غزل شماره 20 - 1
| غزل شماره 1 تعداد ابيات 1 - 7 |
|
الا يا ايها الساقى ادر كاسا و ناولها
|
كه عشق آسان
نموداول ولى افتاد مشكلها
|
|
به بوى نافه اى كاخر صبا زان طره بگشايد
|
ز تاب جعد مشكينش چه خون افتاد در دلها |
|
مرا در منزل جانان چه امن عيش چون هردم
|
جرس فرياد مى دارد كه بر بنديد محملها |
|
به مى سجاده رنگين كن گرت پير مغان گويد
|
كه سالك بى خبر نبود ز راه و رسم منزلها |
|
شب تاريك و بيم موج و گردابى چنين
هايل
|
كجا دانند حال ما سبكباران ساحلها |
|
همه كارم ز خودكامى به بدنامى كشيد آخر
|
نهان كى ماند آن رازى كزو سازند محفلها |
|
حضورى گر همى خواهى ازو غايب مشو حافظ |
|
متى ما تلق من
تهوى دع الدنيا و اهملها |
| غزل شماره 2 تعداد ابيات 1 - 8 |
|
صلاح كار كجا و من خراب كجا
|
ببين تفاوت ره از
كجاست تا به كجا(1)
|
|
چه نسبت است به رندى صلاح و تقوى را
|
سماع وعظ كجا نغمه رباب كجا |
|
مبين به سيب زنخدان كه چاه در راهست
|
كجا همى روى اى دل بدين شتاب كجا |
|
دلم ز صومعه بگرفت و خرقه ء سالوس
|
كجاست ديرمغان و شراب ناب كجا |
|
ز روى دوست دل دشمنان چه دريابد
|
چراغ مرده كجا شمع آفتاب كجا |
|
بشد كه ياد خوشش باد روزگار
وصال
|
خود آن كرشمه كجا رفت و آن عتاب كجا |
|
چو كحل بينش ما خاك آستان شماست
|
كجا رويم بفرما ازين جناب كجا |
|
قرار و خواب ز حافظ طمع مدار اى دوست |
|
قرار چيست صبورى
كدام و خواب كجا |
| غزل شماره 3 تعداد ابيات 1 - 9 |
|
اگر آن ترك شيرازى به دست
آرد دل ما را
|
به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا
را
|
|
بده ساقى مى باقى كه در جنت نخواهى يافت
|
كنار آب ركناباد و گلگشت مصلا را |
|
فغان كاين لوليان شوخ شيرين كار شهر آشوب
|
چنان بردند صبر از دل كه تركان خوان يغما را |
|
ز عشق ناتمام ما جمال يار مستغنى است
|
به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روى زيبا را |
|
من از آن حسن روزافزون كه يوسف داشت دانستم
|
كه عشق از پرده ء عصمت برون آرد زليخا را |
|
اگر دشنام فرمائى و گر نفرين دعا گويم
|
جواب تلخ مى زيبد لب لعل شكر خارا |
|
نصيجت گوش كن جاناكه از جان دوستتر دارند
|
جوانان سعادتمند پند پير دانا را |
|
حديث از مطرب و مى گو و راز دهر كمتر جو
|
كه كس نگشود و نگشايد به حكمت اين معما را |
|
غزل گفتى و در سفتى بيا و خوش بخوان حافظ |
|
كه بر
نظم تو افشاند فلك عقد ثريا را |
| غزل شماره 4 تعداد ابيات 1 - 7 |
|
به ملازمان سلطان كه رساند اين دعا را
|
كه به
شكر پادشاهى ز نظر مران گدا را
|
|
ز رقيب ديوسيرت به خداى خود پناهم
|
مگر آن شهاب ثاقب مددى دهد خدا را |
|
چه قيامت است جانا كه به عاشقان نمودى
|
دل و جان فداى رويت بنما عذار ما را |
|
مژه ء سياهت ار كرد به خون ما اشارت
|
ز فريب او بينديش و غلط مكن نگارا |
|
دل عالمى بسوزى چو عذار بر فروزى
|
تو ازين چه سود دارى كه نمى كنى مدارا |
|
همه شب در اين اميدم كه نسيم صبحگاهى
|
