next page

fehrest page

back page

گفت اگر در سر تو شور من است از تو من يك سر مو نگذارم
منم آن شمع كه در آتش خود هر چه پروانه بود بسپارم
گفتمش هر چه بسوزى تو ز من دود عشق تو بود آثارم
راست كن لاف مرا با ديده جز چنان راست نيايد كارم
من ز پرگار شدم وين عجب است كاندر اين دايره چون پرگارم
ساقى آمد كه حريفانه بده گفتم اينك به گرو دستارم
غلطم سر بستان ليك دمى مددم ده قدرى هشيارم
آن جهان پنهان را بنما كاين جهان را به عدم انگارم

من اگر پرغم اگر شادانم عاشق دولت آن سلطانم
تا كه خاك قدمش تاج من است اگرم تاج دهى نستانم
تا لب قند خوشش پندم داد قند رويد بن هر دندانم
گلم ار چند كه خارم در پاست يوسفم گر چه در اين زندانم
هر كى يعقوب من است او را من مونس زاويه احزانم
در وصال شب او همچو نيم قند مى نوشم و در افغانم
پاى من گر چه در اين گل مانده ست نه كه من سرو چنين بستانم
ز جهان گر پنهانم چه عجب كه نهان باشد جان من جانم
گر چه پرخارم سر تا به قدم كورى خار چو گل خندانم
بوده ام مومن توحيد كنون مومنان را پس از اين ايمانم
سايه شخصم و اندازه او قامتش چند بود چندانم
هر كى او سايه ندارد چو فلك او بداند كه ز خورشيدانم
قيمتم نبود هر چند زرم كه به بازار نيم در كانم
من درون دل اين سنگ دلان چون زر و خاك به كان يك سانم
چونك از كان جهان بازرهم زان سوى كون و مكان من دانم

من از اين خانه به در مى نروم من از اين شهر سفر مى نروم
منم و اين صنم و باقى عمر من از او جاى دگر مى نروم
به خدا طوطى و طوطى بچه ام جز سوى تنگ شكر مى نروم
يك زمانى كه ز من دور شود جز كه در خون جگر مى نروم
گر جهان بحر شود موج زند من بجز سوى گهر مى نروم
بلبل مستم و در باغ طرب جز به سوى گل تر مى نروم
در سرم بوى ميى افتاده ست تا چو مى جز كه به سر مى نروم
اين چنين باغ و چنين سرو و چمن جاى آن هست اگر مى نروم

من اگر پرغم اگر خندانم عاشق دولت آن سلطانم
هوس عشق ملك تاج من است اگرم تاج دهى نستانم
رنگ شاخ گل او برگ من است زانك من بلبل آن بستانم
جز كه بر خاك درش ننشينم جز كه در جان و دلش ننشانم
روز و شب غرقه شير و شكرم در گل و ياسمن و ريحانم
گر خراب است جهان گر معمور من خراب ويم اين مى دانم
نظرى هست ملك را بر من گر چه با خاك زمين يك سانم
زر با خاك درآميخته ام باش در كوره روم در كانم

من كه حيران ز ملاقات توام چون خيالى ز خيالات توام
به مراعات كنى دلجويى اه كه بى دل ز مراعات توام
ذات من نقش صفات خوش توست من مگر خود صفت ذات توام
گر كرامات ببخشد كرمت مو به مو لطف و كرامات توام
نقش و انديشه من از دم توست گويى الفاظ و عبارات توام
گاه شه بودم و گاهت بنده اين زمان هر دو نيم مات توام
دل زجاج آمد و نورت مصباح من بى دل شده مشكات توام
اى مهندس كه تو را لوحم و خاك چون رقم محو تو و اثبات توام
چه كنم ذكر كه من ذكر توام چه كنم راى كه رايات توام
سنريهم شد و فى انفسهم هم توام خوان كه ز آيات توام

من از اين خانه به در مى نروم من از اين شهر سفر مى نروم
منم و اين صنم و باقى عمر من از او جاى دگر مى نروم
خاكيان رو به اثر آوردند من ز اثيرم به اثر مى نروم
اى دو ديده ز نظر دورم كن من چو ديده به نظر مى نروم
بخت من زير و زبر كرد غمش چون فلك زير و زبر مى نروم
خانه چرخ و زمين تاريك است من ز خرگاه قمر مى نروم
گر چو خورشيد مرا تيغ زند من ز تيغش به سپر مى نروم
بس بود عشق شهم تاج و كمر من سوى تاج و كمر مى نروم
گم كنم خويش در اوصاف ملك من در اوصاف بشر مى نروم
عشق او چون شجر و من موسى من گزافه به شجر مى نروم
زان شجر خواند يكى نور مرا ور نه من بهر خضر مى نروم
چون شجر خوش بكشم آب حيات من چو هيزم به سفر مى نروم
شمس تبريز كه نور سحر است جز به نورش به سحر مى نروم

