| غزل شماره 110 تعداد ابيات 1 - 7 |
|
درخت دوستى بنشان كه كام دل به بار آرد
|
نهال دشمنى بر كن كه رنج بى شمار آرد
|
|
شب صحبت غنيمت دان كه بعد از روزگار ما
|
بسى گردش كند گردون بسى ليل و نهار آرد |
|
بهار عمر خواه اى دل و گر نه اين چمن هر
سال
|
چو نسرين صد گل آرد بار و چون
بلبل هزار آرد |
|
چو مهمان خراباتى به عزت باش با رندان
|
كه درد سر كشى جانا گرت مستى خمار آرد |
|
خدا را چون دل ريشم قرارى بست با زلفت
|
بفرما لعل نوشين را كه زودش با قرار آرد |
|
عمارى دار ليلى را كه مهد ماه در حكم است
|
خدايا در دل اندازش كه بر مجنون گذار آرد |
|
درين باغ از خدا خواهد دگر پيرانه سر حافظ(88) |
|
نشيند بر لب جوئى و سروى در كنار آرد |
| غزل شماره 111 تعداد ابيات 1 - 8 |
|
كسى كه حسن و خط دوست در نظر دارد
|
محقق است كه
او حاصل بصر دارد
|
|
چو خامه در ره فرمان او سر طاعت
|
نهاده ايم مگر او به تيغ بردارد |
|
كسى به وصل تو چون شمع يافت پروانه
|
كه زير تيغ تو هر دم سرى دگر دارد |
|
به پاى بوس تو دست كسى رسيد كه او
|
چو آستانه بدين در هميشه سر دارد |
|
ز زهد خشك ملولم كجاست باده ء ناب
|
كه بوى باده مدامم دماغ تر دارد |
|
ز باده هيچت اگر نيست اين نه بس كه ترا
|
دمى ز وسوسه ء عقل بى خبر دارد |
|
كسى كه از ره تقوى قدم برون ننهاد
|
به عزم ميكده اكنون ره سفر دارد |
|
دل شكسته ء حافظ به خاك خواهد برد |
|
چو لاله داغ هوائى
كه بر جگر دارد |
| غزل شماره 112 تعداد ابيات 1 - 8 |
|
دل ما به دور رويت ز چمن فراغ دارد
|
كه چو سر و
پاى بندست و چو لاله داغ دارد
|
|
شب ظلمت و بيابان به كجا توان رسيدن
|
مگر آن كه شمع رويت به رهم چراغ دارد |
|
من و شمع صبحگاهى سزد ار بهم بگرييم
|
كه بسوختيم و از ما بت ما فراغ دارد |
|
به جز آن كمان ابرو نكشيد دل به هيچم (89)
|
كه درون گوشه گيران ز جهان فراغ دارد |
|
ز بنفشه تاب دارم كه ز زلف او زند دم
|
تو سياه كم بها بين كه چه در دماغ دارد |
|
به چمن خرام و بنگر بر تخت گل كه لاله
|
به نديم شاه ماند كه به كف اياغ دارد |
|
سزدم چو ابر بهمن كه برين چمن بگريم
|
طرب آشيان بلبل بنگر كه زاغ دارد |
|
سر درس عشق دارد دل دردمند حافظ |
|
كه نه خاطر تماشا نه
هواى باغ دارد(90) |
| غزل شماره 113 تعداد ابيات 1 - 9 |
|
دلى كه غيب نمايست و جام جم دارد
|
ز خاتمى كه دمى
گم شود چه غم دارد
|
|
به خط و خال گدايان مده خزينه ء
دل
|
به دست شاه وشى ده كه محترم دارد |
|
نه هر درخت تحمل كند جفاى خزان
|
غلام همت سروم كه اين قدم دارد |
|
رسيد موسم آن كز طرب چو نرگس مست
|
نهد بپاى قدح هركه شش درم دارد |
|
زر از بهاى مى اكنون چون گل دريغ مدار
|
كه عقل
كل به صدت عيب متهم دارد |
|
ز سر غيب كس آگاه نيست قصه مخوان
|
كدام محرم دل ره درين حرم دارد |
|
دلم كه لاف تجرد زدى كنون صد
شغل
|
ببوى زلف تو با باد صبحدم دارد |
|
مراد دل ز كه پرسم كه نيست دلدارى
|