به پيام آشنايان بنوازد آشنا را |
|
به خدا كه جرعه اى ده تو به حافظ سحرخير |
|
كه دعاى
صبحگاهى اثرى كند شما را |
| غزل شماره 5 تعداد ابيات 1 - 13 |
|
دل مى رود ز دستم صاحبدلان خدا را
|
دردا كه راز
پنهان خواهد شد آشكارا
|
|
كشتى شكستگانيم اى باد شرطه برخيز
|
باشد كه باز بينم ديدار آشنا را |
|
ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون
|
نيكى به جاى ياران فرصت شمار يارا |
|
اى صاحب كرامت شكرانه ء سلامت
|
روزى تفقدى كن درويش بينوا را |
|
آسايش دو گيتى تفسير اين دو حرف است
|
با دوستان مروت با دشمنان مدارا |
|
آئينه ء سكندر جام مى است بنگر
|
تا بر تو عرضه دارد احوال ملك دارا |
|
سركش مشو كه چون شمع از غيرتت بسوزد
|
دلبر كه در كف او موم است سنگ خارا |
|
در حلقه ء گل و مل خوش خواند دوش
بلبل
|
هات الصبوح هبوا يا ايها السكارا |
|
آن تلخوش كه صوفى ام الخبائثش خواند
|
اشهى لنا و احلى من قبله العذارا |
|
هنگام تنگدستى در عيش كوش و مستى
|
كاين كيمياى هستى قارون كند گدا را |
|
خوبان پارسى گو بخشندگان عمرند
|
ساقى بده بشارت رندان پارسا را |
|
در كوى نيكنامى ما را گذر ندادند
|
گر تو نمى پسندى تغييركن قضا را |
|
حافظ به خود نپوشيد اين خرقه ء مى آلود |
|
اى شيخ پاك
دامن معذور دار ما را |
| غزل شماره 6 تعداد ابيات 1 - 8 |
|
صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را
|
كه سر به كوه
و بيابان تو داده اى ما را
|
|
شكر فروش كه عمرش دراز باد چرا
|
تفقدى نكند طوطى شكرخارا |
|
غرور حسنت اجازت مگر نداد اى گل
|
كه پرسشى نكنى عندليب شيدا را |
|
به خلق و لطف توان كرد صيد اهل نظر
|
به بند و دام نگيرند مرغ دانا را |
|
ندانم از چه سبب رنگ آشنائى نيست
|
سهى قدان سيه چشم ماه سيما را |
|
چو با حبيب نشينى و باده پيمائى
|
به ياد دار محبان باد پيما را |
|
جز اين قدر نتوان گفت در جمال تو عيب
|
كه وضع مهر و وفا نيست روى زيبا را |
|
در آسمان نه عجب گر به گفته ء حافظ |
|
سرود زهره به
رقص آورد مسيحا را |
| غزل شماره 7 تعداد ابيات 1 - 9 |
|
ساقيا برخيز و در ده جام را
|
خاك بر سر كن غم ايام
را
|
|
ساغر مى بر كفم نه تا ز بر
|
بر كشم اين دلق ارزق فام را |
|
گر چه بدنامى است نزد عاقلان
|
ما نمى خواهيم ننگ و نام را |
|
باده در ده چند ازين باد غرور
|
خاك بر سر نفس نافرجام را |
|
دود آه سينه ء نالان من
|
سوخت اين افسردگان خام را |
|
محرم راز دل شيداى خود
|
كس نمى بينم ز خاص و عام را |
|
با دلارامى مرا خاطر خوشست
|
كز دلم يك باره برد آرام را |
|
ننگرد ديگر به سرو اندر چمن
|
هر كه ديد آن سرو سيم اندام را |
|
صبر كن حافظ به سختى روز و شب |
|
عاقبت روزى بيابى
كام را |
| غزل شماره 8 تعداد ابيات 1 - 8 |
|
صوفى بيا كه آينه صافيست جام را
|
تا بنگرى
صفاى مى لعل فام را
|
|
راز درون پرده ز رندان مست پرس
|
كاين حال نيست زاهد عالى مقام را |
|
عنقا شكار كس نشود دام باز چين
|
كانجا هميشه باد به دست است دام را |
