next page

fehrest page

back page

مرا ز مطبخ عشق خوش تو بويى بود فراق مى زند از بخت من بر آن بو سنگ
ز دست تو شود آن سنگ لعل مى دانم به امتحان به كف آور به دست خود تو سنگ
اگر فتد نظر لطف تو به كوه و به سنگ شود همه زر و گويند در جهان كو سنگ
سخاى كف تو گر چربشى به كوه دهد دهد به خشك دماغان هميشه چربوسنگ
ز لطف گر به جهان در نظر كنى يك دم روان كند ز عرق صد فرات و صد جو سنگ
اگر ز آب حيات تو سنگ تر گردد حيات گيرد و مشك آكند چو آهو سنگ
به آبگينه اين دل نظر كن از سر لطف كه مى طلب كند از وصل تو به جان او سنگ
عصاى هجر تو گويى عصاى موسى بود ز هر دو چشم روان كرد آب و هر دو سنگ
ز بخت من ز دل تو سديست از آهن كه آهن آيد فرزند از زن و شو سنگ
كنون ز هجر زنم سنگ بر دلم ليكن بياوريد ز تبريز نزد من زو سنگ
ز بس كه روى نهادم به سنگ در تبريز به هر طرف دهدت خود نشانه رو سنگ
نگردم از هوسش گر ببارد از سر خشم به سوى جان و دلم درشمار هر مو سنگ
وليك از كرم بى نظير شمس الدين كجاست خاك رهش را اميد و مرجو سنگ
دعاى جانم اينست كه جان فداى تو باد وگر زنند همه بر سر دعاگو سنگ

بگردان شراب اى صنم بى درنگ كه بزمست و چنگ و ترنگاترنگ
ولى بزم روحست و ساقى غيب ببوييد بوى و نبينيد رنگ
تو صحراى دل بين در آن قطره خون زهى دشت بى حد در آن كنج تنگ
در آن بزم قدسند ابدال مست نه قدسى كه افتد به دست فرنگ
چه افرنگ عقلى كه بود اصل دين چو حلقه ست بر در در آن كوى و دنگ
ز خشكيست اين عقل و درياست آن بمانده است بيرون ز بيم نهنگ
بده مى گزافه به مستان حق كه نى عربده بينى آن جا نه جنگ
يكى جام بنمودشان در الست كه از جام خورشيد دارند ننگ
تو گويى كه بى دست و شيشه كه ديد شراب دلارام و بكنى و بنگ
ببين نيم شب خلق را جمله مست ز سغراق خواب و ز ساقى زنگ
قطار شتر بين كه گشتند مست ندانند افسار از پالهنگ
خمش كن كه اغلب همه باخودند همه شهر لنگند تو هم بلنگ
ره سيرت شمس تبريز گير به جرات چو شير و به حمله پلنگ

هر كى در او نيست از اين عشق رنگ نزد خدا نيست بجز چوب و سنگ
عشق برآورد ز هر سنگ آب عشق تراشيد ز آيينه زنگ
كفر به جنگ آمد و ايمان به صلح عشق بزد آتش در صلح و جنگ
عشق گشايد دهن از بحر دل هر دو جهان را بخورد چون نهنگ
عشق چو شيرست نه مكر و نه ريو نيست گهى روبه و گاهى پلنگ
چونك مدد بر مدد آيد ز عشق جان برهد از تن تاريك و تنگ
عشق ز آغاز همه حيرتست عقل در او خيره و جان گشته دنگ
در تبريزست دلم اى صبا خدمت ما را برسان بى درنگ

توبه سفر گيرد با پاى لنگ صبر فروافتد در چاه تنگ
جز من و ساقى بنماند كسى چون كند آن چنگ ترنگاترنگ
عقل چو اين ديد برون جست و رفت با دل ديوانه كه كردست جنگ
صدر خرابات كسى را بود كو رهد از صدر و ز نام و ز ننگ
هر كى ز انديشه دلارام ساخت كشتى برساخت ز پشت نهنگ
و آنك در انديشه يك جو زر است او خر پالان بود و پالهنگ
يار منى زود فروجه ز خر خر بفروش و برهان بى درنگ
كون خرى دنب خرى گير و رو رو كه كليدى نبود در مدنگ
راز مگو پيش خران اى مسيح باده ستان از كف ساقى شنگ

