر
بار هجوان خواهد شد
|
|
ارغوان جام عقيقى به سمن خواهد داد
|
چشم نرگس به شقايق نگران خواهد شد |
|
اين تطاول كه كشيد از غم هجران
بلبل
|
تا سرا پرده ء گل نعره زنان خواهد شد |
|
گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگير
|
مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد |
|
اى دل ار عشرت امروز به فرد افكنى
|
مايه نقد بقا را كه ضمان خواهد شد |
|
ماه شعبان منه از دست قدح كاين خورشيد
|
از نظر تا شب عيد رمضان خواهد شد |
|
گل عزيز است غنيمت شمريدش صحبت
|
كه به باغ آمد از اين راه و از آن خواهد شد |
|
مطربا مجلس انس است غزل خوان و سرود
|
چند گوئى كه چنين رفت و چنان خواهد شد |
|
حافظ از بهر تو آمد سوى اقليم وجود |
|
قدمى نه به وداعش
كه روان خواهد شد |
| غزل شماره 160 تعداد ابيات 1 - 7 |
|
مرا مهر سيه چشمان ز سر بيرون نخواهد شد
|
قضاى آسمانست اين و ديگر گون نخواهد شد
|
|
مرا روز ازل كارى به جز رندى نفرمودند
|
هر آن قسمت كه آنجا رفت از آن افزون نخواهد شد |
|
خدا را محتسب ما را به فرياد دف و نى بخش
|
كه ساز شرع ازين افسانه بى قانون نخواهد شد |
|
شراب لعل و جاى امن و يار مهربان ساقى
|
دلا كى به شود كارت اگر اكنون نخواهد شد |
|
رقيب آزارها فرمود و جاى آشتى نگذاشت
|
مگر آه سحرخيزان سوى گردون نخواهد شد |
|
مجال من همين باشد كه پنهان مهر او ورزم
|
كنار و بوس و آغوشش چه گويم چون نخواهد شد(131) |
|
مشوى اى ديده نقش غم ز لوح سينه ء حافظ |
|
كه زخم تيغ
دلدارست و رنگ خون نخواهد شد |
غزل شماره 180 - 161
| غزل شماره 161 تعداد ابيات 1 - 8 |
|
روز هجران و شب فرقت يار آخر شد
|
زدم
اين فال و گذشت اختر و كار آخر شد
|
|
آن پريشانى شبهاى دراز و غم دل
|
همه در سايه ء گيسوى نگار آخر شد |
|
صبح اميد كه بُد معتكف پرده ء غيب
|
گو برون آى كه كار شب تار آخر شد |
|
آن همه ناز و تنعم كه خزان مى فرمود
|
عاقبت در قدم باد بهار آخر شد |
|
شكر ايزد كه به اقبال كله گوشه ء
گل
|
نخوت باد دى و شوكت خار آخر شد |
|
ساقيا لطف نمودى قدحت پر مى باد
|
كه به تدبير تو تشويش خمار آخر شد |
|
باورم نيست ز بد عهدى ايام هنوز
|
قصه ء غصه كه در دولت يار آخر شد |
|
در شمار ار چه نياورد كسى حافظ را |
|
شكر كان محنت بى حد
و شمار آخر شد |
| غزل شماره 162 تعداد ابيات 1 - 10 |
|
ستاره اى بدرخشيد و ماه مجلس شد
|
دل رميده ء ما را رفيق و مونس شد
|
|
نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت
|
به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد |
|
به بوى او دل بيمار عاشقان چو صبا
|
فداى عارض نسرين و چشم نرگس شد |
|
به صدر مصطبه ام مى نشاند اكنون دوست
|
گداى شهر نگه كن كه مير مجلس شد |
|
طربسراى محبت كنون شود معمور
|
كه طاق ابروى يار منش مهندس شد |
|
لب از ترشح مى پاك كن براى خدا
|
كه خاطرم به هزاران گنه موسوس شد |
|
كرشمه ء تو شرابى به عاشقان پيمود
|
كه علم بى خبر افتاد و عقل بى حس شد |
|
چو زر عزيز وجود است نظم من آرى
|
قبول دولتيان كيمياى اين مس شد |
|
خيال آب خضر بست و جام كيخسرو(132)
|
به جرعه نوشى سلطان ابوالفوارس شد |
|
ز راه ميكده ياران عنان بگردانيد |
|
چرا كه حافظ ازين راه رفت
و مفلس شد |
| غزل شماره 163 تعداد ابيات 1 - 9 |
|
گداخت جان كه شود كار دل تمام و نشد
|
بسوختيم
درين آرزوى خام و نشد
|
|
فغان كه در طلب گنج نامه ء مقصود
|
شدم خراب جهانى ز غم تمام و نشد |
|
دريغ و درد كه در جستجوى گنج حضور
|
بسى شدم به گدائى بر كرام و نشد |
|
بدان هوس كه به مستى ببوسم آن لب
لعل
|
چه خون كه در دلم افتاد همچو جام و نشد |
|
پيام داد كه خواهم نشست با رندان
|
بشد به رندى و دردى كشيم نام و نشد |
|
بلا به گفت شبى مير مجلس تو شوم
|
شدم به رغبت خويشش كمين غلام و نشد |
|
رواست در بر اگر مى تپد كبوتر
دل
|
كه ديد در ره خود تاب و پيچ دام و نشد |
|
به كوى عشق منه بى دليل راه قدم
|
كه من به خويش نمودم صد اهتمام و نشد |
|
هزار حيله برانگيخت حافظ از سر فكر |
|
در آن هوس كه شود
آن نگار رام و نشد |
| غزل شماره 164 تعداد ابيات 1 - 9 |
|
يارى اندر كس نمى بينيم ياران را چه شد
|
دوستى كى
آخر آمد دوستداران را چه شد
|
|
آب حيوان تيره گون شد خضر فرخ پى كجاست
|
خون چكيد از شاخ گل باد بهاران را چه شد |
|
صد هزاران گل شكفت و بانگ مرغى برنخاست
|
عندليبان را چه پيش آمد هزاران را چه شد |
|
زهره سازى خوش نميسازد مگر عودش بسوخت
|
كس ندارد ذوق مستى ميگساران را چه شد |
|
لعلى از كان مروت برنيامد سالهاست
|
تابش خورشيد و سعى باد و باران را چه شد |
|
كس نمى گويد كه يارى داشت حق دوستى
|
حق شناسان را چه حال افتاد، ياران را چه شد |
|
شهر ياران بود و خاك مهربانان اين ديار
|
مهربانى كى سر آمد شهر ياران را چه شد |
|
گوى توفيق و كرامت در ميان افكنده اند
|
كس به ميدان در نمى آيد سواران را چه شد |
|
حافظ اسرار الهى كس نمى داند خموش |
|
از كه مى پرسى
كه دور روزگاران را چه شد |