اى مطرب اين غزل گو كى يار توبه كردم از هر گلى بريدم وز خار توبه كردم
گه مست كار بودم گه در خمار بودم زان كار دست شستم زين كار توبه كردم
در جرم توبه كردن بوديم تا به گردن از توبه هاى كرده اين بار توبه كردم
اى مى فروش اين ده ساغر به دست من ده من ننگ را شكستم وز عار توبه كردم
مانند مست صرعم بيرون ز چار طبعم از گرم و سرد و خشكى هر چار توبه كردم
اى مطرب الله الله مى بى رهم تو بر ره بردار چنگ مى زن بر تار توبه كردم
ز انديشه هاى چاره دل بود پاره پاره بيچارگى است چاره ناچار توبه كردم
بنماى روى مه را خوش كن شب سيه را كز ذوق آن گنه را بسيار توبه كردم
گفتم كه وقت توبه ست شوريده اى مرا گفت من تايب قديمم من پار توبه كردم
بهر صلاح دين را محروسه يقين را منكر به عشق گويد ز انكار توبه كردم

گفتم كه عهد بستم وز عهد بد برستم گفتا چگونه بندى چيزى كه من شكستم
با وى چو شهد و شيرم هم دامنش بگيرم اما چگونه گيرم چون من شكسته دستم
خود دامنش نگيرد الا شكسته دستى اكنون بلند گردم كز جور كرد پستم
تا من بلند باشم پستم كند به داور چون نيست كرد آنگه بازآورد به هستم
اى حلقه هاى زلفش پيچيده گرد حلقم افغان ز چشم مستش كان مست كرد مستم
آمد خيال مستش مستانه حمله آورد چندان بهانه كردم وز دست او نرستم
حلقه زدم به در بر آواز داد دلبر گفتا كه نيست اين جا يعنى بدان كه هستم
گفتم كه بنده آمد گفت اين دم تو دام است من كى شكار دامم من كى اسير شستم
گفتم اگر بسوزى جان مرا سزايم اى بت مرا بسوزان زيرا كه بت پرستم
من خشك از آن شدستم تا خوش مرا بسوزى چون تو مرا بسوزى از سوختن برستم
هر جا روى بيايم هر جا روم بيايى در مرگ و زندگانى با تو خوشم خوشستم
اى آب زندگانى با تو كجاست مردن در سايه تو بالله جستم ز مرگ جستم

گر جان منكرانت شد خصم جان مستم اندر جواب ايشان خوبى تو بسستم
در دفع آن خيالش وز بهر گوشمالش بنمايمش جمالت از دور من برستم
گويد كه نيست جوهر وز منش نيست باور زان نيست اى برادر هستم چنانك هستم
دوش از رخ نگارى دل مست گشت بارى تا پيش شهريارى من ساغرى شكستم
من مست روى ماهم من شاد از آن گناهم من جرم دار شاهم نك بشكنيد دستم
بس رندم و قلاشم در دين عشق فاشم من ملك را چه باشم تا تحفه اى فرستم
دل دزد و دزدزاده بر مخزن ايستاده شه مخزنش گشاده چون دست دزد بستم
اى بى خبر ز شاهى گويى كه بر چه راهى من مى روم چو ماهى آن سو كه برد شستم
شمس الحق است رازم تبريز شد نيازم او قبله نمازم او نور آب دستم

رفتم ز دست خود من در بيخودى فتادم در بيخودى مطلق با خود چه نيك شادم
چشمم بدوخت دلبر تا غير او نبينم تا چشم ها به ناگه در روى او گشادم
با من به جنگ شد جان گفتا مرا مرنجان گفتم طلاق بستان گفتا بده بدادم
مادر چو داغ عشقت مى ديد در رخ من نافم بر آن بريد او آن دم كه من بزادم
گر بر فلك روانم ور لوح غيب خوانم اى تو صلاح جانم بى تو چه در فسادم
اى پرده برفكنده تا مرده گشته زنده وز نور رويت آمد عهد الست يادم
از عشق شاه پريان چون ياوه گشتم اى جان از خويش و خلق پنهان گويى پرى نژادم
تبريز شمس دين را گفتم تنا كى باشى تن گفت خاك و جان گفت سرگشته همچو بادم

صد بار مردم اى جان وين را بيازمودم چون بوى تو بيامد ديدم كه زنده بودم
صد بار جان بدادم وز پاى درفتادم بار دگر بزادم چون بانگ تو شنودم
تا روى تو بديدم از خويش نابديدم اى ساخته چو عيدم وى سوخته چو عودم
دامى است در ضميرم تا باز عشق گيرم آن باز بازگونه چون مرغ درربودم
اى شعله هاى گردان در سينه هاى مردان گردان به گرد ماهت چون گنبد كبودم
آن ساعت خجسته تو عهدها ببسته من توبه ها شكسته بودم چنانك بودم
عقلم ببرد از ره كز من رسى تو در شه چون سوى عقل رفتم عقلم نداشت سودم

