next page

fehrest page

back page

بسيار شب است كاندر اين دشت من از پى باج راهبانم
شب نعره زنم چو پاسبانان چون طالب باج كاروانم
همخانه گريخت از نفيرم همسايه گريست از فغانم

حرف : ميم : قسمت سوم
ناآمده سيل تر شدستيم نارفته به دام پاى بستيم
شطرنج نديده ايم و ماتيم يك جرعه نخورده ايم و مستيم
همچون شكن دو زلف خوبان ناديده مصاف ما شكستيم
ما سايه آن بتيم گويى كز اصل وجود بت پرستيم
سايه بنمايد و نباشد ما نيز چو سايه نيست هستيم

آن عشرت نو كه برگرفتيم پا دار كه ما ز سر گرفتيم
آن دلبر خوب باخبر را مست و خوش و بى خبر گرفتيم
هر لحظه ز حسن يوسف خود صد مصر پر از شكر گرفتيم
در خانه حسن بود ماهى رفتيمش و بام و در گرفتيم
آن آب حيات سرمدى را چون آب در اين جگر گرفتيم
چون گوشه تاج او بديديم مستانه اش از كمر گرفتيم
هر نقش كه بى وى است مرده ست از بهر تو جانور گرفتيم
هر جانورى كه آن ندارد او را علف سقر گرفتيم
هر كس گهرى گرفت از كان از كان همه سيمبر گرفتيم
از تابش نور آفتابى چون ماه جمال و فر گرفتيم
شمس تبريز چون سفر كرد چون ماه از آن سفر گرفتيم

در عشق قديم سال خورديم وز گفت حسود برنگرديم
زين دمدمه ها زنان بترسند بر ما تو مخوان كه مرد مرديم
مردانه كنيم كار مردان پنهان نكنيم آنچ كرديم
ما را تو به زرد و سرخ مفريب كز خنجر عشق روى زرديم
بر درد هزار آفرين باد باقى بر ما كه يار درديم

گر گمشدگان روزگاريم ره يافتگان كوى ياريم
گم گردد روزگار چون ما گر آتش دل بر او گماريم
نى سر ماند نه عقل او را گر ما سر فتنه را بخاريم
اين مرگ كه خلق لقمه اوست يك لقمه كنيم و غم نداريم
تو غرقه وام اين قمارى ما وام گزار اين قماريم
جانى مانده ست رهن اين وام جان را بدهيم و برگزاريم

ما عاشق و بى دل و فقيريم هم كودك و هم جوان و پيريم
چون كبريتيم و هيزم خشك ما آتش عشق زو پذيريم
از آتش عشق برفروزيم اما چون برق زو نميريم
ما خون جگر خوريم چون شير چون يوز نه عاشق پنيريم
گويند شما چه دست گيريد كو دست تو را كه دست گيريم
بر خويش پرست همچو خاريم بر دوست پرست چون حريريم
عاشق كه چو شمع مى بسوزد او را چو فتيله ناگزيريم
از ما مگريز زانك با تو آميخته همچو شهد و شيريم
تو مير شكار بى نظيرى ما نيز شكار بى نظيريم
در حسن تو را تنور گرم است ما را بربند ما خميريم
ما را به قدوم خويش درباف زير قدم تو چون حصيريم

نى سيم و نه زر نه مال خواهيم از لطف تو پر و بال خواهيم
نى حاكمى و نه حكم خواهيم بر حكم تو احتمال خواهيم
اى عمر عزيز عمر ما باش نى هفته نه مه نه سال خواهيم
ما بدر نى ايم و از پى بدر خود را چو قد هلال خواهيم
از بهر مطالعه خيالت خود را به كم از خيال خواهيم
چون دلو مسافران چاهيم كان يوسف خوش خصال خواهيم
چون آينه نقش خود زدايم چون عكس چنان جمال خواهيم
چون چشم نظر كند بجز تو جان را ز تو گوشمال خواهيم
خاموش ز قال چند لافى چون حال آمد چه قال خواهيم

ما شاخ گليم نى گياهيم ما شيوه تر و تازه خواهيم
اشكوفه باغ آسمانيم نقل و مى مجلس الهيم
ما جوى نه ايم بلك آبيم ما ابر نه ايم بلك ماهيم
لوح و قلميم نى حروفيم تيغ و علميم نى سپاهيم
هم خسته غمزه چو تيريم هم بسته طره سياهيم

