next page

*** پاورقى ***
1 _ گويا حركت (روى ) در قوافى مرادف (بايى ) مجاز بوده و در كتب ادبى به آن اشاره نشده است مانند غزل بالا و قصيده بائيه منوچهرى :
چو از زلف شب باز شد تا بها        فرو مرد قنديل محرابها
به زير و بم شعر اعشى قيس        زننده همى زد به مضرابها
و كاس شربت على لذة        و اخرى تداويت منها بها
2 _ قزوينى : بآبى نخرد. بسيارى از نسخ بخورد، نخورد ولى متن اصح است . بتوضيحات رجوع فرماييد.
3 _ قزوينى : سوز سينه شبگير ما
سينه شبگير ما غلط است ، معنى سوز شبگير سينه هم از آن به دست نمى آيد.
4 _ حافظ خانلرى : صرفه يى نكند.
5 _ (در چنين )، شايد بهتر باشد.
6 _ اين بيت هم در آن غزل به احتمال نزديك به يقين نسخه به دل شعر پيش است :
چون پياله دلم از توبه كه كردم بشكست        همچو لاله جگرم بى مى و غمخانه بسوخت
7 _ قزوينى : (مراندل )
(مر) معمولا در حالت مفعولى به كار مى رود و به (را) ختم مى شود مانند اين بيت حكيم ناصرخسرو و نظاير آن :
سلام بر زمن اى باد مر خراسان را        مر اهل فضل و ادب را نه عالم و نادانرا
8 _ قزوينى : (دمسازم )
بمصراع ثانى توجه شود:
9 _ قزوينى : (و گر باده مست )
البته صحيح است ولى متن برابر با نسخه قديمى تر و فصيحتر است .
10 _ خانلرى وقت پرست
مضمون متن با:
(((صوفى ارباده باندازه خورد نوشش باد))) يا (((صوفيان واستدند از گروهى همه رخت )))
و نظاير آن مناسبتر است .
11 _ قزوينى : (ازين رباط)
روانتر و نزديكتر بذهن است متن برابر با خانلرى و قديمى تر است
12 _ قزوينى : (كه گفته سخنت )
گفته سخن حشوى قبيح است .
13 _ (نه يى دلبرا)
با (((اهل دل ))) مصراع اول مناسبتر است .
14 _ قزوينى : (ما نه رندان رياييم )
ريا با رندى نمى سازد
15 _ در اصل نسخه خلخالى : ور بگويند روا نيست بگوييم رواست
16 _ در اكثر نسخ باستثناى قزوينى اين بيت مقطع غزلست :
حافظ از عشق خط و خال تو سر گردانست        همچو پرگار ولى نقطه دل پابرجاست
17 _ قزوينى : (كاتش از حرقه سالوس )
(((خرقه ))) اشتباه نظر كاتب است
18 _ قزوينى (عكس خوى )
ولى تاب با تب و نيز با آفتاب مناسبتر است و عكس تقريبا فاقد معنى .
19 _ خانلرى : تا هر كسى به بوى نسيمى دهند جان .
20 _ قزوينى : (چه غمزه كرد)
متن قديمتر و با نعره در مصراع ثانى مناسبترست .
21 _ قزوينى : (چه پرده ساخت )
متن قديمتر است بدون تك كلمه (((پرده ))).
22 _ (مرا و سرو چمن را ز دل ببرد آرام )
متن برابرست با خانلرى و مجموعه يى كه در 782 فراهم آمده .
23 _ قزوينى : نرگس قباى .
24 _ در مجموعه مزبور اينطورست :
هم از نسيم تو روزى گشايشى يابد        چو غنچه هر كه دل اندر پى هواى تو بست
25 _ قزوينى : (تو خود وصال دگر)
متن برابر با حافظ خانلرى و مجموعه مذكور است .
26 _ (آخر)
بهتر ولى مخالف نسخ قديمست .
27 _ قزوينى : (محتاج قصه )
متن از نسخه قديمتر گرفته شده .
28 _ خانلرى : (آستانه )
قديمى تر است ولى بهتر نيست .
29 _ خانلرى : (علاج درد دل )
مفرح براى رفع ضعف است نه درد
30 _ قزوينى : (بلبل صبا)
استعاره نامناسبى است
31 _ قزوينى : اين
32 _ مرحوم رشيد ياسمى در رساله شرح حال سلمان ساوجى اين غزل را به سلمان نسبت داده كه آنرا در مثنوى جمشيد و خورشيد آورده است .