اندر دو كون جانا بى تو طرب نديدم ديدم بسى عجايب چون تو عجب نديدم
گفتند سوز آتش باشد نصيب كافر محروم ز آتش تو جز بولهب نديدم
من بر دريچه دل بس گوش جان نهادم چندان سخن شنيدم اما دو لب نديدم
بر بنده ناگهانى كردى نثار رحمت جز لطف بى حد تو آن را سبب نديدم
اى ساقى گزيده مانندت اى دو ديده اندر عجم نيامد و اندر عرب نديدم
زان باده كه عصيرش اندر چرش نيامد وان شيشه كه نظيرش اندر حلب نديدم
چندان بريز باده كز خود شوم پياده كاندر خودى و هستى غير تعب نديدم
اى شمس و اى قمر تو اى شهد و اى شكر تو اى مادر و پدر تو جز تو نسب نديدم
اى عشق بى تناهى وى مظهر الهى هم پشت و هم پناهى كفوت لقب نديدم
پولادپاره هاييم آهن رباست عشقت اصل همه طلب تو در تو طلب نديدم
خامش كن اى برادر فضل و ادب رها كن تا تو ادب بخواندى در تو ادب نديدم
اى شمس حق تبريز اى اصل اصل جان ها بى بصره وجودت من يك رطب نديدم

خواهم كه كفك خونين از ديگ جان برآرم گفتار دو جهان را از يك دهان برآرم
از خود برآمدم من در عشق عزم كردم تا همچو خود جهان را من از جهان برآرم
زنار نفس بد را من چون گلوش بستم از گفت وارهم من چون يك فغان برآرم
والله كشانم او را چندان به گرد گردون كز جان دودرنگش آتش عيان برآرم
اى بس عروس جان را روبند تن ربايم وز عشق سركشان را از خان و مان برآرم
اين جمله جان ها را در عشق چنگ سازم وز چنگ بى زبان من سيصد زبان برآرم
پر كرد شمس تبريز در عشق يك كمانى كز عشق زه برآيد چون آن كمان برآرم

يا رب چه يار دارم شيرين شكار دارم در سينه از نى او صد مرغزار دارم
قاصد به خشم آيد چون سوى من گرايد گويد كجا گريزى من با تو كار دارم
من دوش ماه نو را پرسيدم از مه خود گفتا پيش دوانم پا در غبار دارم
خورشيد چون برآمد گفتم چه زردرويى گفتا ز شرم رويش رنگ نضار دارم
اى آب در سجودى بر روى و سر دوانى گفتا كه از فسونش رفتار مار دارم
اى ميرداد آتش پيچان چنين چرايى گفتا ز برق رويش دل بى قرار دارم
اى باد پيك عالم تو دل سبك چرايى گفتا بسوزد اين دل گر اختيار دارم
اى خاك در چه فكرى خاموشى و مراقب گفتا كه در درونه باغ و بهار دارم
بگذر از اين عناصر ما را خداست ناصر در سر خمار دارم در كف عقار دارم
گر خواب ما ببستى بازست راه مستى مى دردهد دودستى چون دستيار دارم
خاموش باش تا دل بى اين زبان بگويد چون گفت دل نيوشم زين گفت عار دارم

من پاكباز عشقم تخم غرض نكارم پشت و پناه فقرم پشت طمع نخارم
نى بند خلق باشم نى از كسى تراشم مرغ گشاده پايم برگ قفص ندارم
من ابر آب دارم چرخ گهرنثارم بر تشنگان خاكى آب حيات بارم
موسى بديد آتش آن نور بود دلخوش من نيز نورم اى جان گر چه ز دور نارم
شاخ درخت گردان اصل درخت ساكن گر چه كه بى قرارم در روح برقرارم
من بوالعجب جهانم در مشت گل نهانم در هر شبى چو روزم در هر خزان بهارم
با مرغ شب شبم من با مرغ روز روزم اما چو باخود آيم زين هر دو بركنارم
آن لحظه باخود آيم كز محو بيخود آيم شش دانگ آن گهم كه بيرون ز پنج و چارم
جان بشر به ناحق دعويش اختيار است بى اختيار گردد در فر اختيارم
آن عقل پرهنر را بادى است در سر او آن باد او نماند چون باده اى درآرم

