next page

fehrest page

back page

انت تدرى حياتنا بيديك لا تضيق على العباد تعال
ايها العشق ايها المعشوق حل عن الصد و العناد تعال
يا سليمان ذى الهداهد لك فتفقد بالافتقاد تعال
ايها السابق الذى سبقت منك مصدوقه الوداد تعال
فمن الهجر ضجت الارواح انجر العود يا معاد تعال
استر العيب و ابذل المعروف هكذا عاده الجواد تعال
چه بود پارسى تعال بيا يا بيا يا بده تو داد تعال
چون بيايى زهى گشاد و مراد چون نيايى زهى كساد تعال
اى گشاد عرب قباد عجم تو گشايى دلم به ياد تعال
اى درونم تعال گويان تو وى ز بود تو بود و باد تعال
طفت فيك البلاد يا قمرا بى محيطا و بالبلاد تعال
انت كالشمس اذ دنت و نات يا قريبا على العباد تعال

يا منير البدر قد اوضحت بالبلبال بال بالهوى زلزلتنى و العقل فى الزلزال زال
كم انادى انظر و نقتبس من نوركم قد رجعنا جانبا من طور انوار الجلال
من رآى نورا انيسا يملا الدنيا هوى للسرى منه جمال للعدى منه ملال
كل امر منه حق مستحق نافذ ينفع الامراض طرا ينجلى منه الكلال
من شكا مغلاق باب فلينل مفتاحه من شكا ضر الظما فليستقى الماء الزلال
ليس ذا اسماء صفر باطل سميته دعوه التحقيق حال خدعه الدنيا محال
حبذا اسواق اشواق ربت ارباجها حبذا نور يكون الشمس فيه كالهلال
ما عليكم لو سهرتم ليله الف الهوى ربما تلقون ضيفا تعرفوا ليل الرحال
يا محبا قم تنادم فالمحب لا ينام يا نعوسا قم تفرج حسن ربات الحجال
دولتش همسايه شد همسايگان را مژده شو مرغ جان ها را ببخشد كر و فرش پر و بال

يا بديع الحسن قد اوضحت بالبلبال بال بالهوى زلزلتنى و العقل فى الزلزال زال
قد رجعنا قد رجعنا جانبا من طوركم انظرونا انظرونا نستقى الماء الزلال
كل شى ء منكم عندى لذيذ طيب منك طابت كل ارض ان ذا سحر حلال

رشاء العشق حبيبى لشرود و مضل كل قلب لهواه وجد الصبر يصل
سنه الوصل قصير عجل معتجل سنه الهجر طويل و مديد و ممل
يملاء الكاس حبيبى و طبيبى و تذر فعلن مفتعلن او فعلاتن و فعل
ناول الكاس نهارا و جهارا و قحا لا يخاف رهقا من به محياك قتل

عمرك يا واحدا فى درجات الكمال قد نزل الهم بى يا سندى قم تعال
يا فرحى مونسى يا قمر المجلس وجهك بدر تمام ريقك خمر حلال
روحك بحر الوفا لونك لمع الصفا عمرك لو لا التقى قلت ايا ذا الجلال
تسكن قلب الورى تسكرهم بالهوى تدرك ما لا يرى انت لطيف الخيال
تسكن ارواحهم تسكر اشباحهم تجلسهم مجلسا فيه كووس ثقال

تعال يا مدد العيش و السرور تعال تعال يا فرج الهم فاتح الاقفال
لقاء وجهك فى الهم فالق الاصباح سقا جودك فى الفقر منتهى الاقبال
تعال انك عيسى فاحى موتانا تعال و ادفع عنا خديعه الدجال
تعال انك داوود فاتخذ زردا تصون مهجتنا من اصابه الانصال
تعال انك موسى تشق بحر ردى لكى تغرق فرعون سيى ء الافعال
تعال انك نوح و نحن فى الطوفان اما سفينه نوح تعد للاهوال
فهم صفاتك لكن تصورت بشرا فكم لفضلك امثالهم بلا امثال
يحيل طالب دنيا وجودك الاعلى و فى وجودك دنياه باطل و محال

