next page

fehrest page

back page

بحر قندم از ترش باكيم نيست سودمندم از زيان نگريختم
شمس تبريزى چو آمد آشكار ز آشكارا و نهان نگريختم

دست من گير اى پسر خوش نيستم اى قد تو چون شجر خوش نيستم
نى بهل دستم كه رنجم از دل است درد دل را گلشكر خوش نيستم
تا تو رفتى قوت و صبرم برفت تا تو رفتى من دگر خوش نيستم
دست ها را چون كمر كن گرد من هين كه من بى اين كمر خوش نيستم
ناتوانم رفتم از دست اى حكيم دست بر من نه مگر خوش نيستم
اى گرفته آتشت زير و زبر اين چنين زير و زبر خوش نيستم
چه خبر پرسى كه بى جام لبت باخبر يا بى خبر خوش نيستم
سر همى پيچم به هر سو همچنين چيست يعنى من ز سر خوش نيستم
چشم مى بندم به هر دم تا به دير زانك بى تو با نظر خوش نيستم

اى گزيده يار چونت يافتم اى دل و دلدار چونت يافتم
مى گريزى هر زمان از كار ما در ميان كار چونت يافتم
چند بارم وعده كردى و نشد اى صنم اين بار چونت يافتم
زحمت اغيار آخر چند چند هين كه بى اغيار چونت يافتم
اى دريده پرده هاى عاشقان پرده را بردار چونت يافتم
اى ز رويت گلستان ها شرمسار در گل و گلزار چونت يافتم
اى دل اندك نيست زخم چشم بد پس مگو بسيار چونت يافتم
اى كه در خوابت نديده خسروان اين عجب بيدار چونت يافتم
شمس تبريزى كه انوار از تو تافت اندر آن انوار چونت يافتم

سالكان راه را محرم شدم ساكنان قدس را همدم شدم
طارمى ديدم برون از شش جهت خاك گشتم فرش آن طارم شدم
خون شدم جوشيده در رگ هاى عشق در دو چشم عاشقانش نم شدم
گه چو عيسى جملگى گشتم زبان گه دل خاموش چون مريم شدم
آنچ از عيسى و مريم ياوه شد گر مرا باور كنى آن هم شدم
پيش نشترهاى عشق لم يزل زخم گشتم صد ره و مرهم شدم
هر قدم همراه عزرائيل بود جان مبادم گر از او درهم شدم
رو به رو با مرگ كردم حرب ها تا ز عين مرگ من خرم شدم
سست كردم تنگ هستى را تمام تا كه بر زين بقا محكم شدم
بانگ ناى لم يزل بشنو ز من گر چو پشت چنگ اندر خم شدم
رو نمود الله اعلم مر مرا كشته الله و پس اعلم شدم
عيد اكبر شمس تبريزى بود عيد را قربانى اعظم شدم

بوى آن خوب ختن مى آيدم بوى يار سيمتن مى آيدم
مى رسد در گوش بانگ بلبلان بوى باغ و ياسمن مى آيدم
درد چون آبستنان مى گيردم طفل جان اندر چمن مى آيدم
بوى زلف مشكبار روح قدس همچو جان اندر بدن مى آيدم
يوسفم افتاده در چاه فراق از شه مصر آن رسن مى آيدم
من شهيد عشقم و پرخون كفن خونبها اندر كفن مى آيدم
بر سرم نه آن كلاه خسروى كان چنان شيرين ذقن مى آيدم
سر نهادم همچو شمع اندر لگن سر نگر كاندر لگن مى آيدم
جان ها بر بام تن صف صف زدند كان قباد صف شكن مى آيدم
گوييا آن چنگ عشرت ساز يافت تا نواى تن تنن مى آيدم
گوييا ساقى جان بر كار شد تا چنين مى در دهن مى آيدم
يا ز شعشاع عقيق احمدى بوى رحمان از يمن مى آيدم
يا ز بوى شمس تبريزى ز عشق نعره ها بى خويشتن مى آيدم

نو به نو هر روز بارى مى كشم وين بلا از بهر كارى مى كشم
زحمت سرما و برف ماه دى بر اميد نوبهارى مى كشم
پيش آن فربه كن هر لاغرى اين چنين جسم نزارى مى كشم
از دو صد شهرم اگر بيرون كنند بهر عشق شهريارى مى كشم
گر دكان و خانه ام ويران شود بر وفاى لاله زارى مى كشم
عشق يزدان پس حصارى محكم است رخت جان اندر حصارى مى كشم
ناز هر بيگانه سنگين دلى بهر يارى بردبارى مى كشم
بهر لعلش كوه و كانى مى كنم بهر آن گل بار خارى مى كشم
بهر آن دو نرگس مخمور او همچو مخموران خارى مى كشم
بهر صيدى كو نمى گنجد به دام دام و داهول شكارى مى كشم
گفت اى غم تا قيامت مى كشى مى كشم اى دوست آرى مى كشم
سينه غار و شمس تبريزى است يار سخره بهر يار غارى مى كشم

