next page

fehrest page

back page

مرا گويى ظريفى كن دمى با ما حريفى كن مرا گفته ست لاتسكن تو را همدم نمى دارم
مرا چون دايه فضلش به شير لطف پرورده ست چو من مخمور آن شيرم سر زمزم نمى دارم
در آن شربت كه جان سازد دل مشتاق جان بازد خرد خواهد كه دريازد منش محرم نمى دارم
ز شادى ها چو بيزارم سر غم از كجا دارم به غير يار دلدارم خوش و خرم نمى دارم
پى آن خمر چون عندم شكم بر روزه مى بندم كه من آن سرو آزادم كه برگ غم نمى دارم
درافتادم در آب جو شدم شسته ز رنگ و بو ز عشق ذوق زخم او سر مرهم نمى دارم
تو روز و شب دو مركب دان يكى اشهب يكى ادهم بر اشهب بر نمى شينم سر ادهم نمى دارم
جز اين منهاج روز و شب بود عشاق را مذهب كه بر مسلك به زير اين كهن طارم نمى دارم
به باغ عشق مرغانند سوى بى سويى پران من ايشان را سليمانم ولى خاتم نمى دارم
منم عيسى خوش خنده كه شد عالم به من زنده ولى نسبت ز حق دارم من از مريم نمى دارم
ز عشق اين حرف بشنيدم خموشى راه خود ديدم بگو عشقا كه من با دوست لا و لم نمى دارم

همه بازان عجب ماندند در آهنگ پروازم كبوتر همچو من ديدى كه من در جستن بازم
به هر هنگام هر مرغى به هر پرى همى پرد مگر من سنگ پولادم كه در پرواز آغازم
دهان مگشاى بى هنگام و مى ترس از زبان من زبانت گر بود زرين زبان دركش كه من گازم
به دنبل دنبه مى گويد مرا نيشى است در باطن تو را بشكافم اى دنبل گر از آغاز بنوازم
بمالم بر تو من خود را به نرمى تا شوى ايمن به ناگاهانت بشكافم كه تا دانى چه فن سازم
دهان مگشاى اين ساعت ازيرا دنبل خامى چو وقت آيد شوى پخته به كار تو بپردازم
كدامين شوخ برد از ما كه ديده شوخ كردستى چه خوانى ديده پيهى را كه پس فرداش بگدازم
كمان نطق من بستان كه تير قهر مى پرد كه از مستى مبادا تير سوى خويش اندازم
يكى سوزى است سازنده عتاب شمس تبريزى رهم از عالم نارى چو با اين سوز درسازم

نه آن بى بهره دلدارم كه از دلدار بگريزم نه آن خنجر به كف دارم كز اين پيكار بگريزم
منم آن تخته كه با من دروگر كارها دارد نه از تيشه زبون گردم نه از مسمار بگريزم
مثال تخته بى خويشم خلاف تيشه ننديشم نشايم جز كه آتش را گر از نجار بگريزم
چو سنگم خوار و سرد ار من به لعلى كم سفر سازم چو غارم تنگ و تارى گر ز يار غار بگريزم
نيابم بوس شفتالو چو بگريزم ز بى برگى نبويم مشك تاتارى گر از تاتار بگريزم
از آن از خود همى رنجم كه منهم در نمى گنجم سزد چون سر نمى گنجد گر از دستار بگريزم
هزاران قرن مى بايد كه اين دولت به پيش آيد كجا يابم دگربارش اگر اين بار بگريزم
نه رنجورم نه نامردم كه از خوبان بپرهيزم نه فاسد معده اى دارم كه از خمار بگريزم
نيم بر پشت پالانى كه در ميدان سپس مانم نيم فلاح اين ده من كه از سالار بگريزم
همى گويم دلا بس كن دلم گويد جواب من كه من در كان زر غرقم چرا ز ايثار بگريزم