حرف : ميم : قسمت اول
آمد بهار اى دوستان منزل سوى بستان كنيم گرد غريبان چمن خيزيد تا جولان كنيم
امروز چون زنبورها پران شويم از گل به گل تا در عسل خانه جهان شش گوشه آبادان كنيم
آمد رسولى از چمن كاين طبل را پنهان مزن ما طبل خانه عشق را از نعره ها ويران كنيم
بشنو سماع آسمان خيزيد اى ديوانگان جانم فداى عاشقان امروز جان افشان كنيم
زنجيرها را بردريم ما هر يكى آهنگريم آهن گزان چون كلبتين آهنگ آتشدان كنيم
چون كوره آهنگران در آتش دل مى دميم ك آهن دلان را زين نفس مستعمل فرمان كنيم
آتش در اين عالم زنيم وين چرخ را برهم زنيم وين عقل پابرجاى را چون خويش سرگردان كنيم
كوبيم ما بى پا و سر گه پاى ميدان گاه سر ما كى به فرمان خوديم تا اين كنيم و آن كنيم
نى نى چو چوگانيم ما در دست شه گردان شده تا صد هزاران گوى را در پاى شه غلطان كنيم
خامش كنيم و خامشى هم مايه ديوانگيست اين عقل باشد ك آتشى در پنبه پنهان كنيم

اى عاشقان اى عاشقان پيمانه را گم كرده ام زان مى كه در پيمانه ها اندرنگنجد خورده ام
مستم ز خمر من لدن رو محتسب را غمز كن مر محتسب را و تو را هم چاشنى آورده ام
اى پادشاه صادقان چون من منافق ديده اى با زندگانت زنده ام با مردگانت مرده ام
با دلبران و گلرخان چون گلبنان بشكفته ام با منكران دى صفت همچون خزان افسرده ام
اى نان طلب در من نگر والله كه مستم بى خبر من گرد خنبى گشته ام من شيره افشرده ام
مستم ولى از روى او غرقم ولى در جوى او از قند و از گلزار او چون گلشكر پرورده ام
روزى كه عكس روى او بر روى زرد من فتد ماهى شوم رومى رخى گر زنگى نوبرده ام
در جام مى آويختم انديشه را خون ريختم با يار خود آميختم زيرا درون پرده ام
آويختم انديشه را كانديشه هشيارى كند ز انديشه بيزارى كنم ز انديشه ها پژمرده ام
دوران كنون دوران من گردون كنون حيران من در لامكان سيران من فرمان ز قان آورده ام
در جسم من جانى دگر در جان من قانى دگر با آن من آنى دگر زيرا به آن پى برده ام
گر گويدم بى گاه شد رو رو كه وقت راه شد گويم كه اين با زنده گو من جان به حق بسپرده ام
خامش كه بلبل باز را گفتا چه خامش كرده اى گفتا خموشى را مبين در صيد شه صدمرده ام

