غزل شماره 100 - 81
| غزل شماره 81 تعداد ابيات 1 - 8 |
|
صبحدم مرغ چمن با گل نو خاسته گفت
|
نازكم كن كه
درين باغ بسى چون تو شكفت
|
|
گل بخنديد كه از راست نرنجيم ولى
|
هيچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت
|
|
گر طمع دارى از آن جام مرصع مى
لعل
|
اى بسا در كه به نوك مژه ات بايد سفت |
|
تا ابد بوى محبت به مشامش نرسد
|
هر كه خاك در ميخانه بر خساره نرفت |
|
در گلستان ارم دوش چو از لطف هوا
|
زلف سنبل بنسيم سحرى مى آشفت |
|
گفتم اى مسند جم جام جهان بينت كو
|
گفت افسوس كه آن دولت بيدار بخفت |
|
سخن عشق نه آنست كه آيد بزبان
|
ساقيا مى ده و كوتاه كن اين گفت و شنفت |
|
اشك حافظ خرد و صبر به دريا انداخت |
|
چكند سوز غم عشق
نيارست نهفت |
| غزل شماره 82 تعداد ابيات 1 - 9 |
|
آن ترك پرى چهره كه دوش از بر ما رفت
|
آيا چه خطا
ديد كه از راه خطا رفت
|
|
تا رفت مرا از نظر آن چشم جهان بين
|
كس واقف ما نيست كه از ديده چه ها رفت |
|
بر شمع نرفت از گذر آتش دل دوش
|
آن دود كه از سوز جگر بر سر ما رفت |
|
دور از رخ تو دم بدم از گوشه ء چشمم
|
سيلاب سرشك آمد و طوفان بلا رفت |
|
از پاى فتاديم چو آمد غم هجران
|
در درد بمرديم چو از دست دوا رفت |
|
دل گفت وصالش به دعا باز توان يافت
|
عمريست كه عمرم همه در كار دعا رفت |
|
احرام چه بنديم چون آن قبله نه اين جاست
|
در سعى چه كوشيم چو از مروه صفا رفت |
|
دى گفت طبيب از سر حسرت چو مراديد
|
هيهات كه رنج تو ز قانون شفا رفت |
|
اى دوست بپرسيدن حافظ قدمى نه |
|
زان پيش كه گويند كه
از دار فنا رفت |
| غزل شماره 83 تعداد ابيات 1 - 6 |
|
شربتى از لب لعلش نچشيديم و برفت
|
روى مه پيكر
او سير نديديم و برفت
|
|
گوئى از صحبت ما نيك به تنگ آمده بود
|
بار بربست و به گردش نرسيديم و برفت |
|
بس كه ، ما فاتحه و حرز يمانى خوانديم
|
وز پيش سوره ء اخلاص دميديم و برفت |
|
عشوه دادند كه بر ما گذرى خواهى كرد(70)
|
ديدى آخر كه چنين عشوه خريديم و برفت |
|
شد چمان در چمن حسن و لطافت ليكن
|
در گلستان وصالش نچميديم و برفت |
|
همچو حافظ همه شب ناله و زارى كرديم
|
|
كاى دريغا به وداعش نرسيديم و برفت |
| غزل شماره 84 تعداد ابيات 1 - 7 |
|
گر ز دست زلف مشكينت خطائى رفت رفت
|
ور ز هندوى
شما بر ما جفائى رفت رفت
|
|
برق عشق از خرقه پشمينه پوشى سوخت سوخت
|
جور شاه كامران گر بر گدائى رفت رفت |
|
عشق بازى را تحمل بايد اى دل پاى دار
|
گر ملالى بود بود و گر خطائى رفت رفت |
|
در طريقت رنجش خاطر نباشد مى بيار
|
هر كدورت را كه بينى چون صفائى رفت رفت |
|
از سخن چينان ملالتها پديد آمد ولى
|
گر ميان همنشينان ناسزائى رفت رفت |