33 _ اشاره باوحدى و اين شعر اوست :
مده بشاهد دنيا عنان دل زنهار        كه اين عجوز عروس هزار داماد است
خواجو نيز همين مضمونرا با (((دل درين پيرزن عشوه گر دهر مبند))) ساخته و هيچيك توجه نكرده اند كه پيرزن نه عشوه گر مى شود نه صفت عروس به او مى برازد در حالى كه اصل مضمون از حضرت شيخ است و آن عيب را هم ندارد:
عروس ملك نكو روى دختريست ولى        بسر نمى برد اين سست مهر با
34 _ خانلرى : (آن عجوزه )
عجوز صفت مشبهه براى زنان سالمند است و نيازى به (((هاء))) تانيث ندارد.
35 _ خانلرى : (عهد وفا)
وفاى عهد صحيح است نه عهد وفا.
36 _ قزوينى : (بلبل به يدل )
متن قديمى تر است .
37 _ قزوينى : نازنين پسر و اين با مصراع دوم مناسبترست اما متن قديمى تر
38 _ اين بيت در نسخ قديم و قديمتر هست اما در قزوينى نيست .
39 _ خانلرى : زرنگ باده بشوييم خرقها در اشك
فصيحترست اما معنى بيت پيچيده مى شود.
40 _ قزوينى : خون افشان
برابر با نسخ قديمتر و صحيحتر است .
41 _ قزوينى : كه ريزه اش تناسب لفظى ريزه با پرويز بيشتر است اما كلمه قطره با پالودن حتى افشاندن مناسبتر مى نمايد.
42 _ كه فرياد دل
مناسبتر ولى متن قديمى ترست
43 _ قزوينى : ساقى ما كرد
44 _ قزوينى : چو عنقا
عيبى ندارد ولى متن قديمى تر است
45 _ قزوينى : مى ناب
هر دو خوب است و متن قديميتر.
46 _ قزوينى : بى محلست
متن قديميتر و بهتر است .
47 _ برخى از نسخ (به هيچ روى )
دور با شراب مناسبتر است .
48 _ قزوينى : ز ابناى عوام
متن مطابق با حافظ خانلرست
49 _ قزوينى : (زبان ناطقه در وصف شوق نالان است )
اولا كسى براى وصف اشتياق ناله نمى كند.
ثانيا زبان آنهم زبان ناطقه يا حاسه گويايى قادر بناليدن نيست .
ثالثا زبان نالان چه رابطه اى با كلك بريده زبان بيهوده گو دارد.
پاره اى از نسخ : زبان ناطقه در وصف شوق اولاست .
50 _ خانلرى و چاپ پيشين (رخ خرم ) كه با رعايت توالى صفات بنظر بهتر مى نمايد اما تناسب لب خندان با دل خرم بيشترست .
51 _ قزوينى : (حافظ اندر درد او)
اين جمله ثقيل است و بر زبان ملايم حافظ شبيه نيست .
52 _ نسخه خطى خلخالى : (درد بى درمان )
گمان مى كنم درست بوده و به غزل ديگر با قافيه (نون ) تعلق داشته ، تركيب درد بى آرام مفهوم مناسبى ندارد.
53 _ بسوخت عل
ديده با مصراع اول مناسبترست
54 _ اين بيت از قزوينى ساقط و در نسخ بسيار قديم موجودست .
55 _ قزوينى : ما هم اين هفته برون رفت و بچشمم ساليست
متن قديمى تر و موضوعا روشن تر است .
56 _ بچه طاقت ، بچه حيلت
اظهار عجز و ناتوانى از طرف عاشق بهتر از جستجوى حيله است .
57 _ قزوينى : همراه تو بودن
دلداده بدنبال معشوق مى رود.
58 _ قزوينى : همراه تو بودن
دلداده بدنبال معشوق مى رود.
59 _ (قادر حكمتست )
60 _ به اين صورت هم ضبط و مشهور شده است :
هركه خواهد گو بيا و هركه خواهد گو برو        گير و دار و حاجب و دربان در اين درگاه نيست
61 _ در پاره اى از نسخ : (بحريست بحر عشق )
كه با كلمه (كناره ) مناسبتر مى نمايد.