مى شناسد پرده جان آن صنم چون نداند پرده را صاحب حرم
چون ز پرده قصد عقل ما كند تو فسون بر ما مخوان و برمدم
كس ندارد طاقت ما آن نفس عاقل از ما مى رمد ديوانه هم
آن چنان كرديم ما مجنون كه دوش ماه مى انداخت از غيرت علم
پرده هايى مى نوازد پرده در تارهايى مى زند بى زير و بم
عقل و جان آن جا كند رقص الجمل كو بدرد پرده شادى و غم
اين نفس آن پرده را از سر گرفت ما به سر رقصان چو بر كاغذ قلم

عاشقى بر من پريشانت كنم كم عمارت كن كه ويرانت كنم
گر دو صد خانه كنى زنبوروار چون مگس بى خان و بى مانت كنم
تو بر آنك خلق را حيران كنى من بر آنك مست و حيرانت كنم
گر كه قافى تو را چون آسيا آرم اندر چرخ و گردانت كنم
ور تو افلاطون و لقمانى به علم من به يك ديدار نادانت كنم
تو به دست من چو مرغى مرده اى من صيادم دام مرغانت كنم
بر سر گنجى چو مارى خفته اى من چو مار خسته پيچانت كنم
خواه دليلى گو و خواهى خود مگو در دلالت عين برهانت كنم
خواه گو لاحول خواهى خود مگو چون شهت لاحول شيطانت كنم
چند مى باشى اسير اين و آن گر برون آيى از اين آنت كنم
اى صدف چون آمدى در بحر ما چون صدف ها گوهرافشانت كنم
بر گلويت تيغ ها را دست نيست گر چو اسماعيل قربانت كنم
چون خليلى هيچ از آتش مترس من ز آتش صد گلستانت كنم
دامن ما گير اگر تردامنى تا چو مه از نور دامانت كنم
من همايم سايه كردم بر سرت تا كه افريدون و سلطانت كنم
هين قرائت كم كن و خاموش باش تا بخوانم عين قرآنت كنم

گفته اى من يار ديگر مى كنم بر تو دل چون سنگ مرمر مى كنم
پس تو خود اين گو كه از تيغ جفا عاشقى را قصد و بى سر مى كنم
گوهرى را زير مرمر مى كشم مرمرى را لعل و گوهر مى كنم
صد هزاران مومن توحيد را بسته آن زلف كافر مى كنم
عاشقان را در كشاكش همچو ماه گاه فربه گاه لاغر مى كنم
كله هاى عشق را از خنب جان كيل باده همچو ساغر مى كنم
باغ دل سرسبز و تر باشد وليك از فراقش خشك و بى بر مى كنم
گلبنان را جمله گردن مى زنم قصد شاخ تازه و تر مى كنم
چونك بى من باغ حال خود بديد جور هشتم داد و داور مى كنم
از بهار وصل بر بيمار دى مغفرت را روح پرور مى كنم
بار ديگر از بر سيمين خود دست بى سيمان پر از زر مى كنم
بندگان خويش را بر هر دو كون خسرو و خاقان و سنجر مى كنم
شمس تبريزى همى گويد به روح من ز عين روح سرور مى كنم

من ز وصلت چون به هجران مى روم در بيابان مغيلان مى روم
من به خود كى رفتمى او مى كشد تا نپندارى كه خواهان مى روم
چشم نرگس خيره در من مانده ست كز ميان باغ و بستان مى روم
عقل هم انگشت خود را مى گزد زانك جان اين جاست و بى جان مى روم
دست ناپيدا گريبان مى كشد من پى دست و گريبان مى روم
اين چنين پيدا و پنهان دست كيست تا كه من پيدا و پنهان مى روم
اين همان دست است كاول او مرا جمع كرد و من پريشان مى روم
در تماشاى چنين دست عجب من شدم از دست و حيران مى روم
من چو از درياى عمان قطره ام قطره قطره سوى عمان مى روم
من چو از كان معانى يك جوم همچنين جو جو بدان كان مى روم
من چو از خورشيد كيوان ذره ام ذره ذره سوى كيوان مى روم
اين سخن پايان ندارد ليك من آمدم زان سر به پايان مى روم