حرف : لام
اى تو ولى احسان دل اى حسن رويت دام دل اى از كرم پرسان دل وى پرسشت آرام دل
ما زنده از اكرام تو اى هر دو عالم رام تو وى از حيات نام تو جانى گرفته نام دل
بر گرد تن دل حلقه شد تن با دلم همخرقه شد وين هر دو در تو غرقه شد اى تو ولى انعام دل
اى تن گرفته پاى دل وى دل گرفته دامنت دامن ز دل اندرمكش تا تن رسد بر بام دل
اى گوهر درياى دل چه جاى جان چه جاى دل روشن ز تو شب هاى دل خرم ز تو ايام دل
اى عاشق و معشوق من در غير عشق آتش بزن چون نقطه اى در جيم تن چون روشنى بر جام دل
از بارگاه عقل كل آيد همى بانگ دهل ك آمد سپاه آسمان نك مى رسد اعلام دل
از زخم تيغ آن سپه در كشتن خصمان شه پرخون شده صحرا و ره ره گشته خون آشام دل
زان حمله هاى صف شكن سركوفته ديوان تن خطبه به نام شه شده ديوان پر از احكام دل
اى قيل و قالت چون شكر وى گوشمالت چون شكر گر زين ادب خوارم كنى خوارى منست اكرام دل
گر سر تو ننهفتمى من گفتنى ها گفتمى تا از دلم واقف شدى امروز خاص و عام دل

اين بوالعجب كاندر خزان شد آفتاب اندر حمل خونم به جوش آمد كند در جوى تن رقص الجمل
اين رقص موج خون نگر صحرا پر از مجنون نگر وين عشرت بى چون نگر ايمن ز شمشير اجل
مردار جانى مى شود پيرى جوانى مى شود مس زر كانى مى شود در شهر ما نعم البدل
شهرى پر از عشق و فرح بر دست هر مستى قدح اين سوى نوش آن سوى صح اين جوى شير و آن عسل
در شهر يك سلطان بود وين شهر پرسلطان عجب بر چرخ يك ماهست بس وين چرخ پرماه و زحل
رو رو طبيبان را بگو كان جا شما را كار نيست كان جا نباشد علتى وان جا نبيند كس خلل
نى قاضيى نى شحنه اى نى مير شهر و محتسب بر آب دريا كى رود دعوى و خصمى و جدل

بانگ زدم نيم شبان كيست در اين خانه دل گفت منم كز رخ من شد مه و خورشيد خجل
گفت كه اين خانه دل پر همه نقشست چرا گفتم اين عكس تو است اى رخ تو رشك چگل
گفت كه اين نقش دگر چيست پر از خون جگر گفتم اين نقش من خسته دل و پاى به گل
بستم من گردن جان بردم پيشش به نشان مجرم عشق است مكن مجرم خود را تو بحل
داد سر رشته به من رشته پرفتنه و فن گفت بكش تا بكشم هم بكش و هم مگسل
تافت از آن خرگه جان صورت تركم به از آن دست ببردم سوى او دست مرا زد كه بهل
گفتم تو همچو فلان ترش شدى گفت بدان من ترش مصلحتم نى ترش كينه و غل
هر كى درآيد كه منم بر سر شاخش بزنم كاين حرم عشق بود اى حيوان نيست اغل
هست صلاح دل و دين صورت آن ترك يقين چشم فرومال و ببين صورت دل صورت دل