62 _ قزوينى : (ما را ز منع )
متن قديميتر و ظاهرا درستتر.
63 _ در بسيارى از نسخ بيتهاى اول و دوم درهم ادغام شده باين صورت در آمده است .
ناظر روى تو صاحب نظرى نيست كه نيست        بوى گيسوى تو در هيچ سرى نيست كه نيست
64 _ قزوينى : (نظرانند آرى )
آرى چيزى بر مطلب نمى افزايد.
65 _ قزوينى : (هر جا نزنند)
متن قديم ترست و نزديكتر بذهن امام حاشيه هم صحيح است و فاعل آن كسانى هستند كه ممكن است از رده در باد صبا بر از گيسوى يار پى برند و از آن گفتگو كنند.
66 _ قزوينى : (چه دانى كه كه خوبست )
متن قديم و از تنافر (((كه كه ))) نيز خاليست . در نامه شاه شجاع سلطان حسين جلايرى : (((كس چه داند كه پس پرده كه خوبست و كه زشت ))).
67 _ با احتمالى قوى اين بيت هم كه در بسيارى از نسخ آمده اصيل و از خواجه است :
باغ فردوس لطيفست و ليكن زنهار        تو غنيمت شمر اين سايه بيد و لب كشت
68 _ خانلرى : (آن صوفى قلندر)
اين تركيب را جايى نديده ام
69 _ قزوينى : (با محتسب بگوى )
انكار كار مدعى است نه محتسب
70 _ قزوينى : (گذرى خواهى كرد)
متن با ابيات ديگر و فعل (((برفت ))) سازگارتر است .
71 _ قزوينى :
حافظ چو آب لطف ز نظم تو مى چكد        حاسد چگونه نكته تواند بر آن گرفت
متن مطابق با حافظ خانلريست و حاشيه نيز باحتمال زياد از خواجه است كه يكى از آنها را بعدا ساخته .
72 _ قزوينى : (نامهربان مهر گسل )
مهر گسل حشواست و چيزى بر معنى نميافزايد.
73 _ خانلرى : بر مراد وزد
74 _ مثل اينست كه شعر مقطع را يكى از دوستداران خواجه ساخته است .
75 _ قزوينى : (ازين سيل اشكبار)
معنى ندارد اما با توجه به جزء دوم آن كه در بسيارى از نسخ به صورت چشم سيلبار يا اشك سليبار ضبط شده تصور مى كنم در اصل (((سيل وار))) بوده و كاتبان طبق مقررات فارسى (((واو))) را به (((باء))) بدل كرده اند. نسخه هاى متاخر: چشم اشكبار.
76 _ ترك من خوش ميخرامى پيش بالا ميرمت
77 _ گو خرامان شو كه
از متن بهتر و درست تر است .
78 _ قزوينى : (باشد ز لوح خال )
تصور لوح براى بينش كه مى دانى وسيع دارد، صحيح است اما براى خال كه نقطه اى بيش نيست استعارتى است غريب و نادل پسند. متن برابر با نسخ قديميتر است .
79 _ خانلرى : (چشم مست )
مسلما (چشمم مست ) بوده است .
80 _ قزوينى : (مى دهم هم )
گويا اشتباه از كاتب باشد.
81 _ اى دريغ از رازداران .
82 _ قزوينى : (در چمن در آيد) سرو در چمن ميرويد و بر مى آيد.
83 _ نسخ جديد:
ديريست كه
84 _ كش بجاى (كه ) همچنانكه گويند: افتادش يعنى افتاد
85 _ قزوينى : (عارف از خنده مى )
اولا عارف خام طبع نمى شود. ثانيا در نسخه اى از كتاب المعجم كه به سال 781 سمت تحرير يافته و نيز در نسخ قديم و قديمتر (عاشق از خنده مى ) نوشته اند.
86 _ قزوينى : (نقش نگارين )، متن قديميتر است .
87 _ قزوينى : (كز كجا سر غمش )
اين جمله معناى شعر را صورت مجازات مى بخشد و ما مى دانيم كه در سلك عرفا كسى را عاشق مى دانند كه زبان بريده و دهان بسته باشد چه :
آنكه را اسرار حق آموختند جججج بببب مهر كردند و دهانش دوختند
88 _ (ار خواهد)
89 _ قزوينى : (سرما فرو نيايد به كمان ابروى كس )
متن قديميتر و اندكى بهتر است .