|
در بزم دور يك دو قدح دركش و برو
|
يعنى طمع مدار وصال دوام را |
|
اى دل شباب رفت و نچيدى گلى ز عيش
|
پيرانه سر مكن هنرى ننگ و نام را |
|
در عيش نقد كوش كه چون آبخور نماند
|
آدم بهشت روضه ء دارالسلام را |
|
ما را بر آستان تو بس حق خدمت است
|
اى خواجه بازبين به ترحم غلام را |
|
حافظ مريد جام مى است اى صبا برو |
|
وز بنده بندگى
برسان شيخ جام را |
| غزل شماره 9 تعداد ابيات 1 - 10 |
|
رونق عهد شبابست دگر بستان را
|
مى رسد مژده
ءگل بلبل خوش الحان را
|
|
اى صبا گر به جوانان چمن باز رسى
|
خدمت ما برسان سرو و گل و ريحان را |
|
گر چنين جلوه كند مغبچه ء باده فروش
|
خاكروب در ميخانه كنم مژگان را |
|
اى كه بر مه كشى از عنبر سارا چوگان
|
مضطرب حال مگردان من سرگردان را |
|
ترسم اين قوم كه بر دردكشان مى خندند
|
در سر كار خرابات كنند ايمان را |
|
يار مردان خدا باش كه در كشتى نوح
|
هست خاكى كه به آبى نخرد طوفان را(2) |
|
برو از خانه ء گردون بدر و نان مطلب
|
كان سيه كاسه در آخر بكشد مهمان را |
|
هر كه را خوابگه آخر مشتى خاكست
|
گو چه حاجت كه بر افلاك كشى ايوان را |
|
ماه كنعانى من مسند مصر آن تو شد
|
وقت آن است كه بدرود كنى زندان را |
|
حافظا مى خور و رندى كن و خوش باش ولى |
|
دام تزوير مكن
چون دگران قرآن را |
| غزل شماره 10 تعداد ابيات 1 - 7 |
|
دوش از مسجد سوى ميخانه آمد پير ما
|
چيست ياران
طريقت بعد ازين تدبير ما
|
|
ما مريدان روى سوى قبله چون آريم چون
|
روى سوى خانه ء خمار دارد پير ما |
|
در خرابات طريقت ما به هم منزل شويم
|
كاين چنين رفتست در عهد ازل تقدير ما |
|
عقل اگر داند كه دل در بند زلفش چون خوشست
|
عاقلان ديوانه گردند از پى زنجير ما |
|
روى خوبت آيتى از لطف بر ما كشف كرد
|
زان زمان جز لطف و خوبى نيست در تفسير ما |
|
با دل سنگينت آيا هيچ در گيرد شبى
|
آه آتشناك و سوز سينه ء شبگير ما(3) |
|
تير آه ما ز گردون بگذرد حافظ خموش |
|
رحم كن بر جان
خود پرهيز كن از تير ما |
| غزل شماره 11 تعداد ابيات 1 - 13 |
|
اى فروغ ماه حسن از روى رخشان شما
|
آب روى خوبى از
چاه زنخدان شما
|
|
عزم ديدار تو دارد جان بر لب آمده
|
باز گردد يا برآيد چيست فرمان شما |
|
كى دهد دست اين غرض يارب كه همدستان شوند
|
خاطر مجموع ما زلف پريشان شما |
|
كس به دور نرگست طرفى نبست از عافيت
|
به كه نفروشند مستورى به مستان شما |
|
بخت خواب آلود ما بيدار خواهد شد مگر؟
|
زانكه زد بر ديده آبى روى رخشان شما |
|
با صبا همراه بفرست از رخت گلدسته اى
|
بو كه بوئى بشنويم از خاك بستان شما |
|
عمرتان باد و مراد اى ساقيان بزم جم
|
گر چه جام ما نشد پر مى به دوران شما |
|
دل خرابى مى كند دلدار را آگه كنيد
|
زينهار اى دوستان جان من و جان شما |
|
دور دار از خاك و خون دامن چو بر ما بگذرى
|
كاندرين ره كشته بسيارند قربان شما |
|
مى كند حافظ دعائى بشنو آمينى بگو
|
روزى ما باد لعل شكر افشان شما |
|