حلقه دل زدم شبى در هوس سلام دل بانگ رسيد كيست آن گفتم من غلام دل
شعله نور آن قمر مى زد از شكاف در بر دل و چشم رهگذر از بر نيك نام دل
موج ز نور روى دل پر شده بود كوى دل كوزه آفتاب و مه گشته كمينه جام دل
عقل كل ار سرى كند با دل چاكرى كند گردن عقل و صد چو او بسته به بند دام دل
رفته به چرخ ولوله كون گرفته مشغله خلق گسسته سلسله از طرف پيام دل
نور گرفته از برش كرسى و عرش اكبرش روح نشسته بر درش مى نگرد به بام دل
نيست قلندر از بشر نك به تو گفت مختصر جمله نظر بود نظر در خمشى كلام دل
جمله كون مست دل گشته زبون به دست دل مرحله هاى نه فلك هست يقين دو گام دل

الا اى رو ترش كرده كه تا نبود مرا مدخل نبشته گرد روى خود صلا نعم الادام الخل
دو سه گام ار ز حرص و كين به حلم آيى عسل جوشى كه عالم ها كنى شيرين نمى آيى زهى كاهل
غلط ديدم غلط گفتم هميشه با غلط جفتم كه گر من ديدمى رويت نماندى چشم من احول
دلا خود را در آيينه چو كژ بينى هرآيينه تو كژ باشى نه آيينه تو خود را راست كن اول
يكى مى رفت در چاهى چو در چه ديد او ماهى مه از گردون ندا كردش من اين سويم تو لاتعجل
مجو مه را در اين پستى كه نبود در عدم هستى نرويد نيشكر هرگز چو كارد آدمى حنظل
خوشى در نفى تست اى جان تو در اثبات مى جويى از آن جا جو كه مى آيد نگردد مشكل اين جا حل
تو آن بطى كز اشتابى ستاره جست در آبى تو آنى كز براى پا همى زد او رگ اكحل
در اين پايان در اين ساران چو گم گشتند هشياران چه سازم من كه من در ره چنان مستم كه لاتسال
خدايا دست مست خود بگير ار نى در اين مقصد ز مستى آن كند با خود كه در مستى كند منبل
گرم زير و زبر كردى به خود نزديكتر كردى كه صحت آيد از دردى چو افشرده شود دنبل
ز بعد اين مى و مستى چو كار من تو كردستى توكل كرده ام بر تو صلا اى كاهلان تنبل
تويى اى شمس تبريزى نه زين مشرق نه زين مغرب نه آن شمسى كه هر بارى كسوف آيد شود مختل

بقا اندر بقا باشد طريق كم زنان اى دل يقين اندر يقين آمد قلندر بى گمان اى دل
به هر لحظه ز تدبيرى به اقليمى رود ميرى ز جاه و قوت پيرى كه باشد غيب دان اى دل
كجا باشيد صاحب دل دو روز اندر يكى منزل چو او را سير شد حاصل از آن سوى جهان اى دل
چو بگذشتى تو گردون را بديدى بحر پرخون را ببين تو ماه بى چون را به شهر لامكان اى دل
زبون آن كشش باشد كسى كان ره خوشش باشد روانش پرچشش باشد زهى جان و روان اى دل
دهد نورى طبيعت را دهد دادى شريعت را چو بسپارد وديعت را بدان سرحد جان اى دل
شنودى شمس تبريزى گمان بردى از او چيزى يكى سرى دل آميزى تو را آمد عيان اى دل