كه جلوه ء نظر و شيوه ء كرم دارد |
|
ز جيب خرقه ء حافظ چه طرف بتوان بست |
|
كه ما صمد
طلبيدم و او صنم دارد |
| غزل شماره 114 تعداد ابيات 1 - 9 |
|
آن كس كه به دست جام دارد
|
سلطانى جم مدام دارد
|
|
آبى كه خضر حيات از و يافت
|
در ميكده جو كه جام دارد |
|
سر رشته ء جان به جام بگذار
|
كاين رشته از و نظام دارد |
|
بيرون ز لب تو ساقيا نيست
|
در دور كسى كه كام دارد |
|
ما و مى و زاهدان و تقوى
|
تا يار سر كدام دارد |
|
ذكر رخ و زلف تو دلم را
|
ورديست كه صبح و شام دارد |
|
بر سينه ريش دردمندان
|
لعلت نمكى تمام دارد |
|
نرگس همه شيوه هاى مستى
|
از چشم خوشت بوام دارد |
|
در چاه ذقن چو حافظ اى جان |
|
حسن تو دو صد غلام دارد |
| غزل شماره 115 تعداد ابيات 1 - 12 |
|
بتى دارم كه گرد گل ز سنبل سايبان دارد
|
بهار
عارضش خطى به خون ارغوان دارد
|
|
غبار خط بپوشانيد خورشيد رخش يارب
|
حيات جاودانش ده كه حسن جاودان دارد(91) |
|
چو عاشق مى شدم گفتم كه بردم گوهر مقصود
|
ندانستم كه اين درياچه موج خون فشان دارد |
|
چو در رويت بخندد گل مشو در دامش اى
بلبل
|
كه بر گل اعتمادى نيست گر حسن جهان دارد |
|
خدا را داد من بستان ازو اى شحنه ء مجلس
|
كه مى با ديگرى خوردست و با من سر گران دارد |
|
چو دام طره افشاند ز گرد خاطر عشاق
|
به غماز صبا گويد كه راز ما نهان دارد |
|
ز خوف هجرم ايمن كن اگر اميد آن دارى
|
كه از چشم بدانديشان خدايت در امان دارد |
|
به فتراك ار همى بندى خدا را زود صيدم كن
|
كه آفتهاست در تاخير و طالب را زيان دارد |
|
ز سرو قد دلجويت مكن محروم چشمم را
|
بدين سرچشمه اش بنشان كه خوش آبى روان دارد |
|
ز چشمت جان نشايد برد كز هر سو كه مى بينم
|
كمين از گوشه اى كردست و تيراندر كمان دارد |
|
بيفشان جرعه اى بر خاك و حال
اهل دل بشنو
|
كه از جمشيد و كيخسرو فراوان داستان دارد |
|
چه عذر بخت خود گويم كه آن عيار شهر آشوب |
|
به تلخى
كشت حافظ را و شكر در دهان دارد |
| غزل شماره 116 تعداد ابيات 1 - 9 |
|
جان بى جمال جانان ميل جهان ندارد
|
هر كس كه اين ندارد
حقا كه آن ندارد
|
|
با هيچ كس نشانى زان دلستان نديدم
|
يا من خبر ندارم يا او نشان ندارد |
|
هر شبنمى درين ره صد بحر آتشين است
|
دردا كه اين معما شرح و بيان ندارد |
|
سرمنزل فراغت نتوان ز دست دادن
|
اى ساروان فروكش كاين ره كران ندارد |
|
چنگ خميده قامت مى خواندت به عشرت
|
بشنو كه پند پيران هيچت زيان ندارد |
|
اى دل طريق رندى از محتسب بياموز
|
مست است و در حق او كس اين گمان ندارد |
|
گر خود رقيب شمع است اسرار از و بپوشان
|
كان شوخ سر بريده بند زبان ندارد |
|
احوال گنج قارون كايام داد بر باد
|
در گوش دل فرو خوان تا زر نهان ندارد |
|
كس در جهان ندارد يك بنده همچو حافظ |
|
زيرا كه چون تو
شاهى كس در جهان ندارد |
| غزل شماره 117 تعداد ابيات 1 - 9 |
|
روشنى طلعت تو ماه ندارد
|
پيش
تو گل رونق گياه ندارد
|
|
شوخى نرگس نگر كه پيش تو بشكفت