اى صبا با ساكنان شهر يزد از ما بگو
|
كاى سر حق ناشناسان گوى چوگان شما |
|
گر چه دوريم از بساط قرب ، همت دور نيست
|
بنده ء شاه شمائيم و ثناخوان شما |
|
اى شهنشاه بلند اختر خدا را همتى |
|
تا ببوسم همچو اختر خاك
ايوان شما |
| غزل شماره 12 تعداد ابيات 1 - 10 |
|
ساقى به نور باده برافروز جام ما
|
مطرب بگو كه
كار جهان شد به كام ما
|
|
ما در پياله عكس رخ يار ديده ايم
|
اى بى خبر ز لذت شرب مدام ما |
|
هرگز نميرد آن كه دلش زنده شد به عشق
|
ثبت است بر جريده ء عالم دوام ما |
|
چندان بود كرشمه و ناز سهى قدان
|
كايد به جلوه سرو صنوبر خرام ما |
|
مستى به چشم شاهد دلبند ما خوش است
|
زانرو سپرده اند به مستى زمام ما |
|
ترسم كه صرفه اى نبرد روز بازخواست (4)
|
نان حلال شيخ ز آب حرام ما |
|
اى باد اگر به گلشن احباب بگذرى
|
زنهار عرضه ده بر جانان پيام ما |
|
گو نام ما زياد به عمدا چه مى برى
|
خود آيد آن كه ياد نيارى ز نام ما |
|
حافظ ز ديده دانه ء اشكى همى فشان
|
باشد كه مرغ وصل كند قصد دام ما |
|
درياى اخضر فلك و كشتى هلال |
|
هستند غرق نعمت حاجى قوام ما |
|
غزل شماره 13 تعداد ابيات 1 - 8 |
|
مى دمد صبح و كله بست سحاب
|
الصبوح الصبوح
يا اصحاب
|
|
مى چكد ژاله بر رخ لاله
|
المدام المدام يا احباب |
|
مى وزد از چمن نسيم بهشت
|
هان بنوشيد دم به دم مى ناب |
|
تخت زمرد ز دست گل به چمن
|
راح چون لعل آتشين درياب |
|
در ميخانه بسته اند دگر
|
افتتح يا مفتح الابواب |
|
لب و دندانت را حقوق نمك
|
هست بر جان و سينه هاى كباب |
|
اين چنين موسمى عجب باشد(5)
|
كه ببندند ميكده به شتاب |
|
بر رخ ساقى پرى پيكر |
|
همچو حافظ بنوش باده ء ناب |
|
غزل شماره 14 تعداد ابيات 1 - 8 |
|
گفتم اى سلطان خوبان رحم كن بر اين غريب
|
گفت
در دنبال دل ره گم كند مسكين غريب
|
|
گفتمش مگذر زمانى گفت معذورم بدار
|
خانه پروردى چه تاب آرد غم چندين غريب |
|
خفته بر سنجاب شاهى نازنينى را چه غم
|
گر ز خار و خاره سازد بستر بالين غريب |
|
اى كه در زنجير زلفت جاى چندين آشناست
|
خوش فتاد آن خال مشكين بر رخ رنگين غريب |
|
مى نمايد عكس مى در رنگ روى مهوشت
|
همچو برگ ارغوان بر صفحه ء نسرين غريب |
|
بس غريب افتاده است آن مور خط گرد رخت
|
گر چه نبود در نگارستان خط مشكين غريب |
|
گفتم اى شام غريبان طره ء شبرنگ تو
|
در سحرگاهان حذر كن چون بنالد اين غريب |
|
گفت حافظ آشنايان در مقام حيرتند |
|
دور نبود گر نشيند
خسته و مسكين غريب |
| غزل شماره 15 تعداد ابيات 1 - 10 |
|
اى شاهد قدسى كه كشد بند نقابت
|
وى مرغ بهشتى كه
دهد دانه و آبت
|
|
خوابم بشد از ديده درين فكر جگرسوز
|
كاغوش كه شد منزل آسايش و خوابت |
|
درويش نمى پرسى و ترسم كه نباشد
|
انديشه ء آمرزش و پرواى ثوابت |
|
راه دل عشاق زد آن چشم خمارى
|
پيداست ازين شيوه كه مستست شرابت |
|
تيرى كه زدى بر دلم از غمزه خطا رفت
|
تا باز چه انديشه كند راى صوابت |
|
هر ناله و فرياد كه كردم نشنيدى
|