ما زنده به نور كبرياييم بيگانه و سخت آشناييم
نفس است چو گرگ ليك در سر بر يوسف مصر برفزاييم
مه توبه كند ز خويش بينى گر ما رخ خود به مه نماييم
درسوزد پر و بال خورشيد چون ما پر و بال برگشاييم
اين هيكل آدم است روپوش ما قبله جمله سجده هاييم
آن دم بنگر مبين تو آدم تا جانت به لطف دررباييم
ابليس نظر جدا جدا داشت پنداشت كه ما ز حق جداييم
شمس تبريز خود بهانه ست ماييم به حسن لطف ماييم
با خلق بگو براى روپوش كو شاه كريم و ما گداييم
ما را چه ز شاهى و گدايى شاديم كه شاه را سزاييم
محويم به حسن شمس تبريز در محو نه او بود نه ماييم

امروز نيم ملول شادم غم را همه طاق برنهادم
بر سبلت هر كجا ملولى است گر مير من است و اوستادم
امروز ميان به عيش بستم روبند ز روى مه گشادم
امروز ظريفم و لطيفم گويى كه مگر ز لطف زادم
يارى كه نداد بوسه از ناز او بوسه بجست و من ندادم
من دوش عجب چه خواب ديدم كامروز عظيم بامرادم
گفتى تو كه رو كه پادشاهى آرى كه خوش و خجسته بادم
بى ساقى و بى شراب مستم بى تخت و كلاه كيقبادم
در من ز كجا رسد گمان ها سبحان الله كجا فتادم

من جز احد صمد نخواهم من جز ملك ابد نخواهم
جز رحمت او نبايدم نقل جز باده كه او دهد نخواهم
انديشه عيش بى حضورش ترسم كه بدو رسد نخواهم
بى او ز براى عشرت من خورشيد سبو كشد نخواهم
من مايه باده ام چو انگور جز ضربت و جز لگد نخواهم
از لذت زخم هاش جانم يك ساعت اگر رهد نخواهم
وقت است كه جان شويم خالص كاين زحمت كالبد نخواهم
احمد گويد براى روپوش از احمد جز احد نخواهم
مجموع همه است شمس تبريز حق است كه من عدد نخواهم

ما آب دريم ما چه دانيم چه شور و شريم ما چه دانيم
هر دم ز شراب بى نشانى خود مستتريم ما چه دانيم
تا گوهر حسن تو بديديم رخ همچو زريم ما چه دانيم
تا عشق تو پاى ما گرفته ست بى پا و سريم ما چه دانيم
خشك و تر ما همه تويى تو خوش خشك و تريم ما چه دانيم
سرحلقه زلف تو گرفتيم خوش مى شمريم ما چه دانيم
گر زير و زبر شود دو عالم زير و زبريم ما چه دانيم
گر سبزه و باغ خشك گردد ما از تو چريم ما چه دانيم
گلزار اگر همه بريزد گل از تو بريم ما چه دانيم
گر چرخ هزار مه نمايد در تو نگريم ما چه دانيم
گر زانك شكر جهان بگيرد ما باده خوريم ما چه دانيم
شمس تبريز ز آفتابت همچون قمريم ما چه دانيم

تا دلبر خويش را نبينيم جز در تك خون دل نشينيم
ما به نشويم از نصيحت چون گمره عشق آن بهينيم
اندر دل درد خانه داريم درمان نبود چو همچنينيم
در حلقه عاشقان قدسى سرحلقه چو گوهر نگينيم
حاشا كه ز عقل و روح لافيم آتش در ما اگر همينيم
گر از عقبات روح جستى مستانه مرو كه در كمينيم
چون فتنه نشان آسمانيم چون است كه فتنه زمينيم
چون ساده تر از روان پاكيم پرنقش چرا مثال چينيم
پژمرده شود هزار دولت ما تازه و تر چو ياسمينيم
گر متهميم پيش هستى اندر تتق فنا امينيم
ما پشت بدين وجود داريم كاندر شكم فنا جنينيم
تبريز ببين چه تاجداريم زان سر كه غلام شمس دينيم

گر به خوبى مى بلافد لا نسلم لا نسلم كاندر اين مكتب ندارد كر و فرى هر معلم
متهم شو همچو يوسف تا در آن زندان درآيى زانك در زندان نيايد جز مگر بدنام و ظالم
جاى عاقل صدر ديوان جاى مجنون قعر زندان حبس و تهمت قسم عاشق تخت و منبر جاى عالم
كم طمع شد آن كسى كو طمع در عشق تو بندد كم سخن شد آن كسى كه عشق با او شد مكالم
پنجه اندر خون شيران دارد آن شير سمايى غمزه خون خوار دارد غم ندارد از مظالم
گر بگويم ور خموشم ور بجوشم ور نجوشم اندر اين فتنه خوشم من تو برو مى باش سالم
مشك بربند اى سقا تو گر چه اندر وقت خوردن مستى آرد اين معانى حيرت آرد اين معالم