90 _ خانلرى : (سر درد عشق )
دل دردمند نيازى به تحصيل درد ندارد.
91 _ قزوينى : (بقاى جاودانش )
معنى ابديت در كلمه بقا نهفته است و استعمال جاودان تا اندازه اى بى مورد مى شود.
92 _ قزوينى : (دهان تنگ شيرينش مگر ملك سليمانست .
تشبيه دهان تنگ يار به ملك پهناور سليمان بقدرى نابجاست كه نيازى به توضيح ندارد.
93 _ قزوينى : (چو آنش هست و اينش هست ).
94 _ قزوينى : (صبا بر آن )
دل بر زلف معشوقزوينى : (نمى نشيند بلكه در آن جاى مى گيرد، بمصراع دوم توجه فرمايند.
95 _ قزوينى : (صبا بر آن )
دل بر زلف معشوق نمى نشيند بلكه در آن جاى مى گيرد، به مصراع دوم توجه فرمايند
96 _ قزوينى : (كه حق صحبت مهر و وفا نگه دارد)
متن قديمى تر و فصيحترست
97 _ قزوينى : (ميگذرى )
مصراع دوم نشان مى دهد كه روى سخن با غايب است نه با حاضر
98 _ (تازه بآبى )
بهتر مى نمايد چه صفت تازه تر براى آب چندان مناسب نيست
99 _ در نسخ متاخر آن مصراع خشن و نادلپسند جاى خود را به اين مصراع لطيف و مطبوع داده است (((سحر با معجزه پهلو نزند دل خوش دار))).
100 _ اين غزل در جنگ مورخ 836 متعلق به آقاى سعيد نفيسى هست و در نسخه خلخالى نيست .
101 _ مى كس اين گمان .
102 _ اين بيت در جنگ مزبور نيست .
مشو فريفته رنگ و بو قدح در كش        كه زنگ غم ز دلت جز مى مغان نبرد
103 _ (در دل انداخت )
اين صورت صحيح تر و فاعل عشق روى گلست در بيت اول
104 _ تنعم در ميان .
105 _ در نسخ متاءخر: اى كبك خوشخرام كه خوش مى روى بناز مصراعى لطيف و بلند است اما در نسخ قديم حتى نسخه چاپ شده تاريخ حبيب السير به صورت متن است .
106 _ قزوينى : (نسبت دوست )
متن روانتر و قديمتر است .
107 _ اين بيت با اندك تغييرى در غزل 136 تكرار شده است .
108 _ در اغلب نسخ بيت زير مقطع غزل است :
حافظ حديث نغز تو از بس كه دلشكست        نشنيد كس كه از سر رغبت زبر نكرد
109 _ قزوينى : (دوش ز افغان من نخفت )
متن قديميتر و روانتر.
110 _ قزوينى : (كلك زبان بريده )
اولا زبان بريده ترك سر كرده است ثانيا تركيب زبان كشيده بمعنى زبان دراز هم قديميتر و زيباتر است .
111 _ شد بر محتسب
112 _ در نسخه اى كهنسال كه دوستى آن را بعاريت برد و باز نفرستاد آن مصراع چنين بود:
گوهرى را كه ببر داشت صدف در همه عمر
كه با مطلع كاملا سازگار بود
اما اكثر حافظ دوستان از جمله آقاى دشتى معتقد بودند كه صورت معروف مناسبتر است .
113 _ قزوينى : (خدا را مى كرد)
خدا را در مقام تمنى و استغاثه به كار مى رود.
خدا را محتسب ما را به فرياد دف و نى بخش .
114 _ در پاره اى از نسخ اين بيت در مقطع و مصراع اولش اين است :
(گرت ز نور رياضت خبر شود حافظ)
115 _ خواجه در اين شاهكار كم نظير به قصيده اى از كمال اسماعيل و غزلى از مولانا نظرى داشته كه در مقدمه توضيح خواهد شد.
116 _ قزوينى : (گل نسرين )
117 _ اين بيت از نسخه خانلرى گرفته شد.
118 _ (من آن شاخ صنوبر را ز باغ سينه بركندم )
بر متن رجحان دارد.