پيداست نگارا كه بلند است جنابت |
|
دور است سر آب ازين باديه هشدار
|
تا غول بيابان نفريبد به سرابت |
|
تا در ره پيرى به چه آئين روى اى
دل
|
بارى به غلط صرف شد ايام شبابت |
|
اى قصر دلفروز كه منزلگه انسى
|
يارب مكناد آفت ايام خرابت |
|
حافظ نه غلامى است كه از خواجه گريزد |
|
صلحى كن و
بازآ كه خرابم ز عتابت |
| غزل شماره 16 تعداد ابيات 1 - 11 |
|
خمى كه ابروى شوخ تو در كمان انداخت
|
به قصد جان
من زار ناتوان انداخت
|
|
نبود نقش دو عالم كه رنگ الفت بود
|
زمانه طرح محبت نه اين زمان انداخت |
|
به يك كرشمه كه نرگس به خودفروشى كرد
|
فريب چشم تو صد فتنه در جهان انداخت |
|
شراب خورده و خوى كرده مى روى به چمن
|
كه آب روى تو آتش در ارغوان انداخت |
|
به بزمگاه چمن دوش مست بگذشتم
|
چو از دهان توام غنچه در گمان انداخت |
|
بنفشه طره مفتول خود گره مى زد
|
صبا حكايت زلف تو در ميان انداخت |
|
ز شرم آن كه به روى تو نسبتش كردم
|
سمن به دست صبا خاك در دهان انداخت |
|
من از ورع مى و مطرب نديدمى زين پيش
|
هواى مغبچگانم در اين و آن انداخت |
|
كنون به آب مى لعل خرقه مى شويم
|
نصيبه ء ازل از خود نمى توان انداخت |
|
مگر گشايش حافظ در اين خرابى بود
|
كه بخشش ازلش در مى مغان انداخت |
|
جهان به كام من اكنون شود كه دور زمان |
|
مرا به بندگى
خواجه ء جهان انداخت |
| غزل شماره 17 تعداد ابيات 1 - 8 |
|
سينه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
|
آتشى بود
درين خانه كه كاشانه بسوخت
|
|
تنم از واسطه ء دورى دلبر بگداخت
|
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت |
|
سوز دل بين كه ز بس آتش اشكم
دل شمع
|
دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت |
|
ماجرا كم كن و بازآ كه مرا مردم چشم
|
خرقه از سر به درآورد و به شكرانه بسوخت |
|
آشنائى نه غريبست كه دلسوز منست
|
چون من از خويش برفتم دل بيگانه بسوخت |
|
خرقه ء زهد مرا آب خرابات ببرد
|
خانه عقل مرا آتش ميخانه بسوخت |
|
ترك افسانه بگو حافظ و مى نوش دمى |
|
كه نخفتيم شب و
شمع به افسانه بسوخت
(6) |
| غزل شماره 18 تعداد ابيات 1 - 7 |
|
ساقيا آمدن عيد مبارك بادت
|
وان مواعيد كه كردى مرواد
از يادت
|
|
شادى مجلسيان در قدم و مقدم توست
|
جاى غم باد هر آن دل كه نخواهد شادت (7) |
|
برسان بندگى دختر رز گو بدر آى
|
كه دم همت ما كرد ز بند آزادت |
|
چشم بد دور كز آن تفرقه ات باز آورد
|
طالع نامور و دولت مادرزادت |
|
شكر ايزد كه ز تاراج خزان رخنه نيافت
|
بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت |
|
در شگفتم كه درين مدت ايام فراق
|
برگرفتى ز حريفان دل و دل مى دادت |
|
حافظ از دست مده دولت اين كشتى نوح |
|
ورنه طوفان حوادث
ببرد بنيادت |
| غزل شماره 19 تعداد ابيات 1 - 8 |
|
به جان خواجه و حق قديم و عهد درست
|
كه مونس دم
صبح مدعاى دولت تست
|
|
سر شك من كه ز طوفان نوح دست برد
|
ز لوح سينه نيارست نقش مهر تو شست |
|