|
گر دلى از غمزه ء دلدار بارى برد برد
|
ور ميان جان و جانان ماجرائى رفت رفت |
|
عيب حافظ گو مكن واعظ كه رفت از خانقاه |
|
پاى آزادى چه
بندى گر به جائى رفت رفت |
| غزل شماره 85 تعداد ابيات 1 - 8 |
|
ساقى بيا كه يار ز رخ پرده بر گرفت
|
كار
چراغ خلوتيان باز در گرفت
|
|
آن شمع سر گرفته دگر چهره برفروخت
|
وين پير سالخورده جوانى ز سر گرفت |
|
آن عشوه داد عشق كه مفتى ز ره برفت
|
وين لطف كرد دوست كه دشمن حذر گرفت |
|
بار غمى كه خاطر ما خسته كرده بود
|
عيسى دمى خدا بفرستاد و برگرفت |
|
زنهار از آن عبارت شيرين دلفريب
|
گوئى كه پسته ء تو سخن در شكر گرفت |
|
هر سر و قد كه بر مه و خور حسن مى فروخت
|
چون تو در آمدى پى كارى دگر گرفت |
|
زين قصه هفت گنبد افلاك پر صداست
|
كوته نظر ببين كه سخن مختصر گرفت |
|
حافظ تو اين سخن ز كه آموختى كه يار |
|
تعويذ كرد شعر
تو را و به زر گرفت |
| غزل شماره 86 تعداد ابيات 1 - 10 |
|
حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت
|
آرى به اتفاق جهان
مى توان گرفت
|
|
افشاى راز خلوتيان خواست كرد شمع
|
شكر خدا كه سر دلش در زبان گرفت |
|
مى خواست گل كه دم زند از رنگ و بوى دوست
|
از غيرت صبا نفسش در دهان گرفت |
|
زين آتش نهفته كه در سينه ء منست
|
خورشيد شعله ايست كه در آسمان گرفت |
|
آسوده بر كنار چو پرگار مى شدم
|
دوران چو نقطه عاقبتم در ميان گرفت |
|
آن روز شوق ساغر مى خرمنم بسوخت
|
كاتش ز عكس عارض ساقى در آن گرفت |
|
خواهم شدن به كوى مغان آستين فشان
|
زين فتنه ها كه دامن آخر زمان گرفت |
|
مى خور كه هر كه آخر كار جهان بديد
|
از غم سبك بر آمد و رطل گران گرفت |
|
بر برگ گل به خون شقايق نوشته اند
|
كانكس كه پخته شد مى چون ارغوان گرفت |
|
فرصت نگر كه فتنه چو در عالم اوفتاد |
|
حافظ بجام مى زد
و از غم كران گرفت (71) |
| غزل شماره 87 تعداد ابيات 1 - 9 |
|
ساقى بيار باده كه ماه صيام رفت
|
درده قدح كه
موسمناموس و نام رفت
|
|
وقت عزيز رفت بيا تا قضا كنيم
|
عمرى كه بى حضور صراحى و جام رفت |
|
مستم كن آن چنان كه ندانم ز بيخودى
|
در عرصه ء خيال كه آمد كدام رفت |
|
بر بوى آن كه جرعه ء جامت به ما رسد
|
در مصطبه دعاى تو هر صبح و شام رفت |
|
دل را كه مرده بود حياتى به جان رسيد
|
تا بوئى از نسيم مى اش در مشام رفت |
|
زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه
|
رند از ره نياز ب دارالسلام رفت |
|
نقد دلى كه بود مرا صرف باده شد
|
قلب سياه بود از آن در حرام رفت |
|
در تاب تو به چند توان سوخت همچو عود
|
مى ده كه عمر در سر سوداى خام رفت |
|
ديگر مكن نصيحت حافظ كه ره نيافت |
|
گم گشته اى كه باده
