next page

fehrest page

back page

همه مستيم اى خواجه به روز عيد مى ماند دهل مست و دهلزن مست و بيخود مى زند لم لم
درآمد عقل در ميدان سر انگشت در دندان كه با سرمست و با حيران چه گفتم من كه الهاكم
يكى عاقل ميان ما به دارو هم نمى يابد در اين زنجير مجنونان چه مجنون مى شود مردم
به نزد من يكى ساغر به از صد خانه پرزر بريزم بر تن لاغر از آن باده يكى قمقم
ميان روزه داران خوش شراب عيد در مى كش نه آن مستى كه شب آيى ز ترس خلق چون كزدم
بخور بى رطل و بى كوزه ميى كو بشكند روزه نه ز انگورست و نى شيره نى از طزغو نى از گندم
شرابى نى كه درريزى سحر مخمور برخيزى دروغين است آن باده از آن افتاده كوته دم
دهان بربند و محرم شو به كعبه خامشان مى رو پياپى اندر اين مستى نى اشتر جو و نى جم جم

بنه اى سبز خنگ من فراز آسمان ها سم كه بنوشت آن مه بى كيف دعوت نامه اى پيشم
روان شد سوى ما كوثر كه گنجا نيست ظرف اندر بدران مشك سقا را بزن سنگى و بشكن خم
يكى آهوى چون جانى برآمد از بيابانى كه شير نر ز بيم او زند بر ريگ سوزان دم
همه مستيم اى خواجه به روز عيد مى ماند دهل مست و دهلزن مست و بيخود مى زند لم لم
درآمد عقل در ميدان سر انگشت در دندان كه بر سرمست و با حيران چه برخوانيم الهاكم
يكى عاقل ميان ما به دار وهم نمى يابند در اين زنجير مجنونان چه مجنون مى شود مردم
بر مخمور يك ساغر به از صد خانه پرزر بريزم بر تن لاغر از آن باده يكى قمقم
ميان روزه داران خوش شراب عشق در مى كش نه آن مستى كه شب آيى ز شرم خلق چون كزدم
بخور بى رطل و بى كوزه ميى كو نشكند روزه نه ز انگور است و نه از شيره نه از بكنى نه از گندم
شرابى نى كه درريزى سر مخمور برخيزى دروغين است آن باده از آن افتاد كوته دم
رسيد از باده خانه پر به زير مشك مى اشتر رها كن خواب خراخر كه قمقم بانگ زد قم قم
دهان بربند و محرم شو به كعبه خامشان مى رو پياپى اندر اين مستى نه اشتر جو و نى جم جم

زهى سرگشته در عالم سر و سامان كه من دارم زهى در راه عشق تو دل بريان كه من دارم
وگر در راه بازار غم عشقت خريدارم به صد جان ها بنفروشم ز عشقت آنچ من دارم

بشستم تخته هستى سر عالم نمى دارم دريدم پرده بى چون سر آن هم نمى دارم
مرا چون دايه قدسى به شير لطف پرورده ست ملامت كى رسد در من كه برگ غم نمى دارم
چنان در نيستى غرقم كه معشوقم همى گويد بيا با من دمى بنشين سر آن هم نمى دارم
دمى كاندر وجود آورد آدم را به يك لحظه از آن دم نيز بيزارم سر آن هم نمى دارم
چه گويى بوالفضولى را كه يك دم آن خود نبود هزاران بار مى گويد سر آن هم نمى دارم

اى عشق كه كردستى تو زير و زبر خوابم تا غرقه شده ست از تو در خون جگر خوابم
از كان شكر جستن اندر شب آبستن بگداخت در انديشه مانند شكر خوابم
بى لطف وصال او گشتم چو هلال او تا شب نبرد هرگز در دور قمر خوابم
چون شب بشود تارى با اين همه بيدارى با عشق همى گويم كاى عشق ببر خوابم
چون خواب مرا بيند بگريزد و بنشيند از من برود آيد در شخص دگر خوابم
ياران كه چه ياريدم تنها مگذاريدم چون عشق ملك برده ست از چشم بشر خوابم
بنشين اگرى عاشق تا صبحدم صادق با من كه نمى آيد تا صبح و سحر خوابم