|
چشم دريده ادب نگاه ندارد |
|
ديدم و، آن چشم دل سيه كه تو دارى
|
جانب هيچ آشنا نگاه ندارد |
|
نى من تنها كشم تطاول زلفت
|
كيست كه او داغ آن سياه ندارد |
|
رطل گرانم ده اى مريد خرابات
|
شادى شيخى كه خانقاه ندارد |
|
گو برو و آستين به خون جگر شوى
|
هر كه درين آستانه راه ندارد |
|
خون خور و خامش نشين كه آن دل نازك
|
طاقت فرياد دادخواه ندارد |
|
تا چه كند با رخ تو دود دل من
|
آينه دانى كه تاب آه ندارد |
|
گوشه ء ابروى تست منزل جانم
|
خوشتر ازين گوشه پادشاه ندارد |
|
حافظ اگر سجده ء تو كرد مكن عيب |
|
كافر عشق اى صنم
گناه ندارد |
| غزل شماره 118 تعداد ابيات 1 - 9 |
|
هر آن كو خاطر مجموع و يار نازنين دارد
|
سعادت همدم
او گشت و دولت همنشين دارد
|
|
حريم عشق را درگه بسى بالاتر از
عقل است
|
كسى آن آستان بوسد كه جان در آستين دارد |
|
دهان تنگ شيرينش مگر مهر سليمانست (92)
|
كه نقش خاتم لعلش جهان زير نگين دارد |
|
لب لعل و خط مشكين چو آنش هست و اينش نيست (93)
|
بنازم دلبر
خود را كه حسنش آن و اين دارد |
|
به خوارى منگر اى منعم ضعيفان و نحيفان را
|
كه صدر مجلس عشرت گداى ره نشين دارد |
|
چو بر روى زمين باشى توانائى غنيمت دان
|
كه دوران ناتوانيها بسى زير زمين دارد |
|
بلا گردان جان و تن دعاى مستمندان است
|
كه بيند خير از آن خرمن كه ننگ از خوشه چين دارد؟ |
|
صبا از عشق من رمزى بگو با آن شه خوبان
|
كه صد جمشيد و كيخسرو غلام كمترين دارد |
|
اگر گويد نمى خواهم چو حافظ عاشق و مفلس |
|
بگوئيدش
كه سلطانى گدائى همنشين دارد |
| غزل شماره 119 تعداد ابيات 1 - 8 |
|
هر آن كه جانب اهل خدا نگه دارد
|
خداش در
همه حال از بلا نگه دارد
|
|
حديث دوست نگويم مگر به حضرت دوست
|
كه آشنا سخن آشنا نگه دارد |
|
دلا معاش چنان كن كه گر بلغزد پاى
|
فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد |
|
گرت هواست كه معشوق نگسلد پيمان
|
نگاه دار سر رشته تا نگه دارد |
|
صبا بر آن سر زلف ار دل مرا بينى (94)
|
ز روى لطف بگويش كه جا نگه دارد |
|
نگه نداشت دلم و جاى رنجش نيست (95)
|
ز دست بنده چه خيزد خدا نگه دارد |
|
سرو ز رو دل و جانم فداى آن يارى
|
كه حق صحبت و مهر و وفا نگه دارد(96) |
|
غبار راهگذارت كجاست تا حافظ |
|
به يادگار نسيم صبا
نگه دارد |
| غزل شماره 120 تعداد ابيات 1 - 9 |
|
آن كه از سنبل او غاليه تابى دارد
|
باز با دلشدگان
ناز و عتابى دارد
|
|
از سر كشته خود مى گذرد همچون باد(97)
|
چه توان كرد كه عمرست و شتابى دارد |
|
ماه خورشيد نمايش ز پس پرده ء زلف
|
آفتابيست كه در پيش سحابى دارد |
|
چشم من كرد به هر گوشه روان
سيل سر شك
|
تا سهى سرو ترا تازه تر آبى دارد(98) |
|
آب حيوان اگر اينست كه دارد لب دوست
|
روشنست اين كه خضر بهره سرابى دارد |
|
غمزه ء شوخ تو خونم به خطا مى ريزد
|
فرصتش باد كه خوش فكر صوابى دارد |
|
چشم مخمور تو دارد ز دلم قصد جگر
|