119 _ بيت زير كه فقط در نسخه خلخالى وارد غزل شده به احتمال قوى نسخه بدل شعر دوم است :
بيا اى ساقى گلرخ بياور باده رنگين        كه فكرى در درون ما از اين بهتر نمى گيرد
120 _ (غلط گفتم كه يك موجش بصد گوهر نمى ارزد)
خيلى بهتر است .
121 _ قزوينى : (خنجر گزاران )
122 _ از اينجا تا آخر غزل در نسخه خطى خلخالى نبوده بنده نيز در چاپهاى گذشته نسبت آنها را به حافظ تاءييد نموده بودم .
123 _ خانلرى : (هواخواهى )
124 _ (با سر زلفت )
125 _ قزوينى : (اين زمان سر به ره )
126 _ قزوينى : (عين عنايت )
عنايت از حيث معنى مناسبتر است و از تكرار قافيه جلوگيرى مى كند.
127 _ قزوينى : (حكيمى مى گفت )
از لحاظ معنى فرقى ندارد اما اعتراض فقيه معقولتر از حكيم است .
128 _ (حافظ ار مست بود)
موارد بالا عموما از نسخه قديمتر گرفته شده .
129 _ قزوينى : (گر شرابش ز كف ساقى مهوش باشد)
متن قديمتر و متين تر است زيرا كه ساقى در آن شخص معين نيست نه هر مهوشى كه شايد فاقد ارزش معنوى هم باشد.
130 _ خانلرى : (شعر خوش انگيزد)
شعر ترهم طرى و خوشست و به همين نظر حافظ بارها آن را به كار برده است .
131 _ اين شعر لطيف هم كه در هيچ نسخه كهنسالى ديده نمى شود در آن غزل است :
شبى ليلى به مجنون گفت كاى محبوب بى همتا        ترا عاشق شود پيدا ولى مجنون نخواهد شد
132 _ قزوينى : (جام اسكندر)
اسكندر جام نداشته و اين صورت هم جز در نسخه خلخالى نبوده است .
133 _ دل سوى دلدار
بنظر بهتر مى آيد.
134 _ قزوينى : از آب ديده
غزل شاديانه است و با گريه مناسبتى ندارد. متن هم قديمتر است .
135 _ آقاى خانلرى در رساله (چند نكته ) كلمه تحمل را درين بيت ناروا و لغت تجمل را بجا دانسته اند اما بنظر بنده صبر و دل و هوش اسباب تجمل نيست و شعر ديگريرا هم كه به آن مثل زده اند با اين تفاوت دارد.
136 _ قزوينى : (لطف خداداد)
به نظر بنده لطف خداداد در اينجا لطفى ندارد.
137 _ (قافله بس آب كشيد)
138 _ قزوينى : (لطف او بين كه به لطف )
تكرار كلمه لطف حشوى ناپسند است متن از رساله آقاى دكتر خانلرى گرفته شده .
139 _ در نسخ متاءخر:
(در هوا چند معلق زنى و جلوه كنى )
140 _ قزوينى : (دل در وفاى صحبت )
متن قديمتر و بهترست
141 _ قزوينى : (بخود مخند)
در اين مورد پسته بايد به خود بخندد يا لب از خنده ببندد اگر در نسخه يى (((بخود بخند))) ديده شود البته اصح و اولى از (((دگر مخند))) خواهد بود.
142 _ آينه چهره .
143 _ قزوينى : (در آن سم سمند)
رويرا بر سم سمند مى توان ماليد را ما نه در سم سمند نه .
144 _ در نسخ متاءخر: (نه هر كه سر نتراشد)
اما اصح همان صورت متن است چه كه به قول حضرت شيخ : (((ظاهر درويشى جامه ژنده است و موى سترده و حقيت آن دل زنده است و نفس مرده ))).
145 _ در نسخ قديمى : (خرقه پوشان دگر مست گذشتند و گذشت )
و اين به نظر بنده بهتر و پرمغزتر است زيرا كه محتسب خود مامور اجراى اوامر شرعى شيخ است و بايد از فسق جلوگيرى كند پس چگونه شيخ شد و كدام فسق را از ياد برد.