من دلق گرو كردم عريان خراباتم خوردم همه رخت خود مهمان خراباتم
اى مطرب زيبارو دستى بزن و برگو تو آن مناجاتى من آن خراباتم
خواهى كه مرا بينى اى بسته نقش تن جان را نتوان ديدن من جان خراباتم
نى مرد شكم خوارم نى درد شكم دارم زين مايده بيزارم بر خوان خراباتم
من همدم سلطانم حقا كه سليمانم كلى همه ايمانم ايمان خراباتم
با عشق در اين پستى كردم طرب و مستى گفتم چه كسى گفتا سلطان خراباتم
هر جا كه همى باشم همكاسه اوباشم هر گوشه كه مى گردم گردان خراباتم
گويى بنما معنى برهان چنين دعوى روشنتر از اين برهان برهان خراباتم
گر رفت زر و سيمم با سينه سيمينم ور بى سر و سامانم سامان خراباتم
اى ساقى جان جانى شمع دل ويرانى ويران دلم را بين ويران خراباتم
گويى كه تو را شيطان افكند در اين ويران خوبى ملك دارد شيطان خراباتم
هر گه كه خمش باشم من خم خراباتم هر گه كه سخن گويم دربان خراباتم

گر بى دل و بى دستم وز عشق تو پابستم بس بند كه بشكستم آهسته كه سرمستم
در مجلس حيرانى جانى است مرا جانى زان شد كه تو مى دانى آهسته كه سرمستم
پيش آى دمى جانم زين بيش مرنجانم اى دلبر خندانم آهسته كه سرمستم
ساقى مى جانان بگذر ز گران جانان دزديده ز رهبانان آهسته كه سرمستم
رندى و چو من فاشى بر ملت قلاشى در پرده چرا باشى آهسته كه سرمستم
اى مى بترم از تو من باده ترم از تو پرجوش ترم از تو آهسته كه سرمستم
از باده جوشانم وز خرقه فروشانم از يار چه پوشانم آهسته كه سرمستم
تا از خود ببريدم من عشق تو بگزيدم خود را چو فنا ديدم آهسته كه سرمستم
هر چند به تلبيسم در صورت قسيسم نور دل ادريسم آهسته كه سرمستم
در مذهب بى كيشان بيگانگى خويشان با دست بر ايشان آهسته كه سرمستم
اى صاحب صد دستان بى گاه شد از مستان احداث و گرو بستان آهسته كه سرمستم

رفتم به طبيب جان گفتم كه ببين دستم هم بى دل و بيمارم هم عاشق و سرمستم
صد گونه خلل دارم اى كاش يكى بودى با اين همه علت ها در شنقصه پيوستم
گفتا كه نه تو مردى گفتم كه بلى اما چون بوى توام آمد از گور برون جستم
آن صورت روحانى وان مشرق يزدانى وان يوسف كنعانى كز وى كف خود خستم
خوش خوش سوى من آمد دستى به دلم برزد گفتا ز چه دستى تو گفتم كه از اين دستم
چون عربده مى كردم درداد مى و خوردم افروخت رخ زردم وز عربده وارستم
پس جامه برون كردم مستانه جنون كردم در حلقه آن مستان در ميمنه بنشستم
صد جام بنوشيدم صد گونه بجوشيدم صد كاسه بريزيدم صد كوزه دراشكستم
گوساله زرين را آن قوم پرستيده گوساله گرگينم گر عشق بنپرستم
بازم شه روحانى مى خواند پنهانى بر مى كشدم بالا شاهانه از اين پستم
پابست توام جانا سرمست توام جانا در دست توام جانا گر تيرم وگر شستم
چست توام ار چستم مست توام ار مستم پست توام ار پستم هست توام ار هستم
در چرخ درآوردى چون مست خودم كردى چون تو سر خم بستى من نيز دهان بستم