اين بار من يك بارگى در عاشقى پيچيده ام اين بار من يك بارگى از عافيت ببريده ام
دل را ز خود بركنده ام با چيز ديگر زنده ام عقل و دل و انديشه را از بيخ و بن سوزيده ام
اى مردمان اى مردمان از من نيايد مردمى ديوانه هم ننديشد آن كاندر دل انديشيده ام
ديوانه كوكب ريخته از شور من بگريخته من با اجل آميخته در نيستى پريده ام
امروز عقل من ز من يك بارگى بيزار شد خواهد كه ترساند مرا پنداشت من ناديده ام
من خود كجا ترسم از او شكلى بكردم بهر او من گيج كى باشم ولى قاصد چنين گيجيده ام
از كاسه استارگان وز خون گردون فارغم بهر گدارويان بسى من كاسه ها ليسيده ام
من از براى مصلحت در حبس دنيا مانده ام حبس از كجا من از كجا مال كه را دزديده ام
در حبس تن غرقم به خون وز اشك چشم هر حرون دامان خون آلود را در خاك مى ماليده ام
مانند طفلى در شكم من پرورش دارم ز خون يك بار زايد آدمى من بارها زاييده ام
چندانك خواهى درنگر در من كه نشناسى مرا زيرا از آن كم ديده اى من صدصفت گرديده ام
در ديده من اندرآ وز چشم من بنگر مرا زيرا برون از ديده ها منزلگهى بگزيده ام
تو مست مست سرخوشى من مست بى سر سرخوشم تو عاشق خندان لبى من بى دهان خنديده ام
من طرفه مرغم كز چمن با اشتهاى خويشتن بى دام و بى گيرنده اى اندر قفص خيزيده ام
زيرا قفص با دوستان خوشتر ز باغ و بوستان بهر رضاى يوسفان در چاه آراميده ام
در زخم او زارى مكن دعوى بيمارى مكن صد جان شيرين داده ام تا اين بلا بخريده ام
چون كرم پيله در بلا در اطلس و خز مى روى بشنو ز كرم پيله هم كاندر قبا پوسيده ام
پوسيده اى در گور تن رو پيش اسرافيل من كز بهر من در صور دم كز گور تن ريزيده ام
نى نى چو باز ممتحن بردوز چشم از خويشتن مانند طاووسى نكو من ديبه ها پوشيده ام
پيش طبيبش سر بنه يعنى مرا ترياق ده زيرا در اين دام نزه من زهرها نوشيده ام
تو پيش حلوايى جان شيرين و شيرين جان شوى زيرا من از حلواى جان چون نيشكر باليده ام
عين تو را حلوا كند به زانك صد حلوا دهد من لذت حلواى جان جز از لبش نشنيده ام
خاموش كن كاندر سخن حلوا بيفتد از دهن بى گفت مردم بو برد زان سان كه من بوييده ام
هر غوره اى نالان شده كاى شمس تبريزى بيا كز خامى و بى لذتى در خويشتن چغزيده ام

هان اى طبيب عاشقان دستى فروكش بر برم تا بخت و رخت و تخت خود بر عرش و كرسى بر برم
بر گردن و بر دست من بربند آن زنجير را افسون مخوان ز افسون تو هر روز ديوانه ترم
خواهم كه بدهم گنج زر تا آن گواه دل بود گر چه گواهى مى دهد رخساره همچون زرم
ور تو گواهان مرا رد مى كنى اى پرجفا اى قاضى شيرين قضا بارى فروخوان محضرم
بى لطف و دلدارى تو يا رب چه مى لرزد دلم در شوق خاك پاى تو يا رب چه مى گردد سرم
پيشم نشين پيشم نشان اى جان جان جان جان پر كن دلم گر كشتيم بيخم ببر گر لنگرم
گه در طواف آتشم گه در شكاف آتشم باد آهن دل سرخ رو از دمگه آهنگرم
هر روز نو جامى دهد تسكين و آرامى دهد هر روز پيغامى دهد اين عشق چون پيغامبرم
در سايه ات تا آمدم چون آفتابم بر فلك تا عشق را بنده شدم خاقان و سلطان سنجرم
اى عشق آخر چند من وصف تو گويم بى دهن گه بلبلم گه گلبنم گه خضرم و گه اخضرم

اى عاشقان اى عاشقان من خاك را گوهر كنم وى مطربان اى مطربان دف شما پرزر كنم
اى تشنگان اى تشنگان امروز سقايى كنم وين خاكدان خشك را جنت كنم كوثر كنم
اى بى كسان اى بى كسان جاء الفرج جاء الفرج هر خسته غمديده را سلطان كنم سنجر كنم
اى كيميا اى كيميا در من نگر زيرا كه من صد دير را مسجد كنم صد دار را منبر كنم
اى كافران اى كافران قفل شما را وا كنم زيرا كه مطلق حاكمم مومن كنم كافر كنم
اى بوالعلا اى بوالعلا مومى تو اندر كف ما خنجر شوى ساغر كنم ساغر شوى خنجر كنم
تو نطفه بودى خون شدى وانگه چنين موزون شدى سوى من آ اى آدمى تا زينت نيكوتر كنم
من غصه را شادى كنم گمراه را هادى كنم من گرگ را يوسف كنم من زهر را شكر كنم
اى سردهان اى سردهان بگشاده ام زان سر دهان تا هر دهان خشك را جفت لب ساغر كنم
اى گلستان اى گلستان از گلستانم گل ستان آن دم كه ريحان هات را من جفت نيلوفر كنم
اى آسمان اى آسمان حيرانتر از نرگس شوى چون خاك را عنبر كنم چون خار را عبهر كنم
اى عقل كل اى عقل كل تو هر چه گفتى صادقى حاكم تويى حاتم تويى من گفت و گو كمتر كنم