بكن معامله اى وين دل شكسته بخر
|
كه با شكستگى ارزد به صد هزار درست |
|
زبان مور به آصف دراز گشت و رواست
|
كه خواجه خاتم جم ياوه كرد و باز نجست |
|
دلا طمع مبر از لطف بى نهايت دوست
|
چو لاف عشق زدى سر بباز چابك و چست |
|
به صدق كوش كه خورشيد زايد از نفست
|
كه از دروغ سيه روى گشت صبح نخست |
|
شدم ز دست تو شيداى كوه و دشت و هنوز
|
نمى كنى به ترحم نطاق سلسله سست |
|
مرنج حافظ و از دلبران حفاظ مجوى |
|
گناه باغ چه باشد
چو اين گياه نرست |
| غزل شماره 20 تعداد ابيات 1 - 6 |
|
در دير مغان آمد يارم قدحى در دست
|
مست از مى و ميخواران
از نرگس مستش مست
|
|
در نعل سمند او شكل مه نو پيدا
|
وز قد بلند او بالاى صنوبر پست |
|
شمع دل دمسازم بنشست چو او برخاست (8)
|
و افغان ز نظربازان برخاست چو او بنشست |
|
گر غاليه خوشبو شد در گيسوى او پيچيد
|
ور وسمه كمان كش گشت در ابروى او پيوست |
|
آخر به چه گويم هست از خود خبرم چون نيست
|
وز بهر چه گويم نيست با وى نظرم چون هست |
|
باز آى كه باز آيد عمر شده حافظ |
|
هر چند كه نايد باز
تيرى كه بشد از شست |
غزل شماره 40 - 21
| غزل شماره 21 تعداد ابيات 1 - 7 |
|
زلف آشفته و خوى كرده و خندان لب و مست
|
پيرهن چاك
و غزلخوان و صراحى در دست
|
|
نرگسش عربده جوى و لبش افسوس كنان
|
نيم شب دوش ببالين من آمد بنشست |
|
سر فرا گوش من آورد به آواز حزين
|
گفت اى عاشق ديرينه من خوابت هست ؟ |
|
عاشقى را كه چنين باده شبگير دهند
|
كافر عشق بود گر نشود باده پرست |
|
برو اى زاهد و بر درد كشان خرده مگير
|
كه ندادند جز اين تحفه به ما روز الست |
|
آن چه او ريخت به پيمانه ما نوشيديم
|
اگر از خمر بهشتست و گر از باده ء مست (9) |
|
خنده ء جام مى و زلف گره گير نگار |
|
اى بسا توبه كه
چون توبه ء حافظ بشكست |
| غزل شماره 22 تعداد ابيات 1 - 9 |
|
شكفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست
|
صلاى سر
خوشى اى صوفيان باده پرست (10)
|
|
اساس توبه كه در محكمى چو سنگ نمود
|
ببين كه جام زجاجى چه طرفه اش بشكست |
|
بيار باده كه در بارگاه استغناء
|
چه پاسبان و چه سلطان چه هوشيار و چه مست |
|
درين رباط دو در، چون ضرورتست
رحيل (11)
|
رواق و طاق معيشت چه سربلند و چه پست |
|
مقام عيش ميسر نمى شود بى رنج
|
بلى به حكم بلا بسته اند عهد الست |
|
به هست و نيست مرنجان ضمير و خوش ميباش
|
كه نيستى است سرانجام هر كمال كه هست |
|
شكوه آصفى و اسب باد و منطق طير
|
بباد رفت و از و خواجه هيچ طرف نبست |
|
به بال و پر مرو از ره كه تير پرتابى
|
هوا گرفت زمانى ولى به خاك نشست |
|
زبان كلك تو حافظ چه شكر آن گويد |
|
كه گفته ء سخنت
مى برند دست بدست (12) |
| غزل شماره 23 تعداد ابيات 1 - 7 |
|
مطلب طاعت و پيمان و صلاح از من مست
|
كه به پيمانه
كشى شهره شدم روز الست
|
|
من همان دم كه وضو ساختم از چشمه ء عشق
|
چار تكبير زدم يك سره بر هر چه كه هست |
|
مى بده تا دهمت آگهى از سر قضا
|