در مجلس آن رستم در عربده بنشستم صد ساغر بشكستم آهسته كه سرمستم
اى منكر هر زنده خنبك زنى و خنده اى هم خر و خربنده آهسته كه سرمستم
اى عاقل چون لنگر اى روت چو آهنگر در دلبر ما بنگر آهسته كه سرمستم
تو شخصك چوبينى گر پيشترك شينى صد دجله خون بينى آهسته كه سرمستم
كاهل مشو اى ساقى باقى است ز ما باقى پر ده مى راواقى آهسته كه سرمستم
آن ها كه ملولانند زين راه چه گولانند بس سرد فضولانند آهسته كه سرمستم
شمس الحق آزاده تبريز و مى ساده تا حشر من افتاده آهسته كه سرمستم

زان مى كه ز بوى او شوريده و سرمستم درياب مرا ساقى والله كه چنينستم
اى ساقى مست من بنگر به شكست من اى جسته ز دست من درياب كز آن دستم
بشكست مرا دامت بشكستم من جامت مستى تو و مستى من بشكستى و بشكستم
اى جان و دل مستان بستان سخنم بستان گويى كه نه اى محرم هستم به خدا هستم
پر كن ز مى پيشين بنشين بر من بنشين بنشين كه چنين وقتى در خواب همى جستم
جان و سر تو يارا بر نقد بزن ما را مفريب و مگو فردا بردارم و بفرستم
والله كه بنگذارم دست از تو چرا دارم تا لاف زنى گويى كز عربده وارستم
خواهم كه ز باد مى آتش بفروزانى خواهم كه ز آب خود چون خاك كنى پستم

بستان قدح از دستم اى مست كه من مستم كز حلقه هشياران اين ساعت وارستم
هشيار بر رندى ضدى بود و ضدى همرنگ شو اى خواجه گر فوقم اگر پستم
هر چيز كه انديشى از جنگ از آن دورم هر چيز كه انديشى از مهر من آنستم
تا عشق تو بگرفتم سوداى تو پذرفتم با جنگ تو يكتاام با صلح تو همدستم
اسپانخ خويشم دان با ترش پز و شيرين با هر چه شدم پخته تا با تو بپيوستم
بى كار بود سازش سازش نبود نازش گر جست غلط از من من مست برون جستم
مستى تو و مستى من بربسته به هم دامن چون دسته و چون هاون دو هست و يكى هستم

گر تو بنمى خسپى بنشين تو كه من خفتم تو قصه خود مى گو من قصه خود گفتم
بس كردم از دستان زيرا مثل مستان از خواب به هر سويى مى جنبم و مى افتم
من تشنه آن يارم گر خفته و بيدارم با نقش خيال او همراهم و هم جفتم
چون صورت آيينه من تابع آن رويم زان رو صفت او را بنمودم و بنهفتم
آن دم كه بخنديد او من نيز بخنديدم وان دم كه برآشفت او من نيز برآشفتم
باقيش بگو تو هم زيرا كه ز بحر توست درهاى معانى كه در رشته دم سفتم

ساقى چو شه من بد بيش از دگران خوردم برگشت سر از مستى تخليط و خطا كردم
آن ساقى بايستم چون ديد كه سرمستم بگرفت سر دستم بوسيد رخ زردم
گفتم كه تو سلطانى جانى و دو صد جانى تو خود نمكستانى شورى دگر آوردم
از جام مى خالص پرعربده شد مجلس از عربده كى ترسم من عربده پروردم
بى او نكنم عشرت گر تشنه و مخمورم جفت نظرش باشم گر جفتم وگر فردم
من شاخ ترم اما بى باد كجا رقصم من سايه آن سروم بى سرو كجا گردم
نور دل ابر آمد آن ماه اگر ابرم شاه همه مردان است آن شاه اگر مردم
مى رفت شه شيرين گفتم نفسى بنشين اى مستى هر جزوم اى داروى هر دردم
خورشيد حمل كى بود اى گرمى تو بى حد اى محو شده در تو هم گرمم و هم سردم
در كاس تو افتادم كز باده تو شادم در طاس تو افتادم چون مهره آن نردم
ساكن شوم از گفتن گر اوم نشوراند زيرا كه سوار است او من در قدمش گردم

