next page

fehrest page

back page

رفتم تصديع از جهان بردم بيرون شدم از زحير و جان بردم
كردم بدرود همنشينان را جان را به جهان بى نشان بردم
زين خانه شش درى برون رفتم خوش رخت به سوى لامكان بردم
چون مير شكار غيب را ديدم چون تير پريدم و كمان بردم
چوگان اجل چو سوى من آمد من گوى سعادت از ميان بردم
از روزن من مهى عجب درتافت رفتم سوى بام و نردبان بردم
اين بام فلك كه مجمع جان هاست ز آن خوشتر بد كه من گمان بردم
شاخ گل من چو گشت پژمرده بازش سوى باغ و گلستان بردم
چون مشتريى نبود نقدم را زودش سوى اصل اصل كان بردم
زين قلب زنان قراضه جان را هم جانب زرگر ارمغان بردم
در غيب جهان بى كران ديدم آلاجق خود بدان كران بردم
بر من مگرى كه زين سفر شادم چون راه به خطه جنان بردم
اين نكته نويس بر سر گورم كه سر ز بلا و امتحان بردم
خوش خسپ تنا در اين زمين كه من پيغام تو سوى آسمان بردم
بربند زنخ كه من فغان ها را سرجمله به خالق فغان بردم
زين بيش مگو غم دل ايرا من دل را به جناب غيب دان بردم

من با تو حديث بى زبان گويم وز جمله حاضران نهان گويم
جز گوش تو نشنود حديث من هر چند ميان مردمان گويم
در خواب سخن نه بى زبان گويند در بيدارى من آن چنان گويم
جز در بن چاه مى ننالم من اسرار غم تو بى مكان گويم
بر روى زمين نشسته باشم خوش احوال زمين بر آسمان گويم
معشوق همى شود نهان از من هر چند علامت نشان گويم
جان هاى لطيف در فغان آيند آن دم كه من از غمت فغان گويم

روى تو چو نوبهار ديدم گل را ز تو شرمسار ديدم
تا در دل من قرار كردى دل را ز تو بى قرار ديدم
من چشم شدم همه چو نرگس كان نرگس پرخمار ديدم
در عشق روم كه عشق را من از جمله بلا حصار ديدم
از ملك جهان و عيش عالم من عشق تو اختيار ديدم
خود ملك تويى و جان عالم يك بود و منش هزار ديدم
من مردم و از تو زنده گشتم پس عالم را دو بار ديدم
اى مطرب اگر تو يار مايى اين پرده بزن كه يار ديدم
در شهر شما چه يار جويم چون يارى شهريار ديدم
چون در بر خود خوشش فشردم آيين شكرفشار ديدم
چون بستم من دهان ز گفتن بس گفتن بى شمار ديدم
چون پاى نماند اندر اين ره من رفتن راهوار ديدم
سر درنكشم ز ضر كه بى سر سرهاى كلاه دار ديدم
بس كن كه ملول گشت دلبر بر خاطر او غبار ديدم

زنهار مرا مگو كه پيرم پيرى و فنا كجا پذيرم
من ماهى چشمه حياتم من غرقه بحر شهد و شيرم
جز از لب لعل جان ننوشم غير سر زلف او نگيرم
گر كژ نهدم كمان ابرو در حكم كمان او چو تيرم
انداخته اى چو تير دورم برگير كه از تو ناگزيرم
پرم تو دهى چرا نپرم ميرم چو تويى چرا بميرم

گر از غم عشق عار داريم پس ما به جهان چه كار داريم
يا رب تو مده قرار ما را گر بى رخ تو قرار داريم
اى يوسف يوسفان كجايى ما روى در آن ديار داريم
هر صبح بر آن دو زلف مشكين چون باد صبا گذار داريم
چون حلقه زلف خود شمارى ما چشم در آن شمار داريم
چشم تو شكار كرد جان را ما ديده در آن شكار داريم
اى آب حيات در كنارت اين آتش از آن كنار داريم
زان لاله ستان چه زار گشتيم يا رب كه چه لاله زار داريم
گوييم ز رشك شمس تبريز نى سيم و نه زر نه يار داريم

از اصل چو حورزاد باشيم شايد كه هميشه شاد باشيم
ما داد طرب دهيم تا ما در عشق اميرداد باشيم
چون عشق بنا نهاد ما را دانى كه نكونهاد باشيم
در عشق توام گشاد ديده چون عشق تو باگشاد باشيم
ما را چو مراد بى مرادى است پس ما همه بر مراد باشيم
چون بنده بندگان عشقيم كيخسرو و كيقباد باشيم
چون يوسف آن عزيز مصريم هر چند كه در مزاد باشيم
بر چهره يوسفى حجابى است اندر پس پرده راد باشيم
خود باد حجاب را ربايد ما منتظران باد باشيم
ما دل به صلاح دين سپرديم تا در دل او به ياد باشيم