نهادم پاى در عشق كه بر عشاق سر باشم منم فرزند عشق جان ولى پيش از پدر باشم
اگر چه روغن بادام از بادام مى زايد همى گويد كه جان داند كه من بيش از شجر باشم
به ظاهربين همى گويد چو مسجود ملايك شد كه اى ابله روا دارى كه جسم مختصر باشم
زمانى بر كف عشقش چو سيمابى همى لرزم زمانى در بر معدن همه دل همچو زر باشم
منم پيدا و ناپيدا چو جان و عشق در قالب گهى اندر ميان پنهان گهى شهره كمر باشم
در آن زلفين آن يارم چه سوداها كه من دارم گهى در حلقه مى آيم گهى حلقه شمر باشم
اگر عالم بقا يابد هزاران قرن و من رفته ميان عاشقان هر شب سمر باشم سمر باشم
مرا معشوق پنهانى چو خود پنهان همى خواهد وگر نى رغم شب كوران عيان همچون قمر باشم
مرا گردون همى گويد كه چون مه بر سرت دارم بگفتم نيك مى گويى بپرس از من اگر باشم
اگر ساحل شود جنت در او ماهى نيارامد حديث شهد او گويم پس آنگه در شكر باشم
به روز وصل اگر ما را از آن دلدار بشناسى پس آن دلبر دگر باشد من بى دل دگر باشم
بسوزا اين تنم گر من ز هر آتش برافروزم مبادم آب اگر خود من ز هر سيلاب تر باشم
در آن محوى كه شمس الدين تبريزيم پالايد ملك را بال مى ريزد من آن جا چون بشر باشم

مرا چون كم فرستى غم حزين و تنگ دل باشم چو غم بر من فروريزى ز لطف غم خجل باشم
غمان تو مرا نگذاشت تا غمگين شوم يك دم هواى تو مرا نگذاشت تا من آب و گل باشم
همه اجزاى عالم را غم تو زنده مى دارد منم كز تو غمى خواهم كه در وى مستقل باشم
عجب دردى برانگيزى كه دردم را دوا گردد عجب گردى برانگيزى كه از وى مكتحل باشم
فدايى را كفيلى كو كه ارزد جان فدا كردن كسايى را كسايى كو كه آن را مشتمل باشم
مرا رنج تو نگذارد كه رنجورى به من آيد مرا گنج تو نگذارد كه درويش و مقل باشم
صباح تو مرا نگذاشت تا شمعى برافروزم عيان تو مرا نگذاشت تا من مستدل باشم
خيالى كان به پيش آيد خيالت را بپوشاند اگر خونش بريزم من ز خون او بحل باشم
بسوزانم ز عشق تو خيال هر دو عالم را بسوزند اين دو پروانه چو من شمع چگل باشم
خمش كن نقل كمتر كن ز حال خود به قال خود چنان نقلى كه من دارم چرا من منتقل باشم

تو خود دانى كه من بى تو عدم باشم عدم باشم عدم خود قابل هست است از آن هم نيز كم باشم
چو زان يوسف جدا مانم يقين در بيت احزانم حريف ظن بد باشم نديم هر ندم باشم
چو شحنه شهر شه باشم عسس گردم چو مه باشم شكنجه دزد غم باشم سقام هر سقم باشم
ببندم گردن غم را چو اشتر مى كشم هر جا بجز خارش ننوشانم چو در باغ ارم باشم
قضايش گر قصاص آرد مرا اشتر كند روزى جمازه حج او گردم حمول آن حرم باشم
منم محكوم امر مر گه اشتربان و گه اشتر گهى لت خواره چون طبلم گهى شقه علم باشم
اگر طبال اگر طبلم به لشكرگاه آن فضلم از اين تلوين چه غم دارم چو سلطان را حشم باشم
بگيرم خرس فكرت را ره رقصش بياموزم به هنگامه بتان آرم ز رقصش مغتنم باشم
چو شمعى ام كه بى گفتن نمايم نقش هر چيزى مكن انديشه كژمژ كه غماز رقم باشم
يقول العشق يا صاحى تساكر و اغتنم راحى فاشبعناك يا طاوى و داويناك يا اخشم
شكرنا نعمه المولى و مولانا به اولى فهذا العيش لا يفنى و هذا الكاس لا يهشم
افندى كالى ميراسوذ لزمونو تا كالاسو اذى نازس كنا خارس كه تا من محتشم باشم
يزك اى يار روحانى ورر عيسى بكى جانى سنك اول ايلكل قانى اگر من متهم باشم
خمش باشم ترش باشم به قاصد تا بگويد او خمش چونى ترش چونى تو را چون من صنم باشم