ترك مست است مگر ميل كبابى دارد |
|
جان بيمار مرا نيست ز تو روى سوال
|
اى خوش آن خسته كه از دوست جوابى دارد |
|
كى كند سوى دل خسته ء حافظ نظرى |
|
چشم مستش كه به هر
گوشه خرابى دارد |
غزل شماره 140 - 121
| غزل شماره 121 تعداد ابيات 1 - 10 |
|
شاهد آن نيست كه موئى و ميانى دارد
|
بنده ء طلعت آن
باش كه آنى دارد
|
|
شيوه ء حور و پرى گرچه لطيف است ولى
|
خوبى آنست و لطافت كه فلانى دارد |
|
مرغ زيرك نزند در چمنش پرده سراى
|
هر بهارى كه به دنباله خزانى دارد |
|
چشمه ء چشم مرا اى گل خندان درياب
|
كه باميد تو خوش آب روانى دارد |
|
گوى خوبى كه برد از تو كه خورشيد آنجا
|
نه سواريست كه در دست عنانى دارد |
|
خم ابروى تو در صنعت تير اندازى
|
برده از دست هر آنكس كه كمانى دارد |
|
دلنشان شد سخنم تا تو قبولش كردى
|
آرى آرى سخن عشق نشانى دارد |
|
در ره عشق نشد كس به يقين محرم راز
|
هر كسى بر حسب فكر گمانى دارد |
|
با خرابات نشينان ز كرامات ملاف
|
هر سخن وقتى و هر نكته مكانى دارد |
|
مدعى گو لغز و نكته به حافظ مفروش |
|
كلك ما نيز زبانى
و بيانى دارد |
| غزل شماره 122 تعداد ابيات 1 - 9 |
|
مطرب عشق عجب ساز و نوائى دارد
|
نقش هر نغمه كه زد
راه به جائى دارد
|
|
عالم از ناله ء عشاق مبادا خالى
|
كه خوش آهنگ و فرح بخش هوائى دارد |
|
پير دردى كش ما گرچه ندارد زر و زور
|
خوش عطابخش و خطاپوش خدائى دارد |
|
محترم دار دلم كاين مگس قندپرست
|
تا هوا خواه تو شد فر همائى دارد |
|
از عدالت نبود دور گرش پرسد
حال
|
پادشاهى كه به همسايه گدائى دارد |
|
ستم از غمزه مياموز كه در مذهب عشق
|
هر عمل اجرى و هر كرده جزائى دارد |
|
اشك خونين بنمودم به طبيبان گفتند
|
درد عشقست و جگر سوزد وائى دارد |
|
نغز گفت آن بت ترسا بچه ء باده پرست
|
شادى روى كسى خور كه صفائى دارد |
|
خسروا حافظ درگاه نشين فاتحه خواند |
|
وز زبان تو
تمناى دعائى دارد |
| غزل شماره 123 تعداد ابيات 1 - 7 |
|
اگر نه باده غم دل زياد ما ببرد
|
نهيب حادثه بنياد ما ز
جا ببرد
|
|
اگر نه عقل به مستى فرو كشد لنگر
|
چگونه كشتى ازين ورطه ء بلا ببرد |
|
گذار بر ظلماتست خضر راهى كو
|
مباد كاتش محرومى آب ما ببرد |
|
طبيب عشق منم باده ده كه اين معجون
|
فراغت آرد و انديشه ء خطا ببرد |
|
دل ضعيفم از آن مى كشد به طرف چمن
|
كه جان ز مرگ به بيمارى صبا ببرد |
|
فغان كه با همه كس غايبانه باخت فلك
|
كه كس نبود كه دستى ازين دغا ببرد |
|
بسوخت حافظ و كس حال او به يار نگفت |
|
مگر نسيم پيامى
خداى را ببرد |
| غزل شماره 124 تعداد ابيات 1 - 10 |
|
نيست در شهر نگارى كه دل ما ببرد
|
بختم ار يار
شود رختم از اين جا ببرد
|
|
كو حريفى كش سرمست كه پيش كرمش
|
عاشق سوخته دل نام تمنا ببرد |
|
در خيال اين همه لعبت به هوس مى بازم
|
بو كه صاحب نظرى نام تماشا ببرد |
|
باغبانا ز خزان بى خبرت مى بينم
|
آه از آن روز كه بادت گل رعنا ببرد |
|
رهزن دهر نخفته است مشو ايمن ازو