ء نابش به كام رفت |
| غزل شماره 88 تعداد ابيات 1 - 10 |
|
شنيده ام سخنى خوش كه پير كنعان گفت
|
فراق يار نه
آنمى كند كه بتوان گفت
|
|
حديث هول قيامت كه گفت واعظ شهر
|
كنايتى است كه از روزگار هجران گفت |
|
فغان كه آن مه نامهربان دشمن دوست (72)
|
بترك صحبت ياران خود چه آسان گفت |
|
من و مقام رضا بعد ازين و شكر رقيب
|
كه دل به درد تو خو كرد و ترك درمان گفت |
|
نشان يار سفر كرده از كه پرسم باز
|
كه هر چه گفت بريد صبا پريشان گفت |
|
غم كهن به مى سالخورده دفع كنيد
|
كه تخم خوشدلى اينست ، پير دهقان گفت |
|
گره بباد مزن گر چه بر مراد رود(73)
|  
كه اين سخن به مثل باد با سليمان گفت |
|
به مهلتى كه سپهرت دهد ز راه مرو
|
ترا كه گفت كه اين زال ترك دستان گفت |
|
مزن ز چون و چرا دم كه بنده ء مقبل
|
قبول كرد به جان هر سخن كه جانان گفت |
|
كه گفت حافظ از انديشه ء تو آمد باز |
|
من اين نگفته ام آن
كس كه گفت بهتان گفت |
| غزل شماره 89 تعداد ابيات 1 - 8 |
|
چه لطف بود كه ناگاه رشحه ء قلمت
|
حقوق خدمت ما
عرضه كرد بر قلمت
|
|
به نوك خامه رقم كرده اى سلام مرا
|
كه كار خانه دوران مباد بى رقمت |
|
نگويم از من بى دل به سهو كردى ياد
|
كه در حساب خرد نيست سهو بر قلمت |
|
بيا كه با سر زلفت قرار خواهم كرد
|
كه گر سرم برود بر ندارم از قدمت |
|
مرا ذليل مگردان به شكر اين نعمت
|
كه داشت دولت سرمد عزيز و محترمت |
|
روان تشنه ء ما را به جرعه اى درياب
|
چو مى دهند زلال خضر ز جام جمت |
|
ز حال ما دلت آگه شود مگر وقتى
|
كه لاله بر دمد از خاك كشتگان غمت |
|
هميشه وقت تو اى عيسى صبا خوش باد |
|
كه جان حافظ
دلخسته زنده شد بدمت |
| غزل شماره 90 تعداد ابيات 1 - 9 |
|
يا رب سببى ساز كه يارم به سلامت
|
باز آيد و
برهاند ما ز بند ملامت
|
|
خاك ره آن يار سفر كرده بياريد
|
تا چشم جهان بين كنمش جاى اقامت |
|
فرياد كه از شش جهتم راه ببستند
|
آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت |
|
امروز كه در دست توام مرحمتى كن
|
فردا كه شوم خاك چه سود اشك ندامت |
|
حاشا كه من از جور و جفاى تو بنالم
|
بيداد لطيفان همه لطفست و كرامت |
|
اى آن كه به تقرير و بيان دم زنى از عشق
|
ما با تو نداريم سخن خير و سلامت |
|
درويش مكن ناله ز شمشير احبا
|
كاين طايفه از كشته ستانند غرامت |
|
در خرقه زن آتش كه خم ابروى ساقى
|
بر مى شكند گوشه ء محراب امامت |
|
كوته نكند بحث سر زلف تو حافظ |
|
پيوسته شد اين
سلسله تا روز قيامت |
| غزل شماره 91 تعداد ابيات 1 - 10 |
|
اى هدهد صبا به سبا مى فرستمت
|
بنگر كه از كجا
به كجا مى فرستمت
|
|
حيفست طايرى چو تو در خاكدان غم
|