من آنم كز خيالاتش تراشنده وثن باشم چو هنگام وصال آمد بتان را بت شكن باشم
مرا چون او ولى باشد چه سخره بوعلى باشم چو حسن خويش بنمايد چه بند بوالحسن باشم
دو صورت پيش مى آرد گهى شمع است و گه شاهد دوم را من چو آيينه نخستين را لگن باشم
مرا وامى است در گردن كه بسپارم به عشقش جان ولى نگزارمش تا از تقاضا ممتحن باشم
چو زندانم بود چاهى كه در قعرش بود يوسف خنك جان من آن روزى كه در زندان شدن باشم
چو دست او رسن باشد كه دست چاهيان گيرد چه دستك ها زنم آن دم كه پابست رسن باشم
مرا گويد چه مى نالى ز عشقى تا كه راهت زد خنك آن كاروان كش من در اين ره راه زن باشم
چو چنگم ليك اگر خواهى كه دانى وقت ساز من غنيمت دار آن دم را كه در تن تن تنن باشم
چو يار ذوفنون من زند پرده جنون من خدا داند دگر كس نى كه آن دم در چه فن باشم
ز كوب غم چه غم دارم كه با او پاى مى كوبم چه تلخى آيدم چون من بر شيرين ذقن باشم
چو بيش از صد جهان دارم چرا در يك جهان باشم چو پخته شد كباب من چرا در بابزن باشم
كبوترباز عشقش را كبوتر بود جان من چو برج خويش را ديدم چرا اندر بدن باشم
گهى با خويش در جنگم گهى بى خويشم و دنگم چو آمد يار گلرنگم چرا با اين سه فن باشم
چو در گرمابه عشقش حجابى نيست جان ها را نيم من نقش گرمابه چرا در جامه كن باشم
خمش كن اى دل گويا كه من آواره خواهم شد وطن آتش گرفت از تو چگونه در وطن باشم
اگر من در وطن باشم وگر بيرون ز تن باشم ز تاب شمس تبريزى سهيل اندر يمن باشم

چو آمد روى مه رويم كه باشم من كه من باشم چو هر خارى از او گل شد چرا من ياسمن باشم
چو هر سنگى عسل گردد چرا مومى كند مومى همه اجسام چون جان شد چرا استيزه تن باشم
يقين هر چشم جو گردد چو آن آب روان آمد چو در جلوه ست حسن او چه بند بوالحسن باشم
اگر چه در لگن بودم مثال شمع تا اكنون چو شمعم جمله گشت آتش چرا اندر لگن باشم
چو از نحس زحل رستم چه زير آسمان باشم چو محنت جمله دولت گشت از چه ممتحن باشم
حسد بر من حسد دارد مرا بر كى حسد باشد ز جوى خمر چون مستم چرا تشنه لبن باشم

به گرد دل همى گردى چه خواهى كرد مى دانم چه خواهى كرد دل را خون و رخ را زرد مى دانم
يكى بازى برآوردى كه رخت دل همه بردى چه خواهى بعد از اين بازى دگر آورد مى دانم
به يك غمزه جگر خستى پس آتش اندر او بستى بخواهى پخت مى بينم بخواهى خورد مى دانم
به حق اشك گرم من به حق آه سرد من كه گرمم پرس چون بينى كه گرم از سرد مى دانم
مرا دل سوزد و سينه تو را دامن ولى فرق است كه سوز از سوز و دود از دود و درد از درد مى دانم
به دل گويم كه چون مردان صبورى كن دلم گويد نه مردم نى زن ار از غم ز زن تا مرد مى دانم
دلا چون گرد برخيزى ز هر بادى نمى گفتى كه از مردى برآوردن ز دريا گرد مى دانم
جوابم داد دل كان مه چو جفت و طاق مى بازد چو ترسا جفت گويم گر ز جفت و فرد مى دانم
چو در شطرنج شد قايم بريزد نرد شش پنجى بگويم مات غم باشم اگر اين نرد مى دانم