ما آفت جان عاشقانيم نى خانه نشين و خانه بانيم
اندر دل تو اگر خيال است مى پندارى كه ما ندانيم
اسرار خيال ها نه ماييم هر سودا را نه ما پزانيم
دل ها بر ما كبوترانند هر لحظه به جانبى پرانيم
تن گفت به جان از اين نشان كو جان گفت كه سر به سر نشانيم
آخر تو به گفت خويش بنگر كاندر دهن تو مى نشانيم
هر دم بغل تو را گرفته در راحت و رنج مى كشانيم
تا آتش و آب و بادطبعى ما باده خاكيت چشانيم
وان گاه دهان تو بشوييم آن جا برسى كه ما نهانيم
چون رخت تو در نهان كشيديم آنگه بينى كه ما چه سانيم
چون نقش تو از زمين ببرديم دانى كه عجايب زمانيم
هر سو نگرى زمان نبينى پس لاف زنى كه لامكانيم
همرنگ دلت شود تن تو در رقص آيى كه جمله جانيم
لب بر لب ما نهى تو بى لب اقرار كنى كه همزبانيم
اى شمس الدين و شاه تبريز از بندگيت شهنشهانيم

ما صحبت همدگر گزينيم بر دامن همدگر نشينيم
ياران همه پيشتر نشينيد تا چهره همدگر ببينيم
ما را ز درون موافقت هاست تا ظن نبرى كه ما همينيم
اين دم كه نشسته ايم با هم مى بر كف و گل در آستينيم
از عين به غيب راه داريم زيرا همراه پيك دينيم
از خانه به باغ راه داريم همسايه سرو و ياسمينيم
هر روز به باغ اندرآييم گل هاى شكفته صد ببينيم
وز بهر نثار عاشقان را دامن دامن ز گل بچينيم
از باغ هر آنچ جمع كرديم در پيش نهيم و برگزينيم
از ما دل خويش درمدزديد ما دزد نه ايم ما امينيم
اينك دم ما نسيم آن گل ما گلبن گلشن يقينيم
عالم پر شد نسيم آن گل يعنى كه بيا كه ما چنينيم
بومان ببرد چو بوى برديم مه مان كند ار چه ما كهينيم
هر چند كمين غلام عشقيم چون عشق نشسته در كمينيم

چون ذره به رقص اندرآييم خورشيد تو را مسخر آييم
در هر سحرى ز مشرق عشق همچون خورشيد ما برآييم
در خشك و تر جهان بتابيم نى خشك شويم و نى تر آييم
بس ناله مس ها شنيديم كاى نور بتاب تا زر آييم
از بهر نياز و درد ايشان ما بر سر چرخ و اختر آييم
از سيمبرى كه هست دلبر از بهر قلاده عنبر آييم
زان خرقه خويش ضرب كرديم تا زين به قباى ششتر آييم
ما صرف كشان راه فقريم سرمست نبيذ احمر آييم
گر زهر جهان نهند بر ما از باطن خويش شكر آييم
آن روز كه پردلان گريزند در عين وغا چو سنجر آييم
از خون عدو نبيذ سازيم وانگه بكشيم و خنجر آييم
ما حلقه عاشقان مستيم هر روز چو حلقه بر در آييم
طغراى امان ما نوشت او كى از اجلى به غرغر آييم
اندر ملكوت و لامكان ما بر كره چرخ اخضر آييم
از عالم جسم خفيه گرديم در عالم عشق اظهر آييم
در جسم شده ست روح طاهر بى جسم شويم و اطهر آييم
شمس تبريز جان جان است در برج ابد برابر آييم

جز جانب دل به دل نياييم يك لحظه برون دل نپاييم
ماننده ناى سربريده بى برگ شديم و بانواييم
همچون جگر كباب عاشق جز آتش عشق را نشاييم
ما ذره آفتاب عشقيم اى عشق برآى تا برآييم
ما را به ميان ذره ها جوى ما خردترين ذره هاييم
ور زانك بجويى و نيابى بدهيم نشان كه ما كجاييم
در خانه چو آفتاب درتافت گرد سر روزن سراييم

