|
امروز چون زنبورها پران شويم از گل به گل | |
تا در عسل خانه جهان شش گوشه آبادان كنيم |
|
آمد رسولى از چمن كاين طبل را پنهان مزن | |
ما طبل خانه عشق را از نعره ها ويران كنيم |
|
بشنو سماع آسمان خيزيد اى ديوانگان | |
جانم فداى عاشقان امروز جان افشان كنيم |
|
زنجيرها را بردريم ما هر يكى آهنگريم | |
آهن گزان چون كلبتين آهنگ آتشدان كنيم |
|
چون كوره آهنگران در آتش دل مى دميم | |
ك آهن دلان را زين نفس مستعمل فرمان كنيم |
|
آتش در اين عالم زنيم وين چرخ را برهم زنيم | |
وين عقل پابرجاى را چون خويش سرگردان كنيم |
|
كوبيم ما بى پا و سر گه پاى ميدان گاه سر | |
ما كى به فرمان خوديم تا اين كنيم و آن كنيم |
|
نى نى چو چوگانيم ما در دست شه گردان شده | |
تا صد هزاران گوى را در پاى شه غلطان كنيم |
|
خامش كنيم و خامشى هم مايه ديوانگيست | |
اين عقل باشد ك آتشى در پنبه پنهان كنيم |
|
مستم ز خمر من لدن رو محتسب را غمز كن | |
مر محتسب را و تو را هم چاشنى آورده ام |
|
اى پادشاه صادقان چون من منافق ديده اى | |
با زندگانت زنده ام با مردگانت مرده ام |
|
با دلبران و گلرخان چون گلبنان بشكفته ام | |
با منكران دى صفت همچون خزان افسرده ام |
|
اى نان طلب در من نگر والله كه مستم بى خبر | |
من گرد خنبى گشته ام من شيره افشرده ام |
|
مستم ولى از روى او غرقم ولى در جوى او | |
از قند و از گلزار او چون گلشكر پرورده ام |
|
روزى كه عكس روى او بر روى زرد من فتد | |
ماهى شوم رومى رخى گر زنگى نوبرده ام |
|
در جام مى آويختم انديشه را خون ريختم | |
با يار خود آميختم زيرا درون پرده ام |
|
آويختم انديشه را كانديشه هشيارى كند | |
ز انديشه بيزارى كنم ز انديشه ها پژمرده ام |
|
دوران كنون دوران من گردون كنون حيران من | |
در لامكان سيران من فرمان ز قان آورده ام |
|
در جسم من جانى دگر در جان من قانى دگر | |
با آن من آنى دگر زيرا به آن پى برده ام |
|
گر گويدم بى گاه شد رو رو كه وقت راه شد | |
گويم كه اين با زنده گو من جان به حق بسپرده ام |
|
خامش كه بلبل باز را گفتا چه خامش كرده اى | |
گفتا خموشى را مبين در صيد شه صدمرده ام |
|
دل را ز خود بركنده ام با چيز ديگر زنده ام | |
عقل و دل و انديشه را از بيخ و بن سوزيده ام |
|
اى مردمان اى مردمان از من نيايد مردمى | |
ديوانه هم ننديشد آن كاندر دل انديشيده ام |
|
ديوانه كوكب ريخته از شور من بگريخته | |
من با اجل آميخته در نيستى پريده ام |
|
امروز عقل من ز من يك بارگى بيزار شد | |
خواهد كه ترساند مرا پنداشت من ناديده ام |
|
من خود كجا ترسم از او شكلى بكردم بهر او | |
من گيج كى باشم ولى قاصد چنين گيجيده ام |
|
از كاسه استارگان وز خون گردون فارغم | |
بهر گدارويان بسى من كاسه ها ليسيده ام |
|
من از براى مصلحت در حبس دنيا مانده ام | |
حبس از كجا من از كجا مال كه را دزديده ام |
|