تو خورشيدى و يا زهره و يا ماهى نمى دانم وزين سرگشته مجنون چه مى خواهى نمى دانم
در اين درگاه بى چونى همه لطف است و موزونى چه صحرايى چه خضرايى چه درگاهى نمى دانم
به خرمنگاه گردونى كه راه كهكشان دارد چو تركان گرد تو اختر چه خرگاهى نمى دانم
ز رويت جان ما گلشن بنفشه و نرگس و سوسن ز ماهت ماه ما روشن چه همراهى نمى دانم
زهى درياى بى ساحل پر از ماهى درون دل چنين دريا نديدستم چنين ماهى نمى دانم
شهى خلق افسانه محقر همچو شه دانه بجز آن شاه باقى را شهنشاهى نمى دانم
زهى خورشيد بى پايان كه ذراتت سخن گويان تو نور ذات اللهى تو اللهى نمى دانم
هزاران جان يعقوبى همى سوزد از اين خوبى چرا اى يوسف خوبان در اين چاهى نمى دانم
خمش كن كز سخن چينى هميشه غرق تلوينى دمى هويى دمى هايى دمى آهى نمى دانم
خمش كردم كه سرمستم از آن افسون كه خوردستم كه بى خويشى و مستى را ز آگاهى نمى دانم

چو رعد و برق مى خندد ثنا و حمد مى خوانم چو چرخ صاف پرنورم به گرد ماه گردانم
زبانم عقده اى دارد چو موسى من ز فرعونان ز رشك آنك فرعونى خبر يابد ز برهانم
فروبنديد دستم را چو دريابيد هستم را به لشكرگاه فرعونى كه من جاسوس سلطانم
نه جاسوسم نه ناموسم من از اسرار قدوسم رها كن چونك سرمستم كه تا لافى بپرانم
ز باده باد مى خيزد كه باده باد انگيزد خصوصا اين چنين باده كه من از وى پريشانم
همه زهاد عالم را اگر بويى رسد زين مى چه ويرانى پديد آيد چه گويم من نمى دانم
چه جاى مى كه گر بويى از آن انفاس سرمستان رسد در سنگ و در مرمر بلافد ك آب حيوانم
وجود من عزبخانه ست و آن مستان در او جمعند دلم حيران كز ايشانم عجب يا خود من ايشانم
اگر من جنس ايشانم وگر من غير ايشانم نمى دانم همين دانم كه من در روح و ريحانم

ندارد پاى عشق او دل بى دست و بى پايم كه روز و شب چو مجنونم سر زنجير مى خايم
ميان خونم و ترسم كه گر آيد خيال او به خون دل خيالش را ز بى خويشى بيالايم
خيالات همه عالم اگر چه آشنا داند به خون غرقه شود والله اگر اين راه بگشايم
منم افتاده در سيلى اگر مجنون آن ليلى ز من گر يك نشان خواهد نشانى هاش بنمايم
همه گردد دل پاره همه شب همچو استاره شده خواب من آواره ز سحر يار خودرايم
ز شب هاى من گريان بپرس از لشكر پريان كه در ظلمت ز آمدشد پرى را پاى مى سايم
اگر يك دم بياسايم روان من نياسايد من آن لحظه بياسايم كه يك لحظه نياسايم
رها كن تا چو خورشيدى قبايى پوشم از آتش در آن آتش چو خورشيدى جهانى را بيارايم
كه آن خورشيد بر گردون ز عشق او همى سوزد و هر دم شكر مى گويد كه سوزش را همى شايم
رها كن تا كه چون ماهى گدازان غمش باشم كه تا چون مه نكاهم من چو مه زان پس نيفزايم