|
اگر امروز نبردست كه فردا ببرد |
|
علم و فضلى كه به چل سال دلم جمع آورد
|
ترسم آن نرگس مستانه به يغما ببرد |
|
بانگ گاوى چه صدا باز دهد عشوه مخر(99)
|
سامرى كيست كه دست از يد بيضا ببرد |
|
جام مينائى مى سدره تنگ دلى است
|
منه از دست كه سيل غمت از جا ببرد |
|
راه عشق ار چه كمين گاه كمانداران است
|
هر كه دانسته رود صرفه ز اعدا ببرد |
|
حافظ ار جان طلبد غمزه ء مستانه يار |
|
خانه از غير بپرداز و
بهل تا ببرد |
| غزل شماره 125 تعداد ابيات 1 - 5 |
|
من و صلاح و سلامت كس اين گمان نبرد(100)
|
كه
كس برند خرابات ظنّ آن نبرد
|
|
من اين مرقع ديرينه بهر آن دارم
|
كه زير خرقه كشم مى كسى گمان نبرد(101) |
|
مباش غره به علم و عمل فقيه مدام
|
كه هيچكس ز قضاى خداى جان نبرد |
|
اگر چه ديده پاسبان تو ايدل
|
بهوش باش كه نقد تو پاسبان نبرد(102) |
|
سخن به نزد سخندان ادا مكن حافظ |
|
كه تحفه كس در و
گوهر به بحر و كان نبرد |
| غزل شماره 126 تعداد ابيات 1 - 10 |
|
سحر بلبل حكايت با صبا كرد
|
كه عشق
روى گل با ما چه ها كرد
|
|
از آن رنگ رخم خون در دل افتاد(103)
|
وز آن گلشن به خارم مبتلا كرد |
|
غلام همت آن نازنينم
|
كه كار خير بى روى و ريا كرد |
|
خوشش باد آن نسيم صبحگاهى
|
كه درد شب نشينان را دوا كرد |
|
نقاب گل كشيد و زلف سنبل
|
گره بند قباى غنچه وا كرد |
|
به هر سو بلبل عاشق در افغان
|
تنعم از ميان باد صبا كرد(104) |
|
من از بيگانگان هرگز ننالم
|
كه با من هر چه كرد آن آشنا كرد |
|
گر از سلطان طمع كردم خطا بود
|
ور از دلبر وفا جستم جفا كرد |
|
وفا از خواجگان شهر با من
|
كمال دولت و دين بوالوفا كرد |
|
بشارت بر به كوى مى فروشان |
|
كه حافظ توبه از زهد
ريا كرد |
| غزل شماره 127 تعداد ابيات 1 - 6 |
|
به آب روشن مى عارفى طهارت كرد
|
على الصباح
كه ميخانه را زيارت كرد
|
|
همين كه ساغر زرين خور نهان گرديد
|
هلال عيد به دور قدح اشارت كرد |
|
خوشا نماز و نياز كسى كه از سر درد
|
به آب ديده و خون جگر طهارت كرد |
|
دلم ز حلقه ء زلفش به جان خريد آشوب
|
چه سود ديد ندانم كه اين تجارت كرد |
|
امام خواجه كه بودش سر نماز دراز
|
به خون دختر رز خرقه را قصارت كرد |
|
اگر امام جماعت طلب كند امروز |
|
خبر دهيد كه حافظ به مى
طهارت كرد |
| غزل شماره 128 تعداد ابيات 1 - 8 |
|
بيا كه ترك فلك خان روزه غارت كرد
|
هلال عيد به دور قدح اشارت كرد
|
|
ثواب روزه و حج قبول آن كس برد
|
كه خاك ميكده ء عشق را زيارت كرد |
|
بهاى باده ء چون لعل چيست جوهر
عقل
|
بيا كه سود كسى برد كاين تجارت كرد |
|
مقام اصلى ما گوشه ء خراباتست
|
خداش خير دهاد آن كه اين عمارت كرد |
|
نماز در خم آن ابروان محرابى
|
كسى كند كه به خون جگر طهارت كرد |
|
به روى يار نظر كن ز ديده منت دار
|
كه كار ديده نظر از سر بصارت كرد |
|
فغان كه نرگس جماش شيخ شهر امروز
|
نظر به دردكشان از سر حقارت كرد |
|