من به سوى باغ و گلشن مى روم تو نمى آيى ميا من مى روم
روز تاريك است بى رويش مرا من براى شمع روشن مى روم
جان مرا هشته ست و پيشين مى رود جان همى گويد كه بى تن مى روم
بوى سيب آمد مرا از باغ جان مست گشتم سيب خوردن مى روم
عيش باقى شد مرا آن جا كه من از براى عيش كردن مى روم
من به هر بادى نگردم زانك من در رهش چون كوه آهن مى روم
من گريبان را دريدم از فراق در پى او همچو دامن مى روم
آتشم گر چه به صورت روغنم و اندر آتش همچو روغن مى روم
همچو كوهى مى نمايم ليك من ذره ذره سوى روزن مى روم

آتشى نو در وجود اندرزديم در ميان محو نو اندرشديم
نيك و بد اندر جهان هستى است ما نه نيكيم اى برادر نى بديم
هر چه چرخ دزد از ما برده بود شب عسس رفتيم و از وى بستديم
ما يكى بوديم با صد ما و من يك جوى زان يك نماند و ما صديم
از خودى نارفته نتوان آمدن از خودى رفتيم وانگه آمديم
قد ما شد پست اندر قد عشق قد ما چون پست شد عالى قديم
پيشه مردى ز حق آموختيم پهلوان عشق و يار احمديم
بيست و نه حرف است بر لوح وجود حرف ها شستيم و اندر ابجديم
سعد شمس الدين تبريزى بتافت وز قران سعد او ما اسعديم

ما به خرمنگاه جان بازآمديم جانب شه همچو شهباز آمديم
سير گشتيم از غريبى و فراق سوى اصل و سوى آغاز آمديم
وارهيديم از گدايى و نياز پاى كوبان جانب ناز آمديم
در كنار محرمان جان پروريم چونك اندر پرده راز آمديم
او كمند انداخت و ما را بركشيد ما به دست صانع انگاز آمديم
پيش از آن كاين خانه ويران كرد اجل حمدلله خانه پرداز آمديم
نان ما پخته ست و بويش مى رسد تا به بوى نان به خباز آمديم
هين خمش كن تا بگويد ترجمان كز مذلت سوى اعزاز آمديم

گر دم از شادى وگر از غم زنيم جمع بنشينيم و دم با هم زنيم
يار ما افزون رود افزون رويم يار ما گر كم زند ما كم زنيم
ما و ياران همدل و همدم شويم همچو آتش بر صف رستم زنيم
گر چه مردانيم اگر تنها رويم چون زنان بر نوحه و ماتم زنيم
گر به تنهايى به راه حج رويم تو مكن باور كه بر زمزم زنيم
تارهاى چنگ را مانيم ما چونك درسازيم زير و بم زنيم
ما همه در جمع آدم بوده ايم بار ديگر جمله بر آدم زنيم
نكته پوشيده ست و آدم واسطه خيمه ها بر ساحل اعظم زنيم
چون به تخت آيد سليمان بقا صد هزاران بوسه بر خاتم زنيم

روز باران است و ما جو مى كنيم بر اميد وصل دستى مى زنيم
ابرها آبستن از درياى عشق ما ز ابر عشق هم آبستنيم
تو مگو مطرب نيم دستى بزن تو بيا ما خود تو را مطرب كنيم
روشن است آن خانه گويى آن كيست ما غلام خانه هاى روشنيم
ما حجاب آب حيوان خوديم بر سر آن آب ما چون روغنيم

امشب اى دلدار مهمان توييم شب چه باشد روز و شب آن توييم
هر كجا باشيم و هر جا كه رويم حاضران كاسه و خوان توييم
نقش هاى صنعت دست توييم پروريده نعمت و نان توييم
چون كبوترزاده برج توييم در سفر طواف ايوان توييم
حيث ما كنتم فولوا شطره با زجاجه دل پرى خوان توييم
هر زمان نقشى كنى در مغز ما ما صحيفه خط و عنوان توييم
همچو موسى كم خوريم از دايه شير زانك مست شير و پستان توييم
ايمنيم از دزد و مكر راه زن زانك چون زر در حرمدان توييم
زان چنين مست است و دلخوش جان ما كه سبكسار و گران جان توييم
گوى زرين فلك رقصان ماست چون نباشد چون كه چوگان توييم
خواه چوگان ساز ما را خواه گوى دولت اين بس كه به ميدان توييم
خواه ما را مار كن خواهى عصا معجز موسى و برهان توييم
گر عصا سازيم بيفشانيم برگ وقت خشم و جنگ ثعبان توييم
عشق ما را پشت دارى مى كند زانك خندان روى بستان توييم
سايه ساز ماست نور سايه سوز زانك همچون مه به ميزان توييم
هم تو بگشا اين دهان را هم تو بند بند آن توست و انبان توييم