146 _ قزوينى : (شيوه تو نشدش )
مرجمع ضمير چشم است نه صاحب چشم
147 _ قزوينى : (همه جا در در و ديوار)
اگر (((در))) به جاى (((بر))) درست هم باشد تنافر لفظى (((در در))) از زبان صيقلى شده حافظ بعيدست .
148 _ خانلرى : (ساغر و پيمانه )
متن عميق تر است .
149 _ قزوينى : (شكر ايزد كه )
با اين صورت رابطه دو مصراع قطع مى شود و موجبى براى رقص صوفيان باقى نمى ماند. مرحوم علامه خود در غلطنامه احتمال داده اند كه صورت بالا كه در چاپ خلخالى و پژمان آمده است اقرب به صواب باشد.
150 _ خانلرى : (شعر خوش )
اولا حافظ كلمه اى را در يك مصراع تكرار مى كند ثانيا شعر تر از جمله تركيبها و وصفهايى است كه بارها در شعر خواجه بكار رفته است .
151 _ خانلرى : (خاصه وقتى كه )
به نظر بنده كلمه وقت در (((رقص ))) مضمرست و چيزى هم بر مطلب نمى افزايد.
152 _ قزوينى : (خمار كشت )
كشته كه مداواپذير نيست متن مطابق با نسخ قديم از جمله خانلريست .
153 _ قزوينى : (بساز پرده )
متن طبق نسخ قديم است .
154 _ قزوينى : (رنج پيش آيد)
متن فصيحتر و برابر با نسخه هاى قديم تر است .
155 _ قزوينى : (عقل و فضل )
فضل در اصل به معنى برتريست و از جمله اسباب لازم براى درك رموز حكمت نيست اما علم هست .
156 _ (مباد كس )
از متن كه صورت نفرين دارد بهتر است .
157 _ (چو ياد وقت شباب و زمان شيب كند)
صورت صحيح مصراع بالا است ولى در نسخ متاءخر.
158 _ قزوينى : (بر او در زند از قصه )
غلط نيست ولى متن فصيح تر و بهتر است چه در موقعى كه فعلى متمم فعل ديگر مى شود معمولا به صورت مصدر مرخم به كار مى رود.
159 _ اين بيت را كه در اكثر نسخ نيست مرحوم علامه به متن افزوده اند.
شد لشكر غم بى عدد از بخت مى خواهم مدد        تا فخر دين عبدالصمد باشد كه غمخوارى كند
160 _ قزوينى : (با همه عطف دامنت )
عطف به معنى كناره و حاشيه دامن در نظم و نثر فراوان بكار رفته است اما در اينجا (عطر دامن ) مناسبتر و مطابق با جميع نسخ خطى است باسنثناء نسخه مرحوم خلخالى چنانكه علامه نيز به آن اشاره فرموده اند.
161 _ اين بيت را مرحوم قزوينى به متن افزوده اند:
دستخوش جفا مكن آب رخم كه فيض ابر        بى مدد سرشك من در عدن نمى كند
162 _ بى بصران .
163 _(وصف رخساره خورشيد ز خفاش مپرس ) به نظر بهتر مى آيد.
164 _چه باك
ظاهرا بهتر است اما چه شد هم به معنى چه شود است (ماضى بجاى مضارع )
165 _ قزوينى :(ز زير زلف )
مگر زلف را بر بالا نگه داشته اند تا وى از زير آن بگذرد؟
166 _ قزوينى : چه سوگوار
167 _قزوينى : (چه بيقرارند)
صورتهاى 2 و 3 قزوينى تناسب مضامين را مختل ساخته چه بيقرارى ملازم زلف است و سوگوارى نيز با رنگ (((بنفشه زار))) تناسب دارد.
168 _ خانلرى : اى پيك
169 _ اصل كل وصل است ليكن اهل راز
مصراع بدى نيست .
170 _ مقطع غزل در حافظ خانلرى اين است :
رو نمايد آفتاب دولتت        گر چو شمعت آينه رخشان كند.
در برخى نسخ (((آفتاب طلعتش ))) (((گر چو صبح آيينه ات )))
171 _ اين بيت در نسخه هاى قديمى و خانلرى هست اما قزوينى فاقد آن است .
172 _ بيت زير در نسخه هاى قديمتر نيز آمده اما بايد از آثار دور ريخته خواجه باشد:
خانه خالى كن دلا تا منزل سلطان (جانان ) شود        كاين هوسناكان دل و جان جاى لشكر (ديگر) مى كنند
173 _ (تكفير مى كنند)
چون در اغلب نسخ قديم تعزير آمده صورت متن اختيار شد البته باده خوارى هم مستوجب تكفير نيست .