حديث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ |
|
اگر چه صنعت بسيار در
عبارت كرد |
| غزل شماره 129 تعداد ابيات 1 - 9 |
|
صوفى نهاد دام و سر حقه باز كرد
|
بنياد مكر با
فلك حقه باز كرد
|
|
بازى چرخ بشكندش بيضه در كلاه
|
زيرا كه عرض شعبده با اهل راز كرد |
|
ساقى بيا كه شاهد رعناى صوفيان
|
ديگر به جلوه آمد و آغاز ناز كرد |
|
اين مطرب از كجاست كه ساز عراق ساخت
|
و آهنگ بازگشت به راه حجاز كرد |
|
اى دل بيا كه ما به پناه خدا رويم
|
ز آنچه آستين كوته و دست دراز كرد |
|
صنعت مكن كه هر كه محبت نه راست باخت
|
عشقش به روى دل در معنى فراز كرد |
|
فردا كه پيشگاه حقيقت شود پديد
|
شرمنده رهروى كه عمل بر مجاز كرد |
|
اى كبك خوش خرام كجا مى روى بايست (105)
|
غره مشو كه گربه ء زاهد نماز كرد |
|
حافظ مكن ملامت رندان كه در ازل |
|
ما را خدا ز زهد ريا بى
نياز كرد |
| غزل شماره 130 تعداد ابيات 1 - 7 |
|
بلبلى خون دلى خورد و گلى
حاصل كرد
|
باد غيرت بهصدش خار پريشان
دل كرد
|
|
طوطيى را به خيال شكرى دل خوش بود
|
ناگهش سيل فنا نقش امل
باطل كرد |
|
آه و فرياد كه از چشم حسود مه چرخ
|
در لحد ماه كمان ابروى من منزل كرد |
|
قره العين من آن ميوه دل يادش باد
|
كه چه آسان بشد و كار مرا مشكل كرد |
|
ساروان بار من افتاد خدا را مددى
|
كه اميد كرمم همره اين محمل كرد |
|
روى خاكى و نم چشم مرا خوار مدار
|
چرخ فيروزه طربخانه ازين كهگل كرد |
|
نزدى شاهرخ و فوت شد امكان حافظ |
|
چه كنم بازى ايام مرا
غافل كرد |
| غزل شماره 131 تعداد ابيات 1 - 7 |
|
چو باد عزم سر كوى يار خواهم كرد
|
نفس به بوى
خوشش مشكبار خواهم كرد
|
|
هر آبروى كه اندوختم ز دانش و دين
|
نثار خاك ره آن نگار خواهم كرد |
|
به هر زه بى مى و معشوق عمر مى گذرد
|
بطالتم بس از امروز كار خواهم كرد |
|
صبا كجاست كه اين جان خون گرفته چو
گل
|
فداى نكهت گيسوى يار خواهم كرد |
|
چو شمع صبحدمم شد ز مهر او روشن
|
كه عمر در سر اين كار و بار خواهم كرد |
|
به ياد چشم تو خود را خراب خواهم ساخت
|
بناى عهد قديم استوار خواهم كرد |
|
نفاق و زرق نبخشد صفاى دل حافظ |
|
طريق رندى و عشق اختيار
خواهم كرد |
| غزل شماره 133 تعداد ابيات 1 - 10 |
|
دست در حلقه ء آن زلف دو تا نتوان كرد
|
تكيه بر عهد
تو و باد صبا نتوان كرد
|
|
آن چه سعى است من اندر طلبت بنمايم
|
اين قدر هست كه تغيير قضا نتوان كرد |
|
غيرتم كشت كه محبوب جهانى ليكن
|
روز و شب عربده با خلق خدا نتوان كرد |
|
من چه گويم كه ترا نازكى طبع لطيف
|
تابه حديست كه آهسته دعا نتوان كرد |
|
دامن دوست به صد خون دل افتاد بدست
|
به فسوسى كه كند خصم رها نتوان كرد |
|
عارضش را به مثل ماه فلك نتوان گفت
|
نسبت يار به هر بى سر و پا نتوان كرد(106) |
|
سر و بالاى من آن گه كه در آيد به سماع
|
چه محل جامه ء جان را كه قبا نتوان كرد |
|
نظر پاك تواند رخ جانان ديدن
|
كه در آئينه نظر جز به صفا نتوان كرد |