ما ز بالاييم و بالا مى رويم ما ز درياييم و دريا مى رويم
ما از آن جا و از اين جا نيستيم ما ز بى جاييم و بى جا مى رويم
لااله اندر پى الالله است همچو لا ما هم به الا مى رويم
قل تعالوا آيتيست از جذب حق ما به جذبه حق تعالى مى رويم
كشتى نوحيم در طوفان روح لاجرم بى دست و بى پا مى رويم
همچو موج از خود برآورديم سر باز هم در خود تماشا مى رويم
راه حق تنگ است چون سم الخياط ما مثال رشته يكتا مى رويم
هين ز همراهان و منزل ياد كن پس بدانك هر دمى ما مى رويم
خوانده اى انا اليه راجعون تا بدانى كه كجاها مى رويم
اختر ما نيست در دور قمر لاجرم فوق ثريا مى رويم
همت عالى است در سرهاى ما از على تا رب اعلا مى رويم
رو ز خرمنگاه ما اى كورموش گر نه كورى بين كه بينا مى رويم
اى سخن خاموش كن با ما ميا بين كه ما از رشك بى ما مى رويم
اى كه هستى ما ره را مبند ما به كوه قاف و عنقا مى رويم

دوش عشق شمس دين مى باختيم سوى رفعت روح مى افراختيم
در فراق روى آن معشوق جان ماحضر با عشق او مى ساختيم
در نثار عشق جان افزاى او قالب از جان هر زمان پرداختيم
عشق او صد جان ديگر مى بداد ما در اين داد و ستد پرداختيم
همچو چنگ از حال خود خالى شديم پرده عشاق را بنواختيم
اندر آن پرده بده يك پردگى كز شعاعش پرده ها بشناختيم
هر زمان خود را به سوى پرده اى حيله حيله پيشتر انداختيم
برج برج و پرده پرده بعد از آن همچو ماه چارده مى تاختيم
رو نمود از سوى تبريز آفتاب تا دل از رخت طبيعت آختيم

عاقبت اى جان فزا نشكيفتم خشم رفتم بى شما نشكيفتم
در جدايى خواستم تا خو كنم راستى گويم جدا نشكيفتم
كى شكيبد خود كهى از كهربا كاهم و از كهربا نشكيفتم
هر جفاكش طالب روز وفاست من جفاكش از وفا نشكيفتم
نرم نرمك گويدم بازآمدى گويمش اى جان ما نشكيفتم
اى دل و اى جان و چشم روشنم بى پناه توتيا نشكيفتم
بر سرم مى زد كه ديدى تو سزا ناسزايم ناسزا نشكيفتم
آزمودم مردگى و زندگى در فنا و در بقا نشكيفتم
مطربا اين پرده گو بهر خدا اى خدا و اى خدا نشكيفتم

حرف : ميم : قسمت چهارم
يك دمى خوش چو گلستان كندم يك دمى همچو زمستان كندم
يك دمم فاضل و استاد كند يك دمى طفل دبستان كندم
يك دمى سنگ زند بشكندم يك دمى شاه درستان كندم
يك دمم چشمه خورشيد كند يك دمى جمله شبستان كندم
دامنش را بگرفتم به دو دست تا ببينم كه چه دستان كندم
دردى درد خوشش را قدحم گر چه او ساقى مستان كندم
زان ستانم شكر او شب و روز تا لقب هم شكرستان كندم

من اگر نالم اگر عذر آرم پنبه در گوش كند دلدارم
هر جفايى كه كند مى رسدش هر جفايى كه كند بردارم
گر مرا او به عدم انگارد ستمش را به كرم انگارم
داروى درد دلم درد وى است دل به دردش ز چه رو نسپارم
عزت و حرمتم آنگه باشد كه كند عشق عزيزش خوارم
باده آنگه شود انگور تنم كه بكوبد به لگد عصارم
جان دهم زير لگد چون انگور تا طرب ساز شود اسرارم
گر چه انگور همه خون گريد كه از اين جور و جفا بيزارم
پنبه در گوش كند كوبنده كه من از جهل نمى افشارم
تو گر انكار كنى معذورى ليك من بوالحكم اين كارم
چون ز سعى و قدمم سر كردى آنگهى شكر كنى بسيارم

من اگر مستم اگر هشيارم بنده چشم خوش آن يارم
بى خيال رخ آن جان و جهان از خود و جان و جهان بيزارم
بنده صورت آنم كه از او روز و شب در گل و در گلزارم
اين چنين آينه اى مى بينم چشم از اين آينه چون بردارم
دم فروبسته ام و تن زده ام دم مده تا علالا برنارم
بت من گفت منم جان بتان گفتم اين است بتا اقرارم

next page

fehrest page

back page