بازآمدم چون عيد نو تا قفل زندان بشكنم وين چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشكنم
هفت اختر بى آب را كاين خاكيان را مى خورند هم آب بر آتش زنم هم باده هاشان بشكنم
از شاه بى آغاز من پران شدم چون باز من تا جغد طوطى خوار را در دير ويران بشكنم
ز آغاز عهدى كرده ام كاين جان فداى شه كنم بشكسته بادا پشت جان گر عهد و پيمان بشكنم
امروز همچون آصفم شمشير و فرمان در كفم تا گردن گردن كشان در پيش سلطان بشكنم
روزى دو باغ طاغيان گر سبز بينى غم مخور چون اصل هاى بيخشان از راه پنهان بشكنم
من نشكنم جز جور را يا ظالم بدغور را گر ذره اى دارد نمك گيرم اگر آن بشكنم
هر جا يكى گويى بود چوگان وحدت وى برد گويى كه ميدان نسپرد در زخم چوگان بشكنم
گشتم مقيم بزم او چون لطف ديدم عزم او گشتم حقير راه او تا ساق شيطان بشكنم
چون در كف سلطان شدم يك حبه بودم كان شدم گر در ترازويم نهى مى دان كه ميزان بشكنم
چون من خراب و مست را در خانه خود ره دهى پس تو ندانى اين قدر كاين بشكنم آن بشكنم
گر پاسبان گويد كه هى بر وى بريزم جام مى دربان اگر دستم كشد من دست دربان بشكنم
چرخ ار نگردد گرد دل از بيخ و اصلش بركنم گردون اگر دونى كند گردون گردان بشكنم
خوان كرم گسترده اى مهمان خويشم برده اى گوشم چرا مالى اگر من گوشه نان بشكنم
نى نى منم سرخوان تو سرخيل مهمانان تو جامى دو بر مهمان كنم تا شرم مهمان بشكنم
اى كه ميان جان من تلقين شعرم مى كنى گر تن زنم خامش كنم ترسم كه فرمان بشكنم
از شمس تبريزى اگر باده رسد مستم كند من لاابالى وار خود استون كيوان بشكنم