در حبس تن غرقم به خون وز اشك چشم هر حرون | |
دامان خون آلود را در خاك مى ماليده ام |
|
مانند طفلى در شكم من پرورش دارم ز خون | |
يك بار زايد آدمى من بارها زاييده ام |
|
چندانك خواهى درنگر در من كه نشناسى مرا | |
زيرا از آن كم ديده اى من صدصفت گرديده ام |
|
در ديده من اندرآ وز چشم من بنگر مرا | |
زيرا برون از ديده ها منزلگهى بگزيده ام |
|
تو مست مست سرخوشى من مست بى سر سرخوشم | |
تو عاشق خندان لبى من بى دهان خنديده ام |
|
من طرفه مرغم كز چمن با اشتهاى خويشتن | |
بى دام و بى گيرنده اى اندر قفص خيزيده ام |
|
زيرا قفص با دوستان خوشتر ز باغ و بوستان | |
بهر رضاى يوسفان در چاه آراميده ام |
|
در زخم او زارى مكن دعوى بيمارى مكن | |
صد جان شيرين داده ام تا اين بلا بخريده ام |
|
چون كرم پيله در بلا در اطلس و خز مى روى | |
بشنو ز كرم پيله هم كاندر قبا پوسيده ام |
|
پوسيده اى در گور تن رو پيش اسرافيل من | |
كز بهر من در صور دم كز گور تن ريزيده ام |
|
نى نى چو باز ممتحن بردوز چشم از خويشتن | |
مانند طاووسى نكو من ديبه ها پوشيده ام |
|
پيش طبيبش سر بنه يعنى مرا ترياق ده | |
زيرا در اين دام نزه من زهرها نوشيده ام |
|
تو پيش حلوايى جان شيرين و شيرين جان شوى | |
زيرا من از حلواى جان چون نيشكر باليده ام |
|
عين تو را حلوا كند به زانك صد حلوا دهد | |
من لذت حلواى جان جز از لبش نشنيده ام |
|
خاموش كن كاندر سخن حلوا بيفتد از دهن | |
بى گفت مردم بو برد زان سان كه من بوييده ام |
|
هر غوره اى نالان شده كاى شمس تبريزى بيا | |
كز خامى و بى لذتى در خويشتن چغزيده ام |
|
بر گردن و بر دست من بربند آن زنجير را | |
افسون مخوان ز افسون تو هر روز ديوانه ترم |
|
خواهم كه بدهم گنج زر تا آن گواه دل بود | |
گر چه گواهى مى دهد رخساره همچون زرم |
|
ور تو گواهان مرا رد مى كنى اى پرجفا | |
اى قاضى شيرين قضا بارى فروخوان محضرم |
|
بى لطف و دلدارى تو يا رب چه مى لرزد دلم | |
در شوق خاك پاى تو يا رب چه مى گردد سرم |
|
پيشم نشين پيشم نشان اى جان جان جان جان | |
پر كن دلم گر كشتيم بيخم ببر گر لنگرم |
|
گه در طواف آتشم گه در شكاف آتشم | |
باد آهن دل سرخ رو از دمگه آهنگرم |
|
هر روز نو جامى دهد تسكين و آرامى دهد | |
هر روز پيغامى دهد اين عشق چون پيغامبرم |
|
در سايه ات تا آمدم چون آفتابم بر فلك | |
تا عشق را بنده شدم خاقان و سلطان سنجرم |
|
اى عشق آخر چند من وصف تو گويم بى دهن | |
گه بلبلم گه گلبنم گه خضرم و گه اخضرم |
|
اى تشنگان اى تشنگان امروز سقايى كنم | |
وين خاكدان خشك را جنت كنم كوثر كنم |
|
اى بى كسان اى بى كسان جاء الفرج جاء الفرج | |
هر خسته غمديده را سلطان كنم سنجر كنم |
|
اى كيميا اى كيميا در من نگر زيرا كه من | |
صد دير را مسجد كنم صد دار را منبر كنم |
|
اى كافران اى كافران قفل شما را وا كنم | |
زيرا كه مطلق حاكمم مومن كنم كافر كنم |