حرف : ميم : قسمت دوم
در آينه چون بينم نقش تو به گفت آرم آيينه نخواهد دم اى واى ز گفتارم
در آب تو را بينم در آب زنم دستى هم تيره شود آبم هم تيره شود كارم
اى دوست ميان ما اى دوست نمى گنجد اى يار اگر گويم اى يار نمى يارم
زان راه كه آه آمد تا باز رود آن ره من راه دهان بستم من ناله نمى آرم
گر ناله و آه آمد زان پرده ماه آمد نظاره مه خوشتر اى ماه ده و چارم

گفتم به مهى كز تو صد گونه طرب دارم گفتا كه به غير آن صد چيز عجب دارم
گفتم كه در اين بازى ما را سببى سازى گفتا كه من اين بازى بيرون سبب دارم
هر طايفه با قومى خويشى و نسب دارند من با غم عشق تو خويشى و نسب دارم
بيرون مشو از ديده اى نور پسنديده كز دولت نور تو مطلوب طلب دارم
آنم كه ز هر آهش در چرخ زنم آتش وز آتش بر آتش از عشق لهب دارم

اى خواجه سلام عليك من عزم سفر دارم وز بام فلك پنهان من راه گذر دارم
جان عزم سفر دارد تا معدن و اصل خود زان سو كه نظر بخشد آن سوى نظر دارم
نك مى كشدم سيلم آن سوى كه بد ميلم كز فرقت آن دريا بس گرم جگر دارم
مى تازم تركانه تا حضرت خاقانى كز وى مثل خرگه صد بند كمر دارم
چون سايه فنا گردم در تابش خورشيدى كاندر پى او دايم من سير قمر دارم
چون لعل ز خورشيدش جز گرمى و جز تابش من فر دگر گيرم من عشق دگر دارم
گر بشكند اين جوزم هم مغزم و هم نغزم ور بشكندم چون نى صد قند شكر دارم
چون سروم و چون سوسن هم بسته هم آزادم چون سنگم و چون آهن در سينه شرر دارم
يا من هو فى قلبى يسبى ادبى يسبى حسبى ابدا حسبى آنچ از تو به بر دارم
مولاى فنى صبرى لا تخرج من صدرى لا تبعد نستبرى كز هجر ضرر دارم
اى عشق صلا گفتى مى آيم بسم الله آخر به چه آرامم گر از تو حذر دارم
گر در دل تابوتم مهر تو بود قوتم قوت ملكى دارم گر شكل بشر دارم
آفندى كليتيشى كاليسو كيتيشى شيليسو نسنديشى دل زير و زبر دارم
افندى مناخوسى بويسى كليمو بويسى تينما خو نتيلوسى ياد تو سمر دارم
باقيش بفرما تو اى خسرو درياخو بستم چو صدف من لب يعنى كه گهر دارم

توبه نكنم هرگز زين جرم كه من دارم زان كس كه كند توبه زين واقعه بيزارم
مجنون ز غم ليلى چون توبه نكرد اى جان صد ليلى و صد مجنون درجست در اسرارم
بس بى سر و پا عشقى كه عاشق و معشوقم هم زارم و بيمارم هم صحت بيمارم
انديشه پرنده زين سوخته پر گشته كه من قفص تنگم كه جعفر طيارم