هرچ گويى از بهانه لا نسلم لا نسلم كار دارم من به خانه لا نسلم لا نسلم
گفته اى فردا بيايم لطف و نيكويى نمايم وعده ست اين بى نشانه لا نسلم لا نسلم
گفته اى رنجور دارم دل ز غم پرشور دارم اين فريب است و بهانه لا نسلم لا نسلم
گفت مادر مادرانه چون ببينى دام و دانه اين چنين گو ره روانه لا نسلم لا نسلم
گوييم امروز زارم نيت حمام دارم مى نمايى سنگ و شانه لا نسلم لا نسلم
هر كجا خوانند ما را تا فريبانند ما را غير اين عالى ستانه لا نسلم لا نسلم
بر سر مستان بيايى هر دمى زحمت نمايى كاين فلان است آن فلانه لا نسلم لا نسلم
گوييم من خواجه تاشم عاقبت انديش باشم تا درافتى در ميانه لا نسلم لا نسلم
رو ترش كرد آن مبرسم تا ز شكل او بترسم اى عجوزه بامثانه لا نسلم لا نسلم
دست از خشمم گزيدى گويى از عشقت گزيدم مغلطه است اين اى يگانه لا نسلم لا نسلم
جمله را نتوان شمردن شرح يك يك حيله كردن نيست مكرت را كرانه لا نسلم لا نسلم

مى خرامد جان مجلس سوى مجلس گام گام در جبينش آفتاب و در يمينش جام جام
مى خرامد بخت ما كو هست نقد وقت ما مشنو اى پخته از اين پس وعده هاى خام خام
جاء نصر الله حقا مستجيبا داعيا ان تعالوا يا كرامى و ادخلوا بين الكرام
قال ان الله يدعوا اخرجوا من ضيقكم ان عقبا ملتقانا مشعر البيت الحرام
ترجمانش اين بود كز خود برون آييد زود ور نه هر دم بند باشد هر دو گامى دام دام
از خودى بيرون رويم آخر كجا در بيخودى بيخودى معنى است معنى باخودى ها نام نام
ان تكن اسما فاسم بالمسمى مازج لا كاسم شبه غمد و المسمى كالحسام
مجلس خاص اندرآ و عام را وادان ز خاص اى درونت خاص خاص و اى برونت عام عام

هر كه گويد كان چراغ ديده ها را ديده ام پيش من نه ديده اش را كامتحان ديده ام
چشم بد دور از خيالش دوشمان بس لطف كرد من پس گوش از خجالت تا سحر خاريده ام
گر چه او عيار و مكار است گرد خويشتن از ميان رخت او من نقدها دزديده ام
پاى از دزدى كشيدم چونك دست از كار شد زانك دزدى دزدتر از خويشتن بشنيده ام
جمله مرغان به پر و بال خود پريده اند من ز بال و پر خود بى بال و پر پريده ام
من به سنگ خود هميشه جام خود بشكسته ام من به چنگ خود هميشه پرده ام بدريده ام
من به ناخن هاى خود هم اصل خود بركنده ام من ز ابر چشم خود بر كشت جان باريده ام
اى سيه دل لاله بر كشتم چرا خنديده اى نوبهارت وانمايد آنچ من كاريده ام
چون بهارم از بهار شمس تبريزى خديو از درونم جمله خنده وز برون زاريده ام

اى جهان آب و گل تا من تو را بشناختم صد هزاران محنت و رنج و بلا بشناختم
تو چراگاه خرانى نى مقام عيسيى اين چراگاه خران را من چرا بشناختم
آب شيرينم ندادى تا كه خوان گسترده اى دست و پايم بسته اى تا دست و پا بشناختم
دست و پا را چون نبندى گاهواره ت خواند حق دست و پا را برگشايم پاگشا بشناختم
چون درخت از زير خاكى دست ها بالا كنم در هواى آن كسى كز وى هوا بشناختم
اى شكوفه تو به طفلى چون شدى پير تمام گفت رستم از صبا تا من صبا بشناختم
شاخ بالا زان رود زيرا ز بالا آمده ست سوى اصل خويش يازم كاصل را بشناختم
زير و بالا چند گويم لامكان اصل من است من نه از جايم كجا را از كجا بشناختم
نى خمش كن در عدم رو در عدم ناچيز شو چيزها را بين كه از ناچيزها بشناختم

خويش را چون خار ديدم سوى گل بگريختم خويش را چون سركه ديدم در شكر آميختم
كاسه پرزهر بودم سوى ترياق آمدم ساغرى دردى بدم در آب حيوان ريختم
ديده پردرد بودم دست در عيسى زدم خام ديدم خويش را در پخته اى آويختم
خاك كوى عشق را من سرمه جان يافتم شعر گشتم در لطافت سرمه را مى بيختم
عشق گويد راست مى گويى ولى از خود مبين من چو بادم تو چو آتش من تو را انگيختم