ز اين جا به آشيان وفا مى فرستمت |
|
در راه عشق مرحله قرب و بعد نيست
|
مى بينمت عيان و دعا مى فرستمت |
|
هر صبح و شام قافله اى از دعاى خير
|
در صحبت شمال و صبا مى فرستمت |
|
تا لشكر غمت نكند ملك دل خراب
|
جان عزيز خود به نوا مى فرستمت |
|
اى غايب از نظر كه شدى همنشين دل
|
مى گويمت دعا و ثنا مى فرستمت |
|
تا مطربان ز شوق منت آگهى دهند
|
قول غزل بساز و نوا مى فرستمت |
|
در روى خود تفرج صنع خداى كن
|
كائينه خداى نما مى فرستمت |
|
ساقى بيا كه هاتف غيبم به مژده گفت
|
با درد صبر كن كه دوا مى فرستمت |
|
حافظ سرود مجلس ما ذكر خير تست |
|
بشتاب هان كه اسب و
قبا مى فرستمت (74) |
| غزل شماره 92 تعداد ابيات 1 - 10 |
|
اى غايب از نظر به خدا مى سپارمت
|
جانم بسوختى و
به دل دوست دارمت
|
|
تا دامن كفن نكشم زير پاى خاك
|
باور مكن كه دست ز دامن بدارمت |
|
صد جوى آب بسته ام از ديده بر كنار
|
بر بوى تخم مهر كه در دل بكارمت |
|
بارم ده از كرم سوى خود تا به سوز
دل
|
در پاى دمبدم گهر از ديده بارمت |
|
مى گريم و مرادم ازين اشك سيل بار(75)
|
تخم محبت است كه در دل بكارمت |
|
محراب ابرويت بنما تا سحرگهى
|
دست دعا برآرم و در گردن آرمت |
|
گر بايدم شدن سوى هاروت بابلى
|
صد گونه جادوى بكنم تا بيارمت |
|
خواهم كه پيش ميرمت اى بى وفا طبيب
|
بيمار باز پرس كه در انتظارمت |
|
خونم بريخت و ز غم عشقم خلاص داد
|
منت پذير غمزه ء خنجر گذارمت |
|
حافظ شراب و شاهد و رندى نه وضع تست |
|
فى الجمله مى
كنى و فرو مى گذارمت |
| غزل شماره 93 تعداد ابيات 1 - 7 |
|
مير من خوش مى روى كاندر سرا پا ميرمت
|
خوش خرامان
شو كه پيش قدر عنا ميرمت (76)
|
|
گفته بودى كى بميرى پيش من تعجيل چيست ؟
|
خوش تقاضا مى كنى پيش تقاضا ميرمت |
|
عاشق و مخمور و مهجورم بت ساقى كجاست
|
گو كه بخرامد كه پيش سرو بالا ميرمت (77) |
|
آن كه عمرى شد كه تا بيمارم از سوداى او
|
گو نگاهى كن كه پيش چشم شهلا ميرمت |
|
گفته اى لعل لبم هم درد بخشد هم دوا
|
گاه پيش درد و گه پيش مداوا ميرمت |
|
خوش خرامان مى روى چشم بد از روى تو دور
|
دارم اندر سر خيال آن كه در پا ميرمت |
|
گر چه جاى حافظ اندر خلوت وصل تو نيست |
|
اى همه جاى
تو خوش پيش همه جا ميرمت |
| غزل شماره 94 تعداد ابيات 1 - 11 |
|
زان يار دلنوازم شكريست با شكايت
|
گر نكته دان
عشقى بشنو تو اين حكايت
|
|
بى مزد بود و منت هر خدمتى كه كردم
|
يارب مباد كس را مخدوم بى عنايت |
|
رندان تشنه لب را آبى نمى دهد كس
|
گوئى ولى شناسان رفتند ازين ولايت |
|
در اين شب سياهم گم گشت راه مقصود
|
از گوشه اى برون آى اى كوكب هدايت |
|
از هر طرف كه رفتم جز وحشتم نيفزود