اى برده نماز من ز هنگام هين وقت نماز شد بيارام
اى خورده تو خون صد قلندر اى بر تو حلال خون بياشام
عشق تو و آنگهى سلامت اى دشمن ننگ و دشمن نام
مستى تو وانگهى سر و پا ديوانه وانگهى سرانجام
يك حرف بپرسمت بگويى دلسوخته ديده چنين خام
پيداست كه يار من ملول است خاموش شدم به كام و ناكام

يا رب توبه چرا شكستم وز لقمه دهان چرا نبستم
گر وسوسه كرد گرد پيچم در پيچش او چرا نشستم
آخر ديدم به عقل موضع صد بار و هزار بار رستم
از بندگى خدا ملولم زيرا كه به جان گلوپرستم
خود من جعل المهوم هما از لفظ رسول خوانده استم
چون بر دل من نشسته دودى چون زود چو گرد برنجستم
اين ها كه نبشتم از ندامت آن وقت نبشته بود دستم

دانى كامروز از چه زردم اى تو همه شب حريف نردم
در نرد دل از تو متهم شد كو مهره ربود از نبردم
گفتم كه دلا بيار مهره كز رفتن مهره من به دردم
بگشاد دلم بغل كه مى جو گر هست بياب من نخوردم
ديوانه شدم ز درد مهره دل را همه شب شكنجه كردم
مى گفت بلى و گاه نى نى گه عشوه بداد گرم و سردم
گفتم كه تو برده اى يقين است من از تو به عشوه برنگردم
دل گفت چگونه دزد باشم من خازن چرخ لاژوردم
زين دمدمه از خرم بيفكند دريافت كه من سليم مردم
خر رفت و رسن ببرد و دل گفت من در پى گرد او چه گردم

من دوش به تازه عهد كردم سوگند به جان تو بخوردم
كز روى تو چشم برندارم گر تيغ زنى ز تو نگردم
درمان ز كسى دگر نجويم زيرا ز فراق توست دردم
در آتشم ار فروبرى تو گر آه برآورم نه مردم
برخاستم از رهت چو گردى بر خاك ره تو بازگردم

تا عشق تو سوخت همچو عودم يك عقده نماند از وجودم
گه باروى چرخ رخنه كردم گه سكه آفتاب سودم
چون مه پى آفتاب رفتم گه كاهيدم گهى فزودم
از تو دل من نمى شكيبد صد بار منش بيازمودم
اين بخشش توست زور من نيست گر حلقه سيم درربودم
گر دشمن چاشتم خفاشم ور منكر احمدم جهودم
تفهيم تو تيز كرد گوشم كان راز شريف را شنودم
سيل آمد و برد خفتگان را من تشنه بدم نمى غنودم
صيقل گر سينه امر كن بود گر من ز كسل نمى زدودم
توفير شد از مكارم تو هر تقصيرى كه من نمودم
من جود چرا كنم به جلدى كز جود تو مو به موى جودم
از عشق تو بر فراز عرشم گر بالايم وگر فرودم
از فضل تو است اگر ضحوكم از رشك تو است اگر حسودم
بس كردم ذكر شمس تبريز اى عالم سر تار و پودم

تا چهره آن يگانه ديدم دل در غم بى كرانه ديدم
گفتى فرداست روز بازار بازار تو را بهانه ديدم
دل را چو انار ترش و شيرين خون بسته و دانه دانه ديدم
زهر عالم همه عسل شد تا شهد تو در ميانه ديدم
جان را چو وثاق و جاى زنبور از شهد تو خانه خانه ديدم
بر آتشم و هنوز در عشق زان دوزخ يك زبانه ديدم
شطرنج كه صد هزار خانه ست از جمله آن دو خانه ديدم
يك خانه پر از خمار ديدم يك خانه مى مغانه ديدم
چون عشق چنين دو روى دارد سرگشتگى زمانه ديدم
وانگه زين سر به سوى آن سر دزديده ره و دهانه ديدم
زان ره خرد دقيقه بين را انديشه ابلهانه ديدم
او بر سر گنج بى نشانى سرگشته كه من نشانه ديدم
او زير پر هماى دولت گويد كه به خواب لانه ديدم
جانى كه ز غم ز پا درآمد در عالم دل روانه ديدم
جانى كه فسانه داند اين را او را همگى فسانه ديدم
نالنده و بى خبر ز نالش چون بربط و چون چغانه ديدم
بس شانه مكن كه طره عشق بيرون ز حدود شانه ديدم
صد شب بر او ترانه گويى روزت گويد تو را نديدم
هر درد كه آن دوا ندارد سوى دل خود دوانه ديدم