174 _ قزوينى : تا حريفان همه خون از مژه ها بگشايند
صورت متن با مصراع اول تناسبى خاص
175 _ قزوينى : تا همه مغبچگان زلف دو تا
اگر اين مصرع ضميمه شعر پيشين نمى شد در اينجا خالى از تناسب نبود امام متن به مراتب از آن بهتر است و گريستن لازمه تعزيت
176 _ قزوينى : (همچو روز بقا هفته اى )
بديهى است كه روز نمى تواند هفته آن هم چند هفته بشود، دور گل با دور بقا نيز تناسب بيشتر دارد.
177 _ قزوينى : (چشمم آندم كه ز شوق تو نهد سر به لحد)
اولا چشم سر بر لحد نمى گذارد ثانيا چشم به صورت مستعار هم سرى ندارد كه بر لحد بگذارد (((آن شب ))) نيز با صبح قيامت تضادى دارد كه (((آندم ))) ندارد، بنابر اين مقدارى از لطف سخن هم كاسته مى شود. 178 _ قزوينى : (دستم اندر دامن ساقى )
دست در ساعد مناسبتر است .
179 _ اين بيت در نسخه اى است كه دكتر غنى نگارش آن را در حدود سال هزار حدس زده اند و متعلق به شاعر فاضل فقيد صهبا (مجدزاده ) بوده است و آن تنها شعرى است كه خواجه در حيات و به مدح شاه ابواسحق سروده است .
180 _(در رهش مشعلى )
به نظر بهتر مى آيد زيرا كه چراغ و مشعل را در پيش رو و براى راهنمايى مى كشند نه در پى .
181 _ مرحوم علامه اين شعر را كه در نسخه مورد اعتماد ايشان و بسيارى از نسخ ديگر هم نبوده است به متن افزوده اند:
گر نكردى نصرت دين شاه يحيى از كرم        كار ملك و دين ز نظم و اتساق افتاده بود
182 _ نسخه كتابخانه مجلس :
آتش فكند در دل مرغان نسيم باغ        زانداغ سر بمهر كه در جان لاله بود
183 _ قزوينى : (يك بيت از آن قصيده )
كدام قصيده ؟
184 _ در بسيارى از نسخ : (پيشه او)
گويا نويسنده كلمه (شيوه ) را در شعر بعد ديده و نگاشته است .
185 _ قزوينى : (برين جان پريشان )
جان پريشان كاردان ؟ در نسخ متاءخر: (بحال اين پريشان رحمت آريد)
186 _ اين شعر هم در برخى از نسخه هاى قديمى ضبط شده و گويا از خواجه باشد:
دلا چو پير شدى حسن و نازكى مفروش        كه اين معامله در عالم شباب رود
187 _ چاپ خلخالى و بتبع او چاپ هاى بنده (همه بر خاتمتست ) مرحوم قزوينى ضمن باز نمودن اشتباهات چاپى خلخالى در صفحه (س ) مرقوم فرموده اند (صواب بطبق نسخه اصلى چنين است :
حكم مستورى و مستى همه بر خاتم تست
و آنطور كه چاپ شده تصحيف بسيار قبيحى است از كاتب طبع به كلام با آن هيچ معنى ندارد)
اما به نظر حقير تبديل (خاتم توست ) به (خاتمتست ) اگر تصحيف باشد قبيح نيست و اگر قبيح باشد بى معنى نيست چه از آن صورت هم اينطور مستفاد مى شود كه حكم مستورى و مستى بسته بخاتمت و انجام كار است و (كسى نداسنت كه آخر بچه حالت ب
188 _ آقاى خانلرى اين عزل را كه در نسخ قديم ديوان ناصر بخارايى ديده اند از آن شاعر دانسته و كلمه (سرگردان ) را در بيت مقطع مؤ يد آن نسبت و منطبق با زندگانى بى آرام عزلسراى مذكور شمرده اند.
189 _ اين شعر در نسخ قديم از جمله خانلرى هست و در قزوينى نيست .