|
اى بوالعلا اى بوالعلا مومى تو اندر كف ما | |
خنجر شوى ساغر كنم ساغر شوى خنجر كنم |
|
تو نطفه بودى خون شدى وانگه چنين موزون شدى | |
سوى من آ اى آدمى تا زينت نيكوتر كنم |
|
من غصه را شادى كنم گمراه را هادى كنم | |
من گرگ را يوسف كنم من زهر را شكر كنم |
|
اى سردهان اى سردهان بگشاده ام زان سر دهان | |
تا هر دهان خشك را جفت لب ساغر كنم |
|
اى گلستان اى گلستان از گلستانم گل ستان | |
آن دم كه ريحان هات را من جفت نيلوفر كنم |
|
اى آسمان اى آسمان حيرانتر از نرگس شوى | |
چون خاك را عنبر كنم چون خار را عبهر كنم |
|
اى عقل
كل اى عقل كل تو هر چه گفتى صادقى | |
حاكم تويى حاتم تويى من گفت و گو كمتر كنم |
|
هفت اختر بى آب را كاين خاكيان را مى خورند | |
هم آب بر آتش زنم هم باده هاشان بشكنم |
|
از شاه بى آغاز من پران شدم چون باز من | |
تا جغد طوطى خوار را در دير ويران بشكنم |
|
ز آغاز عهدى كرده ام كاين جان فداى شه كنم | |
بشكسته بادا پشت جان گر عهد و پيمان بشكنم |
|
امروز همچون آصفم شمشير و فرمان در كفم | |
تا گردن گردن كشان در پيش سلطان بشكنم |
|
روزى دو باغ طاغيان گر سبز بينى غم مخور | |
چون اصل هاى بيخشان از راه پنهان بشكنم |
|
من نشكنم جز جور را يا ظالم بدغور را | |
گر ذره اى دارد نمك گيرم اگر آن بشكنم |
|
هر جا يكى گويى بود چوگان وحدت وى برد | |
گويى كه ميدان نسپرد در زخم چوگان بشكنم |
|
گشتم مقيم بزم او چون لطف ديدم عزم او | |
گشتم حقير راه او تا ساق شيطان بشكنم |
|
چون در كف سلطان شدم يك حبه بودم كان شدم | |
گر در ترازويم نهى مى دان كه ميزان بشكنم |
|
چون من خراب و مست را در خانه خود ره دهى | |
پس تو ندانى اين قدر كاين بشكنم آن بشكنم |
|
گر پاسبان گويد كه هى بر وى بريزم جام مى | |
دربان اگر دستم كشد من دست دربان بشكنم |
|
چرخ ار نگردد گرد دل از بيخ و اصلش بركنم | |
گردون اگر دونى كند گردون گردان بشكنم |
|
خوان كرم گسترده اى مهمان خويشم برده اى | |
گوشم چرا مالى اگر من گوشه نان بشكنم |
|
نى نى منم سرخوان تو سرخيل مهمانان تو | |
جامى دو بر مهمان كنم تا شرم مهمان بشكنم |
|
اى كه ميان جان من تلقين شعرم مى كنى | |
گر تن زنم خامش كنم ترسم كه فرمان بشكنم |
|
از شمس تبريزى اگر باده رسد مستم كند | |
من لاابالى وار خود استون كيوان بشكنم |
|
من خاك تيره نيستم تا باد بر بادم دهد | |
من چرخ ازرق نيستم تا خرقه زنگارى كنم |
|
دكان چرا گيرم چو او بازار و دكانم بود | |
سلطان جانم پس چرا چون بنده جاندارى كنم |
|
دكان خود ويران كنم دكان من سوداى او | |
چون كان لعلى يافتم من چون دكاندارى كنم |
|
چون سرشكسته نيستم سر را چرا بندم بگو | |
چون من طبيب عالمم بهر چه بيمارى كنم |
|
چون بلبلم در باغ دل ننگست اگر جغدى كنم | |
چون گلبنم در گلشنش حيفست اگر خارى كنم |
|
چون گشته ام نزديك شه از ناكسان دورى كنم | |