|
زنهار ازين بيابان وين راه بى نهايت |
|
اين راه رانهايت صورت كجا توان بست
|
كش صدهزار منزل بيش است در بدايت |
|
در زلف چون كمندش اى دل مپيچ كانجا
|
سرها بريده بينى بى جرم و بى جنايت |
|
چشمت به غمزه ما را خون خورد و مى پسندى
|
جانا روا نباشد خونريز را حمايت |
|
اى آفتاب خوبان مى جوشد اندرونم
|
يك ساعتم بگنجان در سايه ء عنايت |
|
هر چند بردى آبم ، روى از درت نتابم
|
جور از حبيب خوشتر كز مدعى رعايت |
|
عشقت رسد به فرياد ار خود بسان حافظ |
|
قرآن ز بر
بخوانى در چارده روايت |
| غزل شماره 95 تعداد ابيات 1 - 7 |
|
مدامم مست مى دارد نسيم جعد گيسويت
|
خرابم مى كند هر
دم فريب چشم جادويت
|
|
پس از چندين شكيبائى شبى يارب توان ديدن
|
كه شمع ديده افروزيم در محراب ابرويت |
|
سواد لوح بينش را عزيز از بهر آن دارم
|
كه جان را نسخه اى باشد ز لوح
خال هندويت (78) |
|
تو گر خواهى كه جاويدان جهان يكسر بيارائى
|
صبا را گو كه بردارد زمانى برقع از رويت |
|
وگر رسم فنا خواهى كه از عالم براندازى
|
برافشان تا فرو ريزد هزاران جان ز هر مويت |
|
من و باد صبا مسكين دو سرگردان بى
حاصل
|
من از افسون چشمت مست و او از بوى گيسويت (79) |
|
زهى همت كه حافظ راست كز دنيا و از عقبى |
|
نيايد هيچ در
چشمش به جز خاك سر كويت |
| غزل شماره 96 تعداد ابيات 1 - 5 |
|
دى پير مى فروش كه ذكرش بخير باد
|
گفتا شراب
نو شو غم دل ببر زياد
|
|
گفتم بباد مى دهدم باده نام و ننگ (80)
|
گفتا قبول كن سخن و هر چه باد باد |
|
سود و زيان و مايه چو خواهد شدن ز دست
|
از بهر اين معامله غمگين مباش و شاد |
|
بادت بدست باشد اگر دل نهى به هيچ
|
در معرضى كه تخت سليمان رود به باد |
|
حافظ گرت ز پند حكيمان ملالتست |
|
كوته كنيم قصه كه
عمرت دراز باد |
| غزل شماره 97 تعداد ابيات 1 - 10 |
|
شراب و عيش نهان چيست كار بى بنياد
|
زديم بر
صف رندان و هر چه باداباد
|
|
گره ز دل بگشا وز سپهر ياد مكن
|
كه فكر هيچ مهندس چنين گره نگشاد |
|
ز انقلاب زمانه عجب مدار كه چرخ
|
ازين فسانه هزاران هزار دارد ياد |
|
قدح به شرط ادب گير زانكه تركيبش
|
ز كاسه ء سر جمشيد و بهمن است و قباد |
|
كه آگهست كه كاووس و كى كجا رفتند
|
كه واقفست كه چون رفت تخت جم بر باد |
|
ز حسرت لب شيرين هنوز مى بينم
|
كه لاله مى دمد از خون ديده ء فرهاد |
|
مگر كه لاله بدانست بى وفائى دهر
|
كه تا بزاد و بشد جام مى ز كف ننهاد |
|
بيا بيا كه زمانى ز مى خراب شويم
|
مگر رسيم به گنجى در اين خراب آباد |
|
نمى دهند اجازت مرا به سير و سفر
|
نسيم باد مصلا و آب ركناباد |
|
قدح مگير چو حافظ مگر به ناله ء چنگ |
|
كه بسته اند بر
ابريشم طرب دل شاد |