كه به روى كه شدم عاشق و از بوى كه مست |
|
به جز آن نرگس مستانه كه چشمش مرساد
|
زير اين تارم فيروزه كسى خوش ننشست |
|
جان فداى دهنش باد كه در باغ نظر
|
چمن آراى جهان خوشتر ازين غنچه نبست |
|
كمر كوه كم است از كمر مور اينجا
|
نااميد از در رحمت مشو اى باده پرست |
|
حافظ از دولت عشق تو سليمانى شد |
|
يعنى از
وصل تواش نيست به جز باد بدست |
| غزل شماره 24 تعداد ابيات 1 - 10 |
|
چو بشنوى سخن اهلدل مگو كه خطاست
|
سخن
شناس نه يى جان من خطا اين جاست(13)
|
|
سرم به دنيى و عقبى فرو نمى آيد
|
تبارك اللّه از اين فتنه ها كه در سرماست |
|
در اندرون من خسته دل ندانم كيست
|
كه من خموشم و او در فغان و در غوغاست |
|
دلم ز پرده برون شد كجائى اى مطرب
|
بنال هان كه از اين پرده كار ما به نواست |
|
مرا به كار جهان هرگز التفات نبود
|
رخ تو در نظر من چنين خوشش آراست |
|
نخفته ام بخيالى كه مى پزد دل من
|
خمار صد شبه دارم شرابخانه كجاست |
|
چنين كه صومعه آلوده شد ز خون دلم
|
گرم به باده بشوئيد حق به دست شماست |
|
از آن به دير مغانم عزيز مى دارند
|
كه آتشى كه نميرد هميشه در دل ماست |
|
چه ساز بود كه در پرده مى زد آن مطرب
|
كه رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست |
|
نداى عشق تو ديشب در اندرون دادند |
|
فضاى سينه ء حافظ
هنوز پر ز صداست |
| غزل شماره 25 تعداد ابيات 1 - 8 |
|
روزه يك سو شد و عيد آمد و دلها برخاست
|
مى ز
خمخانه به جوش آمد و مى بايد خواست
|
|
توبه زهد فروشان گران جان بگذشت
|
وقت رندى و طرب كردن رندان پيداست |
|
چه ملامت بود آن را كه چنين باده خورد
|
اين چه عيبست بدين بى خردى وين چه خطاست |
|
باده نوشى كه درو روى و ريائى نبود
|
بهتر از زهد فروشى كه درو روى و رياست |
|
ما نه رندان ريائيم و حريفان نفاق (14)
|
آن كه او عالم سرّست بدينحال گواست |
|
فرض ايزد بگزاريم و به كس بد نكنيم
|
و آن چه گويند روا نيست نگوئيم رواست (15) |
|
چه شود گر من و تو چند قدح باده خوريم
|
باده از خون رزانست نه از خون شماست |
|
اين چه عيبست كز آن عيب خلل خواهد بود |
|
ور بود نيز چه شد
مردم بى عيب كجاست (16) |
| غزل شماره 26 تعداد ابيات 1 - 9 |
|
اى نسيم سحر آرامگه يار كجاست
|
منزل آن مه عاشق كش عيار كجاست
|
|
شب تار است و ره وادى ايمن در پيش
|
آتش طور كجا موعد ديدار كجاست |
|
هر كه آمد به جهان نقش خرابى دارد
|
در خرابات بگوئيد كه هشيار كجاست |
|
آن كس است اهل بشارت كه اشارت داند
|
نكته ها هست بسى محرم اسرار كجاست |
|
هر سر موى مرا با تو هزاران كار است
|
ما كجائيم و ملامتگر بيكار كجاست |
|
باز پرسيد ز گيسوى شكن در شكنش
|
كاين دل غمزده سرگشته گرفتار كجاست |
|
عقل ديوانه شد آن سلسله ء مشكين كو
|
دل ز ما گوشه گرفت ابروى دلدار كجاست |
|
ساقى و مطرب و مى جمله مهياست ولى
|
عيش بى يار مهيا نشود يار كجاست |
|
حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج |
|
فكر
معقول بفرما گل بى خار كجاست |