چون خويش عشق او شدم از خويش بيزارى كنم |
|
زنجير بر دستم نهد گر دست بر كارى نهم | |
در خنب مى غرقم كند گر قصد هشيارى كنم |
|
اى خواجه من جام ميم چون سينه را غمگين كنم | |
شمع و چراغ خانه ام چون خانه را تارى كنم |
|
يك شب به مهمان من آ تا قرص مه پيشت كشم | |
دل را به پيش من بنه تا لطف و دلدارى كنم |
|
در عشق اگر بى جان شوى جان و جهانت من بسم | |
گر دزد دستارت برد من رسم دستارى كنم |
|
دل را منه بر ديگرى چون من نيابى گوهرى | |
آسان درآ و غم مخور تا منت غمخوارى كنم |
|
اخرجت نفسى عن كسل طهرت روحى عن فشل | |
لا موت الا بالاجل بر مرگ سالارى كنم |
|
شكرى على لذاتها صبرى على آفاتها | |
يا ساقيى قم هاتها تا عيش و خمارى كنم |
|
الخمر ما خمرته و العيش ما باشرته | |
پخته ست انگورم چرا من غوره افشارى كنم |
|
اى مطرب صاحب نظر اين پرده مى زن تا سحر | |
تا زنده باشم زنده سر تا چند مردارى كنم |
|
پندار كامشب شب پرى يا در كنار دلبرى | |
بى خواب شو همچون پرى تا من پرى دارى كنم |
|
قد شيدوا اركاننا و استوضحوا برهاننا | |
حمدا على سلطاننا شيرم چه كفتارى كنم |
|
جاء الصفا زال الحزن شكر الوهاب المنن | |
اى مشترى زانو بزن تا من خريدارى كنم |
|
زان از بگه دف مى زنم زيرا عروسى مى كنم | |
آتش زنم اندر تتق تا چند ستارى كنم |
|
زين آسمان چون تتق من گوشه گيرم چون افق | |
ذوالعرش را گردم قنق بر ملك جبارى كنم |
|
الدار من لا دار له و المال من لا مال له | |
خامش اگر خامش كنى بهر تو گفتارى كنم |
|
با شمس تبريزى اگر همخو و هم استاره ام | |
چون شمس اندر شش جهت بايد كه انوارى كنم |
|
هر جا كه هستى حاضرى از دور در ما ناظرى | |
شب خانه روشن مى شود چون ياد نامت مى كنم |
|
گه همچو باز آشنا بر دست تو پر مى زنم | |
گه چون كبوتر پرزنان آهنگ بامت مى كنم |
|
گر غايبى هر دم چرا آسيب بر دل مى زنم | |
ور حاضرى پس من چرا در سينه دامت مى كنم |
|
دورى به تن ليك از دلم اندر دل تو روزنيست | |
زان روزن دزديده من چون مه پيامت مى كنم |
|
اى آفتاب از دور تو بر ما فرستى نور تو | |
اى جان هر مهجور تو جان را غلامت مى كنم |
|
من آينه دل را ز تو اين جا صقالى مى دهم | |
من گوش خود را دفتر لطف كلامت مى كنم |
|
در گوش تو در هوش تو و اندر دل پرجوش تو | |
اين ها چه باشد تو منى وين وصف عامت مى كنم |
|
اى دل نه اندر ماجرا مى گفت آن دلبر تو را | |
هر چند از تو كم شود از خود تمامت مى كنم |
|
اى چاره در من چاره گر حيران شو و نظاره گر | |
بنگر كز اين جمله صور اين دم كدامت مى كنم |
|
گه راست مانند الف گه كژ چو حرف مختلف | |
يك لحظه پخته مى شوى يك لحظه خامت مى كنم |
|
گر سال ها ره مى روى چون مهره اى در دست من | |
چيزى كه رامش مى كنى زان چيز رامت مى كنم |
|
اى شه حسام الدين حسن مى گوى با جانان كه من | |
جان را غلاف معرفت بهر حسامت مى كنم |