190 _ در بعضى از نسخ اين شعر مبدل بدو بيت شده كه در نسخه خانلرى يكى از آنها موجود و اينست :
آن سركشى كه در سر سرو بلند تست        كى با تو دست كوته ما در كمر شود
نسخه ديگر (زان سركشى ) و بهترست . ابيات زير هم پاره اى از نسخ ديده مى شود كه بيت اول معروست :
روزى اگر غمى رسدت تنگدل مباش        روشكر كن مبادا كه از بد بتر شود
ايدل صبور باش و مخور غم كه عاقبت        اينشام صبح گردد واين شب سحر شود.
191 _ قزوينى : (ديو مسلمان نشود)
اين صورت ناصوابست اعم از آنكه مسلمانى بمعناى مصطلح يعنى پيروى از شريعت غراى محمدى باشد يا بمفهوم ديگر يعنى ديندارى و اعتقاد بخداى فرد واحد. داستان انگشترين سليمان و ربوده شدن آن بوسيله ديوى موسوم به صخر يا صخرة معروفست و تناسب ديو با سليمان هم چندان بديهيست كه حاجتى بتوضيح ندارد.
192 _ قزوينى : (بر نقش نگينم )
نقش نگين ، خود عكس است نه عكس پذير.
متن از نسخه قديمتر گرفته شده است .
193 _ قزوينى : (مى شدم ).
متن اصح است
194 _ خانلرى : (مفلسى حيف است و)
بنظر آقاى دكتر اينصورت اصح و ارجح است .
195 _ سه بيت قبل از مقطع در قزوينى نيست ولى در نسخ قديم از جمله خانلرى هست و مقطع نيز در نسخه خانلرى چنين است :
شراب نوش كن و جام زر بحافظ ده
كه پادشه بكرم جرم صوفيان بخشيد اين شعر با موضوع غزل چندان تناسبى ندارد.
196 _ به غزل شماره 36 بيت چهارم و حاشيه آن رجوع فرماييد.
197 _ (سبز و سرخ گل )
اگر تصرف ديگران هم باشد ريباست .
اين ابيات هم در بسيارى از نسخ هست و بايد از خواجه باشد مخصوصا بيت اول :
صبر و ظفر هر دو دوستان قديمند        بر اثر صبر نوبت ظفر آيد
بگذرد اين روزگار تلختر از زهر        بار دگر روزگار چون شكر آيد
198 _ قزوينى : (گفتا ز خوبرويان )
عيبى ندارد ولى متن قديمتر و داراى تناسب ماه با مهر
199 _ قزوينى : (كز باد صبح خيزد) متن قديم است و با توجه به نسخه بدلهاى (باغ عيش و باغ خلد) صحيحتر مى نمايد.
200 _ از مطلع غزل كه بگذريم ديگر شعر خوبى در اين قطعه نيست و بگفتار خواجه شباهت ندارد مخصوصا بيت چهارم كه بسيار سست است .
201 _ قزوينى اين غزل مشهور را ندارد و ما آنرا از جنگ مورخ 836 نفيسى و ديوان مورخ 854 كتابخانه مجلس گرفته ايم .
202 _ منزلگه مقصود
203 _ قزوينى : (ايشاه حسن چشم بحال گدا فكن )
متن قديمتر و روانتر است .
204 _ قزوينى : (نه امروز مى خوريم )
كشيدن براى 0 زير خرقه ) بهت
205 _ قزوينى : (فرخنده آنكسى كه بسمع ) متن قديمترست و گمان هم نميكنم كه صفت فرخنده در مورد انسان بكار رفته باشد.
206 _ قزوينى : (بدين قصه اش )
در چاپهاى پيش متذكر شده ام كه قصه شبرا كوتاه مى كند و خواجه از معاشران مى خواهد كه گيسوى يار را بدامان شب (شبى كه خوشست ) بدوزند و آن را درازتر سازند. متن موافق است با نسخ قديم از جمله خانلرى .
207 _ منظور عيد فطر است كه مقارن با اواخر ارديبهشت بوده .
208 _ اين بيت هم در آن غزلست كه با فكر خواجه مباينت دارد:
چو ذكر خير طلب ميكنى سخن اينست        كه در بهاى سخن سيم وزر دريغ مدار
209 _ خانلرى : بجايى نرسيد
210 _ (ديدار بيار)
باحتمال قوى در اصل چنين بوده .