گر ناز تو را به گفت نارم مهر تو درون سينه دارم
بى مهر تو گر گلى ببويم در حال بسوز همچو خارم
ماننده ماهى ار خموشم چون موج و چو بحر بى قرارم
اى بر لب من نهاده مهرى مى كش تو به سوى خود مهارم
مقصود تو چيست من چه دانم دانم كه من اندر اين قطارم
نشخوار غمت زنم چو اشتر چون اشتر مست كف برآرم
هر چند نهان كنم نگويم در حضرت عشق آشكارم
ماننده دانه زير خاكم موقوف اشارت بهارم
تا بى دم خود زنم دمى خوش تا بى سر خود سرى بخارم

من اشتر مست شهريارم آن خايم كز گلو برآرم
چون گلبن روى اوست خويم اشكوفه من بود نثارم
چون بحر اگر ترش كنم رو پرگوهر و در بود كنارم
گر يار وصال ما نجويد با عشق وصال يار غارم
خوارى كه به پيش خلق عار است آن عار شده ست افتخارم
باد منطق برون كن از لنج كز باد نطق در اين غبارم

روزى كه گذر كنى به گورم ياد آور از اين نفير و شورم
پرنور كن آن تك لحد را اى ديده و اى چراغ نورم
تا از تو سجود شكر آرد اندر لحد اين تن صبورم
اى خرمن گل شتاب مگذار خوش كن نفسى بدان بخورم
وان گاه كه بگذرى مينگار كز روزن و درگه تو دورم
گر سنگ لحد ببست راهم از راه خيال بى فتورم
گر صد كفنم بود ز اطلس بى خلعت صورت تو عورم
از صحن سراى تو برآيم در نقب زنى مگر كه مورم
من مور توام تويى سليمان يك دم مگذار بى حضورم
خامش كردم بگو تو باقى كز گفت و شنود خود نفورم
شمس تبريز دعوتم كن چون دعوت توست نفخ صورم

اى دشمن روزه و نمازم وى عمر و سعادت درازم
هر پرده كه ساختم دريدى بگذشت از آنك پرده سازم
اى من چو زمين و تو بهارى پيدا شده از تو جمله رازم
چون صيد شدم چگونه پرم چون مات توام دگر چه بازم
پروانه من چو سوخت بر شمع ديگر ز چه باشد احترازم
نزديكترى به من ز عقلم پس سوى تو من چگونه يازم
بگداز مرا كه جمله قندم گر من فسرم وگر گدازم
يك بارگى از وفا مشو دست يك بار دگر ببين نيازم
يك بار دگر مرا فسون خوان وز روح مسيح كن طرازم
بر قنطره بست باج دارم از بهر عبور ده جوازم
خاموش كه گفت حاجتش نيست در گفتن خويش ياوه تازم
خاموش كه عاقبت مرا كار محمود بود چو من ايازم

تا با تو قرين شده ست جانم هر جا كه روم به گلستانم
تا صورت تو قرين دل شد بر خاك نيم بر آسمانم
گر سايه من در اين جهان است غم نيست كه من در آن جهانم
من عاريه ام در آن كه خوش نيست چيزى كه بدان خوشم من آنم
در كشتى عشق خفته ام خوش در حالت خفتگى روانم
امروز جمادها شكفته ست امروز ميان زندگانم
چون علم بالقلم رهم داد پس تخته نانبشته خوانم
چون كان عقيق در گشاده ست چه غم كه خراب شد دكانم
زان رطل گران دلم سبك شد گر دل سبك است سرگرانم
اى ساقى تاج بخش پيش آ تا بر سر و ديده ات نشانم
جز شمع و شكر مگوى چيزى چيزى بمگو كه من ندانم

امروز مرا چه شد چه دانم امروز من از سبك دلانم
در ديده عقل بس مكينم در ديده عشق بى مكانم
افسوس كه ساكن زمينم انصاف كه صارم زمانم
اين طرفه كه با تن زمينى بر پشت فلك همى دوانم
آن بار كه چرخ برنتابد از قوت عشق مى كشانم
از سينه خويش آتشش را تا سينه سنگ مى رسانم
از لذت و از صفاى قندش پرشهد شده ست اين دهانم
از مشكل شمس حق تبريز من نكته مشكل جهانم

اى جان لطيف و اى جهانم از خواب گرانت برجهانم
بى شرم و حيا كنم تقاضا دانى كه غريم بى امانم
گر بر دل تو غبار بينم از اشك خودش فرونشانم
اى گلبن جان براى مجلس بگرفته امت كه گل فشانم
يك بوسه بده كه اندر اين راه من باج عقيق مى ستانم

next page

fehrest page

back page