مهم را لطف در لطفست از آنم بى قرار اى دل دلم پرچشمه حيوان تنم در لاله زار اى دل
به زير هر درختى بين نشسته بهر روى شه مليحى يوسفى مه رو لطيفى گلعذار اى دل
فكنده در دل خوبان روحانى و جسمانى ز عشق روح و جسم خود ز سوداها شرار اى دل
درآكنده ز شادى ها درون چاكران خود مثال دانه هاى در كه باشد در انار اى دل
به بزم او چو مستان را كنار و لطف ها باشد بگيرد آب با آتش ز عشقش هم كنار اى دل
در آن خلوت كه خوبان را به جام خاص بنوازد بود روح الامين حارس و خضرش پرده دار اى دل
چو از بزمش برون آيد كمينه چاكرش سكران ز ملك و ملك و تخت و بخت دارد ننگ و عار اى دل
جهان بستان او را دان و اين عالم چو غارى دان برون آرد تو را لطفش از اين تاريك غار اى دل
گلستان ها و ريحان ها شقايق هاى گوناگون بنفشه زارها بر خاك و باد و آب و ناز اى دل
كه اين گل هاى خاكى هم ز عكس آن همى رويد تو خاكى مى خورى اين جا تو را آن جا چه كار اى دل
بزن دستى و رقصى كن ز عشق آن خداوندان كه چون بوسى از او يابى كند آفت كنار اى دل
به جان پاك شمس الدين خداوند خداوندان كه پرها هم از او يابى اگر خواهى فرار اى دل
به خاك پاى تبريزى كه اكسيرست خاك او كه جان ها يابى ار بر وى كنى جانى نثار اى دل
كنون از هجر بر پايم چنين بنديست از آتش ز يادش مست و مخمورم اگر چندم نزار اى دل
مثال چنگ مى باشم هزاران نغمه ها دارد به لحن عشق انگيزش وگر ناليد زار اى دل
به سوداى چنان بختى كه معشوق از سر دستى به دستم داده بود از لطف دنبال مهار اى دل
بگرد مركبم بودى به زير سايه آن شاه هزاران شاه در خدمت به صف ها در قطار اى دل
از اين سو نه از آن سوى جهان روح تا دانى كه آن جا كه نه امسالست و آن سالست پار اى دل
چو ديدم من عنايت ها ز صدر غيب شمس الدين شدم مغرور خاصه مست و مجنون خمار اى دل
چنان حلمى و تمكينى چنان صبر خداوندى كه اندر صبر ايوبش نتاند بود يار اى دل
عنان از من چنان برتافت جايى شد كه وهم آن جا به جسم او نيابد راه و نى چشمش غبار اى دل
به درگاه خدا نالم كه سايه آفتابى را به ما آرد كه دل را نيست بى او پود و تار اى دل
اميدست اى دل غمگين كه ناگاهان درآيد او تو اين جان را به صد حيله همى كن داردار اى دل

هر آن كو صبر كرد اى دل ز شهوت ها در اين منزل عوض ديدست او حاصل به جان زان سوى آب و گل
چو شخصى كو دو زن دارد يكى را دل شكن دارد بدان ديگر وطن دارد كه او خوشتر بدش در دل
تو گويى كاين بدين خوبى زهى صبر وى ايوبى وزين غبن اندر آشوبى كه اين كاريست بى طايل
و او گويد ز سرمستى كه آن را تو بديدستى كه آن علوست و تو پستى كه تو نقصى و آن كامل
بدو گر باز رو آرد و تخم دوستى كارد حجابى آن دگر دارد كز اين سو راند او محمل
چو باز آن خوب كم نازد و با اين شخص درسازد دگربار او نپردازد از اين سون رخت دل حاصل
سر رشته صبورى را ببين بگذار كورى را ببين تو حسن حورى را صبورى نبودت مشكل
همه كديه از اين حضرت به سجده و وقفه و ركعت براى ديد اين لذت كز او شهوت شود حامل
بفرما صبر ياران را به پندى حرص داران را بمشنو نفس زاران را مباش از دست حرص آكل
كسى را چون دهى پندى شود حرص تو را بندى صبورى گرددت قندى پى آجل در اين عاجل

ز بى چون بين كه چون ها شد ز بى سون بين كه سون ها شد ز حلمى بين كه خون ها شد ز حقى چند گون باطل
حروف تخته كانى بدين تاويل مى خوانى خلاصه صبر مى دانى بر آن تاويل شو عامل
صبورى كن مكن تيزى ز شمس الدين تبريزى بشر خسپى ملك خيزى كه او شاهيست بس مفضل