عشوه دادستى كه من در بى وفايى نيستم بس كن آخر بس كن آخر روستايى نيستم
چون جدا كردى به خنجر عاشقان را بند بند چون مرا گويى كه دربند جدايى نيستم
من يكى كوهم ز آهن در ميان عاشقان من ز هر بادى نگردم من هوايى نيستم
من چو آب و روغنم هرگز نياميزم به كس زانك من جان غريبم اين سرايى نيستم
اى در انديشه فرورفته كه آوه چون كنم خود بگو من كدخدايم من خدايى نيستم
من نگويم چون كنم دريا مرا تا چون برد غرقه ام در بحر و دربند سقايى نيستم
در غم آنم كه او خود را نمايد بى حجاب هيچ اندربند خويش و خودنمايى نيستم

من سر خم را ببستم باز شد پهلوى خم آنك خم را ساخت هم او مى شناسد خوى خم
كوزه ها محتاج خم و خم ها محتاج جو در ميان خم چه باشد آنچ دارد جوى خم
مستيان بس پديد و خمشان را كس نديد عالمى زير و زبر پيچان شده از بوى خم
گر نبودى بوى آن خم در دماغ خاص و عام پس به هر محفل چرا دارند گفت و گوى خم
بوى خمش خلق را در كوزه فقاع كرد شد هزاران ترك و رومى بنده و هندوى خم
جادوى بر خم نشيند مى دواند شهر شهر جادوان را ريش خندى مى كند جادوى خم
در سر خود پيچ اى دل مست و بيخود چون شراب همچنين مى رو خراب از بوى خم تا روى خم
تا ببينى ناگهان مستى رميده از جهان نزد خم اى جان عمم كه منم خالوى خم
روى از آن سو كن كز اين سو گفت و گو را راه نيست چون ز شش سو وارهيدى بازيابى سوى خم

چشم بگشا جان نگر كش سوى جانان مى برم پيش آن عيد ازل جان بهر قربان مى برم
چون كبوترخانه جان ها از او معمور گشت پس چرا اين زيره را من سوى كرمان مى برم
زانك هر چيزى به اصلش شاد و خندان مى رود سوى اصل خويش جان را شاد و خندان مى برم
زير دندان تا نيايد قند شيرين كى بود جان همچون قند را من زير دندان مى برم
تا كه زر در كان بود او را نباشد رونقى سوى زرگر اندك اندك زودش از كان مى برم
دود آتش كفر باشد نور او ايمان بود شمع جان را من وراى كفر و ايمان مى برم
سوى هر ابرى كه او منكر شود خورشيد را آفتابى زير دامن بهر برهان مى برم
شمس تبريز ارمغانم گوهر بحر دل است من ز شرم جان پاكت همچو عمان مى برم

چون ز صورت برتر آمد آفتاب و اخترم از معانى در معانى تا روم من خوشترم
در معانى گم شدستم همچنين شيرينتر است سوى صورت بازنايم در دو عالم ننگرم
در معانى مى گدازم تا شوم همرنگ او زانك معنى همچو آب و من در او چون شكرم
دل نگيرد هيچ كس را از حيات جان خويش من از اين معنى ز صورت ياد نارم لاجرم
مى خرامم من به باغ از باغ با روحانيان چون گل سرخ لطيف و تازه چون نيلوفرم
كشتى تن را چو موجم تخته تخته بشكنم خويشتن را بسكلم چون خويشتن را لنگرم
ور من از سختى دل در كار خود سستى كنم زود از دريا برآيد شعله هاى آذرم
همچو زر خندان خوشم اندر ميان آتشش زانك گر ز آتش برآيم همچو زر من بفسرم
من ز افسونى چو مارى سر نهادم بر خطش تا چه افتد اى برادر از خط او بر سرم
من ز صورت سير گشتم آمدم سوى صفات هر صفت گويد درآ اين جا كه بحر اخضرم
چون سكندر ملك دارم شمس تبريزى ز لطف سوى لشكرهاى معنى لاجرم سرلشكرم

وقت آن آمد كه من سوگندها را بشكنم بندها را بردرانم پندها را بشكنم
چرخ بدپيوند را من برگشايم بند بند همچو شمشير اجل پيوندها را بشكنم
پنبه اى از لاابالى در دو گوش دل نهم پند نپذيرم ز صبر و بندها را بشكنم
مهر برگيرم ز قفل و در شكرخانه روم تا ز شاخى زان شكر اين قندها را بشكنم
تا به كى از چند و چون آخر ز عشقم شرم باد كى ز چونى برتر آيم چندها را بشكنم

نى تو گفتى از جفاى آن جفاگر نشكنم نى تو گفتى عالمى در عشق او برهم زنم
نى تو دست او گرفتى عهد كردى دو به دو كز پى آن جان و دل اين جان و دل را بركنم
نور چشمت چون منم دورم مبين اى نور چشم سوى بالا بنگر آخر زانك من بر روزنم

next page

fehrest page

back page