بازآمدم خرامان تا پيش تو بميرم اى بارها خريده از غصه و زحيرم
من چون زمين خشكم لطف تو ابر و مشكم جز رعد تو نخواهم جز جعد تو نگيرم
خوشتر اسيرى تو صد بار از اميرى خاصه دمى كه گويى اى خسته دل اسيرم
خاكى به تو رسيده به از زرى رميده خاصه دمى كه گويى اى بى نوا فقيرم
از ماجرا گذر كن گو عقل ماجرا را چنگ است ورد و ذكرم باده ست شيخ و پيرم
اى جان جان مستان اى گنج تنگدستان در جنت جمالت من غرق شهد و شيرم
من رستخيز ديدم وز خويش نابديدم گر چون كمان خميدم پرنده همچو تيرم
خاكى بدم ز بادت بالا گرفت خاكم بى تو كجا روم من اى از تو ناگزيرم
اى نور ديده و دين گفتى به عقل بنشين اى پرده ها دريده كى مى هلى ستيزم
من بنده الستم آن تو بوده استم آن خيره كش فراقت مى راند خير خيرم
كى خندد اين درختم بى نوبهار رويت كى دررسد فطيرم تا نسرشى خميرم
تا خوان تو بديدم آزاد از ثريدم تا خويش تو بديدم از خويش خود نفيرم
از من گذر چو كردى از عقل و جان گذشتم در من اثر چو كردى بر گنبد اثيرم
در قعده ام سلامى اى جان گزين من كن تا بى سلام نبود اين قعده اخيرم
من كف چرا نكوبم چون در كف است خوبم من پا چرا نكوبم چون بم شده ست زيرم
تبريز شمس دين را از ما رسان تو خدمت خدمت به مشرقى به كز روش مستنيرم

پيش چنين جمال جان بخش چون نميرم ديوانه چون نگردم زنجير چون نگيرم
چون باده تو خوردم من محو چون نگردم تو چون ميى من آبم تو شهد و من چو شيرم
بگشا دهان خود را آن قند بى عدد را عذر ار نمى پذيرى من عشوه مى پذيرم
دانى كه از چه خندم از همت بلندم زيرا به شهر عشقت بر عاشقان اميرم
با عشق لايزالى از يك شكم بزادم نوعشق مى نمايم والله كه سخت پيرم
آن چشم اگر گشايى جز خويش را نشايى ور اين نظر گشايى دانى كه بى نظيرم
اندر تنور سردان آتش زنم چو مردان و اندر تنور گرمان من پخته تر خميرم
در لطف همچو شيرم اندر گلو نگيرم تا در غلط نيفتى گر شور چون پنيرم
در عشق شمس تبريز سلطان تاجدارم چون او به تخت آيد من پيش او وزيرم

اى چرخ عيب جويم وى سقف پرستيزم تا كى به گوشه گوشه از مكر تو گريزم
اى چرخ همچو زنگى خون خواره خلايق من ابر همچو خونم بر تو چرا بريزم
اى دل بسوز خوش خوش مگريز از اين دوآتش كاين است بر تو واجب ك آيى به نار تيزم
مقصود نور آمد عالم تنور آمد وين عشق همچو آتش وين خلق همچو هيزم
همچون خليل يزدان پروانه وار شادان در آتشش نشستم تا حشر برنخيزم

آرى ستيزه مى كن تا من همى ستيزم چندين زبون نيم كه ز استيز تو گريزم
از حيله خواب رفتى هر سوى مى بيفتى والله كه گر بخسپى اين باده بر تو ريزم
اى دولت مصور پيش من آر ساغر زودم به ره مكن جان من سخت ديرخيزم
هر لحظه روت گويد من شمع شب فروزم هر لحظه موت گويد من ناف مشك بيزم
نپذيرم اى سمن بر كمتر ز هجده ساغر نرمى كن و حليمى اى يار تند و تيزم
اى لطف بى كناره خوش گير در كنارم چون در بر تو ميرم نغز است رستخيزم
ساغر بيار و كم كن اين لاغ و اين نديمى من مست آن عروسم نى سخره جهيزم
خواهم شراب نارى تو ديگ پيشم آرى كى گرد ديگ گردم آخر نه كفچليزم
درده شراب رهبان اى همدم مسيحان نى چون خران عنگم نى عاشق كميزم
خامش ز عشق بشنو گويد تو گر مرايى من يار رستمانم نى يار مرد حيزم

اى توبه ام شكسته از تو كجا گريزم اى در دلم نشسته از تو كجا گريزم
اى نور هر دو ديده بى تو چگونه بينم وى گردنم ببسته از تو كجا گريزم
اى شش جهت ز نورت چون آينه ست شش رو وى روى تو خجسته از تو كجا گريزم
دل بود از تو خسته جان بود از تو رسته جان نيز گشت خسته از تو كجا گريزم
گر بندم اين بصر را ور بسكلم نظر را از دل نه اى گسسته از تو كجا گريزم

دل را ز من بپوشى يعنى كه من ندانم خط را كنى مسلسل يعنى كه من نخوانم

next page

fehrest page

back page