كارى ندارد اين جهان تا چند گل كارى كنم حاجت ندارد يار من تا كه منش يارى كنم
من خاك تيره نيستم تا باد بر بادم دهد من چرخ ازرق نيستم تا خرقه زنگارى كنم
دكان چرا گيرم چو او بازار و دكانم بود سلطان جانم پس چرا چون بنده جاندارى كنم
دكان خود ويران كنم دكان من سوداى او چون كان لعلى يافتم من چون دكاندارى كنم
چون سرشكسته نيستم سر را چرا بندم بگو چون من طبيب عالمم بهر چه بيمارى كنم
چون بلبلم در باغ دل ننگست اگر جغدى كنم چون گلبنم در گلشنش حيفست اگر خارى كنم
چون گشته ام نزديك شه از ناكسان دورى كنم چون خويش عشق او شدم از خويش بيزارى كنم
زنجير بر دستم نهد گر دست بر كارى نهم در خنب مى غرقم كند گر قصد هشيارى كنم
اى خواجه من جام ميم چون سينه را غمگين كنم شمع و چراغ خانه ام چون خانه را تارى كنم
يك شب به مهمان من آ تا قرص مه پيشت كشم دل را به پيش من بنه تا لطف و دلدارى كنم
در عشق اگر بى جان شوى جان و جهانت من بسم گر دزد دستارت برد من رسم دستارى كنم
دل را منه بر ديگرى چون من نيابى گوهرى آسان درآ و غم مخور تا منت غمخوارى كنم
اخرجت نفسى عن كسل طهرت روحى عن فشل لا موت الا بالاجل بر مرگ سالارى كنم
شكرى على لذاتها صبرى على آفاتها يا ساقيى قم هاتها تا عيش و خمارى كنم
الخمر ما خمرته و العيش ما باشرته پخته ست انگورم چرا من غوره افشارى كنم
اى مطرب صاحب نظر اين پرده مى زن تا سحر تا زنده باشم زنده سر تا چند مردارى كنم
پندار كامشب شب پرى يا در كنار دلبرى بى خواب شو همچون پرى تا من پرى دارى كنم
قد شيدوا اركاننا و استوضحوا برهاننا حمدا على سلطاننا شيرم چه كفتارى كنم
جاء الصفا زال الحزن شكر الوهاب المنن اى مشترى زانو بزن تا من خريدارى كنم
زان از بگه دف مى زنم زيرا عروسى مى كنم آتش زنم اندر تتق تا چند ستارى كنم
زين آسمان چون تتق من گوشه گيرم چون افق ذوالعرش را گردم قنق بر ملك جبارى كنم
الدار من لا دار له و المال من لا مال له خامش اگر خامش كنى بهر تو گفتارى كنم
با شمس تبريزى اگر همخو و هم استاره ام چون شمس اندر شش جهت بايد كه انوارى كنم

اى با من و پنهان چو دل از دل سلامت مى كنم تو كعبه اى هر جا روم قصد مقامت مى كنم
هر جا كه هستى حاضرى از دور در ما ناظرى شب خانه روشن مى شود چون ياد نامت مى كنم
گه همچو باز آشنا بر دست تو پر مى زنم گه چون كبوتر پرزنان آهنگ بامت مى كنم
گر غايبى هر دم چرا آسيب بر دل مى زنم ور حاضرى پس من چرا در سينه دامت مى كنم
دورى به تن ليك از دلم اندر دل تو روزنيست زان روزن دزديده من چون مه پيامت مى كنم
اى آفتاب از دور تو بر ما فرستى نور تو اى جان هر مهجور تو جان را غلامت مى كنم
من آينه دل را ز تو اين جا صقالى مى دهم من گوش خود را دفتر لطف كلامت مى كنم
در گوش تو در هوش تو و اندر دل پرجوش تو اين ها چه باشد تو منى وين وصف عامت مى كنم
اى دل نه اندر ماجرا مى گفت آن دلبر تو را هر چند از تو كم شود از خود تمامت مى كنم
اى چاره در من چاره گر حيران شو و نظاره گر بنگر كز اين جمله صور اين دم كدامت مى كنم
گه راست مانند الف گه كژ چو حرف مختلف يك لحظه پخته مى شوى يك لحظه خامت مى كنم
گر سال ها ره مى روى چون مهره اى در دست من چيزى كه رامش مى كنى زان چيز رامت مى كنم
اى شه حسام الدين حسن مى گوى با جانان كه من جان را غلاف معرفت بهر حسامت مى كنم

اى آسمان اين چرخ من زان ماه رو آموختم خورشيد او را ذره ام اين رقص از او آموختم
اى مه نقاب روى او اى آب جان در جوى او بر رو دويدن سوى او زان آب جو آموختم
گلشن همى گويد مرا كاين نافه چون دزديده اى من شيرى و نافه برى ز آهوى هو آموختم
از باغ و از عرجون او وز طره ميگون او اينك رسن بازى خوش همچون كدو آموختم
از نقش هاى اين جهان هم چشم بستم هم دهان تا نقش بندى عجب بى رنگ و بو آموختم

next page

fehrest page

back page