من خفته وشم اما بس آگه و بيدارم هر چند كه بى هوشم در كار تو هشيارم
با شيره فشارانت اندر چرش عشقم پاى از پى آن كوبم كانگور تو افشارم
تو پاى همى بينى و انگور نمى بينى بستان قدحى شيره درياب كه عصارم
اندر چرش جان آ گر پاى همى كوبى تا غوطه خورم يك دم در شيره بسيارم
زين باده نگردد سر زين شيره نشورد دل هين چاشنيى بستان زين باده كه من دارم
زين باده كه دارى تو پيوسته خمارى تو دانم كه چه دارى تو در روت نمى آرم
دامى كه درافتادى بنگر سوى دام افكن تا ناظر حق باشى اى مرغ گرفتارم
دام ار تك چه باشد فردوس كند حقش ور خار خسك باشد حق سازد گلزارم
آن دم كه به چاه آمد يوسف خبرش آمد كه كار تو مى سازد اى خسته بيمارم
داروى تو مى كوبم خرگاه تو مى روبم از ضد ضدش انگيزم من قادر و قهارم
گويم به حجر حى شو گويم به عدم شى ء شو گويم به چمن دى شو دارى عجب اقرارم
شمس الحق تبريزى تو روشنى روزى و اندر پى روز تو من چون شب سيارم

يك لحظه و يك ساعت دست از تو نمى دارم زيرا كه تويى كارم زيرا كه تويى بارم
از قند تو مى نوشم با پند تو مى كوشم من صيد جگرخسته تو شير جگرخوارم
جان من و جان تو گويى كه يكى بوده ست سوگند بدين يك جان كز غير تو بيزارم
از باغ جمال تو يك بند گياهم من وز خلعت وصل تو يك پاره كلهوارم
بر گرد تو اين عالم خار سر ديوار است بر بوى گل وصلت خارى است كه مى خارم
چون خار چنين باشد گلزار تو چون باشد اى خورده و اى برده اسرار تو اسرارم
خورشيد بود مه را بر چرخ حريف اى جان دانم كه بنگذارى در مجلس اغيارم
رفتم بر درويشى گفتا كه خدا يارت گويى به دعاى او شد چون تو شهى يارم
ديدم همه عالم را نقش در گرمابه اى برده تو دستارم هم سوى تو دست آرم
هر جنس سوى جنسش زنجير همى درد من جنس كيم كاين جا در دام گرفتارم
گرد دل من جانا دزديده همى گردى دانم كه چه مى جويى اى دلبر عيارم
در زير قبا جانا شمعى پنهان دارى خواهى كه زنى آتش در خرمن و انبارم
اى گلشن و گلزارم وى صحت بيمارم اى يوسف ديدارم وى رونق بازارم
تو گرد دلم گردان من گرد درت گردان در دست تو در گردش سرگشته چو پرگارم
در شادى روى تو گر قصه غم گويم گر غم بخورد خونم والله كه سزاوارم
بر ضرب دف حكمت اين خلق همى رقصند بى پرده تو رقصد يك پرده نپندارم
آواز دفت پنهان وين رقص جهان پيدا پنهان بود اين خارش هر جاى كه مى خارم
خامش كنم از غيرت زيرا ز نبات تو ابر شكرافشانم جز قند نمى بارم
در آبم و در خاكم در آتش و در بادم اين چار بگرد من اما نه از اين چارم
گه تركم و گه هندو گه رومى و گه زنگى از نقش تو است اى جان اقرارم و انكارم
تبريز دل و جانم با شمس حق است اين جا هر چند به تن اكنون تصديع نمى آرم

تا عاشق آن يارم بى كارم و بر كارم سرگشته و پابرجا ماننده پرگارم
ماننده مريخى با ماه و فلك خشمم وز چرخ كله زرين در ننگم و در عارم
گر خويش منى يارا مى بين كه چه بى خويشم ز اسرار چه مى پرسى چون شهره و اظهارم
جز خون دل عاشق آن شير نياشامد من زاده آن شيرم دلجويم و خون خوارم
رنجورم و مى دانى هم فاتحه مى خوانى اى دوست نمى بينى كز فاتحه بيمارم
حلاج اشارت گو از خلق به دار آمد وز تندى اسرارم حلاج زند دارم

next page

fehrest page

back page