| غزل شماره 98 تعداد ابيات 1 - 7 |
|
دوش آگهى ز يار سفر كرده داد باد
|
من
نيز دل به باد دهم هر چه باد باد
|
|
كارم بدان رسيد كه همراز خود كنم
|
هر شام برق لامع و هر بامداد باد |
|
در چين طره ء تو دل بى حفاظ من
|
هرگز نگفت مسكن ماءلوف ياد باد |
|
خون شد دلم به ياد تو هرگه كه در چمن
|
بند قباى غنچه ء گل مى گشاد باد |
|
از دست رفته بود وجود ضعيف من
|
صبحم به بوى وصل تو جان باز داد باد |
|
امروز قدر پند عزيزان شناختم
|
يارب روان ناصح ما از تو شاد باد |
|
حافظ، نهاد نيك تو كامت برآورد |
|
جانها فداى مردم نيكونهاد
باد |
| غزل شماره 99 تعداد ابيات 1 - 6 |
|
روز وصل دوستداران ياد باد
|
ياد باد آن روزگاران
ياد باد
|
|
كامم از تلخى غم چون زهر گشت
|
بانگ نوش شاد خواران ياد باد |
|
گر چه ياران فارغند از ياد من
|
از من ايشان را هزاران ياد باد |
|
مبتلا گشتم درين بند و بلا
|
كوشش آن حق گزاران ياد باد |
|
گر چه صدر و دست در چشمم مدام
|
زنده رود باغ كاران ياد باد |
|
راز حافظ بعد ازين ناگفته ماند |
|
اى دريغا رازداران ياد
باد(81) |
| غزل شماره 100 تعداد ابيات 1 - 5 |
|
جمالت آفتاب هر نظر باد
|
ز خوبى روى خوبت
خوبتر باد
|
|
هماى زلف شاهين شهپرت را
|
دل شاهان عالم زير پر باد |
|
كسى كو بسته ء زلفت نباشد
|
چو زلفت درهم و زير و زبر باد |
|
دلى كو عاشق رويت نباشد
|
هميشه غرقه در خون جگر باد |
|
بتا چون غمزه ات ناوك فشاند
|
دل مجروح من پيشش سپر باد |
|
چو لعل شكرينت بوسه بخشد
|
مذاق جان من زو پرشكر باد |
|
مرا از تست هر دم تازه عشقى
|
ترا هر ساعتى حسنى دگر باد |
|
به جان مشتاق روى تست حافظ |
|
ترا در
حال مشتاقان نظر باد |
غزل شماره 120 - 101
| غزل شماره 101 تعداد ابيات 1 - 10 |
|
صوفى ار باده به اندازه خورد نوشش باد
|
ورنه
انديشهء اين كار فراموشش باد
|
|
آن كه يك جرعه مى از دست تواند دادن
|
دست با شاهد مقصود در آغوشش باد |
|
پير ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت
|
آفرين بر نظر پاك خطاپوشش باد |
|
شاه تركان سخن مدعيان مى شنود
|
شرمى از مظلمه ء خون سياوشش باد |
|
گر چه از كبر سخن با من درويش نگفت
|
جان فداى شكرين پسته ء خاموشش باد |
|
چشمم از آينه داران خط و خالش گشت
|
لبم از بوسه ربايان بر و دوشش باد |
|
نرگس مست نوازش كن مردم دارش
|
خون عاشق به قدح گر بخورد نوشش باد |
|
به غلامى تو مشهور جهان شد حافظ |
|
حلقه ء بندگى زلف
تو در گوشش باد |
| غزل شماره 102 تعداد ابيات 1 - 7 |
|
تنت بناز طبيبان نيازمند مباد
|
وجود نازكت آزرده ء گزند
مباد
|
|
سلامت همه آفاق در سلامت تست
|
به هيچ عارضه شخص تو دردمند مباد |