من اين ايوان نه تو را نمى دانم نمى دانم من اين نقاش جادو را نمى دانم نمى دانم
مرا گويد مرو هر سو تو استادى بيا اين سو كه من آن سوى بى سو را نمى دانم نمى دانم
همى گيرد گريبانم همى دارد پريشانم من اين خوش خوى بدخو را نمى دانم نمى دانم
مرا جان طرب پيشه ست كه بى مطرب نيارامد من اين جان طرب جو را نمى دانم نمى دانم
يكى شيرى همى بينم جهان پيشش گله آهو كه من اين شير و آهو را نمى دانم نمى دانم
مرا سيلاب بربوده مرا جوياى جو كرده كه اين سيلاب و اين جو را نمى دانم نمى دانم
چو طفلى گم شدستم من ميان كوى و بازارى كه اين بازار و اين كو را نمى دانم نمى دانم
مرا گويد يكى مشفق بدت گويند بدگويان نكوگو را و بدگو را نمى دانم نمى دانم
زمين چون زن فلك چو شو خورد فرزند چون گربه من اين زن را و اين شو را نمى دانم نمى دانم
مرا آن صورت غيبى به ابرو نكته مى گويد كه غمزه چشم و ابرو را نمى دانم نمى دانم
منم يعقوب و او يوسف كه چشمم روشن از بويش اگر چه اصل اين بو را نمى دانم نمى دانم
جهان گر رو ترش دارد چو مه در روى من خندد كه من جز مير مه رو را نمى دانم نمى دانم
ز دست و بازوى قدرت به هر دم تير مى پرد كه من آن دست و بازو را نمى دانم نمى دانم
در آن مطبخ درافتادم كه جان و دل كباب آمد من اين گنديده طزغو را نمى دانم نمى دانم
دكان نانبا ديدم كه قرصش قرص ماه آمد من اين نان و ترازو را نمى دانم نمى دانم
چو مردان صف شكستم من به طفلى بازرستم من كه اين لالاى لولو را نمى دانم نمى دانم
تو گويى شش جهت منگر به سوى بى سوى برپر بيا اين سو من آن سو را نمى دانم نمى دانم
خمش كن چند مى گويى چه قيل و قال مى جويى كه قيل و قال و قالو را نمى دانم نمى دانم
به دستم يرلغى آمد از آن قان همه قانان كه من با چو و با تو را نمى دانم نمى دانم
دوايى دارم آخر من ز جالينوس پنهانى كه من اين درد پهلو را نمى دانم نمى دانم
مرا دردى است و دارويى كه جالينوس مى گويد كه من اين درد و دارو را نمى دانم نمى دانم
برو اى شب ز پيش من مپيچان زلف و گيسو را كه جز آن جعد و گيسو را نمى دانم نمى دانم
برو اى روز گلچهره كه خورشيدت چه گلگون است كه من جز نور ياهو را نمى دانم نمى دانم
برو اى باغ با نقلت برو اى شيره با شيرت كه جز آن نقل و طزغو را نمى دانم نمى دانم
اگر صد منجنيق آيد ز برج آسمان بر من بجز آن برج و بارو را نمى دانم نمى دانم
چه رومى چهرگان دارم چه تركان نهان دارم چه عيب است ار هلاوو را نمى دانم نمى دانم
هلاوو را بپرس آخر از آن تركان حيران كن كز آن حيرت هلا او را نمى دانم نمى دانم
دلم چون تير مى پرد كمان تن همى غرد اگر آن دست و بازو را نمى دانم نمى دانم
رها كن حرف هندو را ببين تركان معنى را من آن تركم كه هندو را نمى دانم نمى دانم
بيا اى شمس تبريزى مكن سنگين دلى با من كه با تو سنگ و لولو را نمى دانم نمى دانم

بنه اى سبز خنگ من فراز آسمان ها سم كه بنشست آن مه زيبا چو صد تنگ شكر پيشم
روان شد سوى ما كوثر پر از شير و پر از شكر بدران مشك سقا را بزن سنگى و بشكن خم
يكى آهوى جان پرور برآمد از بيابانى كه شير نر ز بيم او زند بر ريگ سوزان دم

next page

fehrest page

back page