|
مشكل عشق نه در حوصله ء دانش ماست
|
حل اين نكته بدين فكر خطا نتوان كرد |
|
به جز ابروى تو محراب دل حافظ نيست |
|
طاعت غير تو در
مذهب ما نتوان كرد |
| غزل شماره 134 تعداد ابيات 1 - 9 |
|
ياد باد آن كه ز ما وقت سفر ياد نكرد
|
به
وداعى دل غمديده ء ما شاد نكرد
|
|
مطربا پرده بگردان و بزن راه عراق
|
كه بدين راه بشد يا روز ما ياد نكرد |
|
آن جوانبخت كه مى زد رقم خير و
قبول
|
بنده ء پير ندانم ز چه آزاد نكرد |
|
كاغذين جامه به خوناب بشويم كه فلك
|
رهنمونيم به پاى علم داد نكرد |
|
دل به اميد صدائى كه مگر در تو رسد
|
ناله ها كرد درين كوه كه فرهاد نكرد |
|
سايه تا باز گرفتى ز چمن مرغ سحر
|
آشيان در شكن طره ء شمشاد نكرد |
|
شايد ار پيك صبا از تو بياموزد كار
|
زانكه چالاكتر از اين حركت باد نكرد |
|
كلك مشاطه ء صنعش نكشد نقش مراد
|
هر كه اقرار بدين حسن خدا داد نكرد |
|
غزليات عراقيست سرود حافظ |
|
كه شنيد اين ره دلسوز كه
فرياد نكرد |
| غزل شماره 135 تعداد ابيات 1 - 6 |
|
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نكرد
|
ياد حريف شه
رو رفيق سفر نكرد
|
|
يا بخت من طريق مروت فرو گذاشت
|
يا او به شاهراه طريقت گذر نكرد |
|
من ايستاده تا كنمش جان فدا چو شمع
|
او خود گذر به ما چو نسيم سحر نكرد(107) |
|
گفتم مگر به گريه دلش مهربان كنم
|
چون سخت بود در دل سنگش اثر نكرد |
|
هر كس كه ديد روى تو بوسيد چشم من
|
كارى كه كرد ديده ء من بى نظر نكرد |
|
شوخى مكن كه مرغ دل بيقرار من |
|
سوداى دام عاشقى از سر
بدر نكرد(108) |
| غزل شماره 136 تعداد ابيات 1 - 7 |
|
رو بر رهش نهادم و بر من گذر نكرد
|
صد لطف چشم
داشتم و يك نظر نكرد
|
|
مى خواستم كه ميرمش اندر قدم چو شمع
|
او خود گذر به ما چو نسيم سحر نكرد |
|
ماهى و مرغ دوش نخفت از فغان من (109)
|
وان شوخ ديده بين كه سر از خواب برنكرد |
|
سيل سرشك ما ز دلش كين بدر نبرد
|
در سنگ خاره قطره ء باران اثر نكرد |
|
يارب تو آن جوان دلاور نگاه دار
|
كز تير آه گوشه نشينان حذر نكرد |
|
جانا كدام سنگدل بى كفايتست
|
كو پيش زخم تيغ تو جان را سپر نكرد |
|
كلك زبان بريده حافظ در انجمن (110) |
|
با كس نگفت
راز تو تا ترك سر نكرد |
| غزل شماره 137 تعداد ابيات 1 - 7 |
|
ديدى اى دل كه غم عشق دگر بار چه كرد
|
چون بشد
دلبر و با يار وفادار چه كرد
|
|
آه از آن نرگس جادو كه چه بازى انگيخت
|
واه از آن مست كه با مردم هشيار چه كرد |
|
اشك من رنگ شفق يافت ز بى مهرى يار
|
طالع بى شفقت بين كه درين كار چه كرد |
|
برقى از منزل ليلى بدرخشيد سحر
|
وه كه با خرمن مجنون دل افگار چه كرد |
|
ساقيا جام ميم ده كه نگارنده ء غيب
|
نيست معلوم كه در پرده ء اسرار چه كرد |
|
آن كه پر نقش زد اين دايره ء مينائى
|
كس ندانست كه در گردش پرگار چه كرد |
|
فكر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت |
|
يار ديرينه
ببينيد كه با يار چه كرد |