امروز بحمدالله از دى بترست اين دل امروز در اين سودا رنگى دگرست اين دل
در زير درخت گل دى باده همى خورد او از خوردن آن باده زير و زبرست اين دل
از بس كه نى عشقت ناليد در اين پرده از ذوق نى عشقت همچون شكرست اين دل
بند كمرت گشتم اى شهره قباى من تا بسته بگرد تو همچون كمرست اين دل
از پرورش آبت اى بحر حلاوت ها همچون صدفست اين تن همچون گهرست اين دل
چون خانه هر مومن از عشق تو ويران شد هر لحظه در اين شورش بر بام و درست اين دل
شمس الحق تبريزى تابنده چو خورشيدست وز تابش خورشيدش همچون سحرست اين دل

چه كارستان كه دارى اندر اين دل چه بت ها مى نگارى اندر اين دل
بهار آمد زمان كشت آمد كى داند تا چه كارى اندر اين دل
حجاب عزت ار بستى ز بيرون به غايت آشكارى اندر اين دل
در آب و گل فروشد پاى طالب سرش را مى بخارى اندر اين دل
دل از افلاك اگر افزون نبودى نكردى مه سوارى اندر اين دل
اگر دل نيستى شهر معظم نكردى شهريارى اندر اين دل
عجايب بيشه اى آمد دل اى جان كه تو مير شكارى اندر اين دل
ز بحر دل هزاران موج خيزد چو جوهرها بيارى اندر اين دل
خمش كردم كه در فكرت نگنجد چو وصف دل شمارى اندر اين دل

صد هزاران همچو ما غرقه در اين درياى دل تا چه باشد عاقبتشان واى دل اى واى دل
گر امان خواهى امانى ندهدت آن بى امان مى كشد جان را از اين گل تا به سربالاى دل
هر نواحى فوج فوج اندر گوى يا پشته اى گاه پشته گاه گو از چيست از غوغاى دل
قلزم روحست دل يا كشتى نوحست دل موج موج خون فراز جوشش و گرماى دل
شور مى نوشان نگر وان نور خاموشان نگر جملگى سر گشت آن كو مرد اندر پاى دل
گرد ما در مى پرى اى رشك ماه و مشترى آمدى تا دل برى اى قاف و اى عنقاى دل
اى كه كاليوه بگشتى در جهان با پر جان هيچ ديدى شيوه اى تو لايق سوداى دل

شتران مست شدستند ببين رقص جمل ز اشتر مست كه جويد ادب و علم و عمل
علم ما داده او و ره ما جاده او گرمى ما دم گرمش نه ز خورشيد حمل
دم او جان دهدت روز نفخت بپذير كار او كن فيكون ست نه موقوف علل
ما در اين ره همه نسرين و قرنفل كوبيم ما نه زان اشتر عاميم كه كوبيم وحل
شتران وحلى بسته اين آب و گلند پيش جان و دل ما آب و گلى را چه محل
ناقه الله بزاده به دعاى صالح جهت معجزه دين ز كمرگاه جبل
هان و هان ناقه حقيم تعرض مكنيد تا نبرد سرتان را سر شمشير اجل
سوى مشرق نرويم و سوى مغرب نرويم تا ابد گام زنان جانب خورشيد ازل
هله بنشين تو بجنبان سر و مى گوى بلى شمس تبريز نمايد به تو اسرار غزل

تو مرا مى بده و مست بخوابان و بهل چون رسد نوبت خدمت نشوم هيچ خجل
چو گه خدمت شه آيد من مى دانم گر ز آب و گلم اى دوست نيم پاى به گل
در نمازش چو خروسم سبك و وقت شناس نه چو زاغم كه بود نعره او وصل گسل
من ز راز خوش او يك دو سخن خواهم گفت دل من دار دمى اى دل تو بى غش و غل
لذت عشق بتان را ز زحيران مطلب صبح كاذب بود اين قافله را سخت مضل
من بحل كردم اى جان كه بريزى خونم ور نريزى تو مرا مظلمه دارى نه بحل
پس خمش كردم و با چشم و به ابرو گفتم سخنانى كه نيايد به زبان و به سجل

next page

fehrest page

back page