|
جمال صورت و معنى ز امن صحت تست
|
كه ظاهرت دژم و باطنت نژند مباد |
|
درين چمن چو در آيد خزان بيغمائى
|
رهش به سرو سهى قامت بلند مباد |
|
در آن بساط كه حسن تو جلوه آغازد
|
مجال طعنه ء بدبين و بد پسند مباد |
|
هر آنكه روى چو ماهت بچشم بد بيند
|
بجز بر آتش غم جان او سپند مباد |
|
شفا ز گفته ء شكر فشان حافظ جوى |
|
كه حاجتت به علاج
گلاب و قند مباد |
| غزل شماره 103 تعداد ابيات 1 - 9 |
|
حسن تو هميشه در فزون باد
|
رويت همه ساله لاله
گون باد
|
|
اندر سر ما خيال عشقت
|
هر روز كه باد در فزون باد |
|
هر سرو كه در چمن در آيد(82)
|
در خدمت قامتت نگون باد |
|
قد همه دلبران عالم
|
پيش الف قدت چو نون باد |
|
چشمى كه نه فتنه ء تو باشد
|
چون گوهر اشك غرق خون باد |
|
هر جا كه دليست در غم تو
|
بى صبر و قرار و بى سكون باد |
|
چشم تو ز بهر دلربائى
|
در كردن سحر، ذو فنون باد |
|
هر دل كه ز عشق تست خالى
|
از حلقه ء وصل تو برون باد |
|
لعل تو كه هست جان حافظ |
|
دور از لب مردمان دون باد |
| غزل شماره 104 تعداد ابيات 1 - 7 |
|
ديرست كه دلدار پيامى نفرستاد(83)
|
ننوشت سلامى
و كلامى نفرستاد
|
|
صد نامه فرستادم و آن شاه سواران
|
پيكى ندوانيد و سلامى نفرستاد |
|
سوى من وحشى صفت عقل رميده
|
آهو روشى كبك خرامى نفرستاد |
|
دانست كه خواهد شدنم مرغ دل از دست
|
وز آن خط چون سلسله دامى نفرستاد |
|
فرياد كه آن ساقى شكر لب سرمست
|
دانست كه مخمورم و جامى نفرستاد |
|
چندان كه زدم لاف كرامات و مقامات
|
هيچم خبر از هيچ مقامى نفرستاد |
|
حافظ بادب باش كه واخواست نباشد |
|
گر شاه پيامى
بغلامى نفرستاد |
| غزل شماره 105 تعداد ابيات 1 - 8 |
|
پيرانه سرم عشق جوانى به سر افتاد
|
وان راز كه
در دل بنهفتم به در افتاد
|
|
از راه نظر مرغ دلم گشت هوا گير
|
اى ديده نگه كن كه به دام كه در افتاد |
|
دردا كه از آن آهوى مشكين سيه چشم
|
چون نافه بسى خون دلم در جگر افتاد |
|
از رهگذر خاك سر كوى شما بود
|
هر نافه كه در دست نسيم سحر افتاد |
|
مژگان تو تا تيغ جهانگير بر آورد
|
بس كشته ء دل زنده كه بر يكدگر افتاد |
|
بس تجربه كرديم درين دير مكافات
|
با درد كشان هر كه درافتاد بر افتاد |
|
گر جان بدهد سنگ سيه لعل نگردد
|
باطينت اصلى چكند بد گهر افتاد |
|
حافظ كه سر زلف بتان دست كشش بود |
|
بس طرفه
حريفيست كش اكنون به سر افتاد(84) |
| غزل شماره 106 تعداد ابيات 1 - 11 |
|
عكس روى تو چو در آينه ء جام افتاد
|
عارف از خنده مى
در طمع خام افتاد(85)
|
|
حسن روى تو به يك جلوه كه در آينه كرد
|
اين همه نقش در آئينه اوهام افتاد |
|
اين همه عكس مى و نقش نگارين كه نمود(86)
|
يك فروغ رخ ساقيست كه در جام افتاد |
|
غيرت عشق زبان همه خاصان ببريد
|
كز كجا سر غمش در دهن عام افتاد(87) |
|
آن شد اى خواجه كه در صومعه بازم بينى
|
كار ما با رخ ساقى و لب جام افتاد |
|
من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم
|
اينم از عهد ازل
حاصل فرجام افتاد |
|
چه كند كز پى دوران نرود چون پرگار
|
هر كه در دايره ء گردش ايام افتاد |
|
هر دمش با من دلسوخته لطفى دگرست
|
اين گدا بين كه چه شايسته انعام افتاد |
|
زير شمشير غمش رقص كنان بايد رفت
|
كانكه شد كشته او نيك سرانجام افتاد |
|
در خم زلف تو آويخت دل از چاه ز نخ
|
آه كز چاه برون آمد و در دام افتاد |
|
صوفيان جمله حريفند و نظرباز ولى |
|
زين ميان حافظ
دلسوخته بدنام افتاد |
| غزل شماره 107 تعداد ابيات 1 - 7 |
|
آن كه رخسار ترا رنگ گل و نسرين داد
|
صبر و آرام
تواند به من مسكين داد
|
|
وانكه گيسوى ترا رسم تطاول آموخت
|
هم تواند كرمش داد من غمگين داد |
|
من همان روز ز فرهاد طمع ببريدم
|
كه عنان دل شيدا به لب شيرين داد |
|
بعد ازين دست من و دامن سرو و لب جوى
|
خاصه اكنون كه صبا مژده ء فروردين داد |
|
خوش عروسيست جهان از ره صورت ليكن
|
هر كه پيوست بدو عمر خودش كاوين داد |
|
گنج زرگر نبود، كنج قناعت باقيست
|
آن كه آن داد به شاهان به گدايان اين داد |
|
در كف غصه ء دوران دل حافظ خون شد |
|
از فراق رخت اى
خواجه قوام الدين داد |
| غزل شماره 108 تعداد ابيات 1 - 6 |
|
بنفشه دوش به گل گفت و خوش نشانى داد
|
كه تاب من
به جهان طره ء فلانى داد
|
|
دلم خزانه اسرار بود و دست قضا
|
درش ببست و كليدش به دلستانى داد |
|
شكسته وار بدرگاهت آمدم كه طبيب
|
به موميائى لطف توام نشانى داد |
|
تنش درست و دلش شاد باد و خاطر خوش
|
كه دست دادش و يارى ناتوانى داد |
|
برو معالجه ء خود كن اى نصيحت گو
|
شراب و شاهد شيرين كرا زيانى داد |
|
گذشت بر من مسكين و با رقيبان گفت |
|
دريغ حافظ مسكين من
چه جانى داد |
| غزل شماره 109 تعداد ابيات 1 - 8 |
|
هماى اوج سعادت به دام ما افتد
|
اگر ترا گذرى بر
مقام ما افتد
|
|
حباب وار بر اندازم از نشاط كلاه
|
اگر ز روى تو عكسى به جام ما افتد |
|
ببارگاه تو چون باد را نباشد بار
|
كى اتفاق مجال سلام ما افتد |
|
چو جان فداى لبش شد خيال مى بستم
|
كه قطره اى ز زلالش به كام ما افتد |
|
خيال زلف تو گفتا كه جان وسيله مساز
|
كزين شكار فراوان به دام ما افتد |
|
به نااميدى ازين در مرو بزن فالى
|
بود كه قرعه دولت به نام ما افتد |
|
شبى كه ماه مراد از افق شود طالع
|
بود كه پرتو نورى به بام ما افتد |
|
ز خاك كوى تو هر گه كه دم زند حافظ |
|
نسيم گلشن جان در
مشام ما افتد |